بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از زعفرانیه تا شلنگ آباد
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: ایران ، اهواز ، حسب حال ، شعر معاصر

1- برای چند کار اداری در تهران و اهواز بودم.صبح شنبه راننده تاکسی که مرا از آرژانتین به زعفرانیه می برد هر چه جوک بالای 18 سال بلد بود در جهت انتقاد سازنده از وضعیت جامعه برای من تعریف کرد (تا به حال خیال می کردم قیافه ام شبیه آدم حسابی هاست و احتمالا جلوی من از این حرفها...). خلاصه همنشینی با آن بزرگوار سوهانی بود مر روح را.

 2- عصر یکشنبه انقلاب بودم تا جایی که دست و جیبم توان داشت کتاب خریدم. مجموعه غزلهای یکی از دوستان با عنوان گریه های امپراتور را دیدم. چند غزل بسیار زیبا داخل آن بود که وقت را خوش کرد:

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
پر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است

3- قبلا در ضمن داستانی اشاره ای به وضع تاکسی های اهواز کرده بودم. وقتی داخل یکی از این تاکسی ها می نشینی احساس می کنی که فقط در یک اتاقک آهنی نشسته ای که بی هیچ دلیل موجهی حرکت میکند! سوار شدن بر این تاکسی ها خیلی آدم را به خدا نزدیک می کند چرا که غیر از خدا هیچ فریادرس و نجات بخشی نداری.

4- آب کارون حالا که دهمین روز زمستان است از تابستان 5 سال پیش هم کمتر شده. ظهر که روی پل سفید قدم می زدم کلی غصه ام گرفت. تا به حال اینقدر کارون را رنگ پریده و نزار ندیده بودم. و اوست که باران را می باراند پس از آنکه مردم نا امید شدند...

5- اینجا که من هستم صدای سنج و دمّام می آید. شهر سیاهپوش شده و دیوارها کتیبه پوش. یاد یار مهربان آید همی ...

ای که به عشقت اسیر خیل بنی آدمند
سوختگان غمت با غم دل خرمند.


 
ابر و موج
ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ٩ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

ابرها می‌دانند
چه هبوطی است در آشفتن موج


موجها می‌دانند
چه شکوهی است در آسایش ابر

موج آشفته‌ی دریای وجودم،
                                         عدمم!
ابر را می‌خواهم

 

 

 

                                                 اهواز ۴ دی ماه ۸۵


 
عکس روی تو...
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: اهواز ، زندگی در غرب ، حافظ

هر دمش با من دل سوخته لطفی دگر است

این گدا بین که چه شایسته‌ی انعام افتاد!

این بیت این قدر برایم قشنگ بود که یک ساعت بعد از نیمه شب مرا از تخت بیرون کشید و به نوشتن واداشت. امشب شب خوبی بود. دو نوبت با دوستان گپ زدیم از آن گپ های لاهوتی! یاد روزهایی افتادم که در اهواز بودم روزهایی که دانشجوها به اتاقم می‌آمدند و از همین حرف‌ها می‌‌زدیم. حرفهایی که چارچوب هندسی کلاس برایشان خیلی کوچک بود اما در آن اتاق دم کرده‌ی رنگ و رو رفته که تنها سهم شیرین من از آن دنیای تلخ بود می‌گنجیدند.

حالا کمتر پیش می‌آید که در دانشگاه از این بحث‌ها بکنیم. اینجا دوستان هر کدام برای خودشان شخصیتی هستند. همه تا خرخره غرق درس و مقاله و تحقیق‌اند ... و من نیز هم. خودمان هم خوب می‌دانیم که این رسمش نیست٬ روح آدم خسته می‌شود اما :

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار

هر که در دایره‌ی گردش ایام افتاد

نیمه شب بود که به خانه رسیدم. مهیای خواب شدم اما گفتم قبل از خواب یک غزل حافظ بخوانم. عجب غزلی آمد: عکس روی تو چو در آینه‌ی جام افتاد...

باید بخوابم. فردا صبح زود با یکی از استادها قرار دارم. خدایا کی دهم آوریل می‌رسد که از شر این امتحان جامع خلاص شوم. دو سه روزی بروم دنبال دل و دلبر!


 
ضربه نهایی
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۳۱ امرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: اهواز

این مطلب را پاک کردم تا غم برود و شادی بیاید...


 
داستانهای ناتمام
ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱ امرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، اهواز

هفته بعد پر از مسافرتم. سفرهایی کوتاه به اهواز و تهران خواهم داشت. هفته قبل هم به اهواز رفتم و چندتا از دانشجوهای سابقم را دیدم. این روزها بیشتر وقتم به نوشتن گزارش سپری می‌شود. بعضی شبها فقط ۵ ساعت می‌خوابم. اگرچه این قبیل کارها را که پر از طراحی الگوریتمهای تازه هستند دوست دارم اما گاهی دلم برای روزهای خالی و شبهای تنهایی تنگ می‌شود. مثل هفته قبل که بیست و چهار ساعت به خودم مرخصی دادم و جای شما خالی به یک هتل ظاهرا ۵ ستاره رفتم. فرصتی شد که یکی از داستانهایم را تا حدی کامل کنم داستانی است به نام خاطرات گمشده درباره انسانهای عصر صنعتی که عشق را فراموش کرده‌اند.

ضمنا یک داستان ناتمام دیگر دارم که درباره خرمافروش امانیه است. از کلیه دوستان اهوازیم که اطلاعاتی درباره این مرد بزرگ دارند خواهش می‌کنم در اختیارم بگذارند.

ببخشید در یک کافی نت شلوغ نمی‌توان بیش از این نوشت... تا بعد


 
نبوده‌ای که ببینی
ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

چقدر خنده کنم تا گمان کنی شادم؟

گمان کنی که ز گرداب رنج آزادم

نبوده‌ای که ببینی چقدر ویرانم

از این حصار مرصٌع مخوان که آبادم

در آن جزیره آتش – که اشتباهم بود-

چه روزها که نیامد کسی به فریادم

پرنده بودم و پاییز آشیانم شد

ستاره بودم و بر روی خاک افتادم

چه زخمها که از آن گاو خشمگین خوردم!

چه دامها که به راهم  نهاد صیادم!

تگرگ حادثه بارید و برگهایم ریخت...

چرا نمی‌رود این خاطرات از یادم؟!

 

دو دیده کور! دو دستش بریده! پایش لنگ!

