بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

روز یازدهم
ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: انسان ، دنیا

امروز با داداشی و آقا بیژن رفتیم فرودگاه که چمدان های باقی مانده را تحویل بار بدهیم. صبح، هوا 9 درجه زیر صفر بود. برف سنگینی در بوفالو باریده بود که حاصلش برای ما باد سرد و هوای یخ زده بود. دیشب داداشی شک داشت که آیا می شود هفت چمدان را در ماشین جا داد، تازه آقا بیژن هم قرار بود با ما بیاید. من می دانستم کاری که یک جوری مربوط به مریم گلی باشد حتما انجام می شود. هر دو زودتر آمدیم خانه تا وسایل را سوار کنیم و البته همه چمدان ها جا شدند.

آقا بیژن سی سال پیش آمده کانادا. تنهای تنها زندگی می کند. شصت و چند ساله است، بچه گیلان. قبل از انقلاب در آمریکا دانشجو بوده فوق لیسانس اش را  می گیرد و بر می‌گردد که تدریس کند. تعریف می‌کرد زمان دانشجویی پول نداشته در فروشگاهی شاگردی می‌کرده. استادکارش آدم ایتالیایی مهربان اما زودجوشی بوده که هر وقت از دست بیژن عصبانی می‌شده به ایتالیایی فحش می‌داده. آقا بیژن می گفت من هم به فارسی به او فحش می‌دادم! چند سالی در ایران می‌ماند اما مشکلاتی برایش ایجاد می‌کنند که بر می‌گردد. سالهاست دفتری دارد برای حمل و نقل بین المللی بار.

به خاطر تحریم ها نمی‌توانستیم وسایل زندگی را با کشتی بفرستیم ایران. بیشتر وسایل مان را همین جا رد کردیم. کتاب هایمان ماندند با لباس ها و اسباب بازی های مریم و خرده ریزها. همسر گرامی از راه دور آقا بیژن را پیدا کرد. وقتی به او زنگ زدم، گفت اگر خودش با ما بیاید فرودگاه به نفع ماست چون چند سال آنجا کار کرده و همه او را می‌شناسند. راست می‌گفت. کار ما را سریع انجام داد و چند کیلو هم به ما تخفیف داد. در طول راه هم از هر دری گپ زدیم. آدم محترمی بود اما تنها بود.

برای ناهار رسیدم شرکت. ساعت یک جلسه داشتیم، جلسه ی نقشه راه که محصولات آینده شرکت را بحث می کنیم. مدیر شرکت گفته بود احمد را هم به جلسه دعوت کنم تا راه و چاه را یاد بگیرد. احمد در گروه من کار می‌کند. بعد از جلسه رفتیم بیرون قهوه خوردیم. عکس ابوالهول روی میز بود. یاد کشورش افتاد. این را بگویم که نصف مصریها یا اسم خودشان احمد است یا اسم پدرشان. شاکی بود که چرا من دارم می روم. می گفت حداقل تا فوریه بمان تا پسرت در کانادا به دنیا بیاید و من هم بر کارها مسلط بشوم. برایش از زندگی گفتم، از کوتاهی عمر، از شیرینی های زندگی در غرب و قصه آن آدمی که فیل دنبالش کرده بود، پرید داخل چاهی که چهار مار در آن بود دستش را گرفت به دو شاخه که دو موش سیاه و سپید مشغول جویدن آن بودند. همان وقت دید کندوی عسلی آنحاست و مشغول لیسیدن عسل شد. فیل از بالا، مارها از پایین، موش ها که نماد روز و شب اند مشغول جویدن عمر.

  پسر خوبی است نگران اش هستم.


