بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

خیالی که با من است
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: برگزیده ها ، انسان ، تهران

من چند خاطره شیرین دارم از سال های دور که نگه داشته ام برای خودم. اما گاهی از سینه ام سر می روند و وادارم می کنند که به نوشتن فرو بنشانم شان...

باور نمی کردم که اهل کرمان باشد. قیافه اش به شمالی ها یا ترک ها می خورد. لااقل تصور من این بود که کرمانی ها سبزه تر هستند. حتی به گمانم این را به خودش هم گفتم. او هم شاید گفته باشد که پدرش اصالتا از شهری دیگر است. شیرازی ها و کرمانی ها همیشه دوستان خوبی بوده اند. نمونه ی معروفش خواجوی کرمانی است.

 اولین بار که دیدمش زمستان بیست سال پیش بود، دومین مسابقات شعر مدارس سمپاد، سالن اجتماعات دبیرستان علامه حلی تهران. من روی سن داشتم شعر می خواندم. یک غزل مثنوی بود:

دلم برای سرودن بهانه می گیرد / غم آمده است و در این سینه جا نمی گیرد

آن روزها قدری تحت تاثیر رضا امیرخانی بودم -که آن ایام بیشتر شاعر بود- و سعید شریعتی. عادت داشتم موقع شعر خوانی نگاهم را آهسته بین حضار بچرخانم تا با آنها ارتباط برقرار کنم. یک دفعه نگاهم جایی گیر کرد. "او" داشت با دقت عجیبی به شعرم گوش می داد. هنوز هم بعد از بیست سال یادم نمی آید کسی آن طور به شعرم گوش داده باشد. خوب یادم هست پیراهن آبی خوش رنگی پوشیده بود که با رنگ روشن موهایش ترکیب قشنگی ساخته بود. آن روزها مردم زیاد رنگ شاد نمی پوشیدند. 

نمی دانم از حیا بود یا از غرور که بعد از شب شعر سراغش نرفتم. شب به اتاق هایمان رفته بودیم که استراحت کنیم اما مگر شاعران وقتی با هم بیفتند می خوابند؟ چندتا از رفقای پارسال، امسال هم آمده بودند. داشتیم دور هم شعر می خواندیم و بحث ادبی می کردیم. خوب یادم هست که یکی دو تایشان اهل لرستان بودند به قول خودشان لر پشتکوه. اتاق ما دو در داشت: یک در اصلی و یک در کاذب که قفل بود. من به آن در تکیه داده بودم و حین حرف زدن با دستگیره در بازی می کردم. یک دفعه یک نفر گفت: بفرمایید تو! دستپاچه گفتم: در قفله. صدا گفت: خوب ما میایم پیش شما. بعد دو نفر آمدند به اتاق ما. یکی از آن دو نفر "او" بود.

یادم نیست و مهم هم نیست که چه گفتیم و از کجا گفتیم، آنقدر هست که طعم شیرین آن لحظه ها هنوز زیر دندانم باقی است. یادم هست که شعر سپید می گفت و به شاملو علاقه داشت و من به هیچ کدام! صحبت از درس و بحث شد. برایش گفتم که فردا قرار است به مرکز المپیاد بروم تا بچه های تیم فیزیک را ببینم. دوست سفرکرده ام رضا صادقی -که آن سال مدال نقره المپیاد جهانی ریاضی را گرفته بود و شاعر هم بود- این ملاقات را جور کرده بود. آدرس دقیق هم داده بود که از چارراه لشکر پیاده می روی میدان منیریه سوار اتوبوس فلان می شوی تا میدان ولیعصر. یعد از آنجا سوار تاکسی های ونک می شوی از ونک تا شیرخوارگاه آمنه پیاده می روی ... حتی یادم هست که سوار تاکسی که بودم رادیو پیام آهنگ شادی از سراج گذاشته بود: 

دردم از یار است و درمان نیز هم / دل فدای او شد و جان نیز هم

و من در حیرت بودم که این تهرانی ها چقدر رادیوی شان شاد است! 

گفت که او هم به المپیاد شیمی علاقه دارد و دوست دارد با بچه های تیم شیمی صحبت کند. شادان قرار گذاشتیم برای فردا و مسواک زدیم و هر کدام به اتاق خودمان رفتیم و خوابیدیم.

فردا از او خبری نشد. هیچ راهی نداشتم که خبری از او بگیرم. راهم را گرفتم و رفتم به ونک. بچه های تیم فیزیک را دیدم. یک آقای شیرازی هم در تیم شیمی بود به اسم رضا منصوری. درباره المپیاد شیمی هم از او کلی اطلاعات گرفتم. عصر رفتم به مهرآباد. حتی یادم هست که ساعت پروازهایمان به هم نزدیک بود (15:45 و 16:10). در دلم کورسوی امیدی بود. من زودتر رفتم به فرودگاه. او را ندیدم. ساعتی بعد پرواز کردم به شیراز. نه آدرسی از او داشتم نه شماره تلفنی. یادم هست که اسمش آرین بود.

ایمان داشتم که آرین را تابستان سال بعد در دوره المپیاد خواهم دید. وقتی برگشتم سرم با فیزیک گرم بود. از عجایب روزگار این بود که مدرسه ما آن سال دبیر فیزیک برای سال سوم دبیرستان نداشت. اما من و یک نفر دیگر در مرحله کشوری المپیاد پذیرفته شدیم. آدم خودش بنشیند درس بخواند مفید تر است انگار! 

غیر از شادی قبولی در المپیاد -که خوب یادم هست وفتی زنگ زدند خانه ما و خبر را دادند رفتم توی حیاط، جیغ زدم و پریدم روی گردن پدرم و سینی از دست او افتاد و استکان ها شکست- یک شادی دیگر هم داشتم که آرین را خواهم دید و دست کم سه ماه با هم هستیم.

تهران که رسیدم آرین را ندیدم. یک نفر از کرمان در المپیاد شیمی قبول شده بود به نام آقای علوی. از قضا هم مدرسه ای آرین بود. سراغش را گرفتم. گفت که قبول نشده. احساس کردم خیلی با هم صمیمی نبوده اند.

روزهای گرم تابستان می گذشتند. شیرازی ها و اصفهانی ها هم اتاقی بودند. هشت نفر در هر اتاق. من دوستان خوبی پیدا کردم که تا به امروز بعضی از این دوستی ها به گرمی ادامه دارد. تا اینکه یک روز همان آقای علوی گفت که یک نفر اینجاست که می خواهد تو را ببیند.

آخرین باری بود که آرین را دیدم. گفت که اسم مرا دیده که قبول شده ام و خیلی خوش حال شده. داشت برای کنکور پزشکی آماده می شد. حدود یک ساعت با هم بودیم. مهم نیست که چه گفتیم و از کجا گفتیم، برای هم شعر خواندیم یا نخواندیم؟ مهم این است که در حافظه ابدی من دو نفر ساعت 5 عصر روز چندم مرداد روی یک تخت در حیاط مرکز المپیاد نشسته اند و دارند صمیمانه ترین حرف های عالم را با هم می زنند. آن دو نفر از حصار زمان و مکان بیرون آمده اند حتی الان هم که من دارم این سطرها را در سحرگاه دوم ماه رمضان سال ۱۴۳۴ هجری تایپ می کنم، آن دو نفر هنوز روی آن تخت نشسته اند و برق شادی در چشمان شان پیداست.


 
در هوای سادگی
ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه ، برگزیده ها

دلم می خواست سرک بکشم به خلوت راهب بودایی. می خواستم  بی حجاب کتاب و کلام، خودم کشف کنم این دنیای ناشناخته را. گفتم در لحظاتی از این سفر که مال خودم است بروم به تماشای معبد بزرگ شان. اما، راستش را بخواهی مدتی است که از خدای کاخ نشین خسته شده ام ...

در اروپا آن همه کاثدرال۱ دیدم، مجسمه طلایی مسیح، مریم طلایی، ستونهای بلند مرمر، صلیب جواهر نشان، شمعدان های نقره، قبای زربفت اسقف ها و ... ما خودمان بدتریم: گنبد طلا، گلدسته طلا، ایوان طلا، سقاخانه طلا، درهای نقره، قالی های ابریشمی، آینه کاری ها ،.... بین این همه تجمل خدا کجاست؟ مسیح بهره اش از دنیا چه بود؟ کاسه و جامه و سوزنی... علی از دنیا چه بهره ای داشت؟ کفش صد وصله! سیذارتا مگر قصر و شاهزادگی را رها نکرد؟ حالا دوباره او را برگردانده اند به قصر ...

قید معبد بزرگ را زدم. رفتم به کوه. دلم هوای سادگی کرده بود. به یاد مسجد فاطمه الزهرا (س) افتادم در مدینه. اتاق کوچکی که سقف نداشت و فرش اش تکه ای حصیر فرسوده بود. درختی که در حاشیه دیوارش رسته بود آسمان را هاشور می زد. گلهای قرمز نازک اش خوب یادم هست.

تابلوی معبدی را دیدم که بر بالای کوه بود. معبد از پایین دیده نمی شد. رفتن به آن بالا همت می خواست. در خیالم تصور کردم معبد را. راه افتادم و شعری که ناظری آن شب در تورنتو خواند ورد زبانم بود: آنجا روم آنجا روم، بالا روم بالا روم ...

بالا رفتم، بالاتر از آسمان خراش 101 طبقه که تا همین چند ماه پیش بلندترین سازه بشری بود. پلکان مارپیچ، سکوت وهم انگیز جنگل، خیالم پرواز کرد به خلوت راهبی بودایی که هر روز این راه را قدم می زند. چه چابک می کند آدم را بالا رفتن از این کوهها، چه آدم را به فکر می برد تنهایی این جنگل تنگ! جایی در چند قدمی شهر پر هیاهو که هیچ کسی نیست.۲

 چقدر ظرافت پاشیده بودند بر این راه باریک! گاهی که خسته می شدی از صعود، گلی سرخ، گلی صورتی با پنج گلبرگ ظریف در حاشیه راه به تو لبخند می زد و پروانه ها!

پروانه ها گلهای متحرک این باغ اند،

به دو راهی رسیدم. اینجا دیگر هیچ تابلویی نبود، پلکان سیمانی هم مدتی قبل به پایان رسیده بود. رد گامهای عابران سالهای دور در هر دو سوی راه پیدا بود. پروانه ای زرد رنگ پرواز کرد دنبالش کردم، بلند شد، نشست، تا به پروانه رسیدم دیدم که یکی از دو راه را انتخاب کرده ام. پیش رفتم. راه باریک و تاریک شده بود از انبوهی درخت ها. اما جا به جا بر شاخه های درختان نوشته ای به زبان چینی آویزان بود. گوش ات که عادت کند به صدای جیرجیرک ها و جغدها تنهایی را لمس می کنی، ترسیدم ... و درد... برگشتم.

قبل از دو راهی آن پروانه زرد دوباره پیدایش شد و شروع کرد به پرواز از این سو به آن سو... پروانه جان! پروانه زیبا! شاید تو ماموری که مرا به معبد ببری اما درد زانوها در گوشم داد می زند. دردی که هر از گاهی پیدایش می شود تا به من یادآوری کند سن و سال رو به فزونی ام را... باید برگردم و بیش از پانصد پله پیش پای من است.

