بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

می دو ساله و محبوب چارده ساله
ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۱ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، ایران

دو سال از بازگشت من به این خاک پاک می‌گذرد و به زودی بهشت دل چهارده ساله می‌شود. این دو سال را بیشتر در سکوت سپری کرده‌ام، درگیر دوران گذار بوده‌ام و آن فهرست هزار کار نکرده را یکی یکی کامل می‌کردم. به گمانم دوران گذار دیگر به انتها رسیده، اگر چه در ابتدا ۳ سال زمان برای آن در نظر گرفته بودم

راستی یک کافه خوب پیدا کرده‌ام که قهوه هایش طعم قهوه می‌دهد. کسی اینجا سیگار نمی‌کشد، شلوغ نیست، و موسیقی ملایمی پخش می‌کند. مرا به یاد استارباکسی که سر خیابان ما بود می‌اندازد. باید یک روز تو را بیاورم اینجا. کودکانه، دلم برای برف تنگ شده و برای سرما، و یخ زدن نوک دماغم و قندیل بستن پنجره ها.

گاهی از تو چه پنهان، می‌روم کوه. مرا جدا می‌کند از تکرار و از شهر و دنیای کوچک دور و برم. گاهی چشم هایم سیاهی می‌رود، نمی‌دانم تا آن اتفاق چقدر مانده. فراموشش می‌کنم...

راستی، سه شعر تازه گفته‌ام! کاش اینجا بودی و برایت می‌خواندم:

هوای بال زدن دارم
به سمت دورترین قله
                          مه گرفته ترین کوه
به سمت بازترین دشتِ خالی از پرواز
         میان خلوتی انبوه
نفس نمانده در این ازدحام دودآلود ...

 و زندگی خوب است و حال همه ما خوب است و دانشگاه را دوست دارم و کارم را و بچه ها را. خوشحالم از بازگشت. کم کم دارم زبان این نسل را یاد می‌گیرم. در هر کلاس چند نفری پیدا می‌شوند که چشمهاشان برق می‌زند. آهسته آهسته درگیر یکی دو پروژه شده‌ام، چند دانشجوی خوب دارم و تکه نانی و خدایی که در این نزدیکی است. خیالت راحت باشد، نه هوا آنقدر آلوده است و نه آب، جیره بندی شده، فقط آدم ها از هم دورتر شده‌اند.

از بهشت دل می‌گفتم و از هزار نوشته و هزاران نانوشته ی این چارده سال. می گویند عصر وبلاگ سپری شده، سال هاست که عصر آدم هایی مثل من هم سپری شده. ما فراموشان برای فراموشان می نویسم. غریبان را غریبان می شناسند. این صفحات آینه عمر منند و دیروزم را، آرزوهایم را، رویاهایم را، به یادم می آورند. مرده کسی است که رویایی ندارد. من قدرتی جز قلم ندارم و رفیقی جز شعر. رویاهایم را می‌نویسم و می‌سرایم شاید سال ها بعد به دست کسی برسد، کسی که کاری از دستش بر می‌آید.

امشب به رسم دی ماه هر سال نشستم و یک دل سیر وبلاگ را خواندم. تقریبا همه نوشته های سال ۹۳ و دی ماه های سال های اخیر را خواندم. چقدر دی ماه ۹۰ خوب بود! با بهشت دل فال می گیرم اردبیهشت ۹۱ می آید، یک ماه قبل از تولد مریم گلی، و نوشته‌ای برای گرانادا و خاطره شبی که زیباترین شب زندگی من و همسرم بوده در ذهنم زنده می‌شود.

پیوند من و همسرم این دی ماه ده ساله می‌شود. تحمل آدمی مثل من آسان نیست. از تو ممنونم برای صبر و مهربانی‌ات و همه لحظه‌های خوبی که این سال ها برایم آفریدی. 


 
بر ساحل خلیج
ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱٥ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: ایران ، سفرنامه

چشمانم را می‌بندم. نشسته‌ام زیر سایه درخت انجیر معابد۱ ، نگاه می‌کنم به دریا و محو می‌شوم در موسیقی موج ها. این هوا و فضا عجیب مرا به یاد فلوریدا می‌اندازد. از آنجا می‌روم به کی وست و خانه همینگوی. درست روبروی خانه همینگوی فانوس دریایی بود و کنار آن درخت انجیر معابد. خروس رنگارنگی پریده بود روی درخت، خروسی که پرواز می‌کرد.

چشمانم را می‌بندم. نشسته‌ام زیر درخت انجیر معابد، کنار آب انبار نزدیک شهر سوخته، می‌گویند این درخت ششصد، شاید هفتصد سال عمر دارد. مردم شهر دخیل بسته‌اند به درخت. محو می‌شوم در خاطرات آن سیاح هلندی که نوشته بود نزدیک گامرون ( بندر عباس) درختی از این جنس  دیده که ۹۰۰ فوت (۳۰۰متر ) ارتفاع آن بوده. درخت اینقدر بزرگ بوده که چند هزار سرباز می‌توانستند زیر آن استراحت کنند.

روزگاری این جزیره صادر کننده آب شیرین بوده. همان روزگاری که سعدی آن بازرگان را دید که او را به حجره خویش در آورد و همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن ...  کاریز بزرگ جزیره گواه آن روزهاست. آن آب ها کجایند؟ درخت کهنسال گامرون کجاست؟ مقدس بودن درخت کهن بهانه‌ای بوده که این یادگار سال ها و ماه ها در امان بماند از شر تبرها، اما امان از این روزها و روزگار ما!

کاروانی از ارمنی ها زیر درخت عکس می‌گیرند، یکی هم بابا نوئل (سانتا کلاز) شده. مریم گلی امسال هم با سانتا عکس انداخت اما این بار نه در هوای سرد یخبندان که زیر سایه درخت انجیر معابد.

گرگ و میش صبح، بچه ها را از خواب بیدار می‌کنیم تا طلوع آفتاب را ببینیم بر کرانه ساحل شفاف مرجانی و عصر، شال و کلاه می کنیم تا غروب را به تماشا بنشینیم در کنار کشتی به گل نشسته یونانی. آسمان صاف صاف است بی زحمت یک لکه ابر. 

            آسمانش پاک

                      خاک اش از باران رنگین سحر نمناک

 

۱- شاد باد روان احمد محمود، که این نام را او به ما آموخت.


کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
یا شافی
ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٩ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: سفرنامه ، ایران

بچه ها که مریض می شوند پدر و مادر نه خواب دارند نه آرام. وقتی تب بچه به ۴۰ می‌رسد تنها آرزوی پدر و مادر از همه دنیا و از هرچه ابرها بر آن سایه افکنده، این است که این دما پایین بیاید که وقتی لب ها را روی پبشانی فرزند می‌گذارند، نسوزند.

***

آب باریکه ای که می‌خواستیم با مریم برویم آنجا، شد رودخانه طالقان: شاه رود! اگر چه در این سال کم آب رودها آن جوش و خروش همیشگی را ندارند، انگار شیری که یال و کوپالش ریخته و دندان مصنوعی گذاشته!

طالقان مجموعه‌ای از روستاهای زیباست که آب و آبشار دارند مثل کرکبود و درختان گردو و سپیدار. طبیعت کوهستانی منطقه و دریاچه‌ای که پشت سد طالقان شکل گرفته چشم اندازهای بدیعی ترسیم می کند. جاده پر و پیچ خم آن هم باعث شده تا حدی از گزند ویلاسازها در امان بماند.

با مریم شروع کردیم به پرتاب سنگ داخل آب. بعد یاد روزگار کودکی افتادم که عشقم سد ساختن بود روی آب های دشت ارژن و چهل چشمه و قلات و پس کوهک و برم دلک. فرهنگ شیرازی اجازه نمی‌داد که ما جمعه ها در خانه بنشینیم. باید می رفتیم به گلگشت. با همان پیکان سفید یخچالی چه جاها که نرفتیم. دو سفر شمال رفتیم که یک بارش با پدربزرگ و مادر بزرگ بود. چقدر خاطره دارم از این سفر که مکتوب نکرده‌ام. همراه ما در آن سفر آلبوم گل صد برگ شهرام ناظری بود. هنوز هم هر وقت آهنگ اندک اندک جمع مستان می‌رسند را می‌شنوم پرواز می‌کنم به جاده های شمال ...

با مریم گلی شروع کردیم به سد سازی. مریم تا سنگی به من می‌داد می‌گفت بابا من زورم از رستم هم بیشتره! سطح آب که بالا آمد رفت داخل آب و دنبال سنگ های بنفش و سبز و سیاه گشت. نمی‌دانم همه بچه ها این طورند یا انعکاس علاقه من به آب در چشم های مریم می‌درخشد. آب مرا از خود بی خود می‌کند. باید جایی نوشته باشم در گذشته این وبلاگ که در کناره زاینده رود حالتی رفت بر من و یا در کنار رودخانه اتاوا.

سلام به اتاوا!

پی نوشت:

گلگشت: سیر و تماشای گل و باغ و ریاحین.


 
حمله اول
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: ایران

صبح زره را پوشیدم و رفتم به قلعه اژدها. گفتند باید بروم طبقه ۱۵. آسانسور ۱۴ طبقه بیشتر نداشت. فورا از توطئه دشمن آگاه شدم و در طبقه سوم، آسانسور را عوض کردم. دیدم این یکی آسانسور ۱۶ طبقه دارد. محض احتیاط رفتم طبقه ۱۶. اما گفتند باید بروم همان طبقه ۱۵. گفتم: دکتر فلانی هستم. منشی فس فس کرد که آقای دکتر امروز ملاقات ندارند و گفتند هیچ کس را راه ندید و ... برق شمشیرم را که دید رفت پیش رییس. رییس گفت که به جا نمی‌آورد. گرزم را کمی بالا آوردم. دکمه بالای زره را هم شل کردم. ده دقیقه بعد منشی دوباره رفت تو. این دفعه آقای رییس به جا آوردند. کمی حرف زدیم و راههای شکست بن بست  اول را بررسی کردیم.

از قلعه اژدها که برگشتم زنگ زدم به باربری صادقی کنار ایستگاه قند و شکر. همان چمدان هایی که آقا بیژن از تورنتو فرستاد و مهران از گمرک فرودگاه شیراز آزاد کرد، قرار بود دیروز برسند تهران. ظاهرا کامیون وسط راه خراب شده و چمدان ها هنوز نرسیده اند. یعنی روزی که این چمدان ها برسند دست من باید گوسفندی، شتری، شتر مرغ ارگانیکی قربانی کنم اصحاب بهشت دل را! این هفته هم که به قول کریمخان هفته شیرازی هاست و یک روز در میان تعطیل. چمدان های خسته باز هم باید منتظر بمانند.

کلی وقت اضافه آوردم. رفتم خانه که بیشتر با مریم گلی باشم. دیشب برای اولین بار با هم رفتیم استخر. خیلی ذوق کرد. می خواست از قایق بادی‌اش بیرون بیاید تا شنای پروانه برود. بنازم به اعتماد به نفس!

 

عصر هم یک آقای بزرگواری که ۹ ماه بیشتر تحملش نکردند به من زنگ زد. حیف که نمی توانم بیشتر بنویسم. مرا وقت خوش گردید.

و سلام بر سلطان طوس که سراسر این خاک معطر از اوست...

پی نوشت:

أَللهُمَّ اجعَلِنی فِی دِرعِکَ الحَصینَةِ الّتی تَجعَلُ فیها مَن تُرید


 
منزل بیست و نهم
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: ایران ، شب شعر عاشورا

قطار زندگی با شتاب شیرینی به راه افتاد. یک روز پس از آمدنم شب شعر عاشورای شیراز شروع شد و من برگشتم به بیست و یک سال قبل و سالهایی که در این برنامه حضور داشتم. در این یازده سالی که نبودم چهره های جدیدی آمده اند که بیشترشان را نمی شناختم یا فقط اسمشان را شنیده بودم و بین آنها که عصبه بودند غریب می نمودم. طبیعی بود که آنها هم به چهره یا اسم مرا نشناسند. با این حال دیدن دوستان قدیمی آنقدر شادم می کرد که غم گوشه نشینی از یادم می رفت. خواسته بودند اجرای مراسم شب ها را به عهده بگیرم. برای منی که گویی از خواب اصحاب کهف بیدار شده بودم و ساعت بدنم هم هشت ساعت و نیم عقب بود این کار آسان نبود اما عهدی بسته ام با خودم که به  کاری که برای امام حسین باشد نه نگویم. هر شب سه ساعت شعرخوانی بود و نزدیک به بیست شاعر برگزیده شعر میخواندند. امسال بیست و نهمین شب شعر بود. هیچ برنامه مردمی در ایران این سابقه را ندارد. خیلی از اتفاقات شیرین زندگی من ریشه در این شب شعر دارند و برایم بسیار عزیز است.

دیروز برنامه تمام شد. میهمان ها یکی یکی رفتند و همان بغض جدایی و دلتنگی سال های دور به سراغم آمد‌. با سه چهار نفر به صورت خاص دوست شدم و امیدوارم باز هم ببینم‌شان.

این چند شب برای من مثل دوره فشرده ای بود که با تحولات شعر آیینی در دهه گذشته آشنا بشوم. فکر می کنم خیلی کارها باید کرد...

پی نوشت:

مریم گلی هم مجری شده بود. می‌گفت خانم قو بیاد شعر بخونه ... حالا خانم کفشدوزک بیاد


 
یکی هست که دیگه نیست
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: ایران

صبح از طریق اسکایپ جلسه ای داشتم با بچه های دانشگاه شریف. چند تا از استادان جوان دانشکده برق تیم خوبی تشکیل داده اند و روی موضوعی که مورد علاقه من هم هست کار می کنند. قرار شد جلسه بعدی در تهران باشد چهره به چهره، رو به رو!

بعد برف بارید، خدا شهر مرا آمرزید. خیلی سر حال نبودم اما گفتم اگر در خانه بمانم می خوابم و می افتم. آشپزی که تمام شد و باقالی پلو و ماهیچه به عالم هستی قدم نهاد  سوار مترو شدم که بروم به کافه همیشگی. خدا کند کنار پنجره جا گیرم بیاید و الا بعد از هفتاد سال که محاسنم را در راه اسلام سفید کردم باید بروم زیر علم استارباکس.

باد و برف که به صورتم خوردند حالم بهتر شد. من به همین بادها محتاجم در این روزهای موقت. آخرین ساعات کاری روز جمعه استعفا دادم. حالا فردا صبح که بروم سر کار صدای دُهُل ها در می‌آید. حسی دارم مثل شعر مسافر سهراب آن جا که می گوید "من از هجوم حقیقت به خاک افتادم" من ده سال مثل مسافر زندگی کردم حالا همه این خواب و خیال ها دارد تمام می‌شود و حقیقت مشت بیدارباش بر در می کوبد.

خبر مرگ اندوهناک آن خواننده جوان مرا برد به دنیای دیگری. من نه اسم او را شنیده بودم نه آثارش را. فیلم کوتاهی از مراسم تشییع اش را می دیدم آن جا که پدرش آواز می خواند: وقتی حسین بن علی تنهای تنهاست ... صدای سوزناک پدر داغدار دل مرا هم به درد آورد. گشتی زدم در دنیای مجازی. در این سال ها که من دور بودم از وطن چه اتفاق ها افتاده! نسلی از خواننده های جوان از زیر زمین به میان جوان ها آمدند. جوان هایی که در سال های جنگ به دنیا آمدند. همان سال هایی که موسیقی حرام بود و ترانه ما نوای حاج صادق آهنگران عزیز بود.  اسم حداقل چهارتا از این خواننده ها محسن است! من پیش از این فقط آثاری از مازیار فلاحی و محسن چاووشی را شنیده بودم. (مریم گلی هم ترانه لیلا مازیار را بلد است!) قضیه هم از آنجا شروع شد که در نظر سنجی های پایان سال یک وب سایت خبری کسی به اسم محسن چاووشی، اصغر فرهادی برنده اسکار را شکست داد. خواستم ببینم این محسن کیست. دیدم بر خلاف خیلی ها شعرهای با معنی و عمیق هم می‌خواند: دوش چه خورده‌ای دلا؟ راست بگو نهان مکن! صدای محزون و شکسته ای هم دارد. برخی از کارهای او نزدیک به یک و نیم میلیون بار در یوتیوب مشاهده شده و تازه یوتیوب در ایران آزاد نیست.

تحقیق در دلایل گرایش جوانان به این سبک موسیقی و ظرفیت های اجتماعی آن، موضوع تحقیقاتی خوبی است برای دوستان جامعه شناس.


 
ماشینت پرایده یا پژو؟
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: ایران

دلم می‌خواست آخر هفته بروم پاییز گردی. پاییز هزار رنگ فقط تا دو هفته دیگر مهمان ماست اما هوا یک دفعه سقوط کرد به صفر. من هم البته، خوشی کردن بی مریم و مادرش از یادم رفته. مریم اول فکر می‌کرد من رفته‌ام به ممفیس. آن سفر تنها وقتی بود که من مدتی بی او بودم. حالا در بازیهایش سوار هواپیما می‌شود که بیاید کانادا و بابایی را برگرداند.

یک روز داشت می‌گفت: من راننده هواپیما و ماشین و اتوبوس هستم. مامانی هم راننده کشتی و قایق و هلی کوپتره. بعد رو کرد به من و گفت: بابایی تو راننده چی هستی؟ گفتم راننده گوسفند چون تنها چیزی است که باقی مانده!

یکی از انگیزه های مریم برای سفر به ایران دیدن پراید سفید پدربزرگ بود. خیلی زود فرق پراید و پژو را یاد گرفت. وقتی یکی از قوم و خویش ها را برای بار اول می‌دید از او می‌پرسید ماشینت پرایده یا پژو؟ و اگر می‌گفت: پژو، می‌پرسید 206 یا 405 و اگر می‌گفت 206، می‌پرسید صندوق دار یا بی صندوق؟ بعد تصمیم می‌گرفت که به خانه آنها برود یا نه!

بعد یکهو به شخصیتی به اسم محمدرضا علاقه مند شد و در داستانها و بازیهایش نام او را در صدر همه ذکر می‌کرد. طوری که وقتی می‌خواستیم برویم خانه برادرم برای اینکه غریبی نکند، فی المجلس اسم پسر برادرم را گذاشتیم محمدرضا. دیگر هیچ کسی را جز محمدرضا تحویل نمی‌گرفت و یک لحظه از او جدا نمی‌شد!

روزهای آخر تابستان بچه های کوچک فامیل در خانه مادرجان مریم جمع می‌شدند. البته کوچک ترین شان 6 ساله بود. روز اول که مریم را بردیم، بچه ها استقبال باشکوهی از او کردند و مثل شاهزاده ها دو نفر دستش را گرفتند و بردند تو. مریم که خانه‌ی در از حیاط ندیده بود کفشش را همان جا پشت در، در آورد. بعد همه رفتند که با پشتی ها خانه بسارند و خراب کنند. دفعه بعد که رفتیم تا بچه ها را دید گفت: بریم خرابکاری!

دلم قرص است که مریم پیش پدربزرگ و مادربزرگ اش هست. من پدر بزرگ مریم را خیلی دوست دارم، یک دنیا خاطره خوب برایم ساخته. دوست دارم مریم هم هرچه بیشتر پیش آنها باشد.

پریشب سر زدم به همسایه های قدیم. به مناسبت عید غدیر محفل انسی داشتند. حضور در این جمع  با صفای دانشجویی را خیلی دوست دارم، جایی که کلی آدم دور هم می‌نشینند و یک آبگوشت ساده (نسبتا ساده!) می‌خورند بی ریا و تجمل. آدم با آن ها که هست احساس جوانی می‌کند.


 
رضا
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ٤ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: ایران ، شیخ بهایی

خلبان گفت: صلوات خاصه امام رضا و صدای حاج رضا انصاریان در هواپیما پیچید. من دوباره دلم گرفت. دیشب هم دلم گرفت وقتی فیلم آخرین اجرایش در شب شعر عاشورا را می دیدم: حسین .. آرام جانم ...

صبر کردیم تا نماز جمعه تمام شود و مریم گلی به خواب نیمروزی برود اما مریم نخوابید. از پشت بام خانه حرم را دیده بودم. یک دقیقه بیشتر فاصله نبود و دلم بی تاب دیدار. این سفر به این راحتی در آخرین روزهای اقامت من (در حالیکه ناامید بودم از زیارت آقا) جور شده بود و من هنوز تشنه بودم. فرزند، بدجور آدم را مقید می کند، رام می کند ... راه افتادیم به سمت حرم. وسط راه مریم خواست که بغل اش کنم. درجا خوابش برد.

هوس کردم که نماز ظهر و عصر را در بالاسر بخوانم. تا چشمم به ضریح افتاد یاد مهدی افتادم که صبح ما را تا فرودگاه رساند. از روز اولی که آمدم شیراز می خواستم او را ببینم و درست در آخرین لحظات این اتفاق افتاد. چه صبری دارد این بشر و چه ایمان استواری دارد همسر او که ده سال است درد را با شکر تحمل می کند:

لطفی است که می کند غمت با دل من / ور نه دل تنگ من چه جای غم توست

یاد داستان سه خرما افتادم و برای سومین شهد زندگی شان دعا کردم. حرم شلوغ بود مثل همیشه. پیرمردی که داشت در بالاسر نماز می خواند به من اشاره کرد که بیا و جایش را به من داد. اول دو رکعت نماز خواندم برای پدرم. چهارشنبه سر خاک اش بودم. غر زدم که من دیگه حوصله ندارم و چند دقیقه بعد آن اتفاق شیرین افتاد که اگر روزی روزگاری ماجرای این شش ماهه را بنویسم خواهید دید که دعا بر سر خاک پدر چه می کند! نماز که تمام شد بیرون آمدم که بروم سر قبر حاج رضا خیلی دلم تنگ بود. قالبیاف شهردار تهران را دیدم و مسیرم را کج کردم به سمت قبر شیخ بهایی که زیارتش مرا به یاد داستانی شیرین می اندازد که 20 سال قبل آقای حسان برایم تعریف کرد. بدین مضمون که وقتی امام رضا هست از دیگری چیزی نخواهید. من اما در زندگی و حرفه ام قول و قراری دارم با شیخ بهاء.

و رفتم به صحن آزادی، بهشت ثامن، مزار حاج رضا. گریه سبک می کند آدم را.

پی نوشت:

عذر می خواهم از مخاطب برای این قدر تلگرافی نوشتن.


 
اولین حافظیه
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حافظ ، ایران ، پدرانه

دیروز بالاخره رفتیم حافظیه. گل گلی را هم با خودمان بردیم. توی راه برایش توضیح دادیم که داریم میریم خونه "دل می رود ز دستم"  
این شعر لالایی یک سالگی مریم بود و خوب به یاد دارد. به محض ورود گریه کرد که چرا آقاهه بلیتش را پاره کرد؟ بعد هم تا چشمش به حوض های آبی افتاد جناب حافظ را بی خیال شد و  و تا کمر رفت توی آب. تعداد مسافران تابستانی بیش از حد تصور من بود بیشترشان هم متوجه نبودند کجا هستند. خلاصه آن خلوت خاصی که دلم می خواست حاصل نشد. 
با هزار کلک گل گلی را راضی کردیم تا روی پله های مدور اطراف آرامگاه بنشیند تا فال بگیریم. من این روزها ذهنم زیاد درگیر است این را مادرم خوب می فهمد از سکوتم. به جامعه ای فکر می کنم که سال ها به عقب رفته. به شهری که دیگر زیبا نیست و انگار یک لایه غبار رویش نشسته. به اختلاف طبقاتی و مردمی که عصبی تر از قبل شده اند. به خیابانهایی که عجیب شلوغ شده اند و ماشین هایی که مدام بوق می زنند ...

شب اولی که تهران بودیم گل گلی از خواب پرید. گریه وحشت ناکی کرد. در میان گریه هایش می گفت: من خونه ندارم! دلم کباب شد برایش. دیشب هم دو ساعت گریه کرده بود.  بهانه بالش سبزش را گرفته بود و گفته بود: اینجا مسافرت نیست. دخترکم تمام خاطره هایش را، تمام شناسایی اش را،  از دست داده. ما چیز زیادی با خودمان نیاوردیم:

با شش چمدان آمدم از شهر شمالی

تا باز کنم پنجره ای رو به زلالی.

فاتحه ای خواندم و دیوان حافظ را وا کردم:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند   واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند   باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی   آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال   که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب   مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد   که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد   اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود   که ز بند غم ایام نجاتم دادند

 
برنگرد! پشیمون می شی!
ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، شعر خودم

این جمله را این روزها بارها شنیده ام، از راننده تاکسی تا استاد برجسته دانشگاه شریف:

گیر کرده بودم در ترافیک میدان هفت تیر. ماشینی دربست کردم که مرا نجات بدهد از آن غوغای آهن و دود. راننده از من هم نا آشناتر بود به راههای زمین. بدترین مسیر ممکن را انتخاب کرد و ساعتی از محضرشان فیض بردیم. 25 سال لباس فروش بوده در پاساژ کویتی ها و حالا راننده تاکسی شده بود که ای کاش نشده بود! یک دفعه شروع کرد قصه یکی از آشناهایشان را گفت که در خارج دکترا گرفته بود و به وطن برگشته بود تا خدمت کند و حتی با 3 وزیر یا معاون وزیر ملاقات کرده بود. همه کارش را تحسین کرده بودند، اما آخر کار او را به بهانه ای واهی رد کرده بودند. قصه پشت قصه می گفت ... لبخندی زدم و به ملاقات طولانی ام با آن استاد شریف فکر کردم که از استانفورد دکترا گرفته بود و با چه اصراری می خواست مرا راضی کند که تهران جای تو نیست. آخر ملاقات جمله ای به او گفتم که به فکر فرو رفت. فردا صبح پیامکی فرستاد که روی حمایت صد در صد من حساب کنید ...

