بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

حاجیان آمدند با تعظیم
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حج

 

امروز حاجی ها برگشتند، به قول ناصر خسرو " حاجیان آمدند با تعظیم ..." سرفه، سرهای تراشیده، عرق چین، آب زمزم، مستقبلین رنگارنگ ... حاجیان آمدند، پراکنده، تک تک، بر خلاف رفتن که همه با هم بودند، گروه بودند، می رفتند که تمرین کنند برای امت شدن. (امت(1) چه مفهوم قشنگی است در اسلام) رسم روزگار انگار همین است. یکی تند آمده بود، یکی کند آمده بود، یکی چمدانش نیامده بود، یکی که سبک بار بود چمدانهای دیگران را آورده بود.

رفیقم از برج هایی می گفت که دارند تمام اطراف کعبه را پر می کنند، از ساعت اذان گو که رقص نور داشت. بزرگترین ساعت دنیا! از آن همه تجمل که دارند تزریق می کنند به مکه و مسجد الحرام. از آن همه اسباب حواس پرتی. یادم افتاد به داستان اصمعی و امام سجاد. که اصمعی برای حج آمده بود ... که نیمه شب رفت کنار کعبه... که مسجد تاریک بود، که هیچ کس نبود، که پرهیب جوانی را دید که ناله جانسوزی داشت، که در آن خلوت خالی با صاحب بیت زمزمه می کرد:

الهی و سیدی! قد نامت العیون و غابت النجوم و أنت حیّ قیّوم

إلهی غلقت الملوک أبوابها و قام علیها حجابها و حرّاسها

 و بابک مفتوح للسائلین فها أنا ببابک أنظر برحمتک لی یا ارحم الرّاحمین...

 

یعنی روزگاری این قدر خلوت بوده خانه ی خدا و فضا مناسب بوده برای اتصال. لابد می گویی آدم باید خودش حواسش جمع باشد؟

پی نوشت:

یاد سفر کربلا افتادم. کاروان خوبی داشتیم. دو تا پیرمرد بودند در کاروان ما که نسبتی با هم نداشتند . در همان سفر با هم آشنا شدند. یکی پایش لنگ بود، دیگری چشمش نمی دید. همه جا با هم بودند . این چشم او بود او پای این.


 
روز آب ... روز باران
ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حج ، سفرنامه

 

روز هشتم ماه ذی الحجه را یوم الترویه می نامند یعنی روز سیراب کردن. حکمتش هم این بوده که در این روز آب می بردند به صحرای خشک عرفات برای حاجیانی که قرار است فردا -روز نهم- در آنجا وقوف کنند. در این روز حاجیان محرم می شوند برای حج تمتع. از هر جای مکه می توان محرم شد، از همه جا بهتر هم مسجدالحرام است که این هم ظرافتی دارد برای خودش (1). بهترین وقت احرام هم بعد از خواندن یک نماز واجب است.

روز هشتم، خیلی دلمان می خواست از مسجدالحرام  محرم بشویم اما آقا سعید، مسوول کاروان، اجازه نداد. قرار بود شب عرفه را در منا باشیم (2) و او می ترسید که ما در ترافیک گیر کنیم و همه معطل ما بشوند. ناچار قبول کردیم. ساعت 3 قرار بود راه بیفتیم به سمت منا اما اتوبوس ها تاخیر داشتند. یک دفعه باران بارید. بارانی درشت و یکریز آنقدر که سیل راه افتاد. از پنجره رستوران در طبقه 18 هتل می شد منا را دید و ماشین هایی را که در سیل گیر کرده بودند. خبر آمد که چادر های منا خیس شده و امکان خوابیدن در آنها نیست. قرار شد حجاج در هتل استراحت کنند و شب بعد از نماز مستقیم به عرفات برویم. آقا سعید اجازه داد که به مسجد الحرام برویم. گل از گل ما شکفت!