کنار پله دویست و پنجاه سکویی ساخته اند. می نشینم و نگاه می کنم به گلهای بنفش رو به رو. مرا به یاد گلهای دامن کدام ماهرو می اندازند این گل های بنفش؟ چه دوست دارم تماشای شان کنم.

 

به اولین ساعت که می رسم می بینم یک ساعت و نیم در این عالم نبوده ام. سوار تله کابین می شوم و غبطه می خودم به حال آن راهب بودایی که در کوه های آسمان سای تبت خلوتی دارد برای خودش، خلوتی دست نیافتنی.

پایین می روم.

 

۱- کاثدرال Cathedral کلیسای جامع هر شهر که پایگاه اسقف است.

۲-تنها انسانهایی که دیدم سه کارگر بودند در میانه راه. غذای شان را بار گذاشته بودند و مشغول کار روی پله ها بودند. یکی از آنها تا مرا دید شروع کرد به حرف زدن، خون گرم و صمیمی بود. مردم تایپه عمدتا این گونه اند.


 
حدیث سرو نجف
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ٩ امرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: برگزیده ها

 

باید این راز را بنویسم، این حسرتی که سال هاست در دلم پنهان کرده‌ام و هر از گاهی سینه‌ام را فشار می‌دهد. داستان آن جوان رشید، حدیث سرو نجف ...

حالا ۹ سال از آن روزها گذشته ... ما نجف بودیم. زمان صدام بود. از هتل ما تا حرم فاصله چندانی نبود. من که دوست داشتم مکالمه  عربی‌ام را تقویت کنم با پیش خدمت ها رفیق می شدم تا چند کلمه‌ای با هم صحبت کنیم. در میان آن ها جوانی بود که در رستوران کار می کرد. برادر کوچک تر او هم در هتل خدمت می‌کرد و از قضا بسیار به مادرم که هم سفر بودیم احترام می گذاشت. نمی‌دانم از کجا فهمیده بود که بعد از صرف عذا برای مادر چای و خرما  بیاورد، خرمای خوب با چای تازه دم! مادرم هم آن ها را دوست داشت و با آن لبخند باصفا و نگاه مادرانه اش به آنها می نگریست. احترام خاص او و برادرش به مادرم آنها را در نظرم بزرگ تر کرده بود. او هم جور دیگری نگاه می کرد به من ، مکث می کرد روی من، انگار که قبلا جایی همدیگر را دیده باشیم، انگار که حرفی داشت با این عابر ناشناس.

 قد بلندی داشت، نسبتا چهارشانه بود که او را بزرگ تر از سن اش نشان می داد، با چشمانی درشت و گیرا که آمیزه ای از سبزه و عسل بودند، پیراهنی آبی به تن. خاطره ای که از اهالی نجف در ذهنم مانده این است که زیبا رو و خوش صحبت بودند. ما شاید دو روز و نیم بیشتر آنجا نبودیم اما حالا که به گذشته نگاه می کنم انگار روزها آنجا بودم و انگار بارها و بارها او را دیده بودم.

یک دوستی معمولی بین من و او شکل گرفته بود و شاید اگر اتفاق آن شب نمی افتاد من هیچ وقت این سطر ها را نمی نوشتم. آن شب که تصویر هر لحظه اش را در ذهنم قاب گرفته ام ...

از ده شب به بعد همه چیز در هتل تعطیل می شد. حالا نیم ساعت یا بیشتر از ساعت ۱۰ گذشته بود که در اتاق به صدا در آمد. مادر خواب بود و من مشغول مطالعه بودم. رفتم در را باز کردم همان جوان بود با یک سینی پر از میوه و نوشابه ... تعجب کردم چون سفارشی نداده بودم. با هراس اطراف را نگاه می کرد مثل کبوتری که ترسیده باشد نفس نفس می زد و اطرافش را می پایید. انگار که صدای قلب اش را می شد شنید. اجازه خواست که بیاید تو. گقت خدمه هتل حق ندارند با مهمان ها صحبت کنند و اگر او را ببینند اخراج می کنند. سوییت ما دو اتاق داشت رفتیم در اتاقی که خالی بود و نشستیم کنار هم. آهسته صحبت می کرد. به او نزدیک شدم تا صدایش را بشنوم آن قدر که زانوهایمان می خورد به هم ...

اسمش فاضل بود. ۲۰ ساله بود. سه برادر بودند. علی و فاضل و کرار. او برادر میانی بود. علی سربازی بود در ارتش صدام . کرار هم ۱۷ ساله بود. مدرسه را ول کرده بودند. دو برادر جایی نداشتند. شب ها در هتل می خوابیدند. مدیر هتل در ازای کاری که می کردند سرپناه و غذا به دو برادر می داد.

فهمیده بود که ما از شیراز آمده ایم. گم شده ای داشت که دنبال اش می گشت. خاله اش در شیراز زندگی می کرد. جنگ ایران و عراق که تمام می شود، مادرش از طریق کویت به ایران می آید تا خواهر را ببیند. همان موقع (حدود سال ۱۳۷۰) صدام به کویت حمله می کند و مرز دو کشور بسته می شود . مادرش در شیراز ماندگار می شود. پدر، همسر دیگری می گیرد و سه برادر آواره می شوند. زیر نور نازک چراغ خواب دیدم که سبزی چشمان اش با سرخی اشک توام شده بود. از روزهای سخت شان می گفت،  از در به دری ها ...

من شاید حالتی داشتم مثل نایی (ناهید) در باشو غریبه ای کوچک ۱. او فارسی بلد نبود و کوره سواد عربی من هم بیشتر کتابی بود تا محاوره ای، اما چنان ارتباطی با هم برقرار کرده بودیم که داشتم پا به پای او گریه می کردم. دلم می خواست بغل اش کنم اما غرور مردانه نگاهش و عجله‌ای که در سخن گفتن داشت اجازه نمی داد.

امید داشت که من نشانی از مادرش پیدا کنم. پرسیدم آدرس مادرت چیست؟ خانه ی خاله ات کجاست؟ نمی دانست. فقط گفت می‌داند که در محله ی شخیص (شاخیص) هستند. گفت آنجا مسجد یا امامزاده‌ای هم هست . گفتم شیراز همچین محله ای ندارد. گفت این تنها چیزی است که می‌داند . دیرش شده بود و هراسان... باید قبل از اینکه شک کنند بر می‌گشت.

قبل از سفر به ما گفته بودند که به هیچ وجه شماره تلفن یا آدرسی به عراقی ها ندهیم. همه ما در این سفر یک اسم مستعار و شغل مستعار داشتیم. به خصوص به من تاکید کرده بودند که بسیار مراقب باش و هیچ اشاره نکن که دانشجو هستی، چون رژیم صدام ممکن است تو را زندانی کند و تحویل استخبارات بدهد. من بیشتر نگران مادر بودم و نمی توانستم شماره تلفن یا آدرس خودم را به فاضل بدهم.

برنامه ما در باقی مانده سفر بسیار فشرده بود. از طرفی فاضل هم، حالا که رازی بین من و او پا گرفته بود، بیگانه تر شده بود. در رستوران هم که مرا می دید حرفی نمی زد و می گریخت. حتی خداحافظی ما هم پایان خوشی نداشت ...

روز آخر سفر، رسم بود برای خدمه انعام می گذاشتیم. داستان زندگی فاضل و برادرش را برای مدیر کاروان گفتم ۲. پولی به او دادم و از او خواستم که انعام بیشتری به آنها بدهد اما مخالفت کرد. وقتی داشتیم سوار اتوبوس می شدیم  فاضل سراغ من آمد. این مدت خیلی دلم برای اش تنگ شده بود اما نمی خواستم پیش اش بروم می ترسیدم کسی از ماحرای آن شب بویی ببرد و برای اش درد سر بشود. می ترسیدم اخراج‌اش کنند و همین سرپناه را هم از او و برادرش بگیرند. حالا خوش حال بودم که خودش جلو آمده بود. خواستم با او خداحافظی کنم، حتی وسوسه شدم که شماره تلفن ام را به او بدهم اما فاضل بدجور عصبانی بود. شکایت می کرد که چرا به او انعام بیشتری داده اند و همه چیز را از چشم من می دید. یک دفعه هرچه عربی می دانستم فراموشم شد! نتوانستم قضیه را توضیح بدهم تنها گفتم که تو برادر من هستی و من دوستت دارم، اما او که صورت اش از خشم برافروخته شده بود نشانی از اندوه وداع دایمی دو دوست در چهره نداشت.

از کار خودم بدم آمد. نیت بدی نداشتم اما شرمنده شده بودم.

اندکی بعد، چرخ روزگار مرا به اهواز پرتاب کرد و آن قدر درگیر بازی های تلخ و شیرین زندگی شدم که ماجرای فاضل و مادرش را پاک فراموش کردم . یک سالی از آمدن من به اهواز نگذشته بود که آمریکا به عراق حمله کرد و صدام جنایت کار سرنگون شد. من هم ۶ ماه بعد به کانادا آمدم.

چند سال قبل که شیراز آمده بودم تا سور و سات عروسی را فراهم کنم برای خرید میوه به یکی از محله های شیراز رفتیم محله امامزاده‌ شاه قیس که شیرازی ها می گویند شاقیس شقیس شخیص....

آه! ۳

 

پی نوشت

۱- (ثانیه آخر این فیلم را ببینید و نگاه سوسن تسلیمی را)

۲- فاضل آن شب به من گفته بود اگر ۱۰ هزار دلار پول بدهد از سربازی معاف می شود.

۳- سحر، به یاد مسجد کوفه افتادم و بعد به یاد نجف، فاضل و آتش خاطره ها روشن شد. این همان ماجرایی است که سال ها قبل وعده نوشتن اش را داده بودم.


 
افرایم
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان ، سعدی ، برگزیده ها

... تا اینکه صحبت از شغلش شد و گفت با دوچرخه نامه جابه جا می‌کند. گفتم در تهران هم آدمهایی هستند که با موتور نامه و بسته جابه جا می‌کند. گفت: "آه! من عاشق دیدن تهرانم. شنیده‌ام آنجا بازار طلا دارد و مغازه ها تا ساعت ٣ صبح طلا می‌فروشند."

متعجب گفتم: البته ایران جاهای دیدنی زیاد دارد. مثلا، مساجد اصفهان معماری و کاشی‌کاری بی نظیری دارند.

-اوه اصفهان را می‌شناسم. وصف قالیهای اصفهان را زیاد شنیده ام.

- راستی تو چرا از موتور استفاده نمی کنی؟

- موتور بیمه و گواهی نامه و هزار جور دردسر داره اما دوچرخه نه... ضمنا مرکز شهر تورنتو که حیطه فعالیت منه صاف صافه. اما مثلا تل آویو پر از ناهمواریه و باید حتما موتور داشته باشی.

- تو فلسطین رو دیدی؟

- آره! اسرانیل پر از جاهای تاریخی و دیدنیه.

