بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

خانه پوشکین
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: پوشکین ، داستایوسکی

 روبروی خانه پوشکین نشسته‌ام، شماره ۵۳ خیابان آربات‌، جایی که  شاید عاشق ترین مرد روس روزی آنجا زندگی می‌کرده. خانه، رنگ آبی روشنی دارد، بسیار آرام بخش. در راه که می‌آمدم از کنار خانه گوگُل Gogol رد شدم‌، شماره ۷ بلوار نیکیتسکی. روزی این دو نفر در مسکو همدیگر را می بینند شاید حدود سال ۱۸۳۰. پوشکین شاعر و نویسنده رومانتیک از کارهای گوگُل تمحید می کند و مدتی بعد، گوگل به جایی می‌رسد که می‌شود پدر ادبیات رئالیسم روسیه، که می‌گویند بر تمام نویسندگان روس پس از خود تاثیر گذاشته. خیلی دلم می‌خواست خانه بولگاکف را هم ببینم اما دور بود از مسیر من‌. ترجیج دادم در این لحظات محدود سفر که مال خودم بود خیابان آربات را ببینم. 

در خیابان آربات زندگی و هنر جاریست. نقاشان، نوارندگان و بازیگران تئاتر در این خیابان که حالا یک پیاده راه زیباست حضور دارند. در خیابان آربات تصویری از داستایوسکی را می‌بینم. جرقه‌ای لازم بود که این انبار کاه آتش بگیرد. حالا مثل راسکولنیکوف و آلکسی ایوانویچ چپ و راست به دنبال سونیا و پولینا می‌گردم. به چهره عابران نگاه می‌کنم. سعی می کنم تصویر آنا گریگوریونا را پیدا کنم، دختر ۲۰ ساله ای که به داستایوسکی کمک کرد تا در ۲۶ روز شاهکاری به نام قمارباز را بنویسد. ۷۶۵ روبل برایم باقی مانده‌ که می‌خواستم با آنها از سوغاتی فروشان خیابان آربات، ماتروشکا بخرم. یک لحظه هوس کردم مثل داستایوسکی همه را قمار کنم. 

خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش...

دختر قدبلند زیبای رنگ پریده ای از کنارم می‌گذرد. مرا می برد به داستان جدیدی که دارم از داستایوسکی می‌خوانم، بیچارگان، که در آن پیرمرد فقیری برای دختر زیبایی به نام واروارا آلکسیونا نامه‌های عاشقانه می‌نویسد.

طنین موسیقی آرام و عاشقانه‌ای مرا از فضای غم انگیز داستانهای داستایوسکی بیرون می کشد. حتما به خانه پوشکین رسیده ام.

خانه تعطیل است. هیچ شعری یا ردی از این شاعر بزرگ بر در و دیوار نیست. چقدر این روس ها سردند ... چگونه این همه انسان بزرگ در این خاک سرد و غمناک زندگی کرده‌اند؟

شعری از پوشکین را برای خودم می‌خوانم:

کنار تختم شمعی نگهبان غمگین من است

می‌سوزد و شعر های من جاری می‌شوند و سر به طغیان می‌گذارند

رودهای عشق که تنها از تو سرشارند جاری می‌شوند،

در تاریکی شب، چشمان تو مثل جواهری گرانبها می‌درخشند

و به من می خندند. صدایت را می‌شنوم:

دوست من!

شیرین ترین، شیداترین دوست من!

تو را دوست دارم 

من مال تو ام ... مال تو

چه با من می کند این شعر!

پی نوشت:

۱- الکساندر پوشکین ۱۷۹۹-۱۸۳۶ بنیان‌گذار ادبیات مدرن روس به حساب می‌آید. برخی او را بزرگ‌ترین شاعر روس می‌دانند. در سال ۱۸۳۱ با ناتالیا زیباترین دختر مسکو ازدواج کرد که لین پیوند، او را به کشتن داد. مرگ غم انگیزی دارد این مرد.

۲- در داستان قمار باز آلکسی ایوانوویچ معلم سرخانه پولیناست که عاشق او می شود و به خاطر او دست به قمار می زند.