خانه خدا خلوت تر از همیشه بود آن قدر که می شد پشت مقام ابراهیم نماز خواند و مماس بر حجر اسماعیل طواف کرد و بی دغدغه با خدا دو کلمه حرف زد. حتی با خانه اش عکس یادگاری گرفت. دو سه تا کاروان ایرانی هم دسته جمعی آمده بودند محرم بشوند. آقا سعید می گفت شما چه کار کردید که خدا دعایتان را مستجاب کرد و برنامه همه را عوض کرد.

یادم نیست که چطور رسیدیم به عرفات. به گمانم تمام راه را خواب بودم. نیمه شب رسیدیم. خیلی جاها هنوز نم داشت . بهانه ی شیرینی بود برای بیدار ماندن و خواندن دعایی که بیست سال پیش امام جماعت محل شب احیایی گفته بود که باید این دعا را در شب عرفه خواند: اللهم یا شاهد کل نجوی (3)...

نزدیک سحر که شد از کاروان بیرون آمدم. گشتم در اطراف صحرا. هوا لطیف بود و پر از شمیم سحر. تپه ای پیدا کردم و خلوتی. نماز صبح را همانجا خواندم و دعای عهد را. بعد از صبحانه گفتم سر بزنم به کاروان های ایرانی و برادرم را که از شیراز آمده بود پیدا کنم. کاروان های ایرانی در دورترین نقطه عرفات نسبت به جبل الرحمه بودند. مسافتی طولانی را طی کردم. از بعثه ایران، مناجات امیرالمومنین در مسحد کوفه از بلندگوها پخش می شد: مولای یا مولای ... مداح صدای دل نشینی داشت. کاروان شیرازی ها هم در میان ایرانی ها دورترین بود. آنقدر رفتم تا رسیدم به مرز عرفات! برگشتم و بالاخره کاروان برادرم را پیدا کردم. بنده خدا خوابیده بود. شب قبل اذیت شده بودند. حال و احوالی کردیم. همسفر شوخی داشت اما من حال شوخی نداشتم. کمی که حرف زدیم گفتند باید بروند برای مراسم برائت. من خداحافطی کردم چون برای اذان ظهر می خواستم در کاروان خودمان باشم ما روحانی نداشتیم. نگران بودم که همسفرها نیت وقوف یادشان برود. ...

وقتی رسیدم به کاروان مدتی بود که آقای تهرانی آنجا بود و دیگر آماده رفتن بود. آمده بود برای دیدن من و همسفرانم. او را از سال ها قبل می شناختم، از مراسم ایام فاطمیه در شیراز. سی سفر به زیارت دوست آمده بود. ما در مدینه همدیگر را پیدا کرده بودیم. چند نوبت آمد برای ما حرف زد، حرف های خوب. جای ثابتی در مسجد پیامبر قبل از اذان صبح محل دیدار ما بود. همانجا برایم گفت : الحج عرفه. و اشتیاق عرفات را در من جاری کرد. وقت رفتن دعوت کرد عصر دعای عرفه را در خیمه آنها بخوانیم ...

 نماز را با برادران اهل سنت خواندم. اهل سنت روز عرفه نماز ظهر و عصر را با هم می خوانند (4). بعد از نماز شیخ شان به زبان انگلیسی صحبت کرد. حرف های قشنگی می زد درباره اهمیت روز عرفه و صحرای عرفات، شبیه همان چیزهایی که در کتاب های ما شیعیان هم هست. جالب بود که  جملات زیبایی از امام علی (ع) هم نقل کرد. بعد از نماز رفتم به خیمه آقای تهرانی. دعای قشنگی خواند ...

* * *

امروز عصر رفتم به مسجد. وقتی رسیدم داشتند این فراز دعای عرفه را می خواندند:

اللهم اجعلنی اخشاک کانی اراک  

از آن موقع تا حالا یک خط در میان دلم در صحرای عرفات است. گاهی می روم روی همان تپه که نماز صبح را خواندم، گاهی هم می روم به خیمه آقای تهرانی.

