بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

نفوس مرده
ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ۳٠ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: گوگول ، کتاب ، حافظ

آمده ام به کافه دنجی که در این نزدیکی است تا شرحی بنویسم از ایامی که گذشت.

دو سوم از تابستان گذشته و سه چهار هفته دیگر ترم جدید شروع می شود. تعطیلی کلاس ها فرصتی بود که وقت بیشتری روی پروژه های صنعتی بگذارم. خیلی دلم می خواست که بنویسم و حرفهای زیادی بود که از دهن افتاد اما نا به سامانی پرشین بلاگ مرا سرد و سر در گم کرده.

***

چند هفته است که چهارشنبه ها، بی سر و صدا، حافظ می خوانیم در فضای کوچک اتاقم. جلسه اخیر، دیگر جا نبود و یکی از بچه ها روی زمین نشست. از اول دیوان شروع کرده ایم و غزل هایی را انتخاب می کنیم و می خوانیم. این هفته به این غزل رسیدیم:

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت؟

وی مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت؟

بیتی از این غزل مرا برد به نامه 31 امام علی (ع)

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل؟

باری به غلط صرف شد ایام شبابت

کاش می شد همه جوان ها این نامه را بخوانند.

***

دو تا از دانشجوهایم - سجاد و محمدرضا- این هفته برای ادامه تحصیل میروند به آمریکا. آمده بودند برای خداحافظی. با هر دو نزدیک به سه سال مانوس بودم. جدایی سخت است اما راهی است که بعضی ها باید بروند. به فکرم بود جزوه ای تهیه کنم از توصیه ها و تجربه ها و به یادگار به بچه هایی بدهم که با هم درسی و بحثی داشته ایم و حالا مسافر غرب اند، اما فرصت نشد مثل خیلی کارهای دیگر که دلم می خواهد و نمی شود ...

***

 در سفر مسکو، به صورت اتفاقی از کنار خانه نیکلای گوگول رد شدم  و شرح زندگی اش را خواندم. بعد شروع کردم به خواندن رمان نفوس مرده Dead Souls از بهترین کارهای او. 

نثرش مثل شعرهای سعدی صاف و روان است. آنقدر صمیمی و راحت می نویسد که آدم خودش را در فضای داستان و کنار چیچکوف و پلاتونوف و موزارف احساس می کند و فراموش می کند که این داستان 170 سال قبل نوشته شده. حتی تکان های درشکه هم تو را از این خواب شیرین بیرون نمی آورد. هنوز مطالعه رمان تمام نشده بود که خواندن داستان دیگری از او را شروع کردم: دماغ! (یکی را از روی گوشی می خوانم و دیگری را از روی کتاب)

چیچکوف شخصیت اصلی داستان آدم متقلب و جاه طلبی است که روسیه فئودالی را برای خرید رعیت های مرده (نفوس مرده) زیر پا می گذارد و در این داستان با زمین داران بسیاری دیدار می کند که هر کدام روحیه  متفاوت و ضعف هایی دارند.

 نثر گوگول آمیخته به طنز است. واقعیت های جامعه روس را در قالب شخصیت های داستان نقد می کند. همه جور آدمی در داستان او پیدا می شود: کنستانتین آدمی زحمت کش و خودساخته که از روی تجربه عمل می کند، پلاتونوف جوان زیبا و ثروتمند اما بی انگیزه و ملول افسرده، کوروبوشکا پیرزن وسواسی و نادان، پلوشکین مرد خسیس و بیچاره و ... بر خلاف خیلی از نویسنده های روس، هر شخصیت را بسیار کوتاه در دو سه جمله توصیف می کند اما همین کافی است که او را بشناسی و با او ارتباط برقرار کنی. شخصیت ها در داستان او بسیارند  و به داستان بر نمی گردند. حس می کنم چقدر لازم است که کسی به سبک او جامعه ایرانی را به زبان طنز نقد کند تا این مرز پر گهر را بهتر بشناسیم!  

 

 
ببین ماه و می بیار
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حافظ ، کتاب ، دکتر ندوشن

آمده ام به ملک سلیمان*! امشب با مریم گلی و همسرم رفتیم حافظیه. من دیدار حافظیه را در شب فراوان دوست دارم و نیز در باران، باران نم نم، که عطر سحرآمیز سروهای باران خورده فضا را تسخیر می کند.

حافظیه به نسبت خلوت بود. هنوز مسافران نوروزی نیامده اند و می شد کنج خلوتی دراین هوا و فضای عالی یافت. از سه ماه قبل که برگشتم به وطن، روزهای پرفشاری داشتم. فرصتی برای خودم نداشتم و خیلی کارهاست که انجام نداده ام، مثلا هنوز مادرم را ندیده ام.

اما فال امسالم که نوید پایانی است بر روزهای سخت. قدری درد دل کردم با حافظ و گفت:

عید است و آخر گل و یاران در انتظار

ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار ...

 

همدمم از تهران تا شیراز نوشته شیرینی بود از دکتر اسلامی ندوشن (جلد چهارم روزها). زبان رندانه او که با سالها تعمق در اشعار حافظ آبدیده شده و نکات ریزی که از جامعه و فرهنگ ایرانی در لا به لای خاطراتش بیان می کند برای من حکم گنج هایی دارد که از کشف آن ها غرق نشاط می شوم.

* دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

بار بربندم و تا ملک سلیمان بروم


 
اولین حافظیه
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حافظ ، ایران ، پدرانه

دیروز بالاخره رفتیم حافظیه. گل گلی را هم با خودمان بردیم. توی راه برایش توضیح دادیم که داریم میریم خونه "دل می رود ز دستم"  
این شعر لالایی یک سالگی مریم بود و خوب به یاد دارد. به محض ورود گریه کرد که چرا آقاهه بلیتش را پاره کرد؟ بعد هم تا چشمش به حوض های آبی افتاد جناب حافظ را بی خیال شد و  و تا کمر رفت توی آب. تعداد مسافران تابستانی بیش از حد تصور من بود بیشترشان هم متوجه نبودند کجا هستند. خلاصه آن خلوت خاصی که دلم می خواست حاصل نشد. 
با هزار کلک گل گلی را راضی کردیم تا روی پله های مدور اطراف آرامگاه بنشیند تا فال بگیریم. من این روزها ذهنم زیاد درگیر است این را مادرم خوب می فهمد از سکوتم. به جامعه ای فکر می کنم که سال ها به عقب رفته. به شهری که دیگر زیبا نیست و انگار یک لایه غبار رویش نشسته. به اختلاف طبقاتی و مردمی که عصبی تر از قبل شده اند. به خیابانهایی که عجیب شلوغ شده اند و ماشین هایی که مدام بوق می زنند ...

شب اولی که تهران بودیم گل گلی از خواب پرید. گریه وحشت ناکی کرد. در میان گریه هایش می گفت: من خونه ندارم! دلم کباب شد برایش. دیشب هم دو ساعت گریه کرده بود.  بهانه بالش سبزش را گرفته بود و گفته بود: اینجا مسافرت نیست. دخترکم تمام خاطره هایش را، تمام شناسایی اش را،  از دست داده. ما چیز زیادی با خودمان نیاوردیم:

با شش چمدان آمدم از شهر شمالی

تا باز کنم پنجره ای رو به زلالی.

فاتحه ای خواندم و دیوان حافظ را وا کردم:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند   واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند   باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی   آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال   که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب   مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد   که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد   اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود   که ز بند غم ایام نجاتم دادند

 
ایوان نه تو
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، مولانا ، حافظ

از خوبی های روزهای بلند تابستان آن دو ساعت قبل از غروب است اگر آدم قدرش را بداند و وقت داشته باشد که با خودش خلوت کند. برزخی است میان سپیدی روز و سیاهی شب. تیغ آفتاب در غلاف رفته و سایه ها بلند شده اند. نسیم گاه گاهی می وزد و سکوت و آسایش بر همه جا سایه افکنده. خیابان ها خلوت شده اند و پیاده روها نفس می کشند. جان می دهد که روی نیمکتی بنشینی و کتابی دلخواه را ورق بزنی، یا با عزیزی در کافه ای بی سقف چای بنوشی، یا گوش هایت را بسپاری به زیر و بم آهنگی دلنشین در ماهور: 

با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند ...

این تن خاکی باز هوای آسمان کرده، اما دستش خیلی کوتاه است. کاش مثل آن دخترک داستان بودم که دلش می خواست با ماه بازی کند. یک شب به بابایش گفت ماه را برای من به خانه بیاور. پدرش نردبانی بلند بر بالای بلندترین کوه گذاشت و ماه را از آسمان برایش چید.

دنیا پیچیده تر از حوصله من است.

 

من این ایوان نُه تو را نمی دانم! نمی دانم!

من این نقاش جادو را نمی دانم! نمی دانم!

چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری

که این بازار و این کو را نمی‌دانم! نمی‌دانم!

دکان نانبا دیدم که قرصش قرص ماه آمد

من این نان و ترازو را نمی دانم! نمی دانم!

 

پی نوشت:

نانبا همان نانوا ست


 
ایوان نه تو
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، مولانا ، حافظ

از خوبی های روزهای بلند تابستان آن دو ساعت قبل از غروب است اگر آدم قدرش را بداند و وقت داشته باشد که با خودش خلوت کند. برزخی است میان سپیدی روز و سیاهی شب. تیغ آفتاب در غلاف رفته و سایه ها بلند شده اند. نسیم گاه گاهی می وزد و سکوت و آسایش بر همه جا سایه افکنده. خیابان ها خلوت شده اند و پیاده روها نفس می کشند. جان می دهد که روی نیمکتی بنشینی و کتابی دلخواه را ورق بزنی، یا با عزیزی در کافه ای بی سقف چای بنوشی، یا گوش هایت را بسپاری به زیر و بم آهنگی دلنشین در ماهور: 

با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند ...

این تن خاکی باز هوای آسمان کرده، اما دستش خیلی کوتاه است. کاش مثل آن دخترک داستان بودم که دلش می خواست با ماه بازی کند. یک شب به بابایش گفت ماه را برای من به خانه بیاور. پدرش نردبانی بلند بر بالای بلندترین کوه گذاشت و ماه را از آسمان برایش چید.

دنیا پیچیده تر از حوصله من است.

 

من این ایوان نُه تو را نمی دانم! نمی دانم!

من این نقاش جادو را نمی دانم! نمی دانم!

چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری

که این بازار و این کو را نمی‌دانم! نمی‌دانم!

دکان نانبا دیدم که قرصش قرص ماه آمد

من این نان و ترازو را نمی دانم! نمی دانم!

 

پی نوشت:

نانبا همان نانوا ست


 
فال مراد
ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز ٤ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حافظ

فرمود

از خلاف آمد عادت بطلب کام که من

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست...

 

خیر است ان شا الله

سال نو مبارک


 
خمار صدشبه دارم
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ٥ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: حافظ

بعضی غزل های حافظ غزل کامل اند. یعنی هر بیت آن به تنهایی زیباست و تمام ابیات هم در کنار هم منظومه واحدی می سازند به قول شاعران محور عمودی شعر استوار است. مثل این غزل:

اجازه بدهید از یک زاویه تازه به این شعر نگاه کنیم: زاویه صدا. این شعر پر از ساز و صدا و نواست. دو بار در شعر نام مطرب می آید که هر دو بار ساز و صدایش حافظ را از خود بیخود کرده. در بیت چهارم با کلمه "پرده"به زیبایی بازی می کند. در بیت ماقبل آخر هم دوباره به مطرب بر می گردد که سازش کوک است و عجب سازی دارد. حافظ در جای دیگری می گوید:

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

بیت آخر کولاک است. پایانی زیبا برای شعری زیبا. صَدا یعنی پژواک (اکو). صدا پاسخ و عکس العمل نداست. مولانا می فرماید:

این جهان کوه است و فعل ما ندا / سوی ما آید نداها را صدا

حافظ می گوید: دیشب در دل من ندای عشق تو جاری شد. تا هنوز فضای سینه ام لبریز از پژواک آن ندا است. در بیت سوم هم اشاره می کند که ظاهر من خاموش است اما در درونم غوغایی برپاست که با توجه به بیت آخر همان ندای عشق است و آشوب شیدایی، آهنگی که گویی تا آخر عمر در ذهن حافظ جاری است.


 
خمار صدشبه دارم
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ٥ آبان ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: حافظ

بعضی غزل های حافظ غزل کامل اند. یعنی هر بیت آن به تنهایی زیباست و تمام ابیات هم در کنار هم منظومه واحدی می سازند به قول شاعران محور عمودی شعر استوار است. مثل این غزل:

اجازه بدهید از یک زاویه تازه به این شعر نگاه کنیم: زاویه صدا. این شعر پر از ساز و صدا و نواست. دو بار در شعر نام مطرب می آید که هر دو بار ساز و صدایش حافظ را از خود بیخود کرده. در بیت چهارم با کلمه "پرده"به زیبایی بازی می کند. در بیت ماقبل آخر هم دوباره به مطرب بر می گردد که سازش کوک است و عجب سازی دارد. حافظ در جای دیگری می گوید:

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

بیت آخر کولاک است. پایانی زیبا برای شعری زیبا. صَدا یعنی پژواک (اکو). صدا پاسخ و عکس العمل نداست. مولانا می فرماید:

این جهان کوه است و فعل ما ندا / سوی ما آید نداها را صدا

حافظ می گوید: دیشب در دل من ندای عشق تو جاری شد. تا هنوز فضای سینه ام لبریز از پژواک آن ندا است. در بیت سوم هم اشاره می کند که ظاهر من خاموش است اما در درونم غوغایی برپاست که با توجه به بیت آخر همان ندای عشق است و آشوب شیدایی، آهنگی که گویی تا آخر عمر در ذهن حافظ جاری است.


 
هنگام تنگدستی
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ٥ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: پدرانه ، حافظ ، مولانا

 

خواجه می فرماید: 

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

یعنی وقتی سرت شلوغ شده و فرصت سر خاراندن نداری یک دفعه بزن زیر همه چیز و بشکن این قاعده نظم های موازی را. این است کیمیای هستی! (من اگر پنج دختر داشتم اسم آخری را می گذاشتم کیمیا)

پریروز داشتم به مریم گلی شام می دادم. معمولا بعد از خوردن چند قاشق اول دهانش را می بندد یا سرش را بر می گرداند. یکی از راههای غذا دادن به او و شکستن طلسمش گذاشتن تکه های کوچک انگور روی قاشق غذای اوست. (ای شراب ناب در انگور می بینم تو را). راه دیگر پرت کردن حواس اوست با اسباب بازی، کتاب، خواندن شعر و ... داشتم این شعر مولانا را می خواندم

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

در این سراب فنا چشمه حیات منم

توی حال خودم بودم و از خواندن این شعر کم نظیر لذت می بردم که یک دفعه دیدم مریم می گوید :منم! منم! زدم زیر خنده. از ته دل خندیدم. مریم هم به موافقت من در خنده آمد و ادای خندیدن مرا درآورد. 

شکرپاره ای شده برای خودش.


 
... بس که شد این دایره تنگ
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران ، بیدل ، حافظ ، سیاست

از مقتضیات زندگی در غربت خانه به دوشی است. از آنجا که آدم ها در غربت اصالتی ندارند، کمتر وابستگی دارند ‌و سبکبار تر هستند. چند صباحی با تو هستند و می روند. (البته آنها که چند وجب خاک را به اسم خودشان سند می زنند قدری گیر می افتند.) در این شرایط آدم اگر دوستان تازه ای پیدا نکند دایره دوستانش تنگ تر و تنگ تر می شود یک وقت می‌بینی کار به جایی می‌رسد که به قول بیدل: مرکز افتاد برون بس که شد این دایره تنگ.

 خیلی از دوستان خوبی که می روند جایگزینی ندارند. من هنوز کسی پیدا نکرده ام که جای سعید و عباس و طه را بگیرد. تهران که بودم عباس و سعید را دیدم. دوبار رفتم به دانشگاه امیرکبیر که عباس آنجا استاد شده. سه شنبه روزی، ناهار را با هم خوردیم. عباس با همان صفا و صداقت قدیمی اش، مهربان بود و دل نشین. خوش حال شدم که عوض نشده. دعوت کرد فردا شب به خانه اش برویم گفت سعید و چند تا از بچه های واترآباد هم می آیند. ما عازم قم بودیم به قصد زیارت و دیدار با استاد.

فردایش در دانشگاه شریف سخنرانی داشتم. سعید آنجا استاد شده. ناهار میهمان استادم بودم. سعید هم همان موقع رسید و باب آشنایی بین این دو بزرگوار باز شد. سعید آنقدر صمیمی بود که یادم رفت چهار پنج سال است همدیگر را ندیده ایم. همیشه بحث کردن با او را دوست داشته ام بس که مستدل حرف می زند. از صحنه های به یاد ماندنی سفر این بود که در رستوران دانشگاه تعداد زیادی از دوستان قدیمی را دیدم که حالا هر کدام در دانشکده ای استاد شده بودند. حس کردم در آنجا بیشتر از اینجا دوست دارم. دلم بد جور هوس برگشتن کرد. البته امکان زندگی در تهران معمای بزرگی است برایم.

 اما این قصه را نوشتم به خاطر همان بیت بیدل که حکایت این روزهای آب و خاک ماست. تو هم اگر این روزها دل توی دلت نیست می توانی شروع کنی به حفظ کردن شعر های حافظ:

 پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان

ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن!

