بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سعید غیر معروف!
ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز ۳٠ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، آجرهای سرخ ، رفیق

ترم تمام شده و فرصت دارم به کارهای عقب افتاده برسم. دیروز برای دو پیشنهاد کاری به دو شرکت در مناطق زعفرانی رنگ شمال شهر رفتم. اولی که به صبحانه خوردن با مدیر عامل محترم گذشت. چیزی کاسب نشدیم ولی صبحانه خیلی خوب بود! دومی قرار جالبی بود با مرد بسیار محترمی که هفتاد و چندساله بود، آدمی خودساخته که در آمریکا درس خوانده بود و باورهای مذهبی‌اش او را به ایران برگردانده بود. خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم. می‌خواست پروژه‌ای برای شرکتش انجام بدهم که پایین تر از سطح تخصص و فراتر از وقت آزاد من بود. اکراه داشتم از قبول آن پیشنهاد. گفت: من به ۷۰ کارگر حقوق می‌دهم هر کدام دو سه سر عائله دارند. من می‌توانم در این سن و سال و با این همه مشکلات، دارایی شرکت را بفروشم و پولش را در بانک بگذارم اما می‌بینم که چشم امید ۲۰۰ نفر به من است. وقت خداحافظی، دیوان حافظی به من هدیه داد. در اتاق کارم دیوان حافظ نداشتم. هر وقت آدم اهل دلی می‌آمد غزل ها را از روی گوشی می‌خواندم که کار خیلی زشتی است! در مسیر دانشگاه روی مقاله  یکی از دانشجوهام کار کردم. ساعت ۳ ددلاین ارسال مقاله به کنفرانس سالانه ما بود که امسال در سن دیگو برگزار می‌شود. ساعت ۱۲ با هیات رییسه دانشکده جلسه داشتم قرار است کار قشنگی با هم انجام بدهیم. به لطف خدا مقدمات کار به خوبی انجام شد. به اتاقم برگشتم. یکی از دانشجوهای کارشناسی هم روی مقاله‌ای برای همین کنفرانس کار می‌کرد. ذوق و شوق زیادی داشت برای کار. این پسر، یک پشتکاری دارد که اگر همه ما داشتیم خاک ما گلستان می‌شد. نشستیم، یک ساعت کلمه به کلمه مقاله‌اش را خواندیم که یکی در زد.

در را که باز کردم مرد بزرگواری در آستانه در ظاهر شد با ۱۹۲ سانتی متر قامت! من حیران، که سعید علی القاعده باید در سوئد باشد و اینجا چه می‌کند؟ گفتم خبر می‌دادی دایناسور قربانی می‌کردیم!

سعید ساکت و مودب نشست تا تصحیح مقاله تمام شد. با هم سوار تاکسی شدیم به سمت خانه. پرستار مهربان علی دارد مادربزرگ می‌شود و من و همسرم مجبوریم شیفتی کار کنیم. با سعید که از دوستان دوران دانشگاه شیراز است، صمیمتی دارم که قابل وصف نیست. پارسال یک سر آمد خانه ما. مریم گلی آن موقع ذهنش درگیر والیبالیست ها بود. از او پرسید شما کی هستی؟ گفت سعید. مریم گفت: سعید معروف؟ گفت: نه من سعید غیر معروف هستم!

سعید برای انجام پروژه‌ای که برای کشور بسیار مهم است به ایران آمده. امیدوارم خدا کمکش کند و سنگ در راهش نیندازند. سعید همیشه دلش می‌خواست کاری برای کشور بکند. شرایط زندگی‌اش به گونه ایست که فعلا نمی تواند برگردد اما دلش اینجاست. به سعید گفتم شرایط آدم ها با هم فرق می‌کند اما اینجا زندگی واقعی تر است. می‌دانی من از صبح تا حالا که تازه ساعت ۳ است چند کار کرده‌ام؟ بعد شعر چمدان را برایش خواندم:

چمدان های خسته منتظرند

تا که آواز ارجعی برسد

پیچ و تاب سفر تمام شود

روز و شب های واقعی برسد...

 

اوقات خوشی با هم داشتیم.


 
چراغ های شهر
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ٦ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: حسب حال

در میان این هفت موضع، بازوی چپم بیش از همه درد می‌گیرد. غالبا خوابم نمی‌برد. جوری برنامه ریزی می‌کنم که فردایش کلاس یا جلسه مهمی نداشته باشم. اما ایامی مثل حالا که تابستان است همه چیز به هم می‌ریزد.

پنج شنبه از صبح دلم هوای کوه کرده بود. از رفقا خبری نشد. بچه ها را بردیم بوستان نهج البلاغه. این شعر آخر را هم همانجا گفتم و گذاشتم در کانال تلگرام. فوری عادل عزیز پیام داد که این شعر از کیست؟ چند پیام رد و بدل کردیم. گله کردم که دو سال است برگشته‌ام اما هنوز همدیگر را ندیده‌ایم. دلمان تنگ شده برای هم. مشغول خواندن رمانی هستم درباره مولانا و شمس. بعد از کلی فراز و فرود حالا شمس به قونیه رسیده. می ترسم آخرش او و مولانا همدیگر را ببینند اما من و عادل نه!

بعد، خرید هفتگی داشتیم. تا رسیدیم خانه، ظهر بود. عصر همسرم سمبوسه درست کرد. بساط را برداشتیم و رفتیم به توچال. علی داخل کالسکه، مریم راه می آمد و انصافا خوب استقامت کرد. در طول راه برایش قصه می‌گفتم. شخصیت محبوبش کاپیتان تیم والیبال روسیه است که داشت با زایتسف ایتالیایی مسابقه پینگ پونگ می‌داد!! بعد هم شب بود و کوهستان. به همسرم گفتم که عاشق کوه شده‌ام، وقتی می رسی به نقطه ای که از چراغ های شهر خبری نیست.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
کوه و روح
ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ۳٠ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، حافظ

۱- امروز صبح زود با دو تا از دوستان قدیم سال های خوابگاه رفتیم توچال. ساعت ۴ صبح راه افتادیم و حدود ۹ صبح به ایستگاه پنجم رسیدیم. سال ها بود که این اندازه کوهنوردی نکرده بودم. می‌خواستم تاب و توان خودم را بعد از این همه سال امتحان کنم. شب، شب مهتاب بود. آسمان صاف بود و نور نقره ای ماه جلوه های بدیعی در کوه ترسیم می‌کرد. این درد زانو هم دو سه روز دیگر فراموش می‌شود.

۲- آخرین خاطره من از مهتاب و کوهستان بر می.گشت به سال ها قبل که با استاد راهنمایم به کوه می‌رفتیم. قبل از غروب از میدان درکه با بچه ها راه می‌افتادیم و نیمه شب به مکان موعود می‌رسیدیم. وقت برگشت چراغ قوه های شارژی را روشن می‌کردیم اما در شب های مهتاب نیازی به چراغ نبود. تقریبا ۲ بامداد بود که بر می‌گشتیم به میدان و دکتر را مجبور می‌کردیم که برای ما بهنوش لیمویی بخرد. دکتر نایبی آن روزها حدودا همسن این روزهای من بود، جان عاشقی داشت و حال و حوصله ای بی حد و حصر. همه رقم با ما راه می آمد. گاهی آن بالا کنار چشمه آب زغال چال دیوان حافظش را به من می‌داد تا فالی بگیرم. خوب یادم هست که یک بار این غزل آمد:

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد

صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

دکتر زد زیر آواز و یادم هست که با صدایی بغض آلود این بیت را می خواند:

می‌خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع 

او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

چند روز پیش که با هم ناهار می‌خوردیم از دکتر پرسیدم که هنوز به کوه می‌رود؟ می‌خواستم خاطره شیرین آن روزها را زنده کنم. دکتر گفت که دیگر کوه نمی رود و اگر فرصتی باشد، تنیس بازی می‌کند. 

۳- در ایران، انگار همه اتفاق های خوب هفته صبر می‌کنند تا چهارشنبه برسد. چهارشنبه ای که گذشت، از آن چهارشنبه های خوب بود. روزم شاید یک دقیقه هم وقت تلف شده نداشت. عصر در جلسه ای یک آدم خیلی خوب دیدم که از غرب دور آمده بود. بعد از جلسه هم مسیر شدیم. خدا، فاصله خیابان شیراز تا ونک را آنقدر طولانی کرد که همه حرف هایی را که لازم بود، با هم بگوییم. مثل آب چشمه زلال بود. روحم از دیدارش شاد شد.

امیدوارم برگردد و بماند که این خاک پاک تشنه امثال اوست.


کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
از مواهب روز معلم ...
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، آجرهای سرخ

امروز، روز معلم بود. صبح تصمیم گرفتم برای تقدیر و تشکر از خودم نیم ساعت بیشتر بخوابم! در ادامه به خودم اجازه دادم به جای این پرایدهای پلاک ۲۷، با آژانس بروم دانشگاه که وقت بیشتری داشته باشم برای مطالعه درس ها. تا در را قفل کردم یادم آمد گوشی‌ام را جا گذاشته‌ام. حقیقتش ما بعد از تشریف فرمایی آقا دزده دو لایه دفاعی به ورودی منزل اضافه کرده‌ایم و باز و بسته کردن این ها زمان می‌برد. بی خیال گوشی شدم و گفتم کدام یک از عرفا و ادبا و اولیا گوشی داشتند؟ اصلا بهتر! می‌نشینم و به جای بازی با گوشی و خبر خوانی، کتاب آندره ژید را می‌خوانم. در ماشین که نشستم یادم آمد که کتاب هم در کیفم نیست. به یاد گوشی افتادم و نذر کردم برای شادی روح عرفا و ادبا و اولیا اگر پول و پله ای به دستم رسید یکی از این گوشی های دو سیم کارته بخرم که این اینترنت همراه اول به درد عمه جانش می‌خورد. اما لحظه‌ای بعد در تجسمی تلخ، به یاد جای خالی آیفون تصویری روی دیوار خانه افتادم که آقا دزده آن را هم با خودش برده و ...

تا به اتاقم رسیدم منشی بزرگوار دانشکده که همسایه دیوار به دیوار همیم و دگران روند و آیند و او همچنان که هست گفت: آقای دکتر از معاونت پژوهشی تماس گرفتند گفتند چرا شما نمی‌آیید چک تان را بگیرید! حالا فرشته سمت راست می‌گفت آیفون تصویری بخر، فرشته سمت چپ می‌فرمود گوشی دو سیم کارته! چک را که گرفتم، خانم مسوول گفت امروز آخرین مهلت وصول چک است. بنده هم فاتحه‌ای نثار اموات عرفا و ادبا و اولیا کردم و یک راست رفتم بانک که با سرعت دو لاک پشت در ساعت کار مشتری ها را راه می‌انداخت. من هم نه جزوه‌ای، نه کتابی، نه موبایلی. به ساعت دیجیتال بانک نگاه می‌کردم و با فیلتر کالمن تخمین می‌زدم که کی نوبت من خواهد شد آیا؟

عصر، مراسم روز استاد بود. بچه ها دعوت نامه شکیلی فرستاده بود که مرا ترغیب کرد به رفتن. مراسم البته به شادی و هماهنگی سال قبل نبود، مثلا بچه ها فیلمی ساخته بودند برای تقدیر از یکی از همکاران بسیار عزیز که به نظرم می توانست چند بار کوتاه تر از این باشد. دست شان درد نکند و خسته نباشند.  به یاد متین و اجرای خوبش در سال قبل افتادم....در طول مراسم توفیقی شد که کنار دست آن بزرگوار بنشینم و بحث های ناتمام دیروز را ادامه بدهم.

ماه های آخری که کانادا بودم و تصمیمم برای برگشت قطعی شده بود، سوالی همیشه یک گوشه ی ذهنم بود: اینکه هدفم از بازگشت دانشگاه باشد یا صنعت؟

خوبی دانشگاه سر و کله زدن با مغزهای جوان و پر از سوال است اما مزیت صنعت ایجاد اشتغال که فکر می‌کردم و می‌کنم نیاز اول کشور ماست. تصمیم گرفتم  ۳ سال اول در دانشگاه باشم اما شرایط صنعت را رصد کنم. {ادامه این پارگراف تحلیل من از وضعیت دانشجوهاست که فعلا سانسور می کنم!}

 دیروز آن بزرگوار از تجربه خودش می گفت که سال ۷۹ از کانادا برگشت {خوب یادم هست آن ایام را. من به توصیه بزرگی برای تعریف پایان نامه پیش او رفتم اما گفت فعلا قصد ندارد دانشجو بگیرد} و سال۸۰  با ۸ دانشجوی سال سوم لیسانس شرکت اش را تاسیس کرد که امروز بعد از ۱۵  سال یکی از موفق ترین مجموعه های خصوصی در صنعت مخابرات کشور است. از وقتی آمده ام با آدم های زیادی مشورت کرده‌ام اما آن بزرگوار چیز دیگری است. 

روز خوبی بود امروز. دو  سه تا از بچه هایی که دوست هستیم با هم دقایقی آمدند پیشم. اصل بقای چیز را هم بالاخره در کلاس اثبات کردم!


 
سومین روز از خمسه مسترقه
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال

سومین روز از خمسه مسترقه 

در شیرازم، در حیاط خانه پدری. درخت خرمالو و نارنگی و انجیر را قطع کرده اند. من از این درخت خرمالو صعود می کردم به پشت بام آشپزخانه . درخت نارنگی مال خواهرم بود و درخت پرتقال مال من. بعدا صاحب یک درخت توت شدم که خیلی سریع رشد می کرد. از درخت بالا می رفتم و لا به لای شاخه هایش گنجینه هایم را قایم می‌کردم. یک سال تابستان هم تاب بستیم به درخت. درخت را بریدند که گفتند ریسه هایش به ساختمان خانه آسیب می رند. درخت انجیر خودرو بود در شکاف دیوار کوچه خانه کرده بود. حالا که نگاه می کنم از درخت مو (انگور) هم خبری نیست. سایه سار درخت مو خلوتگاه ما بود در بهار و تابستان. 


 
دنیای کوچک راننده‌های آژانس بغل
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱ اسفند ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، فیلم ، طنز

یکی از فواید تماشای فیلم "در دنیای تو ساعت چند است" شاید هم تنها فایده آن، این بوده که ارادت من به چای ایرانی آن هم چای اصل لاهیجان بیشتر شده. حالا هم که این سطور را می نویسم به جای فنجان قهوه، استکان چای بر میز من است، فقط آن ۲۲ دقیقه یادتان باشد که چای دم بکشد. عطر چای مرا می برد به دامنه شیطان کوه لاهیجان و آن سفر ۲۲ سال قبل که خاطره اش چنان در ذهن من حک شده که نقش رستم بر سینه کوه رحمت. و به یاد می آورم دقایقی را که بر مزار با صفای آن درویش شیرازی نشستیم.

دو هفته اول ترم که تمام می شود تازه فرصت می کنم که نفسی بکشم. سامان دهی درس ها و برگزاری ۴ جلسه کلاس جبرانی انرژی زیادی می طلبد و وقت اندکی باقی می گذارد. این ترم همسرم نیز تدریس را شروع کرده و قدری از بار بچه داری بر شانه من افتاده. سه شب در هفته هم شبهای دردند که غالبا نایی برای نوشتن نمی‌ماند.  

روزهایی که باید دنبال مریم گلی بروم از آژانس نزدیک دانشگاه ماشین می‌گیرم. دیالوگ هایم با راننده ها جز نمونه‌های فاخر طنز فارسی است. گاهی ابتدا با من بد حرف می‌زنند چون فکر می‌کنند دانشجو هستم! یک بار مریم گلی تلفن زده بود داشتم با او کودکانه حرف می‌زدم بعد به راننده که چپ چپ نگاهم می‌کرد گفتم دخترم بود. راننده معترض گفت : چرا زود ازدواج کردی؟ می‌نشستی درست رو می خوندی. خیلی هایشان فکر می‌کنند کارمند بانکم به این دلیل ساده که قرار من با آژانس روبروی بانک است. 

به یکی شان که لهجه لاتی دارد گفتم که در دانشگاه درس می‌دهم. گفت چی درس میدی؟ گفتم برق. گفت سه فاز؟ گفتم نه یک فازش پریده فقط دو تا مونده. گفت به همین اشکول ها درس میدی؟ گفتم دانشجوهای من خیلی بچه های خوبی هستند‌ [بعضی از راننده ها فکر می کنند دانشجوهای دانشگاه ما یک مشت بچه مایه دار هستند که هر کدام سه تا دوست ... دارند و فقط بلدند سیگار بکشند. مشکل احتمالا از وقتی شروع شده که پردیس بین المللی دانشگاه که دانشجوی پولی می‌گیرد به شمال دانشگاه منتقل شده و سو تفاهم ایجاد کرده]

بعد پرسید خودت چی خوندی؟ دهنم باز ماند.

یک بار دیگر همین جناب که حالا اندک ارادتی به ما پیدا کرده بود، درباره انتخابات حرف می‌زد که شنیده [آیت اله] جنتی رد صلاحیت شده. من هم گفتم از مادر زاده نشده کسی که بتواند جناب ایشان را رد صلاحیت کند.

یکی دیگرشان اصلا اعصاب ندارد. از همان دقیقه اول به رانندگی مردم گیر می‌دهد که آقا فرهنگ ما اینه، لیاقت ما همینه! یک روز ماشینش را تازه برده بود کارواش. در یادگار بودیم. از همت که گذشتیم باران گرفت. گفت آقا احدی نمی تونه در کار خدا دخالت کنه. این هواشناسی فثط پرت و پلا میگه ...

جوا‌ن ترین شان دانشجوی سال اول برق یک دانشگاه غیر انتفاعی است و هر وقت مرا سوار می کند یک ساعت مشاوره رایگان می‌گیرد. دفعه آخر می‌پرسید چه گرایشی انتخاب کند که پولدارتر بشود و دکترا بگیرد یا نه.

خلاصه ماجرایی داریم با این راننده ها تا برسیم به خانه.

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
تصفیه هوا با گیاهان
ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال

شوری دارم و نوری.

امروز که یک سال از آمدنم به دانشگاه گذشت، دو کار مهم کردم. اول با مسوول فضای سبز دانشگاه صحبت کردم. طرح هایی داشتم برای یک گلدان در هر اتاق، باغ-بام و باغچه های عمودی. ایده بعضی از این کارها را از سفری که به تایپه داشتم گرفتم. تایوان کشور کوچکی است با جمعیت نسبی زیاد که کمبود فضای سبز را با توسعه عمودی باغ ها جبران کرده اند. شکل زیر طرح برج آگورا را نشان می‌دهد.

برای گلدان ها چند نوع گیاه مقاوم که هوا را تصفیه می کنند پیدا کرده بودم. یکی از این ها سان سه وریا است که فقط ماهی یک بار آب می خواهد. مسوول فضای سبز، گفت که پدرش کشاورز بوده و خودش از کاردانی تا دکترا در رشته باغبانی تحصیل کرده. با هم در فضای دانشگاه قدم زدیم و تک تک کارهایی را که کرده بود نشانم داد. شکوه می‌کرد که کسی به فکر فضای سبز نیست و خیلی از کارها را بدون هزینه انجام داده. محاسبه کردم اگر نیم درصد قرارداد های صنعتی دانشگاه را به او بدهند می تواند کل سیستم آبیاری را عوض کند و چمن ها و گیاهان بهتری در دانشگاه بکارد.

ظهر هم با معاون فرهنگی دانشگاه جلسه کوتاهی داشتم و یک دنیا حرف. ورودی ۱۳۵۴ دانشگاه بوده و ۱۷ سال معاون وزیر خارجه. حرفم این بود که عدالت به معنای تساوی نیست و برخی بچه ها توجه بیشتری می‌طلبند، دیوار بلندی است بین استاد و دانشجو، کسی برنامه فرهنگی برای دانشجویان ارشد و دکترا ندارد و خیلی حرف های دیگر... ظاهرا من بی نام و نشان را شناخته بود. یک نفر دیگر هم آنجا بود که استاد زبان و ادبیات فارسی بود و حرف هایم را گوش می‌داد. از خاطره فالوده خوردن با قیصر امین‌پور برایش گفتم. به یاد یکی از آرزوهایم افتادم که تدریس ادبیات در دانشگاه است.

صبح با سه تا از بچه هایی که در ترم آینده دستیارم هستند درباره روش های طراحی تکالیف موثرتر بحث می‌کردیم که بچه ها کپ نزنند و دنبال یاد گیری باشند. 

عصر اولین جلسه گروهی با دانشجوهایم را داشتم بالاخره یک تیم  ۵ نفره شکل گرفت. سطح بحث ها بسیار خوب بود و بچه ها فعال بودند و پیشنهادهای خوبی می‌دادند به هم. 

روز بلندی بود امروز...

پی نوشت:

وسط این رفت و آمدها چند دقیقه هم با یک نفر که خیلی به او امید دارم صحبت کردم.


 
پیش چنین ماهرو گیج شدن واجب است!
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، مولانا ، آجرهای سرخ

دقیقا شد یک سال!

روز خوبی بود امروز. لوچان ایمیل زده بود که آخرین مقاله ما همین ماه چاپ می شود. بسیار هیجان زده بود. من هم شاد شدم و خاطرات خوبی که با هم داشتیم برایم زنده شد، از غذاهای هندی تا قهوه هایی که با هم می خوردیم و قدم زدن در غروب ساحل لاهویا...

صبح، وقت بازبینی برگه های میان ترم بود. رفتار بچه ها خیلی خوب و میانگین کلاس هم بالا بود. بچه های خیلی خوبی در این کلاس هستند. درس دادن به آن ها را بسیار دوست دارم. گاهی در کلاس، یک وجب از زمین بالاترم. امروز وقتی رسیدیم به یک مساله تازه و عحیب، از دهنم پرید: پیش چنین ماهرو گیج شدن واجب است! 1

عصر دو تا از دانشجوهایی که صحبت های مرا در یکی از نشست های دانشجویی شنیده بودند آمدند اتاق. ساعتی با هم گپ زدیم از آن گپ های لاهوتی. هنوز هم که دو ساعت از نیمه شب گذشته از اثر آن صحبت ها سرمستم. دیواری دور خودم کشیده ام که هر از گاهی ترک می خورد...

بعد یکی از دانشجوهای دکترا آمد. امتحان جامعش را داده بود و روحش آزاد شده بود. اهل جنوب خراسان است و بسیار باهوش. روی مقاله اش کار کردیم. دعوت کردم که ترم بعد در تدریس با من همکاری کند.  

شب، ایمیل قشنگی رسید از برادر سیاوش که حالا، او مسافر سرزمین برف است و من ساکن مرز پر گهر!

به گمانم هنوز از شراب شب شعر مستم. بوی آن سال های دور را می داد. تصویرها در ذهنم ورق می خورند و دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست.

صدای باران می آید.

پی نوشت:

شعر از مولاناست:

...

طره خویش ای نگار خوش به کف من سپار

هر که در این چه فتاد داد رسن واجب است

عشق که شهر خوشی است این همه اغیار چیست

حفظ چنین شهر را برج و بدن واجب است


 
تالاپ
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، سفرنامه ، پدرانه

نشسته ام در کافه امیر شکلات، جای دنجی در شرق تهران. فرصتی دارم که بنویسم و بیندیشم و از یک فنجان قهوه و تکه ای کیک شکلاتی لذت ببرم.

دو هفته دیگر ترم شروع می شود و من باید ذهنم را خالی کنم از خیالات غم افزا و جانم را پر کنم از ترانه های روح افزا. زندگی جاری است چه من توقف کنم چه بدوم. بهتر آنکه آدم به این موج جاری بپیوندد نه اینکه بایستد و حسرت بخورد. زندگی ام این روز ها همان بیت حافظ است که از خلاف آمد عادت بطلب کام ... می اندیشم که اگر آدم خودش را بسپارد به موجی که نقاش ازل بر پرده، ترسیم می کند بادها بال پرستو می شوند و سختی ها آسان. 

چند تا از بچه هایی که ترم قبل با من درس داشتند حالا دستیارم شده اند. آن نردبانی که دلم می خواست، پله پله شکل می گیرد. هیجانی دارم برای شروع ترم و دیدار دانشجوهای تازه و کشف دنیاهای جدید، یکی از دلخوشی های من در این دنیایی که انگار آدم در آن غریب ازلی است:

دل پاییزی من گرمی بارانت کو

ای غریب ازلی حلقه یارانت کو ؟

بادش بخیر با برادر برهان تا نیمه شب در خیابان آلبرت و فیلیپس قدم می زدیم و این شعر را برایش می خواندم و از شبهای مه آلود واترآباد می گفتم که از دست ندهد این معجزه‌ی سالی دو سه بار را.

و آن شب را که با ماهان کنار زمین تنیس نشسته بودیم در پارکی که پاییز را به یاد من می آورد و برایش از چشمی می خواندم که چراغی بود در کوچه خالی و یوسف و چاه و حجم زلالی ...

و  آن شب رویایی را که با سامان قدم می زدیم در ساحل پیسمو در حاشیه ی آرامش اقیانوس. مردم دسته دسته، با فاصله نشسته بودند و آتش روشن کرده بودند. آن شب تصویر دیگری از غرب در ذهن من شکل گرفت که در کالیفرنیا که آخر دنیاست اینقدر آدم با حال پیدا می شود که شبی، نیمه شبی کنار اقیانوس گعده برپا کنند و دم را غنیمت بشمارند.  تو کفش هایت را می کنی و کیلومترها در مرز تلاقی آب و خاک قدم می زنی بی آنکه احساس تنهایی کنی یا کسی آرامشت را خط خطی کند. مثل روزی که در دامن دنا، در حاشیه شمالی سی سخت، روی تنه درختی که بر روی رود خم شده بود  خوابیده بودم و سر انگشتانم سرمای آب را هاشور می زد. من خاطره آن آرامش نیمروزی را با نیم دنیا عوض نمی کنم ... و چوپان نابینایی کنار تاکستان فرودست نی می زد.

دلم کوه می خواهد و آب باریکه ای که با مریم گلی کنارش بنشینیم و همه سنگ های دنیا را پرت کنیم توی آن و از صدای تالاپش غش غش بخندیم. و مریم که احساس می کند رستم دستان شده سنگ بزرگی را نشانه کند و من بیندازمش توی آب و نصف لباسمان خیس بشود و ...

 فنجانم را نگاه می کنم

فال قهوه ام بارانی است


 
پساسفر
ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ٥ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال

گاهی آنقدر حرف داری برای گفتن که نمی‌دانی از کدام‌شان شروع کنی. ماهی و بیش از ماهی در سفر بودم. حالا هم که برگشته ام به قول سهراب: "هنوز در سفرم". چقدر لازم بود این سفر برای من که هفت ماه پر فشار را تحمل کرده بودم و چقدر برکت داشت. صحنه هایش را قاب می گیرم در خاطراتم. شعرهایش را می گذارم اینجا محض صفای عابران.

حالا نشسته ام در اتاقم. گاهی دانشجوها می آیند، گپ می زنیم با هم. اوضاع خیلی بهتر از روزهای اول کارم شده. هنوز سه هفته تا شروع ترم مانده اما دانشکده شلوغ شده.

در راه برگشت غزلی گفتم با این مطلع:

دو بالت را گشودی ، آسمانی در تو پیدا شد

به سمت آسمان رفتی ، جهانی در تو پیدا شد

اگر حجم کارها امان بدهد کاملش می کنم. راستی، مریم می رود مهد کودک. علی هم می گوید بابا!


 
خاطره تیرماهی
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، آجرهای سرخ

بیدار مانده ام که سوالات امتحان را طرح  کنم. نمی دانم چرا اینقدر این امتحان برایم دشوار است. ذهن بازیگوش من مدام فرار می کند از این کار. شاید دلیل اش این باشد که من الگوی دیگری را برای طرح سوال می پسندم اما فضای دانشکده و جوی که دانشجوها به آن عادت کرده اند از جنس دیگری است. من سوالات کوتاه و نکته ای را دوست دارم که دانشجو بعد از حل آن لبخند بزند و آن ها سوالات پیچیده  و دراز را که نیازمند حمالی است تا مهارت های دانشجو سنجیده شود.

اول نشستم قسمت هایی از برنامه خندوانه را دیدم. نیاز داشتم به خندیدن پس از چند ماه سخت پر بن بست. دیروز، دوشنبه اول تیرماه، آن اتفاق سبز افتاد و میان من و اژدها صلح افتاد!  و جمل از ته سوزن رد شد. حالا من هم خاطره شیرینی دارم از تیرماه! من البته همه چیز را در این چند ماه به اشاره و استعاره نوشتم تا بعد ها که مرور می کنم این روزها را یادم باشد که بر من چه گذشت. سربسته بگویم که به مرحله اضطرار رسیده بودم، که امن یجیب می خواندم ... خواننده کنجکاو می تواند سطور خالی این روزها را با هرچه که تخیل اش جولان می دهد پر کند. عادت من نیست که از جزییات در زمان خودش بنویسم، شاید وقتی دیگر.

و باید یاد کنم از کریم عزیز که از جنس رفیقان قدیم است و سطور نانوشته را می خواند و گاهی بیش از خود من پی گیر این کارها بود و در روزهایی که تنها بودم، واقعا تنها بودم، به کمک من آمد و راه حلی اتمی پیدا کرد ... و نیز از سه بزرگوار دیگر

قال الکاظم علیه السلام

إنَّ لِلّهِ عِبادا فِی الأرضِ یَسعَونَ فی حَوائجِ النّاسِ هُمُ الآمِنونَ یَومَ القِیامَة

کافى : ج 2 ، ص 197 

دیروز یک دل سیر علی را خنداندم.


 
من خندان روی زمینم!
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال

 

نمی دانم بگویم حس نوشتن نیست یا وقت نوشتن. اینقدر می دانم که بعضی شب ها کمتر از پنج ساعت می‌خوابم و گاهی روی کتاب و جزوه خوابم می‌برد. خیلی دلم می خواهد از کلاس هایم بنویسم اما انگار قفل است بر دهانم... پریروز دانشجویی سه ساعت در اتاقم بود. گپ لاهوتی می زدیم و وقتی بیرون آمدیم باران گرفته بود. یاد دانشگاه اهواز افتادم و  چهارصد ساعتی که با بچه ها گپ زدم. یکی از دانشجوهای اهوازم که حالا دکترایش را گرفته سر کلاس های ارشدم می آید و مرا می‌برد به ده دوازده سال قبل که به آنها الکترونیک ۳ درس می‌دادم. دنیای کوچکی است عمو جان دنیای کوچکی ... امروز هم، آن برقی را که دنبالش بودم در چشمهای دانشجوها دیدم و خستگی این سه هفته از تنم بیرون رفت. ارتباط برقرار کردن با دانشجوهای لیسانس اینجا سخت تر از چیزی بود که فکرش را می‌کردم. راه‌های زیادی را امتحان کردم. حتی چند بار سبک تدریس را عوض کردم. بدجور پر و بالشان را بسته‌اند. عادتشان داده‌اند به پرستش نمره. اما خیلی خوبند خیلی خوب.

از احوال مریم گلی پرسیده بودی. روزهایی که کلاس دارم او خواب است که از خانه می‌روم و شب که بر می‌گردم خدا خدا می کنم که روشنای چراغ اتاقش را از کوچه ببینم. مریم گلی شروع کرده به شعر گفتن. کلمات هم قافیه را پیدا می کند و گاهی چیزهایی سر هم می کند. یک شعر هم گفته برای خانم قو که آخرش می‌گوید:

من خندان روی زمینم!

علی آقا هم غرزدن هایش شروع شده. امروز سه هفته‌اش تمام شد. بیشتر روزها می خوابد و شب ها بیدار می‌شود. 

حال خودم هم خوب است. روزهای بیماری تمام شدند. زده‌ام به بی خیالی!


 
باز آمدم چون عید نو ...
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، مادر

باز آمده‌ام به کافه همیشگی.