 
صد پارگی
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، ایران ، زندگی در غرب ، دنیا

من مون بلان را دوست دارم مثل الوند

دانـــوب را آشفته ام مانند ارونـــد

 

هرچند شهری در جهان شیـراز من نیست،

با اینکه کــوهی نیست در چشمم دماونـد،

 

رم حالتی دارد برایم مثل تبـــریز

در بنف عاشق می شوم آن سان که دربند :)

 

دنیــــای ما را تیـــغ داران تکه کردند

ای عشق! این صد پارگی ها را بپیوند

 

هالیفاکس 7 خرداد

مون بلان: Mont Blanc : بلندترین قله آلپ

بنف :Banff: شهری زیبا و پارکی جنگلی در دامنه کوههای راکی در کانادا


 
داستانی از زندگی اخوان
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ٦ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: اخوان ثالث ، دنیا

دیروز در جلسه‌ی ادبیات مان صحبت از مهدی اخوان ثالث بود و نقش پررنگ او در تکامل مکتب نیمایی و اینکه اشعار او از لحاظ موسیقایی بسیار قوی است. اخوان پیش از شروع شاعری تار می‌نواخت که با نهی پدر مواجه شد. خاطره‌ی زیر که به قلم خود اوست و از اینجا برداشته‌ام علاوه بر بازگویی آن ماجرا نقبی است به وضع اسفناک هنرمندان در گذشته ای نه چندان دور.

«... پنهانی برای خودم چندی بود که تار می‌زدم و پیش استادی مشق و تمرین می‌کردم و کمابیش در آن راه مثلا پیشرفت هم کرده بودم، تا آنجا که دیگر کم کم ترانه‌های آن روز را تا حدی که بشود شنید، از آب درمی‌آوردم و به بعضی دستگاههای موسیقی ملی‌مان آشنا بودم... دستم با پرده های ساز کم کم آشنا شده بود و مضرابم قوت گرفته بود و دیگر امروز و فردا بود که کارم با موسیقی از کنج پستو و اتاق خانه، به سالن و تالارهای بیرون از خانه کشیده شود. چنان که چند باری هم چنین شده بود و پدرم هنوز خبر نداشت. یا داشت و به روی خود نمی‌آورد. وقتی کار من با تار و موسیقی به اینجاها کشید و پدرم یکی دوبار، روزی یا به قول سعدی «شبی بر نوای پسر گوش کرد»، در گوشش انگار زنگ خطری را به صدا درآوردند.

یک روز جمعه، در خانه‌ی باغ مانندی که در محله‌ی سراب داشتیم مرا صدا کرد و پیش خود نشاند و آرام آرام بطوری که توی ذوقم نخورد، شروع کرد به نصیحت و دلالت که پدر جان تو جوانی و غافلی، نمی‌دانی،نمی‌فهمی، عاقبت کار را نمی‌بینی. من خیرخواه و پدر دلسوز تو هستم و از این قبیل حرفها. 

نتیجه‌ی نصایح آن شادروان این بود که موسیقی نکبت دارد و مملکت ما طوری است که هر کس در آن، دنبال این هنر برود عاقبت خوشی ندارد. چند نفر از استادان درجه اول موسیقی را هم مثال زد و زندگی پریشان و آشفته و روزگار بی‌سر و سامانی و عاقبت بد ایشان را برایم شرح داد و خلاصه گفت من گذشته از آنکه پدر تو هستم و حق دارم به تو امر و نهی کنم، اصلا از راه دلسوزی هم راضی نیستم که تو دنبال موسیقی بروی و عمر خودت را در این راه تلف کنی. می گفت من خودم از موسیقی لذت می‌برم و هوش از سرم می‌رود وقتی یک پنجه تار شیرین یا کمانچه پرسوز و شور می‌شنوم، ولی از لحاظ مصلحت زندگی راضی نیستم که تو گرفتار این هنر نکبت بشوی.

