بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

دیدار یار غایب
ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، تهران ، پدرانه

امروز آن سفر کرده، را دیدم.

هنوز غبار سفر بر تنش بود. هفته قبل از استرالیا آمده بود. برای تولد مریم دعوت بودند خانه ما، اما نتوانستند بیایند. خدا به او دختری داده که هنوز ندیده ام... برای مریم کیکی با طرح آکواریوم سفارش داده بودیم. قنادی محل با سلیقه است. بعد که کیک را بریدیم، دیدم مریم غیبش زده. دنبالش گشتم. رفته بود دستشویی، چارپایه را زیر پایش گذاشته بود و داشت ماهی های تزیینی را می شست، بعد آن ها را گذاشت توی یک بشقاب و برد به اتاقش تا با آنها بازی کند، بی خیال جشن تولد و مهمان ها. شبی هم که با مریم و پدربزرگ رفتیم مسجد، ماهی ها را توی کیفش گذاشت و با خودش آورد. وسط راه هم گیر داد و گریه کرد که جایزه مسجدش را باید قبل از نماز برایش بخرم، چون مامانی اینطوری گفته...

از خوبی های اینجا برایش گفتم و قدری هم از سختی ها و دردهای خودم که برای کس دیگری نمی‌توانم گفت. گفتم که تعامل با انسان ها، لا اقل انسان های برگزیده، اینجا بسیار لذت بخش است، اما محیط سرد و لیبرال کانادا این چیزها را بر نمی‌تافت. او هم شکوه می‌کرد که در استرالیا به نسبت کانادا آدم همدل کمتر پیدا می‌شود. از آب و هوا و شغل استادی و دانشگاه آنجا بسیار راضی بود اما اینها، آن غم تنهایی و غربت را که همراه و همزاد ما آدم های شرقی است چاره نمی‌کند. البته گفتم اینجا  که اسمش تهران است دوستانت گرفتارند یا خودشان را گرفتار کرده‌اند یا خیال می‌کنند که گرفتارند و خلاصه باید سطح توقعت را پایین بیاوری و دل خوش کنی به صفای بی ریای چند دانشجو.

هفته دیگر بر می‌گردد پیش کانگوروها تا کی آسمان دوباره به کام ما بچرخد ...


 
فراغت بهاری
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: تهران ، سیاست

دیشب تا دیر وقت کار می‌کردم. یک چشمم به وب سایت های خبری فیلتر نشده بود. به سه زبان اخبار لوزان را پی گیری می‌کردم. وب سایت های عربی مثل الجزیره از افتراق عظیم در مذاکرات روز سه شنبه گفته بودند. سی ان ان از لزوم انجام معامله همه جانبه بین ایران و آمریکا گفته بود و سایت های خبری رسمی ایران بسیار امید بخش حرف می‌زدند انگار که همه چیز تا نیمه شب محلی حل خواهد شد. البته آن اتفاق سبز نیافت و وزیر خارجه چین و روسیه و فرانسه برگشتند به شهر و دیار خودشان و جواد و جان، ماندند در لوزان.

دو سه روزی است برگشته ایم تهران. زودتر آمدیم که هم از هوای بهاری تهران استفاده کنیم و هم زندگی جدید با علی و مریم را مستقلا تمرین کنیم. علی لبخند های شیرینی می زند این روزها که دل آدم برایش آب می شود.  

یکشنبه تا رسیدیم، رفتیم به خانه همسایه های بالایی برای عید دیدنی. مریم با سبحان و ریحان گرم بازی بود، ما هم تا دیر وقت ماندیم. مصاحبت با سعید به هر بهانه برایم غنیمت است.

دوشنبه رفتیم به برج میلاد. آدم حال و هوای نوروز را کاملا حس می کرد. فضای بیرون برج پر از غرفه هایی بود که برای بچه ها برنامه  اجرا می کردند. از تئاتر عروسکی گرفته تا پخت نان و بادکنک بازی. رگبار بهاری کاسه و کوزه شان را به هم ریخته بود اما باز هم فضا شاد و پر نشاط بود.  یکی که خیلی خوشم آمد کارگاه سفال سازی بود. به بچه ها یک تکه گل می دادند و وسایل لازم برای نقش زدن. مسوول غرفه لباس روحانیت به تن داشت. آدامس می جوید و برای خردسالان شیرین کاری می کرد.

سه شنبه رفتیم به بوستان گفتگو. آسمان آبی و برف سفید البرز چشم را خیره می کرد. وجود ارتفاع و تپه در تهران نعمتی است که آن را از شهرهای صاف و یکدست مثل تورنتو متمایز می کند. پارک خلوت بود و پر از جاذبه برای مریم. از دریاچه ها و فواره ها گرفته تا اردک ها و لاک پشت ها. پارک، زمین بازی امن و تمیزی هم داشت که با مریم یک ساعتی آنجا مشغول بودیم.

بعد از چندماه شلوغ، قدری فراغت نعمتی است.

شنبه، دوباره اداره ها باز می‌شوند، هوا آلوده می‌شود و اژدها بیدار.


 
بچه چاله میدون
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: تهران

گاهی از دانشگاه که بیرون می آیم حس می کنم وارد جهنم می شوم، بس که آدم ها قاتی هستند، بس که رفتارها عصبی است. امروز سوار اتوبوس بی آر تی که شدم پیرمردی هشتاد و چند ساله هم با عصایی در دست وارد شد. هیچ کس بلند نشد که جایش را به او بدهد. به جوان تنومندی که روی صندلی مخصوص سالمندان نشسته بودم گفتم آقا لطفا بلند شو تا این پدر بنشیند. جوان با چهره بر افروخته گفت مگه کسی به من رحم می کنه که من به کسی رحم کنم؟ پیرمرد همینطور ایستاده بود و من به جای همه آدم هایی که نشسته بودند خجالت می کشیدم. گفتم این بنده خدا چه ظلمی به تو کرده؟ گفت شما دخالت نکن! من بچه چاله میدونم بچه میدون شوش نیستم و زیر لب چیزهایی گفت. اگر یک سی سانتی قدش کوتاه تر بود چند تا از راههای رسیدن به خدا را نشانش می دادم. رویم را از او برگرداندم ... بغل دستی ام که شاهد مکالمه ما بود گفت ولش کن این خره نمی فهمه چرا باهاش بحث می کنی؟ گفتم وظیفه ما هست که تذکر بدیم و الا جامعه بدتر از این میشه. بالاخره این آقا هم وجدان داره تو خلوتش فکر می کنه.