منافقی که به آتش کشیده بنیادم

اگرچه داد در این دادگاه خاکی نیست،

اگرچه زخمی سمضربه های بیدادم،

سرم چو سرو بلند است و صبح نزدیک است

بخند تا که بخندم... هنوز هم شادم!

                                 

 

 

 


 
خداحافظ اهواز !
ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢ تیر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، اهواز

دیروز عصر یکی از دانشجوهایم آمده بود درِ منزل. نتوانسته بود در دانشکده خداحافظی کند و حالا هم عازم شهر خودش بود. این روزهای آخر بچه‌ها مرا غرق در گل کرده‌اند. خانه پر از دسته گلهایی است که از روی صفا و محبت به این دوست ناچیز هدیه داده‌اند. آخر چطور می‌توانم برای این همه خوبی دلتنگ نشوم؟ از خودم می‌پرسم در این پانصد و ده روز -که البته یک سوم آن در سفر گذشت-، چند دوست پیدا کردم؟ دوازده تا.. سیزده تا.. شاگردان دیروزم دوستان امروز و فردای منند: غلامرضا، میثاق، بنیامین، محسن (به توان 4)، روزبه، حمید، ابوذر، مهدی، محمد، امین، ابراهیم و دوستان مهربان دیگرم.

 

دیشب با کارون وداع کردم، رفتم روی پل سفید آرام آرام تمام پل را قدم زدم. رود، چقدر زیبا و بزرگ به نظر می‌رسید. این رود همدم من بود، شنونده بسیاری از اندوههای نگفته و شعرهای نسروده من بود.

حالا آن لحظه غم انگیزی که از آن بیم داشتم فرا رسیده. باید وسایلم را از توی اتاق بردارم، فایلهایم را از روی کامپیوتر پاک کنم و میز و کمد را برای استاد بعدی مرتب کنم. این اتاق چقدر شلوغ شده! جزوه‌های درسی، تکالیف و گزارش کار آزمایشگاهها، پروژه‌های دانشجویی، برگه‌های امتحانی و ... آن کتاب نهج‌البلاغه. آدم گاهی نه فقط به انسانها که حتی به اشیاء دوروبرش دل می‌بندد، مثل همین کامپیوتر که این صفحات را با آن آباد می‌کردم. این آخرین باری است که بهشت دل را از اینجا به روز می‌کنم.

و این اتاق گرم و رنگ و رو رفته... این اتاق، کهف من بود، پناهگاهی بود که به من آسایش و آرامش می‌داد و محفلی بود برای دیدار دوستانم. نمی‌دانم اتاق بعدی من در کجای این کرة خاکی خواهد بود، کانادا... دانشگاه شریف... شیراز؟

 می‌خواستم بنویسم که در این پانصد و ده روز چه کردم، می‌خواستم بنویسم که 4 مقاله دادم.. سه درس را برای اولین بار در این دانشگاه ارائه کردم... دو آزمایشگاه راه انداختم .. چهار سخنرانی... اما نه ... من در این پانصد و ده روز حداقل چهارصد ساعت با دوستانم حرف زدم، و دوستانم از غمهایشان، از شادیهایشان، حتی از عاشق شدنهایشان برایم حرف زدند.

حالا خسته‌ام ... خسته از ضربات گاو خشمگین و پرسه زدن در راهروهای بی معرفت. می‌خواهم یک هفته استراحت کنم. امشب به شیراز می‌روم، دلم برای مادر، برای مزار پدر، برای دوستان مهربان، برای حافظیه ... دلم برای در و دیوار خانه تنگ شده.

با قلبی سرشار از دوست داشتن که به قول شریعتی از عشق برتر است این شعر را به دوستانی که در اهواز یافتم هدیه می‌کنم:

 

حس رفتن دارم

کسی انگار مرا می‌خواند

من چه آرام، چه شادم!

بار من سنگین نیست

دلی از دستم غمگین نیست

 

من اگر رفتم،

خاطراتم را با من دفن کنید

بگذارید همان مرد مسافر باشم،

که غریبانه از این کوچه گذشت

وکسی... هیچ کسی او را نشناخت

و مهم نیست که بعد از من نامم باشد یا نه.

 

اهل این شهر نبودم،

خانه‌ام اینجا نیست

چند روزی را مهمان شما بودم

روزتان پر خورشید!

شبتان مهتابی!

کسی از ساحل آن رود مرا می‌خواند ...

 


 
کسی که کلیدها را در دست دارد
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: داستان کوتاه ، اهواز ، بوروکراسی ، برگزیده ها

هرگونه برداشت از این داستان بدون کسب رضایت مولف ممنوع است. این داستان تخیلی نیست و شخصیتهای آن غیر واقعی نیستند.

کسی که کلیدها را در دست دارد
THE ONE WHO HAS THE KEYS


اجازه بدهید گوشه کوچکی از گرفتاریهای خودم در این روزها را برای شما تعریف کنم. شاید باور نکنید اما همه این اتفاقها فقط در یک روز رخ داده است.

صبح امروز برای کاری به اداره ... رفتم. در آنجا به من اعلام کردند که برای انجام کارم باید شماره ملی خود را اظهارکنم. من شماره ملی نداشتم درواقع، حدود 6 ماه قبل برای دریافت شماره ملی به اداره پست شهر خودمان رفتم، در آنجا به من گفتند: دو ماه بعد یک کارت موقت برای شما می‌آید که باید مدارکی را به آن ضمیمه کنید و دوباره اینجا بیایید، چهارماه بعد از آن کارت ملی از طریق پست به دست شما می‌رسد. حالا شش ماه گذشته بود و حتی از کارت موقت هم خبری نبود.

سربازی که دم در اداره ... ایستاده بود مرا راهنمایی کرد که به اداره پست مرکزی در کنار پل سفید بروم و برای شماره ملی اقدام کنم. من آن اطراف را خوب بلد نبودم، از شاگرد مغازه‌ای راهنمایی خواستم گفت که می‌توانی مستقیما تاکسی بگیری. اول خیابان ایستادم اما با کمال تعجب وقتی مسیرم را به راننده‌ها می‌گفتم با خنده معنی دار و نگاه عاقل اندر سفیه آنها مواجه می‌شدم. عاقبت پیرمرد راننده‌ای گفت از اینجا مستقیم نمی‌برند مگر اینکه دربست بگیری. پیرمرد گفت که می‌تواند مرا تا چهارراه ببرد و بعد از آن باید دوباره تاکسی بگیرم. از چهارراه می توان به همه جا رفت حتی به سیاره مریخ! بالاخره به اداره پست مرکزی رسیدم. دیدم خوشبختانه یکی از باجه ها به شماره ملی اختصاص دارد اما بدبختانه متصدی آن حضور ندارد. همکاران او گفتند که همین دوروبرها است و چند دقیقه دیگر می‌آید. درست در زمانی که از آمدن آقای حمید م متصدی باجه ناامید شده بودم، به یادم آمد که طبق اعلام صداوسیمای دولتی جهت رفاه حال شهروندان می‌توانم با تلفن یا مراجعه به اداره ثبت احوال از شماره ملی خود آگاه شوم.