 آن اتفاقی که من دوست داشتم نخواهد افتاد. مانده ام با افسردگی بعد از این ماجرا چه کنم؟!


 
هنوز باران می بارد
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: حافظ ، قرآن

 

روز جمعه هوا از بامداد بارانی بود. سالها دلم لک زده بود برای پیاده روی در زیر باران شیراز. قبل از طلوع خورشید زدم به راه. بارها و بارها مسیرم را عوض کردم. بام شیراز دروازه قرآن و آخر سر بعد از یک ساعت و نیم پیاده روی خودم را در حافظیه دیدم:

ساعت ۸ صبح 16 فروردین است نشسته ام روبروی بارگاه حافظ. شجریان دارد می خواند: دل می رود ز دستم... نطلبیده بود این دیدار. دیوان خواجه همراهم نیست. یاد آخرین دیدارمان افتادم پیش از سفر به غربت.

دلا !

رفیق سفر بخت نیک خواهت بس

طراوت باران بامدادی چه کرده با این فضا! این نسیم ملایم شاخه های سروها را می رقصاند. آفتاب کم کمک سرک می کشد از پشت سروها. قایم باشک بازی خورشید و ابرها دیدنی است. خلوت خوبی دارم . آمده ام که فکر کنم. آمده ام تا تو برایم حرف بزنی. آیا وقت برگشتن رسیده ؟

از حافظیه که بیرون آمدم پیرمرد فال فروش داشت می خواند :

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش

هنوز چند قدم دور نشده بود که جوانی را دیدم که با همسرش و کودکی که در بغل داشت به سمت حافظیه می آمد. هر دو به هم نگاه کردیم. بعد از مکثی کوتاه به سمت هم رفتیم. حسین بود یکی از دانشجوهایم در اهواز. اهل شمال بود. همانی که در آخرین سفرم قبل از عزیمت به سرزمین برف با هم به جنگل تلار رفتیم و تمشک چیدیم. حالا بعد از 9 سال همدیگر را اینجا می دیدیم.

آمدم خانه ساعت 11 قرار است او را ملاقات کنم. چقدر دلم برای صدایش و صفایش تنگ شده بود. وقتی پدربزرگ مریم خبر داد که او به شیراز می آید گل از گلم شکفت. انگار هر چه آدم خوب در عمرم یافته ام قرار است در این سفر یک ماهه ببینم. هنوز باران می بارید. با مریم و مادرش نشسته بودیم که آمد با لبخند و محبت آغوش گشود. هنوز ما را به یاد داشت. 

یک ساعت با هم بودیم و خورجین سوالهایمان را گشودیم. از جسمانی بودن معاد، از ماجرای حور، از عصمت، از مکتب تفکیک، از تربیت فرزند.

شب هم به جلسه تفسیرش رفتم. از قاف می گفت و قرآن مجید. می گفت قرآن یعنی جای گودی که آب جمع می شود. یعنی هر چه از آسمان آمده اینجا جمع شده ... بعد از سخنرانی کسی به شانه ام زد. هم کلاسی پنجم دبستان بودیم. بعد از 23 سال! 

فردا می رویم به مشهد. مادر آنجاست و آدم های خوب دیگری که باید دیدشان.

اینجا هنوز باران می بارد. 


 
لطف
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ٩ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حافظ

   در حق من لبت این لطف که می‌فرماید

   سخت خوب است ولیکن قدری بهتر از این

 

بعضی روزها آدم فقط خبر بد می شنود. ما هم که کم ظرفیت! غم دانمان فوری پر می شود. 

 ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق؟

 برو ای خواجه ی عاقل هنری بهتر از این؟!


 
خزف
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حافظ

می فرماید:

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می شکند بازارش

خزف یعنی سفال، گل پخته شده. تغابن، یعنی زیان. لعل هم گوهر گران قیمت و کم یابی است گوهری سرخ شبیه یاقوت. 

می فرماید در این زمانه که تکه ای سفال بی بها، گوهر گران بها را از رونق انداخته باید هم دل لعل خون شود (اشاره به رنگ سرخ آن). به تعبیر دیگر دل لعل همیشه خون است چون زمانه به خزف بیشتر بها می دهد. 

جای دیگر می فرماید:

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد


 
۱۲/۱۲/۱۲ - ۲۰۰
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حسب حال ، پدرانه ، حافظ

 

دلم پر می زند برای نوشتن، این نوشته ها نقطه هایی هستند که از به هم پیوستن آنها خط ها و ربط ها شکل می گیرند. این صفحات آینه ی عمر منند. هنوز بعد از ده سال بعضی از نزدیک ترین آدم ها از این جا بی خبرند ...

 دخترکم دارد بزرگ می شود. شیرین شده، دو تا دندان در آورده، وروجکی شده. حیف که این روزها به سرعت می گذرند. دلم می خواهد بیشترین زمان ممکن را با او باشم، اداها و نماهایش را در خاطره هایم حک کنم. گاهی مرخصی می گیرم، گاهی دورکاری می کنم. روزهایی که هستم غذا برایش درست می کنم. می گذارمش در آغوش و می برمش بیرون. وقت خواب، برایش شعر می خوانم تا چشمهایش را ببندد. گاهی شعرهای خودم را برایش می خوانم:

این روزها عاشق ترم وقتی تو هستی

انگار جایی دیگرم وقتی تو هستی ...

بیشتر از حافظ می خوانم. چه شبها که با این غزل خوابش کردم*:

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد...

غزل را شمرده شمرده می خوانم و روی هر کلمه اش فکر می کنم.گاهی رازی از اسرار زیباشناسی حافظ را پیدا می کنم و غرق ذوق می شوم. گاهی به بیت سوم که می رسم گریه ام می گیرد:

بیدلی در همه احوال خدا با او بود ...

این شعر مولانا را هم زیاد برای مریم می خوانم:

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

وقتی که بغلش کرده ام و سرم را کنار گوشش برده ام و آرام زمرمه می کنم

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت

گاهی که دلم می گیرد از دنیا و آدم ها، آدمک های کوتوله ی پر ادعا ،نگاهش می کنم، برایش ادا در می آورم تا بخندد. مریم گلی می خندد و و غمهای دنیا خروار خروار از دلم بیرون می روند.

عمرم شبیه باد طی می گردد اما

از عمر لذت می برم وقتی تو هستی

 

*روزگاری در دانشگاه وترآباد کارگاه حافظ شناسی برقرار بود. این غزل یکی از ده غزل برگزیده حافظ بود که در آن جا برسی می کردیم. شاهکاری است به نظرم.


 
پری در خواب می بینم
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شیخ اشراق ، حافظ ، کتاب

 

 دارم کتاب قلندر و قلعه نوشته دکتر یحیی یثربی را می خوانم. یعد از مدت ها کتاب الکترونیکی خواندن حالا تماشای کتاب کاغذی لذت دیگری دارد. این کتاب روایتی داستانی از زندگی عارف و فیلسوف بزرگ، شیخ اشراق است.

نویسنده، در اول هر فصلی شعری آورده که گاهی از متن کتاب جذاب تر است. امشب توی مترو رسیدم به فصلی که با این بیت حافظ شروع می شد (البته شعر در کتاب اشتباه تایپ شده بود):

 

مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز

سخن با ماه می‌گویم پری در خواب میبینم

کتاب را بستم و بارها این شعر را با خودم زمزمه کردم. دختر بانمکی که رو به رویم نشسته بود متوجه تغییر حالم شده بود تا دم پیاده شدن نگران، نگرانم بود ...

پی نوشت:

این چنین کتاب هایی که به روایت داستانی زندگی شخصیت ها می پردازند قابل استناد نیستند. کتاب هایی مثل مردی در تبعید ابدی، پله پله تا ملاقات خدا، قلندر و قلعه و ... ترکیبی از واقعیت و خیال هستند که مرز آنها مشخص نیست. اما نکات جالبی در اون ها پیدا می شه که به شناخت بهتر اون شخصیت کمک می کنه. این کتاب ها نوعی کاتالیزور هستند. که هدف آن ها معرفی کلی یک شخصیت و تشویق خواننده به مراجعه به کتابهای اوست


 
زمام مراد
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ٤ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حافظ

 

تا ده پانزده سال پیش عکاسی در حافظیه بود که ادعا می کرد از نسل حافظ است مردم هم به او می گفتند آقای حافظ. دختری هم داشت به اسم غزل: غزل حافظ! آدم شوخ و خوش مشربی بود. برای خودش میزی داشت کنار یکی از ستونهای ایوانی که قبل از آرامگاه است. نمی دانم هنوز زنده است یا نه. چند بار اخیر که ندیدمش.

