بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

کسی که کلیدها را در دست دارد
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: داستان کوتاه ، اهواز ، بوروکراسی ، برگزیده ها

هرگونه برداشت از این داستان بدون کسب رضایت مولف ممنوع است. این داستان تخیلی نیست و شخصیتهای آن غیر واقعی نیستند.

کسی که کلیدها را در دست دارد
THE ONE WHO HAS THE KEYS


اجازه بدهید گوشه کوچکی از گرفتاریهای خودم در این روزها را برای شما تعریف کنم. شاید باور نکنید اما همه این اتفاقها فقط در یک روز رخ داده است.

صبح امروز برای کاری به اداره ... رفتم. در آنجا به من اعلام کردند که برای انجام کارم باید شماره ملی خود را اظهارکنم. من شماره ملی نداشتم درواقع، حدود 6 ماه قبل برای دریافت شماره ملی به اداره پست شهر خودمان رفتم، در آنجا به من گفتند: دو ماه بعد یک کارت موقت برای شما می‌آید که باید مدارکی را به آن ضمیمه کنید و دوباره اینجا بیایید، چهارماه بعد از آن کارت ملی از طریق پست به دست شما می‌رسد. حالا شش ماه گذشته بود و حتی از کارت موقت هم خبری نبود.

سربازی که دم در اداره ... ایستاده بود مرا راهنمایی کرد که به اداره پست مرکزی در کنار پل سفید بروم و برای شماره ملی اقدام کنم. من آن اطراف را خوب بلد نبودم، از شاگرد مغازه‌ای راهنمایی خواستم گفت که می‌توانی مستقیما تاکسی بگیری. اول خیابان ایستادم اما با کمال تعجب وقتی مسیرم را به راننده‌ها می‌گفتم با خنده معنی دار و نگاه عاقل اندر سفیه آنها مواجه می‌شدم. عاقبت پیرمرد راننده‌ای گفت از اینجا مستقیم نمی‌برند مگر اینکه دربست بگیری. پیرمرد گفت که می‌تواند مرا تا چهارراه ببرد و بعد از آن باید دوباره تاکسی بگیرم. از چهارراه می توان به همه جا رفت حتی به سیاره مریخ! بالاخره به اداره پست مرکزی رسیدم. دیدم خوشبختانه یکی از باجه ها به شماره ملی اختصاص دارد اما بدبختانه متصدی آن حضور ندارد. همکاران او گفتند که همین دوروبرها است و چند دقیقه دیگر می‌آید. درست در زمانی که از آمدن آقای حمید م متصدی باجه ناامید شده بودم، به یادم آمد که طبق اعلام صداوسیمای دولتی جهت رفاه حال شهروندان می‌توانم با تلفن یا مراجعه به اداره ثبت احوال از شماره ملی خود آگاه شوم.

خوشبختانه اداره ثبت احوال در نزدیکی اداره پست مرکزی بود. در طبقه همکف اداره ثبت احوال بنا به طرح تکریم ارباب رجوع تابلوی راهنمایی بود که اعلام می‌کرد اتاق هشت به شماره ملی اختصاص دارد. با شعفی غیر قابل وصف و لبریز از احساس تکریم به اتاق هشت رفتم که متوجه شدم این اتاق به ثبت گواهی فوت و ابطال شناسنامه اموات اختصاص دارد. تمامی اتاقها را با معصومیتی کودکانه جستجو کردم و در آخرین لحظات که به اتاق یک یعنی اتاق آقای رییس رسیدم متوجه شدم که این اداره یک راه پله و احتمالا طبقه دومی هم دارد. به طبقه دوم رفتم، دیدم که قسمت شماره ملی همینجاست و ارباب رجوع مکرم صف طویلی تشکیل داده‌اند، با قلبی سرشار از شجاعت به ابتدای صف رفتم و گفتم آقا! لطفاً شماره ملی مرا اعلام کنید! آقای خ که متصدی آن قسمت بود، ظاهرا از آهنگ صدای من خوشش نیامده بود چون حتی نیم نگاهی هم به من نینداخت. دوباره با صدایی لطیفترحرفم را تکرار کردم. این بار آقای خ از آهنگ صدای من خوشش آمد و به نفری که اول آن صف طویل ایستاده بود و کاغذی در دست داشت اشاره کرد و گفت باید فرم تقاضای صدور کارت ملی داشته باشید و ادامه داد که می‌توانید این فرم را از دفتر پست راه آهن یا اداره پست مرکزی تهیه کنید.