چند روز بعد هم در سایه‌سار کوچه‌ی پهلوی، آن دکه‌ی عطاری و دوا فروشی و طبابت قدیمی که داشت، پسینی، پدرم مرا به تماشایی دعوت کرد. یعنی مرد سیاه سوخته و بلندبالایی را نشانم داد که عبای نازکی پاره پوره بر دوش انداخته و در آن کوچه به خواهش پدرم بر چهار پایه‌ی کوچکی نشسته بود. در کنارش یک استکان بزرگ چایی دبش و سیاه قهوه خانه‌ی نزدیک دکان، و پاکتی جیگاره و چوب سیگاری دود زده و کهنه دیده می‌شد. همچنین تار دسته صدفی کوچک و قشنگی که از زیر عبا به در آورده بود و برای ما می‌نواخت. اسم این مرد خود سوخته‌ی پریشان و ژولیده، «فارابی» بود. نوازنده‌ی دوره گردی که گهگاه، اینجا و آنجا به خواهش خواستارانی که پشیزی چند، مزد پنجه‌ی شیرینکار او را می‌پرداختند، تار می‌نواخت.

آن روز عصر هم «فارابی» به خواهش پدرم برای من، در سایه‌‌سار ان کوچه نشسته بود و تار می‌نواخت و کم کم رهگذری چند نیز به تماشا و شنیدن ایستاده بودند و محو پنجه‌ی افسونکار آن نوازنده‌ی دوره گرد مشهدی شده بودند.  من نیز هوش باخته و مسحور، حیران آن حال و هنجار بودم و می‌دیدم و می‌شنیدم که آن روز عصر تنگ که به شب پیوسته بود، «فارابی» آن مرد ژولیده و پریشان با چه سحرانگیزی عجیبی نواهای فراموش شده‌ی کهن و آن ادای پرشور و سوز را از پرده‌های آشنای ساز بیرون می‌خواند و «چون مشتی افسون در فضای شب رها می‌کرد».

 یک دو ساعتی با فواصل کوتاه – که «فارابی» در آن فواصل احیانا جیگاره‌ای روشن می‌کرد و دودی می‌گرفت یا از قوطی کوچک حلبی که از جیب به در می‌آورد، حبی به دهان می‌انداخت و جرعه‌ای چایی بر روی آن می‌نوشید -– من غرق و حیران تماشا و سماع روحانی آن ساز و شیفته‌ی آن سرود بودم، و سرانجام پدرم از «فارابی» خواست که از ماجرای زندگی خودش و پدرش برای من حرف بزند.

او با صداقتی عجیب و دلسوزی رقت‌باری گفت که چگونه پدرش با ناکامی و بدبختی وصف ناپذیری در گوشه‌ی ویرانه‌ای در یکی از محلات جنوبی مشهد در اوج سیه‌روزی و بیچارگی جان داده است و تنها میراثش  برای پسرش که همین «فارابی» باشد، همین تار دسته صدفی کوچک بوده است و همین هنری که به او آموخته ( و الحق هنری در حد اعلا).

می‌گفت پدرم باز در روزگار بهتری بسر می‌برد. هنرش آنقدر خریدار و دوستدار داشت، که او توانست در خانه‌ای اجاری سرپناهی داشته باشد، زنی بگیرد و صاحب فرزندی شود. من که همین را نیز نداشته‌ام و نتوانسته‌ام داشته باشم و هم امروز و فرداست که نه در گوشه‌ی خانه‌ای اگر چه بی‌سامان، بلکه در گوشه‌ی کوچه‌ای، خیابانی، یا خرابه‌ای متروک، هوحقی بکشم و دعوت مرگ سیاه را لبیک اجابت بگویم. همینطور هم شد. گویا دو سه سالی پس از آن روز، پدرم خبرش را برای من آورد. با قطره‌ی اشکی در گوشه‌ی چشم که از من می‌پوشید، اما دیدم.

باری بگذریم. پدرم آن دعوت «فارابی» و شرح زندگی و نقل ماجرا را  برای تنبیه و بیداری من ترتیب داده و آراسته بود که البته چندان هم بی‌اثر نبود. نه تا آنجا که من ساز و موسیقی را فی‌الفور رها کنم، بلکه تا آن حد که بدانم حال و روزگار از چه قرار است و سرانجام مرد هنری، مردی که نمی‌خواهد جز به آستانه‌ی هنر به هیچ آستانه‌ای سرفرود آورد، چیست و چگونه.»