یکی از دوستان از قول آقای حافظ تعریف می کرد که رییس جمهور وقت در سفری که به شیراز داشته اند با مدیر کل ارشاد می آیند به زیارت آرامگاه حافظ. زیر گنبد، که به شکل کلاه قلندران است، تصمیم می گیرند تفالی بزنند به خواجه شیراز. این غزل می آید:

دلا رفیق سفر بخت نیک خواهت بس

نسیم روضه شیراز پیک راهت بس

مدیر کل ارشاد یا هر بزرگوار دیگری که مشغول خواندن فال بوده کلی ذوق می کند که به به حقا که حافظ لسان الغیب است و می داند که شما مساقرید و توشه راه برایتان فرستاده و ... بنده خدا حواسش نبود که چند بیت بعد  لسان الغیب می فرماید:

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد ...

راست و دروغش گردن آقای حافظ و راوی


 
شاه شوریده سران
ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: داستایوسکی ، حافظ ، زندگی در غرب

حالا داستایوسکی دارد بحث جالبی را مطرح می کند:" برای معالجه آدم هایی که استدلالی را با هیجان می پذیرند چنان که تمام وجودشان را تسخیر می کند باید احساس نیرومندشان را با احساس زیباتری جابگزین کرد..." خستگی بعد از 10 ساعت کار و شلوغی مترو تمرکزم را گرفته. فهم داستایوسکی هم فسفر زیادی می خواهد. این آقای بغل دستی هم یک بند دارد حرف می زند. همین که نشست فهمیدم اهل انتاریو نیست چون شروع کرد به حرف زدن با خانم غریبه بغل دستی اش. خودش هم چند دقیقه بعد گفت که اهل بی سی است. هایپر بود. فندکی در دستش بود و حدس زدم که قدری ماری جوانا زده.

از جایم بلند می شوم برای پیرمرد گوژپشت خوش پوشی که ویلچری خالی را هل می داد. جوان لندهوری سر جایم می نشیند. به نظرم حالش خوش نیست. با هر ترمز قطار تلو تلو می خورد. ظهر در دستشویی آقایی به رفیقش می گفت ترجیح می دهد یک آبجو با ناهارش بخورد تا دو تا آبجو در ساعت 5 عصر. رفته ام در نخ پیرمرد. چه صحنه قشنگی بود. داستانی برایش می سازم. گریه ام می گیرد از داستانم. می ترسم از عمر زیاد، می ترسم از غربت...

پدرم  - که خدا رحمتش کند در این شب جمعه- این بیت را زیاد می خواند:

تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتاده ست.

یاد بیت دیگری از حافظ می افتم. آنقدر مشعوفم می کند که همه فکرها و غصه ها فراموشم می شود:

شاه شوریده سران خوان من بی سامان را

زان که در کم خردی از همه عالم بیشم


 
وصل
ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز ٢ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حافظ

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند...

ز مهربانی جانان طمع مبُر حافظ

که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند


 
صائب و بیدل و حافظ
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حافظ ، شعر کلاسیک

صحبت از بیدل دهلوی بود و اینکه او بیشتر شعر گفته یا صائب تبریزی؟ تخمین می زنند که هر دو بزرگوار بیش از صد هزار بیت سروده باشند!

  گفتم: تعداد غزلهای حتمی حافظ ۴۹۵ غزل است. اگر عمر شاعری حافظ را ۴۰ سال در نظر بگیریم (چل سال بیش رفت که من لاف می زنم!) یعنی تقریبا در هر ماه فقط یک غزل گفته. یک تعبیر دیگر که شاید صحیح تر باشد این است که بگوییم حافظ بیش از این مقدار شعر گفته اما دست به پالایش شعرهایش زده و آنچه امروز به ما رسیده برگزیده اشعار اوست به انتخاب خود او، یا دوستان نزدیک او مثلا محمد گل اندام. کاش صائب و بیدل هم این کار را کرده بودند...


 
نرگس گل زمستونه، شقایق گل بهار
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قیصر امین پور ، حافظ ، ایران

یک چیزی به من میگه بنویس. خارجی ها بهش می گن نوستالژیا. یک درد فانتوم درد عضو بریده شده... دردی که از ١۵اسفند شروع می شه و تا اردیبهشت ادامه پیدا می کنه...

چند شب پیش یکی از دوستان خانه ی ما بود. خواست که برایش فال حافظ بگیرم. این شعر آمد:

ارغوان جام عقیقی به سمــن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

پرسید: یعنی چی؟ گفتم یعنی بهار میاد... نرگس گل زمستونه، شقایق گل بهار. زمستونا، شیراز پر از گل نرگس میشه تا بهار که تمام دشت ها پر از شقایق میشه... گفتم نرگس و یاد زمستان ٨۵ افتادم و لحظه ای که مادر را با یک دسته گل نرگس در فرودگاه شیراز دیدم.

امان از غریبی! آدم اینجا تنهاست... و در این تنهایی سایه ی نارونی هم نیست ...

بفرماییــد فــروردیــن شود اسفنــدهای ما

نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما...


 
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حسب حال ، حافظ ، عاشقانه

من این کتابخانه ی نزدیک خانه را خیلی دوست دارم. همیشه جایی برای من دارد حتی در ایام الله امتحانات که همه درسخوان می شوند. طبقه پایین این کتابخانه دو ضلعش تمام پنجره است. می توانم پشت یکی از میزهای کوچک کنار پنجره بنشینم و طفل بازیگوش درونم را به تماشای بیرون ببرم. پاییز که می شود برگهای هزار رنگ درختان را که به آهنگ باد می رقصند نشانش بدهم، زمستان، دانه های معصوم برف را که آیه های مغفرت خدا هستند و بهار، جوانه های نازک اندام سبزپوش را.

می توانم کنار پنجره بنشینم و اسب خیالم را که بدجور محبوس شده بین این آسمان-خراش ها در چمن های روبرو رها کنم که هوایی بخورد، که برای آدمهایی که با سگ هایشان-که عجیب به هیات خودشان شبیه اند- قدم می زنند قصه ها بسازد، که شعرهای ناسروده و نیمه تمامش را تا دیرتر نشده بیافریند.

می توانم وقتی باران گرم آفتاب بر من می بارد سینا- لپ تاپ کوچکم- را باز کنم تا برایم یکی از آهنگ های دوست داشتنی را بخواند مثل همین الان که می خواهد با این بیت اشک مرا در بیاورد:

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت

چهره خندان شمع آفت پروانه شد

تا برایم قصه بخواند از عشق که می داند راز این دایره را که ما نقطه پرگار آنیم و فال حافظ بگیرد و بیاورد این شعر را (که سالها قبل شب امتحان پایان ترم الکترومغناطیس به یادم آورد که چقدر حقیر و کوچک و روزمره شده ام." انگار که در تمامی عالم خبری نیست جز یک مشت ورق پاره" که به اسم علم سر ما گرم کرده اند در این سرمای بی برگی، در این برهوت معرفت... و آن نمره 16 را بیشتر از 19 ها و 20 های عمرم دوست دارم) :

شهباز دست پادشهم این چه حالت است؟

کز یــــــــــــاد برده اند هــــــــوای نشیمنم

من این کتابخانه را دوست دارم، سکوتش را و فضای منزوی اش را ...

  


 
استغناآه
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: حافظ

این چه استغناست یارب وین چه نادر* حکمت است؟

کاین همه زخم نهان هست و مجال آآآآه  نیست

هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست! (حافظ)

آهنگ

* قادر


 
تشخیص مصلحت...
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: طنز ، شعر کلاسیک ، حافظ

مصلحت دید من آن است که یاران همه کار

بگذارند و خم طره ی یاری گیرند !

لبخند


 
شرح دو بیت حافظ
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر کلاسیک ، حافظ ، عرفان

قبل از شرح دو بیتی که دوستی پرسیده بود اجازه بدهید اول همه ی غزل را بخوانیم و  لذت ببریم (آن دوبیت مورد نظر را برجسته کرده ام) :

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟
ساقی کجاست؟ گو سبب انتظار چیست؟  
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار   
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست؟
(۱) معنیّ آب زندگی و روضه ارم
جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست؟
(۲) مستور و مست هر دو چو از یک قبیله‌اند
ما دل به عشوه که دهیم؟ اختیار چیست؟
راز درون پرده چه داند فلک خموش
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست؟
سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست
معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست؟
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته کردگار چیست

اولین گام در درک شعر حافظ آشنایی با صورت شعر اوست یعنی خواندن صحیح اشعار او و دانستن معنای واژه ها. متاسفانه گذر زمان و تغییرات زبان بین منظور حافظ از برخی  کلمات  با برداشت امروزین ما فاصله انداخته.  این موارد چندان زیاد نیست اما می تواند به اشتباهاتی منجر شود که مثلا یکی از آنها را در همین بحث خواهیم دید. ابتدا معنی برخی از کلمات هر  بیت را بررسی می‌کنیم و بعد معنای آن را:

بیت اول :

آب زندگی: آب حیات که عمر جاودان با نوشیدن آن حاصل می شود در باور عامه خضر و الیاس از این چشمه نوشده اند و سرچشمه ی آن هم در ظلمات است.