خوشبختانه اداره ثبت احوال در نزدیکی اداره پست مرکزی بود. در طبقه همکف اداره ثبت احوال بنا به طرح تکریم ارباب رجوع تابلوی راهنمایی بود که اعلام می‌کرد اتاق هشت به شماره ملی اختصاص دارد. با شعفی غیر قابل وصف و لبریز از احساس تکریم به اتاق هشت رفتم که متوجه شدم این اتاق به ثبت گواهی فوت و ابطال شناسنامه اموات اختصاص دارد. تمامی اتاقها را با معصومیتی کودکانه جستجو کردم و در آخرین لحظات که به اتاق یک یعنی اتاق آقای رییس رسیدم متوجه شدم که این اداره یک راه پله و احتمالا طبقه دومی هم دارد. به طبقه دوم رفتم، دیدم که قسمت شماره ملی همینجاست و ارباب رجوع مکرم صف طویلی تشکیل داده‌اند، با قلبی سرشار از شجاعت به ابتدای صف رفتم و گفتم آقا! لطفاً شماره ملی مرا اعلام کنید! آقای خ که متصدی آن قسمت بود، ظاهرا از آهنگ صدای من خوشش نیامده بود چون حتی نیم نگاهی هم به من نینداخت. دوباره با صدایی لطیفترحرفم را تکرار کردم. این بار آقای خ از آهنگ صدای من خوشش آمد و به نفری که اول آن صف طویل ایستاده بود و کاغذی در دست داشت اشاره کرد و گفت باید فرم تقاضای صدور کارت ملی داشته باشید و ادامه داد که می‌توانید این فرم را از دفتر پست راه آهن یا اداره پست مرکزی تهیه کنید.

خوشبختانه دفتر پست راه آهن به آنجا نزدیک بود. بعد از چند دقیقه پیاده‌روی به دفتر پست رسیدم. مرد میانسال و خوش لباسی که مسوول دفتر بود اعلام کرد که فرم تقاضای صدور کارت ملی تمام شده و باید فردا صبح مراجعه کنم. حالا تنها راه باقیمانده رفتن مجدد به اداره پست مرکزی بود. باز به راه افتادم خوشبختانه این دفعه آقای حمید م. تشریف آورده بودند. ایشان جوان خوش چهره‌ای بودند که نسبتاً مؤدبانه صحبت می‌کردند. به ایشان گفتم که چند ماه قبل برای کارت ملی اقدام کرده‌ام و هزینه‌ها را پرداخت کرده‌ام اما حتی کارت موقت هم برایم نیامده‌است، جواب دادند چند ماه است که پست دیگر کارت موقت صادر نمی‌کند و اینکار به بسیج مساجد واگذار شده است. در انتهای صحبتهایشان مژده دادند که از روز پنج شنبه هفته قبل، دیگر بسیج مساجد هم این کار را انجام نمی‌دهند و در مقابل تعجب و گیجی بی حد و حصر من فرمودند که باید به اداره ثبت احوال مراجعه کنم. در ضمن بهتر است مدارک لازم از قبیل واریز مبلغ 2500 ریال به شماره حساب اداره ثبت احوال در بانک ... ، کد پستی ده رقمی، یک قطعه عکس و تصویر شناسنامه را همراه داشته باشم.

خوشبختانه یک شعبه بانک ... در نزدیکی اداره پست مرکزی قرار دارد، پس از تکمیل فرم سه نسخه‌ای و ایستادن در صف، مبلغ 2500 ریال را واریز کردم. در این لحظه احساس کردم که بسیار تشنه‌ام و یک آبمیوه به مبلغ 3500 ریال خریدم. با منزل هم تماس گرفتم و کد پستی ده رقمی را گرفتم و از آنجا که آدم با احتیاطی هستم همیشه چند قطعه عکس، پوشه، تصویر شناسنامه و حکم استخدامی، گواهی اشتغال به کار، کارنامه مقاطع مختلف تحصیلی و حتی چندتا از تقدیرنامه های دوران تحصیل را در کیفم می‌گذارم. حتی به تجربه برایم ثابت شده که در مراجعه به ادارات دولتی، بهتر است خودکارهایی در رنگهای مختلف و احیاناً خودنویس همراه داشته باشم. به این ترتیب با مدارک کامل به اداره ثبت احوال رفتم. این دفعه آقای خ پیدایش نبود و بجاب او جوان نوسبیلی که نصف من سن داشت ایستاده بود. شرح ماوقع را برایش تعریف کردم و او با حالتی که انگار من نامرئی هستم و به چشم نمی‌آیم گفت که باید به بسیج مساجد بروم و لیست مساجد را به من نشان داد. در همین لحظه دیدم خانم جوانی به نام فهیمه ر که گیسوان آشفته‌ای داشت و هیچ فرمی در دست نداشت، نزد پسرک آمد و شماره ملی خود را خواست. پسرک با لبخندی ملیح نام او را وارد کامپیوتر کرد و شماره ملی را روی یک تکه کاغذ معمولی نوشت و به دخترک داد. این چندمین باری بود که از مرد بودن خودم پشیمان می‌شدم! به کناری رفتم و فهرست آدرس مساجد را نگاه کردم، آخر آسفالت، شلنگ آباد، کمپلو، عامری، .... بدبختانه هیچ مسجدی در نزدیکی محل سکونت ما وجود نداشت. در این لحظه وسوسه شدم که به آقای صاد زنگ بزنم.