حالا در شیرازم، نشسته ام در حیاط خانه پدری روی تختی که ده سال پیرتر شده. یاکریمی (قمری) که بر شاخه های نارنج نشسته آواز می خواند. هر از گاهی هم توله سگ همسایه پارس می کند. من و مادر تنهاییم در این خانه. مریم گلی دیروز اینجا بود، مشغول کشف لذت آب بازی. دو سه بار لباسش را عوض کردم. انگشتش را فرو می کرد در شیر آب تا آب با فشار بزند بیرون. بعد روی گهواره ای خوابید که بیش از نیم قرن عمر دارد گهواره ای که همه بچه ها و نوه های مادر به نوبت در آن خوابیده اند.

مادر یک گونی نشانم داد. پر بود از کتاب ها و جزوه هایی که در دانشگاه اهواز تدریس می کردم. روی یکی از برگه ها چند بیت شعر ناتمام باقی مانده بود:

 

زندگی ات حجمی از نجابت و عشق است

زندگی ام موجی از جسارت و امید

من به همین دلخوشم که چند صباحی

در دل تنگم صدای پای تو پیچید

 

چشم من از جنس پنجره است همیشه

چشم تو از جنس ابرهای بهاری

تشنه یک قطره آب مانده دل من

پنجره را باز کرده ام که بباری


 
آن صوت داوودی
ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: مرگ ، انسان ، ایران

 

همسرم دوست داشت عقد ما در حرم امام رضا جاری شود. بلیت گرفتیم برای مشهد. صبح جمعه 15 ذی حجه روز تولد امام هادی که آن سال مصادف بود با 15 ماه قشنگ دی ساعت 9 صبح خطبه عقد ما در حرم امام رضا جاری شد. حاج رضا انصاریان یکی از خادمان و مداحان حرم امام رضا خیلی زحمت کشید برای این قضیه. عاقد ها رو او جور کرد که دو سید محترم بودند. اجازه اجرای مراسم را هم او گرفت. بعد از مراسم ما را دعوت کرد به آسایشگاه خدام که در طبقه فوقانی حرم است. وسط دیوارهای حرم آسانسوری است که با آن بالا می روی و بعد وارد قسمت اداری می شوی. به ما چای و نبات تعارف کرد. یک پنجره ای هم آنجاست رو به حرم. از من خواست که شعر بخوانم. گمانم این غزل را خواندم:

مرا هرچند ناچیزم به درگاهت نمی خوانی؟

مگر دردم نمی بینی؟ مگر حالم نمی دانی؟

شنیدم میهمان ها را نمی رانی ز درگاهت

دلی پر آرزو دارم که می آید به مهمانی ...

خود حاج رضا هم چند بیت با صدای زیبایش خواند. بعد هم دو تا ژتون ناهار حرم هدیه داد به من و عروس خانوم. آقای انصاریان وسیله ای شد برای رقم خوردن یکی از شیرین ترین خاطرات زندگی ما را.

حاج رضا انصاریان را از سالها قبل می شناختم که برای شب شعر عاشورا با آقایان اکبرزاده و شفق و موید و خوش چهره از مشهد به شیراز می آمد. خودش شاعر نبود اما شعرهای زیبا و سنگینی را با صوت دلنشین اش اجرا می کرد. بسیار خوش اخلاق و متواضع بود. اهل دل بود.

امروز که خبر پروازش را شنیدم خیلی دلم گرفت. حالا یک خط در میان دلم می رود به رواق دارالولایه ...

پی نوشت

مصاحبه مجله خیمه با حاج رضا انصاریان


 
... بس که شد این دایره تنگ
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران ، بیدل ، حافظ ، سیاست

از مقتضیات زندگی در غربت خانه به دوشی است. از آنجا که آدم ها در غربت اصالتی ندارند، کمتر وابستگی دارند ‌و سبکبار تر هستند. چند صباحی با تو هستند و می روند. (البته آنها که چند وجب خاک را به اسم خودشان سند می زنند قدری گیر می افتند.) در این شرایط آدم اگر دوستان تازه ای پیدا نکند دایره دوستانش تنگ تر و تنگ تر می شود یک وقت می‌بینی کار به جایی می‌رسد که به قول بیدل: مرکز افتاد برون بس که شد این دایره تنگ.

 خیلی از دوستان خوبی که می روند جایگزینی ندارند. من هنوز کسی پیدا نکرده ام که جای سعید و عباس و طه را بگیرد. تهران که بودم عباس و سعید را دیدم. دوبار رفتم به دانشگاه امیرکبیر که عباس آنجا استاد شده. سه شنبه روزی، ناهار را با هم خوردیم. عباس با همان صفا و صداقت قدیمی اش، مهربان بود و دل نشین. خوش حال شدم که عوض نشده. دعوت کرد فردا شب به خانه اش برویم گفت سعید و چند تا از بچه های واترآباد هم می آیند. ما عازم قم بودیم به قصد زیارت و دیدار با استاد.

فردایش در دانشگاه شریف سخنرانی داشتم. سعید آنجا استاد شده. ناهار میهمان استادم بودم. سعید هم همان موقع رسید و باب آشنایی بین این دو بزرگوار باز شد. سعید آنقدر صمیمی بود که یادم رفت چهار پنج سال است همدیگر را ندیده ایم. همیشه بحث کردن با او را دوست داشته ام بس که مستدل حرف می زند. از صحنه های به یاد ماندنی سفر این بود که در رستوران دانشگاه تعداد زیادی از دوستان قدیمی را دیدم که حالا هر کدام در دانشکده ای استاد شده بودند. حس کردم در آنجا بیشتر از اینجا دوست دارم. دلم بد جور هوس برگشتن کرد. البته امکان زندگی در تهران معمای بزرگی است برایم.

 اما این قصه را نوشتم به خاطر همان بیت بیدل که حکایت این روزهای آب و خاک ماست. تو هم اگر این روزها دل توی دلت نیست می توانی شروع کنی به حفظ کردن شعر های حافظ:

 پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان

ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن!

 آن اتفاقی که من دوست داشتم نخواهد افتاد. مانده ام با افسردگی بعد از این ماجرا چه کنم؟!


 
به یاد عارف
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٩ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران ، سیاست

 

من در دوره فوق لیسانس 3 واحد با دکتر عارف درس گذراندم. آن موقع دکتر رئیس سازمان مدیریت و برنامه ریزی بود. همان ترم انتخابات ریاست جمهوری هم برگزار شد و آقای خاتمی با 22 میلیون رای دوباره رییس جمهور شدند. دکتر عارف هم به معاونت اولی رسید.

کلاس ما روزهای سه شنبه بود دکتر ساعت 1/5 می آمد دانشگاه. تا ساعت 3 با دانشجوهای دکترایش جلسه داشت. ساعت 3 تا 4/5 جلسه اول کلاس را برگزار می کرد و بعد از 15 دقیقه استراحت جلسه دوم را. برای هر جلسه هم تمرین هایی را مشخص می کرد که باید تا هفته بعد تحویل می دادیم. 20% از نمره کل ما به همین تکالیف اختصاص داشت. در طول ترم هیچ وقت کلاس ما تعطیل نشد. با همه مشغله هایی که دکتر داشت تا آخرین سه شنبه اسفند سر کلاس آمد و گفت جلسه بعدی 6 فروردین. گفتیم آقای دکتر تعطیلات عیده چطور بیایم سر کلاس؟ گفتند در تقویم رسمی کشور 6 فروردین تعطیل نیست. خلاصه کلی چانه زدیم تا دکتر حاضر شد کلاس بعدی را تعطیل کند.

من خودم خیلی دلم می خواست دکتر یک بحث خارج از درس بکند تا بهتر بشناسمش اما در سر کلاس جز مباحث درسی هیچ حرف دیگری نمی زد. آدم جدی ای بود. درسی که به ما می داد (تئوری اطلاعات و کدینگ) رشته تخصص خودش در دانشگاه استانفورد آمریکا بود که یکی از بهترین دانشگاههای جهان در رشته مهندسی برق است. استاد راهنمایش هم آدم خیلی بزرگی بود. ضمنا دکتر عارف استاد استاد راهنمای دوره فوق من هم بودند. استاد من اگر اشتباه نکنم اولین فارغ التحصیل دوره دکترای برق داخل کشور بود که به همت دکتر عارف راه افتاد.

روزگار عجیبی است، تا خدا چه بخواهد ...


 
زن ها کر شدند!
ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران

یکی از آدم های خوبی که در این سفر مدتی با هم بودیم آقای محسن فرهمند آزاد بودند. حاج محسن آدم مشهوری است. صدای بسیار زیبایی دارد. زبان عربی را به خوبی بلد است، به این زبان تکلم می کند، مطالعات خوبی دارد و اهل سیاست بازی هم نیست. برای شب شعر جهرم از تهران دعوت شده بود. قبل و بعد شب شعر هم توقفی در شیراز داشت. 

یک زیارت شاهچراغ هم با هم رفتیم. در حرم خطبه فدک را خواند. بعد از مراسم، گوشه ای در حیاط حرم ایستاد. دعا و زیارت مختصری خواند و این بیت صائب را: 

ندهد فرصت گفتار به محتاج کریم

گوش این طایفه آواز گدا نشنیده ست

شب اول که آمده بود شیراز، ایام شهادت حضرت زهرا بود، رفته بود به جلسه روضه منزل یکی از دوستان. از او خواسته بودند چند دقیقه ای آخر مجلس مردم را به فیض برساند. می گفت من میکروفون را برداشتم و مشغول مداحی شدم که یک دفعه یک پسر بچه پنج، شش ساله آمد مقابل من و گفت: یواشتر! زن ها کر شدند. من که خنده ام گرفته بود ظرف یک دقیقه برنامه را تمام کردم.من 24 سال است مداحی می کنم کسی تا حالا با من این طور حرف نزده بود!


 
نه اینجایم! نه آنجایم! کجایم؟ *
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران

 اشاره کردم به پای استاد و گفتم هنوز یادگار دوست با شماست؟ گفت امیدوارم که قابل باشم ... 

استاد می گفت تصمیم به ماندن یا بازگشت چیزی نیست که با فکر کردن به نتیجه برسد چون در هر دو سو دلایلی هستند که از یک جنس نیستند تا قابل مقایسه باشند. گفتم به نظر من حیات مجموعه ای از آنات است (اگر روزی از سن و سالم بپرسی / غزلهای ناگاه را می شمارم) مثل همین آنی که من پیش شما هستم و از هر ثانیه آن لذت می برم. در آن سوی آب از این آنات خبری نیست.

استاد گفت به شما هشدار می دهم که بر اساس احساس تصمیم نگیری. من دوستانی داشتم که به همین هوا به تهران آمدند و الان ۳۰ سال است که همدیگر را ندیده ایم. می گفت زندگی آنقدر درگیرت می کند که دیگر وقتی برایت باقی نمی گذارد. همین الان که تو به دیدار من آمدی به خاطر این است که چیزی کم داری و وقت داری که به این کمبودها فکر کنی. من می ترسم از روزی که فرصتی برای فکر کردن نداشته باشی.

ترسی شفاف مرا فرا گرفت...

پی نوشت:

* عنوان این نوشته حاصل پیاده روی های دیشب است. شاید روزی به هیات غزلی در آید!


 
وبلاگ نویسی در ارتفاع ۳۶۰۰۰ پا
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران

 این که آدم در هواپیما نشسته باشد و وبلاگش را به روز کند یکی از معجزات علم مخابرات سیار است. 

عمر سفر به انتها رسید و من حالا جایی بر فراز آسمان اروپا آخرین صفحات سفر را ورق می زنم. به این می اندیشم که چقدر این سفر پر برکت بود و به لطف خدا حتی از دقیقه هایش استفاده کردم۱.

دیروز از تهران که برگشتم در فرودگاه شیراز با مهدی قرار داشتم. فاصله فرودگاه تا خانه را با هم بودیم. من و مهدی ۲۰ سال قبل در اردوی رامسر -مسابقات کشوری- با هم آشنا شدیم. بعد از آن همدیگر را ندیدیم تا اینکه از طریق بهشت دل یکدیگر را پیدا کردیم. لحظات شیرینی با هم داشتیم. مهدی از دایی اش می گفت که روحانی بزرگی است و هر سال دو ماه به روستای زادگاهش می رود تا در بین مردم عادی باشد، سنتی که کم کم فراموش می شود.

غروب رفتم برای خرید کفش. نردیک مغازه مسجدی بود. آخرین نماز جماعت را خواندم پشت سر آقای ادیب. در برگشت از مسجد چشمم به تابلوی مغازه ای افتاد که قبلا متعلق به امیر همکلاسی دانشگاه شیرازم بود. رفتم داخل. امیر هنوز آنجا بود. چند دقیقه گپ زدیم. خاطره دزدیده شدن کفش نویی را که از دبی خریده بود در مراسم ترحیم پدرم نقل کرد. وقتی برگشتم حاج کاظم را دیدم که از مداحان خوب شیراز است و برای او و رفقایش سه شعر خواندم. بعد چمدان ها را پیچیدم و وزن کردم و یک ساعت خوابیدم.

پرواز سه و نیم بامداد بود. با همسرم و پدر به فرودگاه رفتیم. مریم خواب بود و نیامد، دلم نیامد نا آرامش کنم. در سالن ترانزیت دکتر حسنلی را دیدم که شاعر، ادیب و از استادان برجسته دانشگاه شیراز هستند. فعلا در دانشگاه استانبول تدریس می کنند. جالب اینکه دیروز روز سعدی بود و ایشان همان کسی بودند که پیشنهاد گنجاندن روز سعدی و حافظ  در تقویم رسمی را دادند. آن زمانی که من در شیراز دانشجو بودم ایشان مرکز حافظ شناسی را در آرامگاه خواجه تاسیس و مدیریت می کردند.

وقت سوار شدن سینا را دیدم که سلمانی من بود در واترآباد. احوال دوقلوهایش را پرسیدم که حالا باید چهارساله شده باشند. در فرودگاه استانبول هم یکی از رفقای واترآبادی را دیدم که از اصفهان آمده بود و ساعات باقیمانده تا پرواز دوم را با هم بودیم.

خدا حافظ وطن و سلام به کار و تنهایی!

پی نوشت:

۱- خیلی از ملاقات های این سفر را روایت نکرده‌ام اما برای اینکه یادم بماند دو مورد را می نویسم. اول اینکه پنج سنبه شب از تهران تا شیراز با استاد عزیزم دکتر سنگری هم سفر بودم. پرواز دو ساعت تاخیر داشت و ما در سالن تراتزیت مهرآباد با هم گپ می زدیم. هیج وقت این اندازه از تاخیر پرواز خوشحال نشده بودم. از نبوغ پروین اعتصامی و همه فن حریفی سعدی و مهارت های صائب تبریزی می گفتیم. دکتر از ساحت واژه ها می گفت و از خاطراتش با قیصر و دکتر شفیعی کدکنی و از روزهای شیرینی که در ایام جنگ در شیراز و در حرم علی بن حمزه یا به قول شیرازی ها شامیرحمزه داشت.

دوم اینکه عصر شنبه استاد احد ده بزرگی را دیدم که در وادی شعر حق پدری بر گردن من و بسیاری از شاعران این آب و خاک دارند. در شب شعر جهرم میسر نشد که با هم باشیم. بزرگواری کردند و به منزل ما آمدند. از شاعران قدیمی شیراز فقط او باقی مانده. عمرش دراز باد.


 
دیدار یار غایب
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران

پنج شنبه قم بودیم.

هفتاد دقیقه در محضر استاد بودیم که هر دقیقه اش به اندازه دنیایی برایم ارزش داشت. تازه از سفر برگشته بود و کمر دردش شدت گرفته بود. عبایی بر دوش انداخته بود. در همان سرداب با صفا که در و دیوارش و حتی کنار ستونهایش پر از کتاب بود نشستیم. او روی زمین نشست، به پایه ی تختش تکیه داد و از سختی های زندگی در پایتخت برایمان گفت. لحن دلنشین صدایش و جمله هایی که با شیوایی و تامل ادا می شدند مرا در خلسه ای شیرین فرو می برد (جمعه صبح رفتیم حافظیه. فالی زدیم. فرمود:

سینه تنگ من و بار غم او هیهات  /  مرد این بار گران نیست دل مسکینم)

آخرین لحظات دیدار غزل راه را خواندم برای استاد: قدم می زنم راه را می شمارم... با هر بیت شعر نفسی می کشید و اظهار محبتی می کرد.

پنج شنبه ظهر قبل از نماز برای دیدار با دکتر یوسف که سالها در واترآباد تفسیر قرآن می گفتند رفتم به موسسه ای که دفتر کار شیشه ای شان در طبقه پنجم آنجا بود. احساس کردم نهنگی را در آکواریوم انداخته اند. من سوالی درباره معاد داشتم که با لبخند ملیحی نگاهم کردند و به جایش بحثی شد درباره فیزیک کوانتوم و فعل الهی که جالب بود. وقت خداحافظی از راز آن لبخند پرسیدم. ظاهرا ایشان از وقتی به قم آمده اند مباحث تفسیری را ادامه نداده اند. می گفتند مشابه آن جمعی که در خارج داشتیم اینجا پیدا نمی شود.

نماز ظهر و عصر را در حرم خواندم. مریم را بردم به زیارت بانو و بعد رفتیم سر مزار علامه. لبم به این شعر علامه مترنم شد:

من خس بی سر و پایم که به سیل افتادم / او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

هفته قبل سری زدم به دانشگاه تهران و شریف. فرصتی شد برای بحث علمی و دیدار رفقای سابق که حالا استاد دانشگاه شده اند. قبل از سخنرانی در دانشگاه تهران محمد که پنج سال در واترآباد هم اتاقی بودیم مرا معرفی کرد و نواخت. دیروز هم در دانشگاه شیراز با دانشجوهای مهندسی  دور هم بودیم و از کار و تحصیل و هنر حرف می زدیم.

امروز هم دوباره به تهران می روم.


 
شب شعری در جهرم
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران ، شعر معاصر

دیشب به گمانم بعد از ۹ سال در یک شب شعر شرکت کردم. دعوت شده بودم به جهرم برای نهمین شب شعر فاطمی، یک برنامه مردمی که  با تلاش دهها نفر از جوانان جهرم و با استقبال خوب مردم برگزارشد. جهرم محل تولد پدر و مادر من است. اقامت ما بسیار کوتاه بود (نزدیک به ۹ ساعت) و فرصتی برای دیدار اقوام فراهم نشد. در عوض تا ساعت ۳ نیمه شب با شاعران میهمان دور هم بودیم.

شاعر بسیار خوبی در آن جمع بود به اسم آقای محمد سهرابی که تا پیش از این برنامه ایشان را ندیده بودم. بیشتر شب نشینی به شعر خوانی ایشان گذشت که بسیار شیرین و دلنشین بود. مرد بزرگواری بود. کمتر شاعری به قوت ایشان دیده ام در این سالها. قلمش پر می باد!

ظهر است بر جهاز شتر آفتاب کن

خود را ببین به صفحه ی آب و ثواب کن

این برکه را به عکسی از آن رخ شراب کن

از بین جمع یک دو ذبیح انتخاب کن

پر لاله کن به خون شهیدان بهار را

 

فردا به تهران می رویم. آسمان شیراز ابری است.


 
دیدار با آیت الله سیدان
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران ، اسلام

 

از اتفاقات مبارک آخرین روز اقامت ما در مشهد دیدار با آیت الله سیدان از بازماندگان مکتب تفکیک با به قول خودشان مکتب فقهای امامیه بود.آقای دکتر انصاری زمینه ساز این ملاقات شدند.

اسم خیابانهای مشهد را عوض کرده اند. راننده مرا اشتباها به بهجت ۹-که محل حسینیه بجنوردیها بود- برد. پرسان پرسان خودم را به منزل آیت الله که دفتر کارشان هم بود رساندم. بیست و چند دقیقه دیرتر از موعد رسیدم و شرم زده بودم.

آیت الله سیدان در هشتاد سالگی هنوز با شور و نشاط در زمینه اصول عقاید و تصحیح برداشت های نادرست از دین و مذهب فعالیت می کنند. صحبت ما از لزوم تفکیک معارف وحیانی از برداشت های بشری آغاز شد و بعد از نزدیک به دو ساعت با بحثی در زمینه ارتداد پایان گرفت. ایشان چندین جلد از آثار خودشان  را که در بحث ها مورد استناد قرار داده بودند لطف فرمودند. در حین بحث به بسیاری از چهره ها اشاره کردند و خاطراتی از آنها نقل کردند. از آیات عظام خویی و سیستانی گرفته تا دکتر یحیی یثربی و استاد محمد تقی جعفری. در کتابخانه شخصی ایشان چند جلد از کتاب های دکتر سروش را هم دیدم از جمله اولین کتاب دکتر سروش که شاید کمتر کسی دیده باشد. معلوم بود که آرا و اندیشه های مختلف را مطالعه می کنند. گاهی به کتابی با ذکر شماره صفحه استناد می کردند. آخر صحبت در حال خروج مرا صدا زدند و خاطره ای از آیت الله خویی گفتند به این مضمون که این حرف ها استنباط من از اسلام است و ممکن است من اشتباه کنم.

ناهار مهمان امام رضا بودیم.  قبل از پرواز در مشهد باران بارید.


 
سلام شیراز!
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ٧ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران ، مادر

 

در حیاط خانه پدری نشسته ام، روی تخت، زیر سایه درخت ازگیل که امسال حسابی بر داده. خواهرم حیاط را آب و جارو کرده. هوا لطیف و مسیح نفس است. نسیم سبکی‌ می وزد. عطر بهار نارنج فضا را پر کرده. مریم و پسر عمه اش ایمان در اتاق سابق من خوابیده اند. ایمان فقط یک روز از مریم بزرگ تر است. پسر خوش خنده و آرامی است. مادر خورش قیمه پخته برای ناهار.

خیالم آرام است.


 
غزل های فراقی
ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: ایران

 

گفت سر راه یک دسته گل نرگس خریده اند. حالا تمام خانه پر از بوی عطر شده.

فهمیدم که آخر پاییز است ...

دل من تنگ شد برای شیراز، برای خانه، برای آن همه خاطره.

 

 

پی نوشت:

این نوشته را که دوباره می خوانم چشم هایم را می بندم، یک نفس عمیق می کشم.  بوی خوش نرگس فضای سینه ام را پر می کند


 
سال های قحطی
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: ایران

 

سالهای جنگ بود و جیره بندی. سال های برنج تایلندی و پنیر کوپنی. به جای برنج و گوشت ماکارونی و سویا قوت غالب خانواده ها شده بود. شب دور سفره شام ما بچه ها ایراد می گرفتیم از غذا. بیچاره مادر مستاصل شده بود از دست ما دو تا.

یک بار پدر به ما عتاب کرد که "شما قحطی ندیده اید و الا این غذا را روی چشمتان می گذاشتید من قحطی دیده ام. روزگاری بود که ما سالی یک بار برنج و گوشت می خوردیم آن هم شب عید نوروز. مادرمان پیاز با دنبه بو می داد که بوی گوشت بگیرد. گاهی که غذا نداشتیم، برگ توله (پنبرک) آب پز می کرد و به ما می داد".

من آن روزها به عقلم نمی رسید که بیشتر درباره سالهای قحطی از پدر بپرسم. بعد ها که تاریخ را خواندم دیدم دو قحطی بزرگ در قرن اخیر در ایران رخ داده مقارن با دو جنگ جهانی. آن قحطی که پدر از آن حرف می زد قحطی دوم بود که در سالهای ۱۳۱۸ تا ۱۳۲۲ رخ داد یعنی زمانی که او هشت ساله بود و تازه پدرش را از دست داده بود. می گویند قیمت غله و نان در این سالها ۴ تا ۸ برابر شد (منبع).

اما قحطی اول که مقارن سالهای ۱۲۹۶ تا ۱۲۹۸ رخ داد بسیار وحشتناک تر بود و بزرگ ترین قحطی تاریخ ایران بود (منبع). آمارهای مختلف می گویند بین یک سوم تا نیمی از جمعیت ایران در این قحطی تلف شد. در کتاب کلیدر اثر محمود دولت آبادی اشاره ی تلخی به این قحطی و نحوه دفن مردگان شده اما به نظرم چنین واقعه ی هولناکی باید بازتاب گسترده تری در ادبیات ایران می یافت. 