من حالا ۵ ایستگاه بالاتر زندگی می‌کنم. آنجا هم حتما کافه های رنگارنگ وجود دارد اما مگر من چقدر وقت دارم که بگردم دنبال جای تازه؟ که تک تک کافه ها را امتخان کنم تا از یکی خوشم بیاید؟

اتفاقات خوبی افتاد در این سفر، همه از جنس همان فال مراد (فال آغاز سال) که خواجه فرمود. دلیل اصلی این سفر عمل زانوی مادر -که عمرش دراز باد- بود. زمان خوبی با مادر بودم. صبح ها مادر را می بردم فیزیوتراپی. بیشتر شبهای شیراز هم پیش مادر می‌خوابیدم. گاهی توی لیوان استیل برایش آب می آوردم، یا توی لیوان بلور دسته دار چایی می‌آوردم. چایی را همانطوری که دوست داشت به رنگ عقیق دم می‌کردم در قوری بلوری. فلاسک مزه چای را خراب می‌کند. یک روز صبح هم هر دو یواشکی کله پاچه خوردیم.

خیلی از رفقای خوبم را نتوانستم در این سفر ببینم که امیدوارم بزرگوارانه مرا ببخشند. اما یکی را دیدم که سال ها ندیده بودم. او هم برای عمل زانوی مادرش به شیراز آمده بود! دوستی که از اول راهنمایی کنار دست هم می‌نشستیم.  دوست با صفا، رفیق بی کلک، آدم باهوش که تا یک کلمه می گویی تا آخر جمله را می خواند. با هم رفتیم به دروازه قرآن و باغ جهان نما. در تاریک و روشنای باغ قدم می‌زدیم و از سالهایی که همدیگر را ندیده بودیم می‌گفتیم. از اندیشه ها و دریافت های تازه مان. مثل همان سالهای دبیرستان که ساعت ها قدم می‌زدیم و بحث می کردیم و لذت می‌بردیم، با همان شور و حرارت و امید ... می‌گفت من می‌دانستم که تو نمی‌توانی آنجا بمانی و بر می گردی ... کمتر کسی به خوبی او مرا می شناسد.

در این مجال اندکی که دارم باید زیاد فکر کنم. باید فکر کنم به آینده‌ای که می خواهم بسازم، به آدم هایی که هر کدام سازی می‌زنند، به آدم هایی که هر کدام دردی دارند و و باید مثل طبیبی دلسوز باشی.

عید قربان 93

پی نوشت:

یک دلیل که کمتر می‌نویسم این است که برگشته‌ام به نوشتن در دنیای واقعی، روی کاغذ.


 
برنگرد! پشیمون می شی!
ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، شعر خودم

این جمله را این روزها بارها شنیده ام، از راننده تاکسی تا استاد برجسته دانشگاه شریف:

گیر کرده بودم در ترافیک میدان هفت تیر. ماشینی دربست کردم که مرا نجات بدهد از آن غوغای آهن و دود. راننده از من هم نا آشناتر بود به راههای زمین. بدترین مسیر ممکن را انتخاب کرد و ساعتی از محضرشان فیض بردیم. 25 سال لباس فروش بوده در پاساژ کویتی ها و حالا راننده تاکسی شده بود که ای کاش نشده بود! یک دفعه شروع کرد قصه یکی از آشناهایشان را گفت که در خارج دکترا گرفته بود و به وطن برگشته بود تا خدمت کند و حتی با 3 وزیر یا معاون وزیر ملاقات کرده بود. همه کارش را تحسین کرده بودند، اما آخر کار او را به بهانه ای واهی رد کرده بودند. قصه پشت قصه می گفت ... لبخندی زدم و به ملاقات طولانی ام با آن استاد شریف فکر کردم که از استانفورد دکترا گرفته بود و با چه اصراری می خواست مرا راضی کند که تهران جای تو نیست. آخر ملاقات جمله ای به او گفتم که به فکر فرو رفت. فردا صبح پیامکی فرستاد که روی حمایت صد در صد من حساب کنید ...

حالا در شیرازم، نشسته ام در حیاط خانه پدری روی تختی که ده سال پیرتر شده. یاکریمی (قمری) که بر شاخه های نارنج نشسته آواز می خواند. هر از گاهی هم توله سگ همسایه پارس می کند. من و مادر تنهاییم در این خانه. مریم گلی دیروز اینجا بود، مشغول کشف لذت آب بازی. دو سه بار لباسش را عوض کردم. انگشتش را فرو می کرد در شیر آب تا آب با فشار بزند بیرون. بعد روی گهواره ای خوابید که بیش از نیم قرن عمر دارد گهواره ای که همه بچه ها و نوه های مادر به نوبت در آن خوابیده اند.

مادر یک گونی نشانم داد. پر بود از کتاب ها و جزوه هایی که در دانشگاه اهواز تدریس می کردم. روی یکی از برگه ها چند بیت شعر ناتمام باقی مانده بود:

 

زندگی ات حجمی از نجابت و عشق است

زندگی ام موجی از جسارت و امید

من به همین دلخوشم که چند صباحی

در دل تنگم صدای پای تو پیچید

 

چشم من از جنس پنجره است همیشه

چشم تو از جنس ابرهای بهاری

تشنه یک قطره آب مانده دل من

پنجره را باز کرده ام که بباری


 
ایوان نه تو
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، مولانا ، حافظ

از خوبی های روزهای بلند تابستان آن دو ساعت قبل از غروب است اگر آدم قدرش را بداند و وقت داشته باشد که با خودش خلوت کند. برزخی است میان سپیدی روز و سیاهی شب. تیغ آفتاب در غلاف رفته و سایه ها بلند شده اند. نسیم گاه گاهی می وزد و سکوت و آسایش بر همه جا سایه افکنده. خیابان ها خلوت شده اند و پیاده روها نفس می کشند. جان می دهد که روی نیمکتی بنشینی و کتابی دلخواه را ورق بزنی، یا با عزیزی در کافه ای بی سقف چای بنوشی، یا گوش هایت را بسپاری به زیر و بم آهنگی دلنشین در ماهور: 

با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند ...

این تن خاکی باز هوای آسمان کرده، اما دستش خیلی کوتاه است. کاش مثل آن دخترک داستان بودم که دلش می خواست با ماه بازی کند. یک شب به بابایش گفت ماه را برای من به خانه بیاور. پدرش نردبانی بلند بر بالای بلندترین کوه گذاشت و ماه را از آسمان برایش چید.

دنیا پیچیده تر از حوصله من است.

 

من این ایوان نُه تو را نمی دانم! نمی دانم!

من این نقاش جادو را نمی دانم! نمی دانم!

چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری

که این بازار و این کو را نمی‌دانم! نمی‌دانم!

دکان نانبا دیدم که قرصش قرص ماه آمد

من این نان و ترازو را نمی دانم! نمی دانم!

 

پی نوشت:

نانبا همان نانوا ست


 
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من؟
ساعت ٤:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال

اتفاقات زیادی دور و بر من می افتد که آنها را نمی‌نویسم. بیشترشان از جنس همان فال آغاز سال است که فرمود: از خلاف آمد عادت بطلب کام که من ... یا از جنس العبد یدبّر و الله یقدّر ...  من می‌دانم که عجله نباید بکنم، بلکه سعی کنم در حال زندگی کنم. این روزها مثل یک ناظر خارجی دارم از دور زندگی خودم را تماشا می‌کنم.  پرتو امیدی در دل دارم که خدا روزی رسان است و حکمتی است در برآورده نشدن هر حاجتی.  اما همه این حرف معما را نمی‌خوانند.

پی نوشت:

مخاطب خوب می داند که من دلم می‌خواست خیلی حرف ها برایش بزنم اما قفل است بر دهانم و ... دنیای ما هم خیلی دنیای ایده‌آلی نیست.


 
رویاها و سنت ها
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، قیصر امین پور ، اخوان ثالث

گفتی که نوشته هایت زیباست اما نوشته های قدیمی‌ات چیز دیگری است. خودم هم قبول دارم. نمی‌خواهم دلم را خوش کنم به اینکه جریانی در لایه های درون من فعال است و روزی این آتشفشان سر باز می‌کند. من ماهی دور از دریایم، موج سر خورده از ساحل! 

آدمی مثل من باید آزاد باشد که ساعت ها و روزها و ماه ها به یک نقطه، به یک کلمه، به یک خط، فکر کند تا در آن لحظه اسرارآمیز تصویرها زاده شوند. اما با این اشتغال ها و دغدغه ها مگر می‌شود؟ چه خوب درک می کنم قیصر را که گفت:

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من! برای غزل شور و حال کو؟ 

بزرگترین شاعر پارسی گوی پنجاه سال اخیر هیچ وقت در زندگی‌اش شغل دایمی نداشت. بهترین شعرهایش مال سال هایی است که یا در زندان بود یا دکتر خانلری ماهی یک چک برایش می فرستاد در خانه.

من باید با یک مشت بچه که عاقل ترین شان مریم گلی است سر و کله بزنم. بچه هایی که هیکل شان بزرگ است اما ... 

آدم شرقی بین رویاها و سنت ها و مسوولیت ها گیر افتاده. دلش چیزی می خواهد و دهانش چیز دیگری می گوید ...


 
شب های اتاوا
ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: حسب حال

 

این دو سه هفته سرم شلوغ بود. ایام عاشورا را اتاوا بودیم. چندتا از رفقای خوب ما الان ساکن آن شهر شده اند. یکی شان هم دیروز پدر شد. اسم دخترشان را قرار بود بگذارند سما. پریروز بهش ایمیل زدم که هنوز آسمان به زمین نیامده؟  چهارده ساله که با هم رفیقیم. انگار همین دیروز بود، روزی از روزهای پاییزی سال 77 که ما در دانشگاه شیراز همدیگر را دیدیم. به آینه می ماند این رفیق ما. حیف که دم دست نیست.

یک رفیق دیگرمان هم کم کم پدر می شود خدا به او هم قرار است یک دختر بدهد.  هنوز اسمی برای دخترشان پیدا نکرده اند. من و او از تابستان سال 74 همدیگر را می شناسیم، از شبهای المپیاد. آدمی به این منظمی و قابل اعتمادی کم سراغ دارم. خطوط سرنوشت ما بارها همدیگر را قطع کرده اند.  ما دو سال و نیم در واترآباد همخانه بودیم. چه شبهای از نیمه گذشته که هر دو بیدار بودیم و با هم حرف می زدیم و حافظ می خواندیم.

رفیق دیگرمان را هم از پاییز 83 می شناسم. من تازه به سرزمین برف آمده بودم. او آن روزها تازه از ایران برگشته بود و ازدواج کرده بود اما همسرش هنوز نیامده بود. تا قبل از تشریف فرمایی ایشان، خانه ی رفیق ما پاتوق رفقای مجرد بود، البته بدیهی است که بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود! بعد خانه ی آنها تکیه برنامه های دهه محرم شد و من جز یک سال که ایران بودم، هر سال عاشورا خانه آنها بودم. ایامی که انگار چند وجب بالاتر از خاک بودیم. او حالا دختر شیرین و با نمکی دارد که یک ساله است. 

مریم در اتاوا بسیار شاد بود. من درگیر مطالعه بودم و شبها هم بیدار. وقت زیادی را نمی توانستم با او بگذرانم اما یرق شادی را در چشمهای سیاهش می دیدم.

شب عاشورا هم عجیب با قصیده دعبل خوش بودم (مدارس آیات خلت من تلاوته)  مجال دیگری باید تا از آن شب بنویسم ...

امشب می خواستم چیز دیگری بنویسم.  از هوای دیگری بنویسم. می خواستم قلم را به حاشیه زاینده رود ده سال پیش ببرم. اما چشمم به یکی از نوشته های ناتمام  اخیر افتاد و  یاد دوستان اتاوا در دلم زنده شد. دوستانی بهتر از آب روان ...


 
پله پله تا پاییز
ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه ، حسب حال ، پدربزرگ


از اتفاقات این ایام، رفتن به سیبستان بود با مریم گلی که روی گردن من بنشیند و دستش را دراز کند و سیبی سرخ از شاخه بچیند و در سبد مادرش بیندازد. 


و دیگر اینکه رفتیم بالای آن تپه و از آنجا پله پله تا بالای آن دکل تا تماشا کنیم پاییز هزار رنگ را، از دروازه آلگان کوین تا دریاچه ماسکوکا. تا زنده شود برای من خاطره پارسال که با پدربزرگ مریم اینجا بودیم و چقدر دلم تنگ شده برایش و صدایش.

و دخترکم، شیرینکم، تند حرف می زند مثل پدر بزرگش.


 
مثنوی سکوت
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ٩ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: حسب حال ، مولانا ، پدرانه ، عاشقانه

 

... حرف که زیاد دارم برایت اما کلمه هایم مثل همیشه نیستند. چیزی، نمکی کم دارند. می‌نویسم و خط می‌زنم.  

آهنگ های قدیمی هم حال مرا عوض نمی‌کنند. سفری باید. اما وقتی امکان سفر نیست رانندگی بهتر از هیچی است. صبح بعد از خرید رفتم به سمت آن خیابان زیبا که امروز باید زیباترین خیابان جهان باشد. چیزی از جنس موسیقی دم دستم نبود. رادیو را روشن کردم کانال موسیقی کلاسیک، کاری از یوهان سباستین باخ. گاهی چقدر موسیقی بی کلام خوب است. به تخیل آدم عرصه جولان می‌دهد.

اول رفتم به فکر آدم هایی که رازی دارند و آنقدر بزرگ‌اند که می توانند این راز را در دل شان نگه دارند، تا روزی که با هم ندار می‌شوید، آن وقت تازه می فهمی که این آدم خندان بی خیالی که هر روز می‌دیدی چه موج ها در دل‌اش جاری است، یا تو گریه‌ات می گیرد یا او. او سبک می‌شود که رازش را به همدمی و محرمی گفته. تو سنگین می‌شوی که بار امانت بر شانه‌ داری.

باران موسیقی می‌بارید. چراغ ها همه سبز بودند. یک دفعه دیدم کنار بیمارستانی هستم که مریم گلی آنجا به  دنیا آمد. چه لطیف شد موسیقی باخ! به یاد لحظه‌ای افتادم که پس از سه روز سخت، پرستار آن فرشته کوچک را در بغلم گذاشت. مریم گلی چشمش را باز کرد. من به گوش او سخن های نهان گفتم و اذان. اشک نصف صورتم را پر کرده. چقدر دوست دارم این دخترک را و چقدر خدا را شکر می‌کنم که کریم است و رحیم است و ودود. صبح که از خواب بیدار می‌شود خانه را روی سرش می‌گذارد که: مریم گلی گشنه! ابدا صبر ندارد: بده گل گلی بخوره! با همه کوچکی‌اش دوست دارد کمک کند. صبح دوش که می‌گیرم سشوار را دستم می دهد و می‌گوید: هردم شانه. بعد که می‌خواهم بروم سر کار کفش هایم را بغل می‌کند و می‌آورد داخل اتاق خواب....

چراغ سبز می‌شود. موسیقی باخ تمام می‌شود. رسیده‌ام به زیباترین خیابان جهان. حواسم پرت آن جوان می‌شود که گفت بارها در این خیابان قدم زده و من حتی به ذهنم هم نرسید که بپرسم چرا. از بس که سوال بیخودی بود. خوشحالم که یک چیزی هست که ما را به هم نزدیک می‌کند. با وجب به وجب این خیابان، با هر انحنای جاده، نفس می‌کشم. خیال این خیابان سهم من از زندگی است.

با کمترین سرعت مجاز حرکت می‌کنم. تمام پنجره ها را پایین می‌کشم. موسیقی دم دستم نیست. می‌زنم زیر آواز:

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ...

ور از این بی‌خبری بی‌خبری بی‌خبری

رنج مبر

هیچ مگو!


 
از کلمپه تا کاپوچینو
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، حسب حال

الان که این سطور را می نویسم همزمان در مطبخ مشغول طبخ یتیمچه کدو هستم. ما ایرانی ها در اسم گذاری نظیر نداریم. خدا نکند با یکی بد باشیم پدرش را در می آوریم. این غذای بینوا هم همین بلا بر سرش آمده. چون در طبخ آن از گوشت خبری نیست پدرش را کشته اند. 

حقیقتش حس کردم به قول قدیمی ها گرمی ام شده. رفتم از مغازه عبدل دو تا کدوی اسماً قلمی اما به واقع لندهور خریدم برای غذای امشب. گمانم تقصیر کُلُمپه های ابوالحسن است. این رفیق کرمانی ما وقتی از تهران می آمدیم یک جعبه پر و پیمان کلمپه (محصول قنادی رضا خیابان بهمنیار کرمان) به ما لطف کردند. اصل جنس است لامصّب! تا دلمان هوای وطن و اهل و عیال می کند بالاجبار یکی می اندازیم بالا. شاید فردا نصفش را خیرات کنم بین بچه های شرکت.

صبح سحر لوچان ایمیل زده که مقاله ما پذیرفته شده. فکر کنم از وقتی پدر شده دیگر خواب ندارد. همین هفته قبل بود که داشتیم جواب داورها را می نوشتیم. ندیده بودم به این سرعت جواب بدهند. معلوم است سردبیر مجله سمبه اش پر زور است. صبح هم که داشتم در آشپزخانه شرکت برای خودم کاپوچینو درست می کردم لوچان از راه رسید. گل از گل اش شکفته بود. گمانم اولین مقاله ژورنال اوست. حقیقتش وطن که بودم از کاپوچینو و این قرتی بازی ها خبری نبوده. دل تبعیدی ما هم لک زده بود برای کاپوچینو و اسپرسو. لوچان اینقدر مخ ما را گرفت به کار که کاپوچینو سر رفت و عیش ما منغص شد.

دو ساعت بعد دوباره سرو قامت آقا نمودار شد. فرمودند بیا امروز ناهار را با هم بخوریم و درباره موضوع مقاله بعدی صحبت کنیم. همین ظرایف را دوست دارم از کار کردن با او. این لحظات ناگهان را، که نظم خشک محیط کار را می شکنند.

معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست . . .


 
سالی که نکوست
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: حسب حال

سفر در اولین روز بهار به دیاری که دوستش داری. 

روزی عجیب داشتم پر از اسرار مگو. مثل آدمی که همیشه در صفحه زندگی می کرده و حالا فهمیده یک خط عمود بر این صفحه وجود دارد.

دیروز هم روز قشنگی بود. مامان  مریم گلی از پایان نامه اش دفاع کرد. انصافا پشتکار او در این ده ماه گذشته که هم مریم را داشت و هم کارهای علمی اش را پیش می برد نمونه بود. از اندک دقیقه هایی که داشت بهترین استفاده را می کرد. چه پایان شیرینی هم داشت. من و مریم خودمان را رساندیم. مریم برای استادها شیرین کاری می کرد. چه خوب است که فصل پایان عطر مریم داشته باشد. تبریک به تو که بهترینی.

سال همه مبارک. 


 
۱۲/۱۲/۱۲ - ۲۰۰
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حسب حال ، پدرانه ، حافظ

 

دلم پر می زند برای نوشتن، این نوشته ها نقطه هایی هستند که از به هم پیوستن آنها خط ها و ربط ها شکل می گیرند. این صفحات آینه ی عمر منند. هنوز بعد از ده سال بعضی از نزدیک ترین آدم ها از این جا بی خبرند ...

 دخترکم دارد بزرگ می شود. شیرین شده، دو تا دندان در آورده، وروجکی شده. حیف که این روزها به سرعت می گذرند. دلم می خواهد بیشترین زمان ممکن را با او باشم، اداها و نماهایش را در خاطره هایم حک کنم. گاهی مرخصی می گیرم، گاهی دورکاری می کنم. روزهایی که هستم غذا برایش درست می کنم. می گذارمش در آغوش و می برمش بیرون. وقت خواب، برایش شعر می خوانم تا چشمهایش را ببندد. گاهی شعرهای خودم را برایش می خوانم:

این روزها عاشق ترم وقتی تو هستی

انگار جایی دیگرم وقتی تو هستی ...

بیشتر از حافظ می خوانم. چه شبها که با این غزل خوابش کردم*:

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد...

غزل را شمرده شمرده می خوانم و روی هر کلمه اش فکر می کنم.گاهی رازی از اسرار زیباشناسی حافظ را پیدا می کنم و غرق ذوق می شوم. گاهی به بیت سوم که می رسم گریه ام می گیرد:

بیدلی در همه احوال خدا با او بود ...

این شعر مولانا را هم زیاد برای مریم می خوانم:

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

وقتی که بغلش کرده ام و سرم را کنار گوشش برده ام و آرام زمرمه می کنم

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت

گاهی که دلم می گیرد از دنیا و آدم ها، آدمک های کوتوله ی پر ادعا ،نگاهش می کنم، برایش ادا در می آورم تا بخندد. مریم گلی می خندد و و غمهای دنیا خروار خروار از دلم بیرون می روند.

عمرم شبیه باد طی می گردد اما

از عمر لذت می برم وقتی تو هستی

 

*روزگاری در دانشگاه وترآباد کارگاه حافظ شناسی برقرار بود. این غزل یکی از ده غزل برگزیده حافظ بود که در آن جا برسی می کردیم. شاهکاری است به نظرم.


 
قلم
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حسب حال

قلم باید پر بشود از شیدایی تا نوشته هایش شیرین باشند. به اجبار و الزام نمی شود قلم را به نوشتن وا داشت.

احساس موجودی را دارم که از سیاره دیگری آمده و خیلی چیزها را نمی فهمد و کسی هم نیست که زبان او رابفهمد. به قول اخوان وصله ناجور آفرینش.

ماه مهر انگار  برای نوشتن بر سر مهر نبود. صبر می کنم.


 
نشانه ها
ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حسب حال ، سفرنامه ، آمریکا و کانادا

آمده ام به شیکاگو برای کنفرانس. از شهر خوشم نمی آید و ذوقی چنان ندارم برای گشت و گذار. اولین باری است که از مریم دور می شوم اما سفر پر از نشانه های عجیب است، نشانه هایی که باید بنویسم ولو به اختصار.

* از خانه بیرون آمدم. تاکسی گرفتم برای فرودگاه. برای راننده توضیح دادم که توقفی دارم در وسط راه و .. راننده برگشت و  به فارسی گفت: چشم! خسته نباشد! حال شما خوبه؟

تمام طول راه را حرف زدیم. 21 سال پیش از تهران آمده بود. پدرش کنابفروشی داشت در خیابان بوذرجمهر خودش هم تا مدتی شغل پدر را ادامه داد.  فقط کتاب عربی می فروختند. چه حکایت ها کرد! از مشتری هایش می گفت. از استاد جواد فاضل، استاد مینوی، آیت الله مرعشی نجفی، علامه جعفری، ... از بزرگانی می گفت که وقتی می مردند بازماندگانشان کتاب هایشان را می فروختند، از کتاب ها و کتاب خانه هایی می گفت که با یک عمر خون دل خوردن جمع شده بودند و به یک آن از کف می رفتند.

* رفتم به هتل کنفرانس، به میز ثبت نام، تا کارتم را بگیرم، فامیلم را برای پسری که آنجا بود تهجی (اسپل) کردم. برگشت و به زبان فارسی گفت: سلام آقای ... از برنامه افتتاحیه کنفرانس گفت که در موزه شیکاگو برگزار می شد. گفتم که علاقه ای به این جور برنامه ها ندارم. اصرار کرد که حتما شرکت کنم. عصر رفتم به تور قایق سواری که از معماری شهر آسمان خراش ها می گفت. اندکی علاقه ام به شهر بیشتر شد. بعد تحت تاثیر حرف های محمد رضا رفتم به موزه. در همان ابتدای موزه نقاشی های ونگوگ و کلود مونه را آویخته بودند. همین جور تابلوی پل واترلوی لندن را نگاه می کردم. چقدر خوشم آمد از کارهای مونه.

* در نمایشگاه کنفرانس قدم می زدم. چشمم به غرفه شرکتی افتاد که دست و سر انسان را مدل کرده بودند. علاقه مند شدم که بپرسم مدل شان تا چه فرکانسی کار می کند و ... مرد قد بلندی که آنجا بود به سراغم آمد. همان اول کار پرسید اهل کجایی؟ گفتم ایران. اهل ترکیه بود و تا می توانست به من کمک کرد. یک نسخه از نرم افزارشان را هم به من داد...

* اتاقم در هتل کوچک است. دوستش ندارم. صبح که برای نظافت آمده بودند یادشان رفته بود شامپو و کیسه لاندری (خشک شویی) در اتاق بگذارند. زنگ زدم به خدمات. بعد از چندین دقیقه پسری آمد که لباس هایم را بگیرد. جانمازم را که هنوز پهن بود دید. گفت من هم مسلمانم. اسمش عارف بود، اهل بنگلادش. پسر باصفایی بود. رفیق شدیم با هم. شکایت کردم از غذاهای بد و بی کیفیت شیکاگو. زنگ زد به دوستش که راننده تاکسی بود و آدرس رستورانی را به من داد.   

* رفته بودم به فروشگاه نزدیک هتل که به قیمت خون پدر بزرگش میوه ارگانیک می فروشد. میوه خوار شده ام این شب ها. بیرون که امدم سایه چند گدا را دیدم. شهر پر از گداهای شکم گنده است. شهری است بی ظریفان وز هر طرف سیاهی! پریشب یکی از اینها مزاحمم شده بود. قدمهایم را تند کردم و نگاهم را به دور دست ها دوختم. دیدم پیرمرد ریش سفیدی نشسته یاد آن حدیث افتادم که آن افسر عراقی در خانقین برایم گفت : ان الله یستحی من اللحیة البیضا (خدا شرم می کند از ریش سفید...) دست کردم توی جیبم. پیرمرد داشت کارت پستال مینیاتور می فروخت. سکه ها را در کلاهش گذاشتم. گفت تو مسلمانی؟ سلام! سلام کردم و قدم هایم را تند

از ذلت سوال کسانی که واقفند

مهلت به لب گشودن سائل نمی دهند.

پی نوشت:

1- نشسته ام در طبقه دوم مک دونالد. اینترنت اینجا ده برابر از اینترنت هتل سریع تر است. این خواهر و برادر بانمک دهن پله برقی های مک دو نالد را سرویس کردند! آمدند پله برقی بالا رو را خاموش  کردند، حالا پسرک دارد از پله پایین رو سربالا می آید

2- حالا سفر یک لذت تازه دارد برایم. لذت سوغاتی خریدن برای مریم.


 
یک ماهگی
ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حسب حال ، پدرانه

 

فردا مریم یک ماهش می شود. همین الان که دارم این سطور را می نویسم در آغوش من منتظر است تا نماز مادرش تمام شود. باید برایش آواز بخوانم و حرکات موزون انجام بدهم تا حواسش پرت بشود. روزهای گذشته روزهای آسانی نبود اما نتیجه شیرین بود. طولانی شدن فرآیند تولد، درد های مادر، اسباب کشی در روز بارانی و استرس های آن و عزت نفس ما (!) حکایت دامنه داری است که شاید روزگاری در جای دیگری برای مریم بنویسم.

نوزاد تا به دنیای ما عادت کند به زمان احتیاج دارد. ما هم برای درک و تشخیص واکنش های او به زمان احتیاج داریم. شب ها تا اذان صبح من در کنار مادرش مراقبش هستم و از آن به بعد مادر بزرگش پست را تحویل می گیرد. حضور مادربزرگ مریم در کنار ما نعمت بزرگی است. مادری مهربان و فداکار که خستگی نمی شناسد و هیچ چیز برای خودش نمی خواهد. خدا را شکر که با آن همه بازیهای سفارت کانادا بالاخره توانست به موقع به ما برسد. این ها را هم باید برای مریم بنویسم.

دارم سعی می کنم کارها و مطالعات گذشته را از سر بگیرم. ورزش می کنم  و در اندک لحظاتی که باقی می ماند کتابی درباره امام هادی (ع) می خوانم. شاید به زودی مطلبی درباره این کتاب و دلیل انتخاب آن بنویسم. مقاله ای هم درباره دلایل عقب ماندگی ملل شرق از قافله صنعت و مدرنیته می خوانم به نام تاریخ در تعطیلات. بخش هایی از این مقاله مرا به فکر فرو برده که در راستای واقعیت های تلخی است که پس از آمدن به غرب بیشتر متوجه آنها شدم. مثلا می گوید اینکه چهارصد سال است هیچ تحول فکری در جامعه ما رخ نمی دهد به خاطر این است که سوالات اساسی انسان شرقی حل شده. سوالاتی که درباره انسان و آسمان بود و به رابطه انسان با ماورا می پرداخت. هزار سال موشکافی عالمان دینی مشکلات را حل کرده و حالا انسان شرقی (ایرانی) فرمول هایی برای رسیدن به سعادت ابدی دارد و چون هیچ مساله دیگری به این اندازه برای او اهمیت ندارد دلیلی نمی بیند که به شناخت طبیعت و قوانین آن و راههای تسلط بر آن بپردازد. اما انسان غربی به دنبال این مسایل بود و به پیشرفت های چشمگیری نایل شد که انسان شرقی با بهت به آن نگاه می کند و اگرچه از محصولات آن استفاده می کند اما اشتیاقی برای شناسایی و تسلط بر آنها ندارد چرا که اینها را مسایل اصلی نمی داند ...


 
تشنه تر
ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ٩ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حسب حال

 

نشسته ام کنار پنجره. قطار، می وزد میان دشت های درو شده.

کیف دستی ام را پر کرده ام از ابزار نوشتن. یک دفتر صدبرگ آورده ام برای این سفر. از همان دقیقه اول شروع کرده ام به نوشتن. جمله ها همدیگر را پیدا می کنند و از دل این ربط ها اندیشه ها متولد می شوند.

ساعتی گذشت و رسیدم به یک مصراع از مولوی. به گمانم اگر تنها همین یک مصراع از مولوی باقی مانده بود برای اثبات عظمت فکر و روح اش کافی بود:

آب کم جو تشنگی آور به دست...

آمده ام برای تشنه تر شدن.

این سال ها -سالهایی که سرم به درس و دفاع گرم بود- فکر های خام زیادی در پستوی ذهنم جمع شده بودند. چند شب قبل که شروع کردم به نوشتن دیدم این فکرها، آرزوها، دغدغه ها، ... در قالب چهار گروه می گنجند. در واقع نمای کلان مساله را توانستم ترسیم کنم. حالا مانده جزئیات و برنامه ریزی.

برخی از این فکرها، آرزوها، دغدغه ها،... را می شود یک تنه دنبال کرد اما برخی از آنها نیاز به یک جمع همدل دارد. 

خلاصه خواب هایی دیده ام برای خودم ...


 
سی و سه
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، خیام

 

به قول قیصر دیشب نشستم "جوراب هایم را اتو کردم ..." در خلوتی ایام کریسمس رفتم به کافه نزدیک خانه. بعد از مدتها قلم و کاغذ برداشتم و خارج از دنیای مجازی، بی واسطه لپ تاپ و ورد و لی تک، نوشتم و نوشتم. شب تولد مسیح و من بود. سالهای گذشته را مرور کردم تا رسیدم به امروز ... از روزهای دبیرستان و مسابقات شعر رامسر و کنکور و دانشگاه شیراز و دانشگاه شریف و اهواز و سالهای واترآباد تا جلسه دفاع دکترا و مابعد آن. دوره کردم همه چیزهایی را که به دست آوردم در این سالها، چیزهایی را که به آنها نرسیدم و چیزهایی که در ذهن و خیالم نبود و نصیبم شد.

تا رسیدم به  امروز ... یک دفعه یکی از این خل و چل ها آمد کنار میز جلویی من جعبه بزرگ دستمال کاغذی را برداشت و گذاشت روی میزی که دور تر بود. چند تا دستمال در آورد و خودکاری از جیبش، و انگار که تصویر آینه وار من باشد با همان ژست مشغول نوشتن روی دستمال ها شد. گفتم شاید شاعری باشد که به او الهامی شده. یادم افتاد به آن شاعر بزرگ که شعرهایش را روی پاکت سیگار می نوشت و خودم که در لحظه بعثت شاعری1 روی پاکت نامه شعر می نویسم.

سرم را پایین آوردم و از امروزم نوشتم. از شادی هایی که دارم، از خانواده ام، از کارم، از کتابهایی که می خوانم. حالا می خواستم از فردا بنویسم سرم را بالا آوردم و به شاعری که رو به رویم نشسته بود نگاه کردم. مردک خل و چل خودکارش را راست راست کرده بود توی دماغش و زل زده بود به من ... خنده ام گرفت و بی خیال نوشتن از فردا و آینده شدم. برگشتم به خانه.