آقای صاد تیمسار بود و از دوستان قدیمی برادرم محسوب می‌شد. آقای صاد دوستان و آشنایان زیادی داشت که در مواقع ضرورت استفاده از آنها از نظر شرعی هم مجاز بود. به تلفن همراه ایشان زنگ زدم و گفتم که برای دریافت شماره ملی دچار مشکل شده‌ام. ایشان خنده مبسوطی فرمودند و گفتند: من خودم چند روز پیش برای دریافت شماره ملی به اداره ثبت احوال رفتم و با هیچ مشکلی مواجه نشدم. شما هم به اداره ثبت برو در طبقه همکف یک پنجره هست سرت را داخل پنجره بکن و بگو شماره ملی می‌خواهم، فورا به تو می‌دهند. احساس کردم آقای صاد شماره ملی را با نان لواش و اداره ثبت را با دکان نانوایی اشتباه گرفته‌اند، لذا با یک تشکر صادقانه از ادامه مکالمه منصرف شدم. تصمیم گرفتم فردا صبح به دفتر پست راه آهن بروم.

حالا ظهرشده بود به فلکه ساعت رفتم تا سوار تاکسی بشوم و به منزل بروم که شنیدم راننده‌ای صدا می‌زند شهرک دانشگاه. بارقه‌ای از امید به شدت 220 ولت در چشمان من روشن شد، چون یکی از مساجد مذکور در شهرک بود. راننده قول داد که مرا تا در مسجد برساند. مسافتی نسبتاً طولانی را طی کردیم تا به مسجد رسیدیم. در مسجد بسته بود ... آقای محترمی پشت در مسجد روی پله‌ها نشسته بود. او هم دنبال شماره ملی بود. گفت که درِ مسجد برای نماز باز می‌شود و امیدوار بود که آن موقع افرادی بیایند و کار ما را انجام بدهند. در حین صحبت متوجه شدم که ایشان یک ساعت است که اینجا نشسته و پیش از این یک بار برای شماره ملی اقدام کرده اما چون زمینه عکسش سفید نبوده، قبول نکرده‌اند. به یادم آمد که زمینه عکس من هم سفید نیست. ترسی شفاف سراپای مرا فراگرفت. چهل دقیقه تا اذان ظهر باقیمانده بود. به سرعت تاکسی گرفتم تا به منزل بروم و یک عکس دیگر بیاورم. مجبور شدم سه بار تاکسی عوض کنم. گرمای هوا از یکطرف و خستگی پیاده روی از طرف دیگر طول مسیر را برایم چندبرابر کرد به منزل که رسیدم ناهار آماده بود. نتوانستم جلوی هوای نفسم را بگیرم و چند لقمه‌ای خوردم. عکسی را که زمینه سفید داشت از لابلای مدارکم برداشتم و راه افتادم. در شهر از ساعت یک به بعد پیدا کردن تاکسی مثل پیدا کردن یک عجم در محله لشکرآباد دشوار است. در همین اوضاع وانتی از جلویم رد شد، دستم را بالا آوردم به وانت هم راضی شده بودم، راننده ترمز کرد و مرا تا در مسجد رساند. وانت سواری غیر از فرار از زیر تیغ آفتاب یک مزیت دیگر هم داشت: راننده هیچ کرایه‌ای از من نگرفت. من هم گفتم رحم ا... ابویک و پیاده شدم.

این دفعه از آن آقای محترم خبری نبود. نماز تمام شده بود و چهارتا نوجوان با چهار تیپ مختلف از مسجد بیرون آمدند. به آنها گفتم که برای شماره ملی آمده‌ام. آنها یک نفر را از بین خودشان نشان دادند و او گفت که الان کلید همراهش نیست واصولاً از ساعت 5 تا 7 به مراجعان جواب می‌دهند. با همان سختی که آمده بودم، به خانه برگشتم. خیلی خسته بودم، می‌خواستم دوش بگیرم، آب قطع بود. دلم می‌خواست بخوابم اما کارهای دانشگاهم عقب افتاده بود. تا ساعت 5 مشغول کار شدم و بعد به طرف مسجد رهسپار شدم. وقتی به مسجد رسیدم دوباره همان صحنه اول را دیدم. همان آقای محترمی که شماره ملی می‌خواست روی پله‌ها نشسته بود منتها این دفعه یک بطری آب هم بین پاهایش گذاشته بود. به او گفته بودند که از ساعت 4 تا 8 به مراجعین پاسخ می‌دهند. این بنده خدا از ساعت 4 آمده بود و حالا ساعت پنج و نیم بود. خوشبختانه یکی از همان 4 نوجوانی که بعد از نماز دیده بودم کمی دورتر نشسته بود. به سراغش رفتم و ماجرا را پرسیدم گفت کسی که کلیدها را در دست دارد هنوز نیامده. گفت همیشه ساعت پنج می‌آمد حتما مشکلی برایش پیش آمده. امیدوار بود که به زودی پیدایش شود. از او پرسیدم این دوروبرها مسجد دیگری هست که کار ما را انجام دهد گفت نزدیکترین مسجد، در کمپلو است. برگشتم پیش آقای محترم. پیشنهاد دادم که به جای دیگری برویم اما او هم امیدوار بود کسی که کلیدها را در دست دارد پیدایش شود و معتقد بود که کمپلو خیلی دور است و با کمی صبر مساله حل می‌شود. اما لطف کرد و آدرس دقیق آن مسجد را به من داد.

اما من تصمیم گرفته بودم به کمپلو بروم. دوبار تاکسی عوض کردم و به مسجد رسیدم. در مسجد باز بود، خدارا شکر کردم و وارد مسجد شدم. دیدم با خطی فجیع روی یک کاغذ نوشته‌اند: ساعت مراجعه برای شماره ملی روزهای شنبه، یکشنبه، دوشنبه و سه شنبه ساعت 9 تا 12. کارد به من می‌زدند خونم در نمی‌آمد. تصمیم گرفتم برگردم به همان مسجد قبلی، اما در یک لحظه تصویر آن آقای محترم در پیش چشمهایم مجسم شد که هنوز روی همان پله نشسته و امیدوار است کسی که کلیدها را در دست دارد پیدا شود.

