بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

رسوایی و عشق
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: بیدل دهلوی

دیشب وقت خواب یک بیت بیدل آمد توی ذهنم. جلد دوم دیوانش را باز کردم و رسیدم به این غزل که زبان ساده و آهنگ ملایمی دارد:

سنگی چو گوهر، بستیم بر دل
از صبر دیدیم در بحر ساحل

رحمت گشوده است آغوش حاجات
درهاست اینجا مشتاق سائل

چون شمع ما را با عجز نازی ست
سر بر هواییم تا پاست در گل

رسوایی و عشق، مستوری و حسن
مجنون و صحرا، لیلی و محمل

 

بیت چهارم غوغاست، در نهایت ایجاز. در بیت سوم می گوید اگر چه نیازمندیم اما همت ما بلند است مثل شمع که اگر چه پایش بر زمین است اما سرش در آسمان است. بیت دوم هم که رحمانیت خدا را توصیف می کند و آدم را به یاد مناجات التائبین امام سجاد علیه السلام می اندازد.


 
دل بی آرزو کم آفریدند
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: بیدل دهلوی ، انسان

حرفی دارم برایت اگر گوش می کنی. سربسته می نویسم. تو خود حدیث مفصل بخوان. باید کاری کنی به جای غصه خوردن و به جای تن دادن به تقدیر و طالع. کمی خودت را نبین کمی خودت را مقصر بدان تا تحمل اشتباهات دیگران برایت آسان شود. مشکل اینجاست که عقل گرایی ما یا خود بزرگ بینی ما جایی برای گذشت و مدارا باقی نگذاشته.

دلهای ما دیگر اهلی نیستند. رم می کنیم از هم. اگر بدانی که مسافری اگر بدانی که سالها چه سریع و بی رحم می گذرند، اگر بدانی پیری به چه آسانی سراغت می آید. دست بر می داری از این همه "من".  آن وقت در این دوران گذار می روی به دنبال سودمندترین تجارت: تجارت دل!

این شعر بیدل را هم هدیه می کنم به تو:

برای خاطرم غم آفریدند

طفیل چشم من نم آفریدند

چو صبح آنجا که من پرواز دارم

قفس با بال توام آفریدند

عرق گل کرده‌ام از شرم هستی

مرا از چشم شبنم آفریدند

گهر موج آورد آیینه جوهر

دل بی آرزو کم آفریدند

جهان خون ریز بنیاد است هش دار

سر سال از محرم آفریدند

وداع غنچه را گل نام کردند

طرب را ماتم غم آفریدند

علاجی نیست داغ بندگی را

اگر بیشم وگر کم آفریدند

کف خاکی که بر بادش توان داد

به خون گل کرده آدم آفریدند...


 
بر ساحل اقیانوس ۱۲ - سفرنامه
ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، بیدل دهلوی

 ... و به ساحل اقیانوس رسیدم

دوستانم می‌دانند که نوشتن و آرایش کلمات برایم کار دشواری نیست. اما حالا هر چه‌ می‌گردم واژه‌های مناسبی برای توصیف آنچه دیدم پیدا نمی‌کنم. آدمی که از دیدن زیبایی شگفت زده نشود سنگ است اما گاهی زیبایی فراتر از انتظار یا ظرفیت توست و مدتی طول می‌کشد تا آنچه دیده‌ای از چشمت به ذهنت و از ذهنت بر زبانت جاری شود. چندتا عکس از ملاقاتم با اقیانوس در این صفحه می‌گذارم و سعی می‌کنم چیزهایی لابه‌لای آنها بنویسم.