منبع: زندگی نامه ی مهدی اخوان ثالث


 
حکایتی از فیه ما فیه مولانا
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: مولانا ، انسان ، دنیا

مجنون قصد دیار لیلی کرد. اُشتر را آن طرف می‌راند تا هوش با او بود. چون لحظه‌ای مستغرق {خیال} لیلی می‌گشت خود و اُشتر را فراموش می‌کرد. اُشتر را در ده بچه‌ای بود فرصت می یافت و باز می‌گشت و به ده می‌رسید. چون مجنون به خود می‌آمد دو روزه راه۱ را بازگشته بود. همچنین ۳ ماه در راه بماند! عاقبت افغان کرد که این اشتر بلای جان من است. از اشتر فرو جست و  {پیاده} روان شد.

هَوی ناقَتی خَلفی وَ قُدّامی الهَوی         فَانّی   وَ     ایّاها     لَمُختَلِفانِ

-------

مولانا این حکایت را در ذیل این معنی آورده که تا وقتی انسان اسیر تن باشد و به نیازهای ظاهری خود توجه کند از مقصد اصلی خود باز می‌ماند: آخر این تن اسب توست و این عالم آخور اوست و غذای اسب غذای سوار نباشد... تو بر سر اسب در آخور اسبان مانده‌ای و در صف شاهان و امیران  عالم بقا مقام نداری. دلت آنجاست اما چون تن غالب است حکم تن گرفته‌ای و اسیر او مانده‌ای.

۱- دو روزه راه:  راه ۲ روزه .یعنی فاصله‌ی خانه‌ی مجنون تا لیلی تنها ۲ روز بود اما ۳ ماه گذشت و مجنون به لیلی نرسید.


 
پنج سالگی
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حسب حال ، دنیا

سلام
بهشت دل امروز پنج سالش شده. دیگه باید کم کم بره مدرسه. یک کیف کوچولوی رنگی رنگی خریده و همه چیزهایی رو که دوست داره و نمی‌تونه ازشون جدا بشه رو ریخته توش. هنوز خوندن و نوشتن بلد نیست اما یه مداد می‌گیره دستش و کاغذ رو خط خطی می‌کنه. وقتی می‌پرسی داری چی‌کار می‌کنی می‌گه دارم داستان می‌نویسم گاهی هم می‌گه دارم شعر می‌گم!  
اوایلش همش گریه می‌کرد و نق می‌زد. بعد که بزرگتر شد فهمید که توی زندگی چیزای دیگه‌ای هم هست. یه روز بردنش بیرون، گردش ... درختا و  خیابونا رو بهش نشون دادند خیلی خوشش اومد. از اون موقع تا حالا دیگه یه جا بند نمی‌شه. دلش می‌گیره اگه یه جا بمونه. الان سه ساله که از خونه اومده بیرون داره دنبال یه تیکه کاغذ می‌گرده. به مادرش گفته هر وقت این تیکه کاغذ رو پیدا کرد بر می‌گرده و بهش کمک می‌کنه.

به روی خودش نمیاره اما خیلی نگران مادرشه. مادرش یه کم مریضه، تنهاست همسایه‌ها اذیتش می‌کنند. حالا که یه کم بزرگتر شده  فهمیده که اون تکه کاغذ نمی‌تونه مادرش رو خوب کنه. همه‌ی بچه‌ها دوست دارن وقتی بزرگ شدن خلبان بشن اما اون با خودش قرار گذاشته بره بنایی یاد بگیره ...

البته یه کم از بزرگ شدن بدش میاد، می‌ترسه... همه‌ی آدمهای دور و برش وقتی بزرگ می‌شن یه جور دیگه می‌شن. صبح میرن بیرون شب بر‌می‌گردن دیگه باهاش بازی نمی‌کنن، براش جایزه نمی‌خرن. حتی چند روز پیش فهمید که یکی از آدم بزرگا داره دروغ می‌گه! وای!  با خودش گفت الان دماغش دراز می‌شه، اما نشد؟!