۳- راسکولنیکوف، شخصیت اصلی داستان جنایات و مکافات است، جوان دانشجویی که مرتکب قتل می شود و بعد از عذاب های روحی، عاشق دختری به نام سونیا می شود. داستایوسکی این رابطه را نشانهٔ مهر خداوندی به انسان خطاکار تعبیر کرده است که عشق، رستگاری‌بخش است.

۴- بولگاکوف نویسنده داستان مرشد و مارگاریتاست که درباره او قبلا اینجا و آنجا نوشته ام

 ۵- ماتروشکا matryoshka: عروسکهای تو در توی روسی (عکس)

۶- داستایوسکی که بدهکار بود باید در ۲۶ روز داستانی را می نوشت. دنبال یک تندنویس می گشت که آنای ۲۰ ساله را به او معرفی کردند. پدر آنا عاشق کارهای داستایوسکی بود. داستایوسکی بخش های مختلف داستان را با آنا بحث می کرد. در سال ۱۷۶۷ با هم ازدواج کردند و به اروپا رفتند.

7- نیکلای گوگل ۱۸۰۹ - ۱۷۵۲ طنزپرداز و نوسنده واقع گرای روس که در زمان خود قدرش را ندانستند. چند سالی به اروپا رفت و ۱۲ سال در رم زندگی کرد و آنجا به آرامش نسبی رسید. مرگ پوشکین اثر بدی روی او گداشت و ... اتفاق های تلخ دیگری در زندگی او رخ داد.


 
خوابگردی (۹)
ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: داستایوسکی ، گارسیا مارکز ، خواب

خواب دیدم در جایی هستم مثل سالن انتظار نمایش که شلوغ بود و پر از آدم هایی که دو تا دو تا با هم صحبت می کردند. آدم هایی که می رفتند و می آمدند. انگار این سالن، سالن انتظاری ابدی بود. آدم هایی که آنجا بودند همه نویسنده هایی بزرگ بودند از زمان های مختلف که در سن و سال پیری یا آخرین سالهای عمرشان به این سالن آمده بودند اما همدیگر را نمی شناختند. من به هبات زنی جوان و جذاب در آمده بودم که پیرمردهای نویسنده او را حسابی تحویل می گرفتند. خودم هم ظاهرا نویسنده بودم و چون اهل زمان معاصر بودم همه نویسنده های قدیمی و درگذشته را از روی عکس ها و نقاشی هایی که دیده بودم به قیافه می شناختم. از میان همه آن ها با دو نفر بیشتر گپ می زدم یکی گابریل گارسیا مارکز که در همین سن و سال پیری اش بود با موهای سفید. البته هنوز راه می رفت ولی لنگ لنگان. لباس یک دست سفیدی پوشیده بود. دیگری هم داستایوسکی بود که در عالم خواب به شکل فیدل کاسترو در آمده بود. با قامتی بلند و ریشی بلند که رنگ کرده بود. وقت راه رفتن سینه اش را جلو می داد. صدایش بلند و جمله هایش کوتاه بود.

در پرده ای دیگر داشتم وارد سالن می شدم که در شیشه ای آن قاب آهنی آبی رنگی رنگ و رو رفته ای داشت . کمی قبل از ورود داستایوسکی را دیدم که در حال خروج بود. به او گفتم که خیلی دوستش دارم و به نظرم بزرگترین نویسنده دنیاست. پرسید اهل کجا هستم. گفتم: ایران همسایه شما. خیلی گرم گرفت. از حافظ می گفت. حرف های شیرین می زد و بلند می خندید. در همین وقت، گارسیا مارکز عصا زنان از کنار من رد شد و به داستایوسکی محل نگذاشت. وقتی رفتم داخل گارسیا مارکز گفت: این آقایی که با او حرف می زدی که بود؟ گقتم داستایوسکی. گفت: داستایوسکی بزرگ! سراسیمه، با آن حالش از سالن بیرون رفت و خودش را به سرعت به داستایوسکی رساند. او را دربغل گرفت و گریه کرد. من هم گریه ام گرفت. احساس می کردم که دو دریا به هم رسیده اند. یا دو نیمه گمشده یکدیگر را پیدا کرده اند...

پی نوشت:

 قبل از خواب فیلم ساعت ها را دیده بودم که بر مدار ویرجینیا ولف نویسنده آشفته حال انگلیسی می گردد.