۱- موجهایی که سر کشیده‌اند و قایقی بادبانی که در انتهای افق محو شده. هر وقت موج می‌بینم چه موج دریا باشد چه موج الکترومغناطیسی -که آن هم زیبایی های خودش را دارد- به یاد این بیت بیدل دهلوی می‌افتم:

این موجها که گردن دعوی کشیده‌اند  /  بحر حقیقت‌اند اگر سر فرو کنند

Wave Pacific Ocean

۲- اسم این عکس را گذاشته‌ام رویا (dream). در یک سوی جاده کوه و جنگل و در سوی دیگر اقیانوس... و وقتی این عناصر متضاد به هم می‌رسند صحنه‌های بی نظیری خلق می‌شود. در دور دست تپه‌ای را می‌بینید که گویی از وسط آبها سر برآورده. تپه‌ای که به رویاهای من وتو می‌ماند: دور٬ دست نیافتی٬ زیبا و پرشکوه

Dream Pacific Ocean

۳-  چقدر دلم می‌خواهد یکی از این کلبه‌ها داشته باشم. بالای یک تپه٬ روبروی اقیانوس. بعضی از مردم آمریکا هم مثل خودمان روح عارفانه دارند. کسی به این جاده و اینجای دنیا می‌آید که زرق و برقهای سان فرانسیسکو و لس آنجلس برایش رنگی نداشته باشد. این همه سازه‌های مصنوعی در برابر طبیعت دست نخورده چه حرفی برای گفتن دارد. کلبه‌ای که در انبوهی از گلهای سفید و سرخ غرق شده. گلهای وحشی فاصله‌ی دو پرچین را می‌‌پوشانند و در همسایگی آب آرام می‌گیرند. زندگی بدون آرامش و زیبایی چه ارزشی دارد؟

A cottage on a hill in front of Ocean

 ۴- غروب بر ساحل اقیانوس. باید سکوت کنی. خاموش بنشینی و خاموشی خورشید را که در انتهای افق در ملتقای کوه و آب محو می‌شود  تماشا کنی و بازتاب پرتوهای هفت رنگ را که بر کاکل موجها می‌رقصند

sunset Pacific Ocean

ادامه دارد...


 
بهار دلکش رسید و دل ...
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۳٠ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب ، بیدل دهلوی ، عرفان

این روزها دور از خانواده و دوستان حال و هوای نوروز نداشتم. از یک طرف رفقا یک هفته است  که به آمریکا رفته‌اند و من تنها هستم. از طرف دیگر در سرزمین برف٬ هوا هنوز سرد است و گاه گاه برف می‌بارد٬ به قول خودم:


من یخ زده‌ام در این زمستان
در شهر شما دو آفتاب است!


علی٬ یکی از دوستانم که او هم تنها بود٬ دیروز سراغم آمد . دیشب بعد از استخر و واترپلو٬ گیر داد که برویم ماهی سفید بخریم. ساعت ۱۱ شب بالاخره ماهی سفید را در فروشگاه Sobey's  صید کردیم. علی ماهی ها را سرخ کرد. من هم سبزی پلو و ژله درست کردم که به تصدیق اکثر حاضران دستپخت ما بسیار خوشمزه شده بود. بعد هم هفت تا سین جور کردیم و خوابیدیم. سال تحویل به وقت اینجا ۷:۳۳ دقیقه بامداد بود . خوشبختانه تلویزیون تورنتو یک برنامه زنده فارسی داشت. عمو نوروز و حاجی فیروز و سفره‌ی هفت سین هم داشتند٬ توی سفره قرآن هم گذاشته بودند... ما هم سالمان را با دعا و فال حافظ شروع کردیم. علی که از من بزرگتر است مرا غافلگیر کرد و به من هدیه‌ی قشنگی داد.
یک شعر تازه گفته‌ام اما می‌ترسم دلتان بگیرد به جای آن چند بیت از مولانا بیدل انتخاب کرده‌ام:

ای بهار جلوه! بس کن! کز خجالت بارها
در عرق شستند خوبان رنگ از رخسارها
می‌شود محو از فروغ آفتاب جلوه‌ات
عکس در آیینه همچون سایه در دیوارها
شوق دل وامانده‌ی پست و بلند دهر نیست
ناله ی فرهاد بیرون است از کهسارها
اهل مشرب از زبان طعن مردم غافل است
دامن صحرا چه غم دارد ز زخم خارها