پی نوشت:

(1) -برای ورود به مکه و زیارت خانه خدا حاجیان از 7 نقطه خارج از شهر مکه باید محرم شوند اما برای ورود به عرفات باید از خود مکه و بهتر آن که از خانه خدا محرم شوند . ین نکته ی ظریف اهمیت والای صحرای عرفات را نشان می دهد.

(2)- اهل سنت مقید هستند که شب عرفه را در منا باشند و صبح عرفه وارد عرفات شوند. اتفاقا در منابع شیعی هم همین نکته توصیه شده اما کاروان های ایرانی برای راحتی کار و رعایت حال حجاج شب عرفه مستقیم به عرفات می روند. فاصله مرز منا تا عرفات حدود 6 کیلومتر یا بیشتر است اما پیمودن این مسیر در ایام مخصوص حج ساعت ها زمان می برد.

(3) دعای زیبابی است که برخی از  نعمت هایی را که خداوند به پیامبران برگزیده خود عنایت فرمود نام می برد. خواندن آن در شب عرفه و نیز در شبهای جمعه توصیه شده.

(4) برخی برادران اهل سنت به علت ناآگاهی جمع بین دو نماز را از بدعت های شیعیان می دانند...


 
و اذن فی الناس بالحج
ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حج

دیشب رفته بودیم فرودگاه بدرقه دوستانی که عازم حج بودند. دو ساعتی آنجا بودم. آدم هایی با زبان های مختلف، ترک، عرب، فارس، پاکستانی اما همه همدل رو به یک مقصد واحد.

و دلم تنگ شد برای دو سال قبل، برای عرفات و عرفان عمیق اش، برای آن حس رهایی و سبکی که در حامه احرام به انسان دست می دهد، و برای آن پیر با صفا که سی سفر او را طلبیده بودند و  قصد کرده بودیم غروب پیاده با هم راه بیفتیم از عرفات تا مشعر و تمام طول راه را .. که ضعف سراغم آمد و شدم رفیق نیمه راه.

دلم تنگ شد برای مشعر و ابهام و اسرار و سرگشتگی هایش، به یاد تنی بی رمق افتادم که غرق تب بود و در زیر حوله احرام می لرزید بی هیچ پوشش دیگری. یک وجب زمین سهمش بود و بس، نه سقفی، نه تختی، ...

به یاد منا افتادم که پاهایم دیگر از تاب و توان افتاده بودند و هر قدم تا جمرات راهی طولانی و بی انتها بود. به یاد لحظاتی که از ضعف بر زمین نشستم، ناتوان از رفتن، نا امید از رسیدن و اندوهگین و شرمسار از ناتمام ماندن اعمال ... که ناگهان پرنده ای در من بال وا کرد، آهویی در پاهایم جان گرفت ...

نگاه می کردم به مسافران که در صف تحویل بار ایستاده بودند، می گفتند و می خندیدند، شوقی در نگاه شان بود اما شاید بیشترشان نمی دانستند به کجا می روند. سه هفته بعد که برگردند تازه می فهمند حسرتی را که من دیشب دچارش بودم.

حج، تجربه ای است منحصر به فرد. اللهم ارزقنا...


 
او که زنگ می زند
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حج

"او" که زنگ می‌زند خوش‌حال می‌شود آنقدر خوش‌حال که می‌خواهد پرواز کند و من هیچ احساس حسادت نمی‌کنم چرا که می‌دانم آدم چقدر به یک دوست خوب احتیاج دارد آن هم دوستی مثل "او" که داشتن اش هدیه‌ای است...

امسال "او" هم به حج آمده بود. این هم یکی دیگر از آن کارهایی بود که فقط خدا می‌تواند جور کند. وقتی آن دو را - که همه فکر می کردند خواهرند- در چادر سفید می دیدم انگار فرشتگان خدا را می دیدم که به زمین آمده بودند تا سلام خدا را برسانند و دعای بندگان خدا را به آسمان ببرند. می دانستم که این دو فرشته باید با هم باشند... شاید سایه‌ی بالهایشان من راه نشین را هم از خاک بردارد.