- من واتیکان و مکه را دیدم اما  فلسطین رو نه ...خیلی دوست دارم بیت المقدس رو ببینم اما نمی‌تونم.

- تو اون سنگ سیاه رو هم دیدی که از ماوارای آسمانها اومده؟

-آره!

- و اون جایی که هاجر اسماعیل رو گذاشت و دنبال آب می‌گشت؟   من عاشق ابراهیمم...

... تا اینکه از شغل من پرسید و از بی ثباتی بازار کار و به من توصیه کرد تا می‌توانم نقره جمع کنم چون آینده‌ی خیلی خوبی دارد و سرمایه‌ی همیشه نقد است و اگر پناه بر خدا مُردم مالیات بر ارث ندارد... و از نقره بهتر پلاتینیوم است اما دمای ذوب آن دو برابر طلاست و خلاصه نمی‌شود به این راحتی آبش کرد "و انصاف را از این مالیخولیا چندان بگفت که طاقت گفتنش نماند ١" بعد دستش را به سمت من دراز کرد:

- راستی اسم من اِفرایم Ephraim هست. از دیدار شما خوشحالم!

-  اِفرایم یعنی چی؟

- نام یکی از 12 قبیله یهوده...

و بعد در دو ساعتی که با هم بودیم تا اتوبوس بیاید و به شهر سنت کاترین برسیم جهت بحثمان عوض شد. از آدم و حوا شروع کردیم و به داود و دانیال نبی و یوسف رسیدیم... از او پرسیدم:

- آیا در کتابهای مقدس شما صحبتی از آخرالزمان شده؟

- آره. گفته شده که در آخرالزمان همه ی هفتاد ملت علیه قوم یهود متحد می شن.

 

 اِفرایم پسر خوبی بود و در مجموع از صحبت با او لذت بردم.

پی نوشت:

(١) از گلستان سعدی


 
یادداشتهای اتوبوسی (۵)
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، یادداشت های اتوبوسی ، برگزیده ها ، طنز

 

۱- آقا یه مدتی بدجور سرم شلوغ بود. ۱۵ ژانویه دو تا خط مرده –همون deadline- داشتم. چشمتان روز بد نبیند همون موقع هم یک چیزی که پدر جد سرماخوردگی بود سراغ ما آمد که هنوز هم پس لرزه هایش باقی است. کلی قرص ریختیم داخل این معده‌ی نازنین، چندان افاقه نکرد آخرش رفتم سراغ همون روشهای سنتی خودمون با حال نزار و تن رنجور و سینه‌ی مجروح و در این سرمای منهای دو رقم رفتیم به فروشگاهی که دو قدم آن طرف‌تر منزل است و چند تا شلغم گرفتیم و آش شلغم پختیم. شلغمهای اینجا هم که از مردمش بدتر است نه بو دارد نه خاصیت.. یادش بخیر مادر محترم (اینجا منظورم از مادر شخص خانوم والده که تشریف حیات بر تنم پوشانده‌اند می‌باشد از بس دوستان در متن قبلی سوتی دادند این تذکر را لازم دیدم) صبحهای زمستان شلغم بار می‌گذاشت و به زور آیه و قسم به خورد ما می‌داد. قدر ندانستیم آقا. به قول شاعر بیابانی:
سلطان رنج مادر
استاد جوات یساری هم شعری درباره‌ی مادر دارند که از همین بیت اولش می‌توانید کیفیت بی نظیرش را حدس بزنید:
کجایی مادر خوبم، کجایی کجایی
کجایی یار محبوبم، کجایی کجایی

استاد  جواد یساری پاوراتی ایرانتمثال استاد جواد یساری پاوراتی ایران

۲- تهران که بودم یک بار آنفلونزا افتاد توی خوابگاه. نزدیک امتحانات پایان ترم بود و ملت عزا داشتند. یک روز که از کلاس برگشتم احساس کوفتگی کردم با خودم گفتم ای داد بیداد که قرعه‌ی فال به نام من دیوانه ... فوری رفتم سر خیابون حبیب الهی یک کیلو شلغم خریدم و یک کیلو لیمو شیرین. همه را یک جا خوردم و تخت خوابیدم فردا که بیدار شدم سالم و سرخوش بودم.

۳- این مغازه‌دارهای خیابون حبیب الهی هم اعجوبه هایی بودند. یه بار یکی از بچه ها رفته بود میوه بخره٬ پرسیده بود آقا این میوه ها کیلویی چنده؟ فروشنده گفته بود: ۷۰۰ تومن (این داستان مربوط به سال ۷۹ هست. از قیمت ها تعجب نکنید!) همون موقع یه مشتری دیگه از راه رسید و به ترکی همین سوال رو پرسید. از قضا رفیق ما که اهل قم بود ترکی هم می دونست. فروشنده به ترکی گفته بود ۶۰۰ تومن. رفیق ما عصبانی شده بود که این چه وضعشه؟ فروشنده گفته بود برای شماها همون ۷۰۰ تومنه! من از اون روزجداْ تصمیم گرفتم ترکی یاد بگیرم اما چون فقط دو سال تهران بودم تا ۱۵ بیشتر یاد نگرفتم (۱۵ به ترکی میشه اُم بش) اگه ۹۳ سال تهران می موندم احتمالا ۷۰۰ رو هم یاد می گرفتم. بعدش هم که رفتم اهواز به دلایل مشابه فهمیدم که باید عربی یاد بگیرم. آخ که چقدر ما ایرانی ها غریب نوازیم و هنر نزد ایرانیان است و بس (این آخری چه ربطی داشت؟)

۴- توی این مغازه دارها جناب علی سگ پز یه استثنا بود. بعید می دونم کسی در ایران، بلکه در ربع مسکون باشه که این بزرگوار رو نشناسه (دوستی در تورنتو دارم: ۱۷ سالش بوده که از ایران اومده بیرون و یکی از آرزوهاش اینه که بره خدمت علی آقا) اما برای ثبت در تاریخ عرض می‌کنم که :

آن عالم وارسته‌ی ربانی، آن تالی شیخ ابوالحسن خرقانی، آن مائده‌ی عالم بالا و فروشنده‌ی پپسی و کولا، آن ترک پارسی گوی و صاحب کله‌ی پر موی، آن چشم و چراغ کاسبان مرکز حجَة الجائعین شیخ علی آقای سگ پز حاصلش از زندگی هیچ بود و صاحب دکه‌ی ساندویچ بود. در خبر است که نصف دانشجویان شریف در حلقه‌ی مریدان او بودند و جماعتی از اساتید آن دارالمجانین از او خرقه گرفته بودند. فخرالدین عراقی فرماید:

همه شب نهاده‌ام سر چو سگان بر آستانت

من در عمرم برای هیج کس اینقدر پپسی باز نکرده بودم! القصه، این علی آقا وقتی سفارش می‌دادی و می پرسیدی چند میشه؟ لبخند می‌زد، نگاه پدرانه‌ای می‌کرد و با لهجه‌ی شیرینش می‌پرسید: شما دانشجویی؟ اگه می‌گفتی آره یه چیزی بهت تخفیف می‌داد. درصد ثابتی نداشت هرچی عشقش بود. ۱۰۰ تومن،۲۰۰ تومن، ۳۰۰ تومن (اون موقع یه ساندویچ ۷۰۰ تومن بود) نه می‌پرسید اهل کجایی نه ازت کارت دانشجویی می‌خواست نه برگه‌ی انتخاب واحد... شبهای جمعه یادمه یه جعبه خرمای بم میذاشت روی پیشخوون برای شادی روح امواتش. وقتی خودش نبود از تخفیف خبری نبود. ساندویچش خداییش هم سالم بود هم خوشمزه. البته ما بیشتر با اخلاقش و نگاه پدرانه اش حال می‌کردیم به قول شاعر (که در حین پپسی باز کردن سروده)
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست
به نظر من علی آقا نه فقط حق بزرگی گردن مملکت داره بلکه کانادایی ها و آمریکایی ها هم باید کلی ممنونش باشند و الا معلوم نبود با این خورش قیمه‌ایی که شنبه ها توی سلف می‌دادند چندتا دانشجو زنده بمونن که ...

۵- حالا که بحث کشید به اینجا عرض کنم که آمار خروج دانشجوها از مرز پر گهر وحشتناک شده. پیش یکی از استادها بودم داشت ایمیل هاش رو چک می‌کرد هی اسم دانشگاههای ایران رو می برد و می‌پرسید این دانشگاه چطوره؟ اسم دانشگاههایی رو برد که اصلا فکر نمی‌کردم دانشجوهای اونجا به فکر دکترا گرفتن در همچین جایی باشند (صدای باز کردن پپسی!). استاد دیگه‌ای رزومه‌ی دانشجویی رو برام فرستاده بود و نظرم رو پرسیده بود. این دانشجوی محترم ادعا کرده بود که در عرض ۱ سال، ۲۳ مقاله‌ی علمی نوشته و ارسال کرده. با خودم گفتم طرف یا شمردن بلد نیست یا مقاله نوشتن. کاش دوستانی که به هر دری می‌زنند که این طرف آب بیایند قدری هوشمندانه تر اقدام کنند. باور کنید لازم نیست اینقدرشلوغش کنید. بالاخره استادهای اینجا هم که بوق نیستند!

6- در ایران طوری از تولید علم حرف می‌زنند که آدم به یاد تولید گوسفند و گوساله می‌افتد. معاون یکی از دانشگاههای تهران که نمی‌خواهم اسم ببرم (شهید بهشتی) گفته بود در دوسال گذشته تولید علم در این دانشگاه ۸۰ درصد بیشتر شده. من می‌دانم که امکان ندارد علم یک دانشگاه در یک سال ۴۰ درصد زیاد شود، مگر اینکه آن دانشگاه از اول بیسواد بوده باشد که در اینصورت هر عددی نسبت به صفر بی نهایت است و مسلما دانشگاه مورد بحث با سابقه‌ی درخشان و استادان مشهوری که دارد اینگونه نیست (راستش همشیره ی ما یک سالی اونجا درس خونده ... بالاخره فامیل توقع دارند فردا میگن اله و بله و ...). از این رشد بادکنکی مقاله ها در ایران و توهم تولید علم احساس خطر می‌کنم. دیدم که فریاد دکتر رضا منصوری – معاون سابق پژوهشی وزیر علوم- هم بلند شده بود. کاش آدمهای عاقل تری امور پژوهشی را مدیریت کنند. اگرچه به قول مظفرالدین شاه در فیلم کمال الملک...

