بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

خوابگردی (۹)
ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: داستایوسکی ، گارسیا مارکز ، خواب

خواب دیدم در جایی هستم مثل سالن انتظار نمایش که شلوغ بود و پر از آدم هایی که دو تا دو تا با هم صحبت می کردند. آدم هایی که می رفتند و می آمدند. انگار این سالن، سالن انتظاری ابدی بود. آدم هایی که آنجا بودند همه نویسنده هایی بزرگ بودند از زمان های مختلف که در سن و سال پیری یا آخرین سالهای عمرشان به این سالن آمده بودند اما همدیگر را نمی شناختند. من به هبات زنی جوان و جذاب در آمده بودم که پیرمردهای نویسنده او را حسابی تحویل می گرفتند. خودم هم ظاهرا نویسنده بودم و چون اهل زمان معاصر بودم همه نویسنده های قدیمی و درگذشته را از روی عکس ها و نقاشی هایی که دیده بودم به قیافه می شناختم. از میان همه آن ها با دو نفر بیشتر گپ می زدم یکی گابریل گارسیا مارکز که در همین سن و سال پیری اش بود با موهای سفید. البته هنوز راه می رفت ولی لنگ لنگان. لباس یک دست سفیدی پوشیده بود. دیگری هم داستایوسکی بود که در عالم خواب به شکل فیدل کاسترو در آمده بود. با قامتی بلند و ریشی بلند که رنگ کرده بود. وقت راه رفتن سینه اش را جلو می داد. صدایش بلند و جمله هایش کوتاه بود.

در پرده ای دیگر داشتم وارد سالن می شدم که در شیشه ای آن قاب آهنی آبی رنگی رنگ و رو رفته ای داشت . کمی قبل از ورود داستایوسکی را دیدم که در حال خروج بود. به او گفتم که خیلی دوستش دارم و به نظرم بزرگترین نویسنده دنیاست. پرسید اهل کجا هستم. گفتم: ایران همسایه شما. خیلی گرم گرفت. از حافظ می گفت. حرف های شیرین می زد و بلند می خندید. در همین وقت، گارسیا مارکز عصا زنان از کنار من رد شد و به داستایوسکی محل نگذاشت. وقتی رفتم داخل گارسیا مارکز گفت: این آقایی که با او حرف می زدی که بود؟ گقتم داستایوسکی. گفت: داستایوسکی بزرگ! سراسیمه، با آن حالش از سالن بیرون رفت و خودش را به سرعت به داستایوسکی رساند. او را دربغل گرفت و گریه کرد. من هم گریه ام گرفت. احساس می کردم که دو دریا به هم رسیده اند. یا دو نیمه گمشده یکدیگر را پیدا کرده اند...

پی نوشت:

 قبل از خواب فیلم ساعت ها را دیده بودم که بر مدار ویرجینیا ولف نویسنده آشفته حال انگلیسی می گردد.


 
کُهنهفتن‎ - از مجموعه خواب گردی ها
ساعت ٤:٥٧ ‎ق.ظ روز ٥ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: خواب

اگر در خواندن عنوان این نوشته مشکل دارید مثل یک عابر ناشناس واقعی حوصله کنید و تا آخر این مطلب را با دقت بخوانید!

دیشب بعد از مدت ها یک خواب بلند دیدم. داشتم برای مریم گلی قصه سهراب را می‌گفتم که خودم هم خوابم برد ...

خواب دیدم سوار ماشینی شده‌ایم و داریم در یک مسیر کوهستانی بالا می‌رویم. به من گفتند که اینجا کوهستان شمیرانات است و ما تا بالاترین جایی که می‌شود با ماشین رفت رفته‌ایم. یک دفعه یک قلعه، یا چیزی شبیه یک معبد متروکه دیدیم. ماشین توقف کرد. من صندلی عقب سمت شاگرد نشسته بودم اولین کسی بودم که از ماشین پیاده شد. هیچ کدام از سرنشینان و راننده را نمی‌شناختم. یکی گفت اینجا باید کلیسای مسیحیان باشد و اشاره کرد به چراغی که از میله‌ای آویزان بود و دودی که از چراغ بر می‌خاست. وارد آن بنا شدیم. هیچ کس آنجا نبود. پشت در حیاطی بود که به نظر می‌رسید از کف زمین بالا آمده باشد، چیزی شبیه یک سکوی سنگفرش شده. بعد از حیاط اتاقکی بود که انگار قبری در آن بود. همراهان من به داخل اتاقک رفتند. من که با آنها احساس آشنایی نمی‌کردم همان بیرون، در حیاط ماندم و مشغول نماز شدم‌. در میان سنگفرش حیاط، سنگهای چارگوشی بود که قدری برجسته‌ای بودند.

زن کوچک اندامی از پشت یکی از این سنگ ها ظاهر شد و به من اشاره کرد که قبله به سمت چپ است. من از تماشای ناگهانی زن نترسیدم و با اشاره او 45 درجه چرخیدم. اما حس کردم اینجا که من هستم یک قبرستان است و شاید من دارم روی قبر کسی نماز می‌خوانم. نمازم را به سرعت تمام کردم. در حیاط قدم زدم. انگار در کنار هر سنگ چارگوش زنی مویه می‌کرد یا دعا می‌خواند. در حاشیه اتاقکی که قبری در آن بود چند قبر بزرگتر بود که نوشته هایی روی آن بود. روی یکی از قبرها به خط نستعلیق نوشته بود کهنهفتن. با خودم فکر کردم یعنی چه؟ به ذهنم رسید شاید منظورشان کوه نهفت تن باشد یعنی تن نهفته در کوه.

این مردم  مرده هایشان را در کوه، زیر سنگ ها پنهان می‌کنند. گویی شبح آن مرده را می‌دیدم مردی بود با ریشی بلند ...