خوشبختانه دفتر پست راه آهن به آنجا نزدیک بود. بعد از چند دقیقه پیاده‌روی به دفتر پست رسیدم. مرد میانسال و خوش لباسی که مسوول دفتر بود اعلام کرد که فرم تقاضای صدور کارت ملی تمام شده و باید فردا صبح مراجعه کنم. حالا تنها راه باقیمانده رفتن مجدد به اداره پست مرکزی بود. باز به راه افتادم خوشبختانه این دفعه آقای حمید م. تشریف آورده بودند. ایشان جوان خوش چهره‌ای بودند که نسبتاً مؤدبانه صحبت می‌کردند. به ایشان گفتم که چند ماه قبل برای کارت ملی اقدام کرده‌ام و هزینه‌ها را پرداخت کرده‌ام اما حتی کارت موقت هم برایم نیامده‌است، جواب دادند چند ماه است که پست دیگر کارت موقت صادر نمی‌کند و اینکار به بسیج مساجد واگذار شده است. در انتهای صحبتهایشان مژده دادند که از روز پنج شنبه هفته قبل، دیگر بسیج مساجد هم این کار را انجام نمی‌دهند و در مقابل تعجب و گیجی بی حد و حصر من فرمودند که باید به اداره ثبت احوال مراجعه کنم. در ضمن بهتر است مدارک لازم از قبیل واریز مبلغ 2500 ریال به شماره حساب اداره ثبت احوال در بانک ... ، کد پستی ده رقمی، یک قطعه عکس و تصویر شناسنامه را همراه داشته باشم.

خوشبختانه یک شعبه بانک ... در نزدیکی اداره پست مرکزی قرار دارد، پس از تکمیل فرم سه نسخه‌ای و ایستادن در صف، مبلغ 2500 ریال را واریز کردم. در این لحظه احساس کردم که بسیار تشنه‌ام و یک آبمیوه به مبلغ 3500 ریال خریدم. با منزل هم تماس گرفتم و کد پستی ده رقمی را گرفتم و از آنجا که آدم با احتیاطی هستم همیشه چند قطعه عکس، پوشه، تصویر شناسنامه و حکم استخدامی، گواهی اشتغال به کار، کارنامه مقاطع مختلف تحصیلی و حتی چندتا از تقدیرنامه های دوران تحصیل را در کیفم می‌گذارم. حتی به تجربه برایم ثابت شده که در مراجعه به ادارات دولتی، بهتر است خودکارهایی در رنگهای مختلف و احیاناً خودنویس همراه داشته باشم. به این ترتیب با مدارک کامل به اداره ثبت احوال رفتم. این دفعه آقای خ پیدایش نبود و بجاب او جوان نوسبیلی که نصف من سن داشت ایستاده بود. شرح ماوقع را برایش تعریف کردم و او با حالتی که انگار من نامرئی هستم و به چشم نمی‌آیم گفت که باید به بسیج مساجد بروم و لیست مساجد را به من نشان داد. در همین لحظه دیدم خانم جوانی به نام فهیمه ر که گیسوان آشفته‌ای داشت و هیچ فرمی در دست نداشت، نزد پسرک آمد و شماره ملی خود را خواست. پسرک با لبخندی ملیح نام او را وارد کامپیوتر کرد و شماره ملی را روی یک تکه کاغذ معمولی نوشت و به دخترک داد. این چندمین باری بود که از مرد بودن خودم پشیمان می‌شدم! به کناری رفتم و فهرست آدرس مساجد را نگاه کردم، آخر آسفالت، شلنگ آباد، کمپلو، عامری، .... بدبختانه هیچ مسجدی در نزدیکی محل سکونت ما وجود نداشت. در این لحظه وسوسه شدم که به آقای صاد زنگ بزنم.

آقای صاد تیمسار بود و از دوستان قدیمی برادرم محسوب می‌شد. آقای صاد دوستان و آشنایان زیادی داشت که در مواقع ضرورت استفاده از آنها از نظر شرعی هم مجاز بود. به تلفن همراه ایشان زنگ زدم و گفتم که برای دریافت شماره ملی دچار مشکل شده‌ام. ایشان خنده مبسوطی فرمودند و گفتند: من خودم چند روز پیش برای دریافت شماره ملی به اداره ثبت احوال رفتم و با هیچ مشکلی مواجه نشدم. شما هم به اداره ثبت برو در طبقه همکف یک پنجره هست سرت را داخل پنجره بکن و بگو شماره ملی می‌خواهم، فورا به تو می‌دهند. احساس کردم آقای صاد شماره ملی را با نان لواش و اداره ثبت را با دکان نانوایی اشتباه گرفته‌اند، لذا با یک تشکر صادقانه از ادامه مکالمه منصرف شدم. تصمیم گرفتم فردا صبح به دفتر پست راه آهن بروم.