وقت پیاده شدن اشتباه کردم و یک ایستگاه زودتر پیاده شدم. از قضا بچه چال میدون هم پیاده شد و یک راست آمد طرف من. خودم را آماده کردم که چند تا از راههای رسیدن به خدا را نشانم بدهد. گفت من زخم خوردم می دونی یعنی چی؟ هفت میلیون به یه نفر که سرطان داشت دادم پولم رو بالا کشید. گفتم میفهمم چی میگی اما همه مردم بد نیستن... گفت من یه پیرمرد 137 ساله رو می بردم حموم. کلی دعام می کرد. دیروز مرد. چرا دعاهاش نمی گیره؟ من نمی دونم تو چقدر سواد داری اما من لیسانس دارم چرا من بی کارم؟

قدری برایش از دردهای این روزهای خودم گفتم. آرام شد. گفت من بابام لُره مادرم کُرد، عصبانی بشم بدجور قاتی می کنم .شما ببخش. گفتم: من هم نوکر لرها هستم هم چاکر کردها اما تو خوب باش و خوبی کن. یک شیرینی از جیبش درآورد و به من داد و دست داد و رفت ...


 
کافه نادری و آدم های اشراقی
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: تهران ، شعر خودم

آمده‌ام به کافه نادری تا بنویسم، به یاد کافه های تورنتو.

امروز قدری قدم زدم در تهران قدیم. زیاد پیاده می‌روم این روزها. کمی قبل رفتم چارراه مخبر الدوله، مسجد هدایت. مراسم چهلم یک آدم خوب بود. گمانم آقای کاشانی را اولین بار بیست سال قبل دیده بودم و سالها بود که ندیده بودم. دهه فاطمیه با دوستانش می‌آمدند شیراز. مرد مدیری بود. اهالی بازار تهران فرهنگ و مرام دیگری دارند. گمانم تنها کسی که آنجا مرا می‌شناخت امام جماعت مسجد بود -آقای تهرانی- که همسفر حج بودیم و قبلا از او نوشته‌ام. خبر داشت که برگشته‌ام و آرزوی موفقیت کرد.

کم کم دارم کار و زندگی را شروع می کنم. روز دوشنبه و چارشنبه رفتم دانشگاه. روز اول اتفاق جالبی افتاد. استاد راهنمایم از واترآباد در دانشگاه ما سخنرانی داشت! یکی دو بار هم در طول سخنرانی به کارهای من اشاره کرد. ناهار با هم بودیم و بعد یکی از اساتید برجسته دانشگاه که سالها قبل شاگرد استادم بوده و حالا ماهواره می‌سازد کارگاه و آزمایشگاههایش را به ما نشان داد. استاد می‌گفت که برنامه‌ای در هند دارد و سر راه هند آمده ایران. دیدار او خاطره خوبی بود برای اولین روز کار. دو ماه آخری که کانادا بودم چند بار تلاش کردم که او را ببینم اما میسر نشد حالا استاد خودش آمده بود.
دو سه دانشجوی ارشد و دکترا از درسی که قرار است ترم بعد ارایه کنم با خبر شده‌اند و ابراز علاقه می‌کردند. یکی‌شان می‌گفت که پایان نامه دکترای مرا خوانده و بخش هایی از کار مرا ادامه داده. روز چارشنبه هم همان جلسه‌ای که قرار بود رو در رو تشکیل شود برگزار شد. پنج تا از استادها بودند و به نظرم جلسه خوبی بود.
 شب رفتم به  جلسه سخنرانی مهندس حسینی به مناسبت اربعین. بیست و یک سال است که مهندس را می‌شناسم و همیشه برایم حرف های تازه دارد. مطالعات عمیق دینی دارد و به مسایل روز و زبان امروز آشناست. یاسر -دوست نازنینم- که مدتی است از اتاوا آمده خبر این برنامه را داده بود. قرار است فردا شب هم بروم شاید برنامه ای هم اجرا کنم. مهندس هفته قبل برای شب شعر آمده بود شیراز. چند ساعتی با هم بودیم حرف های خوبی زدیم و قرارهایی گذاشتیم برای آینده. یکی از دلایل بازگشت من به شرق دیدار همین آدم های خوب است، آدم های اشراقی. خدا را شکر که چه زود این دیدارها  میسر شد.
سه شنبه رفتم دنبال لباس شویی و ظرف شویی و گاز و یخچال و قیر و قیف و تیر و تخته و ... این ماجرا حالا حالا ادامه دارد. 
من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا
من از کجا غم باران و ناودان ز کجا!
امروز صبح هم دنبال یک کار اداری بودم. از مزایای زندگی در ایران یکی این است که کلا سر آدم گرم می شود با کارهای اداری و احساس بیکاری نمی کند.
وقت برگشتن از کافه نادری آن حس عجیب لحظه‌ی سرودن سراغم آمد:
تو می آیی و می خندی و بهتر می شود حالم
شکوفا می شود بر شانه های خسته ام بالم

 
خیالی که با من است
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: برگزیده ها ، انسان ، تهران

من چند خاطره شیرین دارم از سال های دور که نگه داشته ام برای خودم. اما گاهی از سینه ام سر می روند و وادارم می کنند که به نوشتن فرو بنشانم شان...