روضه‌ی ارم: استعاره برای بهشت است.

طرف (tarf): کنار.

خوشگوار: چیزی که سریع هضم می شود

معنی:
 ۴ بیت اول این غزل که بیت مورد نظر آخرین آنهاست همه به یک مضمون واحد اشاره می‌کنند که ناپایداری دنیا و کوتاهی عمر و دعوت به غنیمت شمردن وقت است. اغتنام وقت Carpe diem یکی از اصول فکری حافظ است که از این لحاظ بسیار به خیام شباهت دارد. دکتر ندوشن هم مقاله‌ای در زمینه‌ی مقایسه‌ی خیام و حافظ دارند که روی همین شباهت انگشت گذاشته‌اند. حافظ معتقد است که نباید فرصت عیش و خوشی و خوبی را به امید فردا از دست داد. ما همین یک امروز را داریم و هیچ اعتمادی به فردا نیست.

شرح عرفانی
 می اصطلاحی عرفانی است و نزد صوفیه به معنی ذوقی است که از دل سالک برآید و او را خوشوقت گرداند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). بهشت و عمر جاودان با اعمال ما در همین دنیا به دست می‌آید پس باید لحظه لحظه‌ی حیات را برای خوبی و ذوق و ذکر غنیمت شمرد. حتی می‌توان گفت: بهشت در همین دنیا به دست می‌آید.

بیت دوم
مستور: یکی از معانی مستور پارسا و عفیف است، چنانکه در این بیت نظامی می بینیم:

ز ریحانی چنان چون درکشم دست؟
که دی مستور بود و این زمان مست

عشوه: ناز و حرکت معشوق که دل عاشق بدان فریفته شود. (غیاث اللغات ). ناز و کرشمه . (آنندراج ). حرکت نازنینان که بدان دل عاشقان را مجذوب کنند.

اختیار : یکی از معانی اختیار صلاح، صواب و کار درست است مثلا در تاریخ بیهقی آمده: چون خدای عزوجل بدان آسانی تخت ملک بما داد اختیار آن است که عذرگناهکاران بپذیریم. در این بیت هم حافظ اختیار را به همین معنا به کار برده و ربطی به جبر و اختیار ندارد.

معنی:یکی پوشیده دلبری می‌کند و یکی پیدا و آشکار. ما باید به کدامشان دل بدهیم کار درست کدام است؟

شرح عرفانی:

 در اصطلاح صوفیه ،مکتوم و مستور  کنه ماهیت الهی است، که از ادراک کافه عالمیان مستور است . (از فرهنگ مصطلحات عرفا) و به نظر می‌رسد در این بیت مست در مقابل مستور آمده و بنابراین باید کنایه از نشانه‌های آشکار خداوند باشد. عشوه هم در اصطلاح عاشقان ، تجلی جمال معشوق است (از کشاف اصطلاحات الفنون). به این ترتیب معنای بیت بسیار زیبا می‌شود: بعضی از جلوه‌های معشوق (خداوند) و صفات او  از چشم عام مستور است و برای خواص است و برخی از جلوه ها و صفات او برای همگان اما هر دونوع سرچشمه و مبدا یکسانی دارند حال ما باید به دنبال درک کدام دسته از صفات و آثار الهی باشیم؟


 
شکرخواب صبوح
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حافظ ، عرفان ، شعر کلاسیک

دیشب بسیار از این بیت حافظ لذت بردم. حیفم آمد برای دوستان ننویسم:

مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح
ور نه گر بشنود آه سحرم باز آید

شکرخواب صبوح یعنی خواب شیرینی که پس از خوردن شراب در بامداد حاصل می‌شود . کنایه از سرخوشی و بی‌غمی و شادخواری است.

می‌گوید حیف که سر و صدای چنگ یا خواب شیرین بامدادی مزاحم دلدارم شده‌اند و الا او باوفاست و اگر صدای آه سحرگاهی مرا بشنود و بداند از غصه بیدار بوده‌ام به سراغم می‌آید!


 
این دل شوریده حالش به شود
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حافظ ، انسان

امشب داشتم با دوست عزیزی این غزل معروف خواجه را زمزمه می‌کردم:

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
این دل شوریده حالش به شود دل بد مکن(۱)
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

این غزل از امیدبخش‌ترین شعرهایی است که می‌شناسم و در یاد دارم و بسیار به انسان انگیزه و روحیه می‌دهد:

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب...

عمر ما انسانها بسیار کوتاه است و صبر ما از آن هم کمتر. گاهی لازم است به اندازه‌ی چند نسل زمان بگذرد تا اتفاقی که منتظر آنیم و هدف بزرگ ماست رخ بدهد. در مقیاس کوچکتر بسیاری از ما با وزش هر باد ناملایم زیرورو می‌شویم٬ به هم می‌ریزیم٬ خلق و خویمان تنگ می‌شود و ... خیال می‌کنیم که دنیا به آخر رسیده اما جریان ناایستای زندگی در حرکت است و باید با امید و استقامت به پیش رفت.

گاهی یقین می‌کنم که مردم ما و نسل ما بسیار محتاج به امید و پایداری هستند:

دربیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

-------------------------

(۱) مصراع اول این بیت مطابق نسخه‌ی استاد نیساری نقل شده است .در نسخه‌ی غنی و قزوینی می‌گوید : ای دل شوریده حالت به شود... به عقیده‌ی من با توجه به مصراع دوم روایت نیساری صحیح تر و زیباتر است.


 
حافظیه در سرما
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۸ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، حافظ ، ایران

دیشب بالاخره رفتم حافظیه. این سردترین حافظیه ی عمرم بود. با آنکه شب بود و هوا بسیار سرد، جمعیت زیادی آنجا بود. برای من که دنبال خلوتی می گشتم چندان دلخواه نبود اما از اینکه می دیدم با گذشت سالها و قرنها خورشید وجود خواجه پرنورتر از قبل می تابد و شیفتگان و شیدایان او بیشتر می شوند شادمان بودم.
تغییرات زیادی در محوطه ی آرامگاه ایجاد شده بود. بوستانی را که در غرب حافظیه  آرامگاه تنی چند از ادبا و نامداران -از جمله دکتر حمیدی شیرازی- است به محوطه ی اصلی متصل کرده اند. قهوه خانه ی سنتی را که در شمال آرامگاه حافظ بود  گسترش داده اند و حالا غیر از چای و قلیان، کباب و سوپ جو هم می فروشند. بعد از یک ساعت از حمله ی سرما به قهوه خانه پناه بردم. یک قوری چای گرفتم و دستهایم را به بدنه ی قوری چسباندم تا گرم شوم بعد از آن به زیر گنبد رفتم.

این هم سخن حافظ بود با من:

دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم، دود از کفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید...

ساعت از ده گذشته بود که به خانه رسیدم. تا وقتی که خوابم برد سرما در تنم بود...


 
عکس روی تو...
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: اهواز ، زندگی در غرب ، حافظ

هر دمش با من دل سوخته لطفی دگر است

این گدا بین که چه شایسته‌ی انعام افتاد!

این بیت این قدر برایم قشنگ بود که یک ساعت بعد از نیمه شب مرا از تخت بیرون کشید و به نوشتن واداشت. امشب شب خوبی بود. دو نوبت با دوستان گپ زدیم از آن گپ های لاهوتی! یاد روزهایی افتادم که در اهواز بودم روزهایی که دانشجوها به اتاقم می‌آمدند و از همین حرف‌ها می‌‌زدیم. حرفهایی که چارچوب هندسی کلاس برایشان خیلی کوچک بود اما در آن اتاق دم کرده‌ی رنگ و رو رفته که تنها سهم شیرین من از آن دنیای تلخ بود می‌گنجیدند.

حالا کمتر پیش می‌آید که در دانشگاه از این بحث‌ها بکنیم. اینجا دوستان هر کدام برای خودشان شخصیتی هستند. همه تا خرخره غرق درس و مقاله و تحقیق‌اند ... و من نیز هم. خودمان هم خوب می‌دانیم که این رسمش نیست٬ روح آدم خسته می‌شود اما :

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار

هر که در دایره‌ی گردش ایام افتاد

نیمه شب بود که به خانه رسیدم. مهیای خواب شدم اما گفتم قبل از خواب یک غزل حافظ بخوانم. عجب غزلی آمد: عکس روی تو چو در آینه‌ی جام افتاد...

باید بخوابم. فردا صبح زود با یکی از استادها قرار دارم. خدایا کی دهم آوریل می‌رسد که از شر این امتحان جامع خلاص شوم. دو سه روزی بروم دنبال دل و دلبر!