* * *

عمر دست خداست و کسی از آینده اش خبر ندارد. به قول خیام:

از باده دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده ست

اگر متوسط عمر بشر را ملاک قرار دهیم من شاید به همین اندازه که تا به امروز زندگی کرده ام بیشتر زنده نباشم. یعنی تقریبا نیمی از پیمانه عمر پر شده. البته نیمه ای که بیشترش به آموختن و جبر و کسب مدرک گذشت. نیمه دوم نیمه عمل است . اگر طرحی دارم باید اجرا کنم، اگر اندیشه ای دارم باید مکتوب کنم، اگر حرفی دارم باید بزنم. باید همان تک دانه آجری را که حداکثر سهم من از بنای بزرگ و جاری زندگی است سر جایش بگذارم وگرنه زمان خیابان یک طرفه ای است که راه بازگشت ندارد.

 

دیشب شروع کردم به سرودن غزلی تازه:

دریا صدایم کرد، ساحل ول نمی کرد

ساحل مرا از ریشه ام غافل نمی کرد

من خانه ام آنجاست در آبی ترین آب

ای کاش صیاد آب ها را گل نمی کرد ... 

 

 پی نوشت:

این تعبیر را در یکی از نوشته های بلند و شیرین اخوان ثالث دیدم.


 
افسانه
ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢۱ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حسب حال

 

چند روزی بد اخلاق بودم. البته به نظر خودم رفتار من عادی بود1! نمی دانم؟ شاید تاثیر مسمومیت چند روز پیش بود که برنامه های تعطیلات را به هم ریخت، یا شاید به خاطر فکرهایی است که در ضمیر خودآگاه و ناخودآگاهم جریان دارند.

گفتم امروز پیاده بروم سر کار تا حال و هوایم عوض شود، این روزها هوا هم خوب است. گاهی چهار تا آدم هم ببینم بد نیست. مسیر خانه تا محل کارم پر رفت و آمد است. شاید در این فاصله هزار آدم ببینی. بالاخره بعضی از این ها می توانند شخصیت های داستان های نانوشته تو باشند. بعضی از اینها در چشم هایشان شاید رازی باشد از آن ستاره قطبی ...

غرق شدم در دنیای آدم ها و تصویرها ... به خودم که آمدم دیدم دارم بیت هایی از افسانه نیما را زمزمه می کنم (در حال و هوای آهنگ های محلی خراسان):

ای فسانه! خسانند آنان

که فرو بسته ره را به گل زار

خس ز صد سال توفان ننالد

گل ز یک تندباد است بیمار

نمی دانم سلسله کدام فکرها مرا به افسانه رساند؟!

شب که به خانه آمدم، وقتی فراغتی پیدا کردم نشستم و افسانه نیما را خواندم پس از سالها!

 

حالا دارد باران می زند. صدای اش را دوست دارم و ردش را بر شیشه، اما با برگ های هزار رنگ چه می کند این باران؟ برگی باقی می ماند تا فردا؟

 

پی نوشت

1- شعر معروفی از قیصر "رفتار من عادی است"


 
پادشاه میوه ها انگور!
ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حسب حال

 

یکی از کارهایی که دوست دارم قدم زدن در میوه فروشی است، تنوع رنگ ها و شادابی میوه ها و سبزی ها مرا از دنیای شلوغ دور و برم جدا می کند. اگر یادت باشد یک میوه فروشی بود در بازار امام زاده صالح تجریش، که میوه ها را مرتب و تمیز چیده بود، رفتن به آنجا را خیلی دوست داشتم هرچند هیچ وقت مشتری نبودم. امروز هم بعد از 11 ساعت کار سر راه رفتم به فروشگاه کناری. فکر کنم سه بار به قسمت میوه ها سر زدم. دست هایم عادت کرده اند به برداشتن انگور. انگار یادم نبود که تو نیستی و این انگورها می ماند روی دستم...

خسته ام این روزها. خستگی این سفر آخر هنوز از تنم بیرون نرفته. خوابم به هم ریخته و ظهر که می شود سخت می گذرد بی تو! دیدم راهش این است که روزها زیاد کار کنم تا وقتی به خانه می آیم از خستگی خوابم ببرد تا صبح. وقت و حال آشپزی ندارم. نه اینکه فکر کنی از خدا خواسته غذای آماده می خرم نه! چندان هم خوش نمی گذرد بی تو! امروز ساعت پنج و نیم عصر  یادم آمد که غذا نخورده ام. رفتم بیرون. مغازه لبنانی بسته بود. گفتم حتما مغازه هندی هم تعطیل کرده رفتم به یکی از این فلان برگر ها که نان ساندویچ شان به اندازه کف دست آبی1 شان است.

حالا من هستم و انبانی خالی و انگورهایی که جای خالی تو را فریاد می زنند.

 

پی نوشت:

آبی به گویش جهرمی یعنی مادر بزرگ (بی بی). قدیم که تازه ساندویچ روی کار آمده بود، یک بنده خدایی که قوت غالبش نان بوده وقتی می بیند نان ساندویچ این قدر کوچک است و مثل پنبه است این اصطلاح (کف دست آبی) را به کار می برد. اگر می پرسی وجه شبه اش چیست، یادم نیست! باید زنگ بزنم از مادر بپرسم.


 
کلاس زبان
ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حسب حال ، آمریکا و کانادا

یک مرکز آموزش زبان اسپانیایی نزدیک خانه ماست که چند وقتی است آنجا می‌رویم. کلاس ها حداکثر ١٠ شرکت کننده دارند. در این چند ترم  تنوع  آدمهایی که دیده‌ام به اندازه‌ی یادگیری زبانی تازه برایم هیجان انگیز بوده. بر خلاف محیط هایی دیگری که تا به حال دیده‌ام دیگر همه آدمها دانشجو، مهندس یا ایرانی نیستند. مثلا این ترم دو نفر روس و یک نفر اهل سنگال در کلاس ما هستند، دختری اهل نیویورک و خانمی اهل ونکوور، در کنار استادمان که اهل ونزوئلاست.

یک پیرمرد بازنشسته بسیار با نمک در کلاس ماست و دختر دانش آموزی که جوان ترین عضو کلاس است. اتفاقا این دو کنار هم می نشینند انگار که پدربزرگ و نوه باشند. وقتی دخترک به پدربزرگ تقلب می رساند از خنده می میریم! پیرمرد هر سال چند هفته به کوبا می رود که تنیس بازی کند و دوست دارد زبان اسپانیایی‌اش را تقویت کند. دخترک هم روسی، انگلیسی و فرانسوی را به خوبی صحبت می کند. پسر روس خوش مشربی هم در کلاس ماست که کلا تصور مرا نسبت به روس ها عوض کرده. من همیشه روس ها را در فضای تاریک داستان های داستایوسکی تصور می کردم و چند همکار روسی که داشتم با یک من عسل هم قابل خوردن نبودند.

ترم قبل خانم میانسالی در کلاس ما بود که مربی اسب سواری بود و دختری  که بازیگر تئاتر بود و ظاهرا عکاس خوبی هم هست. روزها هم در یک رستوران فرانسوی کار می‌کند. پدرش اسکاتلندی و مادرش ژاپنی است و فکر کنم ۵ یا ۶ زبان بلد باشد.  یک آقای ایرانی به اسم آرش و یک آقای دیگر به اسم رش هم در کلاس بودند که در لیست کلاس اسمشان پشت سر هم بود و باز غالبا کنار هم می نشستند. یک آقای ارمنی هم بود که کلا برای هر برنامه‌ای پایه بود.

رشته پیوند همه ما با هم زبان انگلیسی است که زبان مادری بسیاری از ما نیست و کلا تجربه جالبی است. از ویژگی های جالب زبان اسپانیایی این است که صورت نوشتاری و گفتاری اکثریت کلمات یکی است و تعداد قابل توجهی کلمه با ریشه عربی هم دارد. در عین حال یک سری افعال بی قاعده دارد که مصیبتی هستند عظیم!


 
ای بسا هندو و ترک همزبان
ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حسب حال

آب در بانک بزرگ کنار خانه طغیان کرده بود. در ورودی نیم باز بود و هیچ کارمندی پشت باجه نبود. آقایی که آنجا بود عذر خواهی کرد و آدرس شعبه های دیگر بانک را به من نشان داد. نزدیکترین شعبه جایی در مسیر سابق پیاده‌روی های صبحگاهی من بود تقریبا همانجایی که تاکسی نی نواز را کشف کردم. راه افتادم. باد نامردی مرا به هم می‌پیچید و قطرات درشت باران مرا مورد عنایت قرار می دادند. نی‌دانم چرا به یاد فلان خطبه نهج‌البلاغه افتادم که علی (ع) می‌فرماید با هر قطره باران فرشته ایست که به خاک می آید ... قدری آرام شدم. 

به بانک که رسیدم دیدم بسیار کوچک است و فقط یک باجه فعال دارد. به یاد شعبه خودمان افتادم که حداقل ٨ کارمند آنجاست و یکی از آنها هم اسمش علی است که پسر با ادبی است. خوشبختانه فقط یک نفر جلوی من بود که کارتش را دیشب گم کرده بود و ... تا نوبت من شد. مشکل ثبت نام یکی از دوستان در یکی از این آزمون های زبان مرا به بانک کشانده بود. خانم کارمند فکر کرد که خودم می خواهم در امتحان ثبت نام کنم. گفت نگران نباش من خودم هم دوبار در فلان امتحان نمره نیاوردم بعد معلم سرخانه گرفتم و حسابی کار کردم... دل شکستن اش را روا ندیدم تا اینکه در حین عملیات بانکی دچار مشکلی شد و رییس‌اش را صدا زد. رییس آمد و گفت برای کدام دانشگاه می خواهی اقدام کنی؟ مطمئن هستی که نمره این امتحان را قبول دارند و بعد به تفصیل داستان برادرزاده اش را گفت که از فلان کالج تورنتو پذیرش گرفته بود و وقتی از اروپا به تورنتو آمد نمره زبانش را قبول نکردند و مجبور شد دو ترم کلاس زبان برود و ۶٠٠٠ دلار خرج کند و ... خانم کارمند هم در حاشیه صحبت های خانم رییس نکات کنکوری مفیدی را به بنده گوش‌زد می کردند.

بالاخره بعد از ده پانزده دقیقه اقامت در بانک از توصیه‌هایشان تشکر کردم و برگشتم به خانه. توصیه های این دو خانم هیچ کدام مفید به حال من نبود اما احساس خوشی داشتم از انسان دوستی آنها.


 
برادر
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حسب حال ، مرگ

مدتی است یاد گرفته ام که برای گذشته حسرت نخورم. در عوض به خاطر تمامی لحظه های شادی که در گذشته داشته ام شادمان باشم. یاد گرفته ام که مرگ یک واقعیت است و عمر یک هبه.

یادش به خیر!

به یاد می آورم آن روزی را که به خانه ی ما آمدی و کتاب معلقات سبعه را باز کردم و برایت قصیده ی لامیه امروءالقیس را خواندم و وقتی به این بیت رسیدم

و ان شفائی عبرة مهراقة                             و هل عند رسمٍ دارسٍ من معولٍ

انقدر از این بیت خوشت آمد که در جا حفظ شدی و حتی دو سال قبل هم که از خوش آمد روزگار همدیگر را دیدیم باز این بیت را برایم خواندی.

یاد گرفته ام این بیت را...

 و ان روزی که پدر ناباورانه پر کشید (و تا هنوز هر وقت بر شانه هایم دست می کشم جای خالی بالی باقی است) و من احساس خیمه ای را داشتم که ستونش فرو ریخته و دیگر بهانه ای برای پابرجا ماندن ندارد و همه ی رنگین کمانهای دنیا برایم سیاه و سفید به نظر می رسید تو در کنارم ایستادی و تصنیف شورانگیز برادری را در گوشهای نا امیدم خواندی. پس از این همه سال هنوز هم خیابان اردیبهشت شیراز صدای قدمهای تو را در خاطرش دارد که در آن ظلمت شب آب حیات آوردی

 و در همان روزها که در جزیره ی آتش همه چیز بومرنگ وار کمانه می کرد و لعنت از مهتاب می بارید و گاوها و کلاغ ها این مزرعه ی کوچک را محاصره کرده بودند، تا صدای خسته ام را شنیدی  سیمرغ وار خودت را به پشت کوه قاف رساندی تا رستم بی اسلحه را درمان کنی...

 و یادم دادی که سرنوشت را هم می شود نوشت ... و خدا بهترین سرنوشت ها را رقم زد

 

ده سالگی دوستی مان مبارک باد!

 

پی نوشت: این مطلب نزدیک به ٢ سال قبل نوشته شده

ترجمه شعر: همانا دردمان دردهای من اشکهای سوزان من است اما بر بازمانده خیمه محبوب گریستن کدام درد را دوا می دهد؟

این قصیده زیبا با این بیت آغار می شود:

ـ قفا نبک من ذکری حبیب و منزل...        همسفران ، لحظه ای درنگ کنید تا بگرییم به یاد یار سفر کرده...

و به شرح عاشقی ها و شوریدگی های امرو القیس شاعر مشهور دوران جاهلیت می پردازد


 
آرزو (2)
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۳٠ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حسب حال

شده است گاهی کسی را ببینی که احساس کنی دوستش داری و تمام توانت را جمع کنی تا سلامی کنی و بعد از درنگی بی که حتی نامش را بدانی از او جدا شوی و آرزویت این باشد که یک بار دیگر او را ببینی و زندگی آن قدر با تو مهربان باشد که یک سال بعد در آن سوی کره زمین شبی به جایی دعوت شوی و ناگهان ببینی کسی که بغل دستت نشسته اوست؟

 
وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من!
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: طبیعت ، حسب حال ، سعدی
همین نقش هاست که باقی می ماند از سفر، و صداها ...

 ای ز غم فراق تو جان مرا شکایتی

آدمی که دور مانده از ساحل خودش و گیر کرده در تکرارها و اجبارها باید جدا بشود از خیابان ها و دیوارها. برای همین است که "دل بی دست و پا و سر به زیرت" را آهنگ یک موسیقی زیبا هوایی می کند. لبت از گفتن باز می ایستد و سراپا گوش می شوی...نه! سراپا چشم می شوی، سراپا تماشا.

این کفش های هر روزی را بکن مرد! شهر تو اینجا نیست! تو خلوتی دیگر می خواهی! برو آنجا که هیچ کس منتظرت نیست.

پرنده ات هوا می خواهد برای بال زدن.

چشمت فضا می خواهد برای تماشا.


 
شعرهای سوخته‌
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال

من از سن پایین شروع کردم به شعر گفتن. پانزده ساله که بودم دو دفتر شعر داشتم. یک روز هر دو دفتر را دادم به دوستی که آن روزها خیلی برایم عزیز بود بدون اینکه رونوشتی برای خودم نگه دارم. یکی از شعرهای آن ٢ دفتر هنوز یادم هست:

نمی خواهم این عشق پوسیده را

دل بی قـــرار بــلا دیـــده را

پلنگان وحشی به راه اندرند

که گیرند آهوی ترسیده را

ندیدم دگر ابری از روی مهر

ببوسد کران های تفتیده را ...

 

از ١۵ تا ١٧ سالگی زیاد شعر می گفتم. در این دوره تا جایی که درسم اجازه می داد در مسابقات و شب شعر های کشوری شرکت می کردم.  بیشتر در حال تجربه قالب ها و سبک های مختلف بودم. شعرهای بلند می گفتم. چهار قصیده سروده بودم و چندین مثنوی هم داشتم از جمله یک مثنوی ٣٠٠ بیتی به نام "بکاء الفاقدین" خطاب به خاقانی که شاعر محبوب آن ایامم بود.

درست یک هفته قبل از اینکه بروم دانشگاه یک غزل تازه گفتم که برایم تولدی دیگر بود:

زمان گذشت و ندیدید بازتاب مرا

شکست بی خبری هایتان شتاب مرا...

و بعد همه شعر های دیگرم را در باغچه خانه آتش زدم! به نظرم مثل زنجیری جلوی پیش رفتن مرا گرفته بودند.

برخی از شعرهای آن دوره را هنوز هم زمزمه می کنم:

دلم گرفته از این لحظه‌های تیره و تنگ

مرا ببر به تماشای لحظه‌های قشنگ...

دانشگاه که آمدم شعرهایم متحول شد. شعر نو را تجربه کردم و بسیار به این قالب علاقه مند شدم و همینطور عاشقانه سرودن را... بهترین شعرهای عاشقانه‌ام مال این دوره باید باشد: 

درست مثل درختی

که شاخه هایش

زیر بار میوه خمیده است

و عابری می جوید

در آستانه هر چار فصل

به انتظار کسی ایستاده‌ام

 

دلم پرنده ایست که دنبال عشق می گردد...

 

پرکارترین دوره زندگی ادبی من باید از زمستان ٧۵ تا بهار ٧٧ باشد. در همین سالها بود که در مسابقات دانشجویان کشور که قیصر جز داورانش بود اول شدم و دیگر در هیچ مسابقه‌ مهمی شرکت نکردم.

آن دوره، بیشتر شعرهایم را تایپ می کردم. پوشه ای هم داشتم که پرینت هر شعری که به نظرم کامل شده بود تویش بود. تا آخر دوره فوق لیسانس این پوشه را تکمیل می کردم. از سال ٨١ هم که این وبلاگ راه افتاد برخی از شعرهایم را در دنیای مجازی تایپ کرده‌ام.

الان نمی دانم آن پوشه کجاست؟ ٣ دفتر هم داشتم که نوشته ها و نثرهای ادبی مرا در خود داشت. گمانم همه این ها بعد از هجرت به اهواز گم شد. حالا برایم مانده شعرهایی که در بهشت دل نوشته‌ام یا در دفتری که یادگار شبهای کنکور است و هنوز گم نشده. فعلا هم که ساکن دیار غربت و فراموشی‌ام و اگر چه گوش شنوا کم است هنوز از رو نرفته‌ام و گاهی شعرهایی می‌گویم.

دیشب یک دفعه به یاد همه شعرهای سوخته‌ام افتادم و دلم برایشان تنگ شد!


 
این شبها
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سعدی ، حسب حال

صفهای نماز به هم خوردند. به سجده که رفتم صدای زیبایت را شنیدم. وقت تشهد فهمیدم که کنار دست تو نشسته ام و بعد از سلام دستهای تو را دیدم و لبخند ملیحت را. آن شب، آخرین شبی بود که تو را می دیدم اما ده بار تو را دیدم و هر بار دیدنت مرا به باغی از نجابت و لبخند مهمان می کرد. هر جا که می نشستم، هر جا که می ایستادم، خط مستقیمی مرا به تو وصل می کرد.

من دوست داشتم این شبها را. شبهایی که تو از عناصر آن بودی و خدا می داند که تا سال دیگر سرخوشم از خاطرات این شبها. قاب گرفته ام این لحظه ها را در خیالم. جایی گذاشتم شان که پیش چشمم باشند برای فردای دلتنگی. 

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی


 
باید خودم را بیشتر بشناسم
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حسب حال ، نهج البلاغه

تا امشب فکر می کردم شخصیت من دو قسمت دارد یکی طفل بازیگوش درونم و دیگری "خودم". این طفل بازیگوش را خیلی خوب می شناسم و می توانم دقیقا  برایتان نقاشی کنم. حدودا سه ساله است. چشمهای درشتی دارد که برق می زنند. زود زبان باز کرده و راه افتاده، طبعا شیطان است اما زود رنج هم هست. عاشق هواخوری است. تنها تفاوتش با کودکانی که شما می شناسید این است که کمی استعداد دارد برای عاشق شدن. خوبی اش این است که چون بچه است می توانم خیلی از اشتباهاتم را گردن او بیندازم.

 اینکه "خودم" دقیقا چیست توصیفش سخت است . حداقل می دانم که کانت و دکارت هم نتوانسته اند این خود را به خوبی توصیف کنند. خود همان چیزی است که مردم می بینند. راننده ای که صبح سوار اتوبوسش می شوم "خودم" را می بیند همینطور همکاران من در دانشکده و دوستان معمولی من . "خود" همان کسی است که درس می خواند و درس می دهد. کار می کند و پول در می آورد. بحث سیاسی می کند و به فوتبال علاقه دارد. مایحتاج روزانه را خریداری می کند و اول ماه اجاره آپارتمان را می دهد. اما شخصیت سوم:

 این بعد سوم تازه است و نمی دانم آن را چه بنامم؟ به نظرم مثل یک پدربزرگ است دنیا دیده و لجباز یا مثل یک مشاور مدرسه که می خواهد هر طور شده مشکلات دانش آموزانش را حل کند، یا یک "عمو" که خیلی احساس مسوولیت و دلسوزی می کند اما معلوم نیست که طرف مقابلش به این همه دلسوزی احتیاج داشته باشد. این بعد سوم حرف های بزرگ می زند و دوست دارد تجربه هایش را برای دیگران بازگو کند. کلا شاد نیست و غمی در درون خود دارد.

بعد از این اکتشاف، دیدم که من الان دارم ۳ کتاب را به صورت تقریبا موازی مطالعه می کنم. یکی خاطرات فاینمن فیزیکدان مشهور که در واقع شرح خلاقیت ها و شیطنت های اوست. یکی کتاب جامعه شناسی کانادایی و دیگری ترجمه انگلیسی بعضی از شعر های مولانا. دقیق تر که شدم دیدم که هر یک از این ۳ کتاب یکی از این ۳ شخصیت درونی را سیراب می کند.

دومین باری که دکتر سنگری را دیدم (سال ۷۲) دفترم را به او دادم تا چند جمله به یادگار در آن بنویسد. برایم این کلام مولا را نوشت

کفی بالمرء جهلا ان لا یعرف قدره

 باید بیشتر خودم را بشناسم.


 
این ۳۲ دقیقه
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال

از خانه ی ما تا ایستگاه اتوبوس، پیاده، ۱۶ دقیقه راه است . روزهایی که به واترآباد می روم ۳۲ دقیقه دارم که مال خودم است، مال خود خودم! این ۳۲ دقیقه را نه به کسی فکر می کنم نه به کارم.

صبح که می آیم بین ساعت ۶:۴۵ تا ۷ خیابان ها خلوتند، بیشتر آواز می خوانم. گاهی هم از خودم آهنگ می سازم. صبح ها آدمهای ثابتی را هر روز در مسیر مخالف می بینم مثل دختری که ساعتم را با دیدن او تنظیم می کنم و یک روز او را در گوشه ی داستانی خواهید دید که تعقیبش می کنم و بالاخره سر از کارش در می آورم!

عصر یا غروب که برمی گردم بعد از ساعت ۷ یا  ۹ پیاده روها هنوز شلوغند این جور وقت ها در خودم فرو می روم. گاهی – مثل همین روزهای اردیبهشتی- چراغی در خیالم روشن می شود که رشد می کند، بزرگ و بزرگتر می شود تا به هیجان می رسم، از دنیا و مافیها جدا می شوم و یکی دو بیت شعر می گویم اما به خانه که می رسم آنقدر خسته ام که شعرها ناتمام می مانند. آن یکی دو بیت را پشت پاکت نامه ای یا پرینت مقاله ای می نویسم و بعد ... مثل قایقی بین امواج کاغذها گم می شود و تمام می شود.

 

تو عاشق-مشربی با شمع بی جان در نمی افتی

تو با این آرزوی رو به پایان در نمی افتی

تو در دریایی از گلهای رنگارنگ می خوابی

تو با این لاله ی خودروی لرزان در نمی افتی

تو را پیراهنی از جنس آواز چکاوک هاست

تو با این زاغ ناهنجار حیران در نمی افتی... 


 
مسوول کرامات سازی
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حسب حال ، شعر خودم ، طنز ، مولانا

 زمستان اولی که دانشگاه شریف بودم آنفلونزا در خوابگاه  شیوع پیدا کرد و هر روز می شنیدم که یکی دو نفر از رفقا مبتلا شده اند. تا اینکه یک روز خیاط در کوزه افتاد و احساس کوفتگی و بی حالی کردم.

به رفقای اتاق: حسن آقای عندلیب، جواد آقای کلاغ و میرزا رضا اعلام کردم که من آنفلونزا گرفته ام و رفتنی ام و به هر کدام وصیت کردم که بعد از من چه بکنند. در این میان به آقا رضا که از روز اول دبیرستان تا شام آخر فوق لیسانس ملازم ما و رفیق گلشن و گرمابه و گلستان ما بود و بیش از هر کس با مکارم اخلاق ما آشنا بود وصیت کردم که شما مسوول کرامات سازی هستی و برای نمونه همانجا چند تا کرامات برای خودم ساختم. از جمله شعری را که دو ماه قبل گفته بودم:

ای کبوترهای زیبای بهشت

خسته ام از زندگی از سرنوشت

روح من روزی پریدن یاد داشت

آشیان بر شانه های باد داشت...

برای میرزا رضا خواندم و گفتم من که ارتحال فرمودم شما بگو که ما این آخرین شعر را در جانماز آن برگوار پیدا کردیم و چه بسا که جناب ایشان اندک زمانی پس از سرودن این شعر باده ی ارجعی را نوشیده باشند...

***

یکی از عادات مورد علاقه ما ایرانیان این است که وقتی آدم مهمی به رحمت خدا رفت هرجا می رویم کرامات او را برای دیگران تعریف کنیم و گاهی هم به اقتضای حال مخاطب نمکش را زیاد کنیم. یکی از مریدان مولوی کتابی درباره او نوشته به نام مناقب العارفین. من با همه ارادتی که به مولوی دارم نمی توانم برخی از حرفهای افلاکی را باور کنم. مثلا درباره این شعر مولوی:

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم...

اگر اشتباه نکنم می گوید که آن جناب به حمام رفته بود و شیرجه زد داخل خزینه آب گرم و بعد از هفت روز از زیر آب بیرون آمد در حالیکه این شعر را می سرود.

چندسالی است دوباره رسم شده وقتی عالمی یا عارفی ارتحال می کند مریدان کتابی چاپ می کنند که پر است از کرامات آن مرحوم!


 
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حسب حال ، حافظ ، عاشقانه

من این کتابخانه ی نزدیک خانه را خیلی دوست دارم. همیشه جایی برای من دارد حتی در ایام الله امتحانات که همه درسخوان می شوند. طبقه پایین این کتابخانه دو ضلعش تمام پنجره است. می توانم پشت یکی از میزهای کوچک کنار پنجره بنشینم و طفل بازیگوش درونم را به تماشای بیرون ببرم. پاییز که می شود برگهای هزار رنگ درختان را که به آهنگ باد می رقصند نشانش بدهم، زمستان، دانه های معصوم برف را که آیه های مغفرت خدا هستند و بهار، جوانه های نازک اندام سبزپوش را.

می توانم کنار پنجره بنشینم و اسب خیالم را که بدجور محبوس شده بین این آسمان-خراش ها در چمن های روبرو رها کنم که هوایی بخورد، که برای آدمهایی که با سگ هایشان-که عجیب به هیات خودشان شبیه اند- قدم می زنند قصه ها بسازد، که شعرهای ناسروده و نیمه تمامش را تا دیرتر نشده بیافریند.

می توانم وقتی باران گرم آفتاب بر من می بارد سینا- لپ تاپ کوچکم- را باز کنم تا برایم یکی از آهنگ های دوست داشتنی را بخواند مثل همین الان که می خواهد با این بیت اشک مرا در بیاورد:

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت

چهره خندان شمع آفت پروانه شد

تا برایم قصه بخواند از عشق که می داند راز این دایره را که ما نقطه پرگار آنیم و فال حافظ بگیرد و بیاورد این شعر را (که سالها قبل شب امتحان پایان ترم الکترومغناطیس به یادم آورد که چقدر حقیر و کوچک و روزمره شده ام." انگار که در تمامی عالم خبری نیست جز یک مشت ورق پاره" که به اسم علم سر ما گرم کرده اند در این سرمای بی برگی، در این برهوت معرفت... و آن نمره 16 را بیشتر از 19 ها و 20 های عمرم دوست دارم) :

شهباز دست پادشهم این چه حالت است؟

کز یــــــــــــاد برده اند هــــــــوای نشیمنم

من این کتابخانه را دوست دارم، سکوتش را و فضای منزوی اش را ...

  


 
مشهد و مادر
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، مادر ، طنز

چند ماهی است که مادر، مجاور مشهد شده، رفته پیش دختر یکی یه دانه (دردونه حسن کبابی!). فقط چند روزی برای دیدار اخوی بزرگ که امسال مثل اخوی کوچک حاجی شدند، برگشتند  به شیراز.  آنقدر دلم هوای مادر کرده بود که  حکایت چای خوردن مادر را برای خودم می خواندم. جمعه با مادر چت تصویری کردم. اخوی وسطی هم با اهل و عیال رفته بودند مشهد امیر و هدی هم آنجا بودند. مادر خوشحال خوشحال بود.

امیر آن آقا پسر شیطان با نمک حالا اول دبیرستان می رود، همان مدرسه ای که عموی بزرگوارش می رفت. بیشتر از مادر با او حرف زدم. بسیار مودبانه صحبت می کرد و دوست داشت مثل یک آدم بزرگ با من بحث کند. بحثمان هم درباره دروس تئوری و عملی بود... یک دفعه یک چیزی گفت که از خنده روده بر شدم. گفت: عمو! حضرت علی گفته التجربة فوق العلم و معلم حرفه و فن ما هم این موضوع را تایید کرده! ... چه زود بچه ها بزرگ می شوند.

مادر مشهد است و چقدر دلم تنگ است برای مادر و مشهد و 30 صفر. تهران که بودم بچه های دانشگاه هرسال  30 صفر یک کاروان راه می انداختند به سمت مشهد. یک سال من و ابوالحسن و میرزا رضا هم رفتیم. آن آقا مهرداد هم -که بعدها آدم خیلی مهمی شد- با ما بود و برایش جشن پتویی گرفتیم که نوش جانش باشد. مشهد در 30 صفر مثل کربلاست در روز عاشورا... غوغاست... دیدنی است.

 

مرا هر چند ناچیزم به درگاهت نمی خوانی؟

مگر حالم نمی بینی؟ مگر دردم نمی دانی؟

من آهـــــو نیستم اما اسیر دست صیـادم

خوشم در بند اگر گاهی نگاهت را بچرخانی

شنیدم میهمـانها را نمی رانی ز درگاهت

دلی پر آرزو دارم که می آید به مهمانی...

 

پی نوشت:

ابوالحسن مسول تدارکات کاروان ما بود و خیلی زحمت می کشید طوری که اصلا فرصت نمی کرد به حرم برود. شب 30 صفر بالاخره به حرم رفت. صبح دیدمش گفتم ابوالحسن زیارت قبول! حرم چطور بود؟ گفت: "کلا 2 ساعت در حرم بودم که یک ساعت و نیمش در صف دستشویی گذشت." این را نوشتم که شادی آمدن ماه ربیع را با هم تقسیم کنیم.لبخند


 
شب بیداری
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ایران ، حسب حال

یکی از نادلپذیرترین کارها در عالم بیل زنی، پاسخ به نظرات داوری است که مقاله ات را تا ته خوانده و 16 تا ایراد گرفته، 12 تایش را جواب داده ای و  4 روز است که گرفتار 4 ایراد باقی مانده ای و دلت می خواهد یقه ات را جر بدهی که داور محترم گفته مقدمه ی مقاله را دوباره بنویس تا من بفهمم لیلی مرد بوده یا زن ... و داور محترم نمی داند که نوشتن مقدمه چقدر سخت است... و دلت می خواهد یقه اش را جر بدهی... و استاد محترم نهی کرده اند از اینکه به تندی جواب داورها را بدهی و همین که مقاله ی ما را برای این مجله پذیرفته اند زهی منت... و البته رعایت احترام استاد، ممد حیات است و اجبارا دلت می خواهد یقه ی خودت را جر بدهی که چرا در عالم علم هم باید باندبازی و دار و دسته بازی باشد و نتیجه اینکه ساعت 1 بامداد است و  فقط دو خط از مقدمه را نوشته ای و تعطیلات پایان هفته را بر باد داده ای برای این دو خط...

و دو خط موازی به هم نمی رسند...