حالا ظهرشده بود به فلکه ساعت رفتم تا سوار تاکسی بشوم و به منزل بروم که شنیدم راننده‌ای صدا می‌زند شهرک دانشگاه. بارقه‌ای از امید به شدت 220 ولت در چشمان من روشن شد، چون یکی از مساجد مذکور در شهرک بود. راننده قول داد که مرا تا در مسجد برساند. مسافتی نسبتاً طولانی را طی کردیم تا به مسجد رسیدیم. در مسجد بسته بود ... آقای محترمی پشت در مسجد روی پله‌ها نشسته بود. او هم دنبال شماره ملی بود. گفت که درِ مسجد برای نماز باز می‌شود و امیدوار بود که آن موقع افرادی بیایند و کار ما را انجام بدهند. در حین صحبت متوجه شدم که ایشان یک ساعت است که اینجا نشسته و پیش از این یک بار برای شماره ملی اقدام کرده اما چون زمینه عکسش سفید نبوده، قبول نکرده‌اند. به یادم آمد که زمینه عکس من هم سفید نیست. ترسی شفاف سراپای مرا فراگرفت. چهل دقیقه تا اذان ظهر باقیمانده بود. به سرعت تاکسی گرفتم تا به منزل بروم و یک عکس دیگر بیاورم. مجبور شدم سه بار تاکسی عوض کنم. گرمای هوا از یکطرف و خستگی پیاده روی از طرف دیگر طول مسیر را برایم چندبرابر کرد به منزل که رسیدم ناهار آماده بود. نتوانستم جلوی هوای نفسم را بگیرم و چند لقمه‌ای خوردم. عکسی را که زمینه سفید داشت از لابلای مدارکم برداشتم و راه افتادم. در شهر از ساعت یک به بعد پیدا کردن تاکسی مثل پیدا کردن یک عجم در محله لشکرآباد دشوار است. در همین اوضاع وانتی از جلویم رد شد، دستم را بالا آوردم به وانت هم راضی شده بودم، راننده ترمز کرد و مرا تا در مسجد رساند. وانت سواری غیر از فرار از زیر تیغ آفتاب یک مزیت دیگر هم داشت: راننده هیچ کرایه‌ای از من نگرفت. من هم گفتم رحم ا... ابویک و پیاده شدم.

این دفعه از آن آقای محترم خبری نبود. نماز تمام شده بود و چهارتا نوجوان با چهار تیپ مختلف از مسجد بیرون آمدند. به آنها گفتم که برای شماره ملی آمده‌ام. آنها یک نفر را از بین خودشان نشان دادند و او گفت که الان کلید همراهش نیست واصولاً از ساعت 5 تا 7 به مراجعان جواب می‌دهند. با همان سختی که آمده بودم، به خانه برگشتم. خیلی خسته بودم، می‌خواستم دوش بگیرم، آب قطع بود. دلم می‌خواست بخوابم اما کارهای دانشگاهم عقب افتاده بود. تا ساعت 5 مشغول کار شدم و بعد به طرف مسجد رهسپار شدم. وقتی به مسجد رسیدم دوباره همان صحنه اول را دیدم. همان آقای محترمی که شماره ملی می‌خواست روی پله‌ها نشسته بود منتها این دفعه یک بطری آب هم بین پاهایش گذاشته بود. به او گفته بودند که از ساعت 4 تا 8 به مراجعین پاسخ می‌دهند. این بنده خدا از ساعت 4 آمده بود و حالا ساعت پنج و نیم بود. خوشبختانه یکی از همان 4 نوجوانی که بعد از نماز دیده بودم کمی دورتر نشسته بود. به سراغش رفتم و ماجرا را پرسیدم گفت کسی که کلیدها را در دست دارد هنوز نیامده. گفت همیشه ساعت پنج می‌آمد حتما مشکلی برایش پیش آمده. امیدوار بود که به زودی پیدایش شود. از او پرسیدم این دوروبرها مسجد دیگری هست که کار ما را انجام دهد گفت نزدیکترین مسجد، در کمپلو است. برگشتم پیش آقای محترم. پیشنهاد دادم که به جای دیگری برویم اما او هم امیدوار بود کسی که کلیدها را در دست دارد پیدایش شود و معتقد بود که کمپلو خیلی دور است و با کمی صبر مساله حل می‌شود. اما لطف کرد و آدرس دقیق آن مسجد را به من داد.

اما من تصمیم گرفته بودم به کمپلو بروم. دوبار تاکسی عوض کردم و به مسجد رسیدم. در مسجد باز بود، خدارا شکر کردم و وارد مسجد شدم. دیدم با خطی فجیع روی یک کاغذ نوشته‌اند: ساعت مراجعه برای شماره ملی روزهای شنبه، یکشنبه، دوشنبه و سه شنبه ساعت 9 تا 12. کارد به من می‌زدند خونم در نمی‌آمد. تصمیم گرفتم برگردم به همان مسجد قبلی، اما در یک لحظه تصویر آن آقای محترم در پیش چشمهایم مجسم شد که هنوز روی همان پله نشسته و امیدوار است کسی که کلیدها را در دست دارد پیدا شود.

به ذهنم فشار آوردم تا آدرس مساجد دیگر را به یاد بیاورم. یادم آمد که یک مسجد هم نزدیک پل سیاه بود. اما چطور به پل سیاه بروم؟ اول به ساعت می‌روم بعد نادری، از نادری می‌شود به همه جا رفت، حتی سیاره مریخ! بالاخره به پل سیاه رسیدم. حالا اجازه بدهید اسم آن مسجد را نبرم. در آن مسجد بسته بود. با دیدن آن مسجد دلم برای خدا سوخت! آن مسجد در ابتدای یک محله عرب نشین و متاسفانه فقیرنشین قرار داشت. یادم آمد اول صبح که می‌خواستم به اداره ... بروم از جلوی مسجدی بسیار مجلل با گلدسته‌های بلند رد شدم و حالا این مسجد چقدر درب و داغان بود. مردی از داخل ماشین کولردارش بوق زد. او هم دنبال شماره ملی بود. زحمت پیاده شدن از ماشین را به خودش نداد صبر کرد تا من در بزنم و ببیند کسی در مسجد را باز می‌کند یا نه. حیفم آمد اطلاعات گران قیمتی راکه از صبح تابه حال بدست آورده بودم به او بدهم. دیدم با جوان چاقی که ده تا شناسنامه در دست دارد مشغول حرف زدن است. روبروی مسجد یک کیوسک نگهبانی بود که سربازی در آن نشسته بود. چند ضربه به پنجره زدم. پنجره را باز کرد، نسیم خنکی بر من وزید. در پاسخ سوالم گفت اینها فقط موقع نماز در مسجد را باز می‌کنند، توصیه کرد تا وقت نماز صبر کنم به ساعتم نگاه کردم دو ساعت و بیست دقیقه باقیمانده بود. با خودم گفتم بروم زیارت علی بن مهزیار بلکه گره از کارم باز شود. خیلی وقت بود که زیارت نرفته بودم اما یاد عربی افتادم که چند روز پیش در تاکسی دیدم. بیچاره داشت تعریف می‌کرد: یه موتور خریده بودم ننم گفت خاک بر سر پاشو برو زیارت یه چیزی هم نذر کن که بلایی سر خودت و موتورت نیاد. این همه امامزاده ریخته... ما پاشدیم رفتیم علی بن مهزیار ... موتورم را گذاشتم دم در 200 تومن ریختم تو ضریح، برگشتم که 800 تومن شیرینی بخرم بین مردم پخش کنم که دیدم موتورم نیس!

در اوج استیصال تصمیم گرفتم برگردم به مسجد اول، اما خیلی از آنجا دور شده بودم. هنوز قیافه آن آقای محترم را می‌دیدم که روی همان پله نشسته و امیدوار است کسی که کلیدها را در دست دارد پیدایش شود. به زمین و زمان بدوبیراه می‌گفتم. از این سرنوشت مسخره که مرا به اینجا آورد شاکی بودم. سوار تاکسی شدم برای نادری. پیرزن لری با دامن چین چینی همه صندلی عقب را اشغال کرده بود. ترجیح دادم جلو بنشینم. راننده گفت که به فلکه ساعت هم می‌رود. پیرزن با لهجه لری به راننده گفت که او را به فلکه راه آهن برود، راننده راغب نبود. فکری به ذهنم رسید. به راننده گفتم من هم راه آهن می‌روم. پیرزن خوشحال شد کلی مرا دعا کرد و به راننده دستور داد که دور بزند و او را جلوی دکان کله پاچه‌ای اکبرآقا پیاده کند. من همان اول فلکه پیاده شدم. وقتی باقیمانده پولم را از راننده گرفتم دیدم دو برابر حساب کرده .