باور نمی کردم که اهل کرمان باشد. قیافه اش به شمالی ها یا ترک ها می خورد. لااقل تصور من این بود که کرمانی ها سبزه تر هستند. حتی به گمانم این را به خودش هم گفتم. او هم شاید گفته باشد که پدرش اصالتا از شهری دیگر است. شیرازی ها و کرمانی ها همیشه دوستان خوبی بوده اند. نمونه ی معروفش خواجوی کرمانی است.

 اولین بار که دیدمش زمستان بیست سال پیش بود، دومین مسابقات شعر مدارس سمپاد، سالن اجتماعات دبیرستان علامه حلی تهران. من روی سن داشتم شعر می خواندم. یک غزل مثنوی بود:

دلم برای سرودن بهانه می گیرد / غم آمده است و در این سینه جا نمی گیرد

آن روزها قدری تحت تاثیر رضا امیرخانی بودم -که آن ایام بیشتر شاعر بود- و سعید شریعتی. عادت داشتم موقع شعر خوانی نگاهم را آهسته بین حضار بچرخانم تا با آنها ارتباط برقرار کنم. یک دفعه نگاهم جایی گیر کرد. "او" داشت با دقت عجیبی به شعرم گوش می داد. هنوز هم بعد از بیست سال یادم نمی آید کسی آن طور به شعرم گوش داده باشد. خوب یادم هست پیراهن آبی خوش رنگی پوشیده بود که با رنگ روشن موهایش ترکیب قشنگی ساخته بود. آن روزها مردم زیاد رنگ شاد نمی پوشیدند. 

نمی دانم از حیا بود یا از غرور که بعد از شب شعر سراغش نرفتم. شب به اتاق هایمان رفته بودیم که استراحت کنیم اما مگر شاعران وقتی با هم بیفتند می خوابند؟ چندتا از رفقای پارسال، امسال هم آمده بودند. داشتیم دور هم شعر می خواندیم و بحث ادبی می کردیم. خوب یادم هست که یکی دو تایشان اهل لرستان بودند به قول خودشان لر پشتکوه. اتاق ما دو در داشت: یک در اصلی و یک در کاذب که قفل بود. من به آن در تکیه داده بودم و حین حرف زدن با دستگیره در بازی می کردم. یک دفعه یک نفر گفت: بفرمایید تو! دستپاچه گفتم: در قفله. صدا گفت: خوب ما میایم پیش شما. بعد دو نفر آمدند به اتاق ما. یکی از آن دو نفر "او" بود.

یادم نیست و مهم هم نیست که چه گفتیم و از کجا گفتیم، آنقدر هست که طعم شیرین آن لحظه ها هنوز زیر دندانم باقی است. یادم هست که شعر سپید می گفت و به شاملو علاقه داشت و من به هیچ کدام! صحبت از درس و بحث شد. برایش گفتم که فردا قرار است به مرکز المپیاد بروم تا بچه های تیم فیزیک را ببینم. دوست سفرکرده ام رضا صادقی -که آن سال مدال نقره المپیاد جهانی ریاضی را گرفته بود و شاعر هم بود- این ملاقات را جور کرده بود. آدرس دقیق هم داده بود که از چارراه لشکر پیاده می روی میدان منیریه سوار اتوبوس فلان می شوی تا میدان ولیعصر. یعد از آنجا سوار تاکسی های ونک می شوی از ونک تا شیرخوارگاه آمنه پیاده می روی ... حتی یادم هست که سوار تاکسی که بودم رادیو پیام آهنگ شادی از سراج گذاشته بود: 

دردم از یار است و درمان نیز هم / دل فدای او شد و جان نیز هم

و من در حیرت بودم که این تهرانی ها چقدر رادیوی شان شاد است! 

گفت که او هم به المپیاد شیمی علاقه دارد و دوست دارد با بچه های تیم شیمی صحبت کند. شادان قرار گذاشتیم برای فردا و مسواک زدیم و هر کدام به اتاق خودمان رفتیم و خوابیدیم.

فردا از او خبری نشد. هیچ راهی نداشتم که خبری از او بگیرم. راهم را گرفتم و رفتم به ونک. بچه های تیم فیزیک را دیدم. یک آقای شیرازی هم در تیم شیمی بود به اسم رضا منصوری. درباره المپیاد شیمی هم از او کلی اطلاعات گرفتم. عصر رفتم به مهرآباد. حتی یادم هست که ساعت پروازهایمان به هم نزدیک بود (15:45 و 16:10). در دلم کورسوی امیدی بود. من زودتر رفتم به فرودگاه. او را ندیدم. ساعتی بعد پرواز کردم به شیراز. نه آدرسی از او داشتم نه شماره تلفنی. یادم هست که اسمش آرین بود.

ایمان داشتم که آرین را تابستان سال بعد در دوره المپیاد خواهم دید. وقتی برگشتم سرم با فیزیک گرم بود. از عجایب روزگار این بود که مدرسه ما آن سال دبیر فیزیک برای سال سوم دبیرستان نداشت. اما من و یک نفر دیگر در مرحله کشوری المپیاد پذیرفته شدیم. آدم خودش بنشیند درس بخواند مفید تر است انگار! 

غیر از شادی قبولی در المپیاد -که خوب یادم هست وفتی زنگ زدند خانه ما و خبر را دادند رفتم توی حیاط، جیغ زدم و پریدم روی گردن پدرم و سینی از دست او افتاد و استکان ها شکست- یک شادی دیگر هم داشتم که آرین را خواهم دید و دست کم سه ماه با هم هستیم.

تهران که رسیدم آرین را ندیدم. یک نفر از کرمان در المپیاد شیمی قبول شده بود به نام آقای علوی. از قضا هم مدرسه ای آرین بود. سراغش را گرفتم. گفت که قبول نشده. احساس کردم خیلی با هم صمیمی نبوده اند.