و تو تمام عصبیتت را در یکی دو بیت شعر حواله می کنی و خدا این شاعرانگی نیم بند را به مقتضای حکمتش به تو داد که سوپاپی باشد مر طبع لطیف را

به خاک تیره نشاندند سربداران را

بهار معجزه خواندند این زمستان را

کدام حنجره ی سبز مرد میدان است

که بشکند شب خاموش نا امیدان را؟

و این حنجره ی سبز، تو را به 12 سال قبل می برد و شور و نشاط آن روزها و طنز معروف گل آقا و کارناوال عصر عاشورا و بازی ایران و استرالیا و ...

و از برکت دنیای مجازی، مستقیم، صدای آن حنجره ی سبز را از نصف جهان می شنوی که از پاسپورت ایرانی می گوید و همردیف شدن با سومالی

و نذر می کنی برای این حنجره ی سبز ... و تاریخ پتکی بر سرت می کوبد که با این یک گل بهار نمی شود و اگر بشود هر 9 روز یک خزان از راه می رسد و کشوری که به شدت پلاریزه شده و حتی امام زمان هم در آن مصادره شده برای منافع یک جناح، با این نوارهای سبز گلستان نمی شود...

اما اگر بشود، چه شود!

پی نوشت

حتما یادداشت محسن مخملباف در حمایت از میرحسین را بخوانید.(متن)

صدا (قسمت دوم)



 
چیزی مثل زندگی
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ٩ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، حسب حال

کتاب داستان را که باز می کنم به کل یادم می رود که کجای دنیا هستم! به خصوص اگر مقصدم خیابان یانگ، جایی بین فینچ و استیلز، باشد که پر از مغازه ها و تابلوهای ایرانی است و ...  هنوز نرسیده، بوی کباب کوبیده و عطر نان تازه (آن هم بربری کنجد دار) زیر دماغت رفته باشد و دور و برت هم پر باشد از هموطن ها و هموطن-نماها... آدم سالم هم فراموش می کند که اینجا، آنجا نیست چه برسد به من ...

آخرین تصویری که بعد از سوار شدن به مترو در ذهنم ماند عکس دختری چینی بود که روبروی من ایستاده بود. نسبتا قد بلند بود و چهره ی ظریفی داشت مثل مینیاتور . یکی دو ایستگاه بعد یک صندلی خالی شد و سرم رفت توی کتاب. نفهمیدم کی رسیدیم به ایستگاه آخر. آدم خیلی خوشبخت است وقتی مقصدش ایستگاه آخر باشد و ... دلش آرام است. دو فصل کتاب را تمام کرده بودم. وقی دیدم همه پیاده شدند فهمیدم که باید کتاب را ببندم. گیج و ویج بودم بین شخصیت های داستان. یادم نمی آمد کدام تابلو را دنبال کنم و از کدام طرف بروم. یک دفعه یک آشنا دیدم! مینیاتور بود. پشت سرش راه افتادم...

 سفره هفت سین پارسالمان یک سین کم داشت. لحظه ی آخر چشمم به سنجد افتاد. به دخترک صندوقدار گفتم که یک بسته سنجد هم برایم بگذارد: خندید و با هیجان گفت: وای! چقدر سنجد طرفدار پیدا کرده. لهجه ی تهرانی قشنگی داشت. گفت که اولین روزی است که اینجا آمده و تازه نیم ساعت است که صندوقدار شده! موهایش شاخ شاخی بود مثل دخترهای اینجا که ماری جوانا می کشند. اما کودکی و شیطنت شیرینی در حرکاتش بود که سوتی های تازه کار بودنش را گوارا می کرد.

به مغازه ی آن طرف خیابان رفتم. همیشه از آنجا گوشت می خرم. آقای زمانی خودش کشتارگاه دارد و مرد نازنینی است. وقتی بفهمد دانشجو هستی تخفیف می دهد و با این کارش مرا به یاد علی آقای سگ پز می اندازد. توی مغازه اش چیپس خلالی پیدا کردم. کلی خوشحال شدم. یک کیسه برنج سلیم کاروان، یک شیشه آب لیموی ایرانی، لپه ی دیرپز و چند تا ژله خریدم. خیارشورها را حراج کرده بود. دهنم آب افتاد: یک شیشه خیار شور اصل ایرانی فقط 2 دلار! یادم آمد که قبل از ماه مبارک، مفاتیح حراج کرده بود با 40% تخفیف! مرد نازنینی است این آقای زمانی. داخل مغازه اش یک رستوران کوچک بی کلاس هم راه انداخته که غذاهای کبابی می فروشد. غذاهایش خوشمزه است اما آشپزش ترک است و زود هم عصبانی می شود.

داشتم فصل چهارم کتاب را می خواندم. از این نویسنده هایی که مدام با پای برهنه می دوند وسط نوشته هایشان تا خودشان را نشان بدهند خوشم نمی آید! نمی دانم این سبک را چه کسی مد کرد؟ گلشیری؟ زویا پیرزاد؟ ... تا صندلی بغل دستم خالی شد لبه های پالتوی سیاه مردانه ای را دیدم که به من نزدیک شدند. لبه ها خیلی از هم دور بودند انگار که پالتو گشاد باشد. هرچه سرم را بالاتر آوردم به چهره ی مرد نرسیدم. عجب هیکلی داشت! داداش شکیل اونیل بود! خودم را جمع و جور کردم تا جا بشود وقتی نگاهم را پایین می آوردم پسری را دیدم که روبرویم ایستاده بود شاید 18 یا 20 ساله بود. قیافه اش مثل این مدل های لباس بود. ابروهای کشیده و چشمان زیتونی داشت. لاغر بود با موهای درتی-بلوند که روی پیشانی اش ریخته بود. کراوات توسی رنگی زده بود اما به جای کت، کاپشن احمدی نژادی تیره پوشیده بود. چه تضادی داشت با داداش شکیل.

فصل چهارم تمام شده بود. از تعداد مردمی که بیرون ایستگاه صف کشیده بودند فهمیدم که باید پیاده شوم. ایستگاه مقصد من تقاطع دو خط مترو است و خیلی شلوغ است. باز هم گیج و ویج بودم  داشتم در ذهنم با نویسنده می جنگیدم. یادم نمی آمد که از کدام طرف باید بروم. یک دفعه یک آشنا دیدم... پشت سرش راه افتادم...

چند قدم از ایستگاه بیرون آمدم که صدای فریادی شنیدم. صدا عجیب بود. فارسی نبود: Somebody grabs him . دو نفر داشتند به طرف من می دویدند. کسی که نزدیکتر بود یک کیف نقره ای دستش بود. تقریبا کنار من رسید. پیاده رو باریک شده بود.  مردی که عقب بود گفت: Stop him من داشتم فکر می کردم که وظیفه ی قانونی من در یک کشور خارجی چیست؟ من دقیقا کدام قسمت پیاز هستم؟ خودم را کنار کشیدم. آقا دزده درست کنار پای من کیف نقره ای را انداخت. مردم جمع شدند...


 
حواسمان پرت است
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: حسب حال ، قیصر امین پور

امروز حس نوشتن دارم...

از چه بنویسم؟ از هوا که چند روزیست بالای صفر لنگر انداخته؟ از باران نرمی که برفها را شسته؟ از خاطرات سفر که آنقدر زیادند که در فرصت کوتاه من نمی گنجند؟ از سیاست؟

بگذار از خودم بنویسم. بگذار از خودم برای تو بنویسم. دیشب که از اتوبوس پیاده شده ام صحنه ای از فیلم هفت جلوی چشمانم آمد. بازرس از قاتل روانی می پرسد: چرا تو این همه قریانی هایت را با خشونت می کشتی؟ قاتل جواب می دهد: " الان اگر بخواهی مردم به تو گوش بدهند دیگر نمی توانی آرام روی شانه هایشان بزنی. باید با چماق توی سرشان بزنی تا به تو توجه کنند."

به خشونتی که در این واژه هاست کاری ندارم. به این فکر می کنم که چرا فقط زلزله ای می تواند ما را تکان بدهد؟ چرا اینقدر سنگین، یکنواخت، روزمره، ... شده ایم؟ به نظرم حواسمان پرت است خیلی پرت! چسبیده ایم به دیواره ی قفسی که هر روز تنگ تر می شود. نه جوشی، نه خروشی... گردش بی عقبگرد عقربه ها را نگاه می کنیم و صفحه های تقویم را ورق می زنیم.

این روزها زیاد این شعر قیصر را زمزمه می کنم:

ای شما!
ای تمام عاشقان هرکجا!
از شما سوال می‌کنم:
«نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه می‌کنید؟»


 
از زعفرانیه تا شلنگ آباد
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: ایران ، اهواز ، حسب حال ، شعر معاصر

1- برای چند کار اداری در تهران و اهواز بودم.صبح شنبه راننده تاکسی که مرا از آرژانتین به زعفرانیه می برد هر چه جوک بالای 18 سال بلد بود در جهت انتقاد سازنده از وضعیت جامعه برای من تعریف کرد (تا به حال خیال می کردم قیافه ام شبیه آدم حسابی هاست و احتمالا جلوی من از این حرفها...). خلاصه همنشینی با آن بزرگوار سوهانی بود مر روح را.

 2- عصر یکشنبه انقلاب بودم تا جایی که دست و جیبم توان داشت کتاب خریدم. مجموعه غزلهای یکی از دوستان با عنوان گریه های امپراتور را دیدم. چند غزل بسیار زیبا داخل آن بود که وقت را خوش کرد:

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
پر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است

3- قبلا در ضمن داستانی اشاره ای به وضع تاکسی های اهواز کرده بودم. وقتی داخل یکی از این تاکسی ها می نشینی احساس می کنی که فقط در یک اتاقک آهنی نشسته ای که بی هیچ دلیل موجهی حرکت میکند! سوار شدن بر این تاکسی ها خیلی آدم را به خدا نزدیک می کند چرا که غیر از خدا هیچ فریادرس و نجات بخشی نداری.

4- آب کارون حالا که دهمین روز زمستان است از تابستان 5 سال پیش هم کمتر شده. ظهر که روی پل سفید قدم می زدم کلی غصه ام گرفت. تا به حال اینقدر کارون را رنگ پریده و نزار ندیده بودم. و اوست که باران را می باراند پس از آنکه مردم نا امید شدند...

5- اینجا که من هستم صدای سنج و دمّام می آید. شهر سیاهپوش شده و دیوارها کتیبه پوش. یاد یار مهربان آید همی ...

ای که به عشقت اسیر خیل بنی آدمند
سوختگان غمت با غم دل خرمند.


 
عادی
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب ، واتر آباد

چقدر ساده، عادی و بی سرو صدا اتفاق افتاد. انگار برگی از شاخه افتاد! همه چیز به خوبی پیش رفت و به خوبی و بی‌سرو صدا تمام شد.

یک صفحه از این کتاب ورق خورد... شاید هم یک فصل از این کتاب تمام شد.

هیج خاطره‌ی خاصی از امروز در ذهنم باقی نماند.

این هم از خواص زندگی در غربت است. عادت کن مرد! عادت کن به این همه خلاف عادت.

 

پی نوشت: انگار مظلوم نمایی به ما نیامده! دیشب منزل استاد بودم. حسابی شرمنده کردند.


 
تا ماورای آبی
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، یادداشت های اتوبوسی ، طبیعت

دیروز که از واترآباد بر می‌گشتم از پشت سر آفتاب بود و از روبرو باران. پیوند شیرین باران و خسروی خاور رنگین کمان بی نظیری در چشم انداز من ترسیم کرده بود. مهندس فلکی نیمدایره‌ی کاملی ساخته بود  که مرا  از روی صندلی برداشت و پل زد به خاطرات گذشته:

احساس می کنم پس از این سالها هنوز

در خاطرات خویش صدای تو را هنوز

با اینکه سال هاست که باران گرفته است

می سوزم از حرارت آن شعله ها هنوز

پروانه ای که پر زدی از باغ بی بهار

موج عبور توست میان هوا هنوز

رنگین کمان خاطره ها می‌برد مرا

تا ماورای آبی شهر شما هنوز...

وقتی به خودم آمدم٬ دیدم دارم در پیاده رو قدم می‌زنم و در دستگاهی که نمی‌دانم چیست و گوشه‌ای که نمی‌دانم کجاست٬ زده ا م زیر آواز:

هوای منزل یار آب زندگانی ماست...

انگار کاسه‌ی کوچک دلتنگی‌ام پر شده

                                           صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم


 
چو غنچه گر چه فروبستگی است کار جهان
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: حسب حال

اگر نمی نویسم ناراحت نشو. دارم چیزهای دیگری می نویسم و دلم می خواهد شب که به خانه می آیم از صفحه کلید... از رایانه ... دور باشم.

حالم خوب است، خوب! مگر یادت نیست آن شب که فال گرفتیم حافظ گفت: غبار غم برود... حال، خوش شود حافظ! برگهای این غنچه دارند یکی یکی باز می شوند. کمی صبر کن بویش به تو هم خواهد رسید!

گاهی بدجور همه چیز به هم گره می خورد. به جایی می رسی که حس می کنی همه‌ی درها به روی تو بسته شده اند و بعد شیب این منحنی دوباره مثبت می شود.

اگر به ایمیل‌ات جواب ندادم نرنج. حق داری و معذرت می‌خواهم. اول که ایمیل‌ات را می‌بینم با خودم می‌گویم بگذارم سر فرصت در آرامش کامل جواب بدهم. چند هفته بعد می بینم آشی بوده که از دهن افتاده...

تلفن می زنم. حتما تلفن می زنم. سر قولم هستم اما کمی صبر کن... نادر ابراهیمی بود یا یک نفر دیگر که گفته بود کمترین صبر خدا هفتاد سال است؟ تو هم آفریده ی همان خدایی!

چو غنچه گر چه فروبستگی است کار جهان

تو چون نسیم بهاری گره گشا می‌باش!

ارادت،

م.


 
خل و چل های کافه ی ما
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: حسب حال ، مولانا

دم غروب مشکلی در تحقیقم پیش آمده بود. از طرفی آسمان با ابرهای پنبه ای سرخش بدجور دلربایی میکرد. تصمیم گرفتم بیرون بروم و تا می توانم به سمت مغرب دور شوم. پایم را که از ساختمان بیرون گذاشتم بادها مرا به هم پیچیدند. ترجیح دادم به کافه ی نزدیک خانه بروم. این کافه پر از آدمهای خل و چل است. حقیقتش یکی از همان خل و چل های همیشگی را در پیاده رو دیدم و به یاد کافه افتادم. این آقا قیافه اش شبیه مرحوم لئو تولستوی و بابا نوئل است یه کم موهای سرش ریخته و گونه هایش قلمبیده اند. مدتی ساکت می نشیند نگاهش مدام رو به پایین است و به اطراف توجه نمی کند. یک دفعه انگشت اشاره اش را مثل پدری که کودکش را تهدید می کند  بالا می آورد و کلماتی را زیر لب زمزمه می کند و بعد سرش را به علامت تاسف تکان می دهد.

عصرها کافه پر از دختران چینی است که مشغول درس خواندن هستند و تمام صندلی های خوب و میزهای بزرگ را گرفته اند. شب چند تا نابینا با سگ و اسکوتر می آیند یکی که نیمه بیناست برایشان قهوه می خرد. هرچه به نیمه شب نزدیک تر می شویم خل و چل ها و بی خانمان ها بیشتر می شوند. عجایب صنعتی هستند هر کدام! یک بار پسر جوانی موازی من نشسته بود هر از گاهی به من نگاه می کرد و بعد سرش را پایین می انداخت و می خندید. فکر کردم قیافه ام طوری شده یا مثلا لباسم پاره شده مدتی که گذشت فهمیدم رفیقمان هم اهل دل است. یاد داستانی از مثنوی افتادم که روزی دیوانه ای جالینوس حکیم را دید و خندید. جالینوس به خانه رفت و دوای جنون خورد. کسی از او پرسید:

        
 پس بدو گفت آن یکی ای ذو فنون
این دوا خواهند از بهر جنون   

دور از عقل تو این دیگر مگو !
گفت: در من کرد یک دیوانه رو

ساعتی در روی من خوش بنگرید   
چشمکم زد آستین من درید 
 
 گر ندیدی جنس ِخود کی آمدی ؟
 کی به غیر جنس، خود را بر زدی؟

در خیالم برای هر کدام از این آدمها داستانی ساخته ام. شاید کار درستی نباشد اما به نظرم اینقدر گناه حلال است.  این آدمها یک چیز مشترک دارند: هر کدام جزئی از وجودشان، زندگی اشان یا خاطراتشان را جایی گم کرده اند. مثل من که وقتی بین این برجها که یادگاران کثیف عصر بتون هستند راه می روم آسمان را گم می کنم و ابرها دیگر آن جلال و جبروتی را که از پنجره ی اتاق می دیدم ندارند. 

downtwon concrete buildings

 پی نوشت

این داستان مثنوی را یکی از شاعران شیراز - مرحوم صفیر انقلاب- به من آموخت. آدم عجیبی بود انگشتر ساز ماهری بود و خودش از شعرهایش بهتر بود. خدایش بیامرزاد.


 
بهار اومد برفها رو نقطه چین کرد
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: حسب حال ، سعدی ، شعر معاصر

 در این شبهای شب بیداری و روزهایی که هوا مثبت ۲ رقم شده آهنگ ملایمی است که همدم من شده. روی شیشه‌ی پنجره‌ی بزرگ هال که زینت خانه‌ی کوچک ماست فهرست کارهایی را که در این چندماه باید انجام بدهم نوشته‌ام. بهانه‌ایست که شهر را و روند ناایستای مردم را بیشتر ببینم و درختانی را که در دوردست ... و آسمانی که این روزهای گرفتاری بدجور آفتابی شده و هوس دوچرخه سواری و قدم زدن در ساحل دریاچه را که آبی تر از هر وقت دیگر است به جانم انداخته...

طفل بازیگوش درونم را وعده می‌دهم به فردا ... فردایی که تا بیاید دوباره زمستان شده! گاهی به یاد حکایت آن بازرگان می‌افتم که در جزیره‌ی کیش شبی تا صبح برای سعدی سخنهای پریشان می‌بافت:

 گاه گفتی: خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است. باز گفتی: نه ، که دریای مغرب مشوش است؛ سعدیا، سفری دیگرم در پیش است، اگر آن کرده شود، بقیت عمر خویش به گوشه‌ای بنشینم. گفتم: آن کدام سفرست؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آن‌جا کاسه‌ی چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه‌ی حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم.

از طرف دیگر اشتیاق گام زدن در راههای تازه و کاوش در جزئیات یک مساله که شب و روزت را درگیر می‌کند و انتشار یافته‌ها و مشارکت در بحث‌ها آنقدر انگیزه‌ساز است که طفل بازیگوش درونت را به رویای بازیچه‌ای سرگرم کنی... 

آهنگی که می‌گفتم ساخته‌‌ی تورج شبانخانی است با صدای خودش و متن ترانه را محمد علی بهمنی -که دیر زیاد و عمرش دراز باد- سروده : آهنگ

بهار! بهار! چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آورد از تو کوچه تو خونه

حیاط ما یه غربیل باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه منتظر یه مهمون

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیهامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت...


 
رسیدن گل و نسرین...
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حسب حال ، قیصر امین پور

بله ... امروز کلی برگه روی سرم ریخته بود که صحیح کنم. ۱۱۰ دانشجو ... ۵ سری تکلیف... دانشجوهای این کلاس رو خیلی دوست دارم خیلی باهوش و زرنگند... غرق اوراق بودم که هم اتاقی‌ام در حال ترک اتاق گفت راستی سال نو مبارک. گفتم مگه فرداشب تحویل سال نیست؟ گفت نه خیر امشب ساعت ۱ و ۵۰ دقیقه بامداد به افق واترآباد ...خلاصه از اون اصرار و از من انکار.... آخرش دست به دامن اینترنت شدیم و دیدیم که ای دل غافل یک سال دیگه هم گذشت و ...

شب که رسیدم خونه و خستگی در کردم گفتم سفره‌ی هفت سین رو پهن کنیم... دو تا سین کم داشتیم.. ای امان از غریبی! سیل پیشنهادات و ابداعات از دو طرف راه افتاد ... این دو تا یه کم جالب بود : سرادقات جمال و سبع سماوات...

خیلی یهویی داره سال نو میشه. دوست داشتم آماده تر باشم... سال قبلی که جامعه‌ی شاعران کلی تلفات داد خدا همه‌ی رفتگان رو رحمت کنه از اون مرد ساندویچ فروش گرفته تا قیصر ...ایشالا امسال دیگه به خیر بگذره. ایشالا سال همه مبارک باشه... ایشالا دلهای همه شاد باشه.

غیر از غروب عزیزان، سال ۸۶ سال خیلی خوبی بود سال ضربدر ۲ شدن!

رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی باد

بنفشه شاد و خوش آمد ، سمن صفا آورد

 

پی نوشت امروز که مثلا اولین روز بهار بود هوا چنان سرد شد که از لرز مردند زرع و نخیل دمای هوا به منهای 19 رسید


 
پنج سالگی
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حسب حال ، دنیا

سلام
بهشت دل امروز پنج سالش شده. دیگه باید کم کم بره مدرسه. یک کیف کوچولوی رنگی رنگی خریده و همه چیزهایی رو که دوست داره و نمی‌تونه ازشون جدا بشه رو ریخته توش. هنوز خوندن و نوشتن بلد نیست اما یه مداد می‌گیره دستش و کاغذ رو خط خطی می‌کنه. وقتی می‌پرسی داری چی‌کار می‌کنی می‌گه دارم داستان می‌نویسم گاهی هم می‌گه دارم شعر می‌گم!  
اوایلش همش گریه می‌کرد و نق می‌زد. بعد که بزرگتر شد فهمید که توی زندگی چیزای دیگه‌ای هم هست. یه روز بردنش بیرون، گردش ... درختا و  خیابونا رو بهش نشون دادند خیلی خوشش اومد. از اون موقع تا حالا دیگه یه جا بند نمی‌شه. دلش می‌گیره اگه یه جا بمونه. الان سه ساله که از خونه اومده بیرون داره دنبال یه تیکه کاغذ می‌گرده. به مادرش گفته هر وقت این تیکه کاغذ رو پیدا کرد بر می‌گرده و بهش کمک می‌کنه.

به روی خودش نمیاره اما خیلی نگران مادرشه. مادرش یه کم مریضه، تنهاست همسایه‌ها اذیتش می‌کنند. حالا که یه کم بزرگتر شده  فهمیده که اون تکه کاغذ نمی‌تونه مادرش رو خوب کنه. همه‌ی بچه‌ها دوست دارن وقتی بزرگ شدن خلبان بشن اما اون با خودش قرار گذاشته بره بنایی یاد بگیره ...

البته یه کم از بزرگ شدن بدش میاد، می‌ترسه... همه‌ی آدمهای دور و برش وقتی بزرگ می‌شن یه جور دیگه می‌شن. صبح میرن بیرون شب بر‌می‌گردن دیگه باهاش بازی نمی‌کنن، براش جایزه نمی‌خرن. حتی چند روز پیش فهمید که یکی از آدم بزرگا داره دروغ می‌گه! وای!  با خودش گفت الان دماغش دراز می‌شه، اما نشد؟!

 

آدم بزرگا همش دوست دارن بحث فسفی کنن (منظورش فلسفیه! تازه این کلمه رو یاد گرفته) بد اخلاقن،از همه‌چیز ایراد می‌گیرن درباره‌ی همه چیز هم حرف می‌زنن. اما اون دلش می‌خواد بره یه گوشه‌ی خلوت دفتر سفیدش رو باز کنه و خط خطی کنه. اگه ازش بپرسی داری چی‌کار می‌کنی می‌گه دارم داستان می‌نویسم گاهی هم می‌گه دارم شعر می‌گم!  

پنج سالگی بهشت دل


 
وفق مقررات اقدام شود
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: بوروکراسی ، حسب حال ، ایران

اولین درگیری‌های من با کارهای اداری از دوره‌ی لیسانس در دانشگاه شیراز شروع شد. با چندتا از دوستان گروه فعالی تشکیل داده بودیم و هر سال یکی دو تا کنفرانس دانشجویی یا برنامه‌ی هنری برگزار می‌کردیم. مدتی هم رابط فرهنگی دانشکده با دانشگاه بودم. در این مدت ۳ بار رییس دانشگاه و ۲ بار رییس دانشکده عوض شد و ما با آدمهای زیادی سر وکله زدیم. اصولا وقتی می‌خواهی یک کار تازه بکنی پیش‌فرض مسوولان در ایران این است که این کار امکان‌پذیر نیست چون قانون یا ردیف بودجه برایش وجود ندارد. البته باید یادی کنم از مرحوم دکتر مصطفوی رییس دانشگاه که خیلی انسان مثبتی بود و دختر ایشان هم هم‌رشته‌ای ما بود و وقتی حسابی به بن بست می‌خوردیم مزاحم ایشان می‌شدیم.

از مهرماه سال ۷۷ می‌خواستیم یک جشن هنری همزمان با نیمه‌شعبان برگزار کنیم اینقدر ما را دواندند که شعبان و رمضان و ذی‌القعده و ذی‌الحجه هم گذشت و کم کم داشت تعطیلات نوروز و بعد از آن ماه محرم و صفر می‌رسید و بعد هم که ماه خرداد بود و سالگرد رحلت امام و ایام امتحانات. هفته‌ی دوم اسفند بود که توانستیم رضایت مسوولان را جلب کنیم. حسابی از نیمه‌ی شعبان دور شده بودیم از طرفی بچه‌ها کلی تمرین کرده بودند و مِی خواستیم حتما برنامه اجرا شود. تقویم را باز کردیم و دیدیم تنها مناسبتی که وجود دارد روز درختکاری است! البته توفیقی شد که جشن سبز را با موضوع طبیعت و درختکاری با حضور مسوول سازمان منابع طبیعی برگزار کنیم.

در این سر و کله زدنها وقتی نامه‌ای برای مسوولی می‌بردیم و او می‌خواست دل ما نشکند و از طرفی جرات ریسک کردن هم نداشت پای نامه -خطاب به مسوول مربوطه- می‌نوشت:

 

آقای فلانی... لطفا وفق مقررات اقدام شود.

کاغذبازی اداری- بروکراسی


 
فقط سعدی
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، سعدی ، حسب حال

دوستانی که مدتی با حقیر هم‌قفس بوده‌اند و حشر و نشر داشته‌اند (امثال حسن آقای عندلیب و میرزا رضا(۱) ) بارها در حالیکه انگشت اشاره‌ی دست راست را به علامت تاکید تکان می‌داده‌ام این جمله را شنیده‌اند که:
فقط سعدی می‌تواند همچنین شعری بگوید:

لاابالی (۲) چه کند دفتر دانایی را
طاقت وعظ نباشد سر سودایی را

آب را قول تو با آتش اگر جمع کند
نتواند که کند عشق و شکیبایی را (۳)

دیده را فایده آنست که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را (۴)

من همان روز دل و صبر به یغما دادم
که مقید(۶) شدم آن دلبر یغمایی را

گر برانی نرود ور برود بازآید
ناگزیرست مگس دکه‌ی حلوایی را (۷)

بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را (۸)

سعدیا نوبتی(۹) امشب دهل صبح نکوفت
یا مگر روز نباشد شب تنهایی را

پی نوشت:
(۱) این میرزا رضا یک میرزا رضای دیگه است و با مرحوم پدربزرگ تومنی ۹ قرون فرق می‌کنه
(۲) لاابالی در اینجا یعنی بی باک و کسی که در قید تعلقات نیست
(۳) آب و آتش متضاد هم هستند. یعنی شاید تو با افسون بتوانی آب و آتش را در یک جا جمع کنی اما نمی‌توانی عشق و صبر را باهم سازگار کنی
(۴) این بیت محشر است و فقط سعدی ...
(۵) یک بیت بالای ۱۸ سال داشت که ممیزی کردیم!
(۶)مقید: گرفتار - در بند- دلداده
(۷) این بیت هم خیلی زیباست مثل مگس که از دکان حلوا (شیرینی)فروش دور نمی‌شود حتی اگر او را برانند، من هم عشق تو را رها نمی‌کنم.

(۸) شاعر در اینجا مختصری خودش را تحویل می‌گیرد که اشکالی ندارد!

(۹) نوبتی یعنی پاسبان یا نقاره‌چی که به نوبت پاس می‌دهد و زمان را اعلام می‌کند.


 
شبانه
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ٥ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: پدربزرگ ، حسب حال ، حج

سه ساعت از نیمه شب گذشته. دارم روی موضوعی کار می‌کنم.تا برنامه‌هایی که نوشته‌ام جواب بدهند فرصتی دارم برای چند خط نوشتن. دلم زیاد هوای مادر کرده...

امروز با یکی از استادهای دانشکده حرف می‌زدم. تنها کسی است که می‌شود با او چند خط درد دل کرد. به او می‌گفتم که از دکترا خسته شده‌ام و فکر می‌کنم باید نگارش پایان نامه را کم کم شروع کنم. چند کار ناتمام دارم و دلم می‌خواهد آنها را به نتیجه برسانم اما دست تنها هستم. قرار شد روی یکی از موضوعات با هم کار کنیم. گفت تو را هل می‌دهم و اگر دانشجوی تیزی پیدا کردم به تو معرفی می‌کنم.

مادر الان دیگر باید به مدینه رسیده باشد. این سفر را به نیت مرحوم پدرش - همان پدربزرگ معروف بنده- عازم شده. پدر بزرگ نابینا بود. درآمد چندانی هم نداشت اما حقوق بازنشستگی اش را جمع کرده بود و می‌خواست برای حج ثبت نام کند (آن روزها ثبت نام حج ارزان بود). هرچه می‌گفتیم شما مستطیع نیستید قبول نمی کرد. می‌گفت وقت مردن که جناب ملک‌الموت سراغم بیایند می‌گویند: مٌت یهودیاً او نصرانیاً یعنی چون حج نرفته‌ای باید به دین یهود از دنیا بروی یا دین نصاری...  تشویقش کردیم تا برود پیش امام جمعه‌ی جهرم -مرحوم حسین آقای آیت اللهی- که با پدربزرگم رفیق بود و هر وقت سراغش می‌رفت سیگاری برایش آتش می‌زد. حسین آقا پدربزرگ را مجاب کرد که استطاعت بدنی ندارد و حج بر او واجب نیست اما تا آخرین روزهای زندگی‌اش نگران بود.

بعد از فوت پدربزرگ مادر که تنها فرزندش بود برای حج ثبت نام کرد تا اینکه امسال نوبتش شد. دیروز که تلفنی صحبت می‌کردیم مادر می‌گفت دو نفر از فامیل -عموی من و پسر عمه‌ی خودش- مرحوم پدربزرگ را در خواب دیده‌اند. عمو دیده  که میرزا رضا -عنوان رسمی پدر بزرگ- کت و شلوار پوشیده کلاهش را هم کج روی سرش گذاشته و عازم حج بوده. پسرعمه هم خواب دیده که مادر چادر سفید پوشیده و دارد به خانه‌ی قدیمی پدربزرگ که از مکه برگشته می‌رود... خلاصه مادر دلش روشن بود و می‌گفت دعا کن بتوانم اعمال را به جا بیاورم.

بچه که بودم جزوه‌ی قهوه‌ای رنگ زیبایی در خانه‌‌ی پدربزرگ بود که روی جلدش عکسی از صحرای عرفات بود و با خط نستعلیق زیبایی نوشته بود: به سوی خدا برویم با حج.  


 
آلبوکرکی: شهر از یاد رفته - سفرنامه (5)
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۳ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، حسب حال

اما قدری هم درباره کنفرانسی که به خاطر آن به آلبوکرکی رفته بودم بنویسم.

در این کنفرانس باید چند مقاله ارائه می کردم زیادی سرم شلوغ بود و به همین دلیل فرصت نکردم در شهر بگردم. از طرفی بار اولی بود که در چنین کنفرانس بزرگی شرکت مِی کردم و دلم می خواست با آدمهای معروفی که آمده بودند آشنا بشوم و چند کلمه ای با آنها حرف بزنم. غیر از این٬ دو نفر از دوستان دوره‌ی فوق را هم بعد از چند سال پیدا کرده بودم و خلاصه بد نمی‌گذشت. البته حضور هر دو استاد راهنما و استاد مشاورم در این کنفرانس هم نکته‌ی قابل تاملی بود که ضریب سربه‌راهی مرا بالا می‌برد!