 
این کاروان سحر
ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: هنر ، ایران

 

یک چیزهایی هست که باعث می شود آدم به ایرانی بودن خودش افتخار کند. یکی شعر حافظ است و کلا این کاروان سحر که از رودکی تا بیدل ادامه دارد. این قند پارسی که گاهی یک بیت اش ساعت ها تو را مشغول خودش می کند..

دیگر هنر خوشنویسی است به خصوص خط شکسته نستعلیق که انگار هر چه لطافت و ظرافت در شعر پارسی است با این خط دو برابر می شود. شاید آزادی بیشتری که خطاط در این سبک دارد باعث این همه زیبایی باشد. نوعی بداهه یا بارقه ای از الهام، در این خط دیده می شود.  انگار در انحنای حروف موج موج احساس ریخته اند.

یکی هم همین که الان استاد دارد یک نمونه اش را می خواند

دل بردی از من به یغما

ای ترک غارت گر من ...


 
نخبه کشی
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایران ، پدربزرگ

پدر بزرگ من طرفدار دو آتیشه ی دکتر مصدق بود. پدر بزرگ از قبل از ملی شدن صنعت نفت در پالایشگاه آبادان کار می کرد و کلی خاطره داشت از انگلیسی ها و کلک های آنها و پاتک های اینها... گروه سرودی هم سازمان داده بودند و زمانی که دکتر حسین مکی و مهندس بازرگان به آبادان آمدند در جلوی آنها برنامه اجرا کرده بودند. بعد از ۵٠ سال هر وقت می خواست از آن روزها بگوید از جایش بلند می شد ژست رسمی می گرفت و آن سرود را با لحن حماسی برای ما می خواند:

نخست وزیر مصدق ای مرد دلیر

حق ایرانی رو از انگلیس بگیر

مبارزه مصدق با استعمار انگلیس، الهام بخش مردم مصر بود در ملی کردن کانال سوئز و گویا خیابانی در قاهره به نام اوست.  وب سایت تاریخ ایرانی از قول فرزند دکتر محمد مصدق که در سفر مصر همراه پدرش بود می نویسد:

 «هزاران نفر از مردم مصر برای استقبال از پدرم در فرودگاه قاهره اجتماع کرده بودند و باشعار «یحیی مصدق، یحیی ایران» مصدق و هیأت ایرانی را خوش آمد می‌گفتند. به محض پیاده شدن پدرم از هواپیما مردم هلهله‌زنان او را از زمین بلند کردند و در یک چشم به هم زدن او را روی دست به طرف اتومبیل بردند.»

خبرگزاری‌ها، همان زمان استقبال کنندگان از نخست وزیر ایران را بیش از دو میلیون نفر تخمین زده بودند و این به خودی خود خبر مهمی بود که جهان را تکان داد.

این هم چند نکته تاریخی که عینا از ویکی پدیا نقل می کنم:

  • دکتر مصدق پس از شهریور ۲۰ و سقوط رضاشاه در انتخابات دوره ۱۴ مجلس بار دیگر در مقام وکیل اول تهران به نمایندگی مجلس انتخاب شد.در انتخابات دوره ۱۵ مجلس با مداخلات قوام‌السلطنه (نخست وزیر) و شاه و ارتش نتوانست قدم به مجلس بگذارد.
  • دکتر مصدق (در سال ١٣٣١) برای جلوگیری از کارشکنی های ارتش و دربار درخواست انتقال وزارت جنگ به دولت را از شاه نمود. این درخواست از طرف شاه رد شد.  مصدق در ۲۵ تیرماه ۱۳۳۱ از مقام نخست‌وزیری استعفا کرد. مجلس قوام السلطنه را به نخست‌وزیری انتخاب کرد و او با صدور بیانیه شدید الحنی نخست وزیری خود را اعلام نمود. مردم ایران که از برکناری دکتر مصدق خشمگین بودند، در پی چهار روز تظاهرات در پشتیبانی از دکتر مصدق، که به کشته شدن چندین نفر انجامید، موفق به برکنار کردن دولت قوام گردیدند. در ۳۰ تیر ۱۳۳۱ دکتر مصدق بار دیگر به نخست‌وزیری ایران رسید.
  • مصدق پس از کودتای ۲۸ مرداد در دادگاه نظامی محاکمه شد. دادگاه وی را به سه سال زندان محکوم کرد. پس از گذراندن سه سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمد آباد رانده شد و تا پایان زندگی زیر نظارت شدید بود.
  • در سال‌های حکومت محمدرضا پهلوی برگزاری مراسم بزرگداشت دکتر محمد مصدق از سوی حکومت وقت ممنوع اعلام شد اما پس از پیروزی انقلاب اسلامی در تاریخ 15 اسفند 57 یکی از بزرگترین گردهمایی‌های سیاسی در سالروز درگذشت رهبر نهضت ملی نفت بر مزار وی در احمدآباد برگزار شد. در این مراسم که آیت‌الله طالقانی سخنران آن بود، به نوشته روزنامه اطلاعات یک میلیون نفر به احمدآباد رفتند.

در سی سال اخیر در صدا وسیما و رسانه های رسمی از مصدق به عنوان یک مهره وابسته، سلطنت طلب، زیاده خواه، فراماسون١ و ... یاد می شود. در مقابل گروه دیگری مصدق را محبوب ترین سیاست مدار تاریخ معاصر ایران٢ می دانند.

١- روزنامه کیهان سه شنبه 18 آبان 1389- شماره 19785
2-جامعه شناسی نخبه کشی- علی رضاقلی


 
ناخنک
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایران ، مادر

من فکر می کنم پنجاه ساله هم که بشوم باز هر وقت می روم خانه مادری یک راست بروم داخل آشپزخانه، سر قابلمه را بردارم و ناخنک بزنم به غذاهایی که رنگ و بویشان آدم سیر را گرسنه می کند.


 
یک چهارشنبه ی خوب دیگر
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایران ، سفرنامه ، تهران
 

اذان صبح را که گفتند نمازم را خواندم و سوار ماشین شدم تا به فرودگاه بروم. مسیر بسیار خلوت بود و کمتر از ۱۵ دقیقه طول کشید.  یک ساعت تا پرواز مانده بود. تصمیم گرفتم که نامه ی ناتمامم را کامل کنم اما دیدم که خودکار با خودم نیاورده ام. تمام فروشگاههای فرودگاه در آن گرگ و میش بسته بودند. از آن بدتر متوجه شدم سوالاتی را که دیشب تا دیر وقت تهیه کرده بودم که امروز از استاد بپرسم در خانه جا گذاشته ام.

 

پرواز سر وقت انجام می شود. موقع صبحانه خوردن مواظب هستم که غذا روی لباسم نریزد. (مخاطب خاص بداند که من در این زمینه بسیار پیشرفت کرده ام!) زودتر از وقت به محل قرار می رسم. استاد تماس می گیرد که در جلسه ای گیر افتاده و قدری دیر می رسد. دفترچه و خودکاری فراهم می کنم. خانم منشی در اتاق را برایم باز می کند. گوشه ای می نشینم، نامه ام را تمام می کنم، سوالهایم را پاکنویس می کنم و همزمان صحبت های خانمهای اداره را درباره سریالهای دیشب، نان سنگک، گلکاری جلوی ساختمان و کاهش مرخصی ها و ... می شنوم.

 

در ساختمان اداری دانشنامه جهان اسلام نشسته ام. حدود ساعت 10 استاد طارمی وارد می شود. سیما و صدایش جوان تر از سن و سالش به نظر می رسد.  با اینکه قبای روحانیت به تن دارد خانمهای اداره او را آقای مهندس صدا می زنند. تا جایی که می دانم فارغ التحصیل مهندسی مکانیک از دانشکده فنی است. در لا به لای گفتگوهای استاد با کارمندان نام دکتر شفیعی کدکنی را می شنوم. گون و نسیم در خیالم شروع می کنند به حرف زدن... استاد حال و احوال گرمی می کند و سخاوتمندانه 2 ساعت به من وقت می دهد که برای هر دقیقه اش برنامه دارم.

 

اخیرا استاد نقد مفصلی بر کتاب مکتب در فرآیند تکامل اثر استاد مدرسی انجام داده اند که موضوع اصلی جلسه ماست. دو سال قبل نسخه اصلی این کتاب را که به زبان انگلیسی است و عنوان متفاوتی دارد خوانده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که نیاز به نقد علمی مفصلی دارد. نقدهای مختصری هم به دستم رسیده بود که عمدتا منتقدان محترم به جای نقد با بولدوزر رفته بودند روی کتاب ... تا اینکه فایلهای صوتی نقد استاد طارمی بر این کتاب به دستم رسید و اخیرا هم جزوه ای که حاوی اهم مطالب است.

 

از استاد به خاطر ادبشان در نقد تشکر می کنم و ذکر خیری می کنم از آیت الله منتطری و نقد علمی و مودبانه ایشان بر اظهارات اخیر دکتر سروش در باب بشری بودن قرآن. در ادامه پیشنهادهایم را درباره تکمیل نقد استاد و مطالبی که بی پاسخ مانده مطرح می کنم. استاد با حوصله گوش می دهد و می گوید که مایل نبوده این نقد رسانه ای شود چون ناقص است و نیاز به کار و وقت بیشتری دارد. استاد می گوید که نقد باید در فضای همدلی صورت بگیرد نه در فضای تخاصم. بعد آدرسی درباره نویسنده کتاب (آقای دکتر مدرسی) می دهد که باعث می شود من ایشان را بهتر بشناسم. اشاره می کند که پس از انتشار نقد (ناتمام) ایشان آقای مدرسی دلگیر شده بود. تلاش بسیاری می کند تا ایشان را از نزدیک ببیند (آقای مدرسی ساکن آمریکا هستند). تا اینکه در سفر اخیر ایشان به ایران فرصتی برای دیدار فراهم می شود که از قضا منطبق بوده بر فینال جام جهانی فوتبال و ایشان با تمام علاقه ای که به فوتبال داشته موفق به تغییر زمان دیدار نمی شود. دیدم استاد هم از خودمان است !

 

بحث ما درباره کتاب دکتر مدرسی تمام می شود و کوله بار سوالات دیگرم را باز می کنم. سوالاتی که چکیده ی شبهات و بحث هایی است که با دوستانم در مغرب زمین بر سر اصول عقاید شیعه داشته ایم. هر سوال مرا با کتاب یا مقاله ای پاسخ می دهند . هنگام وداع 2 جلد از کتاب های موسسه را هدیه می دهند و آدرس ایمیلشان را برای ارتباط بیشتر.


 
علاقه بادکنکی به ادامه تحصیل
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایران ، زندگی در غرب ، نامه ، ادامه تحصیل
 
سلام بر دوست تیرانداز و مهندس کشتی ساز جناب برادر سیاوش 

من انگار فراموش کرده بودم به این نامه شما پاسخ بدهم. فراوان عذر می خواهم و در حد توانم در جواب بخشی از مرقومه آن بزرگوار  چند سطری تقدیم می کنم.

 فرموده بودید: 

"من در چند جایی که تدریس کرده ام و الان هم مشغولم بیشتر از 40 درصد کلاس سنشان از من بیشتر است. می بینم افرادی که شاغلند و با وجود داشتن فرزند و شغل و مشغله های مختلف مشغول درسند. خیلی خوب است که دنبال علم باشند اما به نظر می رسد که دلیل اصلی تلاششان افزایش حقوق و یا بهبود موقعیت شغلیشان است... 

دلیل سوال من این بود که بدانم آیا در بلاد کفر هم مثلا واترآباد آنجا هم اینچنین عده ای میدوند و نمی رسند؟ و عده ای نمی دوند و می رسند؟

آیا این رفتار ها حرص و آز دنیایی است؟ "

 در پاسخ به این سوال چند زاویه را باید بررسی کرد:

۱- یک نکته جالب توجه (حداقل در کانادا) این است که سطح تحصیلات از لیسانس به بعد تاثیر چندانی در درآمد افراد ندارد. مثلا یکی از دوستان من تا مدرک لیسانسش را گرفت در یک اداره دولتی استخدام شد و حقوق ایشان حدودا ۲۰ درصد بیشتر از دوست دیگریست که با مدرک دکترا در شرکت بسیار بزرگی استخدام شده.

۲- نمی دانم این خاطره را برایتان گفته ام یا نه؟ یک بار سوار هواپیما بودم از کالگری در ایالت آلبرتا به سمت تورنتو در ایالت انتاریو که حدودا ۵ ساعت پرواز است. پسری که بغل دستم بود به محض ورود دست داد و خودش را معرفی کرد. همانجا فهمیدم که اهل انتاریو نیست چون آدم گرم و خوش مشربی بود. گفت که اسمش دیوید مک دونالد است من خندیدم که  پس من هم جان اسمیت هستم۱. تعجب مرا که دید گواهینامه اش را درآورد و نشان داد. در طول راه بیشتر با هم دوست شدیم اهل ایالتی در ساحل اقیانوس اطلس بود و سال آخر دبیرستان. بدیهی ترین سوالی که می توانستم بپرسم این بود که به چه رشته ای علاقه دارد و به کدام دانشگاه؟ گفت : قصد رفتن به کالج را ندارد دوست دارد نجار بشود و شغل پدری اش را ادامه بدهد. 

۳- در راهروهای دانشکده های مهندسی اینجا که قدم می زنید بیشتر دانشجوها بین المللی و آسیایی هستند: چین، بنگلادش، ایران، مصر . خود کانادایی ها به محض گرفتن لیسانس به دنبال شغل و کار می روند. ادامه تحصیل برای کسانی است که یا عاشق درس هستند یا نتوانسته اند کار مناسبی پیدا کنند. 

۴- اینگونه نیست که همه منتظر دولت باشند تا برایشان کار ایجاد کند یا به استخدام شرکت های دولتی در بیایند. خیلی اوقات چند دانشجو دور هم می نشینند ایده ای می دهند و شرکتی ثبت می کنند. دولت هم وامهای بسیار خوبی به این شرکتها می دهد و به آنها کمک می کند تا بیزنس پلان و پروپوزال بنویسند.

۵-  آدم هایی هم هستند که در سنین بالا مشغول درس خواندن هستند اینها معمولا ۲ دسته هستند یکی افرادی که به علت مشکلاتی نتوانسته اند در سنین جوانی ادامه تحصیل بدهند.و دنبال کار و زندگی رفته اند و حالا که به ثبات رسیده اند و پس اندازی جمع کرده اند به دانشگاه برگشته اند. دسته دوم افراد مهاجری هستند که با تحصیلات نسبتا بالا مثلا فوق لیسانس به کانادا آمده اند اما به علت ناسازگاری با محیط جدید نتوانسته اند شغل مناسبی پیدا کنند لذا به دانشگاه آمده اند تا از بورس های دانشجویی استفاده کنند، آب باریکه ای داشته باشند و در عین حال با کسب مدرک کانادایی شانس خود را در بازار کار بالا ببرند.

۶- اینجا آدمها مثل ایران به هم پیوسته نیستند یا پیوندهای کمتری دارند. این نکته اگرچه معایبی دارد اما باعث شده حس رقابت یا چشم و هم چشمی کمرنگ تر باشد  در سیستم آموزشی مدارس هم به شدت از ستاره سازی و سوگلی پروری اجتناب می کنند. این خود حکایتی است مفصل

۷- در کشور ما مدرک تحصیلی منزلت اجتماعی افراد را بیش از اندازه بالا می برد و متاسفانه سرپوشی می شود برای پنهان کردن ضعف ها و کاستی های دیگری که در شخصیت ماست. افتضاحات اخیر در زمینه مدارک تقلبی و مقالات سرقت شده گواه روشنی بر این ادعاست. چه خوب بود که قانون به سراغ این سواستفاده کنندگان می رفت.

۸- نتیجه ای که می خواهم بگیرم این است که ایجاد اشتغال و رشد شخصیت اجتماعی می تواند این علاقه بادکنکی به ادامه تحصیل در میان ما شرقی ها را تا حد خوبی کاهش دهد.

 

پی نوشت:

۱- دیوید مک دونالد یک اسم خیلی کلیشه ای است مثل شخصیت های داستانها. جان اسمیت از آن هم بدتر است


 
صد پارگی
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر خودم ، ایران ، زندگی در غرب ، دنیا

من مون بلان را دوست دارم مثل الوند

دانـــوب را آشفته ام مانند ارونـــد

 

هرچند شهری در جهان شیـراز من نیست،

با اینکه کــوهی نیست در چشمم دماونـد،

 

رم حالتی دارد برایم مثل تبـــریز

در بنف عاشق می شوم آن سان که دربند :)

 

دنیــــای ما را تیـــغ داران تکه کردند

ای عشق! این صد پارگی ها را بپیوند

 

هالیفاکس 7 خرداد

مون بلان: Mont Blanc : بلندترین قله آلپ

بنف :Banff: شهری زیبا و پارکی جنگلی در دامنه کوههای راکی در کانادا


 
کلید های غیب در دست توست
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: قرآن ، ایران

در مسجد محل ما هر کس یک پستی داشت و برای هر پست هم چند تا جانشین وجود داشت. مش عباس موذن بدصدای مسجد بود. حاج رحیم رنگ فروش موذن زاپاس بود. کل حبیب خادم مسجد بود. حاج ممد تعقیبات نماز می خوند. آقای ذوالفقاری هم امام جماعت زاپاس بود و مسوول خواندن نماز غفیله. همه ی اینها که اسم بردم الان مرحوم شدن و امیدوارم مشمول رحمت خداوند باشند. تنها فرصتی که گیر جوانها می آمد برای دعاهای ماه رمضان بود که یکی دو جوان خوش صدا دعاها رو می خواندند. عید فطر هم که می شد مسجد بی نهایت شلوغ می شد و یک آقایی که اسمش یادم نیست قنوت را برای همه تکرار می کرد: اللهم اهل الکبریاء و العظمه ...

 آقای ذوالفقاری به گمانم کازرونی بود و قاف و غین را خیلی غلیظ تلفظ می کرد و کلی انرژی می گذاشت مثلا وقتی می گفت فظن ان لن نقدر علیه من منتظر بودم تا به قاف برسه و ببینم زنده می مونه که ادامه بده یا نه. حالا هم هر از گاهی که نماز غفیله می خوانم آهنگ صدای آقای ذوالفقاری در ذهنم زنده می شود درست همانجاهایی که او وقف می کرد وقف می کنم و همون چیزهایی رو که او در قنوت می گفت تکرار می کنم.

اگر تنها خوبی نماز غفیله این باشد که این دو آیه یادآوری بشود باز هم کلی ارزش دارد:

 ... پس در تاریکی ها فریاد کرد که خدایی جز تو نیست. تو پاک از هر آلایش و من [آلوده و] ستمکار. دعایش را مستجاب کردیم و او را از گرداب اندوه نجات دادیم و اینگونه نجات می دهیم ایمان آورندگان را (انبیا ٨٧-٨٨)

و کلیدهای غیب در دست اوست که کسی جز او از آنها خبر ندارد و می داند آنچه را در خشکی و دریاست و هیچ برگی از درخت نمی افتد مگر اینکه او از آن خبر دارد و حتی دانه ای که در تاریکیهای زمین است... (انعام ۵٩)


 
اردیبهشت
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایران

سلام به اردیبهشت

و دلم تنگ می شود همین که صدای پای تو می‌آید. با خودم می گویم من چه می کنم در این گوشه‌ی عالم؟ کو همرهی که خیمه از این خاک بر کنم؟

 

هر باغبان که گل به سوی برزن آورد

شـــــیـراز را دوباره به یاد من آورد ...



 
از ذهنیت تا عینیت
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، سیاست ، یادداشت های اتوبوسی ، ایران

یک مشکل آدمهای خوب، آدمهای درس خوانده، آدمهایی که تربیت سالمی داشته اند، این است که در ذهنیت زندگی می کنند نه در عینیت. انتظار دارند که همه چیز ایده آل و بدون نقص باشد و اگر واقعیت با دنیای آرمانی آنها زاویه پیدا کرد بدجور سرخورده، عصبانی یا افسرده می شوند. بعضی از این آدمها با افزایش سن و در اثر اصطکاک با محیط بیرونی عوض می شوند و می فهمند که در این دنیای نه چندان جالب ما نیش خار و  نوش گل به هم آمیخته اند.

برخی دیگر البته زندگی شان به گونه ایست که با بدنه جامعه تماس چندانی ندارند. در یک دانشکده یا انستیتوی تحقیقاتی نشسته اند و نظریه ریسمان می بافند. یا آنقدر وضع مالی شان خوب است که جزء خوشه ٣ هستند! و نیازی ندارند که در صف کالاهای یارانه ای هدفمند نشده بایستند تا واقعیت را لمس کنند.

متقاعد کردن این آدمهای عزیز به تحمل نقص های یک جامعه حتی دشوارتر از بحث کردن با احمق است چرا که اینها باهوش هستند و به ماله کشی تن نمی دهند!  بعضی هایشان که اهل دین و دیانت هستند مثلا وقتی می بینند جایی ظلمی رخ داده و فلانی و فلانی و فلانی سکوت پیشه کرده اند، داستان خلخال پای زن یهودی را برایت  می خوانند و تو لقماطون (١) هم که باشی نمی توانی جواب محکمی به آنها بدهی و اگر جوابی هم داشته باشی می ترسی کل بنایی که ساخته اند در هم بشکند و ...

من برای این گونه آدمها احترام قائلم چرا که درد را حس می کنند و هنوز دست و پای وجدانشان خواب نرفته یا سبیلشان با دنبه مال و مقام چرب نشده. یک تار موی اینها صد شرف دارد به ابوهریره های شریعت نداری که بوی نفت دماغشان را پر کرده ... که این درد بیدردی علاجش آتش است و بس.

اما حرف من این است: رسیدن به برخی از این تصویرها و آموزه هایی که در ذهنیت ماست نیازمند قرنها تلاش توام با بصیرت است. متاسفانه اسوه های ما آن قدر بزرگ و دست نیافتنی شده اند که به اسطورگی رسیده اند. باید پله پله این فاصله را طی کرد. ابتدا باید قدری کوتاه آمد و زمینی تر به مساله نگاه کرد تا راه حل ملموس را پیدا کرد. بعضی ها تا می بینند یک نظام، یک جامعه نقایصی دارد به فکر شخم زدن آن می افتند انگار که جامعه سیستم عامل ویندوز است که بشود روزی ده بار آن را ری استارت کرد. آن هم جامعه ایرانی که به علت تاریخ طولانی و پیچیدن در سنتها، ثقل فراوانی دارد و حتی تکان دادنش دشوار است. 

١۴٠٠ سال قبل حضرت امیرالمومنین علی (ع) به شهر ایرانی انبار رفت مردم به صورت خودجوش به استقبال ایشان رفتند و پیاده جلوی اسب ایشان دویدند. حضرت فرمود این چه کار بی فایده ایست که می کنید؟ گفتند رسمی است که از زمان شاهان [ساسانی] باقی مانده . حضرت جمله تکان دهنده ای فرمودند: به خدا سوگند که امیران شما از این کار سودى نبردند و شما در دنیا با آن خود را به زحمت مى افکنید و در آخرت دچار رنج و زحمت مى گردید (٢). بعد از ١۴٠٠ سال امروز هم که یک مسوول مهم به شهری می رود مردم جلوی او صف می کشند و گاو و گوسفند قربانی می کنند. حالا شما هی بگو مردم به خاطر ساندیس آمده اند یا اینها را با اتوبوس آورده اند. نه خیر عزیزم! این رشته سر دراز دارد (٣)...

پی نوشت:

١- این لقماطون داستانی دارد یک روز من می خواستم این شعر مولوی را برای عزیزی بخوانم:
              گر تو افلاطون و لقمانی به علم /  من به یک تعلیم نادانت کنم،
که یک دفعه زبانم پیچید و گفتم گر تو لقماطون و افلانی به علم .... خلاصه این کلمه لقماطون یک چیز خیلی خوب و مفیدی است درست مثل مردم سالاری دینی.

٢- نهج البلاغه, حکمت ٣۶

٣- من این متن را توی اتوبوس نوشتم. اولش خواب بودم یکهو این آقا که قیاقه اش شبیه کارل مارکس است آمد بغل دستم نشست و من از خواب پریدم. اگر پریشان نوشته ام تاثیر این زلف پریشان و خم اندر خم است. این هم عکس مارکس برای مقایسه با این آقا:


 
دستشویی نوشته ها
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: طنز ، ایران ، سیاست ، زندگی در غرب

گفتم آخرین نوشته این سال را چیزی بنویسم متناسب سالی که گذشت

دوره کارشناسی  که در دانشگاه شیراز بودم مقارن بود با دوم خرداد و بهار سیاسی دانشگاهها. فضا بسیار پر نشاط بود. هر هفته یک مناظره داغ یا تریبون آزاد در دانشگاه داشتیم. یک هفته بهزاد نبوی می آمد، یک هفته مرتضی نبوی، یک هفته ابراهیم نبوی.. هر از گاهی هم اکبر گنجی می آمد، یک سحنرانی می کرد، بعد احمد نجابت نماینده سنتی شهر از او شکایت می کرد و تا سخنرانی بعدی می افتاد به زندان! خلاصه عالمی داشتیم. دعواهای سیاسی حتی به دیوار دستشویی ها هم رسیده بود. یک بار دیدم روی دیوار دستشویی سلف ارم نوشته

درود بر کرباسچی امیرکبیر ایران

نفر بعدی جمله بالا را خط زده بود و زیرش نوشته بود

مرگ بر کرباسچی غارتگر بیت المال

نفر سوم نوشته بود

مرگ بر ما که حتی در دستشویی هم دست از سیاست بر نمی داریم.