 

آدم بزرگا همش دوست دارن بحث فسفی کنن (منظورش فلسفیه! تازه این کلمه رو یاد گرفته) بد اخلاقن،از همه‌چیز ایراد می‌گیرن درباره‌ی همه چیز هم حرف می‌زنن. اما اون دلش می‌خواد بره یه گوشه‌ی خلوت دفتر سفیدش رو باز کنه و خط خطی کنه. اگه ازش بپرسی داری چی‌کار می‌کنی می‌گه دارم داستان می‌نویسم گاهی هم می‌گه دارم شعر می‌گم!  

پنج سالگی بهشت دل


 
حمام دنیا
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: مولانا ، دنیا ، پدربزرگ

یکی دو شبی است که قبل از خواب اندکی مثنوی می خوانم. مواجهه با این دریای عظیم دل و جراتی می خواهد که در من نیست. داشتم این حکایت را می خواندم که دنیا را به حمام تشبیه می کند :
شهوت دنیا مثال گلخن است
که از او حمام تقوی روشن است...
گلخن بر وزن گلشن یعنی تون یا آتشدان حمام. یادم می آید که حمام خانه ی مرحوم پدربزرگم در جهرم -همان پدربزرگ معروف که از او 1 میلیون خاطره دارم- تون داشت یعنی با آتش گرم می شد. کف حمام از جنس سنگ بود و از سطح زمین بالاتر بود و زیر آن اتاقک سیاه رنگ و دودآلوده ای بود که در آن چوب و برگ درخت خرما را (که در گویش جهرمی به آنها توختک to-vakh-tak و پیش می گویند) آتش می زدند. مادربزرگ سبدی در زیر آفتاب گذاشته بود و هر چیز قابل اشتعال را در آن جمع می کرد مثل پوست میوه.
مولوی ادامه می دهد:
اغنیا ماننده‌ی سرگین‌کشان
بهر آتش کردن گرمابه‌بان
اندر ایشان حرص بنهاده خدا
تا بُوَد گرمابه گرم و با نوا


در شهرهای دیگر و در زمانهای دورتر آدمهایی بودند که فضولات انسانی و حیوانی را برای سوزاندن در گلخن حمام جمع آوری می کردند و عده ی دیگری (گرمابه بان ها) این مواد را در گلخن می ریختند و آتش می زدند. بدیهی است که این آدمها شغل منفوری داشتند اما حضورشان برای پاک شدن و تمیز شدن دیگران لازم بود. مولوی ثروتمندان و حریصان را که طالب دنیایند به اینها تشبیه می کند
ترک این تون گوی و در گرمابه ران
ترک تون را عین آن گرمابه دان
هر که در تون است او چون خادم است
مر ورا که صابرست و حازم است
حریصان دنیا (آنها که در تون کار می کنند) در اصل نوکری می کنند و خودشان را آلوده می کنند.
هر که در حمام شد سیمای او
هست پیدا بر رخ زیبای او
تونیان را نیز سیما آشکار
از لباس و از دخان و از غبار
آنکه در حمام است با چهره ی پاکیزه و زیبایش شناسایی می شود و آنکه در گلخن است نیز با سیما و لباس پر از دود و غبارش شناخته می شود.
حرص تو چون آتش است اندر جهان
باز کرده هر زبانه صد دهان


 
و هر روز از این گفتگوها...
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: دنیا ، انسان ، سیاست

او: دوستی به من گفت: «در زندگی یا بازیساز هستی یا بازیکن یا تماشاچی». با خودم فکر کردم دیدم بازیساز که نیستم٬ بازیکن هم که نمی گذارند باشم٬ دیدم سالهاست که تماشاچی‌ام. ول کردم و  رفتم.

من: من هنوز امید ساختن دارم و  فکر می‌کنم می‌شود بازیساز بود.