خوبی کنفرانسهایی که گردهمایی سالیانه (Annual Meeting) در رشته های تخصصی محسوب می شوند این است که بیشتر بزرگان و کسانی که کتابها و مقاله ها یشان را خوانده ای در آنجا دور هم جمع می‌شوند و می‌توانی رو در رو با آنها صحبت کنی و سوالهایت را بپرسی. بیشتر نامهای بزرگ آدمهای بسیار متواضعی هستند و به راحتی با یک د انشجوی گمنام قهوه می‌خورند. این که می‌گویند درخت هرچه بارش بیشتر باشد شاخسارش افتاده تر است در همه جا حرف درستی است. دو نفر از بزرگان الکترومغناطیس و آنتن در یکی از جلساتی که مقاله داشتم حضور داشتند یکی از این دو نفر هم که هفتاد و چند ساله است(۱) و استاد استاد من است خودش آمده بود و از دیگری دعوت کرده بودم یعنی همین جوری رفتم جلو و گفتم آقای پروفسور! من فلان ساعت مقاله دارم. خوشحال می‌شوم تشریف بیاورید.

مزیت دیگر این است که صدها مقاله در زمینه های مختلف ارائه می شود که بالاخره از میان آنها می توانی چندین مقاله ی خوب پیدا کنی. در این کنفرانس نزدیک به ۱۷۰۰ مقاله در ۵ روز و در ۱۳ نشست موازی ارائه شد. مثلا یک روز ۴ جلسه ی موازی درباره متامتریال و مواد چپگرد که از مباحث داغ رشته ی ماست برقرار بود. یکی از استادان ایرانی(۲) که روی این موضوع کار می‌کند و معروفیت جهانی دارد با گروهش 21 مقاله در این کنفرانس داشت.

مزیت سوم این گونه همایشها مسابقات دانشجویی است. مقالاتی که نویسنده‌ی اول آنها دانشجوست و اصل مقاله حاصل تحقیق اوست در صورت تمایل وارد مسابقه می شوند و دو داور در مرحله ی مقدماتی مقالات را بررسی می کنند و ۱۰-۱۵ مقاله‌ی برتر به مرحله ی نهایی راه می یابند. در سال۲۰۰۶هم ۱۲۳ مقاله وارد مسابقه شده بود . یکی از مقالات من هم برای رقابت نهایی برگزیده شده بود. از ما خواسته بودند که یک پوستر بزرگ حاوی نکات مهم مقاله آماده کنیم و به مدت ۳ ساعت در یک سالن مجزا از کار خود در مقابل بازدید کنندگان دفاع کنیم. در بین بازدید کنندگان ۱۱ داور وجود داشتند که ۶ نفر آنها از دانشگاه و ۵ نفر از صنعت آمده بودند. هر داور حدود ۱۰ دقیقه برای ارزیابی حضوری هر مقاله فرصت داشت. رقابت پر هیجانی بود و اولین بار بود که این مدل ارزیابی را تجربه می کردم. در میان داورانی که از دانشگاه آمده بودند یکی کنستانتین بالانیس بود که دو کتاب معروف او (تئوری آنتن و الکترومغناطیس پیشرفته) در بیشتر دانشگاههای دنیا تدریس می شود یکی هم زیلکوفسکی بود که سردبیر مجله آنتن و تشعشع بود و دیگرانی که بردن نامشان شاید در حوصله ی این متن نباشد... شاید این واقعه برایم شیرین ترین رخداد دوره ی دکترا باشد

اتفاق بانمکی هم افتاد: کسی که پوسترش از همه به پوستر من نزدیکتر بود از قضا ایرانی بود. استادش هم ایرانی بود(۳) که آدم معروفی است. در طول مسابقه هر وقت فراغتی حاصل می شد چند کلمه ای با هم حرف می زدیم اما به انگلیسی چون زبان رسمی برنامه بود. وقتی مسابقه تمام شد با هم فارسی حرف زدیم، طرف شیرازی از آب درآمد و خلاصه با لهجه ی شیرین خودمان کلی اختلاط کردیم که در آن غربت آلبوکرکی غنیمتی بود. شب هم با هم به رستوران رفتیم.

پی‌نوشت:

(۱) Raj Mittra. ایشان سالها استاد دانشگاه ایلی نوی بودند و الان در دانشگاه پنسلوانیا خدمت می‌کنند٬ ۸۴ دانشچوی دکترا ۸۵ دانشجوی فوق و ۱۰۰ دانشجوی پسا-دکترا تربیت کرده‌اند و نزدیک به ۷۰۰ مقاله و ۳۵ کتاب نوشته‌اند. در همین کنفرانس بزرگترین مدال الکترومغناطیس را به ایشان دادند.گفتگوی شیرینی بعد از نشست داشتیم درباره ی دانشجوهای ایرانی که هوای خارج رفتن دارند.

(2) Nader Engheta. ایشان استاد دانشگاه پنسلوانیا هستند و بسیار انسان نازنینی هم هستند.

(3) Yahya Rahmat Samii. ایشان استاد دانشگاه َUSLA هستند


 
یادداشتهای اتوبوسی (۳)
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، زندگی در غرب ، حسب حال ، نوبل

۱- روزهای اول رفت و آمد وقتی صبح سوار اتوبوس می شدم هوا روشن بود وقتی هم به تورنتو رمی گشتم همینطور. حالا طلوع و غروب آفتاب را در اتوبوس می بینم. اتاقم در دانشگاه واترلو پنجره ندارد و در این سه سال، در طی روز چندان متوجه تغییر زمان نمی شدم. من تنها کسی نیستم که هر روز رفت و آمد می کند در همین اتوبوس ۷:۱۵ بامداد دست کم ۵ نفر هستند که هر روز با من بوده اند. بدون اینکه با آنها حرفی زده باشم  در تخیلم برایشان اسمها و داستانهایی ساخته ام مثل: خانم دکتر، آقای مک دونالد، پدربزرگ دانا، پیرزن مرموز و از همه جالب تر آقای مهندس با آن کیف سامسونت سیاه رنگ بزرگش و اصرارش برای نشستن در ردیف اول. لابد فکر می کند در طول این مدت حق آب و گل پیدا کرده شاید هم سند ردیف اول را به اسمش زده اند! یک بار یک دختر چینی، بی خبر از همه جا، ردیف اول را غصب کرده بود و داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد. آقای مهندس که دیر آمده بود کفری شد، همان سامسونت سیاه رنگ بزرگش را روی صندلی گذاشت طوری که به بدن دختر بخورد و چند بار پشت سر هم گفت:Excuse me!  تا اینکه دختر چینی خودش را جمع و جور کرد و به آقای مهندس جا داد.

۲- دیشب سحر بیدار نشدم و فیض خوردن آخرین سحری را از دست دادم (همین الان فهمیدم کلید اتاقم را هم جا گذاشته ام). دفتر مقام معظم بنده شنبه را عید سعید فطر اعلام کرده و نباید فردا روزه بگیرم حتی اگر لازم باشد به سفر می روم. خوبی جمعه ها این است که ۴ اتوبوس در۴ زمان از دانشگاه واترلو به تورنتو رهسپار می شود و اگر جلسه ام با استادم زود تمام شود با اولین اتوبوس برمی گردم و در خانه ولو می شوم تا وقت افطار. قدری خستگی در تنم مانده از هفته های قبل و محتاج کمی استراحت و تفریحم. دکتر ندوشن در کتاب آزادی مجسمه می نویسد: انسان آمریکایی به دنبال استراحت تن است نه استراحت روح ولی به گمان من جسم آدم هم -که مرکب روح است- آسایش می خواهد، آمریکایی و ایرانی هم ندارد. در این ماه کمی لاغر شدم و اهمیت کمربند را درک کردم. حالا وزنم درست به اندازه ی روز اولی است که به این سرزمین آمدم: شصت و سه کیلو و پانصد گرم با نفس یا به قول دوستی نیم نفس! 

۳- این هفته انتخابات ایالتی برگزار شد و برای اولین بار یک آقای ایرانی الاصل به اسم دکتر رضا مریدی به پارلمان  راه یافت و به قول اینها تاریخ ساخت. جامعه ی مهاجران ایرانی کم کم دارند  در کانادا هویت پیدا می کنند و از این بابت خوشحالم. داشتن نماینده باعث می شود که یک نفر از حق ایرانی ها دفاع کند به ویژه در شرایط فعلی که به دلایلی موقعیت ایران و ایرانی در سطح جهان ضعیف شده و ما دیگر آن قوم تاریخ سازی نیستیم که بر گردن تمدن بشری حق دارد (به نقل از سر هنری کمپل وزیر امورخارجه ی بریتانیا در سال ۱۹۱۹). امیدوارم در ونکوور و مونترال هم ایرانی ها به جنب و جوش بیفتند. شنیده ام که در ایالت کبک یک ایرانی فعالیتهایی دارد. با این روند تند مهاجرت ایرانی ها بعید نیست که تا چند سال دیگر یک درصد جمعیت کانادا ایرانی الاصل باشند.

۴- هفته گذشته خانم دوریس لسینگ که۸۸ سال پیش در ایران متولد شده و ۵ سال بعد از ایران رفته برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات شد و موجب ذوق زدگی مفرط رسانه های دولتی ایران. یکی تیتر زده بود لسینگ نام ایران را به نوبل برد. انگار یادشان رفته که یک برنده ی نوبل هم داریم که ایرانی است و تابعیت ایرانی دارد و در ایران زندگی می کند و بلد است فارسی حرف بزند اما ایراد کارش این است که حرف می زند! اتفاقا امروز صبح در روزنامه‌ی Toronto Star مقاله‌ای درباره‌ی خانم لسینگ می‌خواندم با نمک بود! نوشته بود که وقتی خبر برنده شدن را به او داده‌اند روی پله‌های خانه‌اش نشسته و همانجا با خبرنگاران مصاحبه کرده و گفته برایم خیلی اهمیتی ندارد. نام من دهه‌ها در لیست نامزدهای نوبل ادبیات بوده و چون جایزه‌ی نوبل را نمی‌توان به مرده‌ها داد لابد با خودشان گفته‌اند تا طرف نمرده جایزه را به او بدهیم. خانم لسینگ پیرترین برنده‌ی نوبل ادبیات است.

۵- عید شما مبارک!


 
یادداشت‌های اتوبوسی
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، حسب حال

مدتی است که ۴ روز در هفته بین تورنتو و واترلو رفت و آمد می‌کنم. وقتی خبر نقل مکانم را جداگانه به استادان راهنمایم گفتم یکی از آنها که بیگانه بود گفت۲ یا ۳ روز در هفته بیایی کافیست و استاد دیگرم که آشنا بود گفت لازم است هر 5 روز هفته بیایی. من هم از آنجا که دانشجوی مهندسی‌ام و مهندسی یعنی یافتن بهترین تقریب برای حل مساله، ۴ روز در هفته مجموعا معادل ۱۰۰۰ کیلومتر رفت و آمد می‌کنم.

این آمد و شد الان که هوا خوب است و سر مردم آزاری ندارد حدود ۴ ساعت در روز وقت مرا می‌گیرد. خودم را به انواع وسایل مجهز کرده‌ام تا عمر گرانمایه بیهوده از دست نرود. چند روز پیش دوستی در اتوبوس با من همسفر شد. ظاهرا در مسیر ترمینال مرا دیده و از پشت صدا زده بود و من که هدفون در گوشم بود و به داستان‌گوی آمریکایی(۱) گوش می‌دادم صدایش را نشنیده بودم. سوار اتوبوس که شد تازه او را دیدم. اول از هم جدا بودیم تا اینکه بغل دستی‌اش را بلند کرد و مرا دعوت کرد. این کار خیلی دل و جرأت می‌خواهد از بس که این تورنتویی ها سردمزاج و گوشه گیر و کم حرفند.

دوستم داستان صدا زدنش را گفت و با کنایه اشاره کرد به مطلبی که مدتی پیش در بهشت‌دل نوشته بودم و نسل جوان آمریکای شمالی را نسل هدفون نامیده بودم(۲) و می‌گفت دیگر به جوانهای بیچاره گیر نده. این دوست که به بنده بسیار لطف دارد زمانی در واترآباد همسایه‌ی ما بود و گاه می‌شد که موقع رفتن به خانه در اتوبوس خط ۸ هم‌مسیر می‌شدیم. یک دیوان حافظ کوچک در کوله پشتی‌اش داشت که فورا در می‌آورد٬ غزلی را که علامت زده بود باز می‌کرد و سوالاتی که داشت می پرسید. آن روز هم تا دانشگاه با هم گپ زدیم و از هر دری سخنی گفتیم.

حالا که ساعت ۸ عصر است و در اتوبوس -به سوی تورنتو- این سطور را تایپ می‌کنم رنگین کمان بسیار بزرگی در سمت راست جاده شکل گرفته. مدتی سعی کردم با گوشی همراهم از آن عکس بگیرم اما این دوربین ۱ مگا پیکسلی از این عرضه ها ندارد.

من گدا و تمنای وصل او ؟ هیهات !
چه هاست در سر این قطره ی محال اندیش

آخرین وسیله ای که برای گذران این سفرهای روزانه به آن مجهز شدم٬ کتاب است و دلیل به ذوق آمدن امروزم علاوه بر غوغای باران و تماشای رنگین کمان، کتابی است از استاد ندوشن که هم اکنون در دست دارم و درباره‌ی آن به زودی خواهم نوشت. البته امیدوارم این وعده مثل شرح مطرب مهتاب رو و پاسخ به استفتائات برادر سیاوش، مشمول مرور زمان نشود.

و الان که این سطور پایانی را می نویسم به حومه‌ی تورنتو رسیده‌ام و مثل اسب باران می‌بارد و من نه چتر دارم نه کاپشن و از همه‌ی شما حلالیت می‌طلبم و از خدای احد و واحد می‌خواهم که مرا تا نوشتن شرح مطرب مهتاب رو زنده بدارد(۳) و در دل لیلی بیندازد که بر مجنون گذار آرد و چتری را که یکشنبه در خیابان یانگ به قیمت 4 دلار خریدیم و دوشنبه گم کردیم پیدا کند و با خودش بیاورد...

 

پی نوشت:

(۱) American Storyteller. آقای نلسون لور که وبسایت جالبی دارد و  ۴۰۰ داستان کوتاه را با صدای خودش در آنجا قرار داده که استفاده از آنها برای تقویت Listening بسیار مفید است. لینک

(۲) این مطلب مورد اشاره را شنبه ۱۳ آبان ۸۵ در بخش سوم سفرنامه ادمونتون٬ شهر آفتاب نوشته بودم.

(۳) البته این حداقل خواهش من از «کریم» است و می دانم که با کریمان کارها دشوار نیست!


 
دوباره سفر
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، حسب حال ، آمریکا و کانادا

در فرودگاه تورنتو هستم. اگر خدا قبول کند عازم هاوایی هستم. از اینجا به شیکاگو می روم از شیکاگو به سن فرانسیسکو و از آنجا به هانولولو.

 

صبح خواب ماندم . در ده دقیقه هرچه را به ذهنم رسید در کوله پشتی انداختم. تا فرودگاه تاکسی گرفتم. راننده بنگلادشی بود و اسمش رحمان. 40 دلار گرفت و به اندازه ی 80 دلار حرف زد.

 

یک ساعت و 15 دقیقه در بازرسی گمرک آمریکا معطل شدم. روز به روز بدتر می شوند. تنها 2 افسر داشتند. یکی از آنها آدم بسیار چاقی بود که مرا به یاد شعری از ایرج میرزا یا دهخدا انداخت : شکم و سینه در سرش مدغم.

 

پشت سرش تابلویی بود که نوشته بود : ما (افسران گمرک)  مرز اول دفاع از آمریکا هستیم . ما ورزیده و حرفه ای هستیم ... خنده ام گرفت. آن دیگری بانوی وجیه المنظری بود. سروکار من هم با این سیمین بت سنگین دل افتاد. معلوم بود قیافه‌ام خیلی بی حوصله بود چون دوبار عذرخواهی کرد و مثل دفعه قبل که به آمریکا رفتم٬ سوال پیچم نکرد.

 

 

 دوباره در سفرم. همه‌ی زندگی‌ام یک کوله‌پشتی جمع و جور است که روی دوشم می‌اندازم و به هرکجا که می‌خواهم می‌روم.


 
در همسایگی خیابان یانگ
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب

بازی شیرین زندگی مرا به همسایگی خیابان یانگ آورد٬ در طبقه‌ی ۱۲ یک آپارتمان ۲۰ طبقه که در محاصره‌ی ۳ برج سی و چند طبقه است و آرزو می‌کنم که هیچ وقت چهارمین برج را نسازند تا صحنه‌ی زیبای غروب را از دست ندهم. و هر روز از این بالا جرثقیلی را می‌بینم که دلم را می‌لرزاند.

زنجیره‌ی اتفاقات آنقدر سریع و بی‌مقدمه رخ دادند که فرصتی برای تحلیل آنها  باقی نماند چه رسد به نوشتن. قایق خودم را به نسیم زندگی سپردم تا مرا به هرجا که می‌خواهد ببرد و تا به حال که همه چیز به خوبی و راحتی پیش رفته.

نمی‌دانم باید این رخداد -آمدنم از واترآباد به تورنتو- را یک هجرت تازه بنامم یا نه؟ چهارمین هجرت من؟ از یک طرف تا اتمام درسم باید به واترلو رفت و آمد کنم پس هنوز از منزلگاه قبلی جدا نشده‌ام و از طرف دیگر مختصات زندگی جدید من در چهارمین شهر آمریکای شمالی -دست کم از بعد ارتفاع -  آنقدر با زندگی قبلی متفاوت است که نمی‌توانم وقوع یک تغییر یا جهش بلند را انکار کنم.

این چندماه آخر خسته شده بودم. زندگی در واترآباد با همه‌ی خوبی‌هایش برایم یکنواخت شده بود. همه را سرگرم زندگی خود می‌دیدم و بی‌خبر از تو. با اینکه هیچ‌وقت از کسی توقعی نداشتم... و ممنونم از دوستان نزدیکم که مثل همیشه مرا به یاد این جمله‌ی سعدی انداختند که : « برادر هم دوست به» ... فکر می‌کنم چقدر دشوار است در جامعه‌ی ایرانیان طرحی نو درانداختن و چقدر آسان است بی سر و صدا رفتن.

برای من که چندسالی -به جز ایام سفر-  از زندگی پر سر و صدای شهری دور بوده‌ام فعلا محیط تازه‌ام (در مرکز شهر) جذاب است. در فاصله‌ی اندکی از خانه٬ انواع فروشگاههای معروف را می‌توان یافت طوری که حتی نیازی به ماشین نداری. جریان ناایستای انسانها که در پیاده‌روی خیابان یانگ و بلور و بی به دنبال سرنوشتشان راه می‌روند٬ تنوع مغازه‌ها و رستورانها٬ و در یک کلام موج زندگی را می‌بینم و لذت می‌برم... تا ببینم بازی بعدی زندگی چیست؟


 
سفر به جهرم
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، حسب حال

دیروز پس از سالها به جهرم رفتم. جهرم را نگین سبز فارس می نامند. مرکبات جهرم به ویژه لیمو و پرتقال آن بسیار معروفند. انواع منحصر به فرد خرما در جهرم تولید می شود که بر خلاف خرماهای بم و خشت، عسلی یا قهوه ای رنگ هستند و آبدارترند. کودک که بودم بزرگترها می گفتند خرمای شاهانی جهرم بهترین خرمای ایران است. میوه ی این نوع خرما بلند است و پوست نارکی دارد. غیر از خرمای شاهانی، خرمای گیوانی، قصب (خشخاشی) و تورز tovarz هم از دیگر انواع خرمای جهرمند. تورز خرمای بسیار کوچکی است به اندازه ی یک بند انگشت. جهرمی ها خرما را با ماست می خورند که غذای کاملی است و طبع سرد و گرم را به هم می آمیزد.

 

غیر از اینها که گفتم گونه ی خاصی از کاهو در جهرم می روید که برگهای بلند و بسیار سبزی دارد. نوعی از بادمجان هم مخصوص جهرم است که کشیده و بلند است. این نوع بادمجان بسیار خوشمزه است و به صورت خام هم مصرف می شود. اگرچه خورشت یا مسمای آن هم بسیار لذیذ است.

 

جمعه صبح با مادر و محمود – همسر خواهرم- به سمت جهرم راه افتادیم. فاصله ی جهرم با شیراز 185 کیلومتر است و نقریبا 2ساعت و نیم طول می کشد. از سرسبزی جاده معلوم بود که امسال باران خوبی باریده. بزرگترین شهر در طول راه خفر است که 100 کیلومتر با شیراز فاصله دارد. تقریبا از شیراز تا خفر یکسره باغ و مزرعه است. رودخانه قره آغاج هم به موازات جاده باغها و مزارع را سیراب می کند. اخیرا سد یا بهتر بگویم بندی هم بر روی آن ساخته اند.

 در جهرم به دیدار قوم و خویشهای پدری رفتم. بعد از چند سال عموی بزرگ عمه و عموی کوچک را دیدم. عموی بزرگ از دیدار من بسیار خوشحال شد اگرچه حال خوشی نداشت. می گفت شاید این آخرین بار باشد... پسرعموی کوچکم که همنام من است والبته 14 سال کوچکتر جز مشتریهای بهشت دل بود.

 به محله ی پدربزرگ معروفم هم سر زدم. سال 66 که به خاطر بمباران مدارس شیراز تعطیل شد وسط سال تحصیلی به جهرم رفتم و چند ماهی با پدربزرگ و مادربزرگ زندگی کردم. اسم دبستان ما قائم مقام بود و معلم ما هم آقای فروتن بود. از رفقای آن کلاس فقط از کورش خبر دارم که او هم مثل من از شیراز آمده بود و بعدها وارد دانشکده ی مهندسی شیراز شد. دوستی داشتم به اسم امیر صحرائیان که زیاد به خانه اش می رفتم و با هم درس می خواندیم. خیلی دوست دارم یم بار دیگر او را ببینم.

 

بیشتر مغازه دارهایی که من می شناختم یا مرحوم شده اند یا زمین گیر: حاج صبور عطار، عبدالعلی خیاط،  میرزا خلیل، آقای ممتاز که سر فلکه ی مصلی لوازم التحریری داشت، جواد بستنی بند، حبیب سبزی فروش و ...

 عصر با محمود به غار سنگتراشان که در گویش محلی سنگ اشکن می گویند رفتیم. سنگهای کوه را به مرور سالها بریده اند و حالا غار بسیار بزرگی بوجود آمده که با ماشین می توان وارد آن شد. کف غار بسیار صاف است و هوای خنکی دارد.

 شب به مسجد امام حسین رفتم.مسجد پر از جوانان بود و نوجوان خوش صدایی مکبر بود. بعد از نماز سوره های حشر و فجر را بین نمازگزاران توزیع کردند و قاری خوش صدایی این سوره ها را تلاوت کرد.

 شب مهتاب بر بالای جاده می تابید.


 
سال خوبی بود
ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز ٤ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حسب حال ، شعر خودم

سلام!

سال ۸۵ سال خوبی بود، سال سفر، سال همسفر . سالی که به هرچه در نظر داشتم رسیدم. در این سال اگرچه مشغول درس و کار و زندگی و مقاله و سفر بودم، ۸۷ مطلب در بهشت دل نوشتم . ماه تیر با ۱۲ نوشته از همیشه پرکارتر بودم و ماه خرداد با ۴ نوشته کم کارتر که البته دلیل آن سفر به غرب آمریکا بود. به نظر خودم،  بهترین مطلبی که نوشتم « اندر حکایت چای خوردن مادر» بود و همینطور سفرنامه‌ی ۱۴ قسمتی «بر ساحل اقیــــانوس» خودم هم اولش فکر نمی‌کردم تا آخرش را بنویسم .  سنگ بنای خوبی شد برای نوشتن سفرنامه‌های بعدی .

 

 

 این بهشت برایم حلقه‌ی واسطه‌ای بوده که مرا به دوستان نزدیکم که از آنها دور شده‌ام وصل می کند. به همین دلیل  دنبال آشکار کردنش نبوده و نیستم. اما همیشه جستجو در دنیای مجازی میهمانانی را به اینجا می کشاند. در سال 85 هم دوستان تازه ای به این بهشت کوچک پانهادند. بعضی هایشان فرشته وار می آیند و رد پایی هم بر جای نمی نهند. برخی دیگر مهربانانه چندخطی می‌نویسند و مرا به کمند محبتشان گرفتار می‌کنند.

آنچه از دست من برمی‌آید آرزوی خوشبختی است برای همه‌ی دوستان، برای همه‌ی حلقه‌های گسسته و پیوسته‌ی زنجیر معرفت.
این هم اولین سروده در سال جدید که مثل همه چیزم ناتمام است!

گرچه ای آشوب شیرین دور می‌بینم تو را
هرکجا - از روم تا لاهور- می‌بینم تو را

چشم این آیینه ها بینای انوار تو نیست
دیگر ای خورشید در منشور می‌بینم تو را

این همه آداب‌ها پرورده‌ی بیگانگی است
ای شراب ناب در انگور می‌بینم تو را ...


 
دور از هیاهوی دیوانه کننده
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: کتاب ، حسب حال

سه شنبه از آن روزهای قشنگی بود که حیف بود با رفتن به دانشگاه تلف شود. هوا تا ۱۰ درجه بالای صفر گرم شد. بهاری بود در زمستان و واحه‌ای در بیابان. آسمان باز شد و بیشتر برفهایی که دو ماه بود روی زمین خوابیده بودند٬ آب شدند. مانده بودم به کجا بروم. هوس پیاده‌روی داشتم. قایم باشک بازی خورشید و ابرها هوش و حواسم را برده بود. بعد از مدتها شروع کردم به آواز خواندن:

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

این سوخته را محرم اسرار نهان باش

بالاخره در گوشه‌ای از خیابان کینگ سوار اتوبوس خط ۷ شدم. تصمیم گرفتم به کتابفروشی بزرگ شهر -Chapter's- بروم. دلم برای قدم زدن بین کتابها تنگ شده بود. پشت سرم نوجوانی نشسته بود که با خانم بغل دستی مشغول صحبت بود. آنقدر قشنگ حرف می زد و واژه های پر معنی به کار می برد، که چندبار به سن و سالش شک کردم.

داخل کتابفروشی که بیشتر به کتابخانه می‌ماند صندلی گذاشته‌اند و یک کافی شاپ دنج با شومینه و صندلی راحتی هم درست کرده‌اند. می‌توانی هر چند کتاب که دوست داری برداری و بخوانی. قیمت کتاب هم به نسبت درآمد مردم بالا نیست و مالیات خرید کتاب هم تنها ۶ درصد است.

در میان کتابهایی که دیدم عنوان یکی مرا بسیار جذب کرد: Far From the Madding Crowd دور از هیاهوی دیوانه کننده نوشته‌ی توماس هاردی Thomas Hardy .

حالا چند روزی است در اندک زمان آسایشی که زندگی روزانه برایم باقی می‌گذارد، مثل وقتی که سوار اتوبوس هستم، یا پیاده فاصله‌ی ایستگاه تا محل کارم را طی می‌کنم، این کتاب را دستم می‌گیرم.

در فصل اول گابریل شخصیت اصلی رمان را این گونه توصیف می‌کند:

He had just reached the time of life at which 'young' is ceasing to be the prefix of 'man' in speaking of one. He was at the brightest period of masculine growth, for his intellect and his emotions were clearly separated: he had passed the time during which the influence of youth indiscriminately mingles them in the character of impulse, and he had not arrived at the stage wherein they become united again, in the character of prejudice, by the influence of a wife and family. Inshort, he was twenty-eight, and a bachelor

او درست به زمانی از زندگی‌اش رسیده بود که دیگر صفت جوان را برای مرد به کار نمی‌برند. او در درخشان ترین موقعیت تکامل مردانگی بود چرا که عقل و عاطفه‌اش به وضوح از هم جدا بودند. دوره‌ای را که نفوذ جوانی این دو را در قامت آرزو به هم می‌آمیزد پشت سر گذاشته بود و هنوز هم به سنی نرسیده بود که این دو دوباره در قالب تعصب به هم می‌پیوندند با فشار همسر و فرزند. خلاصه او بیست و هشت ساله بود و مجرد ...


 
بیل زدن در برهوت!
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، قرآن ، مولانا ، عاشقانه

lunar eclipse  ماه گرفتگی

این شبهای ماه گرفتگی دل من هم عجیب گرفته. من از دلتنگی نمی‌نالم و حتی اعتراف می‌کنم که دلتنگی را دوست دارم چرا که دلتنگی مرا بزرگتر می‌کند. اما تنها ایراد دلتنگی این است که نمی فهمد تو لباس ماده بر تن داری و محصور در ماده‌ای و محکوم به بیل زدن در برهوت! دلتنگی تو را جدا و تنها می‌خواهد٬ ساکن و ساکت٬ مبهوت و متفکر ... و مردم تو را شاد  می‌خواهند و  پرخنده و سرزنده ... و وقتی خودت را از این کاروان رونده‌ی پر هیاهو جدا می‌کنی و برای ساعتی بر روی تکه سنگی کنار جاده درنگ می‌کنی٬ می‌فهمی که چقدر همه از ظن خود یار تو شده‌اند و چقدر با همه فرق می‌کنی. به همین دلیل است که وقتی می‌گویی موسی دلتنگ خدا شده بود و تاب تحمل نداشت و تشنه‌ی دیدار بود٬ به تو می‌خندند و نمی‌فهمند که خدا از شدت محبت به موسی گفت «لن ترانی» و الا چه لزومی داشت که بر کوه جلوه کند؟

می‌گویند موسی حاجت قومش را به خدا گفت که « لن نومن لک حتی نری الله جهرة» پس چرا موسی قبل از آن چهل شب در میقات تنها بود؟ برای بیان همین حاجت مبتذل قومش؟

دلتنگی من از جنس دلتنگی موسی نیست. من نه صبر موسی را دارم نه سادگی و صداقت او را. و اگر می‌گویم موسی صبور بود تعجب نکن و آن آیات سوره‌ی کهف را  به یاد من نیاور... تنها خواستم بگویم موسی هم گاهی دلتنگ می شد و من با موسی بیشتر از عیسی و ابراهیم انس و الفت دارم. ابراهیم که قله‌ی تقوی بود و عیسی نظرکرده‌ی خدا و کلمه‌ی او. موسی اما٬ عصبانی می‌شد٬ می‌ترسید٬ کتک می‌زد٬ غیرتی می‌شد و ... عاشق هم می‌شد.  حالا تو تا صبح بگو که این حرفها با عصمت پیامبران سازگاری ندارد. بله موسی معصوم بود  اما موسی دل هم داشت و مگر دل یعنی گناه؟

این شبهای ماه گرفتگی دل من هم عجیب گرفته. در حاشیه‌ی دلتنگی ها تصویر ساعتی شنی را دیدم که نصف آن خالی شده بود. به دلم افتاد که بادهای اردبیهشتی آنقدر همت دارند که مرا از این ساحل صخره‌ای بردارند و به آن سوی دریا برسانند.

گر نبودی خلق محجوب و کثیف٬           
ور نبودی حلق ها تنگ و ضعیف٬

در مدیحت داد معنی دادمی                 
غیر این معنی لبی بگشادمی

مدح تو حیف است با زندانیان             
گویم  اندر مجمع روحانیان


 
مثل مسافران اتوبوس
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: بوروکراسی ، مادر ، حسب حال ، شعر خودم

یک دنیا مدرک از تو خواسته‌اند و تو دوباره باید اثبات کنی که خودت هستی.  تمام کشوها و پوشه ها را یکی یکی باز می‌کنی تا ورق ورق مدارک لازم را به شرح پیوست فراهم کنی. خنده‌ات می گیرد -از زور ناچاری- چون یک بار چهار سال و نیم قبل تمام این مدارک را تحویل داده بودی و اصلا یادت نیست وقتی از ایران می‌آمدی و ظرف دو روز همه کارهایت را جمع و جور کردی چه چیز را کجا گذاشتی؟

یادت می‌آید چقدر تنها بودی و عصر پنج شنبه شیشه‌ی عینکت شکست و شنبه صبح مسافر بودی و دو چمدان خالی داشتی که باید پر می‌کردی. مادرت تنها کسی بود که پیش تو بود٬ نه برادری نه خواهری... چمدانها را جلویش گذاشتی و با مظلومیت کودکی که مشقهایش را ننوشته از او خواستی که آنها را پر کند ... و مادر اشک می‌ریخت که طاقت دوری نداشت و تو با خودت می‌گفتی من چقدر نامردم که تنهایش می‌گذارم... و  بعد یادت می‌آمد که نیمه مردان ریاکار زمین و گاوهای خشمگین با تو چه کردند و احساس می‌کردی که نمی‌توانی نفس بکشی و باید بروی.