به ذهنم فشار آوردم تا آدرس مساجد دیگر را به یاد بیاورم. یادم آمد که یک مسجد هم نزدیک پل سیاه بود. اما چطور به پل سیاه بروم؟ اول به ساعت می‌روم بعد نادری، از نادری می‌شود به همه جا رفت، حتی سیاره مریخ! بالاخره به پل سیاه رسیدم. حالا اجازه بدهید اسم آن مسجد را نبرم. در آن مسجد بسته بود. با دیدن آن مسجد دلم برای خدا سوخت! آن مسجد در ابتدای یک محله عرب نشین و متاسفانه فقیرنشین قرار داشت. یادم آمد اول صبح که می‌خواستم به اداره ... بروم از جلوی مسجدی بسیار مجلل با گلدسته‌های بلند رد شدم و حالا این مسجد چقدر درب و داغان بود. مردی از داخل ماشین کولردارش بوق زد. او هم دنبال شماره ملی بود. زحمت پیاده شدن از ماشین را به خودش نداد صبر کرد تا من در بزنم و ببیند کسی در مسجد را باز می‌کند یا نه. حیفم آمد اطلاعات گران قیمتی راکه از صبح تابه حال بدست آورده بودم به او بدهم. دیدم با جوان چاقی که ده تا شناسنامه در دست دارد مشغول حرف زدن است. روبروی مسجد یک کیوسک نگهبانی بود که سربازی در آن نشسته بود. چند ضربه به پنجره زدم. پنجره را باز کرد، نسیم خنکی بر من وزید. در پاسخ سوالم گفت اینها فقط موقع نماز در مسجد را باز می‌کنند، توصیه کرد تا وقت نماز صبر کنم به ساعتم نگاه کردم دو ساعت و بیست دقیقه باقیمانده بود. با خودم گفتم بروم زیارت علی بن مهزیار بلکه گره از کارم باز شود. خیلی وقت بود که زیارت نرفته بودم اما یاد عربی افتادم که چند روز پیش در تاکسی دیدم. بیچاره داشت تعریف می‌کرد: یه موتور خریده بودم ننم گفت خاک بر سر پاشو برو زیارت یه چیزی هم نذر کن که بلایی سر خودت و موتورت نیاد. این همه امامزاده ریخته... ما پاشدیم رفتیم علی بن مهزیار ... موتورم را گذاشتم دم در 200 تومن ریختم تو ضریح، برگشتم که 800 تومن شیرینی بخرم بین مردم پخش کنم که دیدم موتورم نیس!

در اوج استیصال تصمیم گرفتم برگردم به مسجد اول، اما خیلی از آنجا دور شده بودم. هنوز قیافه آن آقای محترم را می‌دیدم که روی همان پله نشسته و امیدوار است کسی که کلیدها را در دست دارد پیدایش شود. به زمین و زمان بدوبیراه می‌گفتم. از این سرنوشت مسخره که مرا به اینجا آورد شاکی بودم. سوار تاکسی شدم برای نادری. پیرزن لری با دامن چین چینی همه صندلی عقب را اشغال کرده بود. ترجیح دادم جلو بنشینم. راننده گفت که به فلکه ساعت هم می‌رود. پیرزن با لهجه لری به راننده گفت که او را به فلکه راه آهن برود، راننده راغب نبود. فکری به ذهنم رسید. به راننده گفتم من هم راه آهن می‌روم. پیرزن خوشحال شد کلی مرا دعا کرد و به راننده دستور داد که دور بزند و او را جلوی دکان کله پاچه‌ای اکبرآقا پیاده کند. من همان اول فلکه پیاده شدم. وقتی باقیمانده پولم را از راننده گرفتم دیدم دو برابر حساب کرده .

تصمیم گرفتم یک بار دیگربه دفتر پست راه آهن سربزنم... وای خدای من این دفعه هم فرم بود هم کارمند بود هم پرینتر سالم بود هم خودکار جوهر داشت هم ... فرم را پر کردم و عکسی را که زمینه سفید داشت به متصدی باجه دادم تا روی فرم بچسباند. متصدی چسب ماتیکی را فشار داد اما چسب تمام شده بود... ساعت به هفت، ساعت تعطیلی دفتر نزدیک می‌شد حاضر بودم به قله کوه قاف بروم و ده تا چسب بخرم. متصدی با ظرافت ناخنش را داخل استوانه محتوی چسب کرد تا ذرات باقیمانده را استخراج کند و روی فرم بکشد ... از تیزهوشی اش خوشم آمد. باید کارها را به بخش خصوصی داد. اینها اگر لازم باشد از آب هم کره می‌گیرند. اما این خوشحالی خیلی زود متوقف شد. عکسی که داده بودم با عینک بود ...

از مغازه بیرون آمدم یک راست سراغ دکه وسط فلکه رفتم. می‌خواستم یک چیز خنک بخورم. می‌خواستم فشار یک روز تلخ را خالی کنم. می‌خواستم به شادمانی فتحی که کرده بودم جامی‌بزنم! متصدی از عکسم ایراد نگرفت و حالا فرم تقاضای صدور کارت ملی در دستان من بود. بی اختیار این شعر فروغ را زمزمه کردم :

فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
و هستیم به یک شماره مزین شد
پس زنده باد ششصد و هفتاد و هشت صادره از بخش پنج ساکن تهران

یک نوشابه سیاه و خنک خواستم. وقتی سرش را باز کرد به علت پدیده سوپرکولینگ یا تاخیر در انجماد در آن واحد تمام نوشابه یخ زد. نمی‌دانم با کدام تشبیه یا کدام استعاره می‌توانم لذتی را که در آن لحظه به من دست داد توصیف کنم خنکای نوشابه تا مغز استخوانم نفوذ کرد و من مثل فرمانده‌ای که دشمنی را مغلوب کرده و حالا به دنبال کشورگشایی و توسعة قلمرو خویش است، تصمیم گرفتم به اداره ثبت بروم تا شماره ملی را روی فرم ثبت کنند. آنقدر سرمست بودم که راه را گم کردم. از یک سوپور پرسیدم اداره ثبت احوال کجاست به من خندید که این ساعت اداره تعطیل است. اعتنا نکردم دوباره پرسیدم اداره کجاست و او متعجب آدرس داد. به اداره رسیدم، دیدم که در کوچک ورودی بسته است. اما ایمان داشتم که اداره باز است. دو تا کودک در حیاط مشغول بازی بودند، دور ساختمان گشتم و در نیمه بازی را پیدا کردم. دو پله یکی، خودم را به طبقة دوم رساندم و با غروری غریب فرم تقاضای صدور کارت ملی را روی پیشخوان گذاشتم. متصدی باجه پس از اینکه کار شش نفر از خویشاوندانش را راه انداخت و مدتی هم با یکی از همکارانش به گفتگو پرداخت، بالاخره خسته شد سراغ من آمد فرم را برداشت، اصل شناسنامه را از من گرفت، نامم را وارد کامپیوتر کرد، آنقدر روی میز جستجو کرد تا خودکارش را پیدا کرد و بعد شماره‌ای را که از یکسال پیش برای من تعیین شده بود روی فرم نوشت.

ساعت هفت و پنج دقیقه بعدازظهر از اداره ثبت احوال بیرون آمدم حال فقط به یک چیز فکر می‌کردم. به آقای محترمی که روی پله آن مسجد نشسته و منتظر مردی است که کلید در دست اوست.