"او" همیشه لبخند می‌زند آن طور که از دور خیال می‌کنی هیچ غم و غصه ای ندارد.  به یاد آن دخترک داستان می‌افتم که هرجا می رفت پشت سرش باران شکوفه‌ می‌بارید!


 
وقتی شیطان آزاد می شود
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱٦ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، امام علی ، حج ، جعفر شهیدی

خانم دکتر گفت : همیشه به منا (١) که می رسیم دعوا می شود. می گفت در عرفات شیطان در غل و زنجیر است اما به منا که می رسیم شیطان آزاد می شود و وسوسه ها شروع می شود.

این سومین سفر خانم دکتر بود. خانمی مهربان و دلسوز که از ونکوور آمده بود و همسفر ما شده بود.  نذر کرده بود ١۴ سفر حج برود. همیشه مشغول عبادت بود و به خانمهای دیگر کمک می کرد. زودرنج بود اما دل پاکی داشت. مریض که شدم مدام احوال مرا می پرسید و قرص های مخصوص به من می رساند.

البته دعوا بر سر غذا و عدس و پیاز و گندنا نبود. چندتا از خانمها اصرار داشتند که به مسجدالحرام بروند تا حج اکبر (٢) به جا بیاورند اما مسوول کاروان کوچک ما مخالفت می کرد (٣) و بعد بحث هایی درگرفت. این، شاید تنها خاطره ی تلخ من در سفر حج بود.

***

امروز یک ماه می شود که از سفر برگشته ام. ظهر با چندتا از دوستانم بر سر یک مساله ی بسیار بی اهمیت بحثمان شد. نمی توانستم درک کنم که چرا باید این مسایل دوستی ها را به هم بزند و پرده ی احترام را پاره کند. عصر که نهج البلاغه می خواندیم رسیدیم به این فراز:

 به خدا سوگند ، شیطان ... بر تبارتان حمله آورد و سوارانش را بر سر شما تازاند و با پیادگانش راهتان را مسدود گرداند چنانکه از هر جا شکارتان مى‏کند ... نه با نیرنگ خود را توانید بازداشت و نه افسونى را به دفع بلا دانید گماشت . در دایره ذلّت خوار ، و در چنبره‏اى تنگ گرفتار ، و دستخوش مردن و از چهار سو اسیر بلا بودن .

پس آتش عصبیّت را که در دلهاتان نهفته است خاموش سازید ، و کینه‏هاى جاهلیّت را براندازید که این حمیّت در مسلمان از آفتهاى شیطان است ... تاج افتخار فروتنى را بر سرهاى خویش نهید ، و گردنفرازى را به زیر پاهاى خود بیفکنید ، و رشته تکبّر را از گردنهاتان فرود آرید ، و افتادگى را همچون مرزى میان خود و دشمن بشمارید:  شیطان و سپاهیان او ، که او را در هر ملّتى سپاهیان است و یاران و پیادگان و سواران . [خطبه قاصعه- ترجمه استاد شهیدی (ره)

 

به یاد حرف خانم دکتر افتادم...

پی نوشت:

(١) حاجیان پس از اقامت در عرفات و مشعر صبح عید قربان وارد منا می شوند تا شیطان را رمی کنند و قربانی انجام دهند. تا ظهر روز دوازدهم باید قسمتی از شب یا روز را در منا بیتوته کرد.

(٢) می گویند وقتی عید قربان با روز جمعه مصادف شود، حج اکبر می شود. این نکته از نظر شیعه اعتبار زیادی ندارد.

(٣) شب یازدهم ذی الحجه اقامت در منا واجب است و اگر کسی به حرم برود باید تا قبل از غروب یا پیش از نیمه شب به منا برگردد و الا باید تا صبح در مسجد الحرام عبادت کند. این نکته اهمیت وقوف در منا را می رساند.


