بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آن جان عاشق
ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: عین القضات ، خیام ، امام محمد غزالی ، عاشقانه

عشق آسمان است و روح زمین، یعنی عشق فاعل است و روح قابل. بدین نسبت میان ایشان ارتباطی است معنوی، او این را در می کشد و این او را برمی کشد …


عشق را رهبر عقل است اما به نسبتی دیگر. هرچه او اثبات می کند این برمی دارد تا به حدی برسد که عقل نتواند که هیچ چیز اثبات کند. چون عقل از اثبات باز ایستاد عشق خود را بدو نماید و گوید در من نگر. عقل از هیبت این سخن روی در عالم نفی آرد ...

شاگرد نوکار را استاد چون خواهد که در کار آرد حرفی بنویسد پس انگشت او بگیرد و بر سر آن حرف نهد. اگر چه از راه معنی کاتب، استاد مکتب بود اما در عالم صورت انگشت شاگرد بر حرف بود. ای برادر هر کس و ناکس انگشت بر حرف عاشق کار افتادۀ دل به باد داده نهد در عالم صورت، اما چون به عالم معنی رسد بداند که آن حرف به معشوق مضاف بوده است و عاشق در میانه بهانه و بر ناوک ملامت نشانه

 

دارم لوایح عین القضات همدانی را می خوانم. پس از سال ها رسیده ام به آن جان عاشق. کسی که مشعل علم و شعله عشق را از دست خیام و غزالی گرفت و جان بی تابش را، حلاج وار، بر سر هویدا کردن اسرار نهاد.

او را نیمه شب دار زدند و فردا شب جسم او را از دار پایین آوردند و پوست بدنش را کندند و جسدش را در بوریایی پیچیدند و به نفت آلودند و آتش زدند.

ما مرگ و شهادت از خدا خواسته‌ایم

وان هم به سه چیز کم‌بها خواسته‌ایم

گر دوست چنین کند که ما خواسته‌ایم

ما آتش و نفت و بوریا خواسته‌ایم

پی نوشت:

1- بوریا حصیری که از نی می سازند.

2- قبلا هم نوشته ام که یک دورانی (قرن پنجم و ششم هجری) در تاریخ امت اسلام سالهای سیاه تعصبات مذهبی است. من به این سالها قرون وسطای تاریخ اسلام می گویم.


 
خیام، افسانه یا واقعیت؟
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خیام

 

این جلسه کارگاه شعر و ادب را خودم هم دوست داشتم. ابتدا فکر می کردم انتخاب خیام از میان این همه شاعر شاید چندان برای مخاطبان جذاب نباشد اما دلیل محکمی داشتم برای این کار: خیام در قرن 19 میلادی معروف ترین شاعر شرقی بود در دنیای غرب و تاثیر شگرفی بر ادبیات اروپا گذاشت. (نقشی که امروزه مولوی دارد کم کم به دست می آورد)

بر خلاف انتظار من مخاطبان بسیار به وجد آمده بودند و تقریبا هر کدام شان در بحث مشارکت داشتند. 

بحث را با یک رباعی خیام آغاز و با همان تمام کردم

گر من ز می مغانه مستم، مستم

گر کافر و گبر و بت پرستم هستم

هر طایفه ای ز من گمانی دارد

من آن خودم چنان که هستم هستم

شاید خیام، که سال ها در پی علم رفت، دست آخر دید که علم برای سوالات اساسی او پاسخی ندارد، آن وقت دچار حیرت شد:

هرگز دل من ز علم محروم نشد

کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز

معلوم شدم که هیچ معلوم نشد

همه ی ما موجی از شک در دل داریم. بسیاری از ما این شک را پشت نقابی از یقین پنهان می کنیم. بعضی هم مثل خیام با صدای بلند شک های شان را فریاد می زنند:

آنانکه محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
 ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند
پیام خیام غنیمت شمردن وقت است. انسانی که از گذشته خود خبری ندارد و ناآگاه از آینده است باید قدر امروز خود را بداند:
این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟
پیش آر پیاله را که شب می گذرد ...

 
از اتاوا تا نشابور
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خیام ، مادر

 

در سفرم و این سفر کوتاه بهانه ی خوبی است که زمان بیشتری با مادر بگذرانم، به هم نزدیک تر شویم و بیشتر با هم حرف بزنیم. شب ها قبل از خواب، مادر قصه های شیرین می گوید. خاطراتی را یادم می آورد که اگر دوره نکنم فراموششان می کنم.

روزها با هم آرام آرام راه را می شماریم. اتفاق خوبی است برای مادر که چند سالی است در شهر سرد مشهد ساکن شده و برای من که در سرزمین برف...

در طول راه داشتم مطالب جلسه بعدی کارگاه شعر و ادب را آماده می کردم. موضوع این جلسه خیام است: خیام افسانه یا واقعیت. از سال ها قبل فکرهای ناتمامی داشته ام درباره خیام. تردید جدی دارم در انتساب برخی از این رباعی ها به خیام ریاضیدان و فیلسوف. هر که با فضای مذهبی قرن پنجم هجری -که بازتابش را در سیاست نامه خواجه نظام الملک می بینیم- آشنا باشد تردید می کند در انتساب برخی از این شعرها به استاد نظامیه نیشابور.

پی نوشت:

1- دیدم که صادق هدایت هم شک کرده در انتساب بسیاری از این شعرها به خیام و گفته: «اگر یک نفر صد سال عمر کرده باشد و روزی دو مرتبه کیش و مسلک و عقیدهٔ خود را عوض کرده باشد قادر به گفتن چنین افکار [متناقض]ی نخواهد بود.»

2- کارگاه شعر و ادب به صورت حضوری در کانون فرهنگی ایرانیان برگزار می شود. متاسفانه فعلا امکان برگزاری آن به صورت مجازی وجود ندارد.


 
سی و سه
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، خیام

 

به قول قیصر دیشب نشستم "جوراب هایم را اتو کردم ..." در خلوتی ایام کریسمس رفتم به کافه نزدیک خانه. بعد از مدتها قلم و کاغذ برداشتم و خارج از دنیای مجازی، بی واسطه لپ تاپ و ورد و لی تک، نوشتم و نوشتم. شب تولد مسیح و من بود. سالهای گذشته را مرور کردم تا رسیدم به امروز ... از روزهای دبیرستان و مسابقات شعر رامسر و کنکور و دانشگاه شیراز و دانشگاه شریف و اهواز و سالهای واترآباد تا جلسه دفاع دکترا و مابعد آن. دوره کردم همه چیزهایی را که به دست آوردم در این سالها، چیزهایی را که به آنها نرسیدم و چیزهایی که در ذهن و خیالم نبود و نصیبم شد.

تا رسیدم به  امروز ... یک دفعه یکی از این خل و چل ها آمد کنار میز جلویی من جعبه بزرگ دستمال کاغذی را برداشت و گذاشت روی میزی که دور تر بود. چند تا دستمال در آورد و خودکاری از جیبش، و انگار که تصویر آینه وار من باشد با همان ژست مشغول نوشتن روی دستمال ها شد. گفتم شاید شاعری باشد که به او الهامی شده. یادم افتاد به آن شاعر بزرگ که شعرهایش را روی پاکت سیگار می نوشت و خودم که در لحظه بعثت شاعری1 روی پاکت نامه شعر می نویسم.

سرم را پایین آوردم و از امروزم نوشتم. از شادی هایی که دارم، از خانواده ام، از کارم، از کتابهایی که می خوانم. حالا می خواستم از فردا بنویسم سرم را بالا آوردم و به شاعری که رو به رویم نشسته بود نگاه کردم. مردک خل و چل خودکارش را راست راست کرده بود توی دماغش و زل زده بود به من ... خنده ام گرفت و بی خیال نوشتن از فردا و آینده شدم. برگشتم به خانه.

* * *

عمر دست خداست و کسی از آینده اش خبر ندارد. به قول خیام:

از باده دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده ست

اگر متوسط عمر بشر را ملاک قرار دهیم من شاید به همین اندازه که تا به امروز زندگی کرده ام بیشتر زنده نباشم. یعنی تقریبا نیمی از پیمانه عمر پر شده. البته نیمه ای که بیشترش به آموختن و جبر و کسب مدرک گذشت. نیمه دوم نیمه عمل است . اگر طرحی دارم باید اجرا کنم، اگر اندیشه ای دارم باید مکتوب کنم، اگر حرفی دارم باید بزنم. باید همان تک دانه آجری را که حداکثر سهم من از بنای بزرگ و جاری زندگی است سر جایش بگذارم وگرنه زمان خیابان یک طرفه ای است که راه بازگشت ندارد.