۷- شبها که از اتوبوس پیاده می‌شوم معمولا از سمت غربی خیابان حرکت می‌کنم. هر وقت به سمت شرقی رفته‌ام سر چارراه اول یک نفر جلویم را گرفته و تقاضای پول کرده. جالب است که نرخ همه‌ی گداهای این منطقه 2 دلار است و معمولا ادعا می‌کنند که می‌خواهند با آن قهوه بخرند. نمی‌دانند که برای یک دانشجوی خارجی 2 دلار هم کلی پول است! از طرف دیگر بعضی از اینها اهل عرق و ورق و زرورق‌اند و به قول مولانا بوی شراب می‌زند خربزه در دهان مکن! من هم دلم نمی‌خواهد پولم صرف این چیزها بشود. اما هر وقت کسی از من چیزی می‌خواهد و کمکی نمی‌کنم وجدان پیچ می‌گیرم. یاد این شعر صائب می‌افتم که:
از ذلت سوال کسانی که واقفند
مهلت به لب گشودن سائل نمی دهند

سیره‌ی کریمان و بزرگان هم ظاهرا اینطوری بوده که چیزی از سائل نمی‌پرسیدند.
دیشب رفتم سمت شرقی. سرفه می‌کردم و هوا سرد بود خواستم از کافه‌ای که آنجا بود کافی بخرم. (یادتان هست دو سال قبل شعری گفته بودم به اسم زمستانه ؟) دختر مغازه دار، ۲۰ دلاری‌ام را خورد کرد و باقی پول را که به دستم داد، دستم جان نداشت و سکه ها بر زمین افتاد. پولها را که جمع کردم یک نفر سراغم آمد و جمله‌ای گفت. دختر جوانی بود. صدایش بسیار آهسته و لرزان بود. خواستم تکرار کند فکر کردم می‌خواهد آدرس بپرسد دوباره گفت و نشنیدم . کلاهم را از سرم برداشتم نزدیکتر رفتم و خواهش کردم باز جمله‌اش را تکرار کند. گفت: ممکنه شما به من ۲ دلار بدید که باهاش یه قهوه بخرم. شما اگر بودید در مقابل آن استیصال و صدای لرزان و نگاه شرم آلود چه می‌کردید؟

باقی بقایتان

کلمه ها و ترکیب های تازه:

ربع مسکون: یک چهارم سطح کره ی زمین که خشکی است (حدود 150 میلیون کیلومتر مربع). تالی: پیرو، ادامه دهنده. شیخ ابوالحسن خرقانی: یک آدم کار درست! مائده: غذای آسمانی، سفره. جائع: گرسنه


 
اندر حکایت چای خوردن مادر
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: مادر ، برگزیده ها

مادرم عادت دارد چایی را توی نعلبکی بخورد. دلم خیلی برای چایی خوردنش تنگ شده. همیشه قند را گوشه‌ی لپش می‌گذارد و نصف استکان را توی نعلبکی خالی می‌کند. نعلبکی را  لبریز می‌کند و نمی‌دانم چرا کج دستش می‌گیرد. کافیست یک جوک تعریف کنی تا نصف چایی را روی دامنش بریزد و در حالیکه چشمهایش از خنده خیس شده نفرینت کند و داد بزند که سوختم! البته چند سالیست که بیشتر چایی‌اش را با خرما می‌خورد. مرحوم پدرم دیابت داشت و چایی‌اش را با توت می‌خورد. یک قندان فلزی داشت که خودش ساخته بود. توتهایش را  توی آن می‌ریخت که البته از دستبرد من و خواهرم در امان نمی‌ماند.

مادرم به زور به آدم چایی می‌دهد. هر وقت یک فلاسک چای دم کند تا همه‌ی آن را به خورد ما ندهد دست از سر ما بر نمی‌دارد. یک بار یک فلاسک کوچک برایش خریدم و همه‌ی خانواده را نجات دادم تا اینکه برادرم از انگلیس یک فلاسک دو لیتری برایش آورد٬ مادرم بال درآورده بود!

خودش هم تا بعد از هر غذا دو تا چایی نخورد از سر جایش بلند نمی‌شود. یک استکان مخصوص هم دارد که میزان چای خوردنش را با آن می‌سنجد و مثلا اگر جایی چای را در استکان کوچکتری بیاورند باید سه تا استکان بخورد.

یک بار با هم رفته بودیم زیارت. جای شما خالی٬ خدا قسمتتان کند٬ رفته بودیم نجف. موقع غذا خوردن زنها و مردها پشت میزهای جداگانه می‌نشستند. بعد از غذا یک دور چایی می‌آوردند. چای عربها غلیظ تر از چای ایرانی هاست به قول شیرازیها سنگین تر است. با خودم گفتم بالاخره شاید از برکت امیرالمومنین عادت دوتا چایی خوردن از سر مادر بپرد. یک بار دیدم همه‌ی زنها رفته اند اما مادرم هنوز نشسته. بعد دیدم جوان عربی که پیشخدمت خانمها بود یک سینی دستش گرفته که توی آن یک استکان چای بود. استکان را توی نعلبکی گذاشته بود و بغلش هم  یک بشقاب خرما. صاف گذاشت جلوی مادرم! نفهمیدم مادر٬ کی عربی یاد گرفته بود که ما خبر نداشتیم! برادر برزگتر آن جوان به اسم فاضل پیشخدمت ما بود. من و این  فاضل داستان جالبی داریم که شاید یک روز بنویسم. خدا می‌داند چقدر دلم می‌خواهد یک بار دیگر او را ببینم.

چای

مادر بنده به جدّ معتقد هستند که چای را باید در استکان بلور خورد که شفاف است و آدم می‌تواند داخلش را  ببیند. ایشان خوردن چای در فنجان چینی و استکانهای دودی را نشانه‌ی نفوذ مدرنیسم و فرهنگ منحط غرب و به فرموده‌ی خودشان قرتی بازی می‌دانند. اگر مهمان داشته باشیم مادرم توی لیوان لرکروک فرانسوی چای می‌ریزد. قدیم قدیم ها توی استکان بادریق چایی می‌ریخت اما من و خواهرم اینقدر مسخره بازی درآوردیم و در قالب نافرمانی مدنی این استکان ها را شکستیم که منصرف شد. فقط وقتی پدربزرگ به خانه‌ی ما می‌آمد برایش توی استکان بادریق چای می‌ریخت. من از مرحوم پدربزرگم یک میلیون خاطره دارم و تا حالا  فقط دویست سیصد هزارتایش را برای دوستان نزدیکم تعریف کرده‌ام. امیدوارم خدا یک دویست سیصد سال دیگر به من عمر بدهد تا مابقی‌اش را هم بگویم. بزرگا مردا که این پدربزرگم بود! پدربزرگم گاهی ترانه ی بانمکی در دستگاه شور می خواند که می گفت: چای و دارچین تازه دم کردم/ واسه آقای حاجی دم کردم ... ضمنا چایی را با هل هم دم می کنند. بوی هل قدری تند است و ممکن است برای همه خوشایند نباشد. همسر کشمیری یکی از استادهایم نوعی نوشیدنی گرم با هل درست می‌کند که شبیه چای است و ظاهرا بین عربها هم مرسوم است به ویژه در مهمانی ها و اعیاد.

 

وقتی مهمانی می‌آمد که مادرم با آنها رودرواسی داشت٬ چای و زعفران دم می‌کرد. آن هم نه هر زعفرانی: زعفران قرمز دستچین شده ی صابونات (استهبان). به قائناتی ها بر نخورد اما زعفران صابونات یک چیز دیگری است. من هم این سنت حسنه را حفظ کرده‌ام و به کانادا صادر کرده‌ام. البته قندهای اینجا تا توی دهن می‌گذاری آب می‌شوند و لذت چای خوردن را از آدم دریغ می‌کنند. اینجا در عوض دویست مدل چای کیسه‌ای دارند. بهتربنشان به سلیقه‌ی من چای با طعم گلابی است و بعد هلو و بعد لیمو و با دو رقم معنی دار فاصله٬ چای و دارچین.

 جهرم که می‌رفتیم برایمان چای و تارونه tarooneh دم می‌کردند. تارونه قسمتی از درخت نخل است که هر بهار می‌روید و بسیار معطر است. مردانی که به آنها مُهر (mohar) می گویند با طنابهای حلقه شکلی از درخت نخل بالا می روند و تارونه های اضافی را می چینند . 

اما چای با عطر بهارنارنج طعم دیگری دارد خاصه در شیراز   که برکند دل مرد مسافر از وطنش!


 
بر ساحل اقیانوس ۸ - سفرنامه
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، طنز ، برگزیده ها

عصر دوباره رفتم کنار ساحل این بار برای کروز(۱) سواری. قایق‌های(۲) بزرگی بودند که با قیمتهایی بین ۱۲ تا ۱۸دلار حدود یک ساعت سواری می‌دادند. قایقی که سوارش شدم سه طبقه بود. به طبقه‌ی سوم رفتم که سرباز بود و بهترین چشم‌انداز را داشت. اسکله‌ی(۳) قایقها نزدیک به انتهای خیابان هاید بود. قایق از اسکله ۳۹ (۴)راه افتاد و گستره‌ی خلیج را طی کرد تا به زیر پل طلایی رسید. هوا که در آغاز حرکت صاف بود بارانی شد تقریبا همه‌ی مسافرانی که به طبقه‌ی سوم آمده بودند آنجا را ترک کردند و به طبقات سرپوشیده رفتند. من ماندم و آسمان آبی و دسته ای از پلیکانها(۵) که بالای سرم پرواز می‌کردند. نوار ضبط شده‌ای اطلاعاتی درباره‌ی آنچه می‌دیدیم ارایه می‌کرد. قایق به زیر پل رفت و از آنجا دور زد در آن سوی پل اقیانوس بی‌کران دلربایی می کرد. در مسیر بازگشت به کنار جزیره‌ی آلکاتراز رفتیم که زندان معروف آلکاتراز در آن قرار دارد. آلکاتراز به اسپانیایی یعنی پلیکان(۶). قایق سواری یکساعت طول کشید.


بعد به تماشای آکواریوم شهر رفتم. قرار بود آن شب یکی از دوستان خوبم به سن فرانسیسکو بیاید تا چند روزی با هم باشیم و از آنجا به لس آنجلس برویم. من هنوز پل طلایی را سیر تماشا نکرده بودم. در چند جای شهر از جمله ورودی آکواریوم. دوچرخه کرایه می‌دادند: ساعتی ۷ دلار- شبانه روزی ۲۸ دلار. گران بود تاکسی گرفتم. راننده چینی بود از من که گذشت اما شما در سن فرانسیسکو سوار تاکسی نشوید .


پل طلایی:
اینکه چرا اینقدر اصرار داشتم پل دروازه طلایی را ببینم بر می گشت به خوابی که ۱۳ سال قبل دیده بودم... این پل در سال ۱۹۳۷ ساخته شد و تا سالها بلندترین پل معلق جهان بود. یک شاهکار بی نظیر در مهندسی پل، دست و پنجه نرم کردن اندیشه ی بشر با پولاد، زیباترین پل جهان... طول پل 2.4 کیلومتر است و ارتفاع آن از سطح آب ۶۷ متر است. پل دو پایه دارد که ارتفاع آنها  ۲۲۷ متر است و عظمت آنها را وقتی درک می کنید که زیر آنها بایستید و به بالا نگاه کنید آنجا که کلاه از سرتان می‌افتد. رنگ پل نارنجی است تا در مه بهتر دیده شود. یادم رفت بگویم که مه دریایی سن فرانسیسکو بسیار معروف است.