روزهای گرم تابستان می گذشتند. شیرازی ها و اصفهانی ها هم اتاقی بودند. هشت نفر در هر اتاق. من دوستان خوبی پیدا کردم که تا به امروز بعضی از این دوستی ها به گرمی ادامه دارد. تا اینکه یک روز همان آقای علوی گفت که یک نفر اینجاست که می خواهد تو را ببیند.

آخرین باری بود که آرین را دیدم. گفت که اسم مرا دیده که قبول شده ام و خیلی خوش حال شده. داشت برای کنکور پزشکی آماده می شد. حدود یک ساعت با هم بودیم. مهم نیست که چه گفتیم و از کجا گفتیم، برای هم شعر خواندیم یا نخواندیم؟ مهم این است که در حافظه ابدی من دو نفر ساعت 5 عصر روز چندم مرداد روی یک تخت در حیاط مرکز المپیاد نشسته اند و دارند صمیمانه ترین حرف های عالم را با هم می زنند. آن دو نفر از حصار زمان و مکان بیرون آمده اند حتی الان هم که من دارم این سطرها را در سحرگاه دوم ماه رمضان سال ۱۴۳۴ هجری تایپ می کنم، آن دو نفر هنوز روی آن تخت نشسته اند و برق شادی در چشمان شان پیداست.


 
آسمان آبی تهران
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: تهران

تهران وقتی باران ببارد شهری زیبا و دوست داشتنی است. آسمان آبی و برف تازه و سپید بر دامنه های البرز صحنه هایی فراموش نشدنی ترسیم می کنند.

امروز بعد از سالها راهی راهروهای بی معرفت اداری شدم... 

بگذار از خوبی های امروز بگویم. دیدار با دکتر سهراب پور رییس سابق دانشگاه شریف. برای دکتر یکی از شعرهایم را خواندم. به قیافه جدی دکتر نمی آمد اینقدر به شعر علاقه داشته باشد.


 
ده سالگی بهشت دل
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، قیصر امین پور ، تهران

خیلی از شعرهایم را در اینجا نوشته ام. اما چند شعر دارم از گذشته های دور، دوران ماقبل اینترنت و وبلاگ که دوست ندارم فاش بشوند. شعرهایی برای جزیره تنهایی یا خلوتی با رفیق. از طرف دیگر ده سالگی بهشت دل اتفاق مهمی است برای من. این صفحات آینه عمر منند. خیلی حرف ها دارم برای نوشتن اما نه فرصت نوشتن هست و نه شاید گوشی برای شنیدن. یکی از همان شعرها را امشب به همین مناسبت می خواهم بنویسم. شعری به نام مرثیه ای برای پایتخت. شاخه گلی از شاعری گمنام تقدیم به همه عابران ناشناس که رد پایشان بر حافظه هیچ خاکی نمی ماند.

بعد از کنکور، بر خلاف انتظار به تهران نرفتم و در همان شهر خودم شیراز ماندم. می دانستم که امکانات و سطح استادان دانشگاه شیراز به شریف و تهران نمی رسد، این سقف برایم کوتاه است  و ناگزیر روزی به پایتخت خواهم رفت. اما همه چیز که درس نبود، چیزهای دیگری هم بود، خانواده، شعر، حافظ، دوستانی بهتر از آب روان و آرامش. چیزهایی که چهار سال بعد هیچ کدامشان را در تهران و در آن دانشگاه صنعتی نیافتم. وجود من همیشه دو تکه داشته (نیمی سمند سرکش و نیمی کبوترم) و گاهی بدجور این دو تکه به جان هم می افتند.

این شعر را ۱۴ خرداد ۷۶ گفتم وقتی برای شب شعری به تهران دعوت شده بودم، سه سال پیش از هجرت به پایتخت. لازم به گفتن نیست که پایتخت در این شعر یک نماد است و من مخلص همه خوبان تهرانی ام.

این شعر مرا به یاد قیصر می اندازد اولین دیدار من با او  -۷ خرداد سال ۷۷ در تالار فجر دانشگاه شیراز-به خواندن این شعر گذشت. روحش شاد.

 

چون مسافری در ایستگاه

منتظر نشسته ام

این شتاب دایمی

این هراس جاودان          

                       که از قطار جا نمان

لحظه های بودن مرا تباه کرده است

 

شاعران بی شمار دیده ام

که بین چرخ دنده های زندگی

استخوان آبرویشان شکسته است

 

پول ... پول

پایتخت

عشق های کانکریت

در تحیرم که شاعران پایتخت

بین این همه غبار و دود و گاز

در میان این همه

روزنامه های رنگی و دو رنگ

با کدام عشق زنده مانده اند؟

 

سالهاست

بر فراز پایتخت

لاشه خوارها عبور می کنند.

 

حدس می زنم دو یا سه سال بعد

مرگ کوچکی به وسعت خودم

زحمت مرا تمام می کند

رهسپار پایتخت می شوم

این تهوع کثیف فلسفی 

در وجود من حلول می کند

عاشقانه های من حرام می شوند

وای!

وای اگر بدون عشق زندگی کنم!

گرچه گفته اند

شعرهای عاشقانه بازتاب لحظه ایست

من خیال می کنم تمام بودنم

غیر لحظه ای نبوده است.


 
یک چهارشنبه ی خوب دیگر
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایران ، سفرنامه ، تهران
 

اذان صبح را که گفتند نمازم را خواندم و سوار ماشین شدم تا به فرودگاه بروم. مسیر بسیار خلوت بود و کمتر از ۱۵ دقیقه طول کشید.  یک ساعت تا پرواز مانده بود. تصمیم گرفتم که نامه ی ناتمامم را کامل کنم اما دیدم که خودکار با خودم نیاورده ام. تمام فروشگاههای فرودگاه در آن گرگ و میش بسته بودند. از آن بدتر متوجه شدم سوالاتی را که دیشب تا دیر وقت تهیه کرده بودم که امروز از استاد بپرسم در خانه جا گذاشته ام.