تصمیم گرفتم یک بار دیگربه دفتر پست راه آهن سربزنم... وای خدای من این دفعه هم فرم بود هم کارمند بود هم پرینتر سالم بود هم خودکار جوهر داشت هم ... فرم را پر کردم و عکسی را که زمینه سفید داشت به متصدی باجه دادم تا روی فرم بچسباند. متصدی چسب ماتیکی را فشار داد اما چسب تمام شده بود... ساعت به هفت، ساعت تعطیلی دفتر نزدیک می‌شد حاضر بودم به قله کوه قاف بروم و ده تا چسب بخرم. متصدی با ظرافت ناخنش را داخل استوانه محتوی چسب کرد تا ذرات باقیمانده را استخراج کند و روی فرم بکشد ... از تیزهوشی اش خوشم آمد. باید کارها را به بخش خصوصی داد. اینها اگر لازم باشد از آب هم کره می‌گیرند. اما این خوشحالی خیلی زود متوقف شد. عکسی که داده بودم با عینک بود ...

از مغازه بیرون آمدم یک راست سراغ دکه وسط فلکه رفتم. می‌خواستم یک چیز خنک بخورم. می‌خواستم فشار یک روز تلخ را خالی کنم. می‌خواستم به شادمانی فتحی که کرده بودم جامی‌بزنم! متصدی از عکسم ایراد نگرفت و حالا فرم تقاضای صدور کارت ملی در دستان من بود. بی اختیار این شعر فروغ را زمزمه کردم :

فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
و هستیم به یک شماره مزین شد
پس زنده باد ششصد و هفتاد و هشت صادره از بخش پنج ساکن تهران

یک نوشابه سیاه و خنک خواستم. وقتی سرش را باز کرد به علت پدیده سوپرکولینگ یا تاخیر در انجماد در آن واحد تمام نوشابه یخ زد. نمی‌دانم با کدام تشبیه یا کدام استعاره می‌توانم لذتی را که در آن لحظه به من دست داد توصیف کنم خنکای نوشابه تا مغز استخوانم نفوذ کرد و من مثل فرمانده‌ای که دشمنی را مغلوب کرده و حالا به دنبال کشورگشایی و توسعة قلمرو خویش است، تصمیم گرفتم به اداره ثبت بروم تا شماره ملی را روی فرم ثبت کنند. آنقدر سرمست بودم که راه را گم کردم. از یک سوپور پرسیدم اداره ثبت احوال کجاست به من خندید که این ساعت اداره تعطیل است. اعتنا نکردم دوباره پرسیدم اداره کجاست و او متعجب آدرس داد. به اداره رسیدم، دیدم که در کوچک ورودی بسته است. اما ایمان داشتم که اداره باز است. دو تا کودک در حیاط مشغول بازی بودند، دور ساختمان گشتم و در نیمه بازی را پیدا کردم. دو پله یکی، خودم را به طبقة دوم رساندم و با غروری غریب فرم تقاضای صدور کارت ملی را روی پیشخوان گذاشتم. متصدی باجه پس از اینکه کار شش نفر از خویشاوندانش را راه انداخت و مدتی هم با یکی از همکارانش به گفتگو پرداخت، بالاخره خسته شد سراغ من آمد فرم را برداشت، اصل شناسنامه را از من گرفت، نامم را وارد کامپیوتر کرد، آنقدر روی میز جستجو کرد تا خودکارش را پیدا کرد و بعد شماره‌ای را که از یکسال پیش برای من تعیین شده بود روی فرم نوشت.

ساعت هفت و پنج دقیقه بعدازظهر از اداره ثبت احوال بیرون آمدم حال فقط به یک چیز فکر می‌کردم. به آقای محترمی که روی پله آن مسجد نشسته و منتظر مردی است که کلید در دست اوست.

اهواز- 24 خرداد 83

 


 
خیابان یانگ
ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: داستان کوتاه

این روزها دلتنگی عجیبی دارم. شاید چند روزی چیزی ننویسم. بجای همه چیزهایی که نخواهم نوشت این داستان را نوشته‌ام. این فقط یک داستان است.

 

هرگونه برداشت از این داستان بدون کسب رضایت مولف ممنوع است.