ساعت از  ۸ گذشته بود که به آستانه‌ی پل رسیدم. راه می رفتم، آواز می خواندم، عکس می‌گرفتم. مرتبا دوچرخه از کنارم رد می شد. در چند جا پلیسهای موتورسوار ایستاده بودند. همینطور در کنار دیواره پل تلفنهایی تصب شده بود که با برداشتن گوشی یک مشاور شروع به حرف زدن می کرد. تا به حال بیش از ۱۳۰۰ نفر از روی این پل خودکشی کرده اند. تقریبا ۴۵ دقیقه طول کشید تا طول پل را طی کردم. هوا تاریک شده بود. دوستم قرار بود ساعت 9.30 به فرودگاه اوکلند وارد شود. برگشتم. اما دیگر نه از دوچرخه سوار ها خبری بود و نه از عابران پیاده. من تنها کسی بودم که روی پل قدم می زد. شهر در شب جلال و شکوه بی نظیری داشت.

وقتی به آستانه‌ی پل رسیدم دیدم که پیاده رو را با یک در آهنی که بالایش سیم خاردار بود بسته اند و هیچ راهی برای خروج ندارم. آن سوی در روی یک تابلو نوشته بودند ورود عابران پیاده پس از ۹ شب ممنوع! دچار یاس فلسفی شده بودم! تلفن همراه در جیبم بود اما هیچ مدرک شناسایی همراهم نبود و اگر به پلیس زنگ می زدم حتما مرا جریمه می کردند تازه ایرانی هم که بودم ... گفتم گور بابای کلاس! بلانسبت مثل میمون از آن در فلزی بالا رفتم و با احتیاطی وصف ناپذیر پایم را از روی سیم خاردار عبور دادم و به چابکی آهو از آن بالا پریدم پایین و دستهایم را سپر کردم تا چار دست و پا نازل شوم ... در دلم به هرچه پل طلایی و نقره ای و برنزی بود فحش می دادم.

خودم را به پارکینگی رساندم که تاکسی مرا در آنجا پیاده کرده بود.. پرنده پر نمی زد. به تلفن همراه دوستم زنگ زدم روی پیامگیر بود پس هنوز توی هواپیما بود. گفتم پباده راه می‌افتم بالاخره به یک تاکسی یا ایستگاه اتوبوس می رسم... هرچه جلوتر می‌رفتم راه تاریک تر می‌شد تا به جایی رسیدم که مسیر جنگلی شد و پیاده رو هم تمام شد. هر  لحظه ممکن بود ماشینی از پشت سر بیاید و ریق رحمت را به حلقوم من سرازیر کند. صفحه‌ی تلفن همراه را روشن کردم و مثل چراغ راهنما پشت سرم گرفتم. تازه فهمیدم که تلفن همراه چه نعمت بزرگی است. مقدار دیگری جلو رفتم. احساس کردم  یک ماشین آن طرف خیابان (جاده) پارک کرده. با احتیاط رفتم آن طرف. راننده پیاده شد. گفتم حاجی من می‌خام برم خیابون هاید. ماشینی رد شد و صورت مرد رو روشن کرد گفتم یا امام هفتم و هشتم! خود گادفادر بود. با یک سبیل دراز و شکم گنده... غلط نکنم می خواست جنس معامله کنه... بدون اینکه یک کلمه حرف بزنه سرش رو تکون داد که یعنی نمی‌دونه من هم یک لبخند کانادایی تحویلش دادم دوتا پا داشتم دوتاپای دیگه هم قرض کردم و تمام مسیری رو که آمده بودم برگشتم. در کنار جاده یک تابلوی سرعت سنج دیجیتال بود که سرعت من رو 9 مایل در ساعت نشون می داد گفتم ای بر پدر و مادرت لعنت! رسیدم سر جای اولم.

 یادم رفت بگویم پل دروازه طلایی جزیی از بزرگراه 101 آمریکا و جاده‌ی 1 کالیفرنیاست (ای بر پدر و مادر هرچی پل و بزرگراهه لعنت!) که برای عبور از روی آن باید 3 دلار عوارض داد. یک لحظه جند تا لامپ 100 وات در ذهنم روشن شد! تصمیم گرفتم برم دم عوارضی و شماره تلفن تاکسی شهر رو بگیرم آخه تلفن همراه داشتم (ای بر پدر و مادر هرچی تلفن همراهه لعنت!) خودم رو به اون بر بزرگراه رسوندم داشتم می‌رفتم طرف عوارضی که یک دفعه یک نفر از توی باجه داد و هوار راه انداخت و گفت: جلو نیا برو برو عقب!  گفتم: حاجی! من ... شروع کرد به بال بال زدن از پشت بلندگو گفت Stay back! Don't walk in من که دیدم طرف اهل گفتگوی تمدنها نیست (ای بر پدر و مادر ساموئل هانتینگتون ...!) و الانه که هفت تیر بکشه مصلحت نظام رو در این دیدم که عقب نشینی کنم. وقتی رفتم توی پیاده رو گفت: اداره‌ی پلیس ۲۰ متر جلوتره. گفتم آخه جونت در می‌اومد اینو زودتر بگی. توی اداره که رفتم شرح ماوقع رو دادم و گفتم که من به حد کافی پول همراهم هست٬ کارت اعتباری هم دارم٬ شما لطفا یک تاکسی برای من بگیرید. جناب سروان گفت: باشه برو اون ور زیرگذر روی نیمکتهای نارنجی بشین تاکسی میاد سوارت می کنه. کلی خوشحال شدم و دعا به جون طرف کردم. رفتم اونجایی که آقا پلیسه گفت. آقا ده دقیقه نشستیم .. بیست دقیقه نشستیم... هوا هم بسیار سرد شده بود. از تاکسی هیج خبری نشد (ای بر پدر و مادر ...!)  توی این مدت رفیق ما زنگ زد که رسیده و داره ماشین کرایه می کنه. بهش گفتم که من کنار پل طلایی هستم. قرار شد بیاد دنبالم.

 آقا این رفیق ما هم آخر جهت یابی و نوی گیشنه! اگه از یکی بپرسید معروفترین جای کالیفرنیا کجاست یا میگه هالیوود یا پل دروازه طلایی (ای بر پدر و مادر هرچی پله ...) این رفیق ما اصلا  نمی‌دونست پل طلایی رو با کدوم ت می‌نویسن. رفتم توی اون برهوت یه نقشه پیدا کردم و مفصل و مبسوط حالیش کردم که من کجام. بهش گفتم میام قبل پل کنار آخرین فرعی وای‌میستم برات دست تکون می دم تا ببینی. خدا وکیلی پیدا کردن من توی اون شرایط کار سختی نبود چون من به احتمال قوی تنها آدمی (بلکه تنها موجود زنده) بودم که کنار بزرگراه ایستاده بود و دست تکون می داد ولی نمی دونم چرا دو ساعت طول کشید تا این رفیق شفیق ما منو پیدا کنه. سه بار هم روی پل رفت و برگشت...
از اونجا که کوه به کوه نمی زسه اما ادم به آدم می رسه ما هم به هم رسیدیم و ساعت ۱۲ شب با همدیگه رفتیم به همون رستوران هندی-پاکستانی (ای بر پدر و مادر ...!)
قرار گذاشتیم فردا به دانشگاه برکلی برویم...

ادامه دارد (ای بر پدر و مادر هرچی ادامه است ...!)

پی نوشت:

۱- کروز در اصل یعنی زندگی روی کشتی. مجازا به قایق سواری یا کشتی سواری هم می‌گویند کروز.

۲- معمولا به این قایق ها می‌گویند فری ferry . البته فری فقط جنبه‌ی تفریحی ندارد و برای جابه جایی ماشین و مسافر روی رودخانه‌های بزرگ و دریاچه ها به کار می‌رود. در شهر کوبک سیتی و مونترال فری ها در حقیقت اتوبوس های دریایی هستند.

۳- در اینجا کلمه‌ی اسکله را معادل pier گرفته‌ام. واژه‌ی marina هم در فارسی به اسکله ترجمه شده اما کاربرد pier و marina متفاوت است.

۴- اسکله‌ی ۳۹ خودش یکی از جاذبه‌های شهر سن فرانسیسکو است و رستورانهای آن بیش از ۱۰۰ سال قدمت دارند.

۵- پلیکانها بال های بسیار بزرگی دارند و صحنه‌ی پرواز دسته جمعی آنها با بالهای گسترده بسیار تماشایی است.

۶- واژه Alcatraz ریشه‌ای عربی دارد. جزیره الکاتراز در ابتدا انبار ارتش بود. در سال ۱۹۳۴ به عنوان امن ترین زندان آمریکا برای نگهداری خطرناکترین جنایتکارها (مثل آل کاپن) اختصاص یافت و برای  ۲۹ سال مخوف ترین زندان آمریکا بود. در سال ۱۹۶۳ به علت هزینه‌های بسیار زیاد و آلودگی‌های محیطی این زندان تعطیل شد. در طول آن ۲۹ سال زندانی ها  ۱۴ بار اقدام به فرار کردند اما هیچ زندانی موفق به فرار نشد.


 
نامه‌ای به برادر سیاوش
ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: طنز ، زندگی در غرب ، برگزیده ها ، نامه

برادر سیاوش ب - دام ظله الوارف -

سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقب الدار

 

نامه‌های پرمحبت شما هرازگاهی می‌رسد و مرا فراوان شاد می‌کند که مثال نقضی پیدا می‌کنم برای قاعده‌ی از دل برود هر آنکه از دیده برفت. حقیر شما را از آخرین حلقه‌های زنجیر معرفت می‌دانم و دلیل ارادتم به شما همین بس که در شب امتحان که علی القاعده باید به عمل شریف خرخوانی بپردازم دست به کار نگارش این سیاهه شده‌ام.

نوشتن برای شما که بحمدا... به زیور علم و حلم آراسته‌اید و روزگاری نه چندان دور امام جماعت زاپاس خوابگاه – و با حفظ سمت موذن نمازخانه و فوروارد تیم فوتبال و مسوول فروش ژتون شام و مامور مخصوص حاکم بزرگ- بودید الحق که کار دشواریست.

 

در نامه‌ی منورتان از آن زیارت شاعبدالعظیم یاد کردید که با هم مشرف شدیم و این جمله‌ی تاریخی مرا یاد فرمودید که گفته بودم در عالم جاهایی غیر از قبیله ی محبوب هم وجود دارد و با این ترفند شما را که تا فرصتی فراهم می‌شد مثل کش ... به خانه‌ی نامزد سابقتان – و البته همسر فعلیتان!- می رفتید مانع شده بودم و چه بسا که خانواده‌ای را با این عمل خویش شاد کرده بودم ... واقع قضیه هم همین است : بلا نسبت شما ما انسانهای چند بیتی (bit) و در پیتی گاهی چنان در امور روزمره مستغرق می شویم که وظایف و علایق دیگر خویش را از یاد می بریم، چنان سر را به زیر انداخته ایم که فراموش کرده ایم آسمانی هم هست .