اهواز- 24 خرداد 83

 


 
روزهای آخر
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: اهواز ، حسب حال

این روزهای آخر پر از حوادث شیرین و تلخ می‌گذرند. ازیک طرف ضربات گاو خشمگین راتحمل می کنم و از طرف دیگر در محبت دوستانم غرق می شوم. گاهی دلتنگم گاهی شاد. دیروز (چهارشنبه) بچه‌ها یک جلسه پرسش و پاسخ گذاشتند و آخر کار هم از ما تجلیل کردند! قبلاً خیال می‌کردم وداع من با این دانشگاه بی سر و صدا و غریبانه باشد، حتی چندین بار آن غروب غم انگیزی را که باید وسایلم را از توی اتاق بردارم، فایلهایم را از روی کامپیوتر پاک کنم، میز و کمد را برای استاد بعدی مرتب کنم و با دو تا ساک پر از کتاب و جزوه پله‌های متروک را یکی یکی طی کنم، در ذهنم مجسم کرده بودم.

چند هفته اخیر داشتم حضور کوتاه مدت خودم در این دانشگاه را محاسبه می‌کردم. دیدم خیلی حرف نگفته و کلی حرف نشنیده دارم. تاسف می‌خوردم چرا هیچ یک از آن جلسات صمیمی که در دانشگاه شیراز و شریف داشتم، اینجا تکرار نشد! می‌گفتم لابد محیط اینجا این چیزها را نمی‌طلبد، حتی وقتی یکی از دانشجوها پیشنهاد این جلسه پرسش و پاسخ و به تعبیری تودیع را داد، از او خواستم که برنامه در یک کلاس کوچک برگزار شود، چون فکر نمی‌کردم بیشتر از ده دوازده نفر بیایند آن هم در آخرین چهارشنبه.

اما بچه‌ها آمدند، خیلی‌ها سرپا ایستادند و به بانگ چنگ آن حکایتها را که از نهفتن آن دیگ سینه می‌زد جوش، گفتیم. بچه‌ها روی قابی که هدیه دادند این شعر خواجه را نوشته بودند:

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست

که خدمتی به سزا برنیامد از دستم

 چقدر خوب است وقتی آدم از یک جایی می رود، چند نفر غمگین بشوند... شاید بگویید غم که چیز خوبی نیست اما کاش می‌دانستید آن آدم چقدر غمگین است  ... 


 
فرصتی تا من ببارم
ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

مشکلی در کاروبارم هست و نیست

همدمی در روزگارم هست و نیست

ابرها آخر به باران می رسند

فرصتی تا من ببارم هست و نیست

 ( پرٌ کاهم در مصاف تندباد )

جبرها در اختیارم هست و نیست

با که باید گفت این اندوه را ؟

چاه دلتنگی کنارم هست و نیست ...


 
در نبرد عشق و درس
ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز ۸ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، اهواز

دیروز تعطیلات تمام شد و از شیراز برگشتم. امروز صبح در دانشکده با یکی از دانشجوها قرار داشتم. پیدایش نشد نشستم و یکی از فیلمهای اسکار امسال را تماشا کردم! وسط کارآمد و دو ساعت بحث کردیم. حرفهای خوبی زدیم. به یاد استادم در دانشگاه شریف افتادم که از ۶ فروردین کارهایش را شروع می‌کرد. یادش بخیر چه مرد بزرگی بود!

 دیشب کتاب مخابرات را برداشتم تا برای جلسات بعد از عید یادداشتهای درسی را تکمیل کنم. مقداری از کتاب را خواندم اما خسته شدم. کتاب را به کناری انداختم و مشغول نوشتن شدم. این روزها دارم روی داستانی به نام خیابان یانگ کار می کنم. تا یادم می آید همیشه از این جنونها داشته ام. ترم چهارم آخرین امتحان ما الکترومغناصیس بود روز 12 تیر. شب امتحان از خودم بدم آمد دیدم یک ماه است همه زندگی ام شده درس و دانشگاه نه تفریحی نه شعری. . . کتاب را پرت کردم و رفتم دنبال دلخوشیهایم. یک سال هم اوایل ماه قشنگ دی یکروز قبل از تولدم داشتم تمرین حل می کردم حس شیرینی سراغم آمد تمرینها را نیمه کاره رها کردم و شعر زیر را سرودم: (خداکند کسی از دانشجوهایم این مطالب را نخواند!)

 

 

چند مساله هنوز

روی میز مانده است

باز هم به احترام یاد تو

درس را به دست باد می دهم

 

این منم عاشقی جوان و درسخوان!

عاشقی که پشت سطر سطر هر کتاب

چشمهای نافذ تو را نظاره کرده است

 

تا بحال در نبرد عشق و درس

برد با تو بوده است

چند ماه می روم به سوی درس

یک دقیقه می رسم به چشم تو

 

آه! همصدای باستانی ام!

این چنین نمی شود

زندگی شرط بسته روی من

شرط بسته سنگ می کند مرا

 

اعتراف می کنم

                  مدتی است درس

دوست صمیمی ام شده

عشق

 لحظه ای مرا دچار می کند

زندگی

عاقبت مرا مهار می کند


 
جامی از آشفتگی
ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

تیغ بر قلبم بزن تا سرکشد فوٌاره ها

تا ببینی عاشقی جاریست در دل-پاره ها

من که تسلیم توام این خشم آتش زاده چیست؟

چند عاشق دیده ای در نسل انسان-واره ها؟

در قفس انداختی از باغ دورم ساختی

مرغ دل می پژمُرَد بردار این دیواره ها

رازداری نیست تا با او بگویم آنچه هست

سوختم من سوختم در بین این بیچاره ها

خلوتی خوش داشتم این عقل سرکش فاش کرد

پای دل رهوارتر می آمد از این باره ها

جامی از آشفتگی می خواهم ای کاشانه سوز!

ای خوشا در شهر عشقت حال آن آواره ها


 
شمارش معکوس
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: اهواز ، شعر خودم ، عاشورا ، حسب حال

نمی دانم چرا یاداشت قبلی پاک شده ! خوب شاید قرار نبوده آن شعر افشا شود.

100 روز دیگر از اقامتم در این شهر باقی مانده و بعد سومین هجرت آغاز می شود. امروز هم کودک نابالغی آمد و سنگی انداخت چقدر سعی کردم متقاعدش کنم که اشتباه می کند اما قبول نمی کرد. خدایا بهتر از اینان را نصیب من کن و بدتر از مرا ...