 
سیمای مسیح
ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ٤ دی ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حافظ ، عرفان

طبیب راه نشین درد عشق نشناسد
برو به دست کن ای مرده دل مسیح دمی


خواجه در این بیت می‌گوید علاج دل‌مردگی را نمی‌توان از طبیبان معمولی فراگرفت٬ بلکه باید سراغ کسی رفت که نفسی همچون مسیح داشته باشد.

مسیح (عیسی) در کنار یوسف از پر بسامدترین اسطوره‌های مذهبی در ادبیات فارسی محسوب می‌شود. مثلا مولانا -نزدیک به ۳۰۰ بار- و حافظ -بیش از ۱۷ بار- از این اسطوره یاد کرده‌اند. ویژگی نمادین مسیح در درجه‌ی اول توانایی او بر زنده کردن مردگان و در درجه‌ی دوم تجرید اوست.

مثال برای ویژگی نمادین اول:

با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل
کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست

مثال برای ویژگی نمادین دوم:
گر روی پاک و مجرد  چو مسیحا به فلک
از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو

البته حافظ مفهوم احیاگری را بسط می‌دهد و لفظ مسیح را در مفهوم مطلق طبیب روح هم به کار می‌برد. طبیبی که با قدم و نفس متبرکش دردها و اندوه را از جان بشر دور می‌کند. دل  و روح انسان هم بیمار می‌شود٬ با هر دروغ٬ با هر کینه٬ با هر سوءظن دردی بر دردهای روح افزوده می‌شود. البته روح آن قدر ظریف است که با هر ملال و دلتنگی و بی‌مهری افسرده می‌شود و نیازمند عیسی-دمی است که شادابی و طراوت را به او باز گرداند :

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی-دمی خدا بفرستاد و برگرفت

با این تعبیر، مسیح با دل که کانون عشق و متافیزیک است ارتباط نزدیکی دارد. من هم در شعری گفته‌ام:

دل شوریده سپندی است که بر آتش توست
ای مسیحای دل سوخته، درمانت کو ؟

 

حالا صبح زیبای کریسمس است. بر خلاف سال قبل که برف سنگینی بارید امسال ترنم باران دارد چمن‌ها را از زیر بار برفها آزاد می‌کند.

 میلاد مسیح -طبیب جان‌ها و روح‌ها- مبارک باد


 
درباره‌ی حافظ
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٧ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حافظ

روزنامه‌ی شرق یک ضمیمه‌ی ۲۴ صفحه‌ای درباره‌ی حافظ چاپ کرده. من هنوز این ضمیمه را نخوانده‌ام اما نسخه‌ی PDF آن را ذخیره کردم. به عنوان مقالات و نویسندگان آنها مع نگاه می‌کردم موضوعات جالب و نامهای آشنایی را دیدیم.

شما هم در این روزهای هیاهو از خلوت آرامش بخش شعر خواجه بی نصیب نمانید:

لینک


 
حافظ و فیض سحر
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حافظ ، عرفان ، قرآن

سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

تا آنجا که شمرده ام لفظ سحر با مشتقات آن نزدیک به ۷۰ بار در اشعار حافظ به کار رفته است. در برخی از این ۷۰ مورد سحر صرفا به عنوان قید زمان به کار رفته در بیش از ۱۵ مورد بصورت ترکیب «نسیم سحر» یا  «مرغ سحر» به کار رفته که در فرهنگ حافظ دارای مفهومی استعاری است. مثل این بیت بسیار زیبا:

قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

اما در سایر موارد سحر تنها قید معمولی زمان نیست بلکه یک اتفاق است٬ یک تحول بسیار مثبت است:

سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
گفت: بازآی که دیرینه‌ی این درگاهی

 سحر زمان به پایان رسیدن انتظار و شنیدن مژده‌ی وصل است :

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می‌آرد
دل شوریده‌ی ما را به بو در کار می‌آرد

سحر زمان بیداری، آگاه شدن و پی بردن به رازهای ناشناخته است:

پیر میخانه سحر جام جهان‌بینم داد
و اندر آن آینه از حُسن تو کرد آگاهم

گنج سعادت را از برکت بیداری و دعای سحرگاهی می‌توان به دست آورد:

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود


و افسوس بر کسی که سحر بیاید و در خواب باشد:

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

همیشه برای خوابیدن فرصت هست. تو نیز باید برخیزی تا از فیض سحر بی نصیب نمانی:

می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند؟
به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری!

سحر ... سحر ... سحر... چه خبرهاست در این سحر:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه‌ی پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه‌ی ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد
اجر صبری است کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند

آنچه نوشته آمد مرا به یاد آیات ۱۷ سوره‌ی آل عمران و ۱۸ ذاریات می‌اندازد که دعای سحری و عذر نیم شبی را از صفات پرهیزگاران برمی‌شمارد (استظهار یعنی پشت گرمی):

بیار می که چو حافظ هزارم استظهار
به گریه سحری و نیاز نیم شبی است


 
غم و شادی
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عرفان ، حافظ ، مولانا ، نهج البلاغه

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد

ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

بیت بالا یکی از بیتهای استثنایی حافظ است به این دلیل که شادی را به جای غم برمی‌گزیند البته با استدلالی جالب. خیلی ها می‌گویند عشق حافظ عشقی اندوهناک و پر از آه و زاری است؛مثلا٬ آن بزرگوار در کتاب قمار عاشقانه، مولوی را با حافظ مقایسه می‌کند. این بیت مولوی را که درباره‌ی (شمع) عشق است:

او به عکس شمع های  آتشی است

می‌نماید آتش و جمله خوشی است

با این بیت حافظ مقایسه می‌کند که از قضا بیت آغازین دیوان اوست:

... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها!

بعضی افراد دیگر هم که دوست دارند برای هر موضوع یک سیر تاریخی پیدا کنند از حمله‌ی چنگیز مغول شروع می‌کنند تا برسند به امیر مبارز‌الدین٬ آن وقت فضای بسته‌ی سیاسی ایران و بویژه شیراز را در زمان لسان‌الغیب دلیل گرایش او به غم و غلبه‌ی ابرهای اندوه بر آسمان شعر او می‌دانند٬ اما این همه‌ی واقعیت نیست! 

 مولانا جهان را طربستان می‌بیند؛ باغی پر از شادی و زیبایی٬ و غم را ناسپاسی و ضعف می‌داند. انسان را در این دنیا میهمانی می‌داند که در خانه‌ی میزبانی کریم و مهربان فرود آمده است پس باید شاد باشد و حتی به جای نان شادی بخورد:

بر جای نان شادی خُورَد جانی که شد مهمان تو

اما غم حافظ با غم مولانا فرق می‌کند و نه تنها متضاد شادی نیست بلکه شادی با همه‌ی شیرینی و لذتی که دارد مقدمه‌ی رسیدن به آن غم است. شیخ اشراق در کتاب مونس‌العشاق غم را برادر زیبایی و عشق می‌داند (ر.ک. از عشق و عاشقی ۱ و ۲). علی بن ابیطالب (ع) در خطبه‌ی بی‌نظیر و تابناکی که اوصاف پارسایان را برمی‌شمارد می‌فرماید و قلوبهم محزونه دلهای پارسایان اندوهگین است و این اندوه از جنس غمهای معمولی نیست بلکه مثل همان شمع مولوی است که می‌نماید آتش و جمله خوشی است


 
رازداری عارفان
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٤ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عرفان ، حافظ ، عطار نیشابوری

حافظ چو نافه‌ی سر زلفش به دست توست

دم در کش ار نه باد صبا را خبر شود!

اشعار و نوشته‌های عارفان سرشار از رمز و راز است. زبان استعاری و سمبلیکی که سنایی وارد ادبیات عرفانی ایران زمین کرد به همت عطار نیشابوری کامل شد و در اشعار خواجه‌ی شیراز به کمال رسید. خال و خط و شراب و شمع و میخانه  ... که از واژگان مشترک زبان عارفان هستند هر کدام استعاره برای مفهومی متفاوت با معنای ظاهری آن هستند. از یک طرف فرق شعر و نظم در نگاه خیال انگیز شاعر است که همه چیز را متفاوت و از دریچه‌ای دیگر می‌بیند. از طرف دیگر در نگاه عارف جهان بوستان تجلی خداست و هرچیز در قوس کمال خویش به او می‌پیوندد. حال اگر یک نفر هم عارف باشد و هم شاعر چه می‌شود؟

 اگرچه دلایل محکمی دارم اما قصد ندارم وارد این دعوای بی‌ثمر بشوم که حافظ زمینی بوده یا آسمانی؟ اما دوستانی که می‌خواهند درباره‌ی زبان عارفان و مفهوم عرفانی شراب و خال و خط و .... بیشتر بدانند می‌توانند به کتاب ارزشمند گلشن راز سروده‌ی شیخ محمود شبستری مراجعه کنند که از قضا سی سال قبل از حافظ به دنیا آمده و در همان حال و هوا می‌زیسته و در زمان خودش نابغه‌ای بوده.