پوشه ها را ورق می‌زنی و شعرهای ناتمامی را می‌بینی که دوستشان داری و در آرزوی روز موعودی هستی که نه درسی باشد نه تدریسی تا یکی یکی تمامشان کنی:

احساس می‌کنم پس از این سالها هنوز ٬

در خاطرات خویش صدای تو را هنوز

با اینکه سالهاست که باران گرفته است

می‌سوزم از حرارت آن شعله ها هنوز

پروانه‌ای که پر زدی از باغ بی بهار

موج عبور توست میان هوا هنوز ...

و تعجب می‌کنی که این شعرها را کی گفته‌ای و یادت می‌آید اینقدر شعرهایت را برای کسی نخوانده‌ای که از یاد برده‌ای. به یاد پریروز می‌افتی که تا یک شعر تازه می‌گفتی فرشاد را پیدا می‌کردی روی چمن‌های مرطوب دانشکده ولو می‌شدی و هر بیت را برایش زمزمه می‌کردی و او هم با تو مضمضمه می‌کرد و از حفظ می‌شد. 

و عکس دسته جمعی دانشجوهایت را می‌بینی که حالا به جز یکی دو تایشان دیگر کسی تو را به یاد ندارد و خودت را قانع می‌کنی که این بازی زندگی است و به یاد تئوری خودت می‌افتی که ما مثل مسافران اتوبوسیم که هر کدام در ایستگاهی سوار و در ایستگاهی دیگر پیاده می‌شویم و فرصت با هم بودنمان اندک و مقصدمان از هم جداست...

دستخط زیبای پدرت را می‌بینی و یادت می‌آید که هشت سال گذشت و دلت تنگ می‌شود به اندازه‌ی همه‌ی سالهایی که بی او گذشت٬ با خودت می‌گویی چه زود رفت. همین دیروز خوابش را دیدی ... دلت می‌خواهد به خدا بگویی که تو خیلی از این دنیا طلب داری و یادت می‌آید که تو بنده‌ای و او واجب‌ الوجود و در نظام احسن وجه نقصی نیست و هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام توست.

چقدر بی‌خبرم از خودم...


 
ویکتوریا، شهر گلها - سفرنامه (۳)
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، حسب حال

وقتی از باغ بوچارت به ونکوور برگشتم گمان نمی کردم بار دیگر به جزیره برگردم و شهر ویکتوریا را ببینم. از یکطرف شهر ونکوور سرشار از دیدنی ها بود و مدت اقامت من کوتاه و از طرف دیگر رفت و آمد به شهر ویکتوریا زمان زیادی می طلبید و باز مدت اقامت من کوتاه...

عصر روز سوم سفر بود. در هتل (ونکوور) نشسته بودم. موقع برگشتن از دانشگاه UBC تصادف کرده بودم و آرنجم به اندازه‌ی یک نارنج باد کرده بود. بدنم کوفته بود... رضا آمد توی اتاق. می‌خواستم قصه‌ی تصادف را تعریف کنم که گفت دو نفر برای دیدنت آمده اند. شاخ در آوردم! اینجا توی ونکوور، در این دیار غربت، با تنی رنجور و خسته، قایقی در هم شکسته، این همه آشفته حالی، این جنون لاابالی ... دلها بسوزد بر آن آقایی که آرنجش به اندازه ی یک نارنج ...

هرچی گفتم کیا هستن؟ لو نداد. مهمونها اومدن تو :عباس و خانمش آزاده بودند هر دو از دوستان خوب واترآباد. آشنایی من و عباس هم داستان عجیبی دارد. گاهی فکر می کنم دنیا چقدر کوچیکه Small world buddy ... اتفاقا آنها هم برای همان کنفرانسی که رضا در آن مقاله داشت آمده بودند. گفتند که ماشین اجاره کرده‌اند و قرار است فردا صبح زود به ویکتوریا بروند. از ما دعوت کردند. من پذیرفتم اما رضا مردد بود.

روز بعد ساعت 10 – 11 بود که عزیزان آمدند! به ترمینال سواسن رفتیم و سوار فری (کشتی) شدیم. روی آب خیلی خوش گذشت. به خشکی که رسیدیم، ترافیک بی سابقه‌ای در بزرگراه 17 دیده می‌شد. ظاهرا اتوبوس جهانگردی از آنجا رد شده بود!

به ورودی شهر که رسیدیم بارانی از گلهای رنگارنگ بر چشمان ما بارید. به یاد صحنه ی پایانی یکی از داستانهای کوتاه نویسنده ی محبوبم گارسیا مارکز افتادم: زیباترین غریق جهان... سبدهای گل جلوی مغازه ها آویزان بود و حاشیه‌ی خیابان هم پر از گلهایی با رنگهای تند و متضاد بود بنفش و قرمز و زرد. رنگهایی که حرکت و هیجان را به تو القا می‌کردند. به مرکز شهر و بندرگاه (خیابان دولت) رسیدیم. با گل نوشته بودند: به ویکتوریا خوش آمدید. 

Welcome to Victoria

 یکی از بناهای بسیار زیبا در مرکز شهر ویکتوریا هتل Empress بود.  نمای بیرونی هتل با پیچکهای سبز پوشیده شده بود و دو کاج کج در ورودی آن کاشته بودند.معماری این هتل که بین سالهای ۱۹۰۴-۱۹۰۸ ساخته شده به سبک قلعه‌های اروپایی (château style) است که در میان هتل های مجلل کانادا مرسوم است و اگر یادتان باشد قبلا هم اشاره کرده بودیم (ر.ک. شهر سفید و آبی سفرنامه‌ی کبک سیتی) .هتل Empress  پذیرای شاه و ملکه و ستاره‌هاست. اگر همین فرداشب بخواهید یک اتاق یک تخته در این هتل بگیرید ارزانترین قیمت ۲۳۹ دلار است که احتمالا اتاق زیر شیروانی است با نمای دستشویی! عصرها یک چایی سنتی درلابی هتل سرو می‌کنند به قیمت ۵۰ دلار. بنده از آنجا که کلا با شاه و شاهنشاهی مشکل دارم به داخل هتل نرفتم و از همین بیرون عکس گرفتم. آن دو نفری که توی عکس می‌بینید دو همسفر من هستند و خود بنده هم بنا به برهان نظم مشغول عکاسی

Empress Hotel Victoria , BC

 چون در ایران بسیاری از سایت ها مورد مهرورزی قرار گرفته ممکن است این تصاویر برای بازدید کنندگان در ایران قابل دیدن نباشند.

 

ادامه دارد...


 
باز آمدم
ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، علامه طباطبایی ، ایران

سفر ۳۲ روزه ی من با همه ی شیرینی ها و سختی هایش تمام شد. حالا دوباره پشت میزم نشسته ام و دارم سعی می کنم خودم را با این شرایط همدما کنم و ... آسان نیست!

به تورنتو که رسیدم یک ذره برف هم روی زمین نبود. از راننده پرسیدم پس برف کجاست؟ گفت خبری از برف نبوده و حتی جمعه ی گذشته دمای هوا به مثبت ۱۰ رسید. گفتم من از سرزمین گرمی می آیم اما دو بار در آن برف بارید. حالا البته در واترلو هوا منهای ۸ است و برف باوقار زیبایی می بارد. زمستان دوباره پیدا شد!

از دوستانی که در این مدت پیام گذاشتند ممنونم و ببخشید که در یکماه گذشته کمی نامرتب بودم. برخی از دوستان را هم نتوانستم در ایران ببینم و عذر می خواهم

برادر سیاوش در شب آخر پیشنهاد دادند که ارزیابی خودم را از سفر به ایران در وبلاگ بنویسم. سعی می کنم به اختصار چیزهایی بنویسم. ما در این اقامت یکماهه 5 سفر استانی داشتیم و با مردم شهرهای مشهد، تهران، شیراز، اهواز و قم دیدارهایی داشتیم. سه چار تا از این سفرها را هم با هیات دولت خودمان رفتیم و طی سه ساعت یک میلیون مصوبه داشتیم. همه جا هم استقبال مردم پرشور بود...

فی الجمله به دنیا و به هرچیز در آن است
بسیار بخندیدم و بسیار بخندم

سفر به مشهد و قم بسیار به یادماندنی بود. حضرت استاد را در قم دیدم و چند ساعتی از محضرشان بهره بردم. ده دقیقه ای هم بر مزار علامه نشستم و دل و جانم را صفا دادم و یکی از شعرهای خودش را که همسفرم روی برگه ای نوشته بود برایش خواندم:

من به سرچشمه ی خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خسی بی سر و پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

فکر کنم تا سفر بعدی که چندان دور نخواهد بود از شیرینی این دیدار سرشار باشم.
راستی بهشت دل ۵ ساله شد و خودم ۲۸ ساله...


 
حافظیه در سرما
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۸ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، حافظ ، ایران

دیشب بالاخره رفتم حافظیه. این سردترین حافظیه ی عمرم بود. با آنکه شب بود و هوا بسیار سرد، جمعیت زیادی آنجا بود. برای من که دنبال خلوتی می گشتم چندان دلخواه نبود اما از اینکه می دیدم با گذشت سالها و قرنها خورشید وجود خواجه پرنورتر از قبل می تابد و شیفتگان و شیدایان او بیشتر می شوند شادمان بودم.
تغییرات زیادی در محوطه ی آرامگاه ایجاد شده بود. بوستانی را که در غرب حافظیه  آرامگاه تنی چند از ادبا و نامداران -از جمله دکتر حمیدی شیرازی- است به محوطه ی اصلی متصل کرده اند. قهوه خانه ی سنتی را که در شمال آرامگاه حافظ بود  گسترش داده اند و حالا غیر از چای و قلیان، کباب و سوپ جو هم می فروشند. بعد از یک ساعت از حمله ی سرما به قهوه خانه پناه بردم. یک قوری چای گرفتم و دستهایم را به بدنه ی قوری چسباندم تا گرم شوم بعد از آن به زیر گنبد رفتم.

این هم سخن حافظ بود با من:

دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم، دود از کفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید...

ساعت از ده گذشته بود که به خانه رسیدم. تا وقتی که خوابم برد سرما در تنم بود...


 
دوباره برف!
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: تهران ، حسب حال

دوباره در شیراز برف می بارد٬ شدیدتر از قبل. شرط می بندم الان در واترلو و تورنتو خبری از برف نیست. اینجا که حسابی حال و هوای کریسمس کانادا را دارد

 4 روز تهران بودم که به دیدار دوستان و طبیعت شمال تهران گذشت. وقتی آدم خاطره هایش زنده می شوند حس و حال غریبی دارد

 

روز چارشنبه به میدان انقلاب رفتم دنبال کتاب مقالات شمس می گشتم. که بالاخره پیدا کردم. اذان ظهر به دانشگاه تهران رفتم. دو تا از رفقا را دیدم و با یکی از آنها به شرکت دکتر نایبی- استاد راهنمایم دردانشگاه شریف- رفتم. محل شرکت عوض شده بود و حسابی رشد کرده بود. حالا 500 پرسنل داشت. چندتا از بچه های قدیمی را دیدم بسیار با محبت و گرم بودند. دلم برای آن روزها تنگ شد.

تمرین تیراندازی:

 در غرب تهران  یک باشگاه تیراندازی بود. آنجا به تمرین تیراندازی تراپ پرداختیم. مربی ما آقای معصومی نامی بود که بسیار جنتلمنش بود و با کمک و تشویق ایشان بنده توانستم 4 بار هدف پرنده را در نقطه ی اوج بزنم. بعد گشتی در جنگل لویزان زدیم و به دربند رفتیم این بار جوجه کباب با استخوان خوردیم و مشعوف شدیم. عصر به دانشگاه شریف رفتم و گشتی در دانشکده و مسجد زدم. شب یلدا منزل جناب ابوالحسن بودیم که در کنار پدرشان که مشغول مهرورزی به دکتر شریعتی بودند بسیار خوش گذشت. دو تا از دوستان هم به نوبت آمدند و رفتند.

 

این هفته  دوباره مارکوپولو می شوم. اهواز و تهران و شاید قم یا شاهرود


 
یک روز برفی شیرازی!
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، سیاست ، گارسیا مارکز

امروز روز خوبی بود. دیشب سومین باران پاییزی بارید. صبح، موقع گرگ و میش، نون سنگک کنجدی و کله پاچه خریدم. هوا سرد شده بود و باران آمیخته با برف... به تدریج برف غالب شد طوریکه روی زمین نشست. ساعت 9 از خانه بیرون آمدم. با همان دو سه سانت برف همه چیز به هم ریخته بود. تاکسی گیر نمی آمد و مجبور شدم پیاده بروم. چتر هم نداشتم. به یاد راننده ای افتادم که مرا از واترلو به فرودگاه تورنتو آورد، همانی که خیال می کرد ایران جایی پشت کوه است. وقتی به او گفتم که در ایران هم برف می بارد، پرسید برف را با چی جمع می کنید؟!

با یکی از مسوولان دانشگاه شیراز قرار ملاقات داشتم. فهمیدم که تلفنهای دانشگاه قطع شده و ظاهرا برق هم برای ساعاتی قطع شده. دانشجویان هم نامردی نکرده بودند و سر کلاس نیامده بودند. عین همین اتفاق هم دو سال قبل در ونکوور افتاد که با چند سانت برف همه چیز مختل شد.

این برف اما برای من هیجان انگیز بود. هوس کردم در محیط دانشگاه قدم بزنم. دوربینم را هم آورده بودم تا فیلم و عکس بگیرم. پایم رفت داخل یک چاله. پایم در کفش، حالت قایقی را داشت که در دریا شناور بود. سوار اتوبوس شدم و به بالای تپه رفتم. طبیعتا در ارتفاع بالاتر برف بیشتری باریده بود. روبروی دانشکده ی معارف اسلامی پیاده شدم. صحنه ی جالبی دیدم. پسرها و دخترها روی سقف دانشکده رفته بودند و داشتند مهرورزی می کردند. انگار شده بود میدان جنگ! گلوله های برف بود که از چپ و راست شلیک می شد. من هم رفتم وسط میدان و با پررویی چندتا عکس گرفتم.

تصمیم گرفتم به کتابخانه ی میرزای شیرازی بلندترین نقطه ی دانشگاه شیراز بروم. از این کتابخانه خیلی خاطره دارم. روزگاری خلوتکده ی من بود. جایی که حتی یک کتاب مهندسی هم نداشت. چون دانشجوی مهندسی بودم به من کتاب نمی دادند اما سیستم کتابخانه در آن دوران -10 سال قبل-  باز (open) بود. یکی از رفقا به من یاد داد که کاپشنی بپوشم که جیب بلند داشته باشد. من هم که عاشق کتابهای داستان و رمان بودم آنها را توی جیبم می گذاشتم و هفته ی بعد بی سروصدا برمی گرداندم. درست در آن زمان بود که آندره ژید و گارسیا مارکز را کشف کردم و اولین داستان کوتاهم را در همین کتابخانه نوشتم...

جلوی کتابخانه یک میدان جنگ دیگر بود. داشتم فیلم می گرفتم که یک دفعه توسط یک گلوله مورد مهرورزی قرار گرفتم. چند نفر معترض شدند که فیلم نگیر... برگشتم. حیف که نمی توانم عکس ها را upload کنم.

نتایج انتخابات شورای شهر را اعلام کردند. نفر اول شیراز خانمی شد که مهمترین ویژگی اش حسن خدادای بود. من می دانستم که جوانان غیور شیرازی ایشان را تنها نمی گذارند اما اول شدن ایشان را پیش بینی نمی کردم. یک تعبیرخنثی این است که بگوییم مردم پس از سوم تیر به «زیبایی» رای داده اند. نفر دوم از لیست اصلاح طلبان بود. چند نامزد مستقل هم به شورا راه یافته اند. از میان 9 نفری که به آنها رای دادم تنها 1 نفر که پزشک بود به شورا راه پیدا کرد. در انتخابات خبرگان دو نامزد اصلاح طلبان اول و دوم شدند. امام جمعه ی محترم هم به سختی پنجم (آخر) شدند.

 از نتایج شورای شهر تهران هیچ خبری نیست اما در خبرگان اکبر با نیم میلیون اختلاف با نفر بعد اول شده.


 
حسب حال
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، سیاست

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

۱- اوایل هفته باران مفصلی در شیراز بارید. می گفتند این دومین باران پاییزی بود. خیلی دلم می خواست زیر باران قدم بزنم، اما یک امتحان از راه دور داشتم که وقت زیادی از من گرفت. باید جواب سوالات را تایپ می کردم و به استاد ایمیل می زدم. دنبال اینترنت باند گسترده می گشتم یک چیزهایی درباره ی DSL شنیده بودم اما پیدا نکردم. دانشگاه علوم پزشکی شیراز یک ISP بزرگ راه انداخته و به مردم عادی هم اشتراک می دهد. متاسفانه سرعت آن چندان رضایت بخش نبود در حد چند کیلوبایت بر ثانیه. خلاصه دهنم سرویس شد تا جواب امتحان را تهیه کردم و ایمیل زدم. با این وضع اینترنت و زیرساخت های توسعه نیافته اصولا گسترش تجارت الکترونیک در ایران بی معنی است. به عنوان یک کارشناس مخابرات، سریعترین راه برای رشد اینترنت در ایران را راه اندازی و گسترش اینترنت بی سیم می دانم. امیدوارم آقایان زودتر به این نتیجه برسند اما با این سیاست فیلترینگ و  محدودیت گردش اطلاعات چندان به آینده خوش بین نیستم. انگار قرار است عمر مردم در صف بانک ها و راهروهای بی معرفت ادارات تلف شود. هرجا می روی یک گونی پول با خودت حمل کنی، در حالی که می شد ...

۲- این هفته رییس جمهور محترم به دانشگاه امیرکبیر رفت. ظاهرا سالن از قبل با افرادی که از جاهای دیگر آمده بودند پر شده بود. یک سری از دانشجوهای واقعا پلی تکنیکی اعتراضات مفصلی کردند. آقای رییس جمهور تلاش می کردند مهرورزی کنند اما بدجوری به نفس نفس افتاده بودند و آبها که از آسیاب افتاد صحبت های دو سال قبل خاتمی در دانشگاه تهران را با ادبیات خودشان تقلید کردند.
با دوستان که صحبت می کنم عده ای از آنها انتقادات بسیار جدی به وضعیت فعلی دارند و از عوام گرایی و تصمیمات هیآتی دولت ناراضی هستند اما عده ای دیگر از برخی رفتار دولت مثل سفرهای استانی بسیار دفاع می کنند و با ذکر دلایل مستند می گویند که بسیاری از مشکلات استانها در این سفرها حل شده. می گویند آقای رییس جمهور گفته دیگر کلنگ نمی زنم و فقط طرح های ناتمام قبلی را تمام می کنم.
وقتی از من درباره ی جو ایرانیان خارج از کشور می پرسند صادقانه می گویم که مردم چقدر به دولت مهرورز ارادت دارند و برای ظهور امام زمان دعا می کنند.

۳- در طول هفته فضای انتخابات با تبلیغات اعصاب خرد کن صدا و سیما و کاغذ باران شهرها ادامه داشت. در مقایسه با ۲ دوره قبل که بیشتر افراد به صورت مستقل کاندیدا شده بودند، این بار لیست ها و ائتلاف های فراوانی برای شورای شهر شکل گرفته. حداقل ۷ ائتلاف مهم در سطح شیراز شکل گرفته که نشان می دهد نامزدها یک پیشرفت هایی کرده اند. اصلاح طلبان با یک لیست (فهرست) واحد به میدان آمده اند و از عکس خاتمی در تبلیغاتشان استفاده کرد ه اند. خود من حداکثر به ۳ یا ۴ نفر از این فهرست رای می دهم. متاسفانه این فهرست چندان قوی نیست. یکی از نامزدهایشان فوق دیپلم حرفه و فن است یکی دیگر بساز بفروش است یکی هم لیسانس تاریخ... برای خبرگان با توجه به اینکه امکان رقابت حداقلی در استان فارس هست احتمالا مردم استقبال خوبی می کنند. ممکن است مثل ۸ سال قبل مردم یک دفعه لج کنند که امام جمعه ی محترم شیراز رای نیاورد. به کارمندان ادارات یک فهرست ۵ نفره داده اند که همان لیست جامعه ی روحانیت است و در صدر آن نام امام جمعه است.

۴- فعلا بیشتر وقتم را با خانواده می گذرانم. هنوز نه کله پاچه خورده‌ام نه جوجه کباب. هفته بعد به تهران می روم برای دیدار دوستان و خوردن کله پاچه


 
یادداشت های فرودگاهی
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، سفرنامه

تا که عشقت مطربی آغاز کرد

گاه چنگم گاه تارم روز و شب

 

واترلو:

چهارشنبه صبح برف مفصلی بارید. خوب شد عقده به دل نماندم. در ده دقیقه همه جا سفید شد. رفتم حسابی بدون چتر و کلاه زیر برف قدم زدم. بعد به کافی شاپ غربی دانشگاه رفتم. این کافی شاپ پنجره ی بزرگی دارد که تماشای بارش برف از پشت آن خیلی دلنشین است. دانشگاه خلوت شده. هفته ی قبل از امتحانات است و بچه ها فرجه دارند.

آخرین قهوه و بیگل را خوردم. جوانها داشتند آدم برفی درست می کردند.

 

از واترلو تا فرودگاه تورنتو٬ راننده در تمام طول مسیر با من حرف می زد. می‌گفت در جوانی هیپی کوتاه مو بوده و دو بار از واترلو نا کالیفرنیا رانندگی کرده. سوالهای عجیبی درباره‌ی ایران می‌پرسید. خیال می‌کرد ایران پشت کوه است. اسم میوه های مختلف را می‌برد و می‌گفت اینها توی ایران پیدا می‌شوند؟ اولین میوه‌ای که پرسید: سیب بود. می‌خواستم دو دستی بزنم... گفتم بله ۱۲ نوع سیب داریم. خلاصه کار رسید به کیوی و آناناس و آوکادو. من هم که کم نمی‌آرم! یا می‌گفتم ۱۲ نوع داریم یا ۱۴ نوع یا اینکه یه چیزهایی شنیدم اما ندیدم چون ایران کشور خیلی بزرگیه و ... می‌دونید آخرین میوه‌ای که نام برد و به نظر خودش می‌تونست دیگه روی من رو کم کنه٬ چی بود؟ هندونه!

**********

لندن:

 در لندن هوا ۱۱ درجه بود. ابر در آسمان بود اما آفتاب تندی می تابید که عجیب بود. موقع فرود هواپیما تکانهای شدیدی داشت درست همان موقع خوابم برد. همین الان بی بی سی گفت یک ترنادو شدید در شمال غربی لندن اومده و سقف خونه ها رو خراب کرده از پنجره نگاه کردم یه بارون دم اسبی داره میاد

 

منتظر سوار شدن به هواپیما بودم که یکی از هم مدرسه ای های قدیمی رو توی ترمینال 29 دیدم. راستش دیگه از این دیدارهای ناگهانی شگفت زده نمی شم. صندلیش 25 ردیف با من فاصله داشت اما بغل دستی من جاش رو با اون عوض کرد. علوم کامپیوتر می خونه در دانشگاه سیمون فریزر در ونکوور. اینجور که تعریف می کرد اونجا هم ایرانی ریخته. پرواز خیلی برایم طولانی شد. دلم می خواست هرچه زودتر به تهران برسم. یک فرق مهم این پرواز(لندن-تهران) با پرواز قبلی (تورنتو-لندن) اینه که همه دارند با هم حرف می‌زنند حتی مهموندار ها  با مسافرها نیم ساعت صحبت می‌کنند.

 ***********************

 

 

تهران:

حالا در مهرآباد هستم. هوای تهران ۵ درجه است و باران باریده. یک بطری نیم لیتری آب خریدم از قرار ۳۰۰ تومان٬ می شود ۳۷ سنت کانادا.

 

یکی از رفقا که قرار بود دنبالم بیاد پیداش نشد و خودم به فرودگاه داخلی اومدم. خوب بالاخره رفقای قدیمی هم سرشون شلوغ شده. خودخواهیه که بخوای بخاطر تو از خواب و کار و زندگی شون بگذرن. یک رفیق قدیمی دیگه هم توی لندن بودم که بهم زنگ زد. اصرار می کرد که امشب باید به خانه ی ما بیایی گفتم که صبح زود پرواز دارم و دیروقت می رسم و ... بگذریم!

 

چه وضع آشفته ای دارد این مهرآباد مردم روی صندلیها خوابیده اند ساعت 3و 10 دقیقه بعد از نیمه شب است. دارم به آهنگی از شجریان گوش می دهم:

 

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود...

 گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

 

آن منی کجا روی؟ بی تو به سر نمی شود.

 

 دلم می خواهد هرچه زودتر به شیراز برسم.It is the most boring part of my trip

 

برای این سفر برنامه ی خاصی نریخته ام. همان پر کاهم در مصاف تندباد. دلم می خواهد یک سر بروم برای دیدن حضرت استاد به قم  و یک سر به حوالی شاهرود... همسفرم می گفت چندتا فیلم خوب هم روی پرده ی سینماهاست.

 رفیقم آمد. همدیگر را محکم بغل کردیم... بوسیدیم...صبحانه خوردیم. خیلی خوش گذشت.

*************

شیراز:

هوا ۷ درجه است. دیشب باران باریده.

 

مادر آمد با یک دسته گل نرگس! چه عطری! چه شکوهی!

 

تا تو با من زمانه با من است...

 

 

 

پی نوشت:

من رسیدم سالم و سر حالم. حالم خوب است و دارم با مادرم چای می‌خورم!


 
بی خیالم و ...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، طنز

امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا

اشتباه حدس زدی! بی خیالم و شنبه و یکشنبه برایم عزیزتر از چارشنبه و پنچ شنبه‌اند .دو سه روز است که بیلم را گذاشته‌ام بغل دیوار، با رفقا عمر تلف می‌کنم و لذت می‌برم از اینکه برای دلم کار می‌کنم. با خودم می‌گویم از آدم خاطره باقی بماند بهتر است یا مقاله؟ دو شعر تازه گفته‌ام که قسمتهایی از هر دو را برایت خوانده‌ام، یادت هست؟

شب و ترانه و گیتار و باغ تنهایی
نسیم عشق صدا می زند٬ نمی آیی؟
به قدر چند کبوتر در این قفس جا هست
عقاب دشت تماشا! کجای دنیایی؟!
از این قبیله ی سر در کتاب بیزارم
کجاست همت سرو بلند بالایی،
که بازتر کند این قفلهای سنگین را
که یادمان بدهد: آب... عشق... زیبایی
کدام قله به اینقدر دره می ارزد؟
کدام قله؟ ...


و بوی ایران به مشامم می رسد... و خدا را چه دیدی شاید بیست روز دیگر ایران بودم!
و بیل نمی‌زنم و بیل نمی‌زنم و هر شب در من پرنده‌ای هست که آواز می‌خواند!



 
گرفتارم و ...
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، عاشقانه
ای طایران قدس را عشقت فزوده بال ها
در حلقه ی سودای تو روحانیان را حال ها

درست حدس زدی گرفتارم و جمعه و شنبه برایم فرقی نمی‌کند و زمان برایم تند می‌گذرد و عقربه های ساعت با هم مسابقه گذاشته‌اند و یک دنیا کار نکرده و مشق ننوشته روی سرم آوار شده و همین که روزنه‌ای برای نفس کشیدن دارم خدا را شاکر و چاکرم و چقدر دلم می‌خواهد که «این» را بنویسم و «آن» را بخوانم و یک روزم مال خودم باشد و هشت ساعت بخوابم و با تو روی آخرین برگهای پاییز قدم بزنم و شعر ناتمامم را کامل کنم و گوگرد پارسی ببرم به چین و کاسه‌ی چینی ببرم به روم و دیبای رومی ببرم به هند و ...
و بوی ایران به مشامم می رسد و خدا را چه دیدی شاید خواجه حافظ مرا بطلبد و شما علی الحساب با همان بیت بالایی حال کن که خیلی باحال است و مرا ببخش و خیلی چیزهای دیگر

و  بیل می‌زنم و بیل می‌زنم و هنوز در من پرنده‌ای هست که آواز می‌خواند!

د

 
شرح دعای افتتاح (۱)
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، اسلام

مرا با شیر و خورشید چه کار؟
 هنوز دلم در بند آن خانه‌ی پدری است که سحرهای ماه مبارک برای وضو گرفتن به حیاط آن می‌رفتیم و من این سعادت را داشتم که در سحرگاه به آسمان نگاه کنم. مادر گاهی هوس می‌کرد نماز صبح و شبش را زیر آسمان بخواند و در این فاصله بساط سحری را هم آماده می‌کرد. مادر حریف من نمی‌شد! من فقط با صدای پدر بیدار می‌شدم. خدا رحمتش کند هنوز صدایش خاطراتم را نوازش می دهد: بابا! محمد! بیدار شو سحر شده

 اینجا بیشتر شبها آسمان ابریست و اگر ابر نباشد سرمای هوا و تنبلی...

*************************

فراز اول : اَللّـهُمَّ اِنّی اَفْتَتِحُ الثَّناءَ بِحَمْدِکَ ...(۱)

خدایا من ستایش را بوسیله حمد تو مى گشایم...

 نام دعا از همین فراز اول گرفته شده افتتاح یعنی گشودن، باز کردن. چه چیز را قرار است آغاز کنیم؟ ثنا را. ثنا یعنی ستایش. ثنا را با چه آغاز خواهیم کرد؟ با حمد خداوند. حمد یعنی چه؟ یعنی ستایش! اما ستایش خاص. حمد یعنی ستایش کسی که کاری را از روی اختیار انجام داده اما مدح از حمد عام تر است. شما زیبایی گل را مدح می کنید اما حمد نمی کنید زیرا گل در این زیبایی از خود اختیاری ندارد.


ما که آفریده‌ی خداوندیم باید او را به نحوی ستایش کنیم که خود فرموده همچنان که در حدیث مورد اتفاق شیعه و سنى از رسول خدا (ص ) رسیده که مى گفت : «لا احصى ثناء علیک ، انت کما اثنیت على نفسک» (پروردگارا من ثناء تو را نمى توانم بشمارم ، و بگویم ، تو آنطورى که بر خود ثنا کرده اى ). امام صادق فرمود: استر پدر من گم شد (استر: حیوانی که سوار آن می‌شوند), ایشان گفتند که اگر حق تعالى , آن حیوان گـم شـده را بـه مـن بـاز رسـانـد٬ او را آنطور سـتـایش می کنم که پسندیده‌ی مقام جلال او باشد. زمان کوتاهی نگذشت که استر را یافتند و با زین و لجام حاضر ساختند. امام سوار شدند و حاضران مـتـرصد بودند که ببینند ایشان خدا را چگونه ثنا می‌گوید؟  ایشان فقط فرمودند الحمدللّه و  هیچ جماه‌ی دیگری نگفتند. یـکـ نفر از  امام پرسید که : یابن رسول اللّه , شما شرط کرده بودید که بعد از یافتن حیوان گمشده٬ خداوند را ثنایى گویید که موجب رضاى او شود و لایق کبریاى او باشد و جـز به کلمه الحمدللّه٬  تکلم نفرمودید؟ فرمودند که با این کلمه طیبه٬ همه ثنا و ستایش ها را نثار بارگاه عزت وى کردم.