برای دوره ارشد آمدیم به دانشگاه شریف. یک سالی از واقعه کوی دانشگاه گذشته بود و دانشگاهها دچار یاس و سکوت شده بودند. بچه های شریف هم که نجیب، سر به راه، هلو (البته از جنس دکتر لنکرانی)! همه هم دنبال فرار از مرز پر گهر. دیگه کسی کار به سیاست نداشت. یک روز دیدم روی دیوار دستشویی ابن سینا یک نفر نوشته

ای ناصر حجازی

هرجا می ری می بازی

چه توی استقلالی چه توی ماشین سازی

تا اینکه آمدیم به بلاد کفر. در دانشکده ما، که کلا همه بابا برقی هستند، کسی چیزی روی دیوار نمی نویسد. احتمالا اصلا کسی به چیزی غیر از کارش فکر نمی کند.  اما امروز دیدم روی دیوار دستشویی کتابخانه نزدیک خانه که وابسته به یک کالج علوم انسانی دانشگاه تورنتو است دعوای شدیدی بین طرفداران نیچه و مسیحی ها بر سر اینکه خدا وجود دارد یا نه؟ راه افتاده. یک نفر هم اون پایین ها برای فیانسه ی رفیقش شعر نوشته بود.

Rose is red

Violet is  blue

Your girl friend is as ... as the bottom of my shoe

نمردیم و یک شعر هم از این کانادایی ها شنیدیم. جالب ترین دستشویی نوشته ها در ایران معمولا در دستشویی های بین راهی و یادگار سرباز وظیفه ها بود که تعداد ماههای باقی مانده از خدمت مقدس سربازی را در تاریخ ثبت می کردند. شنیدم یک نفر در ایران نشسته و کامیون نوشته ها را در قالب یک کتاب چاپ کرده. بد نیست یک کسی هم بیاید و این دستشویی نوشته ها را جمع و جور کند...

سال کهنه (سال گاو)!

                   تیزتر بران برو!

پر نشاط تر بیا

                      بهار نو!

 


 
نرگس گل زمستونه، شقایق گل بهار
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قیصر امین پور ، حافظ ، ایران

یک چیزی به من میگه بنویس. خارجی ها بهش می گن نوستالژیا. یک درد فانتوم درد عضو بریده شده... دردی که از ١۵اسفند شروع می شه و تا اردیبهشت ادامه پیدا می کنه...

چند شب پیش یکی از دوستان خانه ی ما بود. خواست که برایش فال حافظ بگیرم. این شعر آمد:

ارغوان جام عقیقی به سمــن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

پرسید: یعنی چی؟ گفتم یعنی بهار میاد... نرگس گل زمستونه، شقایق گل بهار. زمستونا، شیراز پر از گل نرگس میشه تا بهار که تمام دشت ها پر از شقایق میشه... گفتم نرگس و یاد زمستان ٨۵ افتادم و لحظه ای که مادر را با یک دسته گل نرگس در فرودگاه شیراز دیدم.

امان از غریبی! آدم اینجا تنهاست... و در این تنهایی سایه ی نارونی هم نیست ...

بفرماییــد فــروردیــن شود اسفنــدهای ما

نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما...


 
ثبت اختراع و نام پدر همسر؟
ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ایران ، طنز

ماجرا از سال گذشته شروع شد که پایان نامه بنده در جشنواره خوارزمی برگزیده شد. امسال ایمیلی از بنیاد نخبگان دریافت کردم که فرمی را برای حمایت مالی از پروژه و ثبت اختراع پر کنم. خوب، سال ٢٠٠٨ بخشی از این پایان نامه در آمریکا و کانادا ثبت اختراع (پتنت) شده بود و به همین دلیل نگرانی نداشتم، تا اینکه ایمیل ها تکرار شدند و با خانواده هم در ایران تماس گرفتند. فرم ثبت اختراع بنیاد نخبگان را باز کردم. دیدم سوالات عجیب و غریبی پرسیده از جمله اینکه نام پدر همسر مخترع را هم پرسیده بودند. هرچه فکر کردم نفهمیدم چه ارتباطی بین این دو موضوع هست؟

***

تشکیل بنیاد نخبگان اقدام قابل تحسینی بود که متاسفانه درگیر اقدامات نمایشی شد. سال گذشته همان راننده تاکسی که مرا به زعفرانیه رساند موقع پیاده شدن با دیدن تابلوی بنیاد نخبگان از من پرسید راستی آقا! خونه بهتون دادن؟ گفتم دلت خوشه آقا! (منظورش ٣٠٠٠ خانه ای بود که آقا محمود خان توی هوا قولش را به نخبگان داده بود.) رییس قبلی این بنیاد، آقای دکتر واعظ زاده، استاد محترم و اهل فضلی بودند که دوام نیاوردند به هر دلیل، و گمان می کنم که با رفتن ایشان در بنیاد هم به تدریج تخته شود یا نمایشگاهی بشود برای تصمیمات آنی.

پی نوشت:

دو روز پیش ایمیلی دریافت کردم از بنیاد نخبگان. ظاهرا قرار است به نخبگان درجه ١، هشتاد میلیون وام مسکن بدهند. انشاا... که همین طور بشود. گفتم این را بنویسم که انصاف را رعایت کرده باشم.


 
مشهد و مادر
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، مادر ، طنز

چند ماهی است که مادر، مجاور مشهد شده، رفته پیش دختر یکی یه دانه (دردونه حسن کبابی!). فقط چند روزی برای دیدار اخوی بزرگ که امسال مثل اخوی کوچک حاجی شدند، برگشتند  به شیراز.  آنقدر دلم هوای مادر کرده بود که  حکایت چای خوردن مادر را برای خودم می خواندم. جمعه با مادر چت تصویری کردم. اخوی وسطی هم با اهل و عیال رفته بودند مشهد امیر و هدی هم آنجا بودند. مادر خوشحال خوشحال بود.

امیر آن آقا پسر شیطان با نمک حالا اول دبیرستان می رود، همان مدرسه ای که عموی بزرگوارش می رفت. بیشتر از مادر با او حرف زدم. بسیار مودبانه صحبت می کرد و دوست داشت مثل یک آدم بزرگ با من بحث کند. بحثمان هم درباره دروس تئوری و عملی بود... یک دفعه یک چیزی گفت که از خنده روده بر شدم. گفت: عمو! حضرت علی گفته التجربة فوق العلم و معلم حرفه و فن ما هم این موضوع را تایید کرده! ... چه زود بچه ها بزرگ می شوند.

مادر مشهد است و چقدر دلم تنگ است برای مادر و مشهد و 30 صفر. تهران که بودم بچه های دانشگاه هرسال  30 صفر یک کاروان راه می انداختند به سمت مشهد. یک سال من و ابوالحسن و میرزا رضا هم رفتیم. آن آقا مهرداد هم -که بعدها آدم خیلی مهمی شد- با ما بود و برایش جشن پتویی گرفتیم که نوش جانش باشد. مشهد در 30 صفر مثل کربلاست در روز عاشورا... غوغاست... دیدنی است.

 

مرا هر چند ناچیزم به درگاهت نمی خوانی؟

مگر حالم نمی بینی؟ مگر دردم نمی دانی؟

من آهـــــو نیستم اما اسیر دست صیـادم

خوشم در بند اگر گاهی نگاهت را بچرخانی

شنیدم میهمـانها را نمی رانی ز درگاهت

دلی پر آرزو دارم که می آید به مهمانی...

 

پی نوشت:

ابوالحسن مسول تدارکات کاروان ما بود و خیلی زحمت می کشید طوری که اصلا فرصت نمی کرد به حرم برود. شب 30 صفر بالاخره به حرم رفت. صبح دیدمش گفتم ابوالحسن زیارت قبول! حرم چطور بود؟ گفت: "کلا 2 ساعت در حرم بودم که یک ساعت و نیمش در صف دستشویی گذشت." این را نوشتم که شادی آمدن ماه ربیع را با هم تقسیم کنیم.لبخند


 
چرا ترور؟
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢۳ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مرگ ، سیاست ، ایران

سهراب و ندا و محسن را ندیده بودم و نمی شناختم. اما همین که انسان بودند، هموطنم بودند، با من هم عقیده بودند، بی گناه کشته شدند، کسی انتقام خونشان را نگرفت و ... هر یک از این دلایل کافی بود تا از مرگ آنها اندوهگین باشم. اما دکتر علیمحمدی را می شناختم.

سال ٧۴ که برای دوره آموزشی المپیاد فیزیک به تهران آمده بودم، ایشان به ما الکترومغناطیس و آنالیز برداری درس می داد. او آدم شوخی بود و ما هم به حکم نوجوانی شرّ و پر  ادعا. یادم می آید دو تا شعر طنز برایش گفتم که آنها را برای خودش نه اما اگر اشتباه نکنم  عصر یکی از روزهای شهریور برای دوستش دکتر شیرزاد خواندم:

استاد علیمحمدی صل الله

کرده ست فیزیک و غیر فیزیک تباه...

شعر طنز  بود و بهانه ای برای فرار از فشار درس ها و امتحانهای سنگین و دلتنگی ها...

فیزیک را رها کردم و رشته مهندسی برق را انتخاب کردم اما گردش روزگار مرا به وادی الکترومغناطیس و آنتن کشاند که یکی از نقاط پیوند مهندسی برق و فیزیک است. دنیای کوچکی است ...  دیگر دکتر علیمحمدی  را فراموش کرده بودم... دنیای کوچکی است و شنیدم که یک استاد دانشگاه تهران در قیطریه ترور شده.

این چند ماه خبر عجیب، کم نشنیده ام به حدی که دیگر چیزی برایم عجیب و غیرمنتظره نیست ... تا اینکه یکی از دوستان متنی از دکتر شیرزاد برایم فرستاد درباره استادی که ترور شده همراه با عکسی از او ... و چه سه شنبه ی تلخی بود. 

گفته بودم که مغزم توانایی تحلیل وقایع اخیر را ندارد از بس که همه چیز خالی از عقلانیت شده... ترور فجیع یک استاد دانشگاه که سرش به تدریس و تحقیق و تربیت دانشجو گرم بوده و هسته ای هم نبوده (!) چه دلیلی می تواند داشته باشد؟ یکی می گوید او استاد ولایی بوده دیگری می گوید حامی موسوی بوده اما اینها که نشد دلیل!!

خاطرات تلخی از سالهای قبل در من زنده می شود ... مرگ مختاری... پوینده... قتلهای زنجیره ای...

برای شادی روح استاد صلوات...

پی نوشت:

پیام تسلیت پرمعنای هاشمی


 
شرجی ترین هوا
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٥ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر خودم ، ایران

 

این روزها که خالی ام از هر ترانه ای
سرشارم از پرنده ی بی آشیانه ای

 

دیوارهای فاصله قد می کشند و من
زل می زنم به پنجره با هر بهانه ای

 

شرجی ترین هوای زمین را ورق نزد
دست گره گشای نسیم شبانه ای

 

این کشتی شکسته به گرداب مانده است
ای ناخدای خفته دریغ از کرانه ای!

 

آن روز سبز می رسد... آشفته می شود
خواب هزار سنگ ز زنگ جوانه ای

 تورنتو - شهریور هشتاد و هشت


 
سوگ نامه
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر خودم ، سیاست ، ایران

کاش می‌شد در کتاب سرنوشت

شرح این ایام را از سر، نوشت

 

رنگ خون را از ورق ها پاک کرد

این همه اندوه را در خاک کرد...


 
انقلاب مخملی محمود
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ٤ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ایران ، سیاست

جای شما خالی، چند روزی مسافرت بودم. رفته بودیم به گوشه ای از تاریخ تا عاقبت ظالمان را ببینیم و یک کمی هم دلمان خنک بشود. 

حالا که برگشتم دیدم محمود چه سرو صدایی راه انداخته. به قول داستان سرایان اصولگرا انقلاب مخملی راه انداخته.

 بازی انتخاب مشایی (من احتمال می دهم قضیه مشایی سناریوی برای انحراف افکار عمومی از انتخابات و مسایل مابعد آن باشد) و حالا هم عزل پی در پی وزیران به خاطر اعتراض به اسفندیار کابینه. چه کسی فکر می کرد سرمقاله نویس سابق کیهان و وزیر ارشاد فعلی هم تحمل نشود؟

 آقا محمود انگار استعداد بی نطیری در التهاب آفرینی دارد. کفن پوشان قم هم چهار سال است که انگار به خواب اصحاب کهف رفته اند و یادشان رفته که می گفتند جانمان را برای ولایت می دهیم و امر ولی امر نباید زمین بماند.

خدا را شکر که به این سرعت پرده بر افتاد. از آقای احمدی نژاد به خاطر این همه هنرنمایی تشکر می کنم. من فکر می کنم ستاد آقای موسوی به ایشان پول داده تا در راستای پیشرفت انقلاب مخملی این کارها را بکنند!!

مدیر مسوول کیهان روزی گفته  بود سیاست رانندگی در جاده یک طرفه با ماشین بی ترمز است. امیدوارم تا به حال فهمیده باشند که چنین ماشینی با چنان راننده ای به کجا خواهد رفت.

منبع: 

 http://alef.ir/1388/content/view/50084/

http://alef.ir/1388/content/view/50085/

پی نوشت: حوادث هوایی اخیر رو تسلیت عرض می کنم

این هم خبری جالب از تایید تقلب وزیر دولت: http://alef.ir/1388/content/view/50076/


 
بی خوابی ها
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ایران

بارالها !

مردم وطنم را از گزند مصون بدار.

پروردگارا !

مپسند که برادر به روی برادر آتش بگشاید!

آفریدگارا !

به جاهلان، علم و به اصحاب قدرت، حلم عطا بفرما!

عزیزا !

سرنوشت مردم را با راستی و نیکی پیوند ده.

مهربانا !

جان های ناآرام ما را با گوهر یادت مطمئن و گامهای ما را استوار بفرما!


 
مرثیه ای برای دانشگاه
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ایران ، سیاست

این شیفتگان قدرت هر روز دسته گل تازه ای به آب می دهند. دیروز لباس شخص ها و نیروهای ضد شورش به کوی دانشگاه تهران ، دانشگاه صنعتی اصفهان، دانشگاه شیراز، و چند دانشگاه دیگر حمله کردند.

عکس و فیلمهای متعددی از حمله به دانشگاهها و تیراندازی عوامل حکومت در محیط مجازی منتشر شده که جگر انسان را خراش می دهد

دلم برای کسانی که تنها منبع اطلاعاتشان صدا و سیمای حکومتی است و این تصویرها را نمی بینند و ادعا می کنند که اوضاع سیاه نیست می سوزد.

تا کی می توانید سرتان را در برف فرو کنید؟ جواب وجدانتان را چه می دهید؟ کدام دین، کدام مکتب، کدام ایدئولوژی به شما اجازه ی سکوت می دهد؟

مراجع معظم که به خاطر  ورود زنان به ورزشگاه فریاد واسلاما سر دادند کجا هستند؟ چرا صدای هیچکدامشان در نمی آید؟ استقلال حوزه را هم نابود کردند...

با دلی غمگین و جانی سوخته فاجعه هتک حرمت علم و دانشگاه را تسلیت می گویم.


 
اثر پروانه ای
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ایران ، زندگی در غرب ، سیاست

«اثر پروانه‌ای نام پدیده‌ای است که به دلیل حساسیت سیستم‌های آشوب‌ناک به شرایط اولیه ایجاد می‌شود. این پدیده به این اشاره می‌کند که تغییری کوچک در یک سیستم آشوب‌ناک چون جو سیاره‌ی زمین (مثلاً بال‌زدن پروانه) می‌تواند باعث تغییرات شدید (وقوع توفان در کشوری دیگر) در آینده شود.»  به نقل از ویکی پدیا

 

زنگ می زنم به مادرم. شیراز است و تازه از جهرم برگشته. از حال و هوای انتخابات در جهرم می پرسم. می گوید همه طرفدار آقای رییس هستند. می گویم از شیراز چه خبر؟ می گوید خانمهایی که دوست او هستند به شدت از آقای رییس دفاع می کنند (دوستان مادر من بیشتر از قشر مذهبی و سنتی هستند.) می گوید  به بچه های بسیج هم گفته اند که فقط به آقای رییس رای بدهید. مادرم اما نظر دیگری دارد.

 

می بینم که مسنجر دوستی روشن شده. روزگاری هم اتاقی بودیم در شرکتی در تهران که به ثمن بخس از ما کار می کشید و یک قران ته کاسه ی ما می گذاشت. رفیق من هنوز هم آنجاست. از حال و هوای انتخابات می پرسم می گوید همانکه می خواهند انتخاب می شود. می گویم مگر خرداد 76 یادت نیست؟  که را می خواستند و که انتخاب شد؟ می گوید الان زمانه عوض شده. می پرسم حالا نظرت با کیست؟ می گوید سید آدم خوبی است ولی کابینه ی شیخ از کابینه ی او بهتر است ولی شیخ بلد نیست حرف بزند. می گویم سید که کابینه اش را هنوز اعلام نکرده! می‌گوید چرا! اعلام کرده...

 

وارد فیس بوک می شوم یکی از دوستان المپیادی لینکی گذاشته از وزیر کشور خاتمی که گفته سید  با 70 درصد آرا در دور اول انتخاب می شود. برایش می نویسم ما به 51% هم راضی هستیم، 70 درصد پیش کش. یک نظرسنجی اینترنتی هم می بینم که می گوید سید  64 درصد شیخ 22 درصد و آقای رییس 12 درصد. تعداد شرکت کنندگان هفتاد هزار نفر.

 

با یکی از آشنایان صحبت می‌کنم. دور قبل به آقای رییس رای داده و تعداد زیادی را هم تشویق کرده به ایشان رای بدهند. سوالاتی از او می ‌پرسم و مستنداتی ارائه می کنم از  کاستی‌ها و ناراستی‌ها. به فکر فرو می رود و می گوید می‌خواهد مناظره ها را ببیند و بعد تصمیم بگیرد. فعلا نظرش با سردار است.

 

با دوستی گپ (چت) می زنم. شاکی است که همه جو زده شده اند و رنگ سبز پوشیده اند و به همین دلیل نمی خواهد به سید رای بدهد. می گویم پس شما هم تحت تاثیر جو، تصمیم گرفته ای! چهار سال گذشته را ببین و بعد قضاوت کن که چه دوست داری و کدام روش را می‌پسندی؟ به فکر فرو می رود و چند روز بعد می بینم که عکسش سبز شده.

 

به تعدادی از دوستانی که می دانم سبز نیستند ایمیل می‌زنم. تنها متن سخنان آقای رییس درباره غم انگیز ترین روز زندگیشان و عکسهای استقبال از آقای خاتمی در فرانسه را می فرستم بدون هیچ دخل و تصرفی و از آنها خواهش می کنم که کلاهشان را قاضی کنند.

 

خانم جوانی در وبلاگش متن تندی علیه سید نوشته که چرا درصد اصلاح طلبی اش کم است و چرا در فیلم تبلیغاتی اش روی زمین نشسته و غذا خورده. و چرا مدام از امام راحل دم می زند؟ در ادامه  نوشته  که جام زهر را می‌نوشم و به شیخ رای می دهم. برایش نوشتم: بنوش نوش جانت!


کانادا دومین کشور پهناور دنیاست اما در سراسر این کشور تنها یک صندوق رای وجود دارد که در اتاواست و 500 کیلومتر از ما فاصله دارد. عده ای از دوستان پول روی هم گذاشته اند و اتوبوسی اجاره کرده اند. به همت و غیرتشان آفرین می گویم اما متاسفانه رای گیری در روز جمعه است که روز کاری ماست و گرفتاریهای دیگر...

 

دوستی می گفت با این بعد مسافت شاید تنها کاری که ما –خارج نشینان- می توانیم بکنیم این است که مثل پروانه بال بال بزنیم... شاید که

 


 
شب بیداری
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ایران ، حسب حال

یکی از نادلپذیرترین کارها در عالم بیل زنی، پاسخ به نظرات داوری است که مقاله ات را تا ته خوانده و 16 تا ایراد گرفته، 12 تایش را جواب داده ای و  4 روز است که گرفتار 4 ایراد باقی مانده ای و دلت می خواهد یقه ات را جر بدهی که داور محترم گفته مقدمه ی مقاله را دوباره بنویس تا من بفهمم لیلی مرد بوده یا زن ... و داور محترم نمی داند که نوشتن مقدمه چقدر سخت است... و دلت می خواهد یقه اش را جر بدهی... و استاد محترم نهی کرده اند از اینکه به تندی جواب داورها را بدهی و همین که مقاله ی ما را برای این مجله پذیرفته اند زهی منت... و البته رعایت احترام استاد، ممد حیات است و اجبارا دلت می خواهد یقه ی خودت را جر بدهی که چرا در عالم علم هم باید باندبازی و دار و دسته بازی باشد و نتیجه اینکه ساعت 1 بامداد است و  فقط دو خط از مقدمه را نوشته ای و تعطیلات پایان هفته را بر باد داده ای برای این دو خط...

و دو خط موازی به هم نمی رسند...

و تو تمام عصبیتت را در یکی دو بیت شعر حواله می کنی و خدا این شاعرانگی نیم بند را به مقتضای حکمتش به تو داد که سوپاپی باشد مر طبع لطیف را

به خاک تیره نشاندند سربداران را

بهار معجزه خواندند این زمستان را

کدام حنجره ی سبز مرد میدان است

که بشکند شب خاموش نا امیدان را؟

و این حنجره ی سبز، تو را به 12 سال قبل می برد و شور و نشاط آن روزها و طنز معروف گل آقا و کارناوال عصر عاشورا و بازی ایران و استرالیا و ...

و از برکت دنیای مجازی، مستقیم، صدای آن حنجره ی سبز را از نصف جهان می شنوی که از پاسپورت ایرانی می گوید و همردیف شدن با سومالی

و نذر می کنی برای این حنجره ی سبز ... و تاریخ پتکی بر سرت می کوبد که با این یک گل بهار نمی شود و اگر بشود هر 9 روز یک خزان از راه می رسد و کشوری که به شدت پلاریزه شده و حتی امام زمان هم در آن مصادره شده برای منافع یک جناح، با این نوارهای سبز گلستان نمی شود...

اما اگر بشود، چه شود!

پی نوشت

حتما یادداشت محسن مخملباف در حمایت از میرحسین را بخوانید.(متن)

صدا (قسمت دوم)



 
این چهار سال عجیب
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ایران

چهار سال قبل روز چهارم تیر در این صفحات شعری از حافظ نوشتم که شاید برخی از دوستان را رنجانید:

در میخانه ببستند خدایا مپسند

که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند

حالا که به چهار سال گذشته نگاه می کنم می بینم آن پیش بینی چندان نادرست نبوده. این چار سال جزء ناپایدارترین و پر سر و صداترین دوران تاریخ معاصر ایران بوده. از دستیابی به قله ی پیشرفت های علمی و هسته ای تا ماجرای کردان و محصولی همه از معجزات دولت احمدی هستند. آقای رییس، این هنر را داشت که اکثر نخبگان و روشنفکران را مخالف خود کند. بگذریم از اینکه برخی از روشنفکران ما هم اینقدر متکثر و خودبین هستند که هر کدامشان دنبال یک نفر راه افتاده اند و در این وانفسا که باید همه با هم متحد شوند مشغول جنگ زرگری و متلک پرانی شده اند. 

چشمم آب نمی خورد و بوی خیر نمی شنوم از این اوضاع. گمانم این است که سایه ی دولت احمدی بر سر ملت گسترده خواهد ماند مگر اینکه دم مسیحایی سبزپوشی سی و چند میلیون آدم را پای صندوق ها بیاورد. آیا می تواند؟


 
بیستون یا چهلستون مساله این است!
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: ایران

امشب بعد از مدتها وبگردی کردم و به چندتا وبلاگ سرزدم. الان هم که در خدمت شما هستم بر عمر از دست رفته افسوس می خورم!

وبلاگ چندتا از خانومهای ایرانی را می خواندم که با حجاب مشکل دارند ... نوع نگاهشان به آدمهای با حجاب و نفرت و تحقیری که در کلامشان و پیامهای خوانندگانشان موج می زد مرا به یاد این مثل معروف انداخت که ما ایرانی ها یا بیستون می سازیم یا چهلستون. یعنی تعادل و میانه روی در میان ما جایی ندارد.