 
شوهر ابدی
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: داستایوسکی ، کتاب

 

این روزها مشغول خواندن داستان شوهر ابدی (همیشه شوهر) یا The eternal husband اثر جناب داستایوسکی بودم. البته الان وقت چندان مناسبی نیست که درباره این کتاب بنویسم، عجالتا این کتاب کوتاه که در سال 1870 نوشته شده دارای دو بخش کاملا متفاوت است: یک بخش درام که با مرگ لیزا فضایی اندوهناک بر کتاب حاکم می شود و یک بخش کمدی که در خانه زاخلبین ها می گذرد و بسیار شیرین است. یادم نمی آید چنین نمونه ای از کمدی در کارهای داستایوسکی دیده باشم.

این را نوشتم که یادم بماند   ... 


 
تذکار
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: داستایوسکی ، زندگی در غرب

 

پریروز پیرزن خودکار فروش را دیدم، بعد از ۶ ماه. چندماهی است که به ساختمان دورتری رفته‌ایم و من به جای پیاده روی مترو سوار می شوم. هیچ وفت او را اینقدر بالا ندیده بودم. بین ما نگاهی رد و بدل شد نگاهی که عمق داشت و آن قدر طول کشید که سرش با عبور من چرخید.

او حرفی نزد، من هم خودکاری نخریدم. فقط در چهره‌اش عمیق شدم. دیدم آن قدر ها هم پیر نیست به قول معروف شکسته شده.

از آن روز تا الان که ساعت ٣ بامداد است. ذهنم درگیرش شده. پیرزن، نقش عجیبی در ذهن من دارد. تکه ای از وجدان من است انگار. مثل هنرپیشه‌ی معروفی که کارگردان بزرگی نقش کوچکی به او می دهد، نقشی در حد یک نگاه یا یک دیالوگ کوتاه.

خاصه که این روزها رمانی از داستایوسکی را می خوانم که بدجور مرا به فکر برده. بعد از اینکه پر حرفی های دویست صفحه اول کتاب را (که پر بود از تحلیل های روان کاوانه و جامعه شناسانه مخصوص نویسنده) تحمل کردم حالا سیر حوادث داستان آهنگ عجیبی پیدا کرده. امروز که در مرکز خرید وان میلز در استراحتی کوتاه مشغول خواندن ادامه ماجرا شدم، جوان خام که راوی داستان است چنان اشتباه ابلهانه‌ای کرد که عصبانی شدم و کتاب (کتابخوان) را محکم بستم. شاید تا یک ساعت این عصبانیت ادامه داشت. فکر نمی کردم همچین آدمی باشم؟!

استنتاجات فردی ما انسان ها بر پایه شنیده هایمان استوار است. زنجیره‌ای معقول بین پاره‌ای از شنیده‌ها پیدا می کنیم، از کشف خودمان ذوق زده می شویم، و همین مبنای قضاوت ما و تنظیم رفتار ما (درباره انسان های دیگر) می شود. وقتی پرده‌ای بیفتد، شمعی روشن شود، پی به اشتباهمان می بریم اما عبرت نمی گیریم و اشتباه از سر می گیریم.

آرمان گرایی آمیخته با هیجان و احساسات جوانی ما را به قضاوت های عجولانه وا می دارد.

اذان گفتند ...


 
شاه شوریده سران
ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: داستایوسکی ، حافظ ، زندگی در غرب

حالا داستایوسکی دارد بحث جالبی را مطرح می کند:" برای معالجه آدم هایی که استدلالی را با هیجان می پذیرند چنان که تمام وجودشان را تسخیر می کند باید احساس نیرومندشان را با احساس زیباتری جابگزین کرد..." خستگی بعد از 10 ساعت کار و شلوغی مترو تمرکزم را گرفته. فهم داستایوسکی هم فسفر زیادی می خواهد. این آقای بغل دستی هم یک بند دارد حرف می زند. همین که نشست فهمیدم اهل انتاریو نیست چون شروع کرد به حرف زدن با خانم غریبه بغل دستی اش. خودش هم چند دقیقه بعد گفت که اهل بی سی است. هایپر بود. فندکی در دستش بود و حدس زدم که قدری ماری جوانا زده.