 

پرواز سر وقت انجام می شود. موقع صبحانه خوردن مواظب هستم که غذا روی لباسم نریزد. (مخاطب خاص بداند که من در این زمینه بسیار پیشرفت کرده ام!) زودتر از وقت به محل قرار می رسم. استاد تماس می گیرد که در جلسه ای گیر افتاده و قدری دیر می رسد. دفترچه و خودکاری فراهم می کنم. خانم منشی در اتاق را برایم باز می کند. گوشه ای می نشینم، نامه ام را تمام می کنم، سوالهایم را پاکنویس می کنم و همزمان صحبت های خانمهای اداره را درباره سریالهای دیشب، نان سنگک، گلکاری جلوی ساختمان و کاهش مرخصی ها و ... می شنوم.

 

در ساختمان اداری دانشنامه جهان اسلام نشسته ام. حدود ساعت 10 استاد طارمی وارد می شود. سیما و صدایش جوان تر از سن و سالش به نظر می رسد.  با اینکه قبای روحانیت به تن دارد خانمهای اداره او را آقای مهندس صدا می زنند. تا جایی که می دانم فارغ التحصیل مهندسی مکانیک از دانشکده فنی است. در لا به لای گفتگوهای استاد با کارمندان نام دکتر شفیعی کدکنی را می شنوم. گون و نسیم در خیالم شروع می کنند به حرف زدن... استاد حال و احوال گرمی می کند و سخاوتمندانه 2 ساعت به من وقت می دهد که برای هر دقیقه اش برنامه دارم.

 

اخیرا استاد نقد مفصلی بر کتاب مکتب در فرآیند تکامل اثر استاد مدرسی انجام داده اند که موضوع اصلی جلسه ماست. دو سال قبل نسخه اصلی این کتاب را که به زبان انگلیسی است و عنوان متفاوتی دارد خوانده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که نیاز به نقد علمی مفصلی دارد. نقدهای مختصری هم به دستم رسیده بود که عمدتا منتقدان محترم به جای نقد با بولدوزر رفته بودند روی کتاب ... تا اینکه فایلهای صوتی نقد استاد طارمی بر این کتاب به دستم رسید و اخیرا هم جزوه ای که حاوی اهم مطالب است.

 

از استاد به خاطر ادبشان در نقد تشکر می کنم و ذکر خیری می کنم از آیت الله منتطری و نقد علمی و مودبانه ایشان بر اظهارات اخیر دکتر سروش در باب بشری بودن قرآن. در ادامه پیشنهادهایم را درباره تکمیل نقد استاد و مطالبی که بی پاسخ مانده مطرح می کنم. استاد با حوصله گوش می دهد و می گوید که مایل نبوده این نقد رسانه ای شود چون ناقص است و نیاز به کار و وقت بیشتری دارد. استاد می گوید که نقد باید در فضای همدلی صورت بگیرد نه در فضای تخاصم. بعد آدرسی درباره نویسنده کتاب (آقای دکتر مدرسی) می دهد که باعث می شود من ایشان را بهتر بشناسم. اشاره می کند که پس از انتشار نقد (ناتمام) ایشان آقای مدرسی دلگیر شده بود. تلاش بسیاری می کند تا ایشان را از نزدیک ببیند (آقای مدرسی ساکن آمریکا هستند). تا اینکه در سفر اخیر ایشان به ایران فرصتی برای دیدار فراهم می شود که از قضا منطبق بوده بر فینال جام جهانی فوتبال و ایشان با تمام علاقه ای که به فوتبال داشته موفق به تغییر زمان دیدار نمی شود. دیدم استاد هم از خودمان است !

 

بحث ما درباره کتاب دکتر مدرسی تمام می شود و کوله بار سوالات دیگرم را باز می کنم. سوالاتی که چکیده ی شبهات و بحث هایی است که با دوستانم در مغرب زمین بر سر اصول عقاید شیعه داشته ایم. هر سوال مرا با کتاب یا مقاله ای پاسخ می دهند . هنگام وداع 2 جلد از کتاب های موسسه را هدیه می دهند و آدرس ایمیلشان را برای ارتباط بیشتر.


 
زیر پل سیدخندان (۳)
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: ایران ، تهران

تقریبا دو سالی می‌شه که این بخش تعطیل شده. قصد داشتم در این ستون درباره‌ی خاطرات جالبی که از پایتخت داشتم بنویسم.

اولین باری که تنهایی رفتم تهران سال دوم دبیرستان بودم و برای یه مسابقه و شب شعر به دبیرستان علامه حلی دعوت شده بودم. یه کمی از تهران می‌ترسیدم بخصوص وقتی جنگل آپارتمانهای اکباتان رو می‌دیدم با اون نمای دود گرفته و سیاه ... اما خیلی از ادب و صفای مردم جنوب تهران شنیده بودم و دلم می‌خواست این آدمهای اصیل رو ببینم. دبیرستان علامه حلی هم طرفای چارراه لشکر (خیابان کارگر جنوبی) بود و یه جورایی در مرز جنوب تهران. یه روز صبح رفتم به قهوه‌خونه‌ای که نزدیک مدرسه بود. اون موقع به نظرم آدمهایی که می‌رفتن قهوه خونه دنیا دیده  و مرد بودند. پک که می زدن به قلیون، نفسشون رو که می‌دادن بیرون نگاهشون به یه بی‌نهایت خیره می شد. (حالا قصد ندارم از قلیون تعریف کنم بخصوص که شنیدم دولت مهرورز قلیون رو ممنوع کرده... اما نه! یاد یه خاطره‌ی شیرین افتادم:

یه بار با چندتا از شعرای شیراز دور هم نشسته بودیم قرار بود آقای راشد یزدی بیاد و ما دور هم شعر بخونیم. این آقای راشد -که توی برنامه‌ی خانواده هم صحبت می‌کرد- خودش برامون گفت که «سال ۴۲ از دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز لیسانس ادبیات گرفته» و آدم خوش‌ذوقی هست. مرحوم جمالی نشسته بود و داشت قلیون می‌کشید که آقای راشد وارد شد. مرسومه که جلوی علما بلند شن اما جمالی از جاش تکون نخورد. وقتی آقای راشد نشست مرحوم جمالی گفت: ببخشید من قلیون جلوم بود که بلند نشدم! بعد گفت راستی اشکال نداره جلوی شما قلیون بکشم؟ آقای راشد خندید  و گفت: میان این دخان‌آلات از چپق گرفته تا هروئین در رفته از همه موقرتر و با شخصیت تر همین قلیان است. آقای ده بزرگی هم در جا یک رباعی در وصف قلیون از جبیش در آورد که اگه درست یادم مونده باشه این بود:

قلیان به برم ذکر جلی می‌گوید               نی در کف من سینجلی می گوید

این قل قل دایمی که در قلیان است ...      الله و محمد و علی می‌گوید

والا من بی‌گناهم! به نظر خودم هم این شعر یه کم تند رفته و باهاش موافق نیستم، مگر اینکه با چسب وحدت وجود یا بسط تجربه بشه به هم چسبوندش که تازه هر دو محل اشکال است... خلاصه از آن روز فهمیدم که قلیان خیلی کارش درسته .. به قول اخوان عجب پرانتزی شد از خود متن درازتر.)

همینطور دم قهوه‌خونه ایستاده بودم و دو دل که برم تو یا نرم؟ دیدم یه پیرمرد گوژپشت داره از دور میاد. ابروهاش روی چشماش افتاده بود. یه عبا روی دوشش بود و یه شب کلاه سرش. خیلی آهسته راه می‌رفت. یه دفعه ایستاد. خم شد روی زمین. معلوم بود که کمر درد داره چون خیلی طول کشید تا خم بشه. یه چیزی از روی زمین برداشت. گفتم حتما یه تیکه طلا پیدا کرده.. فوتش کرد ... بعد اون رو بوسید... گذاشت روی پیشونیش و بعد گذاشت روی سکوی کنار یه مغازه...

قدیمیا می گفتن نون برکت خداست.


 
گرفتاریهای شیرین
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: تهران

تهزان سر مهربانی دارد. یک خط در میان باران می‌بارد و هوا را از آلودگی نجات می‌دهد. گرفتاریهای شیرین این روزها اجازه نداد که همه‌ی دوستان را ببینم. با این حال تا آنجا که می‌توانستم تجدید خاطره کردم٬ کله پاچه و جوجه کبابم را خوردم٬  یک شنبه به دانشگاه رفتم و استادم را دیدم با تعدادی از دوستان قدیمی. دیشب هم به قم رفتم و از نفس گرم حضرت استاد بهره بردم.

 فردا پگاه به شیراز می‌روم.


 
تهران شهری پر از زندگی
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: تهران

صبح باران بارید. امروز باید هوا عالی باشد.

دیروز که در شهر قدم می‌زدم با خودم می‌گفتم تهران چقدر زنده است! پیاده روهای پر از عابر٬ بوق ماشینها٬ مغازه‌های کوچک و شلوغ٬ مردمان خوش تیپ! انصافا تهرانی ها بیشتر از کانادایی ها به سر و وضع خودشان می‌رسند و خوش لباس تر هم هستند.

دیروز در ورودی ایستگاه مترو پلیس به پسرها و دخترهایی که با هم بودند گیر می‌داد. در روزنامه خواندم که رییس قوه‌ی قضاییه از این نوع برخورد انتقاد کرده.

... و همه‌ی اینها یعنی در تهرانم و شاد و سرحالم و مشتاق دیدار دوستانم


 
دوباره برف!
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: تهران ، حسب حال

دوباره در شیراز برف می بارد٬ شدیدتر از قبل. شرط می بندم الان در واترلو و تورنتو خبری از برف نیست. اینجا که حسابی حال و هوای کریسمس کانادا را دارد

 4 روز تهران بودم که به دیدار دوستان و طبیعت شمال تهران گذشت. وقتی آدم خاطره هایش زنده می شوند حس و حال غریبی دارد

 

روز چارشنبه به میدان انقلاب رفتم دنبال کتاب مقالات شمس می گشتم. که بالاخره پیدا کردم. اذان ظهر به دانشگاه تهران رفتم. دو تا از رفقا را دیدم و با یکی از آنها به شرکت دکتر نایبی- استاد راهنمایم دردانشگاه شریف- رفتم. محل شرکت عوض شده بود و حسابی رشد کرده بود. حالا 500 پرسنل داشت. چندتا از بچه های قدیمی را دیدم بسیار با محبت و گرم بودند. دلم برای آن روزها تنگ شد.

تمرین تیراندازی:

 در غرب تهران  یک باشگاه تیراندازی بود. آنجا به تمرین تیراندازی تراپ پرداختیم. مربی ما آقای معصومی نامی بود که بسیار جنتلمنش بود و با کمک و تشویق ایشان بنده توانستم 4 بار هدف پرنده را در نقطه ی اوج بزنم. بعد گشتی در جنگل لویزان زدیم و به دربند رفتیم این بار جوجه کباب با استخوان خوردیم و مشعوف شدیم. عصر به دانشگاه شریف رفتم و گشتی در دانشکده و مسجد زدم. شب یلدا منزل جناب ابوالحسن بودیم که در کنار پدرشان که مشغول مهرورزی به دکتر شریعتی بودند بسیار خوش گذشت. دو تا از دوستان هم به نوبت آمدند و رفتند.