من امید چندانی ندارم که تا چهل سال دیگر هم تحولی در این مملکت رخ بدهد. چراکه تحول وقتی رخ می دهد که آدمها متحول بشوند و آدمها وقتی متحول می شوند که به ضعف ها و ایرادهای خود پی ببرند و نیاز به تحول را حس کنند. با این چشمهای بسته و گوشهای ناشنوا، با این همه هیحان و احساسات بی منطق، با جیب خالی و تاج پوشالی تمدنی تاریخی... با این همه تنبلی و هیچمدانی و ادعای همه دانی ... به کجا خواهیم رسید؟

 یا محوّل القلوب و الاحوال

حوّل حالنا الی احسن الحال


 
از زعفرانیه تا شلنگ آباد
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: ایران ، اهواز ، حسب حال ، شعر معاصر

1- برای چند کار اداری در تهران و اهواز بودم.صبح شنبه راننده تاکسی که مرا از آرژانتین به زعفرانیه می برد هر چه جوک بالای 18 سال بلد بود در جهت انتقاد سازنده از وضعیت جامعه برای من تعریف کرد (تا به حال خیال می کردم قیافه ام شبیه آدم حسابی هاست و احتمالا جلوی من از این حرفها...). خلاصه همنشینی با آن بزرگوار سوهانی بود مر روح را.

 2- عصر یکشنبه انقلاب بودم تا جایی که دست و جیبم توان داشت کتاب خریدم. مجموعه غزلهای یکی از دوستان با عنوان گریه های امپراتور را دیدم. چند غزل بسیار زیبا داخل آن بود که وقت را خوش کرد:

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
پر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است

3- قبلا در ضمن داستانی اشاره ای به وضع تاکسی های اهواز کرده بودم. وقتی داخل یکی از این تاکسی ها می نشینی احساس می کنی که فقط در یک اتاقک آهنی نشسته ای که بی هیچ دلیل موجهی حرکت میکند! سوار شدن بر این تاکسی ها خیلی آدم را به خدا نزدیک می کند چرا که غیر از خدا هیچ فریادرس و نجات بخشی نداری.

4- آب کارون حالا که دهمین روز زمستان است از تابستان 5 سال پیش هم کمتر شده. ظهر که روی پل سفید قدم می زدم کلی غصه ام گرفت. تا به حال اینقدر کارون را رنگ پریده و نزار ندیده بودم. و اوست که باران را می باراند پس از آنکه مردم نا امید شدند...

5- اینجا که من هستم صدای سنج و دمّام می آید. شهر سیاهپوش شده و دیوارها کتیبه پوش. یاد یار مهربان آید همی ...

ای که به عشقت اسیر خیل بنی آدمند
سوختگان غمت با غم دل خرمند.


 
اسب حضرت عباس درمانی (2)
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: طنز ، سیاست ، ایران

۱- این روزها بنده مشغول اسب حضرت عباس درمانی هستم و از خودم می‌پرسم اگر آن بزرگوار نبود ما این همه درد و اندوه را باید  به کدام ملجأ و درگاهی می‌بردیم؟  در این زمانه‌ی پر های‌و‌هوی لال پرست، آدم وقتی این سیاست بازیها را می‌بیند و یادش می آید که قرار است دیانت آقایان هم مثل سیاستشان باشد دلش برای هرچه دین و اخلاق و مردانگی است می‌سوزد.

آشی که آقایان پخته‌اند آنقدر شور شده که حتی صدای مدیر مسوول جریده‌ی فریده‌ی کیهان -کثرا...اضداده- را که نماینده‌ی مستقیم عرش الهی در کهکشان راه شیری است در آورده!

یادم می‌آید مدت دو سال برای ارزیابی الگوریتمی که طراحی کرده بودیم در گرما و سرما مشغول تست بودیم. هرگز یادم نمی‌رود آن روز ماه آگوست زیر تیغ آفتاب که رطوبت هوا ۱۰۰% بود و دمای هوا با احتساب humedix  به ۴۵ درجه رسیده بود یا آن روز ماه دسامبر که دمای هوا منهای۲۲ بود و صفحه‌ی مونیتور روشن نمی‌شد و ... حالا در یک گوشه‌ی این کره‌ی خاکی -که ادعای مدیریت جهان را هم دارد- کسانی بدون پذیرش و مقاله و درس و پایان نامه و دفاع و ... روی مبل گرم و نرمشان لم می‌دهند و حقوق مدرک دکترا می‌گیرند!

اقوام روزگار به اخلاق زنده‌اند             

قومی که گشت فاقد اخلاق مردنی است

۲- داشتم آمار تولید ناخالص ملی (GDP: Gross Domestic Product) کشورهای جهان را بررسی می‌کردم. در لیستی که منتشر شده بود ایران با 10,624 دلار رتبه ۷۱ را داشت. کنجکاو شدم ببینم چه کشورهایی وضعی بهتر از ایران دارند. فکر می‌کنید رتبه‌ی اول از آن کدام کشور بود؟ آمریکا؟ سویس؟ نروژ؟ نه خیر! یکی از همسایه های جنوبی ما! قطر با 80,870 دلار درآمد سرانه! آمریکا در این لیست ششم و سویس هشتم است. اما رتبه‌ی ۹: کویت 39,306 دلار... رتبه ۱۵ امارات با  37,293 ...رتبه ۲۴ بحرین با 32,064 دلار ...رتبه ۳۶ عمان رتبه ۳۷ عربستان.. ۵۸ ترکیه... ۶۸ قزاقستان (این یکی دیگه خیلی درد داشت!)

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را...     


 
نامه‌ای به دوست (۸)
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: ایران ، نامه ، امام علی

نشان اهل خدا عاشقی است با خود دار

که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم.

 

نور دیده ام و یار شوریده ام،

نامه ی پر شور شما رسید و شراره بر شب تاریک من پاشید. جای شادمانی است که  در این ایام نومیدی کسی از ساختن کشتی نوح و فرصت کم، دم می زند.

 

برای کسی که با دنیای نهج البلاغه آشنا باشد تحمل این دنیا گاهی بسیار دشوار می شود. آدم تا دماوند را ندیده باشد همین بابا کوهی برایش بلندترین قله ی دنیاست. وقتی قرار باشد انسان از غصه ی زن یهودی که خلخال از پایش بیرون کشیده اند بمیرد با اندوه بانوی پزشک مسلمانی که جان از کالبدش بیرون کشیده اند چه باید بکند؟ یا با ماجرای دختر دانشجویی که در زنجان ...

 

استادان ما به ما می گفتند اگر هر کس خودش و اطرافیانش را اصلاح کند جامعه اصلاح می شود و حتی از مصحف شریف نشانه می آوردند که قو انفسکم و اهلیکم نارا که با این دیدگاه تفسیر خودمانی اش این است که کلاه خودت را بچسب و می گفتند که جامعه باید از پایین به بالا اصلاح شود اما این چند سال تفکر و تدبر در این گوشه ی بی رنج عالم به من آموخت که این تفکر راه غیر مستقیم حل مساله است ...

 

به یاد آن روز افتاده‌ام که شما را در حیاط دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران ملاقات کردم. من از آن سر دنیا و شما از آن سر تهران، خودمان را رساندیم کنار مجسمه‌ی فردوسی پاکزاد. تو خط سیرت را می‌گفتی که از اوستا  آغاز کردی و تورات و انجیل را خواندی و بعد به قرآن رسیدی و جواب سوالهایت را در آنجا یافتی. ساعت خوشی با هم داشتیم تو مثل کودکی بودی که در لحظه‌ی آغاز دانایی زاده شده بود. صفای هر سخن از دل برآمده ای، نم اشکی بر چشمانت می نشاند و اسب نگاهت را در چمنزار اندیشه های دوردست رها می کرد،

 

یک نفس با دوست بودن هم نفس

آرزوی عاشقان این است و بس...

خسته ام از دست دلهایی چنین

پیش پا افتاده تر از خار و خس

ارتفاع بالها: سطح هوا

فرصت پروازها: سقف قفس

خسته از دل،خسته از این دست دل،

ای خوشا دلهای دور از دسترس!

 

از همین امروز به فکر آزادی خودت باشد  که هرچه بگذرد زنجیرها سنگین تر می شوند و دیوارها بلندتر... تا کم کم کشتی ات ساخته شود

 

این نامه را بارها در خیالم نوشتم و پاک کردم و پردازشگرهای موازی ذهنم هنوز هم مشغول کارند اما ترجیح می دهم زیاده ننویسم چرا که درخانه اگر کس است همان بیت اول برایش بس است و

باقی بقایتان

 

۲۹ خرداد

 

پی نوشت:

۱-بابا کوهی نام کوه کوتاهی است در شمال شیراز

۲-در این غرب لامذهب قانونی هست علیه آزار جنسی  se xedual harrasment  که فلسفه ی بسیار ساده ای دارد: می گوید قانون باید مدافع انسان ضعیف باشد. نمره در دست استاد است پس او قوی است و دانشجو ضعیف. این قدرت نباید ابزار سوءاستفاده شود. اگر استادی پیشنهادی به دانشجویی بدهد چنان پدرش را درمی آورند که مجبور شود استعفا دهد و به ایالتی دیگر کوچ کند...


 
داد جارویی به دستم آن نگار...
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: امام محمد غزالی ، عرفان ، اسلام ، ایران

استاد با احترام و استقبال بی‌نظیری وارد بغداد شد و بر کرسی ریاست نظامیه که مهم ترین دانشگاه آن زمان بود تکیه زد (سال ۴۸۴ ه.ق.). کارش از هرجهت بالا گرفت تا آنجا که خود می‌گوید ۳۰۰ نفر در مجلس درسش حاضر می‌شدند‌. بر خلاف دیگر شهرها در بغداد آزادی فکری بیشتری وجود داشت و مذهب ها و اندیشه‌های گوناگون اجازه بحث و گفتگو داشتند. او در کنار تدریس به تحقیق در آثار متکلمین (اهل سنت)، فلاسفه، اسماعیلیان و صوفیه می پرداخت. 

چهار‌ سال گذشت... تا اینکه آتش شک در جانش زبانه گرفت. دیگر درس و بحث سیرابش نمی‌کرد. از یک طرف پای‌بند جاه دنیوی و مقام معلمی بود و از طرف دیگر پرنده‌ی جانش هوای پرواز از قفس وابستگی ها و پیوستن به آسمان وارستگی ها داشت. شش ماه در تب شک و تردید سوخت تا سرانجام نیمه شبی مخفیانه از بغداد خارج شد تا بحر عشق را در شهر دمشق پیدا کند. حجة الاسلام امام محمد غزالی، شد جاروکش مسجد دمشق. شاید این بیت مولانا شرح حال او باشد:

داد جارویی به دستم آن نگار

گفت کز دریا برانگیزان غبار..

خلوتگاه او مناره‌ی غربی مسجد دمشق بود که در آنجا به راز و نیاز مشغول می‌شد. روزی به مدرسه‌ی امینیه‌ی دمشق وارد شد. دید که استاد مدرسه سخنان او را تدریس می‌کند و می‌گوید : قال الغزالی.... ترسید... گریخت... از دمشق گریخت. به بیت المقدس رفت در کنار بارگاه ابراهیم پیامبر (و من چقدر این ابراهیم (ع) را دوست دارم)...

------------------

داستان شوریدگی غزالی و آنچه در ۱۷ سال پایانی زندگی‌اش بر او گذشت بسیار شنیدنی و عبرت آموز است به خصوص برای ما زندانیان مدرسه و دانشگاه که هنوز خردک شرری در دلهایمان باقی است ... باید از غزالی بیشتر گفت.

منبع:

المنقذ من الضلال- نوشته‌ امام محمد غزالی

پایگاه اطلاعاتی امام محمد غزالی 

پی نوشت:

در دنیای اسلام، حجة الاسلام  لقب خاص امام محمد غزالی است.

امام محمد غزالی طوسی غزالی

داد جاروبی به دستم آن نگار

گفت کز دریا برانگیزان غبار ...


 
زیر پل سیدخندان (۳)
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: ایران ، تهران

تقریبا دو سالی می‌شه که این بخش تعطیل شده. قصد داشتم در این ستون درباره‌ی خاطرات جالبی که از پایتخت داشتم بنویسم.

اولین باری که تنهایی رفتم تهران سال دوم دبیرستان بودم و برای یه مسابقه و شب شعر به دبیرستان علامه حلی دعوت شده بودم. یه کمی از تهران می‌ترسیدم بخصوص وقتی جنگل آپارتمانهای اکباتان رو می‌دیدم با اون نمای دود گرفته و سیاه ... اما خیلی از ادب و صفای مردم جنوب تهران شنیده بودم و دلم می‌خواست این آدمهای اصیل رو ببینم. دبیرستان علامه حلی هم طرفای چارراه لشکر (خیابان کارگر جنوبی) بود و یه جورایی در مرز جنوب تهران. یه روز صبح رفتم به قهوه‌خونه‌ای که نزدیک مدرسه بود. اون موقع به نظرم آدمهایی که می‌رفتن قهوه خونه دنیا دیده  و مرد بودند. پک که می زدن به قلیون، نفسشون رو که می‌دادن بیرون نگاهشون به یه بی‌نهایت خیره می شد. (حالا قصد ندارم از قلیون تعریف کنم بخصوص که شنیدم دولت مهرورز قلیون رو ممنوع کرده... اما نه! یاد یه خاطره‌ی شیرین افتادم:

یه بار با چندتا از شعرای شیراز دور هم نشسته بودیم قرار بود آقای راشد یزدی بیاد و ما دور هم شعر بخونیم. این آقای راشد -که توی برنامه‌ی خانواده هم صحبت می‌کرد- خودش برامون گفت که «سال ۴۲ از دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز لیسانس ادبیات گرفته» و آدم خوش‌ذوقی هست. مرحوم جمالی نشسته بود و داشت قلیون می‌کشید که آقای راشد وارد شد. مرسومه که جلوی علما بلند شن اما جمالی از جاش تکون نخورد. وقتی آقای راشد نشست مرحوم جمالی گفت: ببخشید من قلیون جلوم بود که بلند نشدم! بعد گفت راستی اشکال نداره جلوی شما قلیون بکشم؟ آقای راشد خندید  و گفت: میان این دخان‌آلات از چپق گرفته تا هروئین در رفته از همه موقرتر و با شخصیت تر همین قلیان است. آقای ده بزرگی هم در جا یک رباعی در وصف قلیون از جبیش در آورد که اگه درست یادم مونده باشه این بود:

قلیان به برم ذکر جلی می‌گوید               نی در کف من سینجلی می گوید

این قل قل دایمی که در قلیان است ...      الله و محمد و علی می‌گوید

والا من بی‌گناهم! به نظر خودم هم این شعر یه کم تند رفته و باهاش موافق نیستم، مگر اینکه با چسب وحدت وجود یا بسط تجربه بشه به هم چسبوندش که تازه هر دو محل اشکال است... خلاصه از آن روز فهمیدم که قلیان خیلی کارش درسته .. به قول اخوان عجب پرانتزی شد از خود متن درازتر.)

همینطور دم قهوه‌خونه ایستاده بودم و دو دل که برم تو یا نرم؟ دیدم یه پیرمرد گوژپشت داره از دور میاد. ابروهاش روی چشماش افتاده بود. یه عبا روی دوشش بود و یه شب کلاه سرش. خیلی آهسته راه می‌رفت. یه دفعه ایستاد. خم شد روی زمین. معلوم بود که کمر درد داره چون خیلی طول کشید تا خم بشه. یه چیزی از روی زمین برداشت. گفتم حتما یه تیکه طلا پیدا کرده.. فوتش کرد ... بعد اون رو بوسید... گذاشت روی پیشونیش و بعد گذاشت روی سکوی کنار یه مغازه...

قدیمیا می گفتن نون برکت خداست.


 
وفق مقررات اقدام شود
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۱ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: بوروکراسی ، حسب حال ، ایران

اولین درگیری‌های من با کارهای اداری از دوره‌ی لیسانس در دانشگاه شیراز شروع شد. با چندتا از دوستان گروه فعالی تشکیل داده بودیم و هر سال یکی دو تا کنفرانس دانشجویی یا برنامه‌ی هنری برگزار می‌کردیم. مدتی هم رابط فرهنگی دانشکده با دانشگاه بودم. در این مدت ۳ بار رییس دانشگاه و ۲ بار رییس دانشکده عوض شد و ما با آدمهای زیادی سر وکله زدیم. اصولا وقتی می‌خواهی یک کار تازه بکنی پیش‌فرض مسوولان در ایران این است که این کار امکان‌پذیر نیست چون قانون یا ردیف بودجه برایش وجود ندارد. البته باید یادی کنم از مرحوم دکتر مصطفوی رییس دانشگاه که خیلی انسان مثبتی بود و دختر ایشان هم هم‌رشته‌ای ما بود و وقتی حسابی به بن بست می‌خوردیم مزاحم ایشان می‌شدیم.

از مهرماه سال ۷۷ می‌خواستیم یک جشن هنری همزمان با نیمه‌شعبان برگزار کنیم اینقدر ما را دواندند که شعبان و رمضان و ذی‌القعده و ذی‌الحجه هم گذشت و کم کم داشت تعطیلات نوروز و بعد از آن ماه محرم و صفر می‌رسید و بعد هم که ماه خرداد بود و سالگرد رحلت امام و ایام امتحانات. هفته‌ی دوم اسفند بود که توانستیم رضایت مسوولان را جلب کنیم. حسابی از نیمه‌ی شعبان دور شده بودیم از طرفی بچه‌ها کلی تمرین کرده بودند و مِی خواستیم حتما برنامه اجرا شود. تقویم را باز کردیم و دیدیم تنها مناسبتی که وجود دارد روز درختکاری است! البته توفیقی شد که جشن سبز را با موضوع طبیعت و درختکاری با حضور مسوول سازمان منابع طبیعی برگزار کنیم.

در این سر و کله زدنها وقتی نامه‌ای برای مسوولی می‌بردیم و او می‌خواست دل ما نشکند و از طرفی جرات ریسک کردن هم نداشت پای نامه -خطاب به مسوول مربوطه- می‌نوشت:

 

آقای فلانی... لطفا وفق مقررات اقدام شود.

کاغذبازی اداری- بروکراسی


 
یادداشتهای اتوبوسی (۴)
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، ایران ، قیصر امین پور ، شعر خودم

۱- خیلی وقت می‌شود که یادداشت اتوبوسی ننوشته‌ام. معمولا یادداشتهای اتوبوسی را عصر جمعه می‌نوشتم که بزرگراه شلوغ بود. حالا مدتی است استادم اذن فرمودند که سفرهایم را کمترکنم  و  دیگر جمعه ها در تورنتو می‌مانم. روزهای دیگر هم اگر خواب مرا نبرد مشغول قال و مقالات دیگرم. اما امشب که ۵ شنبه شب است هوس نوشتن کردم. هوا تقریبا سرد شده ولی هر از گاهی در این شیب منفی نقطه‌ی تکینی ظاهر می‌شود مثل۴شنبه که هوا تا ۱۵ درجه بالا رفت. ماه اکتبر امسال گرمترین ماه اکتبر تاریخ واترلو بوده. ظاهرا این پدیده‌ی گرمایش جهانی جدی شده و خیلی سر و صدا به پا کرده و حتی وارد دعواهای سیاسی شده. ال گور -معاون کلینتون رییس جمهور سابق آمریکا- سال گذشته در همین باره فیلم مستندی ساخت به نام یک حقیقت تلخ که بسیار مورد استقبال واقع شده و هم جایزه‌ی اسکار را برایش به ارمغان آورد و هم صلح نوبل را. یکی از شعارهای اصلی دموکراتهای آمریکا و لیبرالهای کانادا برای بازپس گیری قدرت از جمهوریخواهان و محافظه کاران تمرکز بر مساله‌ی محیط زیست خواهد بود. شخصا از اینکه محیط زیست دستاویز بازیهای سیاسی شود خوشنود نیستم درست مثل دین ...

۲-خوب... درگذشت قیصر خبر تلخی بود. دیدم استاد هم مرثیه‌ای برای قیصر سروده بودند: مبارک است سفر، رفت این برادر هم... دو بار او را از نزدیک دیده بودم و هر دوبار فرصتی ایجاد شد که شعرهایم مرا هم بشنود. بار اول بهارسال ۷۷ بود در دومین جشنواره‌ی شعر دانشجویی، ۱۹ ساله بودم.  دکترحسنلی –استاد باذوق دانشگاه شیراز- با کلی مصیبت او را راضی کرده بود که به شیراز بیاید. برای ما هم چه خبری از این خوشتر. اتفاقا من آن سالها تا حدی تحت تاثیر قیصر و آینه‌های ناگهانش بودم. بیشتر شعر نو می‌گفتم و شعرهایی از آن دوره دارم که هیچ جا چاپ نشده، حتی در بهشت هم ننوشته‌ام و به همین خاطر خیلی دوستشان دارم. دو تا از آن شعرها را (به نام "و مرد باید باشی" و "مرثیه‌ای برای پایتخت") برای جشنواره فرستادم. می‌خواستم نظر دیگران را هم درباره‌ی کارهایم بدانم (۱). معمولا در این جشنواره ها و مسابقات داوری بر عهده‌ی دو سه شاعر خاص و شناخته شده بود که حق دوستی را خوب رعایت می‌کردند و دراین میان آدمهای گمنامی مثل من که بیرون دایره بودند حداکثر مورد تقدیر هیات داوران واقع می‌شدند...
وقتی فهمیدم قیصر داور جشنواره است بال در آوردم، برای ما آدمهای کوچولو قله‌ی بلندی بود. روز سوم جشنواره دکتر حسنلی مرا دید و گفت که دیشب با قیصر شعرهای تو را می‌خواندیم و بعد حرفهای شیرین دیگری زد که انگیزه پیدا کردم  قیصر را تنها گیر بیاورم و برایش شعر بخوانم. انتظارم چندان طولانی نشد. شعر نویی به نام "خدا دوست صمیمی من است" را برایش خواندم. در قسمتی از شعر به عطار و برخی از عارفان تاخته بودم و به اینکه خدا را که از رگ گردن نزدیک تر است در پشت هفت شهر زندانی کرده‌اند اعتراض کرده بودم. قیصر گفت به فلاسفه فحش بدی اشکال نداره اما ما شاعرها باید هوای عرفا رو داشته باشیم. 
آن سال آخرین باری بود که در جشنواره‌ی شعر دانشجویی شرکت کردم...

۳- بار دومی که قیصر را دیدم  آبان ۷۹ بود. برای ادامه تحصیل به تهران رفته بودم و بین انبوه آجرهای سرخ محصور بودم. بین ملاقات اول و دوم واقعه‌ی هولناکی رخ داده بود. قیصر تصادف کرده بود. یکی از شاگردانش می‌گفت بعد از اینکه دکترایش را با نمره عالی و به راهنمایی ادیب دانشمند دکتر شفیعی کدکنی اخذ کرد، دانشگاه تهران ابتدا او را استخدام نکرد و او برای گذران زندگی  به دانشگاه الزهرا و قزوین می‌رفت. یک بار در همین رفت و آمدها در جاده‌ی شمال تصادف کرد. چند ماه در حالت کما بود. شاعران کشور به پایمردی سید حسن حسینی نامه‌ای به آقای خاتمی نوشتند که " قیصر نور چشم ماست نگذارید خاموش شود" دکتر مهاجرانی که وزیر ارشاد بود خودش به بیمارستان رفت و هزینه ها را-از طرف دولت- تقبل کرد. ظاهرا طحالش را درآوردند و چند عمل دیگر هم رخ داد. بیهوده نبود که حافظ پایش را از شیراز بیرون نگذاشت.  آبان ۷۹ قیصر تازه از بستر بیماری برخاسته بود. در جمع شاعران کشور بودیم و او اولین کسی بود که شعر خواند:
می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را ... وقتی نوبت به سید حسن حسینی رسید گفت من غزلی را می‌خوانم که نذر سلامتی قیصر کرده‌ام.

۴- حالا که به گذشته نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم: در آن دو سال و اندی که در تهران بودم چه کار کردم؟ چیز زیادی یادم نمی‌آید جز جلسات ۷ نفره‌ی عصرهای دوشنبه که از هر دری سخنی می‌گفتیم و آن جلسه‌ی شعر خوانی با قیصر و یک نامه‌ی خیالی ۴ صفحه‌ای- که خیلی دوستش داشتم و همان را هم گم کرده‌ام- و دوستی با جناب ابوالحسن و برادر سیاوش و سید حامد و البته یک استاد راهنمای خوب و... آهان! یادم آمد یک بار هم پیاده تا پارک ساعی رفتم ... چه چیز تهران به من نساخت؟ چه شد که فرار کردم به اهواز و مستعد شدم برای آن همه اتفاقهای شیرین و تلخ؟ اگر دوباره زندگی مرا به سمت تهران و آن آجرهای سرخ ببرد تکلیفم چیست؟ کجای دنیا را برای من ساخته‌اند؟ شهر من کجاست (۲)؟

خدا روستا را
بشر شهر را
ولی شاعران آرمانشهر را آفریدند
که در خواب هم خواب آن را ندیدند

پی نوشت:
۱- در آن جشنواره داستان کوتاهی هم داشتم با عنوان "یک ساعت تا باران"  که اولین داستانم بود و در سال ۷۵ نوشته بودمش. شهریار مندنی پور داور مقدماتی بخش داستان بود و اثر مرا هم برای مرحله‌ی نهایی انتخاب کرد. اتفاقا آن روزها مسافر "شرق بنفشه ی" او بودم. با اینکه ساکن شیراز است اما متاسفانه هیچوقت فرصت آشنایی با او برایم فراهم نشد. ای دریغ و حسرت همیشگی!