از جایم بلند می شوم برای پیرمرد گوژپشت خوش پوشی که ویلچری خالی را هل می داد. جوان لندهوری سر جایم می نشیند. به نظرم حالش خوش نیست. با هر ترمز قطار تلو تلو می خورد. ظهر در دستشویی آقایی به رفیقش می گفت ترجیح می دهد یک آبجو با ناهارش بخورد تا دو تا آبجو در ساعت 5 عصر. رفته ام در نخ پیرمرد. چه صحنه قشنگی بود. داستانی برایش می سازم. گریه ام می گیرد از داستانم. می ترسم از عمر زیاد، می ترسم از غربت...

پدرم  - که خدا رحمتش کند در این شب جمعه- این بیت را زیاد می خواند:

تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتاده ست.

یاد بیت دیگری از حافظ می افتم. آنقدر مشعوفم می کند که همه فکرها و غصه ها فراموشم می شود:

شاه شوریده سران خوان من بی سامان را

زان که در کم خردی از همه عالم بیشم


 
پیرزن خودکارفروش
ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ٦ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: داستایوسکی ، زندگی در غرب
 

این پیرزن خودکارفروش حکما داستانش غم انگیز تر می شود از دخترک کبریت فروش.

همان خانمی را می گویم که هر روز نزدیک غروب در پیاده رو غربی خیابان یانگ جایی بین دانداس و جرارد که راهی پر رهرو است می ایستد و با چهره ی رقت انگیزش عاطفه به خواب رفته رهگذران را صدا می زند، شاید یکی دستش را در این سرما از جیب پالتوش بیرون بیاورد و خودکاری از او بخرد.

صورتش سفید است آنقدر سفید که انگار هیچ خونی در مویرگ هایش جاری نیست و چشمهای آبی کمرنگ اش مثل چشم روس ها خالی از احساس... هر بار دیدنش  مرا از این خیابان پر زرق و برق می برد به کوچه های گل آلود و مه گرفته سن پیترز بورگ و مرا می کشاند به تعقیب راسکل نیکوف۱

یک روز قصد کردم سکه ای به او بدهم وقتی به او رسیدم سکه را در دستش گذاشتم و به سرعت دور شدم. داد زد که : خودکارتان! آقا خودکارتان! پشت سرم را نگاه نکردم، سرعت قدمهایم را بیشتر کردم اما عذاب وجدان دنبالم آمد... خوب، آخر من رهگذر هر روز این راهم، نمی خواستم چشمهایش در چشمهایم گره بخورد.

یک روز دیگر او را چند خیابان بالاتر دیدم جایی حوالی ولسلی. دیدم که از مغازه ای بیرون می آید، یک تکه پیتزا دستش گرفته و مشغول است. تعجب کردم که اینجا چه می کند؟ تا اینکه چشمم به تبلیغ جلوی مغازه افتاد که نوشته بود هر تکه پیتزا فقط یک دلار و نیم. ارزان ترین خوراکی که در این خیابان دراز می توان یافت...

من می ترسم. می ترسم از فردا که برف تازه ببارد بر این زمین. با اینکه یک کلاه پشمی روی سرش دارد و کاپشنی پف کرده بر تنش، هر وقت می بینمش انگار که دارد می لرزد، حتی صدای به هم خوردن دندانهایش را انگار می شنوم. دخترک کبریت فروش لااقل با کبریت هایش تا دم صبح دوام آورد، این بیچاره با خودکارهایش چه می تواند بکند؟

 پی نوشت:

۱- راسکل نیکوف: قهرمان جنایات و مکافات داستایوسکی.