 

این هفته  دوباره مارکوپولو می شوم. اهواز و تهران و شاید قم یا شاهرود


 
در تهرانم و ...
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢۸ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: تهران

دیروز آمدم تهران.. تا جمعه اینجا هستم. شهر شلوغ و آلوده است مثل همیشه.

دلم برای ترافیک تنگ شده بود. رفتم توی همت! بعد رفتم به دربند تا نفس بکشم و در همان رستوران همیشگی جوجه کباب بخورم. جایتان خالی خوشمزه‌تر شده بود. قیمتها هم خیلی زیاد نشده بود.

شب با چند تا از رفقا دور هم بودیم. خیلی خوش گذشت...

مباد این جمع را یارب غم از باد پریشانی


 
زیر پل سید خندان (۲)
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: تهران

منصور راننده‌ی خطی آزادی- سیدخندان بود. البته بعدها فهمیدم که کارمند دولته و مسافرکشی شغل دومشه. این رو می‌شد از طرز لباس پوشیدنش هم فهمید. معمولا کت خاکستری رنگی تنش بود٬ شلوار پارچه‌ایش هم خط اتو داشت. ماشین منصور پیکان سفیدرنگ مرتبی بود که هم صندلی‌هاش روکش داشت هم بوی بد نمی‌داد. بیشتر عصرها و غروبها منصور رو توی ایستگاه می‌دیدم. چند بار هم صبح خیلی زود سوار ماشینش شدم٬ معمولا هم یه بربری تاشده زیر داشبوردش بود. بوی نون بربری من صبحانه نخورده رو دیوونه می‌کرد. یه بار بهم تعارف زد من هم  روش رو زمین ننداختم. 

سوار ماشینش که می‌شدی نه نوار مجاز می‌ذاشت نه نوار غیر مجاز. اگه مسافرا از این مردهای عصاقورت داده یا زنهای هفت قلم آرایش کرده نبودن خودش شروع می‌کرد به حرف زدن. مسافرا هم باهاش هم‌صحبت می‌شدن. توی بحث کردن غد نبود کوتاه می‌اومد و حق رو به دیگرون هم می‌داد. آدم از حرف زدن با اون لذت می‌برد و ترافیک و اون مسیر طولانی رو از یاد می‌برد.
دوره‌ی سردار قالیباف بود که شروع کردن به بگیر و ببند مسافرکشای شخصی.  یه طرحی داشتن به اسم طرح میادین، گیر می دادن به اونهایی که توی میدونها نگه میداشتن. راننده رو پیاده می کردن٬ ماشینش رو با جرثقیل می‌بردن به پارکینگ و اونجا می‌خوابوندن.  راننده‌ی بیچاره  چند روزی از نون خوردن می‌افتاد بعد هم که می‌رفت دنبال ماشینش  باید پول جرثقیل و پارکینگ آقایون رو هم می داد. تازه جلوبندی ماشینش هم داغون شده بود. دل راننده ها خون بود٬ تا از دور یه پلیس می‌دیدن سر فحش رو می کشیدن پایین. چند ماهی بیشتر این طرح میادین دوام نیاورد. بعدا که سرو کله‌ی الگانس ها توی خیابونا پیدا شد، بعضی ها می‌گفتن از پول همین جریمه ها بوده.

 

یه روز پلیسها اومدن زیر پل٬ اول ایستگاه آزادی، شروع کردن به گیر دادن. من توی ماشین منصور نشسته بودم . منصور اومد در بره که پلیسا شک کردن و اومدن سراغش. منصور هر چی التماس کرد و منت کشید، فایده نداشت. جناب سروان به یکی از وظیفه ها دستور داد که ماشین رو ببنده به جرثقیل. منصور که دید هیچ چاره‌ای نداره رفت وسط خیابون درازکش جلوی ماشینش خوابید.جناب سروان گفت این بچه بازی ها چیه مرد گنده؟  منصور گفت: اگه می خواید ماشین رو ببرید باید از روی من رد بشید... مدتی این ماجرا طول کشید. جناب سروان که حوصله‌اش سر رفته بود یه قبض جریمه گذاشت زیر برف پاک کن و رفت. منصور وقتی مطمئن شد آبها از آسیاب افتاده  از روی زمین بلند شد، قبض رو برداشت ده هزارتومن جریمه شده بود. پشت فرمون که نشست خندید گفت: خدا رو شکر لااقل مثل بعضی از رفقا رشوه ندادیم.

 


 
مرد ...
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، فیلم ، تهران

سفر تهران طولانی تر از چیزی شد که فکرش را می‌کردم اما  در عوض فرصتی برای آسودن و دیدار دوستان فراهم شد. پروژه‌ای به من پیشنهاد شد که بخاطر آن به شرکتی که قبلا  ۱۴ ماه در آن کار کرده بودم سر زدم. با استاد بزرگوارم قرار گذاشتم و با هم از دانشگاه به شرکت رفتیم. خوشبختانه طولانی بودن مسیر باعث شد از نفس گرم استاد بیشتر استفاده کنم.کارهای شرکت وقت زیادی از استاد گرفته بود و دیگر از دنیای کارهای فنی به زندان کارهای اجرایی و مدیریتی روی آورده بود. محل و دکوراسیون شرکت حسابی عوض شده بود. دیدن بچه‌های قدیمی بخصوص امیر و حجت که با هم روزگاری داشتیم بسیار خوشحالم کرد. چندتا از نیروهای خوب رفته بودند. یکی از آنها مهندس باتجربه‌ای بود که احترام بسیاری برایش قایل بودم از آن مهندسانی که حاضری با کمال میل شاگردیش را بکنی. گاهی ده دقیقه پیش او می‌نشستم و به اندازه ده ساعت اطلاعات می‌گرفتم.