 

خیابان یانگ                             THE YONGE STREET

 

من مردی بی شناسنامه‌ام که بیست و پنج سال است دارم در خیابان یانگ راه می‌روم و هنوز به انتهای آن نرسیده‌ام و نمی‌دانم قرار است کی به انتهای آن برسم. خیابان یانگ طولانی‌ترین خیابان دنیاست، خیابانی به طول 1200 کیلومتر که آمریکا را به کانادا وصل می‌کند و از بسیاری از شهرها مثل نیویورک و تورنتو بزرگترین شهرهای شمالی و دریاچه زیبای اُنتاریو- بیکران آبی رنگی که همیشه رؤیای چند ساعت پارو زدن روی آن را دارم- می‌گذرد. همیشه دورترین جای این خیابان مستقیم که می‌توانم ببینم شب است، تاریک است و هرچه راه می‌روم و حتی به شبی که خیال می‌کردم پایان این راه است می‌رسم، بازهم در نهایت نگاه من شب است. باید آخر این خیابان قطب باشد که نیمی از سال شب است ونیم دیگر . . . ؟

در خیابان یانگ، انسانها، ارابه‌ها و ماشینها همه به جلو حرکت می‌کنند و هیچکدام هیچوقت متوقف نمی‌شوند. انگار این خیابان را طوری ساخته‌اند که برآیند همه نیروها صفر باشد، آن وقت هر کسی را با یک سرعت اولیه به یک حرکت مستقیم‌الخط یکنواخت واداشته‌اند.

اگر از حرکت بایستی، هرآن، انسانی، ارابه‌ای، ماشینی از روی تو رد می‌شود، پس باید مدام راه بروی و حتی نمی‌توانی چهره کسانی را که از کنارت رد می‌شوند یا تو از آنها سبقت می‌گیری، ببینی، کسی سر بر نمی‌گرداند، دستی تکان نمی‌دهد، تو را صدا نمی‌زند... و همینطور روزها و شبها می‌گذرند و تو راه می‌روی و راه می‌روی و راه می‌روی بی آنکه دریای آبی چشمی را سیر تماشا کنی.

 

حالا پیکرة جوانی را می‌بینم که از من سبقت می‌گیرد، لاغر اندام و میانه قد، کیف سفیدی روی شانة چپش انداخته و بی اعتنا به هرچه پیرامون اوست از کنار من رد می‌شود. تنها سهمی که از زیبایی‌اش به من می‌رسد، دیدن موهای بلند و بلوند اوست که در هبوطی آبشارگونه نیمدایره‌ای طلایی روی گودی کمرش شکل داده. آفتاب که به موهایش می‌رسد از طلای کلکته درخشانترند. نمی‌دانم چرا موهای بلندش را نبسته؟ شاید می‌خواهد باد لابه‌لای موهایش بازیگوشی کند و تارهایش را به هوا بیندازد، باد هم مثل آب، مثل خاک، کودک بازیگوشی است که در مقابل تو با سروصدای زیاد توپ بازی می‌کند و تا گل می‌خورد گریه و زاری راه می‌اندازد و تو مجبوری او را تحمل کنی. با این همه، حس می‌کنم اگر این باد نبود چیزی از شکوه موهایش کم می‌شد.

هرچه تلاش می‌کنم این آهنگ یکنواخت قدمهایم را بشکنم نمی‌توانم. بیست و پنج سال است که پاهایم مثل پاندول ساعت با ضرباهنگی ثابت در حرکتی که هیچ اختیاری برای شتاب بخشیدن به آنها ندارم، رفت و آمد می‌کنند. زن ذره ذره دور می‌شود، من ذره ذره عقب می‌افتم و سعی می‌کنم در خیالم چهرة او را ترسیم کنم...

 

حتماً پیشانی بلندی دارد، سفید و بلند با دو ابروی کشیده که انتهای آن متوجه بالاست. چشمهایش باید از آن چشمهای آبی روشن باشند که وقتی در تابش آفتاب قرار می‌گیرند حتی صدفهای ته دریا را نمایان می‌کنند. مردمکهایش دو جزیره خالی در آن دریای آبی هستند که در نیم‌کره‌ای سفید شناورند و وقتی به چپ و راست نگاه می‌کند  دو کودک بازیگوشند که تاب سواری می‌کنند... همانجا در چشمهایش متوقف می‌شوم و پایین تر نمی‌آیم. می‌ترسم که او را با بالهای سپید و تاجی از برگهای زیتون بر فراز معبد آکروپولیس مجسم کنم.