 

دیشب شروع کردم به سرودن غزلی تازه:

دریا صدایم کرد، ساحل ول نمی کرد

ساحل مرا از ریشه ام غافل نمی کرد

من خانه ام آنجاست در آبی ترین آب

ای کاش صیاد آب ها را گل نمی کرد ... 

 

 پی نوشت:

این تعبیر را در یکی از نوشته های بلند و شیرین اخوان ثالث دیدم.


 
حرفی از خیام
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، خیام

شبیه همان بحثی که قبلا درباره‌ی رباعیات ابوسعید ابوالخیر داشتیم و استدلال کردیم که این رباعی‌ها منسوب به او هستند درباره‌ی رباعیات خیام هم صادق است. با این تفاوت که در شاعر بودن ابوسعید شکی نیست اما حتی شاعر بودن خیام هم اثبات نشده است. در هیچ یک از کتابهایی که معاصر خیام یا اندکی پس از او نوشته شده‌اند به شاعر بودن او اشاره نشده. مشهورترین کتابی که از خیام نام می‌برد چهارمقاله‌ی نظامی عروضی است که نویسنده داستان ملاقات خود با خیام و پیش‌گویی او درباره‌ی قبر خویش را نقل می‌کند اما هیچ اشاره‌ای به شاعر بودن خیام نمی‌کند. با توجه به اینکه موضوع اصلی کتاب چهارمقاله٬ شعر و شاعری است و نویسنده در چندین مورد حتی از شاعران گمنام و مهجور زمان خود نام می‌برد می‌توان نتیجه گرفت که خیام شاعر نبوده یا در زمان خود هیچ اشتهاری به شاعری نداشته....

دلیل دیگری که صحت انتساب مجموعه‌ی رباعیات به خیام را زیر سوال می‌برد تناقض محتوایی بین آنهاست چنان که گاهی تصویر یک آدم موحد باریک بین را می‌بینیم و گاهی تصویر انسان دایم الخمر و کفرگو. چگونه ممکن است که یک نفر استاد نظامیه‌ی نیشابور باشد و در دوران تعصبات کور مذهبی که امثال حسنک وزیر را به جرم اعتقادات شیعی بر دار می‌کنند سخن کفرآمیز بگوید و جان سالم به در ببرد؟

اما مهم تر از همه‌ی اینها این است که ما از رباعیات منسوب به خیام لذت می‌بریم . نه تنها ما که جهان ما ... و گزاف نیست اگر خیام را مشهورترین شاعر ایرانی در دنیای غرب بنامیم. ( اخیرا هم یک فیلم بسیار سبک٬ تخیلی و پر از ایراد درباره‌ی او ساخته‌اند. عمرتان را برای دیدن آن تلف نکنید!)  این مقدمه‌ی ناخواسته را نوشتم تا اشاره کنم به آن دو رباعی که در مطلب پیشین نوشتم. این دو رباعی با شخصیت چند بعدی خیام سازگاری دارند و هر دو هدف واحدی دارند. اجازه بدهید بر روی رباعی نخست تمرکز کنیم و به خصوص بیت دوم. : هر طایفه‌ای ز من گمانی دارد- خوب تا اینجا را که مولوی هم گفته: هرکسی از ظن خود شد یار من...- اما خیام می‌گوید من از آن خودم هستم. حرفی تازه می‌زند که کمتر از دیگران شنیده‌ایم. این یعنی استقلال شخصیت٬ آزادی و آزادگی. چیزی که گمشده‌ی ما شرقی هاست.

ما بیشتر برای دیگران زندگی می‌کنیم: دیگران درباره‌ی ما چه فکر می‌کنند؟ طرز لباس پوشیدن ما٬ آرایش ظاهری ما٬ حرف زدن ما٬ کارهای روزمره‌ی ما ... همه تابع تصورات دیگران از ماست. انگار بازیگریم٬ مترسکیم٬ نقاب به صورت داریم... ما آن ِ خود نیستیم٬ آن دیگرانیم. آزاد نیستیم٬برده‌ی تصورات دیگران هستیم. 


 
من آن ِ خودم...
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، خیام

گر من ز می مغانه مستم٬ هستم!

گر کافر و گبر و بت پرستم٬ هستم!

هر طایفه‌ای ز من گمانی دارد

من آن خودم جنانکه هستم هستم!

****

 

اسرار ازل را نه تو دانی و من

وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

«خیام»