۲- شعری دارم با همین عنوان:
شهر من کجاست؟
شهر من،
در خطوط چشمهای شرقی کدام آشناست؟
با تمام روزها غریبه ام
باغ ِ بی پرنده
موجِ بی کناره 
دشتِ بی بهار

انتظار . . . انتظار

کاش سهم من
از تمام کاخ ها و خاک ها
یک وجب بهشت،
یک وجب پریدن از
                  سیم خاردار سرنوشت بود

از جنوب غرب
تا شمال شرق
این بزرگراههای بی درخت
تیرهای بی پرنده چراغ برق

صبحها : خمار
شب : جنازه‌ای میان شوره زار
صبح تا غروب
کار
کار
کار
روزهای خوب عمر من گذشت
بین این کتابها مقاله‌ها
در میان برگه‌ های خانگی
جستجوی هیچ
در میان صفحه های پوچ....


 
فرصت سوز
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢٧ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: شعر خودم ، ایران ، سیاست

رنج فراوان دیده‌ام در چشم‌ها در چهره‌ها
ای شمع فرصت سوز ما از خواب خرگوشی در آ

هر روز محشر می‌کنی هر خیر را شر می‌کنی
این کاروان را می‌بری ای ساربان آخر کجا؟

از چار سو دزد دغل رو کرده با مکر و حیل
تا دزد را بیرون کنم می‌ترسم از این کدخدا

شد بیشه از شیران تهی، ننگ است ما را روبهی
ای رادمردان کوتهی بر باد داد این خانه را...

 

تورنتو - ۱۲ اکتبر


 
مرثیه ای برای آزادی بیان
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: ایران ، آمریکا و کانادا ، سیاست

روزی که آقای احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا سخنرانی می‌کرد از قضا من هم در ایالت نیویورک بودم البته کیلومترها آن سو تر و از طریق اینترنت و تلویزیون محلی جریان سخنرانی را پی‌گیری می‌کردم.

اگرچه عقاید من با آقای رییس جمهور تفاوتهایی دارد و نسبت به برخی رفتار و گفتار ایشان -حتی در همین سخنرانی- انتقاد دارم اما در این واقعه انصاف و اخلاق رعایت نشد. مقدمه‌ای که رییس دانشگاه به جای معرفی آقای احمدی‌نژاد بیان کرد به عقیده‌ی من شرم آور، نفرت انگیز و یک آبروریزی تمام عیار برای آن دانشگاه بود. از همه تاسف برانگیزتر اینکه این آقا همه‌ی این توهین ها را به اسم آزادی بیان نثار رییس جمهور یک کشور کرد.

فردای آن روز هم که عکس رییس جمهور در صفحه‌ی اول روزنامه‌های محلی بود به جای اینکه حرفهای او را منعکس کنند بیشتر حجم مطلب را به بازنویسی سخنان رییس دانشگاه کلمبیا اختصاص داده بودند و معلوم بود که از قبل برای این بازی، برنامه ریزی کرده بودند.

خوشبختانه آزاداندیشان آمریکا به سرعت از این گفتارهای شرم آور فاصله گرفتند. اگر به YouTube سر بزنید و پیامهای مردم را در ذیل این سخنرانی بخوانید می بینید که به جز عده ای از افراطی ها و همفکرانشان، همه این سخنان را تقبیح کرده اند.

این واقعه هشدار خوبی است که گول ظاهر فریبنده ی اینها را نخوریم و ببینیم که به اسم آزادی بیان چه کلاههایی بر سر مردم می گذارند.


 
سالگرد 18 تیر
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سیاست ، ایران

امروز سالگرد 18 تیر بود. داشتم برخی خبرگزاریهای داخلی را مرور می‌کردم که داستان وقایع 18 تا 23 تیر را نوشته بودند. دیدم همه‌ی تقصیر را به گردن چند روزنامه انداخته بودند که دانشجوها را تحریک کرده بودند. گفته بودند که نیروی انتظامی فقط 20 دقیقه در دانشگاه حضور داشته. حتی قصه‌ی آن ریش تراش را هم که به اقرار قاضی محترم تنها اشتباه ماموران بود ذکر نکرده بودند!
به یاد جمله‌ای از مرحوم شریعتی افتادم: «من از تاریخ بدم می آید چون تاریخ را اصحاب قدرت می‌نویسند...»


 


 
توفان مشهد- نسیم تهران
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: ایران ، سفرنامه

نمی‌دانم از کجا بنویسم؟ از نسیم دروازه‌ی‌ قرآن؟ از هوای توفانی مشهد؟ از هوای خنک تهران؟

چند روزی مشهد بودم. حرم بسیار خلوت بود و بدون فشار و بی‌حرمتی می‌شد دستی به ضریح نقره‌ای رساند. یک روز هم به شاندیز رفتیم  به نیت شیشلیک. موقع برگشت هوای مشهد توفانی شد و پس از ۵ ساعت تاخیر پرواز ما به نوشهر لغو شد. تصمیم گرفتم قید شمال را بزنم و بلیتم را تبدیل به تهران کنم اما پرواز تهران هم لغو شد. باران بسیار شدیدی می‌بارید و رعد و برقهای متوالی آسمان را روشن می‌کردند. هیچ پروازی در مشهد به زمین ننشسته بود و امیدی به مسافرت هوایی نبود. ساعت ۷ بود که خودم را به راه‌آهن رساندم راننده‌ی نامرد تقاضای ۳۰۰۰ تومان کرایه کرد که من فقط ۲۵۰۰ تومان به او دادم. مشهد با اینکه دومین شهر ایران است با نزدیک به سه ملیون جمعیت و بیش از 20 ملیون مسافر که سالانه به این شهر سفر می کنندُ شهر بی قانونی است. اخیرا با فروپاشی حکومت صدام شیعیان عراق هم به خیل زایران پیوسته اند و حضور عربها در شهر بسیار چشمگیر است. مغازه دارهای مشهدی هم زبان عربی اشان حسابی پیشرفت کرده.

به نظرم مشهد متناسب با ظرفیتها و قابلیتهایی که دارد توسعه نیافته، شهر چندان زیبا نیست و خدمات شهری هم چنگی به دل نمی زند. نظارتی برعملکرد فروشنده ها و رانندگان تاکسی وجود ندارد و این حضرات به هر میزان که تیغشان ببرد سر زوار بیچاره کلاه می گذارند. مثلا در همین سفر اخیر فاصله فرودگاه تا فلکه ی آب را با قیمت 1300 تومان و یکبار 2500 تومان طی کردم.

 در خود راه آهن فروش بلیت نداشتند. به نزدیکترین آژانس رفتم. قطار فوق‌العاده سیمرغ ساعت ۷ و ۴۰ دقیقه جا داشت. قیمت بلیت هم حالا به ۲۰۰۰۰ تومان رسیده.

حالا در تهرانم و به زودی به کانادا برمی‌گردم. هوای تهران بسیار خنک است. در این وقت سال نیازی به کولر و پنکه نیست و شب باید پنجره‌ها را ببندی.

 

امروز  بعد از ۶ سال به پاساژ علا‌الدین رفتم. شارژر موبایلم را در مشهد گم کردم. جای سوزن انداختن نبود. جای تعجب ندارد. موبایل بازی مهمترین سرگرمی جوانان تهرانی است.

 


 
باز آمدم
ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، علامه طباطبایی ، ایران

سفر ۳۲ روزه ی من با همه ی شیرینی ها و سختی هایش تمام شد. حالا دوباره پشت میزم نشسته ام و دارم سعی می کنم خودم را با این شرایط همدما کنم و ... آسان نیست!

به تورنتو که رسیدم یک ذره برف هم روی زمین نبود. از راننده پرسیدم پس برف کجاست؟ گفت خبری از برف نبوده و حتی جمعه ی گذشته دمای هوا به مثبت ۱۰ رسید. گفتم من از سرزمین گرمی می آیم اما دو بار در آن برف بارید. حالا البته در واترلو هوا منهای ۸ است و برف باوقار زیبایی می بارد. زمستان دوباره پیدا شد!

از دوستانی که در این مدت پیام گذاشتند ممنونم و ببخشید که در یکماه گذشته کمی نامرتب بودم. برخی از دوستان را هم نتوانستم در ایران ببینم و عذر می خواهم

برادر سیاوش در شب آخر پیشنهاد دادند که ارزیابی خودم را از سفر به ایران در وبلاگ بنویسم. سعی می کنم به اختصار چیزهایی بنویسم. ما در این اقامت یکماهه 5 سفر استانی داشتیم و با مردم شهرهای مشهد، تهران، شیراز، اهواز و قم دیدارهایی داشتیم. سه چار تا از این سفرها را هم با هیات دولت خودمان رفتیم و طی سه ساعت یک میلیون مصوبه داشتیم. همه جا هم استقبال مردم پرشور بود...

فی الجمله به دنیا و به هرچیز در آن است
بسیار بخندیدم و بسیار بخندم

سفر به مشهد و قم بسیار به یادماندنی بود. حضرت استاد را در قم دیدم و چند ساعتی از محضرشان بهره بردم. ده دقیقه ای هم بر مزار علامه نشستم و دل و جانم را صفا دادم و یکی از شعرهای خودش را که همسفرم روی برگه ای نوشته بود برایش خواندم:

من به سرچشمه ی خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خسی بی سر و پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

فکر کنم تا سفر بعدی که چندان دور نخواهد بود از شیرینی این دیدار سرشار باشم.
راستی بهشت دل ۵ ساله شد و خودم ۲۸ ساله...


 
حافظیه در سرما
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۸ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، حافظ ، ایران

دیشب بالاخره رفتم حافظیه. این سردترین حافظیه ی عمرم بود. با آنکه شب بود و هوا بسیار سرد، جمعیت زیادی آنجا بود. برای من که دنبال خلوتی می گشتم چندان دلخواه نبود اما از اینکه می دیدم با گذشت سالها و قرنها خورشید وجود خواجه پرنورتر از قبل می تابد و شیفتگان و شیدایان او بیشتر می شوند شادمان بودم.
تغییرات زیادی در محوطه ی آرامگاه ایجاد شده بود. بوستانی را که در غرب حافظیه  آرامگاه تنی چند از ادبا و نامداران -از جمله دکتر حمیدی شیرازی- است به محوطه ی اصلی متصل کرده اند. قهوه خانه ی سنتی را که در شمال آرامگاه حافظ بود  گسترش داده اند و حالا غیر از چای و قلیان، کباب و سوپ جو هم می فروشند. بعد از یک ساعت از حمله ی سرما به قهوه خانه پناه بردم. یک قوری چای گرفتم و دستهایم را به بدنه ی قوری چسباندم تا گرم شوم بعد از آن به زیر گنبد رفتم.

این هم سخن حافظ بود با من:

دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم، دود از کفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید...

ساعت از ده گذشته بود که به خانه رسیدم. تا وقتی که خوابم برد سرما در تنم بود...


 
یک روز برفی شیرازی!
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، سیاست ، گارسیا مارکز

امروز روز خوبی بود. دیشب سومین باران پاییزی بارید. صبح، موقع گرگ و میش، نون سنگک کنجدی و کله پاچه خریدم. هوا سرد شده بود و باران آمیخته با برف... به تدریج برف غالب شد طوریکه روی زمین نشست. ساعت 9 از خانه بیرون آمدم. با همان دو سه سانت برف همه چیز به هم ریخته بود. تاکسی گیر نمی آمد و مجبور شدم پیاده بروم. چتر هم نداشتم. به یاد راننده ای افتادم که مرا از واترلو به فرودگاه تورنتو آورد، همانی که خیال می کرد ایران جایی پشت کوه است. وقتی به او گفتم که در ایران هم برف می بارد، پرسید برف را با چی جمع می کنید؟!

با یکی از مسوولان دانشگاه شیراز قرار ملاقات داشتم. فهمیدم که تلفنهای دانشگاه قطع شده و ظاهرا برق هم برای ساعاتی قطع شده. دانشجویان هم نامردی نکرده بودند و سر کلاس نیامده بودند. عین همین اتفاق هم دو سال قبل در ونکوور افتاد که با چند سانت برف همه چیز مختل شد.

این برف اما برای من هیجان انگیز بود. هوس کردم در محیط دانشگاه قدم بزنم. دوربینم را هم آورده بودم تا فیلم و عکس بگیرم. پایم رفت داخل یک چاله. پایم در کفش، حالت قایقی را داشت که در دریا شناور بود. سوار اتوبوس شدم و به بالای تپه رفتم. طبیعتا در ارتفاع بالاتر برف بیشتری باریده بود. روبروی دانشکده ی معارف اسلامی پیاده شدم. صحنه ی جالبی دیدم. پسرها و دخترها روی سقف دانشکده رفته بودند و داشتند مهرورزی می کردند. انگار شده بود میدان جنگ! گلوله های برف بود که از چپ و راست شلیک می شد. من هم رفتم وسط میدان و با پررویی چندتا عکس گرفتم.

تصمیم گرفتم به کتابخانه ی میرزای شیرازی بلندترین نقطه ی دانشگاه شیراز بروم. از این کتابخانه خیلی خاطره دارم. روزگاری خلوتکده ی من بود. جایی که حتی یک کتاب مهندسی هم نداشت. چون دانشجوی مهندسی بودم به من کتاب نمی دادند اما سیستم کتابخانه در آن دوران -10 سال قبل-  باز (open) بود. یکی از رفقا به من یاد داد که کاپشنی بپوشم که جیب بلند داشته باشد. من هم که عاشق کتابهای داستان و رمان بودم آنها را توی جیبم می گذاشتم و هفته ی بعد بی سروصدا برمی گرداندم. درست در آن زمان بود که آندره ژید و گارسیا مارکز را کشف کردم و اولین داستان کوتاهم را در همین کتابخانه نوشتم...

جلوی کتابخانه یک میدان جنگ دیگر بود. داشتم فیلم می گرفتم که یک دفعه توسط یک گلوله مورد مهرورزی قرار گرفتم. چند نفر معترض شدند که فیلم نگیر... برگشتم. حیف که نمی توانم عکس ها را upload کنم.

نتایج انتخابات شورای شهر را اعلام کردند. نفر اول شیراز خانمی شد که مهمترین ویژگی اش حسن خدادای بود. من می دانستم که جوانان غیور شیرازی ایشان را تنها نمی گذارند اما اول شدن ایشان را پیش بینی نمی کردم. یک تعبیرخنثی این است که بگوییم مردم پس از سوم تیر به «زیبایی» رای داده اند. نفر دوم از لیست اصلاح طلبان بود. چند نامزد مستقل هم به شورا راه یافته اند. از میان 9 نفری که به آنها رای دادم تنها 1 نفر که پزشک بود به شورا راه پیدا کرد. در انتخابات خبرگان دو نامزد اصلاح طلبان اول و دوم شدند. امام جمعه ی محترم هم به سختی پنجم (آخر) شدند.

 از نتایج شورای شهر تهران هیچ خبری نیست اما در خبرگان اکبر با نیم میلیون اختلاف با نفر بعد اول شده.


 
حسب حال
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، سیاست

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

۱- اوایل هفته باران مفصلی در شیراز بارید. می گفتند این دومین باران پاییزی بود. خیلی دلم می خواست زیر باران قدم بزنم، اما یک امتحان از راه دور داشتم که وقت زیادی از من گرفت. باید جواب سوالات را تایپ می کردم و به استاد ایمیل می زدم. دنبال اینترنت باند گسترده می گشتم یک چیزهایی درباره ی DSL شنیده بودم اما پیدا نکردم. دانشگاه علوم پزشکی شیراز یک ISP بزرگ راه انداخته و به مردم عادی هم اشتراک می دهد. متاسفانه سرعت آن چندان رضایت بخش نبود در حد چند کیلوبایت بر ثانیه. خلاصه دهنم سرویس شد تا جواب امتحان را تهیه کردم و ایمیل زدم. با این وضع اینترنت و زیرساخت های توسعه نیافته اصولا گسترش تجارت الکترونیک در ایران بی معنی است. به عنوان یک کارشناس مخابرات، سریعترین راه برای رشد اینترنت در ایران را راه اندازی و گسترش اینترنت بی سیم می دانم. امیدوارم آقایان زودتر به این نتیجه برسند اما با این سیاست فیلترینگ و  محدودیت گردش اطلاعات چندان به آینده خوش بین نیستم. انگار قرار است عمر مردم در صف بانک ها و راهروهای بی معرفت ادارات تلف شود. هرجا می روی یک گونی پول با خودت حمل کنی، در حالی که می شد ...

۲- این هفته رییس جمهور محترم به دانشگاه امیرکبیر رفت. ظاهرا سالن از قبل با افرادی که از جاهای دیگر آمده بودند پر شده بود. یک سری از دانشجوهای واقعا پلی تکنیکی اعتراضات مفصلی کردند. آقای رییس جمهور تلاش می کردند مهرورزی کنند اما بدجوری به نفس نفس افتاده بودند و آبها که از آسیاب افتاد صحبت های دو سال قبل خاتمی در دانشگاه تهران را با ادبیات خودشان تقلید کردند.
با دوستان که صحبت می کنم عده ای از آنها انتقادات بسیار جدی به وضعیت فعلی دارند و از عوام گرایی و تصمیمات هیآتی دولت ناراضی هستند اما عده ای دیگر از برخی رفتار دولت مثل سفرهای استانی بسیار دفاع می کنند و با ذکر دلایل مستند می گویند که بسیاری از مشکلات استانها در این سفرها حل شده. می گویند آقای رییس جمهور گفته دیگر کلنگ نمی زنم و فقط طرح های ناتمام قبلی را تمام می کنم.
وقتی از من درباره ی جو ایرانیان خارج از کشور می پرسند صادقانه می گویم که مردم چقدر به دولت مهرورز ارادت دارند و برای ظهور امام زمان دعا می کنند.

۳- در طول هفته فضای انتخابات با تبلیغات اعصاب خرد کن صدا و سیما و کاغذ باران شهرها ادامه داشت. در مقایسه با ۲ دوره قبل که بیشتر افراد به صورت مستقل کاندیدا شده بودند، این بار لیست ها و ائتلاف های فراوانی برای شورای شهر شکل گرفته. حداقل ۷ ائتلاف مهم در سطح شیراز شکل گرفته که نشان می دهد نامزدها یک پیشرفت هایی کرده اند. اصلاح طلبان با یک لیست (فهرست) واحد به میدان آمده اند و از عکس خاتمی در تبلیغاتشان استفاده کرد ه اند. خود من حداکثر به ۳ یا ۴ نفر از این فهرست رای می دهم. متاسفانه این فهرست چندان قوی نیست. یکی از نامزدهایشان فوق دیپلم حرفه و فن است یکی دیگر بساز بفروش است یکی هم لیسانس تاریخ... برای خبرگان با توجه به اینکه امکان رقابت حداقلی در استان فارس هست احتمالا مردم استقبال خوبی می کنند. ممکن است مثل ۸ سال قبل مردم یک دفعه لج کنند که امام جمعه ی محترم شیراز رای نیاورد. به کارمندان ادارات یک فهرست ۵ نفره داده اند که همان لیست جامعه ی روحانیت است و در صدر آن نام امام جمعه است.

۴- فعلا بیشتر وقتم را با خانواده می گذرانم. هنوز نه کله پاچه خورده‌ام نه جوجه کباب. هفته بعد به تهران می روم برای دیدار دوستان و خوردن کله پاچه


 
یادی از مادر مهین
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۸ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: مادر ، ایران

این روزها زیاد به یاد گذشته می‌افتم. خاطرات خانه‌ی قدیمی٬ همسایه‌های قدیمی٬ دوستان قدیمی٬ دانشجوهای قدیمی ... در ذهنم زنده می‌شود ٬ موجی از شادی و اندوه و حسرت مرا برای لحظاتی در خود غرق می‌کند و تا به ساحل می‌رسم موج دیگری مرا به عقب می‌برد. چند شب پیش زنگ زدم به مادر. نماز صبحش را خوانده بود و تازه خوابیده بود. حسابی با او حرف زدم. در این مدت که از او دورم هیچوقت اینقدر طولانی با او حرف نزده بودم. جزئی ترین اتفاقاتی را که رخ داده بود برایش تعریف کردم. احوال همه‌ی فامیل را پرسیدم. تک تک اسم می‌بردم و مادر می‌گفت که همه خوبند: فلانی دانشگاه قبول شده٬ آن یکی خانه خریده٬ دیگری ازدواج کرده ... تا رسیدم به مادر مهین... مادر سکوت کرد. گفت چند مدت پیش جراحی کرد. دوباره سکوت کرد. به طرز ناشیانه‌ای می‌خواست موضوع بحث را عوض کند و نتوانست: سه ماه پیش ...به تو خبر ندادیم ...  نمی خواستیم تو را ناراحت کنیم... پشت گوشی گریه‌ام گرفت. این مادر مهین خیلی خانم خوبی بود٬ مهربان٬ کدبانو٬ خانه‌اش مثل دسته‌ی گل تمیز بود٬ پر از گلدان و گل بود٬ شیرینی‌های خانگی‌اش حرف نداشت... همسرش که پسرعمه‌ی مادرم بود خیلی آدم شوخ و مهربانی بود. قیافه‌اش بسیار شبیه پدربزرگم بود و همانقدر شیرین زبان و دوست داشتنی. خیلی قوم و خویش-دار بود. از آن سر شهر راه می‌افتاد دو سه تا اتوبوس عوض می‌کرد تا به خانه‌ی ما بیاید و احوال ما را بپرسد. بچه که بودیم کلی سر به سر من و خواهرم می‌گذاشت. خواهرم را در خانه فروغ صدا می‌زدیم اما او به شوخی می‌گفت دروغ. خواهرم عصبانی می‌شد و او می‌گفت من هر وقت لیموشیرین می‌خورم زبانم می‌گیرد و به جای ف می‌گویم د !

مادر مهین هم در خوبی و مهربانی رقیب همسرش بود. بی‌ادعا بود٬ پز نمی‌داد٬ ساده و خاکی بود٬ غیبت کسی را نمی‌کرد٬ در یک کلام دوست داشتنی بود.

می‌ترسم... می‌ترسم که با رفتن قدیمی‌ها اخلاق ها و ارزش‌های خوب هم از جامعه‌ی ما برود.  


 
پرچم شیر و خورشید
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: ایران

دوست محترم و عزیزی مطالبی را درباره‌ی پرچم شیر و خورشید و شباهت طرح الله با آرم سیک ها ‌مطرح کردند که با نظرات من متفاوت بود. این اختلاف نظر باعث شد که مقداری درباره‌ی پرچم ایرانیان تحقیق کنم که خلاصه‌ی آن را -که مرتبط با صحبتهای دوست عزیزمان هست- در ادامه می‌نویسم.

من چون به کتابهای فارسی دسترسی ندارم در دنیای مجازی به جستجو پرداختم. اکثر متون فارسی که درباره‌ی پرچم ایران نوشته شده‌اند شباهت فراوانی به هم دارند طوریکه به احتمال زیاد از روی دست هم کپی کرده‌اند (مثلا ویکی پدیای فارسی یا سایت فرهنگ سرا را ببینید) . به نظر می‌رسد نویسنده‌ی اصلی چندان آدم بی طرفی نبوده و سعی داشته متن را طوری بنویسد که خواننده باور کند پرچم شیر و خورشید سابقه‌ی طولانی و هویت ایرانی دارد. فردی به نام آقای دکتر ناصر انقطاع هم کتابی نوشته به نام «شیر و خورشید نشان سه هزارساله» که سعی کرده با یک عکس که خشایار را در حال پرستش میترا که بر پشت شیری سوار شده  نشان می‌دهد ادعای خودش را اثبات کند. نویسنده ادعا کرده  این عکس در موزه‌ی آرمیتاژ لنین‌گراد نگهداری می‌شود. تا آنجا که من جستجو کردم هیچ منبع مستقل دیگری این موضوع را تایید نمی‌کند. اصولا در دوره‌ی پهلوی دوم ضمن تبلیغ نوعی ناسیونالیسم بی محتوا تحریفات بسیاری در تاریخ ایجاد شد و ادعاهای خنده داری مطرح شد که هیچ سندیت تاریخی ندارد. مثل همان قضیه‌ی تغییر مبدا تقویم.

شباهت بسیار متون فارسی و عدم استقلال آنها مرا واداشت تا در متون انگلیسی جستجو کنم و به نتایج جالبی رسیدم:

پرچم ایران در دوره‌ی هخامنشی یک شهباز با بالهای گشوده بوده چرا که تصور می‌شده این پرنده فرّه سلطنتی دارد. می بینید که هیچ خبری از شیر نیست و تکریم شاه حرف اول را می‌زند. مطلبی که دوست محترم ما درباره‌ی نقش خورشید در تخت جمشید نوشته بودند (به قول علما) خالی از اشکال نیست. تصور می کنم فروهر را با خورشید اشتباه کرده باشند. در مورد نقش شیر البته درست می‌گویند منتها بیشتر از شیر نقش یا پیکره‌ی گاو در تخت جمشید دیده می‌شود و البته حیوانات مرکب مثل آرم هما. خلاصه اینکه شیر سمبل ایرانیان و شاهان باستان نبوده. اینکه در همدان نقش شیر وجود دارد یا در حفاری فلان منطقه‌ی باستانی چیزهایی شبیه شیر پیدا شده دلیل کافی نیست چرا که مثلا نقش گاو بسیار بیشتر از شیر در آثار یاستانی دیده می‌شود و البته هیچ تقدس یا اهمیت ویژه ای از این موارد استنباط نمی‌شود.