او: سیستم فرسوده‌ی آنجا هرچه را بسازی خراب می‌کند. مگر فلان استاد که رتبه اول دانشکده‌ی فنی بود٬ نرفت که بسازد٬ عاقبتش چه شد؟ برش داشتند و یک شیخ بزرگوار را جایش گذاشتند تا هرچه را که ساخته خراب کند.

من: اشکال کار آن استاد این بود که مهمترین راه را برای ساختن انتخاب کرد! ریاست و اصلاح سیستم. گاهی باید راههای کم اهمیت تر را امتحان کرد. راههایی که بازده بیشتری دارند و احتمال خطر کمتری. وقتی رییس شدی قدرت بیشتری برای ساختن داری و مخالفان بزرگتری که آماده‌اند ساخته های تو را خراب کنند.

او: در کشوری که همه بلدند از در و دیوار ایراد بگیرند و غر بزنند هر کجا بروی مخالف داری. مگر آن «سید» آدم بدی بود؟ همه‌ی ما طرفدارش بودیم اما عاقبت همان اقلیت به قول خودشان ۱۵ درصدی جایش را گرفتند

من: اشکال کار آن «سید» این بود که مخالفانش را فقط تحمل می‌کرد اما هیچ تلاشی نمی‌کرد که آنها را عوض کند٬ نمی‌نشست با آنها بحث کند٬ تصورش این بود که اگر قرار باشد چیزی آنها را عوض کند آن چیز اخلاق کریمانه و صبر و تحمل است .............

و هر روز از این گفتگوها دارم


 
دنیای دیجیتال ما
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: دنیا

1- با این که عکاسی دیجیتال، ذخیره سازی و بایگانی کردن تصویرها را بسیار ساده کرده اما وقتی از هر صحنه ده بیست تا عکس گرفته باشی معمولا اینقدر عکس روی هم انباشته می کنی که فرصت مرور آنها را پیدا نمی کنی.
داشتم عکسهای دوستان اینجایی ام را نگاه می کردم. دیدم از خیلی ها که زیاد می بینمشان بیش از یکی دو عکس ندارم و کسانی را که زیاد از آنها عکس دارم مدتهاست ندیده ام یا بهتر بگویم یک دل سیر ندیده ام و الا سی ثانیه سلام و علیک کردن در راهرو که اسمش دیدار نیست یا اتفاق است یا رفع تکلیف. چند سوال مهم برایم مطرح شد:

چرا آدم با عکس دیجیتال حال نمی کند؟
چرا آدم دلش برای کسی که زیاد می بیند تنگ نمی شود؟
چرا آدم وقتی دلش برای کسی تنگ می شود او را نمی بیند؟

2- فیلمهای سینمایی دو دسته اند: فیلمهایی که فقط باید در سینما دید و فیلمهایی که همه جا می شود دید. پرده ی بزرگ سینما و تصویر برداری و صداگذاری دیجیتال و DLP هیجان دیدن برخی فیلمها را دوچندان کرده. با چندتا از رفقا رفته بودم به تماشای فیلم جدید جیمز باند. دیدم تنها چیز قابل تعریفش همین تکنیکها و خالی بندیهای دیجیتالی بود. نصف فیلم بر مدار تلفن همراه و SMS , لپ تاپ و دیگر ثمرات زندگی مدرن می گذشت.
فیلم به لهجه ی بریتانیایی بود و بریتانیایی ها از آنجا که خیال می کنند بافرهنگ ترند کلمات قلمبه سلمبه ی بیشتری به کار می برند همین باعث شد که چند کلمه و اصطلاح تازه یاد بگیرم.