 
آن اقیانوس سپید
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حج

زبان عربی زبان قشنگی است. مثلا، وقتی مهماندار هواپیما اعلام می کند که «تا دقایقی دیگر در فرودگاه تورنتو هبوط خواهیم کرد» با خودت می گویی چه کلمه ی مناسبی به کار برد. 

***

هر روز که می گذرد حس می کنی که چقدر دلتنگ آن فضای اولیه و بدوی هستی. فضایی که در آن از عطر و شانه خبری نیست. تنها تن پوش تو دو تکه پارچه دوخته نشده است و در آنجا هیچ فرقی بین دکتر و کارگر نیست. چرا که همه مهمان خدا هستند و در این مهمانی قرار است همه یکسان باشند. احساس می کنی که باید بنشینی و ساعتها فکر کنی به آن ۴ روز که رها بودی در آن اقیانوس سپید، تا بفهمی چه خبر بود؟ کجا بودی؟ چه کردی؟ چرا کردی؟ باید این تصویرها را هر روز مرور کنی شاید رازی بگشایی از این سنت ابراهیمی و محمدی: تصویر آدمهایی که مثل مور و ملخ از کوه رحمت بالا رفته بودند. سیل سپیدپوشان در منا و موج میلیونی حجاج گرداگرد بیت عتیق.

و چه لذتی داشت وقتی در مسجد پدرت، پیامبر اعظم (ص)، سوره یوسف را می خواندی که تالله لقد آثرک الله علینا...  و مویه می کردی که یا ابانا استغفر لنا ... و به هزار زبان سوره ضحی را برایش می خواندی که فاما الیتیم فلا تقهر و اما السائل  فلا تنهر و دلت پر از امید می شد وقتی می خواندی و لسوف یعطیک ربک فترضی و یادت می آمد که این پیامبر، رحمة للعالمین است ...

و به بقیع می رفتی و می سوختی وقتی یادت می آمد که فرمود قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی و عقب مانده ترین آدمهای دنیا که هیچ منطقی حالی شان نمی شود با دستارهای قرمزشان و نگاه تحقیر آمیزشان روبرویت رژه می رفتند و نمی گذاشتند که کتابی بگشایی و دعایی بخوانی...

***

 دیروز که به دانشگاه رفتم خیلی از بچه ها مرا نشناختند از کنار دستم رد می شدند و متوجه حضورم نمی شدند. نمی دانستم این چند تار مو اینقدر به آدم تشخص می دهد که با برداشتنش موجودی ناشناخته می شوی!  به زودی این موها بلند می شوند و  دوباره همان آدم شناخته شده می شوم. آدمی که از آن دنیای سفید هبوط کرده به این دنیای رنگارنگ و به رنگ جماعت در آمده.


 
خانه ای برای مردم
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حج ، قرآن

چه قیامتی است در اینجا! از روزی که به مکه آمده ام تا به حال، شاید  دویست بار  آیه 27 سوره حج را خوانده باشم:

وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجَالًا وَعَلَىٰ کُلِّ ضَامِرٍ یَأْتِینَ مِن کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ

 (و در میان مردم برای حج بانگ بردار تا پیاده و سوار بر هر شتر باریک اندام از هر راه دور به سوی تو آیند...)

سیاه و سفید، پیر و جوان، دارا و فقیر...

چه کردی ای ابراهیم که خدا این چنین دعای تو را مستجاب کرد؟



 
شبانه
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ٥ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: پدربزرگ ، حسب حال ، حج

سه ساعت از نیمه شب گذشته. دارم روی موضوعی کار می‌کنم.تا برنامه‌هایی که نوشته‌ام جواب بدهند فرصتی دارم برای چند خط نوشتن. دلم زیاد هوای مادر کرده...