پرچم هخامنشیان

دوره ی اشکانی :
هیچ اطلاعی در دست نیست


دوره ی ساسانی:
پرچم ایران همان درفش کاویانی بوده: مستطیلی از چرم با پوششی از ابریشم که جواهر نشان شده بود. در وسط آن یک ستاره‌ی ۴ پر بوده که به ۴ سوی عالم اشاره می‌کرده:

نصویر درفش کاویان

توصیف درفش کاویان به روایت حکیم فردوسی:‌ در این ابیات که در داستان فریدون آمده هیچ اشاره‌ای به وجود شیر یا خورشید نشده است:

چو آن پوست بر نیزه بر دید کی
به نیکی یکی اختر افگند پی
بیاراست آن را به دیبای روم
ز گوهر بر و پیکر از زر بوم
بزد بر سر خویش چون گرد ماه
یکی فال فرخ پی افکند شاه 
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه
به شاهی بسر برنهادی کلاه
بران بی‌بها چرم آهنگران
برآویختی نو به نو گوهران
ز دیبای پرمایه و پرنیان
برآن گونه شد اختر کاویان

بعد از اسلام و افول قدرت خلفای عرب٬ اولین پرچم را محمود غزنوی که او هم ایرانی نبود طراحی کرد که تصویر یک ماه طلایی در زمینه‌ی سیاه بود. مسعود غزنوی به جای ماه عکس یک شیر را گذاشت. این اولین باری است که عکس شیر بر روی پرچم ظاهر می‌شود اما دلیل آن این بود که مسعود به شکار شیر علاقه داشت!

بعد از آن به قول متون اینترنتی گه گاه عکس شیر بر پرچم ظاهر می شده اما همه چیز به اراده‌ی سلطان بستگی داشته چنانکه سلطان طهماسب صفوی که 50 سال شاه بوده اراده می فرمایند که یک گوسفند را بر پرچم خود نقش کنند:

نادر و جناب آغا محمد خان قاجار! نقش شیر و خورشید بر پرچم هایشان بوده :

و اما پرچم دوره‌ی پهلوی اول -که بعدا دکتراقبال آن را نهایی کرد-:

پرچم ایران در دوره ی پهلوی اول

همینطور که می‌بینید در بالای این پرچم یک تاج پهلوی وجود دارد که نماد حکومت شاهنشاهی است

مقایسه‌ی طراحی الله در پرچم فعلی و نماد سیک ها:
در برخی از متون اینترنتی با کلی آه و افسوس نوشته‌اند که «آخوندها در سال ۵۷ نشان شیر و خورشید را برداشتند و به جای آن نشان سیک های هند را گذاشتند.» اگرچه طرز بیان این آقایان خیلی چیزها را نشان می‌دهد اما من در این زمینه هم  تحقیق کردم و دیدم این حرف نادرست است و ساخته‌ی خیال عده‌ای است که دنبال منافع خودشان هستند.  نماد سیک ها خاندا یا کاندا نام دارد. ظاهر خشنی دارد و ترکیبی از 4 سلاح است:
شمشیر دو سر (همان خاندا):
 چاکار سلاحی دایره شکل
 دو تا قمه به نام کرپان که سمبل حیات دوگانه ی گوروس هستند.

 

اما نماد الله که طراحی آقای دکتر حمید ندیمی است دایره شکل است و ۶بخش دارد. این نماد از ترکیب چند هلال تشکیل شده که دو تای آنها به هم پیوسته نیست. تشدید افقی دارد. قرمز رنگ است شبیه لاله است که در فرهنگ ما نماد داغ دیدن و شهادت بوده. حافظ می‌گوید:
با صبا در چمن لاله سحر می گفتم
که شهیدان که اند این همه خونین کفنان؟

پرچم  سایر کشورها:

نشستم پرچم  تمام کشورهای دنیا را بررسی کردم. نتایج:

 تعداد قابل توجهی از کشورها یک نماد مذهبی در پرچمشان وجود دارد مثل: ستاره‌ی داوود (اسراییل) صلیب (سویس٬ سوئد٬‌یونان٬‌ مالت٬ ‌دانمارک٬‌ فنلاند٬‌ ایسلند) هلال ماه :(ترکیه٬ الجزایر٬ مالزی٬ پاکستان٬ تونس٬ ازبکستان٬ موریتانی٬ مالدیو٬ آذربایجان و ...)

تعداد قابل توجهی از کشورها پرچمشان ترکیب دو یا سه رنگ ساده است و هیچ نمادی هم وسط آن نیست مانند« ایتالیا٬ فرانسه٬ روسیه٬ آلمان٬‌ایرلند٬ اتریش

۴ کشور بک کلمه یا جمله‌ی اسلامی در پرچم خود دارند: عراق٬ ایران٬ عربستان و  افغانستان

تعدادی از کشورها در پرچم خود یک نماد طبیعت دارند: خورشید: (آرژانتین٬ بنگلادش٬ ژاپن) - درخت سدار (لبنان). برگ افرا (کانادا)

در پرچم سریلانکا شیری با شمشیری در دست می‌بینید

برخی از کشورها چندین بار پرچم خود را عوض کرده‌اند بدون اینکه کودتا یا انقلابی در آنها رخ بدهد مثل کانادا و ایتالیا.

نتیجه‌گیری:

شیر و خورشید از نظر تاریخی همانقدر سمبل مردم ایران است که گل لاله. حتی مقالاتی موجود است که این نشان را متعلق به ارمنستان می‌داند. اگر در نظر بگیرید که بیشتر کشورهای جهان یک نماد مذهبی در پرچمشان دارند و  بیشتر کشورهای اسلامی هلال یا الله در پرچم خود دارند چه ایرادی دارد ایران هم که ۹۸٪ جمعیت آن مسلمان است یک نماد مذهبی داشته باشد؟ در پایان من صمیمانه روح میهن پرستی این دوست عزیز را تحسین می‌کنم و از اینکه باعث نوشتن این مطلب شدند متشکرم. از مرخی منتقدین محترم هم خواهش می کنم که رعایت ادب را بنمایند.


 
بنیامین در لس آنجلس
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، زندگی در غرب ، ایران

یک چیزی رو یادم رفت تعریف کنم. لس آنجلس بودیم٬ می‌خواستیم بریم هالیوود رو ببینیم. علی تو ماشینش یه سی دی داشت که گفت این رو برای شما می‌خوام بزارم (می دونست که ما بچه مثبت هستیم). سی دی رو که گذاشت دیدم یه بنده خدایی که لکنت زبون داره سعی می‌کنه داد و هوار بکنه و هی می‌گه : اگه یه روزی ت ت ت ت تو رو ن ن ن ن نبینمت می‌میرم .. دنیا دیگه مث تو نداره ... نداره نه می‌تونه بیاره... گفتم حتما یکی از همین بچه قرتی های لس آنجلسی است که رفته توی حموم و ... علی گفت نه بابا این سی دی توی ایران پر شده و مجوز داره. خواننده‌ی اون هم موجودی به نام بنیامین هست. ظاهرا این بنیامین توی لس آنجلس هم خیلی طرفدار داشت. چند بار که گوش دادم از یکی از آهنگهاش خوشم اومد.

خوشحالم که دولت مهرورز و وزارت کیهان تونستن قدم مهمی در راه افزایش تولیدات غیر نفتی و تهاجم فرهنگی بردارن !


 
بر ساحل اقیانوس ۱۳ - سفرنامه
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، گارسیا مارکز ، ایران

ساعت از ۲ نیمه شب گذشته بود که به لس آنجلس رسیدیم . نیم ساعتی طول کشید تا به خانه‌ی خاله‌ی دوستم در Beverly Hills رسیدیم. علی پسرخاله‌ی دوستم همین طور بیدار مانده بود. چند ساعتی بود که انتظار می‌کشید. مدام با ما در تماس بود و آخرین باری که زنگ زد به گمانم در سانتا باربارا(۱) بودیم. جاده‌ی 1 و بزرگراه 101 در سانتا باربارا به هم می‌رسند. جاده صاف می‌شود و مماس بر ساحل ادامه پیدا می‌کند.

خوابیدیم اما بسیار کوتاه چون صبح ساعت ۶ به وقت لس آنجلس بازی فوتبال ایران و پرتغال بود. علی ما را از خواب بیدار کرد. به تالار ایران رفتیم تا بازی را در جمع هموطنان نگاه کنیم. بساط صبحانه پهن بود و صندلیهای زیادی در سالن چیده بود. ظاهرا بعد از بازی ضعیف ایران مقابل مکزیک٬ مردم ناامید شده بودند و جمعیت کمتری به تالار آمده بود. اما علی پرچم ایران را با خودش آورده بود و یک تی‌شرت پوشیده بود که رویش نوشته بود جمهوری اسلامی ایران تا اگز ایران برنده شد با رفقا بریزند توی خیابون و شادی کنند. ایرانی‌های تورنتو عمرا جرات داشته باشند از این کارها بکنند٬ هنوز خیال می‌کنند پرچم ایران شیر و خورشید دارد(۲). باز  دم بعضی از لس آنجلسی ها گرم.

یکی از شبکه‌های ایرانی (فکر کنم تپش) بازی را پخش می‌کرد. دو تا گزارشگر بانمک بازی را گزارش می‌کردند. مثل عادل فردوسی پور نبودند که شماره‌ی کفش بازیکن شماره ۱۷ پرتغال یا اسم معلم کلاس اول بازیکن شماره‌ی ۴ را بدانند اما آدمهای شوخی بودند و اگر بازیکنان ایران سوتی می‌دادند آنها را هم مسخره می‌کردند. وقتی کعبی روی فیگو آن خطای خطرناک را انجام داد گزارشگرها کلی داور را دست انداختند که به نفع ایران سوت می‌زند....

تصاویر به صورت HD پخش می‌شد و به همین دلیل تصویر را روی پرده‌ی بزرگی انداخته بودند . ایرانی های لس آنجلس باحالند اما حیف که فارسی بلد نیستند. سلام می کردند بعد می‌گفتند چه خبرا؟ بعد هم سوییچ می‌کردند به کانال۲ . روبروی تالار ایران مرکز ایمان قرار داشت که مرکز ایرانیان مسلمان آمریکای شمالی بود. از این به بعد اگر کسی از شما  پرسید مرکز ایمان کجاست به جای مکه یا بیت المقدس بگویید: لس آنجلس! ایران ۲ بر صفر باخت.  ما به خانه برگشتیم و تا لنگ ظهر خوابیدیم. یکی از خیابانهایBeverly Hills پر از درختانی بود که شکوفه‌های بنفش داشتند. تا به حال چنین تصویری ندیده بودم. نسیمی می‌وزید و باران شکوفه های بنفش بر زمین می‌بارید. به یاد قسمتی از رمان صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز(۳) افتادم.

A Street in Beverly Hills

شهر لس آنجلس:
 لس آنجلس یا ال ای بزرگترین شهر کالیفرنیا و دومین شهر ایالات متحده است. جمعیت خود شهر ۴ میلیون و با حومه۱۷میلیون است. شهر کم باران و آفتابی است و آب و هوایی مدیترانه‌ای دارد البته در ماه ژوئن که ما آنجا بودیم هوا بسیار گرم شده بود طوریکه در بورلی هیلز که منطقه‌ای مرتفع و ییلاقی است دما به ۹۲ درجه ی فارنهایت و در منطقه‌ی ولی به ۱۰۲ رسیده بود. لس آنجلس پایتخت سرگرمی است بیشتر فیلمها، برنامه های تلویزیونی و آلبومهای موسیقی در استادیوهای این شهر تهیه می شود. البته بندر بسیار بزرگی هم در نزدیکی این شهر قرار داد و دانشگاههای معروف و معتبری هم در آن یافت می شود.

هالیوود:

اولین جایی که در لس آنجلس دیدیم هالیوود بود. خیابان معروفی به نام خیابان غروب(sunset) در شهر وجود دارد که یک چیزی مثل خیابان ولی عصر تهران است. با ادامه دادن این خیابان به هالیوود می‌رسید. جاهای معروف هالیوود عبارتند از کداک تیاتر که محل اهدای جوایز آکادمی (اسکار) است. یک مرکز خرید بزرگ در اطراف آن و یک پارکینگ بسیار بزرگ در زیر آن ساخته‌اند. پیاده‌روی ستاره‌ها (walk of fame) هم از دیدنی های هالیوود است . به بزرگان عالم سینما یک ستاره اهدا کرده‌اند و یک پیاده رو را با این ستاره ها پر کرده‌اند و ملت را سر کار گذشته‌اند. آخرین ستاره متعلق به محمد علی بود که این یکی را به جای زمین روی دیوار نصب کرده بودند. تیاتر چینی هم که محل رونمایی فیلمهای معروف است در همان حوالی است. جلوی آن هم جای کف دست و کف پا و امضای هنر پیشه‌های معروف را قالب گرفته اند. مثلا شما می‌توانید روی جای پای آرنولد بایستید و عکس بگیرید.

روبروی این بناها یک مشت آدم بیکار می بینید که لباس شخصیتهای تخیلی مثل بتمن٬ اسپایدرمن٬ سوپرمن و ... را پوشیده‌اند و در مقابل انعام ناچیزی با شما عکس می‌گیرند. یک سیاهپوست هم آنجا بود که اسم شما و دوستانتان را می‌پرسید و فی‌البداهه آهنگ و ترانه‌ای می‌ساخت که نام شما را در بر داشت. علی می‌گفت که طرف در اطراف خیابان سوم هم بساط پهن می‌کند...

کلا هالیوود خیلی سرکاری و بی‌خود بود!

Kodak Theatre  Hollywood

ادامه دارد...

پی نوشت:

۱-  اسپانیایی زیان دوم کالیفرنیاست. اگر دقت کنید اسم همه ی شهرها و دهات کالیفرنیا ریشه ی اسپانیایی دارد.

۲- قصد توهین به کسی و دفاع از کسی را ندارم اما در حالیکه سازمان ملل پرچم فعلی را پرچم رسمی ایران می‌داند بعضی ایرانیها که سلطنت طلب هم نیستند هنوز پرچم شیر و خورشید را در برنامه‌هایشان نصب می‌کنند یا اگر خیلی روشنفکر باشند پرچم ایتالیا را ۹۰ درجه می‌چرخانند.

۳- این داستان که یکی از بهترین نمونه‌های  رئالیسم جادویی است و جایزه‌ی نوبل در سال ۱۹۸۲ را برد داستان صعود و نزول یک تمدن خیالی را بیان می‌کند. در بخشی از این داستان دختری که شخصیتی نیمه آسمانی دارد به آسمان صعود می‌کند و تا ۴ روز باران شکوفه‌ی زرد از آسمان می‌بارد


 
زیر پل سید خندان (۱)
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۸ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، انسان

شاپور راننده‌ی یکی از خطی‌های آزادی-سیدخندان بود. چهارشانه بود. قد بلندی داشت حدود ۹۰/۱ . موهایش جوگندمی بود. اخمو بود. یک کلمه هم با مسافر حرف نمی‌زد. حتی نوار غیر مجاز هم نمی‌گذاشت! اما من همیشه دوست داشتم سوار ماشینش بشوم. لامصب عجب دست فرمونی داشت. توی اون آهن‌آباد٬ توی اون ترافیک پوچ و مسخره‌ی رسالت و همت ده دقیقه زودتر از خطی‌های دیگر به مقصد می‌رسید. یک روز دانشگاه کار داشتم. زودتر از همیشه از شرکت زدم بیرون.

وقتی به پل سید خندان رسیدم. دیدم اول خط آزادی حسابی شلوغ شده. معلوم بود دعوا شده. پسر جوانی می‌خواست مسافر بزنه اون هم با سواری شخصی‌اش. راننده‌ها که بیشترشون پیرمرد بازنشسته بودند داشتند بهش بد و بیراه می‌گفتند اما اون جوون گوشش بدهکار نبود. یکدفعه سر و کله‌ی شاپور پیدا شد. سیگاری به دست چپش گرفته بود. رفت در سمت راننده‌ رو باز کرد جوون را با دست راستش کشید بیرون. جوون شروع کرد به دست و پا زدن اما هر کاری می‌کرد نمی‌تونست آسیبی به شاپور برسونه. دست شاپور بلندتر از لنگ و لگدهای کوتاه جوون بود. شاپور با دست چپش سیگار رو نزدیک دهنش آورد و پکی به اون زد. بعد با اون یکی دستش ژاکت جگری رنگی رو که تن اون جوون بود از تنش در آورد و کشید روی سرش. (به یاد صحنه‌ی آخر نبرد پدر جان و داروغه در کارتون رابین هود افتاده بودم.) آخرش هم با یک حرکت سریع جوون رو هل داد و انداخت روی زمین.

جوون در حالیکه نیم خیز عقب عقب می‌رفت فحشهای ناموسی می‌داد. شاپور با دست چپش سیگار رو نزدیک دهنش آورد و پک آخر رو زد. بعد هم ته سیگارش رو انداخت دور.


 
سرزمین مادری
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، ایران

امروز یکی از زیباترین صحنه‌ها در طول این ۱۸ ماهی که به سرزمین برف آمده‌ام برایم اتفاق افتاد.
اینجا دانشجوهای ایرانی زیادی در دوره‌ی کارشناسی و تحصیلات تکمیلی مشغول تحصیل هستند که تعداد آنها هر ترم بیشتر می‌شود. به همین دلیل برخی از دوستان باذوق واترلو را واترآباد نامیده‌اند. یک بار بعد از یکی از کلاسها دانشجویی سوالی درباره‌ی مدار معادل تونن و نورتن از من پرسید. پاسخ به او نیازمند تشریح دو قضیه‌ی اساسی در نظریه‌ی مدارها بود که در ایران دانشجوهای مهندسی برق در ترم چهارم آخر درس مدار 2 می‌خوانند و بیشترشان هم یاد نمی‌گیرند! حالا من باید این قضایا را به زبان انگلیسی برای یک دانشجوی سال اول مکانیک شرح می‌دادم. به هر سختی بود قایق بی بادبانم را به ساحل رساندم و وقتی نگاه کنجکاو آن دانشجو را دیدم که می‌خواست بیشتر بداند گفتم: راستش را بخواهی توصیف بیشتر از این خیلی سخت است.
گفت : OK say it in Persian گفتم دمت گرم خوب زودتر می گفتی که ایرانی هستی. من که پدرم در آمد!

یک تفاوت عمده بین دانشجوهای ایرانی که در دوره‌ی کارشناسی تحصیل می‌کنند با سایر دانشجویان وجود دارد: بیشتر این دوستان عزیز کانادایی-ایرانی هستند و بسته به اینکه چند سال آب این سرزمین را خورده‌ باشند وزن هر بخش از هویتشان فرق می‌کند. من هنوز دانشجوی ایرانی نسل دوم در اینجا ندیده‌ام البته کسانی هستند که فارسی را می‌فهمند اما نمی‌توانند به فارسی تکلم کنند. دردآور است نه؟

امروز یک آزمایشگاه با بچه‌های نانوتکنولوژی داشتم. در میان دانشجوها پسر قدبلندی بود که پیراهن ورزشی با شماره‌ی 8 پوشیده بود. یک بار که از نزدیکی میزش رد شدم دیدم پشت پیراهنش نوشته A. Karimi شماره‌ی 8 علی کریمی.
می‌دانستم که یک دانشجوی ایرانی-کانادایی در این کلاس هست اما مطمئن نبودم که این همان فرد است. با خودم گفتم شاید طرفدار بایرن مونیخ باشد. منتظر فرصتی ماندم تا سوالی بپرسد... پرسید ... از چهره‌اش معلوم بود که ایرانی است به انگلیسی باهم حرف زدیم. گفتم: معلومه خیلی به فوتبال علاقه داری! گفت بله ما به جام جهانی صعود کردیم و من احساس غرور می کنم.
دیدم روی سینه‌اش هم پرچم سه رنگ ایران نقش بسته ... خیلی خوشحال شدم از اینکه می‌دیدم در میان این همه لباسهای رنگارنگ و پر از علامت و تبلیغات یک نفر هم هست که با غرور با پرچم کشور من راه می رود.

پرچم میهن من ایران


 
رنج نامه‌ی ملاصدرا
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: ملا صدرا ، ایران

صدر المتالهین حکیم خانه به دوشى بود که به جرم آزادگى روح و فکر مجبور شد تا از پایتخت و پایتخت نشینان روى گرداند و به زندگى در روستایى دورافتاده و خالى از امکانات رفاهى - که در آن روزگار در بارگاه صفویان براى دانشمندان منظور شده بود - بسنده نماید و خود را براى بریدن به سوی خدا آماده سازد. او خود در توجیه انتخاب این راه مى‌گوید

 وقتى دیدم زمانه با من سر دشمنى دارد و به پرورش اراذل و جهٌال مشغول است و روز به روز شعله‌هاى آتش جهالت و گمراهى برافروخته تر و بد حالى و نامردمى فراگیرتر مى‌شود ناچار روى از فرزندان دنیا برتافتم و دامن از معرکه بیرون کشیدم و از دنیاى خمودى و جمود و ناسپاسى به گوشه‌اى پناه بردم و در انزواى گمنامى و شکسته حالى پنهان شدم دل از آرزوها بریدم و همراه شکسته دلان بر اداى واجبات کمر بستم...

در مقدمه‌ی اسفار رنج‌نامه خود را چنین ادامه مى‌دهد:

با گمنامى و شکسته حالى به گوشه‌اى خزیدم . دل از آرزوها بریدم و با خاطرى شکسته به اداى واجبات کمر بستم و کوتاهی‌هاى گذشته را در برابر خداى بزرگ به تلافى برخاستم . نه درسى گفتم و نه کتابى تالیف نمودم . زیرا اظهارنظر و تصرف در علوم و فنون و القاى درس و رفع اشکالات و شبهات و... نیازمند تصفیه روح و اندیشه و تهذیب خیال از نابسامانى و اختلال ، پایدارى اوضاع و احوال و آسایش خاطر از کدورت و ملال است و با این همه رنج و ملالى که گوش مى شنود و چشم مى بیند چگونه چنین فراغتى ممکن است؟ ... ناچار از آمیزش و همراهى با مردم دل کندم و از انس با آنان مایوس گشتم تا آنجا که دشمنى روزگار و فرزندان زمانه بر من سهل شد و نسبت به انکار و اقرارشان وعزت و اهانتشان بى اعتنا شدم . آنگاه روى فطرت به سوى سبب ساز حقیقى نموده ، با تمام وجودم در بارگاه قدسش به تضرع و زارى برخاستم و مدتى طولانى بر این حال گذراندم ...


 
در آسمان اروپا
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شعر خودم ، ایران ، حسب حال

این دل شوریده نتوانست یک سال هم در سرزمین برف بماند و پس از ۳۵۰ روز دوباره  به جایی برگشت که همیشه دلش آنجا بود. یک ماه اقامت من در ایران پر از سفر و دیدار بود. در این مدت نزدیک به ۱۰۰۰۰ کیلومتر جابجا شدم: قطر ایران را طی کردم از آبادان تا مشهد ... از دریای خزر تا خلیج فارس... از حمام فین تا باغ ارم ... از کلاردشت تا کمپلو!
و بسیاری از دوستان و استادانم را ملاقات کردم و آدمهای دیگری را که فکر نمی‌کردم ... از سیگارفروش قدیمی محل که یک روز دکه‌ی کوچکش را دزدیدند و بی‌کار شد تا نایب رییس مجلس... از معلم شیمی آلی‌ام که عاشق ادبیات بود و باعث شد شیمی را که از آن  متنفر بودم بالای ۹۰ بزنم تا رییس IEEE ...

----------------------------------------------------

۰سفر به ایران هم با همه‌ی شیرینی‌هایش تمام شد و دوباره به اینجا آمده‌ام. اما این بار دیگر احساس غریبی نمی‌کنم حتی یک جورهایی دلم برای اینجا تنگ شده بود. به محض خروج از فرودگاه تورنتو٬ باران آغاز شد و هنوز هم تند و یکریز می‌بارد و مرا شاد می‌کند...


پارسال که از ایران می‌آمدم همدمم در طول سفر مثنوی شریف بود و امسال : یک عاشقانه‌ی آرام (اثر نادر ابراهیمی). ۳۰ صفحه از کتاب را خوانده بودم که هواپیما وارد آسمان اروپا شد. حال و هوای کتاب مرا به شعر آورد آن هم پس از چند ماه...
هر بیت این شعر را هنگام عبور از آسمان یک شهر سرودم: براتیسلاوا٬ وین٬ هامبورگ ... تا لندن

گاهی خیال می‌کنم آنها را ...
شبهای عاشقانه‌ی تنها را
مهتاب نرم و دامن کوهستان
آوازهای ساده و زیبا را
دستی که دور می‌کند از جانم
غمهای بی کرانه‌ی دنیا را

ترکیب چشم کیست که پر کرده‌ست
اجزای آسمان اروپا را ؟

این روزها به حادثه محتاجم
تا بشکنم قبیله‌ی سرما را
پیوسته با امید بهاری نو
تکرار می‌کنم شب یلدا را
شاید بهار تازه کند در من
آن روزهای رفته به یغما را !!