پی نوشت:

۱- دعای افتتاح از دعاهای مخصوص ماه رمضان است که خواندن آن در ابتدای شب توصیه شده. این دعا دو بخش دارد. بخش اول درس خداشناسی و طریقه‌ی گفتگو با خداست که بسیار عاشقانه و زیباست و از این لحاظ کمتر دعایی به پای دعای افتتاح می‌رسد.


 
نامه‌ای به دوست تازه‌ی من
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نامه ، انسان ، حسب حال

سلام!
حس می‌کنم تا به حال مرا در این دنیای مجازی پیدا کرده‌ای  و به این صفحات سر می‌زنی. من ده دقیقه صحبت رو در رو را به ده صفحه نامه‌ی دورادور ترجیح می‌دهم، اما در آن چند روز فرصتی برای یک مکالمه‌ی خلوت فراهم نشد. حالا هم که چند هزار کیلومتر بین ما فاصله افتاده خودم را سرزنش نمی‌کنم، چرا که به تجربه دریافته‌ام اگر قرار باشد دو نفر اثری بر روی هم بگذارند، دنیا آنقدر کوچک هست که آنها را به هم برساند. من هم مثل تو از دنیایی که مرا در آن گذاشته‌اند لذت چندانی نمی برم و اگرچه می‌خندم و می‌خندانم، دوچندان دلتنگم. تقریبا دو سال قبل بود که فهمیدم این دلتنگی تا آخر عمر رفیق من خواهد بود و باید تحملش کنم. نه گندم حوا برایم طعمی داشت و نه حنای آدم برایم رنگی... نه! به پوچی نرسیده‌ام و برعکس سراسر زندگی را هدفمند می‌بینم اما در این جاده ی دشوار و نفس گیر که پر از راهزنان نقاب دار است هرکسی باید خودش بار خودش را ببرد... امیدوارم نامحرمی این جملات را نخواند و نگوید پس انسانیت و کمک به همنوع چه می‌شود؟ و نپرسد که لیلی داستان تو زن بود یا مرد؟ من از دنیای دیگری سخن می‌گویم... کار و تلاش بسیار اندکی بار این دلتنگی را سبک می کند و نیز احساس مفید بودن
تو بسیار بیشتر از آنچه غرورت  می‌گوید ارزش داری و همین ارزش مرا به نگارش این «اسرارنامه» واداشته. کاش می توانستم گوشه‌ای ازاین پرده را کنار بزنم...

راهی است پر از رهزن وان گوهر جان با من
او یونس و من ماهی او یوسف و من چاهم...

گاهی مجبوری خودت را کوچک کنی آنقدر کوچک که در قفس انسانهای بزرگ بگنجی. ایرادی ندارد، اما فراموش نکن که به تو بال داده اند و پرنده تر از مرغان هوایی هستی. ما را به این جنگل بزرگ -که به زیبایی نام دنیا را بر آن نهاده اند- فرستاده‌اند تا رازی را کشف کنیم. دریغا و دردا که این راز هر روز پیش چشمان ماست و از کشف آن ناتوانیم! این راز خود ماییم.
من از یافتن کسی که زبانم را بفهمد ناامید شده‌ام و  انگار توانایی تاثیرگذاری بر محیط اطرافم را از دست داده‌ام. گاهی تا نیمه در سراب فرو می‌روم اما هنوز آب را به یاد دارم و عطش را که میراث پدران پاک ماست. گاهی به خواب می‌روم اما همین عطش بیدارم می‌کند: عطش بادیه! کاش اهل شعر و شاعری بودی تا این صفحه را از گلهای گلستان و رایحه‌ی بوستان پر کنم!
دوست تازه‌ی من
هوای شهری که تو در آن زندگی می‌کنی گاهی عجیب ابری می‌شود ولی به هزار و یک دلیل آفتاب هست. نگو که من با آفتاب سر و کاری ندارم:

گر بگوپم که مرا با تو سروکاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد: کاری هست

این که نوشتم مقدمه‌ای بود و اصل نامه...؟ تنها خدا می داند کی نوشته خواهد شد.
به امید دیدار
مسیح


 
اندکی جنون
ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال

با هر کمال٬ اندکی آشفتگی خوش است
هرچند عقل کل شده ای بی جنون مباش!

دیشب فرصتی فراهم شد برای اندکی جنون... دوشنبه بالاخره دهم ماه آوریل رسید و امتحان جامع... بمباران سه ساعته‌ی سوالات با ربط و بی ربط از تعریف موج سینوسی گرفته تا تئوری امواج تزویج شده. ۲۵ دقیقه مشورت استادان برای اعلام نتیجه و قلبی که به تالاپ و تولوپ افتاده و بعد دری که باز می شود و رییس کمیته از آن بیرون می‌آید٬ تو را به نام کوچک صدا می‌زند ... دست می‌دهد و تبریک گرمی می‌گوید.

دیشب گربه پرید روی پای دوستم. درازکش نشست و من همینطور که از خاطره های دوران دانشجویی می‌گفتم گردن گربه را نوازش می‌کردم. گربه پرید روی پای من. پرسیدم اسمش چیست؟ گفت hope (امید) گفتم نامی زیبا برای موجودی زیبا. گربه خودش را به من می‌مالید و موهایش روی لباسم می‌ریخت. گفتم: دختر ترسا با من پارسا چه می‌کنی؟ هنوز نمازم را ... گربه داشت می‌خوابید. لباسم را عوض کردم و ... رفتیم کنار دریاچه. چند ماه آوازی را که در گلویم حبس شده بود در آن شب مهتابی بیرون ریختم:

امشب شب مهتابه ...

غازها و اردکها که دریاچه را روی سرشان گذاشته بودند خاموش شدند.

با ماه و پروین سخنی گویم
وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها

آسمان مهتابی بود و غازها و اردک ها به تناوب طول دریاچه را طی می‌کردند. موج عبورشان زیر نور ماه می‌درخشید و صدا به اوج رسیده بود:

به نیمه شبها دارم با یارم پیمان ها
که برفروزم آتش ها در کوهستانها

به خانه که برگشتیم دختر ترسا پشت در اتاق بیدار نشسته بود.

از محبت نار نوری می‌شود... 


 
آشپزی و شاعری
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، انسان

 نصفه شبی عجیب هوس نوشتن کردم می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست! ... پس چه شود! البته امشب نوبت آشپزی منه. می‌خوام یه غذای تازه رو روی رفقا امتحان کنم!  گفتم به موازات آشپزی چند خطی  هم بنویسم. آشپزی هم یه جور هنره٬ به آدم آرامش می‌ده. ترکیب مواد ساده و آفرینش یک ماده‌ی مرکب؛ مثل واژه‌هایی که یک شعر رو تشکیل می‌دن. نمک و دارچین و زعفرون هم مثل صنایع ادبی می‌مونه که به مقدار کافی باید استفاده بشه تا به غذا طعم بده. موقع آشپزی باید به مخاطب توجه داشته باشی یعنی بدونی که داری این غذا رو برای کی می‌پزی؟ گاهی فقط برای خودت غذا می‌پزی خوب می‌تونی از هر واژه‌ای که دلت می‌خواد استفاده کنی مهم نیست که دیگرون خوششون بیاد یا نه. اما وقتی می‌خوای برای چند نفر دیگه غذا بپزی باید حسابی حواست جمع باشه باید سلیقه‌ی اونها رو هم در نظر بگیری و یک مقدار کوتاه بیای. ممکن یک روز از چیزی عصبانی باشی و فلفل غذا رو زیاد کنی اما ممکنه دیگرونی که شعر تو رو می‌خونن از تند مزاجی تو خوششون نیاد. اینجور وقت ها یک کم سیب زمینی توی غذات بنداز. اگه باز هم تند بود باز سیب زمینی بنداز... فهمیدی؟ سیب زمینی!


 
باز آمدم چون عید نو
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، عاشقانه ، زندگی در غرب

هوالمحبوب
سلام یا سلام! می‌دانی که هر وقت با هوالمحبوب شروع می‌کنم یعنی می‌خواهم با نام بلند تو عشق بازی کنم. یعنی می‌خواهم عالم و آدم بدانند که در این خانه کسی هست که من شیدای اویم:

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه‌ی قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

این هم لطافتی دارد که یک ذره‌ی ناچیز می‌تواند لاف عشق‌بازی با خورشید را بزند. همین که می دانم تو هستی مرا می‌بینی صدایم را می‌شنوی وسلامم را جواب می‌دهی برایم کافی است. برای آن شب هم از تو متشکرم. شبی که در آن سرمای سوزان که دانه‌های برف مثل سوزن٬ در صورتم فرو می‌رفت و باد انگار می‌خواست مرا از زمین بکند٬ در آن خیابان خلوت به من نشان دادی که این جا چراغ‌ها همه سبزند ... مدتها بود اینقدر جنون نچشیده بودم.

مهربان! در این سال تازه اعتقادم را٬ خانواده‌ام را٬ دوستانم را و سرزمین عزیزم را از گزند روزگار در امان بدار.

----------------------------

خوش آمد گل

در میان تبریکهای سال نو که از دوستان عزیزم دریافت کردم غزلی بود که بسیار به دلم نشست گمان می‌کنم شاعر خوبش را بشناسم:

چراغ خانه را روشن کنید آواز بگذارید
کسی باید بیاید لای در را باز بگذارید...

خودم هم امسال به جای تصویر یک فایل صوتی برای دوستان فرستادم که غزلی بهاری بود از مولانا با صدای گرم یکی از بندگان خدا و نوای تار در زمینه:

غزل بهاری را از اینجا بشنوید. ظاهرا بعضی از دوستان را خوش آمده بود. این هم یک غزل دیگر برای تجدید ارادت: بی همگان به سر شود...

این هم سفره‌ی هفت سین امسال ما در واترآباد Thanks to Amin

Haft seen


 
مداری خارج از جوّ
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عاشقانه ، حسب حال

حضرت شمس العشق!

این روزها بیش از همیشه دلتنگ شمایم. انگار  این کمترین دیگر از چشمان ذره-بین شما افتاده. نه التفاتی می‌فرمایید نه یادی از او می‌کنید. در این سرزمین غربت و دلتنگی  او را به حال خود رها کرده‌اید. غرقش کرده‌اید در این روزمرگی ها و گرفتاریهای معمولی. کاش می‌دانستم کفران کدام نعمت مرا از چشم شما انداخته.

حضرت شمس العشق!

دیگر نه بر بام  می‌آیید نه از روزن جلوه می‌کنید. خیابان گردیهای زمستانی‌ام پشت چراغهای قرمز پایان می‌گیرد بی آنکه روشنای آن فانوس دریایی مرا صدا بزند. دیگر حتی در خواب هم بر من جلوه نمی‌کنید، روحم آنقدر سبک نیست که لااقل در خواب که زنجیرهای تعلق کمترند به گرد شما برسد. روزگاری بر محیط دایره راه می رفتم، حالا در مرکز دایره محاصره شده‌ام.
من فراموش شده‌ام! همیشه از این لحظه و از این نتیجه می‌ترسیدم. چشمانم که بینا نیست... لبهایم نیز از  ترنم نام شما تهی شده. اینجا بساط بی‌خبری پهن است. هر که می‌بینم از خودم بی خبرتر است. همه از من بدتر من از همه بدتر... خوابند و می‌خندند. در جهل مرکب‌اند و گمان می‌کنند که می‌دانند. مشتی خاکستر و سرب پاشیده‌اند بر این دلها. بفرمایید از چه کس سراغ شما را بگیرم؟  کجا می‌توان یافت هم‌باوری را؟ ... بینوایم گرچه دارم صد نوا.

حضرت شمس العشق!

با من، دل یکدله کنید. جامی بدهید و اگر نخوردم آنگه گله کنید. من که با این همه جهل و سرگشتگی و علامت سوال، نمی‌توانم نشانی از شما پیدا کنم. اصلا من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم؟ اشاره‌ای کنید که من ببینم. ندایی بدهید که من بشنوم. کاش می‌دانستم سمند تیزپای کدام طول موج نامیرا می‌تواند این فاصله‌ی نوری را طی کند؟ دستان پرجاذبه‌ی کدام میدان مغناطیسی می‌تواند شتابی به این الکترون ببخشد که به سرعت نور برسد؟ کدام زاویه٬ کدام سرعت اولیه می‌تواند این ماهواره‌ی بی تاب را از حصار جوّ -این جوّ بی‌خبری -خارج کند؟ این ماهواره مداری خارج از جوّ می‌خواهد که بر انحنای آن بچرخد و بچرخد.

حضرت شمس العشق!

تا کی به تمنای وصال تو یگانه... ؟

 


 
زیر پل سید خندان (۱)
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۸ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، انسان

شاپور راننده‌ی یکی از خطی‌های آزادی-سیدخندان بود. چهارشانه بود. قد بلندی داشت حدود ۹۰/۱ . موهایش جوگندمی بود. اخمو بود. یک کلمه هم با مسافر حرف نمی‌زد. حتی نوار غیر مجاز هم نمی‌گذاشت! اما من همیشه دوست داشتم سوار ماشینش بشوم. لامصب عجب دست فرمونی داشت. توی اون آهن‌آباد٬ توی اون ترافیک پوچ و مسخره‌ی رسالت و همت ده دقیقه زودتر از خطی‌های دیگر به مقصد می‌رسید. یک روز دانشگاه کار داشتم. زودتر از همیشه از شرکت زدم بیرون.

وقتی به پل سید خندان رسیدم. دیدم اول خط آزادی حسابی شلوغ شده. معلوم بود دعوا شده. پسر جوانی می‌خواست مسافر بزنه اون هم با سواری شخصی‌اش. راننده‌ها که بیشترشون پیرمرد بازنشسته بودند داشتند بهش بد و بیراه می‌گفتند اما اون جوون گوشش بدهکار نبود. یکدفعه سر و کله‌ی شاپور پیدا شد. سیگاری به دست چپش گرفته بود. رفت در سمت راننده‌ رو باز کرد جوون را با دست راستش کشید بیرون. جوون شروع کرد به دست و پا زدن اما هر کاری می‌کرد نمی‌تونست آسیبی به شاپور برسونه. دست شاپور بلندتر از لنگ و لگدهای کوتاه جوون بود. شاپور با دست چپش سیگار رو نزدیک دهنش آورد و پکی به اون زد. بعد با اون یکی دستش ژاکت جگری رنگی رو که تن اون جوون بود از تنش در آورد و کشید روی سرش. (به یاد صحنه‌ی آخر نبرد پدر جان و داروغه در کارتون رابین هود افتاده بودم.) آخرش هم با یک حرکت سریع جوون رو هل داد و انداخت روی زمین.

جوون در حالیکه نیم خیز عقب عقب می‌رفت فحشهای ناموسی می‌داد. شاپور با دست چپش سیگار رو نزدیک دهنش آورد و پک آخر رو زد. بعد هم ته سیگارش رو انداخت دور.


 
نامه‌ای به دوست (۲)
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، عاشقانه

... و اگر دیر به دیر می‌نویسم مرا ببخش که این روزها هنگام درو آمده و یادم از کِشته‌ی خویش ... نسیم ورق خوردن عمر را صریح‌تر از همیشه حس می‌کنم و بیم آن دارم که این نسیم ِ هنوز دلنواز، طوفانی شود و بنیادم ببرد ... غفلت برجای ماندگان و غبطه‌ی پیش افتادگان مرا آواز می‌دهد که باید دو چندان بجنبم که از قافله‌ی تقویم عقب نمانم.

راضی‌ام از این روزهای گرفتار٬ که لااقل احساس بیهودگی نمی‌کنم و امانتی را که در صبح ازل از سر ناچاری بر شانه‌ام نهادند لنگ لنگان به منزل می‌رسانم

و اگر دیر به دیر می‌نویسی آرزده نیستم که این جهان کوه است و فعل ما، ندا! و آرزویم این است که سربلند باشی ودر لابلای گرفتاریهایت یادی از این پرنده کنی که پنج سال است آشیانش را گم کرده و دنبال نشانه‌ای می‌کردد ... یا لااقل شانه‌ای برای شبهایی که از خستگی خوابش نمی‌برد.

گاهی کژتابی روزگار، مرا به این نتیجه می‌رساند که تاریخ مصرف حرفهایم و بلانسبت شما شعرهایم تمام شده ... نه شوقی دارم برای انتشارشان و نه گوشی می‌بینم برای شنیدن‌شان. از خودم می‌پرسم قرار است کدام درد لاعلاج به کیمیای این سروده‌ها درمان شود و کدام گره ناگشوده باز، ... از طرفی دنیای هنر، دنیای حبّ و بغض‌ها و کینه‌ها و علاقه‌های افراطی است با خودم می‌گویم حالا که دوستی ندارم چرا باید دشمن برای خودم بسازم.

با این همه گاهی در این صحرای سرد و تاریک، قبسی می‌درخشد و مسیحانفسی در این کالبد نیم مرده می‌دمد، نامه‌ای می‌رسد و نشانه‌ای می‌آورد:

نوشته بود که یک سال قبل شعر «شق‌القمر» را در این دنیای مجازی (یا بهتر بگویم بهشت مجازی) خوانده بود و تا نماز بامداد گریسته بود. نامه‌اش را بدون هیچ تعارف مصنوعی و حاتم‌بخشی القاب رایگان به پایان رسانده بود و فقط شماره‌ی دانشجویی‌اش را نوشته بود، که استعاره‌ای بود به وسعت یک دنیا. به یاد دوست زود رنج دیگری افتادم که همیشه اصرار داشت در پایین نامه‌اش بنویسد شاگرد قدیمی شما اما شاگردی را در همان «قدیم» فراموش کرده بود.

دوست دیگری نوشته‌ای بود که با خاطره‌ی دیدار آن استاد در قم (که نامش به ژرفای وجودش بود) و شعری که در متن آن آمده بود پرواز کرده به آسمانی دیگر ...

خدا رحمت کند منوچهر نوذری را، جزیی از خاطرات کودکی و نوجوانی ما بود. یک بار در «صبح جمعه با شما» این شعر را می‌خواند:

ز حق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی
چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی

حالا ظاهرا خداوند توفیق هوایی کردن خلق را به ما داده...

(و خدا رحمت کند کشتگان سقوط آن هوایپمای فرسوده را. دریغا که در این دیار جان چه بی ارزش است)


 
مردی از عشق‌آباد
ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عرفان ، حسب حال ، شعر خودم

 دلتنگی من با دلتنگی آدمهای دیگر فرق می‌کند. آدمهای دیگر در یک روز٬ یک ساعت یا یک لحظه به یاد خاطره‌ای می‌افتند و دلتنگ می‌شوند اما دلتنگی من ابدی است، همیشگی است، ذره ذره در وجودم جمع می‌شود تا عاقبت مرا تسخیر می‌کند، آن وقت دیگر هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. روزهایم عذاب آور می‌شوند، تنها سفر می‌تواند مرا نجات بدهد این هوای شرجی را فقط نسیم سفر می‌تواند ورق بزند... یک‌بار در اهواز بودم که همینطور شدم. دیدم سفر دارد مرا صدا می‌زند. تشنه بودم تشنه‌ی دیدن یک آدم بزرگ که در دوروبرم پیدا نمی‌شد. تنها کسی که می‌توانست روح تنهای الفت نگرفته‌ی مرا سیراب کند، اقیانوسی بود که در یکی از کوچه‌های خلوت قم زندگی می‌کرد. بار سفر را بستم٬ رفتم تهران، یکی از دوستان خوبم را که زنجیرهای کمتری داشت صدا زدم و با هم پرواز کردیم به قم. هوا گرم بود.


استاد که عبایی روی دوشش انداخته بود٬ خودش در را برایمان باز کرد. می‌دانستم کمر درد شدیدی دارد طوری‌که دکتر او را از تحقیق و پشت میز نشستن منع کرده بود. رایانه‌ای خریده بود تا همینطور که روی زمین دراز کشیده نتایج تحقیقات و ثمرات اندیشه‌های نابش را تایپ کند. ما را به زیرزمین خانه که در حقیقت دفتر کارش بود و دورتا دور آنجا پر از کتاب بود٬ برد ... این آدم دوره‌ی دکترایش را بخاطر اختلافی که با استادان مدرک دار پیدا کرد رها کرد... می‌گفتند حتی مدرک فوق لیسانسش را هم از دانشگاه تهران تحویل نگرفت که اساسا اعتقادی به این کاغذ پاره‌ها نداشت.

با آن همه دردی که داشت، لبخند از صورتش محو نمی شد. اجازه گرفتم و  شعری را که نذر سلامتی ایشان کرده بودم برایشان خواندم:

صدای شعله ها را در گلستانی که می‌بینم
و ابراهیم را در آتشستانی که می‌بینم

تا رسیدم به بیت آخر:

خدا را حاجتی دارم برایم شمع روشن کن
چه نورانی است این شام غریبانی که می‌بینم

استاد خواست که این بیت را دوباره بخوانم. بعد با صدای خوشش این بیت را که از بر شده بود٬ خواند... به یاد اولین دیدارمان افتادم: سال ۷۹ بود...شیراز... استاد٬ با لباس معمولی آمده بود و من تا دوسال بعد که یکی از داستان نویسان مشهور کشور برایم تعریف کرد ندانستم که استاد مجتهد بود و به قول برخی آیت‌ا... بود و درس خارج هم می‌داد.

آیت‌اللهی که دیوان حافظ همیشه در جیبش بود و بیشتر گوشه‌های آوازی را می‌دانست. صدایش مرا پر داد به خاطره‌ی شیرین آن نیمه شب که با هم به زیارت آرامگاه حافظ رفتیم... و آن اتفاقها که در حافظیه رخ داد که برای برخی از دوستان نزدیک گفته‌ام... آشوبی که مرا از شهر آتش به آن جزیره‌ی آرامش کشانیده بود، دیگر فروکش کرده بود ... من حالا آرامتر شده بودم اما دلم می‌خواست باز هم شعر بخوانم... استاد خواست که شعر دیگری بخوانم و من همه‌ی دلتنگی ها را در غزلی خلاصه کردم:

خیالم را پریشان کرد در غربت دویدن‌ها
برای لقمه‌نانی منت مردم کشیدن‌ها
گلی در این بیابان هرچه می گردم نمی‌بینم
بهاران را ز یادم برد این پاییز دیدن ها
به دیوار قفس دل بسته‌ام از بس که تنهایم
مرا افسوس بالی نیست در فصل پریدن ها

صلاح نبود بیش از این مزاحم استاد باشیم... خداحافظی کردیم و برگشتیم به تهران.

اینجا در این فضای دوبعدی٬ در این عقل آباد٬ چقدر جای آدمی مثل او خالی است


 
در آسمان اروپا
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شعر خودم ، ایران ، حسب حال

این دل شوریده نتوانست یک سال هم در سرزمین برف بماند و پس از ۳۵۰ روز دوباره  به جایی برگشت که همیشه دلش آنجا بود. یک ماه اقامت من در ایران پر از سفر و دیدار بود. در این مدت نزدیک به ۱۰۰۰۰ کیلومتر جابجا شدم: قطر ایران را طی کردم از آبادان تا مشهد ... از دریای خزر تا خلیج فارس... از حمام فین تا باغ ارم ... از کلاردشت تا کمپلو!
و بسیاری از دوستان و استادانم را ملاقات کردم و آدمهای دیگری را که فکر نمی‌کردم ... از سیگارفروش قدیمی محل که یک روز دکه‌ی کوچکش را دزدیدند و بی‌کار شد تا نایب رییس مجلس... از معلم شیمی آلی‌ام که عاشق ادبیات بود و باعث شد شیمی را که از آن  متنفر بودم بالای ۹۰ بزنم تا رییس IEEE ...

----------------------------------------------------

۰سفر به ایران هم با همه‌ی شیرینی‌هایش تمام شد و دوباره به اینجا آمده‌ام. اما این بار دیگر احساس غریبی نمی‌کنم حتی یک جورهایی دلم برای اینجا تنگ شده بود. به محض خروج از فرودگاه تورنتو٬ باران آغاز شد و هنوز هم تند و یکریز می‌بارد و مرا شاد می‌کند...


پارسال که از ایران می‌آمدم همدمم در طول سفر مثنوی شریف بود و امسال : یک عاشقانه‌ی آرام (اثر نادر ابراهیمی). ۳۰ صفحه از کتاب را خوانده بودم که هواپیما وارد آسمان اروپا شد. حال و هوای کتاب مرا به شعر آورد آن هم پس از چند ماه...
هر بیت این شعر را هنگام عبور از آسمان یک شهر سرودم: براتیسلاوا٬ وین٬ هامبورگ ... تا لندن

گاهی خیال می‌کنم آنها را ...
شبهای عاشقانه‌ی تنها را
مهتاب نرم و دامن کوهستان
آوازهای ساده و زیبا را
دستی که دور می‌کند از جانم
غمهای بی کرانه‌ی دنیا را

ترکیب چشم کیست که پر کرده‌ست
اجزای آسمان اروپا را ؟

این روزها به حادثه محتاجم
تا بشکنم قبیله‌ی سرما را
پیوسته با امید بهاری نو
تکرار می‌کنم شب یلدا را
شاید بهار تازه کند در من
آن روزهای رفته به یغما را !!

 


 
عصر یک روز تعطیل
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، حسب حال

 امروز هوا ابری و کمی شرجی است. صدای چهچه پرنده‌ها عاقبت مرا به بیرون کشاند. صندلی‌ام را توی حیاط گذاشتم٬ چای زعفرانی دم کردم و رایانه‌ی دستی را آوردم تا هم کارم را بکنم و هم از این هوا و فضا لذت ببرم. آفتاب و ابر به تناوب جایشان را عوض می‌کنند. گهگاه نسیمی می‌وزد و هوا را ورق می‌زند و اگر صدای ماشین چمن زنی همسایه نبود دیگر همه چیز کامل بود.

دیشب که از خانه‌ی دوستی بر می‌گشتم رایحه‌ی سحرآمیز درختی مرا متوقف کرد. انگار همه‌ی خاطرات شیرین مرا از شاخه‌های آن درخت آویخته بودند. موج دریای تنهایی، مرا از خود بیخود کرد و به خود آورد. دیدم انگار مدتی است خودم را فراموش کرده‌ام. چند وقتی است تقویم ها بیرحمانه تر ورق می‌خورند٬ روزهایم تندتر شب می‌شوند٬ شبهایم زودتر صبح٬ هنوز دوشنبه نیامده شنبه می‌شود. روزها و هفته‌ها و ماهها مثل دوچرخه‌ای که توی سرازیری افتاده بدون رکاب زدن پیش می‌روند و من مثل روستایی مبهوتی که به نیویورک آمده سر جایم ایستاده‌ام تا سرنوشت بگذرد و روزها سپری شوند. (وای! جانم! این پرنده که احتمالا عاشق است چه زیبا می‌خواند! پرهای نارنجی رنگی دارد نمی‌تواند فاخته باشد.) زندگی راحت و بی دردسر اینجا آدم را تنبل می‌کند. اوایل فکر می‌کردم می‌توانم از این آرامش و دسترسی برای پیشبرد کارهای دیگرم استفاده کنم. سراغ موسیقی بروم٬ سراغ نوشتن٬ سراغ آدمها و فرهنگهای دیگر و از همه مهمتر فکر کردن. اینجا یک دنیا موضوع برای فکر کردن هست: چرا اینها این چنین‌اند و ما آن چنان؟ رابطه‌ی دین با زمان چگونه است؟ آزادی چیست؟ ... اما من دچار انقباض زمان شده‌ام و این درد را با تئوری نسبیت اینشتاین هم که به تازگی صدساله شده نمی‌توان توجیه کرد. البته این روزها به جای همه‌ی کارهایی که نمی‌کنم ورزش می‌کنم و حداقل یکی از عیبهای همیشگی‌ام را برطرف کرده‌ام.


 
دیدار با دکتر اسلامی ندوشن و ...
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، فیلم ، دکتر ندوشن ، سفرنامه

اینقدر حرف برای گفتن دارم که نمی‌دانم از کدامشان شروع کنم؟! من این مطلب را دارم به مرور تکمیل می‌کنم پس لطفا باز هم سر بزنید.

۱- دفاعسعید : سعید یکی از دوستان بسیار خوبی است که در این گوشه‌ی عالم با او آشنا شدم و برایش احترام بسیاری قایلم طوری که او را یکی از گنجهای اینجا می‌دانم. سعید از بچه‌های المپیادی علامه حلی بوده که مکانیک شریف خوانده و بعد برای ادامه تحصیل به اینجا آمده که در اینجا هم بسیار موفق و پرثمر بوده. حالا که به سلامتی دکتر شده و شاید به زودی در یکی از دانشگاههای مطرح کانادا مشغول شود٬ احتمال جدایی از او دوستانش را غمگین کرده است. ما هفته‌ای یکی دو بار همدیگر را می‌بینیم و درباره‌ی مسایل مورد علاقه بحث می‌کنیم. سعید بسیار مستدل سخن می‌گوید و همواره سعی دارد گفتارش را برشالوده‌ی منطق استوار کند. لحن صدایش بسیار دلنشین است و هیچ وقت صدایش را بالا نمی‌برد. برای مخاطب احترام فراوانی قایل است و هرگاه بخواهد به گفتار دیگری اعتراض کند آنقدر دوستانه و راحت نظرش را بیان می‌کند که اندک رنجشی هم پیش نمی‌آید. برای او در هرکجای این کره‌ی خاکی که باشد بهروزی آرزومندم.


۲- در گذشت پاپ:در هفته‌ی گذشته جناب پاپ ژان پل دوم به رحمت خدا رفت. در دنیایی که رفته رفته از معنویت تهی می‌شود فقدان رهبرانی مذهبی مثل پاپ که زندگی خود را وقف مردم و خدا کرده‌اند بسیار اندوهناک است. همین که در کشوری مثل کوبا سه روز عزای عمومی اعلام می‌شود یا رییسان جمهوری ایران٬ آمریکا و اسراییل هر سه در مراسم خاکسپاری او شرکت می‌کنند٬ گوشه‌ای از عظمت مقام ایشان را بیان می‌کند. روزى که شارون جنایتکار شروع کرد به کشیدن دیوار در بیت‌المقدس٫ پاپ گفت: دنیاى ما پل مى خواهد نه دیوار.

۳- دو فیلم قابل توجه:در هفته‌ی گذشته دو فیلم قابل اعتنا دیدم . یکی انیمیشن (پویا نمایی) Incredibles که اگر یادتان باشد امسال اسکار گرفت و دیگری فیلمTerminal به کارگردانی استاد اسپیلبرگ و با بازی چشمگیر تام هنکس.

ترمینال داستان مسافری است به نام ویکتور نورسکی که از کشوری خیالی -به نام کراکوژیا- برای دیدن شخصی در نیویورک به آمریکا می‌آید و درست در لحظاتی که او سوار هواپیما بوده در کشورش کودتا می‌شود. در فرودگاه نیویورک به او می‌گویند نه اجازه‌ی ورود به خاک آمریکا را دارد و نه اجازه‌ی بازگشت به سرزمین خود و باید در فرودگاه بماند. او که یک کلمه انگلیسی هم بلد نیست چند روز طول می‌کشد تا دوزاریش بیفتد. مابقی فیلم به تلاش ویکتور برای سیرکردن خودش٬ دوستی او با کارگران فرودگاه که هرکدامشان از یک جای دنیا آمده‌اند٬ درگیریهای او با رییس اداره مهاجرت و رابطه‌ی عاشقانه‌ی او با یک مهماندار می‌پردازد... فیلم نوعی اعتراض به بوروکراسی حاکم در آمریکاست. مثلا در گوشه‌ای از فیلم ژتونهای غذای ویکتور روی زمین می‌افتد و گوپتا رفتگر هندی فرودگاه آنها را داخل سطل می‌اندازد. ویکتور دنبال گوپتا می‌رود تا ژتونها را از توی سطل بردارد. گوپتا مانع می‌شود و می‌گوید شما بدون قرار قبلی نمی‌توانید به آشغالها دست بزنید و در مقابل اصرار ویکتور به او قرار ملاقاتی برای ساعت ۹:۳۰ روز سه شنبه می‌دهد تا داخل سطل آشغال را نگاه کند.