 

بزرگوارانه از احوال من پرسیده بودید و از کار و بارم در این گوشه‌ی عالم : عالم به تمامی قفسی است که این کبوتر را در آن انداخته اند. پیله ایست که ما را به هوای پروانه شدن در آن افکنده اند. این کاروان در حرکت است و ما کاروانیان همه خوابیم٬ به قول مولا اهل الدنیا کرکب یسار بهم و هم نیام.

نادر ابراهیمی کتابی درباره‌ی ملاصدرا دارد به نام «مردی در تبعید ابدی» چقدر عنوان این کتاب زیباست، گاهی که تنهایی فراگیر می‌شود این کبوتر خیال می‌کند عقابی است که او را در لانه‌ی کبوتری زنجیر کرده‌اند البته اوهام است، اضغاث احلام است، ما همان پشه هم نیستیم. در آن شهر زیبای جنوبی هم که بودم گاهی این خیالات به ذهنم خطور می‌کرد شاید دلیل آن هم گرمای نامرد هوا بود (وقتی که مثلا ساعت ۱ بعد از ظهر ۱۹ تیرماه بیست دقیقه در حاشیه‌ی خیابانی که حتی درختی نداشت تا سایه اش را ولو با منت بر سر تو بگستراند منتظر نیش ترمز یک تاکسی قراضه می ماندی که جد آباد ماشین مشتی ممدلی بود و تا سوارش می شدی بوی بنزین و عرق ...) در تهران دود آلود هم که بودم این توهمات به سراغم می آمد (وقتی مثلا رفقای تهرانی‌ات که سالها با تو دوست بودند و بارها به شهرت یا خانه ات آمده بودند سراغی از تو نمی گرفتند و گاهی هم که تو عصر یکی از جمعه های دلتنگ و نفرت انگیز خوابگاه به آنها زنگ می زدی یک تعارف آب حمامی هم نمی کردند که به خانه ی ما بیا و در مقابل کنایه های تو می‌گفتند ما با تو تعارف نداریم هر وقت دلت خواست پاشو بیا و تو به تدریج می فهمیدی که فرهنگ پایتخت نشینی و از آن بدتر آپارتمان نشینی ...) خلاصه گاهی حس می‌کنم در این نظام احسن وجه وصله‌ی ناجوری هستم که احتمالا در اثر گِل-بازی حضرت جبرییل تشریف حیات پوشیده و معلوم نیست تا کی باید بین این پارادوکس ها گرفتار باشد.

 

در غرب متجدد هم آنقدرها خبری نیست همانطور که در شرق متمدن نبود. اینجا ظاهر آراسته تری دارد و قیر و قیف به حد کافی پیدا می‌شود. همینطور آزادی، آرامش و احترام بیشتری وجود دارد ولی این آرامش خالی از اشراق است. خاک اینجا استعداد عاشق شدن ندارد. عشق در فرهنگ اینها همان کلمه‌ی سه حرفی است که آغاز و انجام آن با یک حرف است و تا تن به تن رسید تمام می‌شود. کسی کاری به کار تو ندارد تا وقتی که سرت به کار خودت باشد. همسایه از همسایه بی خبر است.

با این حال فرهنگ منحط غرب نکات فراوانی برای آموختن دارد. ظاهرا پیامبر ما فرموده است بترسید از روزی که نامسلمانان در عمل به اسلام از شما پیشی بگیرند. انسانی که در فرهنگ ما اشرف مخلوقات است و خداوند آسمانها و زمین را مسخر او کرده٬ در ادارات کشور ما به اندازه‌ی یک پشه هم ارزش ندارد، اما اینجا گاهی یک کارمند یک ساعت از وقتش را برای رفع مشکل تو اختصاص می‌دهد و وقتی تو بنا به روحیه‌ی شرقی‌ات از او به گرمی تشکر می‌کنی با تعجب نگاهت می کند و می‌گوید این وظیفه‌ی من است. با این همه اینجا اشراق ندارد!

 

 نمی‌دانم داستان «شماره‌ی ملی» مرا به یاد دارید یا نه؟ آن ماجرای واقعی تنها یک هزارم مصیبتهایی بود که در کشور گل و بلبل‌مان کشیدم. از اداره‌ی مالیات و دارایی شیراز تا مجتمع قضایی شهید صدر تهران چقدر هروله کردم ... خدا پای هیچ بنی آدمی را به اداره نظام وظیفه نکشاند ... از jump sit هواپیما گرفته تا موتور سیکلت یاماها سوار هرچه تصور کنی شدم. من از خدا خواسته‌ام اینقدر به من عمر بدهد تا بتوانم زندگینامه ام را بنویسم. واقعا بنده چندتا جایزه‌ی نوبل و اسکار از این دنیا طلبکارم. حداقل باید به جای داستان پتروس فداکار که انگشتش را توی یک سوراخی کرد داستان بنده را در کتاب فارسی سوم دبستان و چه بسا چهارم و پنجم دبستان بنویسند که برای رسیدن به کمترین حقم که ادامه‌ی تحصیل بود سرم را در هزار سوراخ کردم.

اما اینجا اشراق ندارد... به جهنم که ندارد!!! مگر ما که شیخ اشراق داریم به کجا رسیده‌ایم؟

بنده در این لحظات که پنجاه شصت سال بیشتر از عمرم باقی نمانده و چندتار مویم سفید شده و فرشته‌ی مرگ بالهایش را بر سرم گسترده و هرآینه مترصد است که به سوی من هجومببرد و بنده مرتب جاخالی می دهم به شما و همه‌ی دوستانم در دانشگاههای شریف و غیر شریف وصیت می کنم که اولین وظیفه‌ی هر حکومتی تامین رفاه و بهبود معیشت مردم است و مسایلی مثل صعود تیم ملی به جام جهانی و حمایت از مردم مظلوم چچن در درجات بعدی قرار دارند. دین و دنیای مردم از هم تفکیک ناپذیرند و شکم گرسنه دین و ایمان ندارد.

 

سیاوش عزیز! تا این نامه به شاهنامه تبدیل نشده و قاضی مصطفوی مرا به جرم اهانت به مردم مظلوم چچن و ارتباط با شبکه‌ی اینترنت و عدم حمایت از جایگاه ثابت علی دایی در پیشانی تیم ملی ممنوع الخروج یا بهتر بگویم ممنوع الورود نکرده دلم را به شما و شما را به خدا می‌سپارم.


(موخره: پس از نگارش این مطلب دوست عزیز دیگری نامه‌ی پرمحبتی فرستاد که در گوشه‌ای از آن گمان کرده بود بنده از شرایط فعلی‌ام دلخورم... اینگونه نیست! بنده غلط می‌کنم دلخور باشم! من در حال آموختن تجربه‌های ارزشمندی هستم که امکان فراگیری آنها پیش از این نبود و امیدوارم یک روز درباره‌ی آنها بیشتر بنویسم فعلا که به قول آن بزرگوار ایام ا... امتحانات است و اگرچه امتحان اصلی را داده‌ایم اما پس لرزه‌های آن هنوز باقی است... آه که طراحی این فیلتر مایکروویو ما را کشت!


 
ای محو مقالات!
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ٧ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، برگزیده ها

 

 

شق‌القمری کردی و عاشق شدی ای دل!
چه دیر خبردار شدی ای دل غافل!


صد قافله از مشرق خورشید گذشتند
در مغرب تاریک زمین پای تو در گل!
یک چشمه شهود از نفس دوست ندیدی
عمریست که دم می‌زنی از حل مسایل
ای محو مقالات! به دنبال چه هستی؟
گیرم که تو استاد شدی باز چه حاصل؟
استاد!! بگو حجم دل تنگ چقدر است؟
تعبیر جنون چیست در اندیشه‌ی عاقل؟
یک عمر دویدی و به جایی نرسیدی
انگار به بیراهه زدی ! مرشد کامل!!


بالی به من از وسعت سیمرغ ببخشید
قویی است که می‌خواندم از سمت سواحل

جمعه ۲۶ نوامبر



 
خداحافظ ایران!
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: مادر ، ایران ، شعر خودم ، برگزیده ها

همین چند دقیقه قبل برای وداع در حافظیه بودم. گفتم حافظ! حالا که دارم می‌روم شعری بدرقه راهم کن که توشه سفرم باشد. چند لحظه بعد اشک در چشمانم حلقه زد. باور نمی کنید این شعر آمد:


دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
نسیم روضه شیراز پیک راهت بس...

حتما خودتان تا آخر شعر را بخوانید بویژه دو بیت آخر
۲۴ ساعت بعد انشاا... من در میلان هستم آماده پرواز به سرزمین برف.  کاش می‌دانستید حالا  چقدر دلم گرفته . به قول اخوان در شعر زیبای قاصدک :

ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند

امروز هر چیزی آخرین چیز است: آخرین صبحانه آخرین حافظیه آخرین ... و اما غزل وداع یا خداحافظی که وعده آن را داده بودم. این شعر را در اصل برای مادرم سروده‌ام اما نمی‌توانم برایش بخوانم. آنقدر گریه خواهد کرد که رفتن برایم دشوار می‌شود. بجای مادر این غزل را برای شما دوستان خوبم می‌نویسم.

مرا ببوس... زمان وداع ما شده است
پرنده از قفس این و آن رها شده است
صبور باش و مرا بین گریه غرق نکن
دوباره چشم تو دریای ربنا شده است
مرا به سینه پر مهر خویش چسباندی
عزیز من! دلم از سینه ام جدا شده است
بگو چگونه بمانم در این دیار خراب؟
شبان این گله با گرگ همصدا شده است
کدام دست به زخم من و تو مرهم زد؟
کدام پنجره روی من و تو وا شده است؟
از این قبیله ملولم سفیر صبح کجاست؟
شب قبیله من خالی از خدا شده است

شبیه شهد و شکر می‌چشد غریبی را
تنی که با تب تبعید آشنا شده است...

 


نمی‌دانم چه سرنوشتی در انتظار من خواهد بود اما حسی درونی به من می‌گوید که تو فقط برای درس خواندن به آنجا نمی‌روی یک ماموریت دیگر هم داری... کسانی که می‌خواهند آدرس حقیر را در سرزمین برف داشته باشند لطف فرموده ایمیل بزنند. این صفحات چند نامحرم دارد!

دوستان خوبم. از خدا بهترین اتفاقها را برای همه شما می‌خواهم.
دلتنگ خوبیهای شما
محمد


 
کسی که کلیدها را در دست دارد
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: داستان کوتاه ، اهواز ، بوروکراسی ، برگزیده ها

هرگونه برداشت از این داستان بدون کسب رضایت مولف ممنوع است. این داستان تخیلی نیست و شخصیتهای آن غیر واقعی نیستند.

کسی که کلیدها را در دست دارد
THE ONE WHO HAS THE KEYS


اجازه بدهید گوشه کوچکی از گرفتاریهای خودم در این روزها را برای شما تعریف کنم. شاید باور نکنید اما همه این اتفاقها فقط در یک روز رخ داده است.