 در نگاه بیدل عالم بوستان تجلی و گلزار جلوه‌ی خداست و این جلوه ها مثل بهار تازه و نو به نو است. آنقدر زیبا که زیبارویان را خجالت زده می‌کند تا آنجا که عرق شرم همه‌ی آرایشها و رنگ و لعابهایشان را پاک می‌کند. اگر اهل تفکر باشیم جان ناتوان ما تحمل این همه زیبایی را ندارد. این جلوه ها آنقدر واضح و آشکار است که مانند نور آفتاب سایه را محو می‌کند. اصولا همه شاعرانی که اهل تفکر بوده‌اند با الهام از بهار مضامین تازه‌ای خلق کرده‌اند.

برای همه‌ی دوستانم : دوستانی که از آنان دورم اما یاد و خاطره‌ی آنها همواره با من است و دوستان مهربانی که خداوند در اینجا در این گوشه‌ی دنج عالم نصیبم کرد سالی پر از پیشرفت و معرفت آرزومندم.

گرچه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد


 
سردترین روز زندگی من
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، زندگی در غرب ، بیدل دهلوی ، شعر خودم
امروز سردترین روز زندگی من بود. دمای هوا به منهای ۲۹ درجه رسید که با احتساب بادهای سرد تا منهای ۳۲ درجه پایین آمد. برای من که گرمای ۵۰ درجه‌ی اهواز را چشیده‌ام راه رفتن روی برفهای یخ زده معنای دیگری دارد. امروز یکشنبه بود. ترجیح دادم در خانه بمانم و فوتبال سری A را تماشا کنم. بازی اول و دوم را که دیدم دیگر خسته شدم٬ وسط بازی سوم شال و کلاه کردم که به دانشگاه بروم. شال گردن را روی صورتم کشیده بودم تا در مقابل بادهای سرد سلاحی داشته باشم. بخار دهانم روی شیشه‌ی عینک جمع شده بود و دیدم را کم کرده بود. مجبور شدم عینکم را بردارم و تمیز کنم٬ اما هرکاری می‌کردم تمیز نمی‌شد بخار آب روی شیشه‌ها یخ زده بود!

نمی‌خواهم از سرما گله کنم بالاخره هرکسی طاووس خواهد جور هندوستان کشد! از طرف دیگر اگر نگاه مسیح وار به زندگی داشته باشی برفها و بادها را پیامبرانی می‌بینی که آیاتی از زیبایی را برای تو آورده‌اند. به قول این بزرگوار (اگر نگاه مسیح وار داشته باشی آن وقت) :

برف ها گلهای خودرو می‌شوند      بادها بال پرستو می‌شوند

ترم اول هم تمام شد. حالا دانشگاه خلوت شده و تعطیلات سال نو شروع شده. ما باید درست اول ژانویه به خانه جدیدمان نقل مکان کنیم.خدا کند هوا آن روز خوب باشد. 

چند روز پیش منشی گروه یک بسته بزرگ برایم آورد و به شوخی گفت هدیه کریسمست رسید. بسته را که باز کردم سه جلد کلیات دیوان بیدل دهلوی بود که برادرم از ایران فرستاده بود. بیدل شاعریست که در ایران کمتر از هند و پاکستان و افغانستان او را می‌شناسند اما پیچیده‌ترین و ظریفترین معانی را به تخیل کشیده است. شعر او در نگاه اول جذاب نیست بخصوص برای کسی که لذت شعرهای حافظ و سعدی را چشیده باشد اما بتدریج گوهرهایی در اشعار او پیدا می‌کنی که در خزانه‌ی حافظ هم نیست؛ مثل این بیت:

با هر کمال٬ اندکی آشفتگی خوش است
هرچند عقل کل شده‌ای بی جنون مباش!

