بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

حنجره غزل امروز
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، حسین منزوی

 

دومین شب بی خوابی است برای آدمی مثل من که فرصت زیادی برای خوابیدن ندارد.

یکی از دوستان جوانم - که سال هاست اینجاست- اخیرا سفری به ایران داشت و در بازگشت کتابی از استاد شفیعی کدکنی برایم هدیه آورد. این دوست من هویت ایرانی خودش را به خوبی حفظ کرده و با اینکه در گرایش های پزشکی تحصیل می کند آتش اشتیاق به زبان مادری و شعر و ادب را در دلش زنده نگه داشته. اولین باری که او را دیدم در جلسه ای در دانشگاه واترلو بود که درباره قیصر امین پور صحبت می کردم. برایم جالب بود که در اینجای عالم، جوان لاغر اندام کم سن و سالی با شعر قیصر آشنا بود در حالیکه بزرگترها چندان شناختی از این شاعر خوب معاصر نداشتند. 

دوست با معرفتی است، گاهی سراغی از من می گیرد و دیدارهایمان از دقیقه به ساعت می رسد. این بار کتابی دیگری هم از مرحوم حسین منزوی آورده بود (ترمه و تغزل). چند نمونه از شعرهای خوب منزوی را با هم می خواندیم بحث می کردیم که چگونه غزل را با شور و هیجان آغاز می کند و بعد هرچه پیش می رویم از آن انرژی اولیه کاسته می شود:

شتک زده است به خورشید خون بسیاران

بر آسمان که شنیده است از زمین باران ؟

منزوی اصرار دارد که غزل هایش طولانی باشد. در این دوران که شاعران به سرودن غزل های چهار و پنج بیتی روی آورده اند، اتفاق خوبی است اما گاهی که شاعر وزن یا قافیه ای دشوار را انتخاب کرده در انتها به اصطلاح کم می آورد:

چنان گرفته ترا بازوان پیچکی ام

 که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام ...*

نکته دیگر اینکه منزوی شاعری عاشقانه سراست. حجم عمده سروده های او و آنچه از او در یادها مانده "همچنان از عشق" است. از چند غزل توفانی او که بگذریم بیشتر این عاشقانه ها شبیه هم اند و گاهی ملالت آور و سست می شوند به ویژه آنجا که به تقلید حافظ یا سعدی غزلی می سراید: 

"یک قصه بیش نیست غم عشق" و هر کسی

زین قصه می کند به زبانی روایتی

با این همه سکه برخی از بهترین غزل های معاصر ما به نام حسین منزوی زده شده و برخی از شعرای جوان امروز که اسم و رسمی به هم زده اند پیروان موجی هستند که او آغاز کرد:

شاعر! تو را زین خیل بی دردان کسی نشناخت

 

پی نوشت:

*  با مراجعه به متن کامل شعر، بیتی که قافیه جلبکی دارد را ببینید. اصلا رنگ آبی که جلبک دارد سبز است آبی نیست.

رفیق ما می گفت برگشتنا هوشنگ ابتهاج را در فرودگاه دیده. داستان بانمکی هم از برخوردش با این شاعر بزرگ که در آن لحظه خسته و بدقلق بوده تعریف می کرد.


 
حنجره غزل امروز
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، حسین منزوی

 

دومین شب بی خوابی است برای آدمی مثل من که فرصت زیادی برای خوابیدن ندارد.

یکی از دوستان جوانم - که سال هاست اینجاست- اخیرا سفری به ایران داشت و در بازگشت کتابی از استاد شفیعی کدکنی برایم هدیه آورد. این دوست من هویت ایرانی خودش را به خوبی حفظ کرده و با اینکه در گرایش های پزشکی تحصیل می کند آتش اشتیاق به زبان مادری و شعر و ادب را در دلش زنده نگه داشته. اولین باری که او را دیدم در جلسه ای در دانشگاه واترلو بود که درباره قیصر امین پور صحبت می کردم. برایم جالب بود که در اینجای عالم، جوان لاغر اندام کم سن و سالی با شعر قیصر آشنا بود در حالیکه بزرگترها چندان شناختی از این شاعر خوب معاصر نداشتند. 

دوست با معرفتی است، گاهی سراغی از من می گیرد و دیدارهایمان از دقیقه به ساعت می رسد. این بار کتابی دیگری هم از مرحوم حسین منزوی آورده بود (ترمه و تغزل). چند نمونه از شعرهای خوب منزوی را با هم می خواندیم بحث می کردیم که چگونه غزل را با شور و هیجان آغاز می کند و بعد هرچه پیش می رویم از آن انرژی اولیه کاسته می شود:

شتک زده است به خورشید خون بسیاران

بر آسمان که شنیده است از زمین باران ؟

منزوی اصرار دارد که غزل هایش طولانی باشد. در این دوران که شاعران به سرودن غزل های چهار و پنج بیتی روی آورده اند، اتفاق خوبی است اما گاهی که شاعر وزن یا قافیه ای دشوار را انتخاب کرده در انتها به اصطلاح کم می آورد:

چنان گرفته ترا بازوان پیچکی ام

 که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام ...*

نکته دیگر اینکه منزوی شاعری عاشقانه سراست. حجم عمده سروده های او و آنچه از او در یادها مانده "همچنان از عشق" است. از چند غزل توفانی او که بگذریم بیشتر این عاشقانه ها شبیه هم اند و گاهی ملالت آور و سست می شوند به ویژه آنجا که به تقلید حافظ یا سعدی غزلی می سراید: 

"یک قصه بیش نیست غم عشق" و هر کسی

زین قصه می کند به زبانی روایتی

با این همه سکه برخی از بهترین غزل های معاصر ما به نام حسین منزوی زده شده و برخی از شعرای جوان امروز که اسم و رسمی به هم زده اند پیروان موجی هستند که او آغاز کرد:

شاعر! تو را زین خیل بی دردان کسی نشناخت

 

پی نوشت:

*  با مراجعه به متن کامل شعر، بیتی که قافیه جلبکی دارد را ببینید. اصلا رنگ آبی که جلبک دارد سبز است آبی نیست.

رفیق ما می گفت برگشتنا هوشنگ ابتهاج را در فرودگاه دیده. داستان بانمکی هم از برخوردش با این شاعر بزرگ که در آن لحظه خسته و بدقلق بوده تعریف می کرد.


 
امروز من دایی شدم!
ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، شعر معاصر ، حسین منزوی

امروز ۲۷ام ماه قشنگ دی من دایی شدم! آدم وقتی خوشحال است دوست دارد شادی‌اش را با همه‌ی دنیا قسمت کند. خیلی دلم می‌خواست الان در شیراز بودم تا غزل خانم کوچولو را ببینم. بالاخره هر کس تقدیری دارد ... خدارا شکر مادر و فرزند هردو سالمند.

یکی از شعرهای استاد حسین منزوی را به غزل تقدیم می‌کنم که انگار حرف دل من است:

قند عسل من٬ غزل من٬ گل نازم!

کوته شده‌ی رشته‌ی امید درازم

خرٌم شده اکنون چمن دیگری از تو

 ای ابر نباریده به صحرای نیازم

با روی تو عالم همه سجاده‌ی عشق است

آه ای دهن کوچک تو مُهر نمازم! ...