3- امسال هوا اینقدر عالیست که همه تعجب کرده اند. گاهی هوا به 14 درجه می رسد . یکی از استادها می گقت من Global warming (گرم شدن جهانی) را دوست دارن چون باعث می شود آدمهای بیشتری به کانادا بیایند. یک عده ی دیگر هم دارند غصه می خورند که با این وضع ذخیره ی آبی کشور کم می شود و به اکوسیستم آسیب وارد می شود. من هنوز در سرزمین برف هستم. فکر می کنم نام این سرزمین را باید عوض کنم. هر وقت پایم به ایران رسید و نسیم شیراز به ریه ام رسید، از همین تریبون مقدس اعلام می کنم.
یا علی


 
این جنگل وحشی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۸ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: دنیا

 این که مدام می‌گویم دنیای ما یک جنگل بزرگ است حرف گزافی نیست.سایت CNN با همه‌ی آمریکایی بودنش فیلمی از جنایات اسرائیل در لبنان تهیه کرده است. فیلم درباره‌ی خاکسپاری دسته جمعی کشتگان بی‌گناه است. در اول فیلم تابوتهای متعددی را نشان می‌دهد که روی هرکدام نام صاحب آن را نوشته‌اند: ابراهیم٬ فاطمه٬ مریم ٬ ... اما یک تابوت بدون نام است! چرا؟ چون صاحب آن کودک یک روزه‌ای است که هنوز پدرومادرش نامی برای او انتخاب نکرده بودند...

چه دنیای مسخره‌ایست که هیچ کس نمی‌خواهد یا نمی‌تواند جلوی آتش بازیهای دیوانه وار اسرائیل را بگیرد. وزیر امورخارجه‌ی احمق آمریکا هفته‌ی قبل در کنفرانس رم ‌گفت: هنوز برای آتش بس زود است... یک نفر این جمله را برای من معنی کند! این یعنی چراغ سبز... یعنی جان این انسانهای بی‌گناه به قدر یک پشه هم برای آمریکا ارزش ندارد. یعنی اسزائیل آزاد است که هر جنایتی دوست دازد مرتکب شود. چرا که آمریکا اراده کرده حزب‌الله از بین برود

ای کاش شود خشک بُن خصم و خداوند

زین مایه‌ی شر حفظ کند نوع بشر را


 
مونیخ
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: فیلم ، دنیا

من فیلم مونیخ را ندیده بودم اما وقتی شنیدم نامزد اسکار شده٬ پیش بینی کردم که مثل پیانیست٬ فهرست شیندلر و همه‌ی فیلمهای دیگری که در پی حمایت از قوم محترم یهود است٬ جوایز اسکار را درو خواهد کرد. مراسم اسکار تمام شد و مونیخ با دست خالی برگشت... تا اینکه امشب این فیلم را دیدم.

فیلم مونیخ به کارگردانی استاد اسپیلبرگ (محصول سال ۲۰۰۵ ) با ماجرای ۱۱ ورزشکار اسرائیلی که در المپیک مونیخ (۱۹۷۲) کشته شدند آغاز می‌شود اما داستان  اصلی فیلم درباره‌ی انتقام سرویس جاسوسی اسرائیل از افرادی است که تصور می‌کند عاملان این ماجرا هستند. در همان آغاز فیلم٬ از زبان زنی که نخست وزیر اسرائیل است می‌شنویم که دوره‌ی گفتگو تمام شده و باید با کشتار جواب فلسطینی ها را بدهیم. تا ‌‌پایان فیلم هم بارها با این صحنه مواجه می‌شویم که اسرائیلی ها و فلسطینی ها حاضرند برای هدفشان دست به هر جنایتی بزنند. در صحنه‌ای از فیلم که به نظرم بار اصلی برای انتقال پیام را به دوش دارد، تروریست اسرائیلی (آونار) بر حسب اتفاق با مسوول یک گروه جهادی فلسطینی (علی) روبرو می‌شود و برای یک روز با هم زندگی می‌کنند. آونار که ماموریت کشتن علی را بر عهده دارد خود را اروپایی معرفی می‌کند و با علی درباره‌ی هدف فلسطینی ها از کشتن اسرائیلی‌ها بحث می‌کند. علی می‌گوید ما سرزمین خودمان را می‌خواهیم ما با این کارها دنیا را متوجه می‌کنیم که حقی از ما غصب شده اگر ما را بکشند فرزندان ما بزرگ می‌شوند و یک روز سرزمین ما را پس می‌گیرند...

دیدن این فیلم را توصیه می‌کنم.