 

هنوز در تبسم ترسیم چشمهای او هستم که می‌بینم چند روز و چند شب گذشته و البته چند تار دیگر از موهایم سفید شده و خوشحالم از اینکه این دوروبرها آینه‌ای نیست تا خودم را در آن ببینم، اگرچه او حتماً در کیف سفیدش آینه‌ای دارد که گهگاه خودش را در آن می‌بیند،دستی به سر و رویش می‌کشد، موهایش را مرتب می‌کند و از آن همه زیبایی که دارد لذت می‌برد. شاید بد نبود اگر من هم اینقدر دست خالی نبودم، کیفی داشتم یا لااقل آینه‌ای که خودم را در آن مرتب کنم. دلم می‌خواهد دستهایم را بالا بیاورم و با فشار انگشتانم موهای احتمالا آشفته‌ام را مرتب کنم، اما نمی‌توانم ... دستهایم – این دو تکه گوشت آویزان- در نوسانی تقدیری و هماهنگ با پاهایم مثل پاندول ساعت جلو و عقب می‌روند. از دست این دستها که هیچوقت کمکم نکرده‌اند عصبانی می‌شوم، اما خودم را دلداری می‌دهم و با خودم می‌گویم حالا آینه هم که نباشد وقتی به او برسم یک لحظه در چشمهایش نگاه می‌کنم و در آن آینه آبی صیقلی خودم را می‌بینم و تا بیاید حرفی بزند یا سر صحبت را باز کند، خودم را مرتب می‌کنم... و بعد خودم را می‌بینم که موهایی بلند و بلوند دارم با موجهایی هماهنگ... و پیشانی سفید و بلند... و چشمهای آبی روشن که مثل آسمان تهران پس از بارش بارانهای بهاری روشن و درخشان است ... بدون کودکان بازیگوش ... با بالهایی سپید و تاجی از برگهای زیتون ...

 

هنوز در ترسیم امواج آبی چشمهای خودم هستم که می‌بینم چند روز و چند شب گذشته و نمی‌فهمم چند تار دیگر از موهایم سفید شده. با خودم می‌گویم بالاخره او خسته می‌شود یکجا می‌ایستد و من به او می‌رسم و اگر سر صحبت را باز نکرد حتی به او نگاه نمی‌کنم، بی اعتنا از کنارش رد می‌شوم و آنوقت او که کیفی ندارد یا اگر داشته باشد در آن آینه‌ای ندارد وقتی وسوسه موهای بلوند و چشمان آبی مرا ببیند خودش را به آب و آتش می‌زند و دنبال سرم راه می‌افتد، اما من سریعتر از او حرکت می‌کنم آنقدر سریع که نتواند به من برسد و بعد روزی صدبار پشیمان می‌شود از اینکه چرا وقتی از کنارش گذشتم سر صحبت را باز نکرد و با من حرف نزد . . . و دوباره نمی‌فهمم که چند روز و چند شب دیگر گذشته و چقدر از موهایم سفید شده.

 

هنوز خیابان یانگ دارد راه می‌رود و من شبح لاغراندام زنی را می‌بینم که روی زمین افتاده و حتماً کیف سفیدی روی شانه چپش بوده. نزدیکتر که می‌رسم می‌بینم نیمی از موهایش ریخته و نیم دیگر سفید شده و صورتش مثل کویرهای بی باران پر از چین و چروک است، انگار که هفتاد و پنج ساله باشد و چشمهایش. . . هیچ چیزی نمی‌بینم جز دو کاسه گود شده دو حدقه خشک که انگار هیچوقت در آنها چشمی نبوده . . .


 
ستاره قطبی
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: داستان کوتاه ، حسب حال

من مردی بی شناسنامه ام. همه زندگی ام یک ساک جمع و جور است که با خودم بر می دارم و از این شهر به آن شهر می برم. هیچ وقت نتوانسته ام بیش از یک هفته در یک شهر بمانم اما دو هفته است که در این شهرم. خاطراتم بیش از یک هفته باقی نمی مانند و بعد از آن آشوبی در دلم برپا می شود، انگار که جایی از تنم آتش گرفته باشد. موجهایی سهمگین در من برمی خیزند که همه چیز را زیرورو می کنند. آن وقت ساکم را بر می دارم و به ایستگاه می روم و سوار اولین اتوبوسی می شوم که مرا از این شهر ببرد. وقتی اتوبوس به راه می افتد، وقتی تنم را به راه می سپارم، تازه آرام می شوم. راه برای من گهواره ایست که شیرین ترین خوابها را در آن می بینم.