 
حادثه جویی
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: طنز ، داستایوسکی ، انسان ، زندگی در غرب

دیشب به یک میهمانی دعوت شده بودم که در آن آدمهای فرهیخته‌ای گرد آمده بودند. اینجا متاسفانه از این فرصتها کم پیش می‌آید. چند رفیق پایه داشتیم که از این دیار کوچیده‌اند... البته گه‌گاه با دوستان دور هم جمع می‌شویم اما در برخی از این برنامه‌ها به قول مخابراتی‌ها اطلاعاتی Information رد و بدل نمی‌شود، معدودی (؟) از رفقا بنا به عادت دیرینه‌ی ما ایرانی‌ها در پوستین خلق می‌افتند و سر بخت بیچاره‌ای باز می‌کنند یا خر می‌پرورند و عیسی را از لاغری می‌کشند یا بساط ورق پهن می‌کنند که این آخری به نظر من بهترین مصداق اتلاف عمر است و هرچه در آفاق گردیده‌ام و با خود اندیشیده‌ام و از حکم بازان ورزیده و شلم کاران ورپریده پرسیده‌ام هیچ فایده‌ای بر آن مترتب ندیده‌ام و اقرب و اولی و احوط این است که جماعت مسلمین از این قبیل امور بیهوده پرهیز کنند والله اعلم بالصواب ...

دیشب در اثنای بحث نامی از نوابغ ادبیات و سینمای روس نظیر داستایوسکی، تارکوفسکی و تولستوی به میان آمد. همه‌ی این بزرگواران زندگی پر حادثه و عجیبی داشته‌اند و در عین حال بزرگترین قله‌ها را فتح کرده‌اند. دکتر جمالی از استادان دانشکده فنی می‌گفت: در روسیه تولستوی را تا حد یک قدیس می‌پرستند. ظاهرا او در ایستگاه قطار می‌میرد و سالهاست که ساعت آن ایستگاه روی لحظه‌ی مرگ او ثابت شده است. دوست دیگری می‌گفت بسیاری معتقدند داستایوسکی یک پیامبر است، گفتم اگر ملاک پیامبری داشتن کتاب باشد داستایوسکی چندین کتاب دارد و استناد کردم به شعری که شیخ بهایی۱ (؟) درباره‌ی مولوی سروده:

من نمی‌گویم که آن عالیجناب
هست پیغمبر، ولی دارد کتاب

آن دوست ادامه داد داستایوسکی به توطئه‌ی ترور تزار متهم و محکوم به اعدام می‌شود. مدتی در زندان بوده تا او را برای اعدام می‌برند (ظاهرا در زندان هم که بوده با قرآن آشنا می‌شود و بعدها در آثارش چند بار از پیامبر اسلام نام می‌برد) درست در آخرین لحظه قبل از شلیک، فرمان می‌رسد که حکم تغییر کرده و نباید اعدام شود و بعد هم آن دوران کار اجباری در سیبری که همه می‌دانید. آیا این حادثه برای یک تحول عظیم کافی نیست؟  ...

 

در ادامه‌ی بحث نامهای دیگری به میان آمد: جک لندن٬ ارنست همینگوی٬ اگزوپری و گارسیا مارکز که نقطه‌ی مشترک همه‌ی آنها داشتن یک زندگی پر حادثه است... چرا راه دور برویم همین سعدی خودمان را در نظر بگیرید که در اقصای عالم بسی گشته بود و با هر کس ایامی به سر برده بود: از جامع کاشغر (مرز شرقی امپراتوری اسلامی) تا دریای مراکش (مرز غربی) ... با همه‌ی احترامی که برای شاعران عارف قایلم باید بگویم که دنیای این بزرگان دنیای بچه مثبت هاست و تنها طیف عالی منشور انسانی را در بر می‌گیرد، اما در انبان سعدی همه چیز پیدا می‌شود. عاشقی در جوانی، جفای همسر غر غرو٬ انتقاد از حاکمان، حتی چند غزل عارفانه دارد  که یکی از آنها با بهترین سروده‌های حافظ پهلو می‌زند:
به جهان خرم از آنم که جهان خرُم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

آقا! این نمی‌شود که آدم یک گوشه عاطل و باطل بنشیند و توقع داشته باشد که آدم بزرگی هم بشود. به قول جناب ملا حسنی:  ای جوان! برو بیل بزن!

برای بزرگی باید به استقبال حادثه رفت۲ ...

------------------------

۱) من این شعر را از استاد شاهرخی شنیدم دلیل تردید من در انتساب آن به شیخ بهایی این است که یک بار در اشعار شیخ گشتم و نتوانستم این بیت را پیدا کنم.

۲) ظاهرا بیت مذکور  از جناب جامی است.