 


 
کنفرانس IST2005
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: ایران ، آمریکا و کانادا

چند روزی است که برای شرکت در کنفرانس IST2005 (سمپوزیوم بین‌المللی مخابرات) که در شیراز برگزار می شود به ایران آمده‌ام. استادم نیز شنبه صبح از کانادا آمد. حتی یک لحظه هم بیکار نبود مدام با استادان و دانشجویان مشغول بحث بود. در نشست های ارایه مقالات هم که شرکت می‌کرد بلا استثنا از همه سوال می‌پرسید یا پیشنهادهایی می‌داد. عده ی زیادی هم که التماس دعا داشتند و دنبال پذیرش بودند، در وقت استراحت دوروبرش بودند. تقریبا هرکس متوجه می شد که از کانادا آمده‌ام یک سوال مشخص و تکراری از من می‌پرسید: چطور می‌شود به آنجا آمد؟ یک شب که به خانه برگشتم این بیت را سرودم

این جماعت همه سودای پریدن دارند
همه اندیشه‌ی از ریشه بریدن دارند

موضوع تحقیقات دانشجویان ایرانی که در زمینه‌ی کاری خودم بود بسیار به روز و جدید بود که از این بابت خیلی خوشحال شدم. متاسفانه بعضی از آنها مشاوران یا راهنماهای خوبی نداشتند و به همین دلیل انرژی شان به هدر رفته بود یا در تئوری متوقف شده بودند.

 با اینکه کنفرانس در شیراز برگزار می شد استادان دانشگاه شیراز حضور فعالی نداشتند در عوض استادان زیادی از شریف آمده بودند. روز آخر کنفرانس فرصتی شد که با بعضی از آنها صحیت کنم. دکتر صالحی که از حضور انبوه دانشجویان نخبه‌ی ایرانی در واترلو شگفت زده شده بود می‌گفت اگر شما یک شرکت بزرگ مثل Nortel راه نیندازید ضرر کرده‌اید، همین طور توصیه می کرد وقتی به ایران برگردم که حسابی کوله بارم پر شده باشد. خانم دکتر نصیری هم با دیدنم به یاد مرحوم دکتر برکشلی افتاد که زمانی قرار بود در دوره‌ی دکترا با ایشان کار کنم... آه ... عجب روزگار غریبی است.
با دکتر شیشه گر هم درباره‌ی وضعیت فعلی دانشگاه شریف بحث می‌کردیم و به این نتیجه رسیدیم که در چند سال آینده دانشکده فنی دانشگاه تهران از این دانشگاه پیشی خواهد گرفت.
 اما در کنار کنفرانس با چند نفر از رفقای قدیمی دور هم جمع شدیم و تا توانستیم خوش گذراندیم و از برنامه های جنبی کنفرانس از جمله (بنکوئت) میهمانی شام در باغ عفیف آباد و برنامه‌ی نور و صدا در تخت جمشید لذت بردیم. خودمان هم که به حافظ و سعدی و باغ ارم رفتیم. اگر روزگاری به شیراز آمدید حتما برنامه‌ی نور و صدا در تخت جمشید  را ببینید تا قدری از گذشته‌ی پرشکوه میهن خویش باخبر شوید.

این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم...


 
ای عمر تو مثل آه کوتاه
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: ایران ، شعر خودم ، اسلام

در چند سال گذشته دهه‌ی دوم فاطمیه مهمان دوستی در کرج بودم که سه شب مراسم می‌گرفت و من هم در یکی از شبها شعر می‌خواندم. اگرچه افراد مختلفی به آنجا می‌آمدند -از قبیل برخی قهرمانان ورزشی و مسوولان لشکری- اما عمده‌ی حاضران آذریهای مقیم کرج بودند که با آداب و زبان خودشان عزاداری می‌کردند. با اینکه ترکی بلد نبودم اما آنها آنقدر خالصانه و از صمیم دل احساسات خود را عیان می‌کردند که قایق شکسته‌ی چشمان من هم از برکت امواج امن‌شان به ساحل باران می‌رسید. وقتی شعر می‌خواندی اگر بیتی یا مصراعی به چشمشان زیبا می‌آمد آنچنان تو را تشویق می‌کردند که شگفت زده می‌شدی. به جرات می‌گویم که در این سیزده سال شنوندگانی به پرشوری آذریهای کرج ندیده‌ام.

هر سال مداحی از اردبیل به این مراسم می‌آمد به اسم حاج شهروز که صدای بی نظیری داشت. با تمام توان در اوج می‌خواند، انگار خستگی برای او معنا نداشت، شعر شناس بود، شعرهای سخیف و توهین آمیزی را که در شان اهل بیت نبودند نمی‌خواند، اول یک شعر بلند فارسی را به صورت خطابه می‌خواند اگر به بیتی می‌رسید که تاثیر گذار بود حق آن را ادا می‌کرد و لذت آن را به همه می‌چشاند. گاهی بعضی بیتها آنچنان او را به هیجان می‌آورد که اختیارش را از کف می‌داد٬ دیگر طاقت نمی‌آورد و به زبان ترکی شاعر را تشویق می‌کرد. یک سال داشت شعر زیبایی از آقای ده‌بزرگی را می‌خواند که تصویر شاعرانه‌ای از وصیت حضرت زهرا (س) به دختر کوچکش در آخرین لحظات حیات بود :

زینبم ای دختر غم‌پرورم
لحظه‌ای بنشین کنار بسترم ...

وقتی رسید به این بیت (که حضرت زهرا به زینب وصیت می‌کند در عصر عاشورا زیر گلوی امام حسین را ببوسد)

مادری کن ماه رویش را ببوس
جای من زیر گلویش را ببوس

چنان به وجد آمد که بلند بلند گریست و بعد آقای ده بزرگی را که کنارش نشسته بود بوسید.
سال آخری که به آنجا رفتم (سال 82) - یادش بخیر دو تا از رفقای خوبم حامد و ابوالحسن همراهم بودند- ناگاه یکی از شعرهای مرا خواند:

تو آبی و ما سراب زهرا
ما سایه تو آفتاب زهرا
با یاد تو پر شده ست جانم
از بوی خوش گلاب، زهرا
مستم که به آستان عشقت
خوردم می بی حساب، زهرا
از آتش فتنه ای که برخاست
ماییم و دلی کباب، زهرا
افسوس که پشت در ورق شد
آیاتی از این کتاب، زهرا
برخیز که سیل اشک جاریست
از دیده‌ی بوتراب زهرا:
بعد از تو شبم همیشگی شد
گم کرده‌ام آفتاب زهرا
چشمان کبوتران خانه
گردیده تهی ز خواب زهرا
ای عمر تو مثل آه کوتاه
اینقدر مکن شتاب زهرا ...

خدایا! این روزها در این سرای بی‌کسی چقدر دلتنگ آن روزهای خوبم! اینجا بی شمیم بانوی بهشت چیزی کم دارد.

یا زهرا!

 


 
درنگی در اشعار قیصر امین پور (۱)
ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: قیصر امین پور ، انسان ، شعر معاصر ، ایران

مدتها بود که دلم می‌خواست در این بهشت درباره دکتر قیصر امین پور بنویسم. حتی چندماه پیش که در ایران بودم به دوستی وعده  داده بودم شعری از قیصر را اینجا بنویسم. از طرف دیگر شاید این ترم در جمع گروهی از ایرانیان صحبتی درباره شعرهای قیصر امین پور داشته باشم. دیدم بد نیست ابتدا نظراتم را در این صفحات ثبت کنم.
به نظر من قیصر یکی از شاعران ماندگار زمان ماست. من شعر او را صدای انسان معاصر می دانم. انسانی خسته در راهروهای اداری،


لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی زندگی های اداری
 
مانده در بن بست معرفت،
به هر کس که دل باختم داغ دیدم
به هرجا که گل کاشتم خار چیدم

 
رنجیده از بیوفایی یاران :
گرچه یاران همه از شادی ما غمگینند
باز شادیم که یاران ز غم ما شادند
 
اما آرزومند و مغرور:
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره نیلوفرم و تشنه نورم
 
انسانی که یک روز یکدفعه عاشق می شود:
ای شما!
ای تمام عاشقان هرکجا!
از شما سوال می کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه می کنید؟
 
و بعد زندگی و روزمرگی آنقدر او را گرفتار می‌کند که حتی عشق را فراموش می‌کند:
 
انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
 
آدمی که همیشه در حسرت دیروز خویش است :
امضای تازه من دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشمهای کودکی من نشسته است

آدمی که با حسرت از روزگار ساده کودکی یاد می‌کند:
کودکیهایم اتاقی ساده بود
قصه‌ای دور اجاقی ساده بود
شب که می‌شد نقشها جان می‌گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می‌شدم پروانه خوابم می‌پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود...
 
و منتظر فردایی که زودتر از راه برسد و همه چیز را درست کند، فردایی که گاه با شوق و اشتیاق از آن یاد می‌کند :
ای روزهای خوب که در راهید
ای جاده های گم شده در مه…
از پشت لحظه ها به در آیید
ای روز آفتابی!
ای مثل چشمهای خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز آمدنت روشن...

 
 منتظر فردایی اردیبهشتی که گاه نیز با ناامیدی رسیدن آن را انتظار می‌کشد:
چه اسفندها … آه!
چه اسفندها دود کردیم!

برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها می رسی
                          از همین راه!
 به نظر من شعر قیصر صدای ایرانی امروز است .
ادامه دارد...


 
شمعی در باد
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: فیلم ، ایران ، انسان
نظرم را درباره فیلم شمعی در باد ساخته خانم پوران درخشنده  پرسیده بودی. خوشبختانه این فیلم را در ایران دیدم در حقیقت آخرین فیلمی بود که دیدم (تهران- سینما بهمن ۱۵ شهریور). این فیلم داستان زندگی سه جوان را به تصویر می کشد که هر یک به دلیل مشکلاتی که در خانواده دارند به اعتیاد کشیده می شوند و سرنوشتی تلخ پیدا می کنند. فرزین (بهرام رادان) شخصیت اصلی داستان که مترجم کتابهای عرفانی است پس از ناکامی در عشق به قرصهای روانگردان روی می‌آورد و توسط برادرش که دکتر است و تازه از خارج آمده نجات پیدا می کند  بابک (شهاب حسینی) ایدز می گیرد،‌ و سعید هم خودکشی می‌کند. کارگردان فیلم در یکی از مصاحبه‌هایش می‌گوید: «ما در یک جامعه جوان زندگی می‌کنیم که این جامعه نیاز به حراست و دیده‌شدن دارد چون مثل یک نهال لرزان و ضعیف است و اگر به این موقعیت توجه نشود ممکن است این نهال زود بشکند به همین دلیل من به دنبال آسیب‌ها و روان‌شکننده می‌روم تا بتوانم پیشگیری کنم.

 همیشه صدای معتادی که می‌گفت: 18 بار ترک کردم اما برای هجدهمین بار وقتی به خانه رفتم، اولین کاری که کردم، گوشواره‌ی دخترم را از گوش او گرفتم و دویدم که مواد تهیه کنم، در گوش من صدا می‌کرد. با خود می‌گفتم پس جداشدن از اعتیاد خیلی سخت است و ما می‌توانیم جسم آدم‌ها را درست کنیم اما اعتیاد روان انسان را دچار مشکل می‌کند بنابراین باید شرایط روحی و روانی در منزل و محل کار برای این فرد معتاد بوجود بیاید که دنبال اعتیاد نرود.

پوران درخشنده در ادامه می‌افزاید: تحقیقی را درباره دختران و زنان شروع کردم و در دبیرستان دخترانه، دیدم بعضی از دخترها از یک قرصی استفاده می‌کنند به نام x و دختری برای من تعریف کرد که چگونه از این قرص‌ها استفاده می‌کند و مدت‌ها می‌خندد. این موضوع به روح من ضربه وارد کرد، به دنبال این قضیه رفتم تا به “سرای احسان“ رسیدم و آنجا با شخصیت اصلی فیلم “شمعی در باد” برخورد کردم. پسری تحصیلکرده که به دلایل مختلفی به سراغ اعتیاد و مواد توهم‌زا رفته بود و حالا در آنجا داشت، ترک می‌کرد و بقیه شخصیت‌های فیلم را در عالم واقع پیدا کردم و در نهایت، این سه شخصیت را با سه خاستگاه اجتماعی متفاوت بیرون کشیدم...»

به نظر من این فیلم برای کارگردان و نقش اول آن یک پیشرفت محسوب می‌شود. بالاخره بعد از تعدادی فیلم درپیتی مثل عشق بدون مرز و آواز قو فیلمی دیدیم که انسان را به فکر وا می‌دارد. ماجرای عشق اولیه بین فرزین و ... یک وصله ناجور به نظر می‌رسد. کارگردان می‌خواهد پاکی اولیه قهرمان خود را اثبات کند و دلیلی برای شروع داستان اصلی پیدا کند اما به قول معروف نمکش را زیاد می‌کند و ماجرا را بیش از حد عرفانی می‌کند. به هرحال دغدغه‌های اجتماعی کارگردان قابل تقدیر است٬ همین که به ما در مورد خطری که در کمین جوانهاست هشدار می‌دهد بسیار مهم است شاید موضوع را چندان قوی ریشه‌یابی نکرده باشد و کمی هم اغراق کرده باشد اما به هرحال ...


 
خداحافظ ایران!
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: مادر ، ایران ، شعر خودم ، برگزیده ها

همین چند دقیقه قبل برای وداع در حافظیه بودم. گفتم حافظ! حالا که دارم می‌روم شعری بدرقه راهم کن که توشه سفرم باشد. چند لحظه بعد اشک در چشمانم حلقه زد. باور نمی کنید این شعر آمد:


دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
نسیم روضه شیراز پیک راهت بس...

حتما خودتان تا آخر شعر را بخوانید بویژه دو بیت آخر
۲۴ ساعت بعد انشاا... من در میلان هستم آماده پرواز به سرزمین برف.  کاش می‌دانستید حالا  چقدر دلم گرفته . به قول اخوان در شعر زیبای قاصدک :

ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند

امروز هر چیزی آخرین چیز است: آخرین صبحانه آخرین حافظیه آخرین ... و اما غزل وداع یا خداحافظی که وعده آن را داده بودم. این شعر را در اصل برای مادرم سروده‌ام اما نمی‌توانم برایش بخوانم. آنقدر گریه خواهد کرد که رفتن برایم دشوار می‌شود. بجای مادر این غزل را برای شما دوستان خوبم می‌نویسم.

مرا ببوس... زمان وداع ما شده است
پرنده از قفس این و آن رها شده است
صبور باش و مرا بین گریه غرق نکن
دوباره چشم تو دریای ربنا شده است
مرا به سینه پر مهر خویش چسباندی
عزیز من! دلم از سینه ام جدا شده است
بگو چگونه بمانم در این دیار خراب؟
شبان این گله با گرگ همصدا شده است
کدام دست به زخم من و تو مرهم زد؟
کدام پنجره روی من و تو وا شده است؟
از این قبیله ملولم سفیر صبح کجاست؟
شب قبیله من خالی از خدا شده است

شبیه شهد و شکر می‌چشد غریبی را
تنی که با تب تبعید آشنا شده است...

 


نمی‌دانم چه سرنوشتی در انتظار من خواهد بود اما حسی درونی به من می‌گوید که تو فقط برای درس خواندن به آنجا نمی‌روی یک ماموریت دیگر هم داری... کسانی که می‌خواهند آدرس حقیر را در سرزمین برف داشته باشند لطف فرموده ایمیل بزنند. این صفحات چند نامحرم دارد!

دوستان خوبم. از خدا بهترین اتفاقها را برای همه شما می‌خواهم.
دلتنگ خوبیهای شما
محمد


 
دیشب ایران برد
ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: ایران

دیشب ایران برد. ما ریختیم توی خیابون. هر ده قدم یه پلیس با باتوم ایستاده بود . پشت سرش یه مامور اطلاعاتی با بی سیم. پسرا می رقصیدن و پلیس اونا رو می گرفت. خدایا چی می شد این پلیسا به جای باتوم و بی سیم با گل و شیرینی توی خیابون می اومدن؟

 


 
محرم دل
ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران

سفر شمال هم مثل یک رویای شیرین تمام شد و دوباره دوندگی های اداری شروع شد. شب آخر تا دمدمای صبح با دوستم بیدار ماندیم و درددل کردیم.ما چهار سال و سه ماه بود که یکدیگر را ندیده بودیم و حالا به اندازه همه این سالها حرف برای گفتن داشتیم. اینکه بتوانی دردهایت را با کسی قسمت کنی از تماشای هر دریا و جنگلی زیباتر است. تماشای انسانی که با تو زبان مشترکی دارد تماشای زیباترین خلقت خداست. هر شاعر دردهایی دارد که فقط یک شاعر دیگر می تواند بفهمد. دنیای غربت انسانها برای هر کس قابل کشف نیست. شرط ورود به این پرده محرم بودن است:

 

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند

آنکه این کار ندانست در انکار بماند

 

گاهی از اینکه حرفهای دلم را با انسانهای معمولی قسمت کرده ام پشیمان شده ام. با خودم گفته ام دردهایت را در خودت بریز, نگذار کسی از رازهایت باخبر شود.همه که مهربان و محرم نیستند. خیلی ها دنبال نقطه ضعفی از تو می گردند اما...

دیشب رفتم دانشگاه شریف... خوابگاه زنجان... اتاق ۱۰۴ بلوک ۲... جایی که بخشی از بهترین روزهای زندگیم در آنجا گذشت. خوشبختانه چندتا از بچه های قدیمی را دیدم. با رضا رفتیم تا آخرین ساندویچ را در مغازه علی سگ پز بخوریم... یاد همه آن روزهای خوب بخیر!

نتایج کنکور فوق هم آمده و یکی از دانشجوهای دیروزم رتبه دوم المپیاد دانشجویی را کسب کرده. امیدوارم در ادامه این راه باز هم موفق باشد و سایر دانشجوهایم نیز در سال آینده موفقیت او را تکرار کنند.

بگذار ببینم چند روز باقی مانده... 4 روز...  

در شمال غزلی برای وداع سرودم. روز آخر همه غزل را می نویسم توی وبلاگ :

 

مرا ببوس... زمان وداع ما شده است

پرنده از قفس این و آن رها شده است...

 


 
چهارهزار کیلومتر در یک هفته
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: سفرنامه ، ایران ، فیلم ، مادر

پنجشنبه و جمعه قبلی هشتم ونهم مرداد برای اولین بار به کرمان رفتم. به عنوان میهمان به نهمین جشنواره ادبی و هنری کانون پرورش فکری دعوت شده بودم و در معیت یکی از دوستان بسیار بزرگوار از شیراز راه افتادیم در طول مسیر از شهرهای استهبان، نیریز، سیرجان و بردسیر گذشتیم، همینطور دریاچه بختگان، مسجد جامع تاریخی نیریز و بقایای آتشکده‌ای را که می‌گفتند پس از تولد پیامبر به دریاچه تبدیل شده و هنوز آب آن جاری است، دیدیم. اوایل غروب به کرمان رسیدیم. مسوول کانون که میزبان ما بود، مرد بسیار دوست داشتنی و آرامی بود که از سالهای قبل با دست خودش آلاچیق های بسیار زیبا و هنرمندانه‌ای برای اجرای برنامه ساخته بود. سقف آلاچیقها از برگ درخت خرما -یا به قول جهرمی ها پیش نخل- بود. درمیان برگها آب لوله کشی شده جریان داشت و در وسط الاچیق مرکزی آبنمایی زیبا با فواره‌ای بلند وجود داشت. خلاصه یک کولر طبیعی ساخته بود. گرداگرد آلاچیق مرکزی بومهای نقاشی چیده شده بود و بچه ها نقاشی می‌کردند. آلاچیقهای کناری هم میعادگاه شاعران و نویسندگان جوان با استادان و میهمانان دعوت شده بود. خوشبختانه چهارنفر از دوستان قدیمی از جمله استاد سید مهدی شجاعی هم حضور داشتند.

با این همه، هنوز گرد و غبار زلزله بم همه جا نشسته بود در اواسط شب شعری که همان شب برگزار شد مجری برنامه شعریکی از هنرجویان بمی را که در زلزله جان باخته بود با همراهی ناله سوزناک نی خواند که همه ما را به گریه انداخت.

آن شب هوس کردیم میهمانسرا را ترک کنیم و روی پشت بام بخوابیم. شب کویر سرمای دلچسبی داشت و نور زلال مهتاب ما را که به امید دیدار ستاره ها روی پشت بام آمده بودیم، سیراب از ناامیدی کرد. صبح روز بعد را پای درددلهای مسوول برنامه نشستم و عصر به دعوت بچه‌ها در دو جلسه نقد شعر شرکت کردم. بیشتر شاعران آن جمع کوچک را از سالها قبل می‌شناختم و با آثارشان آشنا بودم. جمعه شب راهی شیراز شدیم و دل کندن از آن لحظات که با گلاب عشق متبرک شده بود چقدر برایم دشوار بود.

2- شنبه و یکشنبه در شیراز بودم تمام وقتم به نوشتن گزارش گذشت به جز ساعتی که با محمد عزیز در خیابان قدم زدم.

3- دوشنبه صبح به تهران رفتم به طواف راهروهای بی معرفت و ادارات پرپیچ و خم. خوشبختانه کارهایم روی غلتک افتاده و اگر گاو خشمگین بگذارد چند دقیقه بیشتر تا دمیدن صبح باقی نمانده. عصر دوشنبه به دلم افتاد که برای بچه‌های کرمان کتاب گزیده اشعار قیصر امین پور را بخرم. در کتابفروشی دکتر محسن کدیور را دیدم که مشغول خرید چندین جلد کتاب عربی بود. به رسم همشهری بودن سلام و علیکی با ایشان کردم و پرسیدم چرا کسی جواب این آقایی را که چند ماهی است روزهای جمعه سروکله‌اش در رسانه بی رقیب پیدا می‌شود و فقط بلد است به غرب فحش بدهد، نمی‌دهد. گفت: بعضی حرفها ارزش جواب دادن ندارد و ایشان اگر در سخنرانیهایش مطلب مفیدی دارد چرا تابحال از میان آنها یک خط کتاب منتشر نکرده؟

بعد از کتابفروشی به سینما سپیده رفتم. حیف که دوستم مسعود از کانادا ایمیل زده و گفته اینقدر در وبلاگت از سینما رفتنهایت ننویس دل ما که دوریم می‌سوزد، و الا می‌گفتم که به تماشای فیلم سربازان جمعه رفتم و فیلم تلخی بودکه مثل همه کارهای کیمیایی آخرش با چماق کشی و کتک کاری تمام می‌شود. دوشنبه شب دوتا از دانشجوهای سابقم را دیدم. سه شنبه کارم طول کشید آنقدر که بلیت قطار دلیجان را از دست دادم. دوست و برادر عزیزم فرشاد به یکی از دوستانش که خلبان بود زنگ زد و دوتا بلیت جور کرد. بازی ایران و چین را در فرودگاه مهرآباد از طریق یک صفحه بزرگ دیدم . جایتان خالی تماشای مسابقه در میان جمعیت فراوانی که جمع شده بودند چه لذتی داشت، حیف که ایران باخت. حالا روزنامه‌ها سرمربی بیچاره و احتمالا علی دایی را تکه پاره می‌کنند!

4- چهارشنبه تا جمعه در اهواز بودم. به دعوت مدیرعامل کشت و صنعت نیشکر به کارخانه رفتیم. کارخانه در شصت کیلومتری اهواز و در نزدیکی عراق قرار داشت. در کنار آن دوازده هزار هکتار نیشکر کاشته بودند که توسط بزرگترین ایستگاه پمپاژ خاورمیانه آبیاری می‌شد آقای مدیر که در رشته سازه‌های آبی تحصیل کرده بود تعریف می‌کرد که برای ساخت این ایستگاه بارها لباس غواصی پوشیده و به زیر آب رفته. کمی آنسوتر هم پلی روی کارون ساخته بودند که بزرگترین دهانه پلهای ایران را دارا بود. آقای مدیر مرکز تحقیقات نیشکر را به ما نشان داد و گفت آنها کاری کرده‌اند که نی هم گل بدهد! روز بعد هم به کارخانه رفتم. اینبار پنجشنبه و روز تعطیل بود و آقای مدیر فرصت بیشتری برای صحبتهای خودمانی داشت. چیزی که بیشتر از عظمت کارخانه مرا تحت تاثیر قرار داد عظمت روح آن مدیر بزرگ بود.

5- عصر جمعه راهی شیراز شدم، شنبه روز مادر است و می‌خواهم این روز را پیش مادرم باشم. مادر عزیز تو را بخاطر همه خوبیهایت سپاس می‌گویم. تو تنها همراهی هستی که تاآخر هر جاده با من می‌آیی. رفیق بی کلک: مادر!

۶- یکشنبه صبح به تهران ....


 


 
لرزش زمین دل تو را شکست
ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز ۸ دی ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: ایران

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم

هریک بتر از دیگر افتاده و ویرانه