عجالتا بیت بالا می‌گوید: حالا که عنایتی شامل حالت شده و به جایی رسیده‌ای سکوت کن و مراقب باش که این گنجینه را از دست ندهی... هر سخنی را نباید هرجا گفت. هر حرفی را نباید برای هر کس زد. مشابه این مضمون فراوان دارد:

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی‌کش خویش
که مگو حال دل سوخته با خامی چند

می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت


 
تسلیت
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سیاست ، حافظ

بود آیا که در میکده‌ها بگشایند؟  
گره از کار فروبسته‌ی ما بگشایند
 
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند  
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
 
نامه تعزیت دختر رز بنویسید  
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند
 
گیسوی چنگ ببُرید به مرگ می ناب  
تا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشایند
 
در میخانه ببستند خدایا مپسند  
که در خانه‌ی تزویر و ریا بگشایند


 
از عشق و عاشقی (۱۰)
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، حافظ ، عرفان ، نهج البلاغه

می‌خواهم از ادامه دادن عشق بنویسم. خواجه‌ی شیراز می‌فرماید:

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

حافظ پیوند عشق را به ریسمانی تشبیه می‌کند که یک سر آن در دست معشوق و سر دیگر آن در دستان عاشق است. پس برای پایداری و استواری این پیوند٬ عاشق باید به سهم خویش بکوشد و کاری نکند که این رشته گسسته شود. سعدی می‌گوید دوستی را که به عمری فراچنگ آرند نباید که به یکدم بیازارند. آدمیزاد همین که به جایی رسید یا یاری بدست آورد گمان می کند که آن یار یا آن مقام دایمی خواهد بود و شور و شوق اولیه را از دست می‌دهد، چه برسد به اینکه چیزی را بدون زحمت و دردسر به او بدهند. (این چند روزه داشتم ترجمه انگلیسی رمان گاوخونی (The Marsh) نوشته جعفر مدرس صادقی را می خواندم. در آنجا راوی آس و پاس داستان از عشق عمیق خود به یکی از بستگانش یاد می‌کند که چون امیدی به وصال او نداشته سالها او را مانند یک فرشته در آسمان و دور از دسترس تقدیس می‌کرده از قضا این دختر خودش هم علاقه‌ای در دل داشته و با اصرار خانواده اش را راضی می‌کند اما راوی داستان پس از ازدواج هیچ احساس عاشقانه‌ای به دختر نشان نمی‌دهد چرا که همیشه او را در آسمان می‌دیده نه روی زمین و... آخر از هم جدا می‌شوند. )

حافظ در شعر دیگری می گوید:
 
گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که توانی بکوش

عاشق باید هرچه در توان دارد برای رسیدن به محبوب به کار ببندد به قول سعدی به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / اگر که یار نیابم به قدر وسع بکوشم٬  نه اینکه به دلدارش بگوید سر راهت نشینم تا بیایی !
از دیدگاه عارفان سکه‌ی عشق دو رو دارد یک روی آن کوشش عاشق است که به آن جهد می‌گویند و روی دیگر کشش معشوق است که به آن عنایت هم می‌گویند. بسیاری از افراد فقط یک روی این سکه را می‌بینند. گروهی هر وصلی را حاصل تلاش شخصی خود می‌دانند و گروهی دیگر همه چیز را در دایره‌ی قضا وقسمت محدود می‌کنند:

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند

 بحث عنایت البته بحث ظریفی است و حافظ گاه آن را به مفهوم هدایت به کار می‌برد :

زاهد و عُجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد

به این ترتیب هدایت (یا عنایت) مقامی خاص محسوب می شود که نصیب هرکس نمی‌شود. عده‌ای دوست دارند از شعرهایی مثل شعر بالا، اینطور برداشت کنند که عارفان از جمله حافظ به اعمال ظاهری از قبیل نماز و روزه مقید نبوده‌اند. اتفاقا ما در زندگینامه‌ی برخی از صوفیان می‌بینیم که صریحا گفته‌اند این اعمال ظاهری برای عوام است و ما که خدا را شناخته‌ایم و به مقام دوستی او رسیده‌ایم نباید مثل عوام خدا را عبادت کنیم. حالا کاری به این حضرات نداریم برگردیم سراغ حافظ خودمان:
حافظ  در مصراع اول از کلمه ی عجب (ojb) استفاده می کند در فرهنگ دینی عجب به این معناست که کسی به علت کاری که انجام می دهد یا صفتی که دارد مغرور شود.
در حقیقت حافظ می گوید مستی توام با نیاز بهتر از نماز همراه با خودپسندی است (البته برخی از حافظ شناسان و بنده‌‌‌ی حقیر به استناد برخی از شعرهای حافظ و شرح حال او معتقدیم منظور از می و شراب و مستی در شعر حافظ چیز دیگریست). حافظ با زهد مشکلی ندارد با زهد ریایی که اسبابی برای فریب مردم و دکانی برای کسب منفعت است دشمنی دارد. جالب است که جمله‌ی مشابهی را در سخنان حضرت علی می بینیم:

سَیِّئَةٌ تَسُوءُکَ خَیْرٌ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعْجِبُکَ .
گناهى که تو را پشیمان کند بهتر از کار نیکى است که تو را به خود پسندى وا دارد (حمکت 46 نهج البلاغه)

نیاز یکی از کلمات کلیدی در گفتمان حافظ است و حداقل در بیست مورد از نیاز سخن گفته. نیاز یعنی اینکه آدم همیشه خود را محتاج محبوب و وابسته به او ببیند. این نیاز است که به همه‌ی کارهای انسان و از جمله نماز ارزش می دهد و هرچه نیاز افزونتر، بهتر و زیباتر:

خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد

در غزل بسیار زیبای دیگری می‌گوید:

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

یکی از بدبختی های بشر این است که نیاز را فراموش کرده. چنان در دنیای محدود اسباب و علل مادی خود را زندانی کرده که حتی حاضر نیست دریچه‌ای رو به آسمان باز کند و گاه آنقدر از شراب جهل و فراموشی مست می‌شود که آسمان را٬ آفتاب را٬ روشنی را نفی می‌کند. اما ما همه نیازمندیم٬ آنانکه غنی ترند محتاج ترند و این نیاز ابدی و احتیاج دایمی به معشوق شرط ادامه‌ی عشق است...

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد


 
از عشق و عاشقی (۹)
ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، حافظ ، انسان ، اخلاق

این بار می‌خواهم از سرکشی در عشق بنویسم و بازهم قصد دارم از شعرهای خواجه شیرازکمک بگیرم:

 

 سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

در این بیت حافظ هشدار می دهد اگر در عشق سرکشی کنی معشوق که سنگ خارا را به موم تبدیل می کند تو را که مثل شمع از موم نرم ساخته شده ای به راحتی آتش می زند و می سوزاند. حافظ که معمولا زبانی نرم و بیانی ملایم دارد در این شعر پرخاشگرانه سخن می گوید. حال این سوال مطرح می شود که سرکشی یعنی چه و شمع بیچاره چه گناهی کرده که باید بسوزد؟ جواب این سوال را حافظ می دهد :

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

 

شمع می خواست با شعله خود راز خلوت نشینان را آشکار کند پس خدا را شکر که این راز تا به زبانش رسید آتشی شد و خودش را سوزاند. در مکتب عرفان عاشق باید رازدار باشد و در دنیایی که پر از بیگانه و اغیار و راهزن است گنجی را که با خود دارد پنهان کند. اگر گاهی حسی به او دست داد یا حُسنی بر او آشکار شد باید خویشتن دار باشد نباید هیجان زده شود و این احوال و اسرار را با هر بی خبری در میان بگذارد. گناه منصور حلاج این بود که جانش آنقدر در آتش عشق بی تاب شده بود که اسراری را که برای عوام قابل فهم نبود در کوچه و بازار فریاد می زد:

 گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

پس آشکار کردن راز یک نماد سرکشی است. بهای افشای برخی از رازها جان انسان است٬ اما بالاخره باید یکی دست از جان بشوید تا معرفت بشری را افزون کند. من هر وقت داستان زندگی بزرگانی چون جناب ملاصدرا٬ عین القضات همدانی و شیخ اشراق را می خوانم اشک در چشمانم حلقه می زند که نادانی مردم و تعصب جاهلان متمسک با این جانهای عاشق و روانهای بیدار چه کرد! ... و هیچ تعجب نمی کنم وقتی در نهج البلاغه می خوانم علی بن ابیطالب که جان عالم به فدایش باد دست کمیل را می گیرد او را از شهر بیرون می برد و چون به صحرا می رسند آه بلندى می کشد و از اینکه در اطرافش کسی نیست که تحمل و ظرفیت علم او را داشته باشد شکوه می کند. نگهداشتن راز در سینه مثل نگهداشتن آتش دشوار است:

زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت
می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت

بگذریم ... نوع دیگر از سرکشی غرور و نخوت است. غرور فقط در یک جا جایز است و آن هم نزد انسان متکبر. در ادبیات فارسی حباب نماد غرور است زیرا باد در سر دارد. بیدل از این تصویر بسیار استفاده کرده البته پیش از او حافظ هم فنای زودرس حباب را تاوان نخوت او می‌داند که جاه و حشمت و کلاهداری‌اش را از او می‌گیرد:

حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر
کلاهداریش اندر سر شراب رود

در همین راستا ادعا داشتن یا به تعبیر حافظ لاف زدن هم خطای بزرگی است که عاشق باید از آن احتراز کند:

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

دلا طمع مبر از لطف بی‌نهایت دوست
چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست

بسیار سخنها و رمز و رازهای دیگر درباره سرکشی در عشق باقیمانده. افسوس که فرصتی نیست. می‌بینی که همینها را هم بسیار فشرده و مجمل نوشتم...


 
... و هم ننوشته می‌خوانی
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢٤ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، حافظ

خدایا ممنونم! برای بار هزارم به من ثابت کردی که حواست به همه چیز هست؛ حتی راضی نیستی عزت نفس بنده‌ات پایمال شود. خدایا این حال خوش را از من نگیر! این ارتباط بلا واسطه را!

ای خدا این وصل را هجران مکن!

من چیزی ندارم که لایق تو باشد اما یک غزل حافظ هست که دلم می‌خواهد به تو تقدیم کنم:

 هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی  
که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی! 
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق؟  
نبیند چشم نامحرم خصوص اسرار پنهانی 
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور  
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی 
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است 
 خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی! 
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد  
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی 
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است  
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی! 
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت  
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی 
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست  
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی 
خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ  
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی
 


 
از عشق و عاشقی (۷)
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، حافظ ، عرفان

 

یکی از دیگر ویژگیهای عاشقی٬ تسلیم است. عاشق چون و چرا نمی‌کند٬ هرچه پسند معشوق باشد بدان عمل می‌کند٬ به قول خواجه شیراز:

مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل         

قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت
 عاشق چیزی برای خودش نمی‌خواهد٬ عاشق نهایت رضایت خود را در رضایت معشوق می‌بیند. فراق با همه تلخی خود و وصال با همه شیرینی خود در نگاه او تفاوتی ندارند٬ هردو بهانه‌هایی هستند که محب را به محبوب متصل می‌کنند:

فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب     

که حیف باشد از او غیر او تمنایی

حافظ پا را از این فراتر می‌گذارد و اصل عاشق شدن را هم خارج از اراده خود و موهبتی می‌داند که در فطرت او نهاده شده است. من این موضوع را جبر قشنگ می‌نامم و امیدوارم یک روز بتوانم درباره آن بیشتر بنویسم:
می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار        

این موهبت رسید ز میراث فطرتم
می‌خواهم از این بیت استفاده کنم و جمله آن بزرگوار(!) را یادآوری کنم که برای هرکس یک راه برای رسیدن به خدا وجود دارد و واقعا بعضی از دلایل تحلیل تعدد راهها ریشه در فطرت افراد دارد. یکی از راههای ارتباط با خدا هم ٬ راه محبت و طریق عشقبازی است که راه میان بر محسوب می‌شود. شاید سوالات زیادی درباره چرایی برخی احکام الهی در ذهن تو باشد که تا بحال هیچ جوابی برای آن پیدا نکرده‌ای : چرا نماز صبح ۲ رکعت است؟ چرا روزه گرفتن واجب است؟ چرا دیه در ماه حرام دو برابر می‌شود؟.... اگر بخواهی با عقل حسابگر به دنبال پاسخ این سوالها باشی به جایی نمی‌رسی٬ اما در طریق محبت همه این سوالها می‌روند و بجایش یک جواب می‌آید : برای رضای دل محبوب و یک معنای عبودیت هم همین است.

بگذار باز هم راز دیگری را بر تو آشکار کنم: غایت دینداری و نهایت ایمان چیزی جز عشق و عاشقی نیست که فرمود : هل الدین الّا الحب؟ یکی از زیباترین دعاهایی که می‌تواند زمزمه سکوت و ذکر قنوت تو باشد این است : الهی انت کما احب فاجعلنی کما تحب. شاد باش ای عشق خوش سودای ما! شاد باش که خداوند نعمت عاشقی و سعادت دلدادگی را به تو داده است. خدای ما عاشقان از خدای زاهدان باصفاتر است. در زهد خشک خداوند ناظم سخت‌گیری است که ترازو در دست گرفته و مدام مشغول جمع و تفریق ثوابها و گناهان انسانهاست. اما خدای ما عاشقان هرکه را بخواهد بدون حساب وارد بهشت می‌کند. بهشت عاشقان جوی شیر و درخت سیب و نهر جاری نیست٬ بهشت عاشقان٬ بهشت دل است٬ حلاوت لبخند شیرین تر از عسل محبوب است:

چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی             به سیب بوستان و شهد و شیرم 
چنان پر شد فضای سینه از دوست           که فکر خویش گم شد از ضمیرم 
چو حافظ گنج او در سینه دارم              اگر چه مدعی بیند حقیرم

باز هم از حافظ! که دلت می‌خواست بیشتر از او بنویسم. قصه عشق و عاشقی حدیث بی پایانی است که می‌توان یک عمر از آن نوشت٬ اما اجازه بده فعلا این بحث را در همین جا تمام کنیم.

قصه ها می‌نوشت خاقانی                  قلم اینجا رسید و سر بشکست... 


 
جشن خرمن - روز حافظ
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، سیاست ، حافظ

امروز درست یکماه از آمدن من به سرزمین برف می‌گذرد. پاییز هزار رنگ اینجا شروع شده و هوا آهسته آهسته سردی خود را نشان می‌دهد.

امروز در کانادا به مناسبت جشن خرمن یا thanksgiving تعطیل رسمی بود. جشن خرمن چیزی شبیه جشن مهرگان است که در ایران هم وجود داشته و هدف از آن سپاسگزاری به درگاه خداوند در پایان فصل کشاورزی و شادمانی است. اینطور که دانشجوهای چینی می‌گفتند آنها هم مراسم مشابهی در اوایل مهرماه دارند.
در واترلو مراسم جشن خرمن بسیار مفصل تر از شهرهای دیگر برگزار می‌شود٬ دلیل آن هم تلاقی این جشن با یک مراسم سنتی دیگر است که اجداد مهاجر ساکنان فعلی از آلمان به اینجا آورده‌اند. جشن از ساعت ۸:۳۰ صبح با رژه دسته‌های نوازنده٬ رقص محلی و عبور مجسمه ها و عروسکهای بزرگ آغاز شد. در کنار مراسم هم سوسیس مخصوص و آشامیدنیهای مجاز و غیرمجاز (!) سرو می‌شد. جمعیت بسیار زیادی با کلاههای مخصوص به تماشا ایستاده بودند و یکی از کانالهای تلویزیونی کانادا هم این مراسم را پخش می کرد.
در خبرها خواندم که استاد شجریان هم برای تماشای مسابقه ایران و آلمان به استادیوم رفته و از بازی علی کریمی تمجید کرده. فکر می‌کنم این مسابقه برای مردم از استیضاح وزیر راه  که به سرعت فراموش شد٬خیلی مهمتر بوده. از شما چه پنهان ما هم در اینجا مسابقه را بصورت زنده دیدیم و از نظم و ترتیب استادیوم لذت بردیم.
امروز در ایران روز بزرگداشت حافظ بود و آقای رییس جمهور که دوروبرشان خلوت شده به شهر ما شیراز رفته بودند. خلاصه سخنرانی ایشان را در ایسنا خواندم که با این بیت تمام شده بود:
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
آنچه آغاز ندارد  ،  نپذیرد انجام

این روز را به همه دوستداران حافظ تبریک می‌گویم و این بیت آسمانی را تقدیم می‌کنم:
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد


 
یار با ماست
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: مرگ ، حافظ

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

 

دیگر چه بگویم؟ این بیت یک دنیا حرف دارد.

راستی دیشب شاعری مرد. قصد نداشتم درباره شعرای معاصر در اینجا بنویسم. اما او مظلوم بود و به همان اندازه سربلند. یاد آن شب بخیر! آن شب ماه مبارک ...

سید حسن حسینی