 ۴- دیدار با استاد اسلامی ندوشن: ۱۲ یا ۱۳ سالم بود که کتاب زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه به دستم رسید. آن سالها تحت تاثیر پدرم علاقه‌ی شدیدی به شاهنامه‌ی فردوسی داشتم و خواندن این کتاب که اثر دکتر محمد علی اسلامی ندوشن بود دید عمیق‌تری به من داد. فهمیدم که شاهنامه فقط حماسه نیست بلکه سرشار از حکمت و اندیشه است. حالا که سن من دوبرابر شده و استاد هم به مرز ۸۰ سالگی رسیده خبردار شدم که ایشان٬ بیست روز پیش به دعوت کانون ایرانیان تورنتو به کانادا آمده. دوستان موقعیت شناس ما از ایشان دعوت کردند که سری هم به واترلو بزنند و برای ایرانیان اینجا هم سخنرانی کنند که ایشان بزرگوارانه پذیرفتند. قبل از سخنرانی فرصتی فراهم شد که همراه ایشان به روستای سنت ژاکوب بروم.

در بدو ورود من به ماشین٬ یکی از دوستان مرا به استاد معرفی کرد و مختصری از سوابق علمی بنده را ذکر کرد. استاد هم لطف کردند و از رشته و مقطع من پرسیدند. در پایان دوست من گفت که ایشان شعر هم می‌گویند. استاد گفت آقا ایرانی‌ها همگی شعر می‌گویند. من ساکت شدم! مدتی بعد یکی دیگر از دوستان که از ساعتی قبل با دکتر بود و موقع آمدن من حضور نداشت وارد شد و دوباره مرا معرفی کرد و در پایان گفت که ایشان شعر هم می‌گویند. استاد مرا به نام صدا زد و گفت: آقای ... اینجا به شما پول می‌دهند که دکترای برق بگیری یا شعر بگویی!!

اما دلیل رفتن به روستای سنت ژاکوب این بود که استاد دوست داشتند منونایت ها را ببینند. منونایتها فرقه‌ای مسیحی هستند که در قرن ۱۹ به کانادا مهاجرت کردند. آنها لباسهای مخصوصی می‌پوشند٬ زندگی بسیار ابتدایی دارند، کشاورزی می‌کنند و با اسب و درشکه جابجا می‌شوند! استاد که یکی از خدمات مهم او احیای سنت سفرنامه نویسی (و زندگینامه نویسی) است و تا به حال به دهها کشور دنیا سفر کرده٬ جیبش پر از کاغذ یادداشت بود و تا نکته‌ی جالبی می‌دید یا می‌شنید قلمش را بر می‌داشت و ثبت می‌کرد. در جاده که بودیم می‌گفت طبیعت اینجا بسیار شبیه سوئد است...

موضوع سخنرانی استاد در دانشگاه این بود که ایران چه پیامی برای جهان می‌تواند داشته باشد. در حقیقت بیشتر صحبت ایشان درباره‌ی فرازهای برجسته در تاریخ ایران زمین بود... این هم عکسی که با استاد در محوطه‌ی دانشگاه گرفتم


 
خوابهای طلایی
ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حسب حال

نزدیک صبح خواب دیدم استاد بسیار معروفی به خانه‌ی ما آمده بود. یکی از دوستان قدیمی من هم کنارش بود که در عالم خواب پسر استاد شده بود. از یک طرف باید وسایل پذیرایی را فراهم می‌کردم اما از طرف دیگر دلم می‌خواست بیشتر در محضر استاد باشم. ترجیح دادم از جایم تکان نخورم! از استاد پرسیدم چه یادگاری برای ما آورده‌اید؟ پوشه‌ای را که در دستش بود باز کرد. غزلی را که با خط نستعلیق روی کاغذ معمولی نوشته شده بود بیرون آورد و به من نشان داد. مصراع اول شعر را توانستم بخوانم:

ز یار٬ یار بخواه و به غیر یار مخواه

در همین موقع ساعت شروع به زنگ زدن کرد. از خواب پریدم در حالیکه داشتم آن شعر را زمزمه می‌کردم. شعر به نظرم بسیار آشنا می‌آمد به سبک غزلهای مولانا بود. رایانه را روشن کردم و در دیوان شمس به جستجو پرداختم. اثری از این شعر پیدا نکردم . بعد در Google فارسی به جستجو پرداختم باز هم چیزی پیدا نکردم. هنوز در فکر ادامه‌ی این شعر پر مغزم... کاش ساعت دیرتر زنگ زده بود...

ز یار٬ یار بخواه و به غیر یار مخواه


 
با کاروان ناز
ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، زندگی در غرب

بیشتر برفها آب شده‌اند. هوا این هفته بارانی است و دمای هوا از زیر زنجیر صفر آزاد شده است. چمنها که آفتاب به پوستشان خورده کم کمک سبز رنگ می‌شوند. درختان هنوز تهیدست و بی‌برگند اما جوانه‌هایی که یکروز به گل خواهند نشست از دنیای تاریک خاک به سوی روشنی سرک کشیده‌اند. صبحها صدای چهچه پرندگان حتی از پشت پنجره‌ی دو جداره‌ی اتاق به گوش می‌رسد. بهار با کاروان ناز از راه می‌رسد.


شنیده بودم که بهار اینجا دو ماه دیرتر از ایران عزیز آغاز می‌شود٬ اما انگار امسال بهار برای آمدن بی‌تابی می‌کند. دوستانی که چند زمستان را در سرزمین برف (یا به قول میرزا رضای ثامنی Snow-land ) بوده‌اند می‌گویند زمستان امسال بسیار مهربان بوده سنگین آمده و سبک رفته. زمستان طولانی که باشد آدم افسرده می‌شود. مجبوری بیشتر وقتت را در این اتاق بیصدای بی‌دریچه بگذرانی. اینجا مثل شیراز نیست که انبوه درختان همیشه سبز سرو و نارنج حتی زمستان را هم به رنگ بهاری بیارایند. حال و هوای گلگشت و تفرج هم که نیست اگر هم باشد سرمای هوا نا امیدت می‌کند. هوا که گرمتر بشود حداقل فرصتی برای پیاده‌روی و قدم زدن زیر آسمان خدا فراهم می‌شود آن وقت می‌توانی با خودت خلوت کنی و انبوه شعرهای ناتمامی را که از زمستان به یادگار مانده‌اند زمزمه کنی:
پری گشود و هوا را به یاد ما آورد
شکسته بالی ما را به یاد ما آورد...

***
در خواب دیدمت چه فریبا! چه نازنین!
خورشید خنده‌های تو تابید بر زمین...


ماههای آخری که در ایران بودم بیشتر وقتم در سفرهای بی‌پایان اداری و پرسه زدن در راهروهای بی‌معرفت می‌گذشت. آنقدر اذیت شدم که رفتن از آن مرز پرگهر برایم آرزو شده بود اما در کنار این سفرهای فرساینده گاهی فرصتی برای دیدار دوستان یکدل مهیا می‌شد. یکی را در متروی میرداماد می‌دیدی یکی را در شاه‌ عبدالعظیم یکی را در رستوران کوهپایه‌ی دربند یکی را در جنگل تلار  (راستی عادل جان چند شب پیش خوابت را دیدم٬ عجب خواب شیرینی بود به قول مولوی:
خوابی دیدم دوش و فراموشم شد
این می‌دانم که مست برخاسته‌ام
)... خلاصه به سفر عادت کرده بودم. حالا غربت دارد مرا به ترک عادت وا می‌دارد. شاید هم باید سفر دیگری را آغاز کنم٬ سفر به دنیای درون ؟!


 
بهار دلکش رسید و دل ...
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۳٠ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب ، بیدل دهلوی ، عرفان

این روزها دور از خانواده و دوستان حال و هوای نوروز نداشتم. از یک طرف رفقا یک هفته است  که به آمریکا رفته‌اند و من تنها هستم. از طرف دیگر در سرزمین برف٬ هوا هنوز سرد است و گاه گاه برف می‌بارد٬ به قول خودم:


من یخ زده‌ام در این زمستان
در شهر شما دو آفتاب است!


علی٬ یکی از دوستانم که او هم تنها بود٬ دیروز سراغم آمد . دیشب بعد از استخر و واترپلو٬ گیر داد که برویم ماهی سفید بخریم. ساعت ۱۱ شب بالاخره ماهی سفید را در فروشگاه Sobey's  صید کردیم. علی ماهی ها را سرخ کرد. من هم سبزی پلو و ژله درست کردم که به تصدیق اکثر حاضران دستپخت ما بسیار خوشمزه شده بود. بعد هم هفت تا سین جور کردیم و خوابیدیم. سال تحویل به وقت اینجا ۷:۳۳ دقیقه بامداد بود . خوشبختانه تلویزیون تورنتو یک برنامه زنده فارسی داشت. عمو نوروز و حاجی فیروز و سفره‌ی هفت سین هم داشتند٬ توی سفره قرآن هم گذاشته بودند... ما هم سالمان را با دعا و فال حافظ شروع کردیم. علی که از من بزرگتر است مرا غافلگیر کرد و به من هدیه‌ی قشنگی داد.
یک شعر تازه گفته‌ام اما می‌ترسم دلتان بگیرد به جای آن چند بیت از مولانا بیدل انتخاب کرده‌ام:

ای بهار جلوه! بس کن! کز خجالت بارها
در عرق شستند خوبان رنگ از رخسارها
می‌شود محو از فروغ آفتاب جلوه‌ات
عکس در آیینه همچون سایه در دیوارها
شوق دل وامانده‌ی پست و بلند دهر نیست
ناله ی فرهاد بیرون است از کهسارها
اهل مشرب از زبان طعن مردم غافل است
دامن صحرا چه غم دارد ز زخم خارها


 در نگاه بیدل عالم بوستان تجلی و گلزار جلوه‌ی خداست و این جلوه ها مثل بهار تازه و نو به نو است. آنقدر زیبا که زیبارویان را خجالت زده می‌کند تا آنجا که عرق شرم همه‌ی آرایشها و رنگ و لعابهایشان را پاک می‌کند. اگر اهل تفکر باشیم جان ناتوان ما تحمل این همه زیبایی را ندارد. این جلوه ها آنقدر واضح و آشکار است که مانند نور آفتاب سایه را محو می‌کند. اصولا همه شاعرانی که اهل تفکر بوده‌اند با الهام از بهار مضامین تازه‌ای خلق کرده‌اند.

برای همه‌ی دوستانم : دوستانی که از آنان دورم اما یاد و خاطره‌ی آنها همواره با من است و دوستان مهربانی که خداوند در اینجا در این گوشه‌ی دنج عالم نصیبم کرد سالی پر از پیشرفت و معرفت آرزومندم.

گرچه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد


 
فلسفه‌ی ادامه تحصیل (۱)
ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: ادامه تحصیل ، حسب حال
بدون تردید یکی از مهمترین مسایلی که ذهن جوانان ایرانی را به خود مشغول کرده موضوع ادامه تحصیل است. از یک طرف حق تحصیل یکی از حقوق اولیه‌ی هر انسان است و حکومتها موظفند شرایط ادامه‌ی تحصیل را برای هر علاقه مند مستعد فراهم کنند، یعنی همین که یک نفر دوست داشته باشد درس بخواند و حداقل شرایط لازم را داشته باشد ولو که هیچ آهی در بساط نداشته باشد باید زمینه برای ادامه تحصیل او فراهم باشد. این موضوع به معنای نفی رقابت نیست و منظور این نیست که مثلا چون همه دوست دارند در فلان دانشگاه صنعتی درس بخوانند پس دولت باید  ظرفیت ورودی آن دانشگاه را از هزار نفر به یک میلیون نفر افزایش دهد، بلکه باید دانشگاههای کافی در سطح کشور وجود داشته باشد و هیچ لزومی هم ندارد که همه ی آنها دولتی باشند.

اما اگر واقع بینانه نگاه کنیم٬ می‌بینیم دلایل بسیاری از جوانان برای ادامه تحصیل چیزهایی غیر از علاقه است، دلایلی مثل :

فشار خانواده و محیط

درآمد بیشتر

شخصیت اجتماعی بالاتر

بی هدفی در زندگی

نرفتن به سربازی

 

شاید برای تحصیل تا مقطع کارشناسی بازهم بتوان توجیهات فوق را پذیرفت اما وقتی می بینیم این روزها برای آزمون دکترا هم کلاسهای آمادگی کنکور راه افتاده و تعداد متقاضیان روز به روز در حال افزایش است متوجه می‌شویم که دست کم یک جای کار می‌لنگد. حالا چند تا از دلیلهای مرسوم برای ادامه تحصیل تا مقطع دکتری را با هم بررسی می‌کنیم :

 

•           می خواهم دکترا بگیرم تا استاد دانشگاه شوم:

 

در ذهن خیلی از جوانان با پرستیژترین شغل استادی دانشگاه است. بسیاری خیال می‌کنند همین که یک مدرک دکتری داشته باشند دیگر استاد خواهند شد، در حالیکه اینطور نیست٬ استادی شغل بسیار سختی است و ویژگیهای خاصی نیاز دارد. باید جذاب باشید، خوب صحبت کنید، بتوانید مسایل پیچیده را به زبان بسیار ساده بیان کنید، تحمل بسیار زیادی داشته باشید و از برخوردهای دانشجویانتان آزرده نشوید، باید مدام به روز باشید شبها تا دیر وقت بیدار بمانید و حتی روزهای تعطیل هم کار کنید. شما وقتی یک شغل اداری داشته باشید حداکثر ۴۸ ساعت در هفته کار می‌کنید و ۵/۲ روز در ماه مرخصی دارید، اما یک استاد وقتی به خانه می آید تازه کارش شروع می شود. باید کتابها را ورق بزند، جزوه هایش را مرور کند گزارشهای دانشجویانش را بخواند. استاد من در فلان دانشگاه صنعتی شبها فقط ۵ ساعت می خوابید، استاد من در اینجای دنیا هم یک لحظه بیکار نیست و مدام جلسه دارد، خود من وقتی تدریس می کردم بیشتر از ۶ ساعت نمی‌خوابیدم، خدا می داند روزهای شنبه که ۳ کلاس پشت سرهم داشتم حتی برای ناهار خوردن فرصت نداشتم ساعت ۲ تا ۴ که کلاس الکترونیک ۳ داشتم دیگر توانی برایم باقی نمی‌ماند اینقدر دستهایم خسته بودند که تخته پاک کن مثل یک وزنه‌ی ۵۰ کیلویی برایم سنگینی می‌کرد.

البته اینها که گفتم برای کسی است که می‌خواهد استاد خوبی باشد و کارش را درست انجام دهد. شما به دوروبرتان نگاه نکنید به هرحال در هر طایفه ای آدمهای نااهل وجود دارند!

 

•           می خواهم در کوتاهترین زمان دکترا بگیرم .

 

خیلی ها مثل یک تراکتور سرشان را پایین می‌اندازند و تمام مقاطع تحصیلی را پشت سر هم طی می‌کنند. البته ازآدمهای بسیار باهوش و  مساله‌ی مزخرف سربازی که بگذریم (که امیدوارم یک روز یک آدم عاقل در ایران پیدا بشود و پسرهای بیچاره را از شر سربازی راحت کند)  کسانی که در میان تحصیلشان وقفه ای ایجاد می‌کنند و در آن مدت مشغول کار می‌شوند در مقاطع بالاتر موفق ترند چون دید عملی دارند و مشکلات کار را بهتر درک می‌کنند. از طرف دیگر همه‌ی زندگی درس نیست. آدم گاهی باید دنبال کشف و تربیت خودش باشد وارد جامعه بشود با مشکلات دست و پنجه نرم کند و پولاد وجودش را در کشاکش دهر آبدیده کند. شما هم حتما مثل من آدمهایی را دیده‌اید که مدرک دکترا دارند اما یک ذره انسانیت ندارند. خیلی از اینها که بعضا آدمهای باهوشی هم هستند در دوران جوانی که زمان شکل گیری شخصیت انسان است ته یک آزمایشگاه مشغول حمالی برای پیشرفت علم بوده‌اند و همه‌ی آرزویشان این بوده که یکی دو مقاله بیشتر چاپ کنند. انگار که در تمامی عالم خبری نیست جز یک مشت ورق پاره که به اسم ژورنال و Transaction  به هم چسبانده‌اند و از هر صد مقاله ای که در آن چاپ می‌شود۹۷ تایش چیز تازه ای ندارد و کپی برداری از کارهای دیگران است...


 
دوباره آبشار نیاگارا
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، حسب حال

 

روز یکشنبه برای دومین بار به زیارت آبشار بزرگ رفتم . این بار با چند نفر از دوستان نزدیکم. آخر هفته هوا بسیار خوب شد آفتاب دلنوازی بیرون آمد و دمای هوا چند درجه بالای صفر رفت. تصمیم گرفتیم دم را غنیمت بشمریم و راه بیفتیم. در طول مسیر، به خصوص در اطراف شهر همیلتون و ساحل دریاچه ی انتاریو مه سنگینی سایه انداخته بود. حتی شبحی از دریاچه را هم نتوانستیم ببینیم. دل نگران بودم که نکند آبشار هم از من رخ بپوشاند.  اما آبشار مهربانتر از آن بود که زایری آرزومند را ناامید و دست خالی برگرداند. بقایای برفی سنگین در حوالی آبشار به چشم می خورد. قندیلهای آویزان و جزایر برفپوش زمستان آبشار را دیدنی کرده بودند. در خلوت اطراف آبشار فرصتی شد که بیش از سی و پنج سال عبادت کنم... پرنده از وقتی که از قفس رها شده تا امروز یک چند با خستگی قفس درگیر بوده و مدتی هم با شوق رهایی سرگرم. پرنده حالا باید به فردا و فرداها و آسمان و آسمانها فکر کند.

گل گلدون من شکسته در باد

تو بیا تا دلم نکرده فریاد...

 

  (فرهاد شیبانی)

 

 

این هم یکی دیگر از زیبایی های زمستان در سرزمین برف

 


 
امروز من دایی شدم!
ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، شعر معاصر ، حسین منزوی

امروز ۲۷ام ماه قشنگ دی من دایی شدم! آدم وقتی خوشحال است دوست دارد شادی‌اش را با همه‌ی دنیا قسمت کند. خیلی دلم می‌خواست الان در شیراز بودم تا غزل خانم کوچولو را ببینم. بالاخره هر کس تقدیری دارد ... خدارا شکر مادر و فرزند هردو سالمند.

یکی از شعرهای استاد حسین منزوی را به غزل تقدیم می‌کنم که انگار حرف دل من است:

قند عسل من٬ غزل من٬ گل نازم!

کوته شده‌ی رشته‌ی امید درازم

خرٌم شده اکنون چمن دیگری از تو

 ای ابر نباریده به صحرای نیازم

با روی تو عالم همه سجاده‌ی عشق است

آه ای دهن کوچک تو مُهر نمازم! ...


 
دلتنگی برای گچ و تخته
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب

۱-از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، مدتی بود دلم برای گچ و تخته تنگ شده بود بالاخره سالهای اخیر تدریس جزیی از وجود من شده بود. دیدن چند چهره تازه و مشتاق که می‌خواهند چیزی یاد بگیرند در کنار چندین چهره خسته و بی میل که انگار آنها را به زور داخل کلاس آورده‌اند و با زنجیر به صندلی بسته‌اند هر دو برای من جذاب بودند. هنر یک معلم در این است که بتواند از جمعیت گروه دوم بکاهد و به گروه اول بیفزاید. این ترم یک کلاس حل تمرین به من داده‌اند. شاگردان من یکصد دانشجوی مهندسی مکانیک هستند و امروز جلسه اول تشکیل شد. اول کار بچه ها بسیار سر و صدا می‌کردند، تجربه های قبلی به من یاد داده  که استاد باید در این مواقع مبارزه منفی کند به همین دلیل صدایم را پایین آوردم و آهسته تر از حد معمول حرف زدم طوریکه فقط ردیف جلو صدایم را بشنود. بالاخره حوصله یکی از بچه ها سر رفت و با صدای بلند داد زد :! Shut up یکدفعه همه کلاس ساکت شد، از آن به بعد هم هروقت کلاس شلوغ می شد و حجم زمزمه ها بالا می‌رفت، خود بچه ها هیس هیس می‌کردند و همدیگر را به سکوت دعوت می‌کردند. نکته دیگر جلب اعتماد دانشجوها بود: من در ابتدای کار از دانشجوهای مکانیک به عنوان دانشجوهایی باهوش یاد کردم و گفتم که شما اگر خوب به مسایلی که حل می‌شود توجه کنید می توانید نمره بسیار خوبی در این درس بیاورید ... روی هم رفته کلاس خوبی بود.

۲- روز اول ژانویه به خانه جدید اسباب کشی کردیم. خانه جدید به قول اینجایی ها یک خانه شهری سه خوابه و زیباست. بالاخره بعد از مدتی از زندگی دست و پابسته خوابگاهی و آپارتمانی و بوی وحشتناک غذاهای چینی راحت شدیم. برای من البته این جابجایی فواید بیشتری دارد. اولا با مسعود و امین دو نفر از دوستان بسیار خوب قدیمی همخانه شده‌ام که سالهاست همدیگر را می‌شناسیم و با هم بسیار راحت هستیم ثانیا با آمدن به خانه جدید از زندگی موقت راهبانه جدا شدم و حالا می توانم وقت بیشتری را در خانه باشم و با آسایش بیشتری کار کنم. حالا هم یک شبکه wireless در خانه راه انداخته‌ایم و به شدت onilne هستیم. آدرس و تلفن جدیدم را برای بعضی از دوستان فرستاده ام. اگر رفقای دیگر هم مایلند با حقیر در تماس باشند لطفا ایمیل بزنند.


۳- شنیده‌ام که وبلاگها را فیلتر می‌کنند. یکی از رفقای تهرانی ایمیل زده بود که نمی‌تواند بهشت دل را ببیند. امیدوارم این خبرها راست نباشد. امیدوارم بهشت کوچک ما مزاحم هیچ کس نباشد


 
میلاد مسیح و ...
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ٥ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، انجیل ، زندگی در غرب ، شعر خودم
امروز ۲۵ دسامبر روز میلاد حضرت عیسی مسیح است ومن. این روز را به همه پیروان و دوستداران این دو بزرگوار تبریک می گویم! مسیح (ع) از کودکی شخصیت محبوب من بود، فروتنی مهربانی قناعت و عشق به آفریدگان خداوند از درسهایی است که او به بشریت آموخت.

 

پریروز به دعوت وحید عزیز و خانواده‌ی مهربانش به تورنتو یا به قول اینجایی ها تورانو رفتیم. از اقبال بلند ما قبل از رفتن در واترلو هوا بسیار سرد شد، سی و پنج سانت برف بارید و طوفان وزید اما به سلامت به مقصد رسیدیم. شب هم حلقه‌ی یاران را تشکیل دادیم و تا دیر وقت از شعرهای حافظ و سایه و قیصر و ... لذت بردیم. حضور در جمع گرمی که در آن شمیم وجود مهربان مادری باشد و صفای پایان ناپذیر پدری, بسیار لذت بخش است.  

دیروز هم برای ادای احترام به حضرت مسیح - پیامبر عشق و دوستی -به یک کلیسای کاتولیک رفتیم پدر روحانی پرسید اهل کجایید ؟ گفتیم پرشیا (پارس) او از کورش کبیر با احترام یاد کرد و فرازهایی از انجیل را در ستایش آن بزرگمرد خواند. بعد که ما را علاقه مند دید دو ساعت برایمان حرف زد و ما -که مدتی بود کسی برایمان منبر نرفته بود- فهمیدیم روحانیون محترم همه از یک جنسند. خلاصه از فیض تورنتوگردی محروم شدیم و فقط توانستیم از دور, دستی برای دریاچه انتاریو و برج بلند تکان دهیم, من هم نتوانستم اولین لحظات و بیست و شش سالگی ام را در خیابان یانگ قدم بزنم.

 

حالا دارم به سال بعد و سالهای بعد فکر می‌کنم تا روزی که به ایستگاه چهل سالگی برسم و ببینم آیا چیزی شده ام که می‌خواستم ؟ به پشت سر که نگاه می کنم قله ها و دره های طی شده را می‌بینم لبخندی می‌زنم  و به روبرو نگاه می‌کنم به ارتفاعات بلند و سپیدپوشی که در پیش دارم و گاوهای خشمگینی که در راهم کمین کرده‌اند و منتظرند پایم را از این گوشه‌ی دنج عالم بیرون بگذارم تا دوباره جنگ زیرکی و زور را راه بیندازند.

 

این هم یک شعر تازه :

ای بهار وصل در فصلی که من

آرزویی دارم از جنس شدن

ای نسیم روح در گرمای تن

با منی مانند معنی در سخن

خنده ات ای یار دریای نمک

آرزویم چیست؟ عشقی مشترک

خنده کن تا برق دندانهای تو ...

از زمین برخیز تا بالای تو ...

 

دیر می آیی و سنگین می رسی

شادی مایی و غمگین می رسی

تا تو هستی بوی باران با من است

واحه‌ای در این بیابان با من است

گرچه شهر روشنی نزدیک نیست

عشق اگر باشد جهان تاریک نیست

برف ها گلهای خود رو می شوند

بادها بال پرستو می شوند

در شبان سرد گرمم می کنی

سنگ هم باشم تو نرمم می کنی

روزهایم با تو محشر می شود!

آرزوهایم مقدر می شود!

بیست‌و‌شش سال است دنبال توام

ای کمند انداز من مال توام...

 

(موخره:

چند روزی پرشین بلاگ با ما سر ناسازگاری داشت گوش شیطان کر ظاهراٌ امروز آدم شده. در ضمن پس از مدتی تنبلی زبان فارسی را روی سیستمم نصب کردم. متن اخیر را هم با قلم لوتوس نوشته‌ام ممکن است دوستانی که سیستمشان linux است یا قلم (فونت) لوتوس را ندارند در خواندن این متن با مشکل مواجه شوند. اگر مشکل جدی بود اطلاع بدهید تا به حالت قبل برگردم.)


 
سردترین روز زندگی من
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب ، بیدل دهلوی ، شعر خودم
امروز سردترین روز زندگی من بود. دمای هوا به منهای ۲۹ درجه رسید که با احتساب بادهای سرد تا منهای ۳۲ درجه پایین آمد. برای من که گرمای ۵۰ درجه‌ی اهواز را چشیده‌ام راه رفتن روی برفهای یخ زده معنای دیگری دارد. امروز یکشنبه بود. ترجیح دادم در خانه بمانم و فوتبال سری A را تماشا کنم. بازی اول و دوم را که دیدم دیگر خسته شدم٬ وسط بازی سوم شال و کلاه کردم که به دانشگاه بروم. شال گردن را روی صورتم کشیده بودم تا در مقابل بادهای سرد سلاحی داشته باشم. بخار دهانم روی شیشه‌ی عینک جمع شده بود و دیدم را کم کرده بود. مجبور شدم عینکم را بردارم و تمیز کنم٬ اما هرکاری می‌کردم تمیز نمی‌شد بخار آب روی شیشه‌ها یخ زده بود!

نمی‌خواهم از سرما گله کنم بالاخره هرکسی طاووس خواهد جور هندوستان کشد! از طرف دیگر اگر نگاه مسیح وار به زندگی داشته باشی برفها و بادها را پیامبرانی می‌بینی که آیاتی از زیبایی را برای تو آورده‌اند. به قول این بزرگوار (اگر نگاه مسیح وار داشته باشی آن وقت) :

برف ها گلهای خودرو می‌شوند      بادها بال پرستو می‌شوند

ترم اول هم تمام شد. حالا دانشگاه خلوت شده و تعطیلات سال نو شروع شده. ما باید درست اول ژانویه به خانه جدیدمان نقل مکان کنیم.خدا کند هوا آن روز خوب باشد. 

چند روز پیش منشی گروه یک بسته بزرگ برایم آورد و به شوخی گفت هدیه کریسمست رسید. بسته را که باز کردم سه جلد کلیات دیوان بیدل دهلوی بود که برادرم از ایران فرستاده بود. بیدل شاعریست که در ایران کمتر از هند و پاکستان و افغانستان او را می‌شناسند اما پیچیده‌ترین و ظریفترین معانی را به تخیل کشیده است. شعر او در نگاه اول جذاب نیست بخصوص برای کسی که لذت شعرهای حافظ و سعدی را چشیده باشد اما بتدریج گوهرهایی در اشعار او پیدا می‌کنی که در خزانه‌ی حافظ هم نیست؛ مثل این بیت:

با هر کمال٬ اندکی آشفتگی خوش است
هرچند عقل کل شده‌ای بی جنون مباش!

امیدوارم در آینده بیشتر از بیدل بنویسم. حالا یکی از شعرهای تازه‌ام را که البته ناتمام است تقدیم می‌کنم: 

این روزها عاشقترم وقتی تو هستی
انگار جایی دیگرم وقتی تو هستی


با اینکه پرهای مرا غربت بریده
از آسمان بالاترم وقتی تو هستی

در این اتاق بی صدای بی دریچه
خورشید را می‌آورم وقتی تو هستی

 

می سوزیم، می سازیم، پر می گشاید

ققنوس از خاکسترم وقتی تو هستی

عمرم شبیه باد طی می‌گردد اما
از عمر لذت می‌برم وقتی تو هستی


 
... و هم ننوشته می‌خوانی
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢٤ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، حافظ

خدایا ممنونم! برای بار هزارم به من ثابت کردی که حواست به همه چیز هست؛ حتی راضی نیستی عزت نفس بنده‌ات پایمال شود. خدایا این حال خوش را از من نگیر! این ارتباط بلا واسطه را!

ای خدا این وصل را هجران مکن!

من چیزی ندارم که لایق تو باشد اما یک غزل حافظ هست که دلم می‌خواهد به تو تقدیم کنم:

 هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی  
که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی! 
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق؟  
نبیند چشم نامحرم خصوص اسرار پنهانی 
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور  
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی 
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است 
 خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی! 
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد  
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی 
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است  
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی! 
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت  
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی 
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست  
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی 
خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ  
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی
 


 
سه ماه گذشت
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب

سه ماه گذشت٬ یک زندگی ساده و راهبانه در سرزمین برف. در دومین کشور پهناور دنیا باشی و نتوانی از جایت تکان بخوری... این عزٌت نفس ما را کشت!

فردا عصر امتحان دارم. یک رفیق باحال پیدا کرده‌ام که با هم درس می‌خوانیم٬ تا چند دقیقه دیگر پیدایش می‌شود.

امتحان را که بدهم٬ موقتاً آزاد می‌شوم و می‌توانم تا سال جدید کمی به خودم برسم. تحقیقی را روی غزلیات حافظ شروع کرده‌ام که امیدوارم به سرانجام برسانم. سه شعر تازه هم دارم:

این روزها عاشقترم وقتی تو هستی

انگار جایی دیگرم وقتی تو هستی ...


 
ای محو مقالات!
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ٧ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، برگزیده ها

 

 

شق‌القمری کردی و عاشق شدی ای دل!
چه دیر خبردار شدی ای دل غافل!


صد قافله از مشرق خورشید گذشتند
در مغرب تاریک زمین پای تو در گل!
یک چشمه شهود از نفس دوست ندیدی
عمریست که دم می‌زنی از حل مسایل
ای محو مقالات! به دنبال چه هستی؟
گیرم که تو استاد شدی باز چه حاصل؟
استاد!! بگو حجم دل تنگ چقدر است؟
تعبیر جنون چیست در اندیشه‌ی عاقل؟
یک عمر دویدی و به جایی نرسیدی
انگار به بیراهه زدی ! مرشد کامل!!


بالی به من از وسعت سیمرغ ببخشید
قویی است که می‌خواندم از سمت سواحل

جمعه ۲۶ نوامبر



 
برف تازه
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۸ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال

بالاخره آمد! اولین برف در سرزمین برف

موی طلایی تو و چشم سیاه من

زیباترین دلیل برای گناه من...

فردا که برف تازه ببارد بر این زمین

از یاد می‌رود شب پر اشتباه من

ای برف! کریمانه بر این زمین ببار و همه خاطرات سیاهی را که در سینه دارم از یادم ببر. ای برف! این درویش شیدا٬ این عارف کوچک٬ به شوق تماشای تو از شهر آتش گریخت. دیر زی ای برف! شاد زی ای برف! ردای سپیدت تا سرزمین خاکستری‌ام گسترده باد!