صبح امروز برای کاری به اداره ... رفتم. در آنجا به من اعلام کردند که برای انجام کارم باید شماره ملی خود را اظهارکنم. من شماره ملی نداشتم درواقع، حدود 6 ماه قبل برای دریافت شماره ملی به اداره پست شهر خودمان رفتم، در آنجا به من گفتند: دو ماه بعد یک کارت موقت برای شما می‌آید که باید مدارکی را به آن ضمیمه کنید و دوباره اینجا بیایید، چهارماه بعد از آن کارت ملی از طریق پست به دست شما می‌رسد. حالا شش ماه گذشته بود و حتی از کارت موقت هم خبری نبود.

سربازی که دم در اداره ... ایستاده بود مرا راهنمایی کرد که به اداره پست مرکزی در کنار پل سفید بروم و برای شماره ملی اقدام کنم. من آن اطراف را خوب بلد نبودم، از شاگرد مغازه‌ای راهنمایی خواستم گفت که می‌توانی مستقیما تاکسی بگیری. اول خیابان ایستادم اما با کمال تعجب وقتی مسیرم را به راننده‌ها می‌گفتم با خنده معنی دار و نگاه عاقل اندر سفیه آنها مواجه می‌شدم. عاقبت پیرمرد راننده‌ای گفت از اینجا مستقیم نمی‌برند مگر اینکه دربست بگیری. پیرمرد گفت که می‌تواند مرا تا چهارراه ببرد و بعد از آن باید دوباره تاکسی بگیرم. از چهارراه می توان به همه جا رفت حتی به سیاره مریخ! بالاخره به اداره پست مرکزی رسیدم. دیدم خوشبختانه یکی از باجه ها به شماره ملی اختصاص دارد اما بدبختانه متصدی آن حضور ندارد. همکاران او گفتند که همین دوروبرها است و چند دقیقه دیگر می‌آید. درست در زمانی که از آمدن آقای حمید م متصدی باجه ناامید شده بودم، به یادم آمد که طبق اعلام صداوسیمای دولتی جهت رفاه حال شهروندان می‌توانم با تلفن یا مراجعه به اداره ثبت احوال از شماره ملی خود آگاه شوم.

خوشبختانه اداره ثبت احوال در نزدیکی اداره پست مرکزی بود. در طبقه همکف اداره ثبت احوال بنا به طرح تکریم ارباب رجوع تابلوی راهنمایی بود که اعلام می‌کرد اتاق هشت به شماره ملی اختصاص دارد. با شعفی غیر قابل وصف و لبریز از احساس تکریم به اتاق هشت رفتم که متوجه شدم این اتاق به ثبت گواهی فوت و ابطال شناسنامه اموات اختصاص دارد. تمامی اتاقها را با معصومیتی کودکانه جستجو کردم و در آخرین لحظات که به اتاق یک یعنی اتاق آقای رییس رسیدم متوجه شدم که این اداره یک راه پله و احتمالا طبقه دومی هم دارد. به طبقه دوم رفتم، دیدم که قسمت شماره ملی همینجاست و ارباب رجوع مکرم صف طویلی تشکیل داده‌اند، با قلبی سرشار از شجاعت به ابتدای صف رفتم و گفتم آقا! لطفاً شماره ملی مرا اعلام کنید! آقای خ که متصدی آن قسمت بود، ظاهرا از آهنگ صدای من خوشش نیامده بود چون حتی نیم نگاهی هم به من نینداخت. دوباره با صدایی لطیفترحرفم را تکرار کردم. این بار آقای خ از آهنگ صدای من خوشش آمد و به نفری که اول آن صف طویل ایستاده بود و کاغذی در دست داشت اشاره کرد و گفت باید فرم تقاضای صدور کارت ملی داشته باشید و ادامه داد که می‌توانید این فرم را از دفتر پست راه آهن یا اداره پست مرکزی تهیه کنید.

خوشبختانه دفتر پست راه آهن به آنجا نزدیک بود. بعد از چند دقیقه پیاده‌روی به دفتر پست رسیدم. مرد میانسال و خوش لباسی که مسوول دفتر بود اعلام کرد که فرم تقاضای صدور کارت ملی تمام شده و باید فردا صبح مراجعه کنم. حالا تنها راه باقیمانده رفتن مجدد به اداره پست مرکزی بود. باز به راه افتادم خوشبختانه این دفعه آقای حمید م. تشریف آورده بودند. ایشان جوان خوش چهره‌ای بودند که نسبتاً مؤدبانه صحبت می‌کردند. به ایشان گفتم که چند ماه قبل برای کارت ملی اقدام کرده‌ام و هزینه‌ها را پرداخت کرده‌ام اما حتی کارت موقت هم برایم نیامده‌است، جواب دادند چند ماه است که پست دیگر کارت موقت صادر نمی‌کند و اینکار به بسیج مساجد واگذار شده است. در انتهای صحبتهایشان مژده دادند که از روز پنج شنبه هفته قبل، دیگر بسیج مساجد هم این کار را انجام نمی‌دهند و در مقابل تعجب و گیجی بی حد و حصر من فرمودند که باید به اداره ثبت احوال مراجعه کنم. در ضمن بهتر است مدارک لازم از قبیل واریز مبلغ 2500 ریال به شماره حساب اداره ثبت احوال در بانک ... ، کد پستی ده رقمی، یک قطعه عکس و تصویر شناسنامه را همراه داشته باشم.

خوشبختانه یک شعبه بانک ... در نزدیکی اداره پست مرکزی قرار دارد، پس از تکمیل فرم سه نسخه‌ای و ایستادن در صف، مبلغ 2500 ریال را واریز کردم. در این لحظه احساس کردم که بسیار تشنه‌ام و یک آبمیوه به مبلغ 3500 ریال خریدم. با منزل هم تماس گرفتم و کد پستی ده رقمی را گرفتم و از آنجا که آدم با احتیاطی هستم همیشه چند قطعه عکس، پوشه، تصویر شناسنامه و حکم استخدامی، گواهی اشتغال به کار، کارنامه مقاطع مختلف تحصیلی و حتی چندتا از تقدیرنامه های دوران تحصیل را در کیفم می‌گذارم. حتی به تجربه برایم ثابت شده که در مراجعه به ادارات دولتی، بهتر است خودکارهایی در رنگهای مختلف و احیاناً خودنویس همراه داشته باشم. به این ترتیب با مدارک کامل به اداره ثبت احوال رفتم. این دفعه آقای خ پیدایش نبود و بجاب او جوان نوسبیلی که نصف من سن داشت ایستاده بود. شرح ماوقع را برایش تعریف کردم و او با حالتی که انگار من نامرئی هستم و به چشم نمی‌آیم گفت که باید به بسیج مساجد بروم و لیست مساجد را به من نشان داد. در همین لحظه دیدم خانم جوانی به نام فهیمه ر که گیسوان آشفته‌ای داشت و هیچ فرمی در دست نداشت، نزد پسرک آمد و شماره ملی خود را خواست. پسرک با لبخندی ملیح نام او را وارد کامپیوتر کرد و شماره ملی را روی یک تکه کاغذ معمولی نوشت و به دخترک داد. این چندمین باری بود که از مرد بودن خودم پشیمان می‌شدم! به کناری رفتم و فهرست آدرس مساجد را نگاه کردم، آخر آسفالت، شلنگ آباد، کمپلو، عامری، .... بدبختانه هیچ مسجدی در نزدیکی محل سکونت ما وجود نداشت. در این لحظه وسوسه شدم که به آقای صاد زنگ بزنم.

آقای صاد تیمسار بود و از دوستان قدیمی برادرم محسوب می‌شد. آقای صاد دوستان و آشنایان زیادی داشت که در مواقع ضرورت استفاده از آنها از نظر شرعی هم مجاز بود. به تلفن همراه ایشان زنگ زدم و گفتم که برای دریافت شماره ملی دچار مشکل شده‌ام. ایشان خنده مبسوطی فرمودند و گفتند: من خودم چند روز پیش برای دریافت شماره ملی به اداره ثبت احوال رفتم و با هیچ مشکلی مواجه نشدم. شما هم به اداره ثبت برو در طبقه همکف یک پنجره هست سرت را داخل پنجره بکن و بگو شماره ملی می‌خواهم، فورا به تو می‌دهند. احساس کردم آقای صاد شماره ملی را با نان لواش و اداره ثبت را با دکان نانوایی اشتباه گرفته‌اند، لذا با یک تشکر صادقانه از ادامه مکالمه منصرف شدم. تصمیم گرفتم فردا صبح به دفتر پست راه آهن بروم.

حالا ظهرشده بود به فلکه ساعت رفتم تا سوار تاکسی بشوم و به منزل بروم که شنیدم راننده‌ای صدا می‌زند شهرک دانشگاه. بارقه‌ای از امید به شدت 220 ولت در چشمان من روشن شد، چون یکی از مساجد مذکور در شهرک بود. راننده قول داد که مرا تا در مسجد برساند. مسافتی نسبتاً طولانی را طی کردیم تا به مسجد رسیدیم. در مسجد بسته بود ... آقای محترمی پشت در مسجد روی پله‌ها نشسته بود. او هم دنبال شماره ملی بود. گفت که درِ مسجد برای نماز باز می‌شود و امیدوار بود که آن موقع افرادی بیایند و کار ما را انجام بدهند. در حین صحبت متوجه شدم که ایشان یک ساعت است که اینجا نشسته و پیش از این یک بار برای شماره ملی اقدام کرده اما چون زمینه عکسش سفید نبوده، قبول نکرده‌اند. به یادم آمد که زمینه عکس من هم سفید نیست. ترسی شفاف سراپای مرا فراگرفت. چهل دقیقه تا اذان ظهر باقیمانده بود. به سرعت تاکسی گرفتم تا به منزل بروم و یک عکس دیگر بیاورم. مجبور شدم سه بار تاکسی عوض کنم. گرمای هوا از یکطرف و خستگی پیاده روی از طرف دیگر طول مسیر را برایم چندبرابر کرد به منزل که رسیدم ناهار آماده بود. نتوانستم جلوی هوای نفسم را بگیرم و چند لقمه‌ای خوردم. عکسی را که زمینه سفید داشت از لابلای مدارکم برداشتم و راه افتادم. در شهر از ساعت یک به بعد پیدا کردن تاکسی مثل پیدا کردن یک عجم در محله لشکرآباد دشوار است. در همین اوضاع وانتی از جلویم رد شد، دستم را بالا آوردم به وانت هم راضی شده بودم، راننده ترمز کرد و مرا تا در مسجد رساند. وانت سواری غیر از فرار از زیر تیغ آفتاب یک مزیت دیگر هم داشت: راننده هیچ کرایه‌ای از من نگرفت. من هم گفتم رحم ا... ابویک و پیاده شدم.