یک روز بعد از ظهر هم به سینما رفتم برای تماشای فیلم شهر زیبا . فیلم بسیار خوبی بود با بازیها و تدوین عالی و غافلگیر کننده. ترانه علیدوستی باز هم ثابت کرد که یک استثنا در بازیگری است.

اما شعر امروز: شاید باور نکنید وسط اسباب کشیها پیدایش کردم باید مال چهار سال قبل باشد. مجذوبم کرد و بارها خواندمش

مرد ایستاده بود

      ایستاده بود مرد

 

تندباد زندگی وزید

عشق

         نان

               گرسنگی ...

 

مرد تکیه داده بود

        تکیه داده بود مرد!


 
 
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: تهران ، ادامه تحصیل ، بوروکراسی

ما سپردیم دل و دیده به توفان بلا

گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

صبح عینکم شکست. پس از چند ساعت معطلی در وزارتخانه رفتم دانشگاه شریف پیش همان عینک ساز اهوازی. اول یک عینک آفتابی خریدم بعد عینکم را دادم که تعمیر کند. در همان چند لحظه سعید و شریف و کریم و رضا از رفقای قدیمی را دیدم ... خلاصه توقف چند دقیقه‌ای به یک گفتگوی دو ساعته تبدیل شد. آنجا همه از زلزله حرف می‌زدند. کسی به یاد ناهید نبود که بیچاره پس از ۱۲۷ سال پیدایش شده.

حالا دوباره در وزارتخانه منتظر آقای مدیرکل هستم... خدایا دیگر خسته شدم از این همه رفت و آمد انگار نمی‌خواهی از این خاک بروم... چقدر در این راهروهای بی معرفت قدم بزنم. چقدر منت این کارمندان کم مقدار را بکشم. خدایا نجاتم بده. خدایا بارانی بفرست


 
آخرین روز اقامت من در تهران
ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، تهران

امروز آخرین روز اقامت من در تهران است . بعد از 28 ماه باید تهران را ترک کنم. مقصد بعدی من ساحل رود کارون (اهواز) است. قرار است مدتی در دانشگاه اهواز تدریس کنم. این دومین هجرت خود خواسته در زندگی من است. دوباره غربت،دوباره تنهایی... باید از همة دوستانم دل بکنم، چه دوستانی که در تهران پیدا کردم،چه دوستانی که از شیراز با من آمدند. این بار دیگر هیچکس همراه من نیست.
خداحافظ همه دوستان خوب من
خداحافظ دانشگاه شریف، خداحافظ بچه‌های خوب شرکت
خدایا! تو پشت و پناهم باش و در راهی که پیش رو دارم مرا تنها مگذار.
شعر زیر را که 5 سال قبل سرودم (روز تاسوعا سال 1419 قمری) به همة دوستان خوبم تقدیم می‌کنم

حس رفتن

حس رفتن دارم
کسی انگار مرا می‌خواند
من چه آرام، چه شادم!
بار من سنگین نیست
دلی از دستم غمگین نیست

من اگر رفتم،
خاطراتم را با من دفن کنید
بگذارید همان مرد مسافر باشم
که غریبانه از این کوچه گذشت
و کسی، هیچ کسی، او را نشناخت
و مهم نیست که بعد از من نامم باشد یا نه

اهل این شهر نبودم
خانه‌ام اینجا نیست
چند روزی را مهمان شما بودم
روزتان پر خورشید،
شبتان مهتابی!
کسی از ساحل آن رود مرا می‌خواند


 
امتحان دکترا
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، تهران

غزل زیر را در 27 اردیبهشت 81 وقتی مشغول مطالعه برای امتحان دکترای دانشگاه شریف بودم، سرودم. آن روزها تهران حال و هوای عجیبی داشت و بهار هنوز سایه‌اش را گسترده بود. گاهی درس خواندن سخت ترین کار ممکن است.
با این حال و هوایی که من داشتم، قبول شدنم اتفاق عجیبی بود!


بادها چه عاشقانه می‌وزید!
عاشقید و بی بهانه می‌وزید
آسمان شهر روسپید شد
بس که مست و شادمانه می‌وزید
بادها لبم پر از سکوت بود
مثل موجی از ترانه می‌وزید
رازها درون چرخش شماست
بادها چه پر نشانه می‌وزید
من به جستجوی عشق آمدم
از کجا ؟ کدام خانه می‌وزید؟
روزهای تلخ را نشان دهید
شب اگر بر آن کرانه می‌وزید
* * *
امتحان دکترا، کتاب، درس
بادها چه شاعرانه می‌وزید !


 
شهر من کجاست؟
ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، تهران

شهر من کجاست؟
شهر من
در خطوط چشمهای شرقی کدام آشناست؟
با تمام روزها غریبه‌ ام
باغ بی پرنده
موج بی کناره
دشت بی بهار
انتظار . . . انتظار
کاش سهم من
از تمام کاخ ها و خاک ها
یک وجب بهشت
یک وجب پریدن از
سیم خاردار سرنوشت بود

از جنوب غرب
تا شمال شرق
این بزرگراههای بی درخت
تیرهای بی پرنده چراغ برق

صبحها : خمار
شب : جنازه‌ای میان شوره زار
صبح تا غروب
کار
کار
کار
روزهای خوب عمر من گذشت
بین این کتابها مقاله‌ها
در میان برگه‌ های خانگی
جستجوی هیچ
در میان صفحه های پوچ

حلقه‌ های پای بندی‌ام
مارهای روی شانه منند
کاوه‌ای بساز ای جناب کادحٌ الیه
این نیاز سربه زیر را بگیر
جراتی برای ماجرا شدن ببخش

پلکهای من
زیر بار خستگی شکسته اند
خواب باش
ای شب کویرهای پرستاره
آفتاب باش

تهران - ۲۹ آبان ۱۳۸۱