  درده روز گذشته فقط یک روز در این شهر بودم روزهای خوشی داشتم. بویژه سه روز گذشته. یکشنبه و دوشنبه کنگره بودم. مهمانان باسواد و اهل دلی دعوت شده بودند که بودن با آنها بسیار لذت بخش بود. دیدن چند آدم بزرگ بعد از مدتها نعمت بزرگی است. باید یاد کنم از آقای دکتر خانجانی که مرد بسیار باصفایی بود شعر هم می‌گفت برنامه اختتامیه را مشترکا اجرا کردیم و شور و حال عجیبی برپا شد. از همه جالبتر دیدن و شنیدن دو دوست قدیمی بود یکی پس از ۱۷ سال و دیگری پس از ۱۵ سال که از قضا در اتوبوس بغل دستم نشست و از اهواز تا شیراز همراه هم بودیم. پزشکی را تمام کرده بود و حالا سرباز شده در هویزه! زمانی که کنکور داد بهترین رتبه تجربی در استان را بدست آورده بود. او خیال می‌کرد که حالا در آمریکا هستم و من هم خیال می‌کردم که جایی همان دوروبرها باشد. اما هردو در همینجا بودیم در همسایگی هم! 

 

 

 دو سه نفر داستانم را خوانده اند و پیغام داده اند از اینکه می بینم این همه زحمتی که برای ستاره قطبی کشیدم زیاد به هدر نرفته خوشحالم. شاید یک روز داستان " روزی که خورشید ..."  را هم بنویسم. یک دوست هم برای یادداشت خالی قبلی پیغام داده اگر این دور وبرهاست دلم می خواهد ببینمش. کاش می دانستم آرزوی رفتن به کجا را دارد؟

 

و اما شعر  این هفته یادگاریست از سفر به شیراز (راستی بهارنارنجها دارند باز می شوند!)

 

تا تو هستی نفس ساقی میدان باقی است

 داستان عطش کهنه سواران باقی است

 

قصه‌ی غربت این قوم نخواهد خشکید

 تا که در چشم تو این چشمه‌ی باران باقی است

 

آن جوانمرد که در ظهر عطش طوفان کرد

 یادگاریست که از مادر شیران باقی است

 

تیغ افتاد ولی شعر تو از جا برخاست

 ای علمدار! بخوان تا به تنت جان باقی است

 

موجی از مرثیه انداخته ای در دل شهر

 این چه داغی است که از شام غریبان باقی است؟

 

بین من با تو که همخانه‌ی خورشید شدی

 رمز و رازیست که در سوره انسان باقی است

شیراز - روز عاشورا

 


 
دامن خیمه به بالا بزن
ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، عاشورا ، اهواز

دیشب کسی داشت مرا صدا می زد. هوا سرد بود. راه افتادم داخل کوچه ها. بچه عربها سنج و دمٌام می زدند. داشتم می لرزیدم اما آهسته چند کوچه  دنبال سرشان راه افتادم.چقدر خوبست که وقتی آدم کسی را دوست دارد بتواند با صدای بلند داد بزند با صدایی به بلندی صدای سنج، صدای دمٌام...
 
دیروز از دانشگاه شیراز تماس گرفتند و مرا به کنگره ای درباره صحیفه سجادیه دعوت کردند.یک سال تمام با امام سجاد مانوس بودم. کتابهای زیادی درباره ایشان خواندم و آخر کار رسیدم به کتاب زیباترین روح پرستنده نوشته معلم شهید دکتر شریعتی این شعر را پس از مطالعه آن کتابها سرودم:
 

گرچه تا غارت این باغ نمانده است بسی
بوی گل می رسد از خیمه خاموش کسی

 چه شکوهی است در این خیمه که صد قافله دل
می نوازند به امیـــــد رسیدن جرسی

 دامن خیمه به بالا بزن ای گل که دلم
جز پرستاری درد تو ندارد هوسی

 ای صفای سحری جمع به پیشانی تو
بادپاییم و به گردت نرسیده است کسی

 بر سر دار تمنای تو گل کرد مسیح
یافت از شعله ادراک تو موسی قبسی

 راهی ام کن به تماشای جمالت بگذار
بر سر سفره سیمرغ نشیند مگسی

 چه صمیمی است خدایی که تو یادم دادی!
لطف محض است اگر نیست جز او دادرسی

باز شب آمد و من ماندم و این گریه و نیست
جـز ابوحـمزه توفـانی تو هم نفسی


 
امتحانها تمام شدند
ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ دی ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: اهواز ، حسب حال

امتحانها تمام شدند مشغول تصحیح برگه ها هستم.

یکی از بچه ها روی پاسخ نامه چیز زیادی ننوشته بود در عوض 7 صفحه شعر به برگه اش ضمیمه کرده بود. شعرهایی از فروغ و شاملو می گفت که عدالت نیست و ایمان نیست و مردم نامردند و .... یکی دیگر عیناٌ نوشته بود : استاد ببخشید که خطم افتزاح است. یکی نوشته بود استاد من متاهلم کار می کنم مریضم اگر بیفتم اخراج می شوم. از 80 نمره 5/3 گرفت! اول ترم یک ماه پیدایش نبود وقتی فهمید حضور و غیاب می کنم با لباس مشکی و ریش نتراشیده آمد پیشم که پدرم مرده. نفهمیدم چهلم پدرش کی بود! سر جلسه میان ترم هم نیامد بعد گواهی آورد که قلبم ناراحت بوده نصف شب رفتم اورژانس. سر جلسه پایان ترم هم می گفت دندانم درد می کند و مدام می خواست بیرون برود.‌یعنی راست می‌گفت؟

چقدر افتادن دانشجوها تلخ است. سه نفر در درس مدار منطقی افتادند. 

 


 
تسبیح رعد یکساله شد
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ٧ دی ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، اهواز ، انسان

بیش از یکسال پیش بود که با شخصی که برخی او را پدر اینترنت ایران می نامند آشنا شدم و او مرا با دنیای وبلاگ آشنا کرد. همیشه دلم می خواست نام اولین مجموعه شعرم تسبیح رعد باشد اما کسی به من گفت دنبال نام و آوازه نباش. شعرهایم در سینه حبس شدند تا رتبه اول دانشگاه شدم. این صفحات آخرین تقلای من است برای اثبات زنده بودن در فضایی که مردگان را گرامی تر می‌دارد. این صفحات بهشت دل است برای انسانی که در شهر آتش و در حسرت باران و لبخند می زید.