این دفعه از آن آقای محترم خبری نبود. نماز تمام شده بود و چهارتا نوجوان با چهار تیپ مختلف از مسجد بیرون آمدند. به آنها گفتم که برای شماره ملی آمده‌ام. آنها یک نفر را از بین خودشان نشان دادند و او گفت که الان کلید همراهش نیست واصولاً از ساعت 5 تا 7 به مراجعان جواب می‌دهند. با همان سختی که آمده بودم، به خانه برگشتم. خیلی خسته بودم، می‌خواستم دوش بگیرم، آب قطع بود. دلم می‌خواست بخوابم اما کارهای دانشگاهم عقب افتاده بود. تا ساعت 5 مشغول کار شدم و بعد به طرف مسجد رهسپار شدم. وقتی به مسجد رسیدم دوباره همان صحنه اول را دیدم. همان آقای محترمی که شماره ملی می‌خواست روی پله‌ها نشسته بود منتها این دفعه یک بطری آب هم بین پاهایش گذاشته بود. به او گفته بودند که از ساعت 4 تا 8 به مراجعین پاسخ می‌دهند. این بنده خدا از ساعت 4 آمده بود و حالا ساعت پنج و نیم بود. خوشبختانه یکی از همان 4 نوجوانی که بعد از نماز دیده بودم کمی دورتر نشسته بود. به سراغش رفتم و ماجرا را پرسیدم گفت کسی که کلیدها را در دست دارد هنوز نیامده. گفت همیشه ساعت پنج می‌آمد حتما مشکلی برایش پیش آمده. امیدوار بود که به زودی پیدایش شود. از او پرسیدم این دوروبرها مسجد دیگری هست که کار ما را انجام دهد گفت نزدیکترین مسجد، در کمپلو است. برگشتم پیش آقای محترم. پیشنهاد دادم که به جای دیگری برویم اما او هم امیدوار بود کسی که کلیدها را در دست دارد پیدایش شود و معتقد بود که کمپلو خیلی دور است و با کمی صبر مساله حل می‌شود. اما لطف کرد و آدرس دقیق آن مسجد را به من داد.

اما من تصمیم گرفته بودم به کمپلو بروم. دوبار تاکسی عوض کردم و به مسجد رسیدم. در مسجد باز بود، خدارا شکر کردم و وارد مسجد شدم. دیدم با خطی فجیع روی یک کاغذ نوشته‌اند: ساعت مراجعه برای شماره ملی روزهای شنبه، یکشنبه، دوشنبه و سه شنبه ساعت 9 تا 12. کارد به من می‌زدند خونم در نمی‌آمد. تصمیم گرفتم برگردم به همان مسجد قبلی، اما در یک لحظه تصویر آن آقای محترم در پیش چشمهایم مجسم شد که هنوز روی همان پله نشسته و امیدوار است کسی که کلیدها را در دست دارد پیدا شود.

به ذهنم فشار آوردم تا آدرس مساجد دیگر را به یاد بیاورم. یادم آمد که یک مسجد هم نزدیک پل سیاه بود. اما چطور به پل سیاه بروم؟ اول به ساعت می‌روم بعد نادری، از نادری می‌شود به همه جا رفت، حتی سیاره مریخ! بالاخره به پل سیاه رسیدم. حالا اجازه بدهید اسم آن مسجد را نبرم. در آن مسجد بسته بود. با دیدن آن مسجد دلم برای خدا سوخت! آن مسجد در ابتدای یک محله عرب نشین و متاسفانه فقیرنشین قرار داشت. یادم آمد اول صبح که می‌خواستم به اداره ... بروم از جلوی مسجدی بسیار مجلل با گلدسته‌های بلند رد شدم و حالا این مسجد چقدر درب و داغان بود. مردی از داخل ماشین کولردارش بوق زد. او هم دنبال شماره ملی بود. زحمت پیاده شدن از ماشین را به خودش نداد صبر کرد تا من در بزنم و ببیند کسی در مسجد را باز می‌کند یا نه. حیفم آمد اطلاعات گران قیمتی راکه از صبح تابه حال بدست آورده بودم به او بدهم. دیدم با جوان چاقی که ده تا شناسنامه در دست دارد مشغول حرف زدن است. روبروی مسجد یک کیوسک نگهبانی بود که سربازی در آن نشسته بود. چند ضربه به پنجره زدم. پنجره را باز کرد، نسیم خنکی بر من وزید. در پاسخ سوالم گفت اینها فقط موقع نماز در مسجد را باز می‌کنند، توصیه کرد تا وقت نماز صبر کنم به ساعتم نگاه کردم دو ساعت و بیست دقیقه باقیمانده بود. با خودم گفتم بروم زیارت علی بن مهزیار بلکه گره از کارم باز شود. خیلی وقت بود که زیارت نرفته بودم اما یاد عربی افتادم که چند روز پیش در تاکسی دیدم. بیچاره داشت تعریف می‌کرد: یه موتور خریده بودم ننم گفت خاک بر سر پاشو برو زیارت یه چیزی هم نذر کن که بلایی سر خودت و موتورت نیاد. این همه امامزاده ریخته... ما پاشدیم رفتیم علی بن مهزیار ... موتورم را گذاشتم دم در 200 تومن ریختم تو ضریح، برگشتم که 800 تومن شیرینی بخرم بین مردم پخش کنم که دیدم موتورم نیس!

در اوج استیصال تصمیم گرفتم برگردم به مسجد اول، اما خیلی از آنجا دور شده بودم. هنوز قیافه آن آقای محترم را می‌دیدم که روی همان پله نشسته و امیدوار است کسی که کلیدها را در دست دارد پیدایش شود. به زمین و زمان بدوبیراه می‌گفتم. از این سرنوشت مسخره که مرا به اینجا آورد شاکی بودم. سوار تاکسی شدم برای نادری. پیرزن لری با دامن چین چینی همه صندلی عقب را اشغال کرده بود. ترجیح دادم جلو بنشینم. راننده گفت که به فلکه ساعت هم می‌رود. پیرزن با لهجه لری به راننده گفت که او را به فلکه راه آهن برود، راننده راغب نبود. فکری به ذهنم رسید. به راننده گفتم من هم راه آهن می‌روم. پیرزن خوشحال شد کلی مرا دعا کرد و به راننده دستور داد که دور بزند و او را جلوی دکان کله پاچه‌ای اکبرآقا پیاده کند. من همان اول فلکه پیاده شدم. وقتی باقیمانده پولم را از راننده گرفتم دیدم دو برابر حساب کرده .

تصمیم گرفتم یک بار دیگربه دفتر پست راه آهن سربزنم... وای خدای من این دفعه هم فرم بود هم کارمند بود هم پرینتر سالم بود هم خودکار جوهر داشت هم ... فرم را پر کردم و عکسی را که زمینه سفید داشت به متصدی باجه دادم تا روی فرم بچسباند. متصدی چسب ماتیکی را فشار داد اما چسب تمام شده بود... ساعت به هفت، ساعت تعطیلی دفتر نزدیک می‌شد حاضر بودم به قله کوه قاف بروم و ده تا چسب بخرم. متصدی با ظرافت ناخنش را داخل استوانه محتوی چسب کرد تا ذرات باقیمانده را استخراج کند و روی فرم بکشد ... از تیزهوشی اش خوشم آمد. باید کارها را به بخش خصوصی داد. اینها اگر لازم باشد از آب هم کره می‌گیرند. اما این خوشحالی خیلی زود متوقف شد. عکسی که داده بودم با عینک بود ...

از مغازه بیرون آمدم یک راست سراغ دکه وسط فلکه رفتم. می‌خواستم یک چیز خنک بخورم. می‌خواستم فشار یک روز تلخ را خالی کنم. می‌خواستم به شادمانی فتحی که کرده بودم جامی‌بزنم! متصدی از عکسم ایراد نگرفت و حالا فرم تقاضای صدور کارت ملی در دستان من بود. بی اختیار این شعر فروغ را زمزمه کردم :

فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
و هستیم به یک شماره مزین شد
پس زنده باد ششصد و هفتاد و هشت صادره از بخش پنج ساکن تهران

یک نوشابه سیاه و خنک خواستم. وقتی سرش را باز کرد به علت پدیده سوپرکولینگ یا تاخیر در انجماد در آن واحد تمام نوشابه یخ زد. نمی‌دانم با کدام تشبیه یا کدام استعاره می‌توانم لذتی را که در آن لحظه به من دست داد توصیف کنم خنکای نوشابه تا مغز استخوانم نفوذ کرد و من مثل فرمانده‌ای که دشمنی را مغلوب کرده و حالا به دنبال کشورگشایی و توسعة قلمرو خویش است، تصمیم گرفتم به اداره ثبت بروم تا شماره ملی را روی فرم ثبت کنند. آنقدر سرمست بودم که راه را گم کردم. از یک سوپور پرسیدم اداره ثبت احوال کجاست به من خندید که این ساعت اداره تعطیل است. اعتنا نکردم دوباره پرسیدم اداره کجاست و او متعجب آدرس داد. به اداره رسیدم، دیدم که در کوچک ورودی بسته است. اما ایمان داشتم که اداره باز است. دو تا کودک در حیاط مشغول بازی بودند، دور ساختمان گشتم و در نیمه بازی را پیدا کردم. دو پله یکی، خودم را به طبقة دوم رساندم و با غروری غریب فرم تقاضای صدور کارت ملی را روی پیشخوان گذاشتم. متصدی باجه پس از اینکه کار شش نفر از خویشاوندانش را راه انداخت و مدتی هم با یکی از همکارانش به گفتگو پرداخت، بالاخره خسته شد سراغ من آمد فرم را برداشت، اصل شناسنامه را از من گرفت، نامم را وارد کامپیوتر کرد، آنقدر روی میز جستجو کرد تا خودکارش را پیدا کرد و بعد شماره‌ای را که از یکسال پیش برای من تعیین شده بود روی فرم نوشت.

ساعت هفت و پنج دقیقه بعدازظهر از اداره ثبت احوال بیرون آمدم حال فقط به یک چیز فکر می‌کردم. به آقای محترمی که روی پله آن مسجد نشسته و منتظر مردی است که کلید در دست اوست.

اهواز- 24 خرداد 83

 


 
داد می‌زنم که عاشقم
ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، برگزیده ها

تعطیلات تابستانی دانشگاه شروع شده. راهروهای دانشکده سوت و کور است. جز دو سه نفر از دانشجوهایم که بخاطر پروژه مراجعه می‌کنند از دیگران خبری نیست. این روزها کج دار و مریز (یا شاید مریض) زبان می‌خوانم. هفته آینده به شیراز و تهران می‌روم. به یک شب شعر خودمانی دعوت شده‌ام. امیدوارم دوستان قدیمی را ببینم.

شعر زیر یادگار ۶ سال قبل است. روزهایی طلایی که لبم هر روز به شعر باز می‌شد آن هم شعر نیمایی. فراوان این قالب را دوست دارم و فکر می‌کنم بعد از ۷۰ سال هنوز ظرفیتهای این قالب نامکشوف مانده است:

در دو سوی رود ایستاده ایم

هر دو بیقرار

قایقی نبود و نیست

لحظه‌ای بخند

                  تا تمام رود را شنا کنم

گریه‌ام گرفته است

بس که دوست دارمت

گریه‌ام گرفته است

لحظه‌ای بخند

                تا مهار اشک را رها کنم

خواب بودم ای عزیز

آمدی دل مرا صدا زدی

تا که چشم باز کردم از خودم

جز نگاه عاشقی نمانده بود!

عشق ذره ذره آشکار می‌شود

من ولی

داد می‌زنم که عاشقم

لحظه‌ای بخند

                        تا تمام شهر را صدا کنم