به یاد نمی آورم که تابحال به کدام شهرها رفته ام اما هیچوقت در شهری که نه رودخانه دارد نه کوه، پیاده نشده ام. همیشه در ساحل رودخانه ها یا در دامنه کوهها جایی هست که برای من ساخته اند، آنجا می نشینم، ازصبح تا غروب به مردمانی که رد می شوند نگاه می کنم، به چشمهایشان خیره می شوم، خطوط صورتشان و آرایش موهایشان را مرور می کنم، دنبال بوی عطرهایشان به راه می افتم شاید یکی از آنها خاطره ای از گذشته را در من زنده کند، اما هیچکس به من نگاه نمی کند، انگار هیچ کس مرا نمی بیند! همه مردم شهر از مقابلم رد می شوند اما حتی یکی ...آن وقت دوباره در دلم آشوب می شود.می فهمم که یک هفته گذشته است و باید بروم.


اما دوهفته است که من در این شهرم. این شهر هم رودخانه دارد هم کوه، و درختان بلند گردو که در دامنه کوه رسته اند و از دامن رود آب می نوشند.روز اول که به این شهر آمدم از ظهر گذشته بود که درویش را دیدم. درویش به هیات سرو می مانست با آن خرقه سپید بلند که تاروی گیوه هایش امتداد داشت، با گیسوانی سپید که از زیر کلاه قلندریش بیرون زده بودند و گرداگرد شانه هایش را فراگرفته بودند. درویش نه لباسش به لباس مردمی که دیده بودم می مانست نه صدایش. بار اول که مرا دید گلابدانش را کج کرد دستانم را پیش بردم چیزی در آن ریخت که عطری آشنا داشت انگار جزئی از وجودم آن را می شناخت. درویش نگاهی به من انداخت. زیر ابروان فرورفته اش هنوز دو ستاره قطبی می درخشیدند. سکه ای در کشکولش انداختم و رفت.


شش روز شش سکه در کشکولش انداختم و رفت. شش بار عطری آشنا را بوییدم و رفت. دیگر زیر درخت گردو می نشستم تا او بیاید و مردمانی را که بودند یا نبودند نمی دیدم.کلمه ای برای مکالمه با او نداشتم تا از راز آن عطر آشنا بپرسم تا آن دو ستاره قطبی را می دیدم دهانم قفل می شد، خاموش می ماندم و تا لحظه ای که او در ملتقای کوه و رود محو می شد تعقیبش می کردم.


روز هفتم تا نزدیک غروب زیر درخت گردو منتظر ماندم . درویش نیامده بود و کودکی که می خواست گردو بچیند سنگهایش را به درخت می زد اما سنگها روی من می افتادند و خون از سر و رویم جاری بود.. دلم آشوب شد، گفتم باید از این شهر میهمان آزار بروم. این درویش هم آمدنی نیست. ساکم را برداشتم که از دیگر ملتقای کوه و رود درویش ظهور کرد. خواستم بروم، دستش را بالا آورد و مرا متوقف کرد. لبهایش را به ظرافت شعری وحی گونه گشود و گفت :


به سنگ کودک نابالغی مرد عاقلی نمی رمد.


دستمالش را باز کرد، آن را روی صورتم انداخت طوریکه تمام صورتم را پوشاند. چشمانم را بستم دستمالش را پایین لغزاند و خونها را پاک کرد. گفت:


 دیدگانت را بگشای   !


چشمانم را باز کردم. کودک نبود و به جای آن زنی زیبارو ایستاده بود که بوی گلابدان درویش از پیکرش می تراوید. درویش گفت:


تو عاشقی بی معشوقی که از این شهر به آن شهر در پی عشقی آتشناک که روزی تورا خواهد سوخت سفر می کنی.


زن زیبارو با لبخندی که باران ملاحت از آن می بارید نیمرخش را از من برگرداند. تنها توانستم مرز گیسوان انبوهش را که در سیاهی شب محو شده بود، دنبال کنم. زن به سمت ستاره قطبی چونان موجی دور می شد و من در حیرت از آن همه زیبایی که فراتر از تحملم بود برجا خشک شده بودم.


حالا دو هفته است که در این شهرم، اما دیگر نه درویش را می بینم نه از آن زیبارو که در سیاهی شب گم شد اثری پیداست. این روزها بالای درخت می روم تا برای کودکانی که گرداگردم جمع شده اند و مرا دوست دارند گردو بچینم. کودکانی که در نگاهشان رازی از آن ستاره قطبی است.