امیدوارم در آینده بیشتر از بیدل بنویسم. حالا یکی از شعرهای تازه‌ام را که البته ناتمام است تقدیم می‌کنم: 

این روزها عاشقترم وقتی تو هستی
انگار جایی دیگرم وقتی تو هستی


با اینکه پرهای مرا غربت بریده
از آسمان بالاترم وقتی تو هستی

در این اتاق بی صدای بی دریچه
خورشید را می‌آورم وقتی تو هستی

 

می سوزیم، می سازیم، پر می گشاید

ققنوس از خاکسترم وقتی تو هستی

عمرم شبیه باد طی می‌گردد اما
از عمر لذت می‌برم وقتی تو هستی


 
از عشق و عاشقی (۸)
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: بیدل دهلوی ، عاشقانه ، انسان

خلق را نسبت بیگانگی‌ای هست به هم     که به صد عقد وفا دل نتوان بست به هم

اولین باری که این بیت بیدل را خواندم ابتدا از مشابهت آن با یکی از غزلهای بسیار زیبای وصال شیرازی شگفت زده شدم :


داد چشمان تو در کشتن من دست به هم
فتنه برخاست چو بنشست دو بدمست به هم
هریک ابروی تو کافیست پی کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پیوست به هم
دست بردم که کشم تیر غمش را از دل
تیر دگر بزد و دوخت دل و دست به هم!
عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست به هم...

البته غزل وصال شیرازی از لحاظ فنی بسیار قویتر از شعر بیدل است اما دقیق تر که شدم دیدم مولانا بیدل دارد به یکی از سوالات همیشگی من پاسخ می‌دهد. سوال من این بود: چرا آدمها وقتی به هم علاقه مند می‌شوند٬ از هم فرار می‌کنند؟ چرا به جای اینکه به یکدیگر نزدیکتر شوند خود را پنهان می‌کنند؟ شاید نتوانم منظورم را خوب برسانم اما این موضوع را بارها تجربه کرده‌ام و حالا می‌توانم ادعا کنم در سطح بین‌المللی تجربه کرده‌ام!
ابتدا خیال می‌کردم دلیل این مشکل غرور انسانهاست. انسانها عاشق شدن و دلبستگی را نوعی ضعف در شخصیت قلمداد می‌کنند و در پی کنترل احساسات خود برمی‌آیند و معمولا ساده‌ترین راه حل پاک کردن صورت مساله است٬ به قول وحشی بافقی :

روی تو که باغ ارم و روضه خلد است             انگار که دیدیم؟ ندیدیم! ندیدیم!


البته بعدا راه حلی نسبی برای این موضوع پیدا کردم که در «از عشق و عاشقی ۲» اشاره‌ای به آن کرده‌ام. بگذریم... بیدل چشم مرا به روی حقیقت دیگری گشود٬ حقیقتی که به قول علما یدرک و لایوصف است قابل توصیف نیست: انسانها حتی در عین علاقه و دلبستگی باز مقصدهای متفاوتی دارند٬ دو نفر هرچقدر هم که شبیه باشند٬ باز نسبتی از بیگانگی بین آنها برقرار است. دلیل این موضوع شاید این باشد که عشقهای زمینی با همه ارزشی که در تلطیف وجود انسان دارند٬ مقصد و منزلگاه او نیستند٬ بالاخره یک روز - به قول فریبا وفی- پرنده هرکس او را صدا می‌زند و زمان پرواز به یک آسمان بالاتر فرامی‌رسد...

دوستان زنگ زدند و مرا به یک جمع شبانه دعوت کردند - دوست دارند دور هم بنشینیم و حافظ بخوانیم-٬ فکر می‌کنم در ایام اخیر٬ اولین شبی است که اینقدر زود اتاق کارم را ترک می‌کنم. انگار خدا دارد دوباره حلقه یاران را  شکل می‌دهد. باید زودتر بروم. فردا هم باید به شکار سیمرغ بروم!

خلق را نسبت بیگانگی‌ای هست به هم     که به صد عقد وفا دل نتوان بست به هم