و تو ای دوست از زمستانی که این بهشت را فراگرفته پرسیده بودی زمستانی که از پاییز آغاز شد و انگار دست از سر این صفحات برنمی‌دارد. چگونه است حال انسانی که او را بخاطر یک مشت گندم از بهشت رانده‌اند و به این خاک سرد زرپرست خالی از معرفت آورده‌اند. و من روزهاست گرفتار این سوالم که آیا یک مشت گندم این همه ارزش داشت؟

باشد! این هم شعری شاد. یادمان روزهای سبز دیروز؛ برای تو و همه آنانی که دوستشان دارم

با شوق تنفس هوایی تازه

پر می‌زنم از دلم به جایی تازه

با دست پر آمدم به شهرت ای عشق

سوغاتی من ترانه هایی تازه


 

گشتم گشتم شهر دلم را گشتم

غیر از تو کسی نیافتم برگشتم

هرجای دلم که در زدم پرسیدم

غیر از تو کسی نبود: عاشق گشتم


 
از تو می‌خواهم بگویم تا ابد
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز ، امام علی

خدا مرا به شهری آورد که هیچ سابقه‌ای در آن ندارم. اینجا مرا نمی‌شناسند، حرفهایی می‌زنند که دل آبگینه وار مرا می‌شکند، خوبی می‌کنی اما بدی می‌بینی. اینجا مدار صفر درجه است. اینجا نه رفیقی هست که همصحبت لحظه‌های دلتنگی باشد نه امامزاده‌ای که خلوتگاه بی‌کسی.
شاید یادداشت قبلی معدود دوستان باخبرم را ناراحت کرده باشد گفتم به جای ویرایش، شعر دیگری بنویسم که تلافی آن یادداشت و نیز این تأخیر طولانی را کرده باشد

می‌رسد از هر کجایم بوی عشق
جاریم هر روز و شب در جوی عشق
شستشو در شطی از دل کرده‌ام
تا تو را آهسته حاصل کرده‌ام
عاشقت سرمایه‌ای جز دل نداشت
کلبه ویران دل قابل نداشت
روز و شب افتاده‌ام دنبال تو
هرچه دارم یا ندارم مال تو
از تو می‌خواهم بگویم تا ابد
حاجتم این است یا مولا مدد

ای خیالت شعله‌ها در من زده
یاد تو درد مرا دامن زده
خلوتم از نور تو روشن شده
بر تنم عشق تو پیراهن شده
ای تمام خاکها فرزند تو
خاک و باد و آب خویشاوند تو
کوچه‌ها با نام تو خو کرده‌اند
با طنین گام تو خو کرده‌اند
نخلها بی‌تاب اصوات تواند
تشنه یک شب مناجات تواند
ای انیس هر شبت دلواپسی
رهنورد کوچه‌های بی کسی
بار رنج بی‌کسان بر پشت تو
حلقة ایثار در انگشت تو
روشن از نور تو شد ادراک ما
گل شد از باران عشقت خاک ما


 
در بیابان بلا
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

مدتهاست ننوشته‌ام. روحم آزاد نیست. دلم شاد نیست. این روزها ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد. دلتنگم دلتنگ سالهای نه چندان دور شب قدر، مسجد جمعه ، نوای ابوحمزه

نازنین مارا کجا آورده‌ای
در بیابان بلا آورده‌ای
بیش از این جانا پریشانم مکن
خانه‌ات آباد! ویرانم مکن
کیستم ؟ آواره‌ای بیگانه‌ام
کاش دستی بود روی شانه‌‌ام
نیست در دستم بجز فضل و هنر
خلق می‌خواهند از من سیم و زر
شهپر روحم هوای اوج داشت
حیف این دریا نهیب موج داشت


 
زیر بارانها دویدنها
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

جند روز گذشته در تهران بودم. برای یک سخنرانی آمده بودم که در کنار آنم فرصت دیدار دوستان صمیمی و قدیمی حاصل شد در این دو روز باران شدیدی بارید که در این موقع از سال کم سابقه بود. به یاد شعری افتادم که دو سه هفته قبل سروده بودم بخصوص بیت آخر آن :

خدایا قسمتم کن زیر بارانها دویدنها
این شعر را به همچ دوستان خوبم بویژه رضا سید حامد ابوالحسن و سعید تقدیم می کنم

خیالم را پریشان کرد در غربت دویدنها
برای لقمه نانی منت مردم کشیدنها
گلی در این بیابان هرچه می‌گردم نمی‌بینم
بهاران را ز یادم برد این پاییز دیدنها
برایم سایة سروی و طرف جویباری بس
صدای پای آب از سمت بارانها شنیدنها
شبان تار تنهایی نیستان خیالم را
به آتش می‌کشد اندوه از یاران بریدنها
به دیوار قفس دلبسته‌ام از بس که تنهایم
مرا افسوس بالی نیست در فصل پریدنها
در این صحرای آتش چشمه‌های شعر من خشکید
خدایا قسمتم کن زیر بارانها دویدنها


 
یک لحظه اگر
ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

بالاخره وارد اهواز شدم. دو روز اول به من سخت گذشت ولی کم کم به فضای جدید عادت کردم. از دوستان خوبم رضا ابوالحسن و حامد که هنوز یادی از من می‌کنند سپاسگزارم

باید که به حرف دل من گوش کنی
این آتش تازه را تو خاموش کنی
جان تو قسم تو را نخواهم بخشید
یک لحظه اگر مرا فراموش کنی


 
پرنده ای تنها
ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ٧ بهمن ۱۳۸۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

حالا در شیراز هستم. شهری زیبا پر از خاطرات شیرین. پر از دوستی های ماندگار. در شیراز هیچوقت دلتنگ نمی‌شوم.
امشب به اهواز می‌روم. برای شروع یک زندگی تازه .
ای سرنوشت شیرین!
پرنده دارد به سوی تو می آید. در شب گلهای چادرت جایی برای او باز کن. این پرنده تنهای تنهاست!

غروب روزی از این روزها
پرنده‌ای تنها
کنار پنجره ات بال بال خواهد زد
برایش آب بیاور
اگر دلت فوران کرد دانه‌ای بگذار

و آن پرنده معصوم
آب و دانه نخواهد خورد
اگر پرنده نمرد
بمان
دو آفتاب نگاهش کن
پس از اذان غروب
پرنده پیدا نیست
پرنده در شب گلهای چادرت جاریست