امروز با یکی از استادهای دانشکده حرف می‌زدم. تنها کسی است که می‌شود با او چند خط درد دل کرد. به او می‌گفتم که از دکترا خسته شده‌ام و فکر می‌کنم باید نگارش پایان نامه را کم کم شروع کنم. چند کار ناتمام دارم و دلم می‌خواهد آنها را به نتیجه برسانم اما دست تنها هستم. قرار شد روی یکی از موضوعات با هم کار کنیم. گفت تو را هل می‌دهم و اگر دانشجوی تیزی پیدا کردم به تو معرفی می‌کنم.

مادر الان دیگر باید به مدینه رسیده باشد. این سفر را به نیت مرحوم پدرش - همان پدربزرگ معروف بنده- عازم شده. پدر بزرگ نابینا بود. درآمد چندانی هم نداشت اما حقوق بازنشستگی اش را جمع کرده بود و می‌خواست برای حج ثبت نام کند (آن روزها ثبت نام حج ارزان بود). هرچه می‌گفتیم شما مستطیع نیستید قبول نمی کرد. می‌گفت وقت مردن که جناب ملک‌الموت سراغم بیایند می‌گویند: مٌت یهودیاً او نصرانیاً یعنی چون حج نرفته‌ای باید به دین یهود از دنیا بروی یا دین نصاری...  تشویقش کردیم تا برود پیش امام جمعه‌ی جهرم -مرحوم حسین آقای آیت اللهی- که با پدربزرگم رفیق بود و هر وقت سراغش می‌رفت سیگاری برایش آتش می‌زد. حسین آقا پدربزرگ را مجاب کرد که استطاعت بدنی ندارد و حج بر او واجب نیست اما تا آخرین روزهای زندگی‌اش نگران بود.

بعد از فوت پدربزرگ مادر که تنها فرزندش بود برای حج ثبت نام کرد تا اینکه امسال نوبتش شد. دیروز که تلفنی صحبت می‌کردیم مادر می‌گفت دو نفر از فامیل -عموی من و پسر عمه‌ی خودش- مرحوم پدربزرگ را در خواب دیده‌اند. عمو دیده  که میرزا رضا -عنوان رسمی پدر بزرگ- کت و شلوار پوشیده کلاهش را هم کج روی سرش گذاشته و عازم حج بوده. پسرعمه هم خواب دیده که مادر چادر سفید پوشیده و دارد به خانه‌ی قدیمی پدربزرگ که از مکه برگشته می‌رود... خلاصه مادر دلش روشن بود و می‌گفت دعا کن بتوانم اعمال را به جا بیاورم.

بچه که بودم جزوه‌ی قهوه‌ای رنگ زیبایی در خانه‌‌ی پدربزرگ بود که روی جلدش عکسی از صحرای عرفات بود و با خط نستعلیق زیبایی نوشته بود: به سوی خدا برویم با حج.  


 
صدای اذان
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حج

همین چند لحظه پیش دوست عزیزی زنگ زد. می‌دانید کجا بود؟ پشت مقام ابراهیم. داشتیم صحبت می‌کردیم که اذان صبح را گفتند و من صدای اذان را از مسجدالحرام به صورت زنده می‌شنیدم.

یادم می آید خودم هم درست همین روزها به زیارت خانه ی دوست رفتم. و اگر  تقویم ها راست بگویند درست ده سال پیش بود. آن روزها دنیا ساده تر بود و من هم سبکبارتر بودم. از این همه دویدن و محو مقالات شدن خبری نبود. حالا در سرزمینی هستم که از «ذکر» خالی است و  بهشت غفلت است. آدمهای اینجا عمق ندارند و چنگی به دل نمی زنند و عمریست دل بریده ام از باغهایشان بویی نمی دهند اگر خار اگر گل اند. همه ی مراسم حج و دیار خانه ی کعبه و مشاهد شریفه یک سو و سبکباری پوشیدن احرام در مسجد شجره یک سو.  و دریغ و درد که این سبکباری که پیام اصلی حج است در هیاهوی بازار و فشارهای طواف گم شده است.

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه