بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

معلم اول
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: انسان ، شهید ، فیلم

دوباره آمده‌ام به کافه نادری. این دفعه قهوه ترک سفارش دادم که بعد از یک ماه، خاطره طعم قهوه برایم زنده شود. یک ماه است که برگشته‌ام.

ظهر جلسه‌ای داشتم با چند دوست محقق. محل جلسه مجتمع سرچشمه بود همانجایی که دکتر بهشتی و یارانش شهید شدند. دلم می‌خواست روزی این مکان را ببینم. احترام زیادی قایلم برای شهید بهشتی و اندیشه های روشن او و ای کاش بیشتر زنده مانده بود. آنجا را به سبکی مدرن و زیبا بازسازی کرده‌اند از مسجد و محراب تا اکواریوم و سینما همه چیز آنجا یافت می‌شود. مدیر فاضل آن مجموعه دعوت کرده بود با همسرم بیایم اما ترسیدم آنجا هوا بد باشد و اذیت شود خاصه در این ماه آخر بارداری. از قضا امروز هوای تهران عالی بود آسمان لاجوردی بود و برف کوههای البرز از همه جا دیده می شد. نمازم را در مسجد سراج‌الملک خواندم. آن طرف ها شده راسته لاستیک فروش‌ها. بعضی جاهای تهران از دروازه کازرون شیراز هم بدتر است. آدم می‌ماند که چنین انسان بزرگواری چرا باید همچین جایی شهید شود!

 جلسه در رستوران مجموعه بود. فورا رفتیم سراغ اصل مطلب و در یک ساعت به نتیجه رسیدیم. قدری وقت زیاد آوردم و رفتم به حسن آباد دنبال تیر و تخته ... و بعد از کافه نادری سر درآوردم. گفتم خودم را که این روزها زیاد گرفتار بوده‌ام یک فنجان قهوه داغ مهمان کنم بخصوص که از صبح تا ظهر با مریم گلی عزیز سر و کله زده‌ام و واقعا مستحق این مرخصی استعلاجی یک ساعته‌ام!

دیروز اتفاق بسیار جالبی افتاد. زنگ زدم به معلم ادبیات دوران مدرسه مان جناب عبدالمحمد راد که سال‌های سوم راهنمایی و سوم دبیرستان معلم ما بود و بسیار بسیار بر من اثر گذاشت. یک کتاب ایشان- تحفة العراقین خاقانی- قریب به بیست سال است که پیش من جا مانده و در به در دنبال راهی بودم که هم صدایش را بشنوم و هم کتاب را به دستش برسانم. دایی همسرم که از قضا ایشان هم در سال سوم راهنمایی دبیر ما بودند شماره جناب راد را پیدا کردند و من با هیجانی فراوان زنگ زدم به استاد. به خوبی مرا به یاد داشت. از کار و بارم پرسید و از خاطره روزی گفت که شعر «نامه ای به مسیح» را در مراسم مدرسه خواندم و گفتم که این شعر را به ایشان تقدیم کرده‌ام. او تمام مدت سرش را پایین انداخته بود و از شرم زمین را نگاه می کرد. چه استادان نابی داشتیم ما. گفت هنوز آن شعر را که به خط خودم برایش نوشته بودم دارد و بزرگوارانه گفت که امروز غمی داشتم و تماس تو غم را از یادم برد. آن کتاب هم که خوب یادم هست (!) هدیه ناقابلی باشد از من به شما.

کلاس آقای راد با هر کلاس دیگری متفاوت بود. او غیر از ادبیات فارسی، عربی را هم به خوبی بلد و بود و دبیر عربی ما هم بود به سینما علاقه بسیار داشت و برای اینکه فیلم ها را به زبان اصلی ببیند زبان انگلیسی را یاد گرفته بود. در کلاس درس ادبیات فارسی، از هیچکاک می گفت و اینگمار برگمان و الیا کازان. فیلم محبوبش همشهری کین بود و فراوان از نبوغ اورسون ولز میگفت. تعریف می کرد که سالهای سربازی پنج شنبه شب ها سوار اتوبوس می شده تا به تهران برود و فیلمی را ببیند و جمعه شب ها بر می گشته. بچه ها هر وقت می خواستند استاد درس نپرسد سوالی درباره ویکتور هوگو می‌پرسیدند یا نظر استاد را درباره یکی از فیلمهای روز آن سالها -مثلا اودیسه فضایی یا پارک ژوراسیک- می‌پرسیدند.  او هم غرق می‌شد در عالم دیگری . کلاس که تمام می شد قسمتی از تخته سیاه چیزهایی به فارسی نوشته بود قسمتی به انگلیسی جمله ای به عربی. خط زیبایی هم داشت، شکسته می نوشت. استاد، مرا با خاقانی آشنا کرد و نیز بسیاری از شاعران بزرگ و کمتر شناخته شده. یک جاهایی از کلاس عملا فقط با من حرف می‌زد مثلا شعری می‌خواند و می‌پرسید وزنش چیست یا بحر عروضی اش چیست. البته روش تدریس او برای بچه هایی که فقط به فکر کنکور و تست بودند خوشایند نبود. به همین دلیل درآمدش تنها از همان تدریس عمومی بود  و سالها با همان ژیان زرد رنگش به مدرسه می‌آمد. از شیرین‌ترین خاطرات دوران تحصیل برای من آن چند ساعتی است که در کلاس او بودم و کلاس آقای جواهری -دبیر شیمی آلی-  که باید روزی هم درباره او بنویسم؛ جواهران دبیرستان ما.

نوشتن اکسیری است که آرامم می کند در این عالم پریشانی.

دیگر باید بروم. ته فنجان را نگاه می کنم. فال قهوه‌ام شبیه پسته خندان است.


 
روز چهارم
ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: انسان ، گارسیا مارکز

امروز آخرین چارشنبه من بود. عمو شاهد برای من مهمانی خداحافظی گرفت. فقط خود ما بچه های ایرانی شرکت بودیم، ما چهار نفر! نیما و عمو شاهد 30 سال است که از ایران آمده اند. نیما می گوید من شش سالم بود که از ایران آمدم و فارسی من در حد اول دبستان باقی مانده. وسط بحث هم یک دفعه می زند کانال 2 و انگلیسی حرف می زند. مثلا امروز صحبت از دکتر فرجی دانا بود. ایشان شاگرد استاد من بوده اند در واترآباد. تا اینکه بحث رسید به استیضاح و من هرچه به مخیله ام فشار آوردم که استیضاح به انگلیسی چه می شود یادم نیامد. حالا خدا را شکر که درباره مجمع تشخیص مصلحت نظام بحث نمی کردیم و گرنه شکسپیر هم نمی توانست معادل انگلیسی اش را پیدا کند. نیما چند سال در کالیفرنیا (دره سیلیکان) کار کرده تا اینکه دلش هوس خانه و خانواده کرده و برگشته تورنتو. حالا 2 تا بچه دارد. پسر سالم و یکرنگی است.

عمو شاهد تنهاست. بسیار ساده لباس می پوشد. ظاهرش چیزی نشان نمی دهد اما بسیار اهل مطالعه است. این را روزی فهمیدم که گابریل گارسیا مارکز مرحوم شد. صحبت از کارهای مارکز و زندگی او بود. عمو شاهد گفت یک بار به کشور کلمبیا سفر کرده و با سختی خودش را رسانده به آراکاتاکا -زادگاه مارکز- بعد عکس های خانه مارکز و مغازه پدرش را نشانم داد. درباره سینما، فلسفه و لغت شناسی اطلاعات وسیعی دارد. فرانسه و ایتالیایی هم بلد است و بسیار به ایتالیا علاقه دارد. یک بار هم با ماشین ایتالیا را گشته.

امروز جلسه نقشه راه شرکت بود و آخرین ارائه من. مدیر شرکت راضی بود و امیدوار به ادامه همکاری...


 
روز نهم
ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: انسان ، طنز

خان‌داداش1 ایمیل زده بود که می خواهیم سیستم لینوکس تو را بدهیم به گروه نرم افزار. من هم گفتم به اسب حضرت عباس! می‌داند که من دارم می روم اما به روی خودش نمی‌آورد. خب یک هفته صبر کن! لامار- مدیر گروه نرم افزار- و یک جوانک موقشنگ آمدند و کامپیوتر را بردند. مدتی بعد جوانک مو قشنگ دوباره آمد و گفت کابل برق را نبرده. گفتم بفرما این را هم ببر. به لامار ایمیل زدم که بیا مونیتور را هم ببر. گفت میشل را می فرستم. همان جوانک مو قشنگ تشریف آورد و یکی از مونیتور ها را برد. به قیافه اش نمی خورد که لیسانس اش را گرفته باشد. گوگل فرمود که دانشگاه واترآباد بوده و استاد شطرنج است. از او خوشم آمد. گفتم بیا این کی برد و ماوس را هم ببر. عمو شاهد و احمد همین جور صحنه ها را مشاهده می کردند که یکی یکی ابزار من به تاراج می رود. خندیدم و گفتم دیده‌اید وقتی حیوانی می‌خواهد بمیرد لاشخور ها بالای سرش چرخ می زنند؟

این روزها عمو شاهد دل و دماغ ندارد دیشب هم با زینت المجالس2 دعوا کرد. تنها که شدیم گفتم من با مدیر شرکت درباره تو و احمد صحبت کرده ام. جای شما محکم است. اما  عمو شاهد نگران بود. احتمالا بعد از من او را می فرستند به گروه زینت که زیر مجموعه خان‌داداش است. گفتم شرکت به تو احتیاج دارد اما  اگر از جای دیگری پیشنهاد بهتری داری برو. گفت با یکی دو جا صحبت کرده ام. برایش توصیه نامه قوی نوشتم و امضا کردم. خیلی خوشحال شد. من اما احساس گل محمد کلیدر را داشتم در آخرین روزهای زندگی اش که تنها مانده بود.

 

پی نوشت:

1- یکی از مسولان شرکت که از وقتی برادرش را استخدام کرد او را به لقب خان داداش سرافراز کردیم.

2- یکی از عمله های خان داداش که در همه جلسه ها حاضر است و هیچ حرفی نمی زند تنها وقتی خان داداش فرمایشی بکنند او هم تایید می کند.


 
روز دهم
ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان

امروز گودبای پارتی خانم لیان و خانم سیندی دو تا از بچه های قدیمی شرکت بود. لیان مدیر داخلی و سیندی حسابدار شرکت بود. رفتن آن ها با رفتن من همزمان شده. مدیر شرکت خواسته درباره رفتن ام به کسی چیزی نگویم تا جو  به هم نریزد. من هم که علاقه‌ای به گودبای پارتی و این برنامه ها ندارم استقبال کردم اما بچه ها یکی یکی خبردار می‌شوند. مثلا امروز صبح کریگ مرا دید. مدیر گروه دیجیتال است، اهل انگلیس و طرفدار تیم لیورپول. با لهجه زیبایش اظهار تاسف می کرد از رفتنم.

دوشنبه هفته پیش، لیان ماژول‌های جدید را که از کالیفرنیا آمده بودند برایم آورد و با ایما و اشاره به من حالی کرد که دارد از شرکت می‌رود. رفتیم بیرون تا راحت تر حرف بزنیم. گفت که شغل جدیدش در یک بیمارستان است هم حقوق بهتری می گیرد هم بازنشستگی بهتری دارد. من هم گفتم که دارم می‌روم، گفت حدس زده بودم ... من و لیان و جناب سرهنگ قدیمی های شرکت هستیم و مناسبات ما با هم از جنس دیگری است. اوایل از لیان خوشم نمی‌آمد. دختر جوانی بود با اخلاق خاص خودش اما بعد خیلی به من کمک کرد و در این چند سال هوای مرا داشت. محذوریت های دینی مرا می‌دانست و مراقب بود. وقت نماز  یکی از اتاق ها را برایم خالی می‌کرد. ماه رمضان هم رعایت مرا می‌کرد. گمانم یک روز هم برای همدردی با من (!) روزه گرفت یا تلاش کرد. وقتی فهمید چرا در مهمانی های شرکت حاضر نمی‌شوم ساعت سرو شراب را از ساعت مهمانی جدا کرد و هرچه من اصرار کردم که شما حال و حولتان را بکنید گفت ما همه یک تیم هستیم و باید به هم احترام بگذاریم. البته این نوع رفتار برخاسته از اخلاق والای کانادایی هاست. این طور تربیت شده اند. امیدوارم ما ایرانی هم روزی یاد بگیریم که به حقوق اقلیت -حتی اگر یک نفر باشد- احترام بگذاریم.

فردا آخرین روز لیان است.

 من چندین ماه قبل تصمیم گرفته بودم از شرکت بروم. چند دقیقه با من حرف زد فهمیدم که خودش هم با مدرک لیسانس از کاری که می کند راضی نیست اما به خاطر پرداخت شهریه همسرش به حقوق شرکت احتیاج دارد. بعد چیزی گفت که در نهان خانه دل من باقی می ماند. حسی آمیخته به شادی و غم دارم. دلم برایش تنگ می‌شود.

 

پی نوشت:

همسر گرامی یکی از کرامات خانم لیان را یادآوری کردند. یک بار قرار بود از طرف شرکت به تایوان بروم. پرواز من از ونکوور به تایپه بود و لازم بود یک پرواز 5 ساعته داخلی از تورنتو به ونکوور داشته باشم. از بس که این کشور پت و پهن است. صبح پرواز متوجه شدم لیان پرواز داخلی را یک روز بعد از پرواز خارجی گرفته. بماند که چه استرسی به من وارد شد تا خودم را به ونکوور رساندم. بعد از آن تصمیم گرفتم زیاد در کارهای اداری مزاحم ایشان نشوم.


 
روز یازدهم
ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: انسان ، دنیا

امروز با داداشی و آقا بیژن رفتیم فرودگاه که چمدان های باقی مانده را تحویل بار بدهیم. صبح، هوا 9 درجه زیر صفر بود. برف سنگینی در بوفالو باریده بود که حاصلش برای ما باد سرد و هوای یخ زده بود. دیشب داداشی شک داشت که آیا می شود هفت چمدان را در ماشین جا داد، تازه آقا بیژن هم قرار بود با ما بیاید. من می دانستم کاری که یک جوری مربوط به مریم گلی باشد حتما انجام می شود. هر دو زودتر آمدیم خانه تا وسایل را سوار کنیم و البته همه چمدان ها جا شدند.

آقا بیژن سی سال پیش آمده کانادا. تنهای تنها زندگی می کند. شصت و چند ساله است، بچه گیلان. قبل از انقلاب در آمریکا دانشجو بوده فوق لیسانس اش را  می گیرد و بر می‌گردد که تدریس کند. تعریف می‌کرد زمان دانشجویی پول نداشته در فروشگاهی شاگردی می‌کرده. استادکارش آدم ایتالیایی مهربان اما زودجوشی بوده که هر وقت از دست بیژن عصبانی می‌شده به ایتالیایی فحش می‌داده. آقا بیژن می گفت من هم به فارسی به او فحش می‌دادم! چند سالی در ایران می‌ماند اما مشکلاتی برایش ایجاد می‌کنند که بر می‌گردد. سالهاست دفتری دارد برای حمل و نقل بین المللی بار.

به خاطر تحریم ها نمی‌توانستیم وسایل زندگی را با کشتی بفرستیم ایران. بیشتر وسایل مان را همین جا رد کردیم. کتاب هایمان ماندند با لباس ها و اسباب بازی های مریم و خرده ریزها. همسر گرامی از راه دور آقا بیژن را پیدا کرد. وقتی به او زنگ زدم، گفت اگر خودش با ما بیاید فرودگاه به نفع ماست چون چند سال آنجا کار کرده و همه او را می‌شناسند. راست می‌گفت. کار ما را سریع انجام داد و چند کیلو هم به ما تخفیف داد. در طول راه هم از هر دری گپ زدیم. آدم محترمی بود اما تنها بود.

برای ناهار رسیدم شرکت. ساعت یک جلسه داشتیم، جلسه ی نقشه راه که محصولات آینده شرکت را بحث می کنیم. مدیر شرکت گفته بود احمد را هم به جلسه دعوت کنم تا راه و چاه را یاد بگیرد. احمد در گروه من کار می‌کند. بعد از جلسه رفتیم بیرون قهوه خوردیم. عکس ابوالهول روی میز بود. یاد کشورش افتاد. این را بگویم که نصف مصریها یا اسم خودشان احمد است یا اسم پدرشان. شاکی بود که چرا من دارم می روم. می گفت حداقل تا فوریه بمان تا پسرت در کانادا به دنیا بیاید و من هم بر کارها مسلط بشوم. برایش از زندگی گفتم، از کوتاهی عمر، از شیرینی های زندگی در غرب و قصه آن آدمی که فیل دنبالش کرده بود، پرید داخل چاهی که چهار مار در آن بود دستش را گرفت به دو شاخه که دو موش سیاه و سپید مشغول جویدن آن بودند. همان وقت دید کندوی عسلی آنحاست و مشغول لیسیدن عسل شد. فیل از بالا، مارها از پایین، موش ها که نماد روز و شب اند مشغول جویدن عمر.

  پسر خوبی است نگران اش هستم.


 
زمستان دهم
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: انسان

 

باید این اولین برف زمستانی را بنویسم زمستانی که شاید آخرین فصل سرد من باشد در سرزمین برف.

فکر کردن به آدم ها همیشه بخشی از سرگرمی من بوده. آدم هایی که ما در زندگی  می‌بینیم کم نیستند، اما درباره خیلی از آنها چیزی نمی دانیم و در نتیجه فکر کردن هم ندارند! اما آدم هایی هستند که یک قدم از پرده بیگانگی پیشتر می آیند، چیز مشترکی بین تو و آنها ایجاد می شود. حالا ممکن است این اشتراک به میل تو نباشد، جبر زمان باشد، ممکن است این آدمها اصلا دلخواه تو نباشند ...

گروهی هم هستند که دلخواه تواند. اگر آنها یک قدم پیش می‌آیند تو ده قدم پیش می‌روی. آدم هایی که دلت می‌خواهد صیدشان کنی یا ... صیدت کنند. لذتی در هم نفسی هست که محدود به یک نفر نیست. می شود با همه این آدمها قسمت کرد. اگر کسی حرف مرا نفهمد غمی نیست، خواجه ما خوب گرفته این نکته را "که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق" مطالعه این آدم ها از هر کتابی شیرین تر است. دنبال این نباش که آدم ها را عوض کنی یا به راه راست منحرف کنی! دنبال مطالعه آدم ها باش! که چه بشود؟ که بشناسی و بیاموزی و پیدا کنی.

من ده سال در این سرزمین فکر کردم، به زمان، به زمین، به دین، به غرب، به شرق، به شیخ اشراق! آخر به این نتیجه رسیدم که انسانیت گمشده من است و آدم هایی هستند که زیباترین گل های این بوستان اند. اگر کسی حرف مرا نفهمد غمی نیست، مولانا خوب گرفته این نکته را که فرمود "انسانم آرزوست".

نا امیدان که فلک ساغر ایشان بشکست

چون ببینند رخ ما طرب از سر گیرند

آب ماییم به هر جا که بگردد چرخی

عود ماییم به هر سور که مجمر گیرند


 
سیستر تونی Sr. Toni
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان

 

دو ماه قبل ۹۰ ساله شد. هر بار که مدتی از او بی‌خبر می مانیم نگران می شویم که نکند ... اما مدتی بعد ایمیلی به ما می‌زند و احوالپرسی می‌کند. حتی تصور اینکه یک خانم ۹۰ ساله پشت کامپیوتر نشسته و دارد به تو ایمیل می‌زند و عکسی را که تو در آن هستی ضمیمه به ایمیل‌اش می‌کند به تنهایی شگفت انگیز است و حالی‌ات می‌کند که با یک آدم معمولی روبرو نیستی. 

سیستر تونی (خواهر روحانی) دومین فرزند از یک خانواده شلوغ است که ۹۰ سال قبل در شهر سنت کاترین انتاریو به دنیا آمد. خودش می گوید اولین مدرک من در رشته بچه داری بود چون از هشت خواهر و برادر کوچکترم نگهداری کرده‌ام. با این سن و سال و با اینکه هیچ وقت فرزندی نداشته، می‌تواند مریم گلی بازیگوش را رام کند، روی پایش بنشاند و برایش شعر بخواند. سیستر تونی اولین زنی بوده که در رشته خودش از دانشگاه تورنتو دکترا گرفته -حدود ۶۰ سال قبل- و به همین دلیل بخشی از وقت خود را به تلاش برای ادامه تحصیل زنان اختصاص داده. آشنایی ما هم از همین جا شروع شد. به همسرم جایزه‌ای تعلق گرفت. در مراسم اهدای جایزه با سیستر تونی آشنا شد و قرار شد یک روز به خانه ما بیاید.

سالها قبل، بعد از مرگ خواهرش بسیار افسرده می شود و برای فراموش کردن به سفر می رود. گمانم چهل کشور دنیا را تنهایی گشته. ده سال قبل از انقلاب هم به ایران آمده و از کوه‌های شمال تهران و کلیسای خیابان ویلا خاطرات خوشی دارد. 

به اندازه سر سوزنی این بشر به دنیا تعلق ندارد. همه حقوق باز نشستگی اش صرف امور خیریه می شود. آماده مرگ است هر لحظه که بیاید. پارسال که خبر تولد مریم را شنید همسرم به او گفت که یکی از آخر هفته ها به خانه ما بیاید و مریم را ببیند. گفت در اولین فرصت ممکن می آیم در سن و سال من فرصتی برای درنگ نیست  you do it now or never . 

در این سن و سال حافظه‌ی بی نظیری دارد و اعتماد به نفسی بالا. تا همین سه سال پیش که می‌دانم رانندگی می‌کرد. یک بار که سوار ماشین‌اش بودم گفت من هیچ وقت لنگ پارکینگ نمی‌مانم جور کردن آن با یوسف مقدس است. سر تا پای این آدم محبت خالص است. عکسی از او دارم که دارد پاهای مریم گلی را می‌بوسد. مریم هم دارد  با گل های پیراهنش بازی می‌کند. اول باری که مرا دید محکم بغلم کرد و صورتم را بوسید. من اول شوکه شدم بعد با خودم گفتم بالاخره حضرت عیسی (ع) و حضرت محمد (ص) آن بالاها یک جوری مساله را بین خودشان حل می‌کنند. 

دیروز به پانسیون محل اقامتش رفتیم مثل یک مادربزرگ مهربان به ما می‌رسید. برایمان بستنی و شیرینی خانگی و چای سبز آورد. یک هدیه هم برای مریم گلی درست کرده بود. مریم گلی را به دوستانش نشان می‌داد و می‌گفت این بهترین ملاقات کننده ای است که در عمرم داشته‌ام. همراه با دوستش، سیستر مری، شعرهای کودکانه می خواندند. مریم دست می زد و چند کلمه انگلیسی را که بلد است برای سیستر تونی تکرار می‌کرد و با او های فایو می‌کرد.

من از عمر طولانی خیلی خوشم نمی آید اما اگر مثل او باشم ۹۰ سال هم برایم کم است بس که کار نکرده دارم در این دنیا.


 
از پیتر و گوجه فرنگی‌هایش
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان

مدت هاست می‎خواهم درباره پیتر بنویسم. بعد از هر ملاقات‎مان هوس کرده‌ام چند خطی درباره‌اش بنویسم. تو هم شکوه می‌کردی که اینقدر از رفتن ننویس. حالا فرصت خوبی است که فضا را عوض کنم. 

پیتر کارمند بانک است و مشاور مالی. بعضی شنبه ها به خاطر مشتری هایی مثل من که در طول هفته گرفتارند سر کار می‌رود. هفته قبل هم پیغام گذاشته بود که بیا این شنبه همدیگر را بببنیم. فارغ از بحث های اقتصادی - که فکر می‌کنم در این زمینه بسیار بی سواد و بی حوصله‌ام-  در لابه‌لای صحبت هایمان از خودش می‌گوید، از خانواده‌اش و از اوضاع عالم. ما  هر دو به هم‌دیگر اعتماد داریم و برخی پرده ها بین ما افتاده. وقتی با هم هستیم ۹۰ درصد اوقات او حرف می‌زند (می‌دانی، این روزها به سکوت و کمتر حرف زدن احتیاج داشتم).

پیتر اصالتا یونانی است سالها قبل به کانادا مهاجرت کرده و ۲۰ سال قبل از دانشگاه تورنتو مدرک علوم سیاسی گرفته. حالا نمی‌دانم چطور شده که سر از بانک در آورده. به همین خاطر هم اقتصاد را از منظر سیاست نگاه می‌کند که مثلا، اگر هفته بعد کنگره طرح بیمه اوباما را رد کند فلان طور می‌شود یا سال ۲۰۱۴ اگر دوباره جمهوری‌خواهان در کنگره پیروز شوند بهمان می‌شود یا در انتخابات بعدی اگر جف بوش به جای جو بایدن رای بیاورد ....

قد کوتاه است و هیکل چاقی دارد. وقت راه رفتن می‌لنگد. مجرد است و بسیار مودب. هیچ وقت خیره به تو نگاه نمی‌کند. وقتی با همسرم پیشش می‌رویم مثل علمای اعلام سرش را پایین می‌اندازد و چشمش را درویش می‌کند. پارسال تازه توانست خانه بخرد، توی باغچه‌اش گوجه فرنگی کاشته و روزهای بارانی را دوست دارد چون لازم نیست به گوجه ها آب بدهد. دو خواهرزاده دارد که شادی‌های زندگی او هستند. از پدر ۸۴ ساله‌اش و مادرش نگهداری می کند. در ایام تحصیل یک هم کلاسی ایرانی داشته به اسم علی که همیشه نمره فیزیک‌اش عالی بوده و به نظر پیتر باهوش ترین دانش‌آموز کلاس بوده.

هر بار که همدیگر را می‌بینیم گریزی به اقتصاد خراب یونان می‌زند و خدا را شکر می‌کند که الان در یونان نیست. یک بار به او گفتم: ولی ۲۵۰۰ سال قبل یونان آقای دنیا بود. دنیای فلسفه، ادبیات و هنر بی یونان قابل تصور نیست. پیتر گفت: ما آنقدر به دنیا دادیم که چیزی برای خودمان نماند. امروز هم می‌گفت الان همه اروپا به نوعی زیر نفوذ آلمان ها و بدهکار آنهاست و یادی می‌کرد از زیرکی مارگارت تاچر که حساب بریتانیا را از حوزه یورو و اقتصاد اروپا جدا کرد.

آخر ملاقات امروز به من توصیه می‌کرد که هفته آینده بازار افت می‌کند و بهترین وقت برای خریدن سهام است.

نگاهش کردم و خندیدم :-) 


 
آندرو
ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز ٩ شهریور ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: انسان

امروز روز آخر آندرو بود. براد برایش مهمانی خداحافظی گرفته بودند. من نتوانستم شرکت کنم. یک ایمیل دوستانه به او زدم و گفتم اولین باری که به ما سر بزند ناهار مهمان من است.

آندرو دانشجوی کارشناسی دانشگاه واترلو بود که یک ترم چهارماهه برای کارآموزی به شرکت ما آمده بود. اما با همه کارآموزهای و دانشجوهای دیگری که با انها کار کرده ام متفاوت بود. تفاوتش را خواهم گفت.

اگر بخواهم تصویر او را وقتی سراغ من می آمد برایتان توصیف کنم شبیه پسرکی بود در فیلم مارمولک که با کاغذ و قلمی در دست مدام دنبال حاج آقا می رفت و از او مساله می پرسید. حاج رضا هم مدام دست به سرش می کرد. 

آندرو از همان روز اول لبخند می زد سلام می کرد و لباس مردانه (!) می پوشید. برای برنامه نویسی و کار نرم افزار به شرکت ما آمده بود اما از پروژه ای که دست من بود خبر دار شده بود و به براد گفته بود که می تواند به من کمک کند. ابتدا قرار شد نصف روز در هفته به من کمک کند اما این نصف روز به سه روز در هفته و گاهی ده ایمیل در روز رسید. تفاوت آندرو با دانشجوهای دیگر این بود که برای کار تازه هر قدر که پر چالش باشد داوطلب می شد نکته ای که من به ندرت در دانشجوهای ایرانی دیده ام. آندرو عافیت طلب نبود. تفاوتش با دانشجوهای خارجی هم این بود که بسیار اجتماعی مودب و برون گرا بود.

حالا در فیس بوک کار می کند و هر از گاهی احوالی از من می پرسد.

 


 
باید نامش محمد باشد
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان

 این مطلب از نوشته های آن یکی وبلاگ است که برای ثبت در تاریخ می آورمش به این یکی وبلاگ تا یادی کنم از ماه رمضان سه سال قبل که بی نظیر بود. دلم تنگ شده برای یکی از این محمدها..

 

اینکه آدم هر شب یک جایی برود که کلی آدم دیگر هم هست چند تا خوبی واضح دارد: اولا حتما آنجا یک آدم خیلی خوب آمده که تو هم خیلی دوستش داری، دوم اینکه بُعد اجتماعی وجودت که بدجوری در قفس غربت و بی همزبانی پژمرده نفسی می کشد، سوم اینکه دوستان قدیمی ات را می بینی به خصوص دوستان باصفای واترآبادی ات را -که از تو ایشان را حسابی یاد باد- و دست آخر اینکه دوست تازه پیدا می کنی.

 

یک شب که زود رسیدم مسجد دیدم یک نفر  رو به محراب ایستاده و با صدایی زیبا اذان می گوید. با خودم گفتم احتمالا عرب است. وقتی اذانش تمام شد و رویش را برگرداند دیدم نه! تیپ و قیافه اش ایرانی است. چند بار هم در حین افطار و طول مراسم دیدمش. لبخند از گوشه ی لبهایش نمی افتاد با خودم گفت باید اسمش محمدباشد. تنها اسمی که برازنده ی او بود. شبهای دیگر هم دیدمش. از آن بچه مسجدی های گل گلاب بود که سرشان درد می کند برای کار فی سبیل الله. همانهایی که دیده نمی شوند اما از خواب و خوراکشان می زنند تا تو سر ساعت افطار کنی و راحت روی صندلی بنشینی و با حرفهای آسمانی دکتر پرواز کنی.  

دلم می خواست که با او دوست بشوم. یک شب هم خیلی به هم نزدیک شدیم: محمد آمد روبروی من نگاههایمان در هم گره خورد یک لحظه مکث کرد، تا خودم را جمع و جور کردم که سلام کنم کاغذ اعلانی را به دستم داد و رفت سراغ نفر بعدی!

من اما درسم را خوب بلدم! می دانم که اگر قرار باشد بشود می شود... یک شب تنها رفتم مسجد. در آخرین ایستگاه مترو پیاده شدم و سوار اتوبوس شدم. در اولین ایستگاه محمد سوار شد. سرم را از روی کتاب بالا آوردم مرا ندید و گذشت!

غلام نرگس جمّاش آن سهی سروم  ...   

من اما درسم را خوب بلدم... وقتی پیاده شدیم پشت چراغ قرمز به هم رسیدیم. سلام کردم، با همان لبخند قشنگش جواب داد. از ایستگاه اتوبوس تا مسجد پیاده ۱۰ دقیقه راه است. مسیر باصفایی است که از کنار نهری می گذرد. هوا هم عالی بود. حالا دوست شده بودیم. اسمش را پرسیدم گفت : محمد. بلند خندیدم... کمی بعد گفت که اهل شیراز است و تازه چند ماهی است که به کانادا آمده. من به یاد آن شعری افتادم که سال ۷۳ از علی معلم در حافظیه شنیدم:

هر خوب که در جهان بود شیرازی است۱!!!

حق است که خوبان همه از یک شهرند

محمد پرسید که دلت تنگ نمی شود برای شیراز؟ شروع کردم به خواندن شعری که تا ف را گفتم تا فرحزاد رفت:

هر باغبان که گل به سوی برزن آورد

شیراز را دوباره به یاد من آورد۲

به به! اهل شعر هم که هست!

میهمانی که تمام بشود دلم تنگ می شود برایش .

 

پی نوشت:

۱- تو ای خواننده وبلاگ! تو آدم خوبی هستی! برو از پدرت، پدر بزرگت، بپرس حتما یک رگ شیرازی داری!  (راستی، شاعر این شعر سلیم تهرانی است یعنی شیرازی نیست!)


 
خیالی که با من است
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: برگزیده ها ، انسان ، تهران

من چند خاطره شیرین دارم از سال های دور که نگه داشته ام برای خودم. اما گاهی از سینه ام سر می روند و وادارم می کنند که به نوشتن فرو بنشانم شان...

باور نمی کردم که اهل کرمان باشد. قیافه اش به شمالی ها یا ترک ها می خورد. لااقل تصور من این بود که کرمانی ها سبزه تر هستند. حتی به گمانم این را به خودش هم گفتم. او هم شاید گفته باشد که پدرش اصالتا از شهری دیگر است. شیرازی ها و کرمانی ها همیشه دوستان خوبی بوده اند. نمونه ی معروفش خواجوی کرمانی است.

 اولین بار که دیدمش زمستان بیست سال پیش بود، دومین مسابقات شعر مدارس سمپاد، سالن اجتماعات دبیرستان علامه حلی تهران. من روی سن داشتم شعر می خواندم. یک غزل مثنوی بود:

دلم برای سرودن بهانه می گیرد / غم آمده است و در این سینه جا نمی گیرد

آن روزها قدری تحت تاثیر رضا امیرخانی بودم -که آن ایام بیشتر شاعر بود- و سعید شریعتی. عادت داشتم موقع شعر خوانی نگاهم را آهسته بین حضار بچرخانم تا با آنها ارتباط برقرار کنم. یک دفعه نگاهم جایی گیر کرد. "او" داشت با دقت عجیبی به شعرم گوش می داد. هنوز هم بعد از بیست سال یادم نمی آید کسی آن طور به شعرم گوش داده باشد. خوب یادم هست پیراهن آبی خوش رنگی پوشیده بود که با رنگ روشن موهایش ترکیب قشنگی ساخته بود. آن روزها مردم زیاد رنگ شاد نمی پوشیدند. 

نمی دانم از حیا بود یا از غرور که بعد از شب شعر سراغش نرفتم. شب به اتاق هایمان رفته بودیم که استراحت کنیم اما مگر شاعران وقتی با هم بیفتند می خوابند؟ چندتا از رفقای پارسال، امسال هم آمده بودند. داشتیم دور هم شعر می خواندیم و بحث ادبی می کردیم. خوب یادم هست که یکی دو تایشان اهل لرستان بودند به قول خودشان لر پشتکوه. اتاق ما دو در داشت: یک در اصلی و یک در کاذب که قفل بود. من به آن در تکیه داده بودم و حین حرف زدن با دستگیره در بازی می کردم. یک دفعه یک نفر گفت: بفرمایید تو! دستپاچه گفتم: در قفله. صدا گفت: خوب ما میایم پیش شما. بعد دو نفر آمدند به اتاق ما. یکی از آن دو نفر "او" بود.

یادم نیست و مهم هم نیست که چه گفتیم و از کجا گفتیم، آنقدر هست که طعم شیرین آن لحظه ها هنوز زیر دندانم باقی است. یادم هست که شعر سپید می گفت و به شاملو علاقه داشت و من به هیچ کدام! صحبت از درس و بحث شد. برایش گفتم که فردا قرار است به مرکز المپیاد بروم تا بچه های تیم فیزیک را ببینم. دوست سفرکرده ام رضا صادقی -که آن سال مدال نقره المپیاد جهانی ریاضی را گرفته بود و شاعر هم بود- این ملاقات را جور کرده بود. آدرس دقیق هم داده بود که از چارراه لشکر پیاده می روی میدان منیریه سوار اتوبوس فلان می شوی تا میدان ولیعصر. یعد از آنجا سوار تاکسی های ونک می شوی از ونک تا شیرخوارگاه آمنه پیاده می روی ... حتی یادم هست که سوار تاکسی که بودم رادیو پیام آهنگ شادی از سراج گذاشته بود: 

دردم از یار است و درمان نیز هم / دل فدای او شد و جان نیز هم

و من در حیرت بودم که این تهرانی ها چقدر رادیوی شان شاد است! 

گفت که او هم به المپیاد شیمی علاقه دارد و دوست دارد با بچه های تیم شیمی صحبت کند. شادان قرار گذاشتیم برای فردا و مسواک زدیم و هر کدام به اتاق خودمان رفتیم و خوابیدیم.

فردا از او خبری نشد. هیچ راهی نداشتم که خبری از او بگیرم. راهم را گرفتم و رفتم به ونک. بچه های تیم فیزیک را دیدم. یک آقای شیرازی هم در تیم شیمی بود به اسم رضا منصوری. درباره المپیاد شیمی هم از او کلی اطلاعات گرفتم. عصر رفتم به مهرآباد. حتی یادم هست که ساعت پروازهایمان به هم نزدیک بود (15:45 و 16:10). در دلم کورسوی امیدی بود. من زودتر رفتم به فرودگاه. او را ندیدم. ساعتی بعد پرواز کردم به شیراز. نه آدرسی از او داشتم نه شماره تلفنی. یادم هست که اسمش آرین بود.

ایمان داشتم که آرین را تابستان سال بعد در دوره المپیاد خواهم دید. وقتی برگشتم سرم با فیزیک گرم بود. از عجایب روزگار این بود که مدرسه ما آن سال دبیر فیزیک برای سال سوم دبیرستان نداشت. اما من و یک نفر دیگر در مرحله کشوری المپیاد پذیرفته شدیم. آدم خودش بنشیند درس بخواند مفید تر است انگار! 

غیر از شادی قبولی در المپیاد -که خوب یادم هست وفتی زنگ زدند خانه ما و خبر را دادند رفتم توی حیاط، جیغ زدم و پریدم روی گردن پدرم و سینی از دست او افتاد و استکان ها شکست- یک شادی دیگر هم داشتم که آرین را خواهم دید و دست کم سه ماه با هم هستیم.

تهران که رسیدم آرین را ندیدم. یک نفر از کرمان در المپیاد شیمی قبول شده بود به نام آقای علوی. از قضا هم مدرسه ای آرین بود. سراغش را گرفتم. گفت که قبول نشده. احساس کردم خیلی با هم صمیمی نبوده اند.

روزهای گرم تابستان می گذشتند. شیرازی ها و اصفهانی ها هم اتاقی بودند. هشت نفر در هر اتاق. من دوستان خوبی پیدا کردم که تا به امروز بعضی از این دوستی ها به گرمی ادامه دارد. تا اینکه یک روز همان آقای علوی گفت که یک نفر اینجاست که می خواهد تو را ببیند.

آخرین باری بود که آرین را دیدم. گفت که اسم مرا دیده که قبول شده ام و خیلی خوش حال شده. داشت برای کنکور پزشکی آماده می شد. حدود یک ساعت با هم بودیم. مهم نیست که چه گفتیم و از کجا گفتیم، برای هم شعر خواندیم یا نخواندیم؟ مهم این است که در حافظه ابدی من دو نفر ساعت 5 عصر روز چندم مرداد روی یک تخت در حیاط مرکز المپیاد نشسته اند و دارند صمیمانه ترین حرف های عالم را با هم می زنند. آن دو نفر از حصار زمان و مکان بیرون آمده اند حتی الان هم که من دارم این سطرها را در سحرگاه دوم ماه رمضان سال ۱۴۳۴ هجری تایپ می کنم، آن دو نفر هنوز روی آن تخت نشسته اند و برق شادی در چشمان شان پیداست.


 
آن صوت داوودی
ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: مرگ ، انسان ، ایران

 

همسرم دوست داشت عقد ما در حرم امام رضا جاری شود. بلیت گرفتیم برای مشهد. صبح جمعه 15 ذی حجه روز تولد امام هادی که آن سال مصادف بود با 15 ماه قشنگ دی ساعت 9 صبح خطبه عقد ما در حرم امام رضا جاری شد. حاج رضا انصاریان یکی از خادمان و مداحان حرم امام رضا خیلی زحمت کشید برای این قضیه. عاقد ها رو او جور کرد که دو سید محترم بودند. اجازه اجرای مراسم را هم او گرفت. بعد از مراسم ما را دعوت کرد به آسایشگاه خدام که در طبقه فوقانی حرم است. وسط دیوارهای حرم آسانسوری است که با آن بالا می روی و بعد وارد قسمت اداری می شوی. به ما چای و نبات تعارف کرد. یک پنجره ای هم آنجاست رو به حرم. از من خواست که شعر بخوانم. گمانم این غزل را خواندم:

مرا هرچند ناچیزم به درگاهت نمی خوانی؟

مگر دردم نمی بینی؟ مگر حالم نمی دانی؟

شنیدم میهمان ها را نمی رانی ز درگاهت

دلی پر آرزو دارم که می آید به مهمانی ...

خود حاج رضا هم چند بیت با صدای زیبایش خواند. بعد هم دو تا ژتون ناهار حرم هدیه داد به من و عروس خانوم. آقای انصاریان وسیله ای شد برای رقم خوردن یکی از شیرین ترین خاطرات زندگی ما را.

حاج رضا انصاریان را از سالها قبل می شناختم که برای شب شعر عاشورا با آقایان اکبرزاده و شفق و موید و خوش چهره از مشهد به شیراز می آمد. خودش شاعر نبود اما شعرهای زیبا و سنگینی را با صوت دلنشین اش اجرا می کرد. بسیار خوش اخلاق و متواضع بود. اهل دل بود.

امروز که خبر پروازش را شنیدم خیلی دلم گرفت. حالا یک خط در میان دلم می رود به رواق دارالولایه ...

پی نوشت

مصاحبه مجله خیمه با حاج رضا انصاریان


 
ما و آدم ها (2)
ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱٩ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: انسان

 

اصالتا اهل پنجاب هند بود اما سال ها در کره زندگی کرده بود. آنجا درس خوانده بود و در شرکت معظم سامسونگ کار کرده بود. قرار بود موقتا یک هفته همسایه من باشد و بعد برود به ساختمان دیگری.

نامش را پرسیدم و بعد گیر دادم به اسمش که مثل اسم چینی هاست. او هم که جدی گرفته بود قسم و آیه می خورد که این یک اسم اصیل هندی است. مرا نمی شناخت، وقتی از کسی خوشم بیاید گیر می دهم به اسمش. بعد که رییس او را به همه معرفی کرد، همکارهای دیگر هم به اسمش گیر دادند. کم کم باورش شد که اسمش مشکل دارد!

تنها بود و نا آشنا با شهر و کشور. دعوت کردم که یکشنبه با هم برویم به رستوران لاهور و غذای هندی بخوریم. خیلی خوش حال شد. صبح یک شنبه ساعت 9 و 58 دقیقه زنگ زد که: "سلام من دوست چینی تو هستم!" برای ساعت 1 قرار گذاشتیم نزدیک ایستگاه یونیون. گفت که تا به حال در این شهر سوار مترو نشده، حتی در سئول هم که بود هیچ وقت سوار مترو نشده بود. گفتم که مترو سئول را با این جا مقایسه نکن آنجا 9 خط دارند و هر خط 50 ایستگاه دارد و ... متعجب بود از اطلاعات من. برایش گفتم که پارسال کره بودم و از سامسونگ هم بازدید کردم. حالا یک دنیا حرف مشترک بین ما متولد شده بود ...

چیکن تیکا سفارش داد با نان. غذا را خیلی دوست داشت و به من هم پیشنهاد داد که بریانی ام را با سس ماست بخورم. نتیجه بسیار عالی بود! وقت برگشتن گفت که سرگرمی اش آشپزی است من هم گفتم که آشپزی را دوست دارم و تازگی زده ام توی خط غذاهای هندی و بعد در مورد آشپزی حرف زدیم و کلمات مشترک هندی و فارسی که به امورات شکم مربوط اند و اینکه هندی ها به سیب زمینی می گویند آلو و شیرازی ها هم ... گفت که شغل رویایی اش این است که روزی رستوران بزند و دوستانی دارد که سرآشپزند. گفتم اتفاقا من هم فکر کرده ام به این موضوع اما یک رگ روشنفکری دارم که زیر بار نمی رود و فعلا به گل فروشی راضی اش کرده ام و ...

بعد، از سالهایی گفت که در سامسونگ کار می کرد. با اینکه جوان بود سمت بالایی داشت. من هم چیزهایی را که در  سفر پارسال دیده بودم برایش می گفتم و برخی ایرادات کارشان را که او هم قبول داشت و گفت که شرکت سامسونگ مثل یک اداره دولتی بزرگ است ... و بعد پرسیدم پس چرا اینقدر موفق اند؟ گفت کره ای ها آغاز کننده های خوبی نیستند اما ادامه دهندگان خوبی هستند و نکات جالبی گفت از فرهنگ و زبان کره ای ها. گفت در زبان کره ای ضمیر "من" وجود ندارد فقط "ما" دارند ...

رسیده بودیم به ایستگاه نزدیک خانه من. گفتم که می تواند ادامه بدهد یا پیاده شود و اطراف را ببیند. پیاده شد و از زنده بودن شهر در عصر یکشنبه متعجب بود. محله را دوست داشت . پیشنهاد داد که قهوه بخوریم و حرف های مشترکی که انگار پایانی نداشتند ...

 

پی نوشت:

مخاطب خوب می داند که نمی شود ما یک متن قشنگ بنویسم و بالاخره یک جایش اسم شیراز را نیاوریم!


 
ما و آدم ها (1)
ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: انسان

 

توی رستوران الطیب نشسته بودم منتظر غذا. جوانی هم سن و سال خودم شاید، از جلوی چشمم رد شد و رفت توی آشپزخانه. چهره اش به عرب ها نمی خورد، شاید لبنانی بود. چند بار نگاهش کردم . داشت توی یک پاتیل بزرگ چیزی مثل سوپ می پخت. بعد آمد بغل دست من نشست، یک دیوار کوتاه البته بین ما فاصله بود و در تیررس هم نبودیم. سرش را کرده بود داخل آن پاتیل گنده و مشغول خوردن بود. شاید اگر آدم ده سال قبل بودم سر صحبت را با او باز می کردم. هزار بهانه می شد پیدا کرد برای گشودن قفل لب ها. ولی نخواستم. کتم را برداشتم و رفتم.

فردا شب که در خیابانهای مونترال قدم می زدم چهره اش آمد توی ذهنم. معما حل شد! قیافه اش شبیه عادل بود، رفیق شفیق سال های دور. با خودم گفتم حالا اگر دوباره ببینمش بهانه ای دارم برای آغاز کلام. اما دیگر به آن رستوران نرفتم و او را هم منگنه کردم به پرونده خیال های فراموش.

رفتم به پیتزافروشی که همان نزدیکی بود. سفارش که دادم مردی که آن طرف دخل بود و پشتش به من بود برگشت. خودش بود! نگاههای مان گره خورد در هم برای چند لحظه. حالا هزار و یک بهانه داشتم...

اما من دیگر آدم ده سال قبل نبودم. پیتزا را برداشتم و رفتم.


 
دست های سیاه
ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، انسان ، واتر آباد

 

چشمم به دست های سیاه اش افتاد که با پوست سفیدش تناقض خنده داری ساخته بود. بار اول که دیدمش فکر نمی کردم چهار پنج سال از من بزرگتر باشد و پدر دو فرزند، بس که چهره اش جوان می زد. یک بار تعریف می کرد دکترایش ناتمام مانده بود (هم کار می کرد هم درس می خواند). سه ماه کار را ول کرد رفت به مزرعه تا تمرکز کند روی پایان نامه. اما مگر می شد کار کرد؟ بچه ها مدام از سر و کول اش بالا می رفتند. کیف کردم  وقتی فهمیدم خانواده اش در مزرعه زندگی می کنند نه در شهر.

بر خلاف خیلی از اینجایی ها که مزخرف ترین حرف ها را با چنان اعتماد به نفسی بیان می کنند که تو گمان می کنی -زبانم لال- وحی منزل است و حالت آن پادشاهی را داری که لباس نامرئی برایش دوخته بودند، هیچ اصراری در بزرگ نمایی کار خودش ندارد و قبل از همه خودش از کارش ایراد می گیرد.

دیروز رفته بودیم واترآباد با جناب رییس. جلسه داشتیم با کریس و دار و دسته اش در محل کارش. او مشغول نشان دادن نتیجه تحقیقاتش بود. من در این زمینه شاید خبره تر از او باشم. ایرادی اساسی از او گرفتم. لحظه ای فکر کرد ... بعد نگاهم کرد و با همان لحن دل نشین اش گفت: راست می گی  That's True! هیچ تلاشی نکرد برای ماله کشی و بازسازی اعتبار خودش ...

اما راز دست های سیاه اش؟! هفته قبل داشته گردو می شکسته برای بچه هایش


 
انسان و قدرت
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: انسان ، تاریخ بیهقی

چون حسنک بیامد خواجه بر پای خاست، چون او این مکرمت بکرد همه اگر خواستند یا نه بر پای خاستند. بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام و برخویشتن می ژکید. خواجه احمد او را گفت «در همه کارها ناتمامی!» وی نیک از جای بشد و خواجه، امیر حسنک را هر چند خواست که پیش١ وی نشیند نگذاشت و بر دست راست نشست ... و بوسهل بر دست چپ خواجه. (بوسهل) از این سخت بتابید.

خواجه بزرگ روی به حسنک کرد و گفت: خواجه چون می باشد و روزگار چگونه می گذارد؟ گفت: جای شکر است . خواجه گفت: دل شکسته نباید داشت که چنین حالها مردان را پیش آید ... و تا جان در تن است امید هزار راحت است و فرج است. بوسهل را طاقت برسید، گفت: خداوند را کراکند٢ که با چنین سگ قرمطی که بردار خواهند کرد به فرمان امیرالمومنین ،چنین گفتن؟ خواجه به خشم در بوسهل نگریست . حسنک گفت «سگ ندانم که بوده است،خاندان من و آنچه مرا بوده است، از آلت و حشمت و نعمت جهانیان دانند. جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است، اگر امروز اجل رسیده است کس باز نتواند داشت که بر دار کشند یا جز دار ،که بزرگ تر از حسین علی نیم. این خواجه که مرا این می گوید (روزی) مرا شعر گفته است و بر در سرای من ایستاده است...»

تاریخ بیهقی- داستان بر دار کردن حسنک وزیر


١-پیش یعنی: روبرو، مقابل. مثل متهم که روبروی قاضی می نشیند.

٢- کرا کردن: ارزش داشتن، سزاوار بودن

- خواجه بزرگ، وزیر اعظم سلطان مسعود بود. حسنک، وزیر سلطان محمود پدر مسعود بود که بعد از مرگ او جانب محمد دیگر پسر محمود را گرفت و مسعود به کینه‌ای که داشت او را کشت به بهانه اسماعیلی (قرمطی) بودن.


 
رکاب زن
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان

از همان اوایلی که من و او همکار شدیم، احساس کردم که روحیه خاصی دارد. ما میزهایمان کنار هم بود. اوایل بدقلق بود و تکه هم می انداخت. مثلا یک روز که نیم ساعت دیر رسیدم گفت فکر کردم امروز را مرخصی گرفتی! ناراحت شدم چون دیرآمدن من به او ربطی نداشت.. اما  سعی کردم با بی اعتنایی یا برخورد مثبت جوابش را بدهم که موثر بود و رابطه اش با من خوب شد. به تدریج حس کردم که از شرایطش راضی نیست. خیلی پشت سر بچه های دیگر و یکی از رئیس ها حرف می زد. یک بار گفت یکی از رفقایش پیش از آمدن به اینجا به او گفته با آن رئیس بیش از 6 ماه کار نکن.

امروز گفت که از اول ژانویه کارش را ول می کند. یعنی کلا 4 ماه بیشتر اینجا نماند. فهمیدم از همان روز اولی که آمده داشته دنبال کار تازه می گشته این عادتی است که خیلی ها در آمریکای شمالی دارند به قول دکتر ندوشن گویی خانه به دوش اند. نا امنی شغلی یا جاه طلبی باعث می شود که آدم مدام گزینه های تازه را بررسی کند. من زیاد او را مقصر نمی دانم چون گروهی که با انها کار می کرد گروه بسته ای بود و  به نوعی او را داخل خودشان راه ندادند. یعنی کار جدی ای به او واگذار نکردند. او هم که اوایل خیلی تلاش می کرد و صبح ها قبل از همه سر کار می آمد به تدریج از شور و شوقش کاسته شد طوری که این روزها یک ساعت دیرتر پیدایش می شود.

خاطره خوبی که از او در ذهنم باقی می ماند خاطره مرد دوچرخه سواری است که هر روز، حتی در سرمای منهای ۲۰ درجه، نزدیک ١٨ کیلومتر رکاب می زد. مردی که در روزگار جوانی اش یک بار با دوچرخه از دانمارک به سوئد رفته و ۱۲۰۰ کیلومتر رکاب زده...


 
دل بی آرزو کم آفریدند
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: بیدل دهلوی ، انسان

حرفی دارم برایت اگر گوش می کنی. سربسته می نویسم. تو خود حدیث مفصل بخوان. باید کاری کنی به جای غصه خوردن و به جای تن دادن به تقدیر و طالع. کمی خودت را نبین کمی خودت را مقصر بدان تا تحمل اشتباهات دیگران برایت آسان شود. مشکل اینجاست که عقل گرایی ما یا خود بزرگ بینی ما جایی برای گذشت و مدارا باقی نگذاشته.

دلهای ما دیگر اهلی نیستند. رم می کنیم از هم. اگر بدانی که مسافری اگر بدانی که سالها چه سریع و بی رحم می گذرند، اگر بدانی پیری به چه آسانی سراغت می آید. دست بر می داری از این همه "من".  آن وقت در این دوران گذار می روی به دنبال سودمندترین تجارت: تجارت دل!

این شعر بیدل را هم هدیه می کنم به تو:

برای خاطرم غم آفریدند

طفیل چشم من نم آفریدند

چو صبح آنجا که من پرواز دارم

قفس با بال توام آفریدند

عرق گل کرده‌ام از شرم هستی

مرا از چشم شبنم آفریدند

گهر موج آورد آیینه جوهر

دل بی آرزو کم آفریدند

جهان خون ریز بنیاد است هش دار

سر سال از محرم آفریدند

وداع غنچه را گل نام کردند

طرب را ماتم غم آفریدند

علاجی نیست داغ بندگی را

اگر بیشم وگر کم آفریدند

کف خاکی که بر بادش توان داد

به خون گل کرده آدم آفریدند...


 
تو هــم؟
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: یادداشت های اتوبوسی ، زندگی در غرب ، انسان

در سراسر این اتوبوس معظم و در میان تمامی مسافران محترم، خانوم دکتر تنها کسی است که سابقه اش از من بیشتر است . قدبلند و گندم گون است موهایش را رنگ نمی کند و اگرچه برف پیری بر سرش نشسته بسیار با نشاط و بشاش به نظر می رسد.

استاد دانشگاه واترلوست و اصالتا اهل آمریکاست این را روزی فهمیدم که اوباما انتخاب شد و گفت که این روز شادترین روز عمرش در 8 سال گذشته بوده. و اهل نیو جرسی است این را روزی فهمیدم که می خواست برای بی بی شاور1 خواهرزاده اش به نیو جرسی برود و شاد بود که دارد خاله ی بزرگ می شود. شوهرش را بارها دیده ام آدم محترمی است که هر روز به دنبالش می آید دختری دارد که عکسش را روی دسک تاپش قرار داده و ... این بود تمام اطلاعات من از خانوم دکتر در طول این 3 سال و اندی زندگی اتوبوسی.

خانم دکتر یک لپ تاپ مک نقره ای شیک دارد از آن لپ تاپ های نازک 3000 دلاری. در تمام این 3 سال یک بار ندیدم که چرت بزند از لحظه اولی که می نشیند شروع می کند به کار کردن تا لحظه آخری که پیاده می شود.

 من هم اوایل این طوری بودم اما یواش یواش بریدم. همیشه غبطه می خورم به پشت کار خانوم دکتر و دلم می خواهد روزی راز این سخت کوشی اش را از او بپرسم. انگار ما شرقی ها نمی توانیم در استقامت و پشت کار به این آمریکایی ها برسیم. امروز از حسن اتفاق در ردیف موازی هم بودیم. من البته کنار دست خانوم دکتر نمی نشینم چون می دانم دوست دارد تنها باشد و کلا دم و دستگاه زیادی دارد. یک مسافر مجهز و مجرب است.

امروز هم مثل همیشه مک بوکش را باز کرد و مشغول کار شد من هم سینا را روشن کردم و بعد از اندکی مطالعه و تماشای تبلیغ یک فیلم تازه (شاتر آیلند) رفتم سراغ عالیجناب فاینمن که حالا به لس آلاموس رفته و مشغول ساخت بمب شده. اواسط کار مجبور شدم سینا را که به خواب زمستانی2 رفته بود بیدار کنم تا معنی کلمه ای را در لغت نامه جستجو کنم یک دفعه چشمم افتاد به صفحه لپ تاپ خانوم دکتر که با دقت خاصی کله ی مبارکشان را توی آن فرو برده بودند و مسحور آن پرده جادویی شده بودند.

 

دیدم که جناب ایشان مشغول بازی کردن هستند همان بازیی که یک مشت آجر از آن بالا می افتد و شما باید با آنها دیوار درست کنید و به ازای هر چند تا ردیف کاملی که درست کنید امتیاز بیشتری می گیرید!


 1-baby shower یکی از رسم و رسومات این خارجی ها.  جشن می گیرند و هدیه می دهند به خانمی که پا به ماه است

2- hibernate



 
گالیله و جهل و نبوغ بشر
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایتالیا ، انسان ، انجیل

در کنار ساحل رودخانه زیبای آرنو در شهر فلورانس- که هر از گاهی عبور قایقی سکوت نقره ای اش را آشفته می کند- موزه ی تاریخ علم قرار دارد. این موزه اگرچه در نزدیکی موزه معروف اوفیزی واقع شده، چندان مشتری ندارد و لازم نیست ٣ ساعت در صف بایستی تا بلیت تهیه کنی. قسمتی از این موزه به نگهداری آثار علمی و ابزار آزمایشهای گالیله دانشمند معروف ایتالیایی اختصاص یافته و انگشت میانی دست راست جناب گالیله هم در این موزه نگهداری می شود.

گالیله که او را پدر علم مدرن می نامند در سال ١۵۶۴ میلادی در شهر پیزا به دنیا آمد و ٧٧ سال بزیست. آنچه باعث معروفیت گالیله بین مردم  شد این بود که نشان داد زمین مرکز عالم نیست و به گرد خورشید می چرخد البته او کارهای ارزنده ای در زمینه ریاضیات، نجوم، مهندسی و ... انجام داده.

گالیله پس از انتشار نظریه معروفش از طرف کلیسا به دادگاه تفتیش عقاید فراخوانده شد و به او هشدار داده شد تا از انتشار عقایدی که مخالف کتاب مقدس است دست بردارد. گالیله تا مدتی خاموش بود تا اینکه در سال ١۶٣٢ کتاب معروف خود "گفتگو" را چاپ کرد. در این کتاب دو نفر- که یکی طرفدار نظریه مرکزیت زمین و پیرو فلسفه ارسطویی است و دیگری پیرو نظریه کوپرنیک- با یکدیگر به بحث می پردازند. در واقع گالیله سعی کرده بود به عنوان نویسنده اظهار نطر مستقیمی نکند و نتیجه گیری را به خواننده واگذار کند.

انشار این کتاب سرو صدای زیادی به پا کرد تا آنجا که پاپ که از دوستان گالیله بود دست از حمایت از او برداشت و گالیله در سال ١۶٣٣به اتهام ارتداد به دادگاه کلیسا فراخوانده شد. دادگاه حکم کرد که گالیله شدیدا مظنون به ارتداد است و باید عقاید خود را انکار کند. دادگاه دستور داد که گالیله زندانی شود. همچنین کتاب گفتگو  را به عنوان کتاب ضاله معرفی کرد و اعلام شد که کتابهای دیگر گالیله اجازه تجدید چاپ ندارند و در آینده هم حق نگارش هیچ کتابی ندارد. بعدها حکم زندان به حصر خانگی تبدیل شد و گالیله مدتی بعد نابینا شد و تا آخر عمر در حصر بماند. وقتی که مرد می خواستند او را در کلیسای سانتا کراس در کنار پدر و اجدادش دفن کند اما شخص پاپ و برادر زاده اش مخالفت کردند. به ناچار گالیله را در اتاق کوچکی در کنار نمازخانه راهبان نوآموز در انتهای راهروی جنوبی ... دفن کردند.

گالیله کتاب دیگری دارد به نام دو علم جدید (درباره مقاومت مواد و علم کینماتیک). سیصد و چند سال بعد از حکم دادگاه جناب آلبرت اینشتاین بالاترین تمجید را از این کتاب کرد و به همین خاطر گالیله را پدر فیزیک مدرن هم می نامند.

من گمان می کنم نبوغ بشر هیچ حدی ندارد همان طور که جهل بشر.


 
افرایم
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، انسان ، سعدی ، برگزیده ها

... تا اینکه صحبت از شغلش شد و گفت با دوچرخه نامه جابه جا می‌کند. گفتم در تهران هم آدمهایی هستند که با موتور نامه و بسته جابه جا می‌کند. گفت: "آه! من عاشق دیدن تهرانم. شنیده‌ام آنجا بازار طلا دارد و مغازه ها تا ساعت ٣ صبح طلا می‌فروشند."

متعجب گفتم: البته ایران جاهای دیدنی زیاد دارد. مثلا، مساجد اصفهان معماری و کاشی‌کاری بی نظیری دارند.

-اوه اصفهان را می‌شناسم. وصف قالیهای اصفهان را زیاد شنیده ام.

- راستی تو چرا از موتور استفاده نمی کنی؟

- موتور بیمه و گواهی نامه و هزار جور دردسر داره اما دوچرخه نه... ضمنا مرکز شهر تورنتو که حیطه فعالیت منه صاف صافه. اما مثلا تل آویو پر از ناهمواریه و باید حتما موتور داشته باشی.

- تو فلسطین رو دیدی؟

- آره! اسرانیل پر از جاهای تاریخی و دیدنیه.

- من واتیکان و مکه را دیدم اما  فلسطین رو نه ...خیلی دوست دارم بیت المقدس رو ببینم اما نمی‌تونم.

- تو اون سنگ سیاه رو هم دیدی که از ماوارای آسمانها اومده؟

-آره!

- و اون جایی که هاجر اسماعیل رو گذاشت و دنبال آب می‌گشت؟   من عاشق ابراهیمم...

... تا اینکه از شغل من پرسید و از بی ثباتی بازار کار و به من توصیه کرد تا می‌توانم نقره جمع کنم چون آینده‌ی خیلی خوبی دارد و سرمایه‌ی همیشه نقد است و اگر پناه بر خدا مُردم مالیات بر ارث ندارد... و از نقره بهتر پلاتینیوم است اما دمای ذوب آن دو برابر طلاست و خلاصه نمی‌شود به این راحتی آبش کرد "و انصاف را از این مالیخولیا چندان بگفت که طاقت گفتنش نماند ١" بعد دستش را به سمت من دراز کرد:

- راستی اسم من اِفرایم Ephraim هست. از دیدار شما خوشحالم!

-  اِفرایم یعنی چی؟

- نام یکی از 12 قبیله یهوده...

و بعد در دو ساعتی که با هم بودیم تا اتوبوس بیاید و به شهر سنت کاترین برسیم جهت بحثمان عوض شد. از آدم و حوا شروع کردیم و به داود و دانیال نبی و یوسف رسیدیم... از او پرسیدم:

- آیا در کتابهای مقدس شما صحبتی از آخرالزمان شده؟

- آره. گفته شده که در آخرالزمان همه ی هفتاد ملت علیه قوم یهود متحد می شن.

 

 اِفرایم پسر خوبی بود و در مجموع از صحبت با او لذت بردم.

پی نوشت:

(١) از گلستان سعدی


 
حکایتی از فیه ما فیه مولانا
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: مولانا ، انسان ، دنیا

مجنون قصد دیار لیلی کرد. اُشتر را آن طرف می‌راند تا هوش با او بود. چون لحظه‌ای مستغرق {خیال} لیلی می‌گشت خود و اُشتر را فراموش می‌کرد. اُشتر را در ده بچه‌ای بود فرصت می یافت و باز می‌گشت و به ده می‌رسید. چون مجنون به خود می‌آمد دو روزه راه۱ را بازگشته بود. همچنین ۳ ماه در راه بماند! عاقبت افغان کرد که این اشتر بلای جان من است. از اشتر فرو جست و  {پیاده} روان شد.

هَوی ناقَتی خَلفی وَ قُدّامی الهَوی         فَانّی   وَ     ایّاها     لَمُختَلِفانِ

-------

مولانا این حکایت را در ذیل این معنی آورده که تا وقتی انسان اسیر تن باشد و به نیازهای ظاهری خود توجه کند از مقصد اصلی خود باز می‌ماند: آخر این تن اسب توست و این عالم آخور اوست و غذای اسب غذای سوار نباشد... تو بر سر اسب در آخور اسبان مانده‌ای و در صف شاهان و امیران  عالم بقا مقام نداری. دلت آنجاست اما چون تن غالب است حکم تن گرفته‌ای و اسیر او مانده‌ای.

۱- دو روزه راه:  راه ۲ روزه .یعنی فاصله‌ی خانه‌ی مجنون تا لیلی تنها ۲ روز بود اما ۳ ماه گذشت و مجنون به لیلی نرسید.


 
ده سالگی وبلاگ
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: انسان

دیروز در مسیر تورنتو تا واترلو داشتم مقاله‌ای از روزنامه‌ی Toronto Star را می‌خواندم به قلم دیوید ایوز درباره‌ی ده سالگی وبلاگ نویسی. در مقاله آمده بود که این ماه دقیقا دهمین سالگرد راه اندازی وبلاگ است و امروزه ۷۰ ملیون بلاگ در روی شبکه وجود دارد. هر روز ۱۲۰ هزار وبلاگ تازه متولد می شوند و روزانه ۵/۱ میلیون مطلب به روز می شود (۱۷ مطلب در هر ثانیه). در دهه‌ی گذشته طرفداران این رسانه‌ی تازه معتقد بوده‌اند که بلاگ جایگزین ژورنالیسم (روزنامه نگاری) سنتی خواهد شد و هر شهروند رسانه‌ی دلخواه خود را خواهد داشت. اما مخالفان می‌گویند موج نویسندگان تازه‌کار (آماتور) کیفیت و صداقت نویسندگی و حتی مردم سالاری را خدشه دار خواهد کرد.

نویسنده می‌گوید: هر دو گروه در اشتباهند. بلاگ جایگزین روزنامه نیست چرا که روزنامه‌نگاری تمرینی است که آداب و قواعد مشخصی دارد اما بلاگ نویسی -علی رغم مزایایش- آداب و ترتیبی ندارد. به عنوان مثال آیا کتاب تهدید یا جایگزینی برای روزنامه بوده؟ خیر! کتاب رسانه‌ی دیگری است با کارکردهای دیگر.

ادامه‌ی مطلب را در اینجا خواهید یافت: http://eaves.ca

به نظر من وبلاگ نویسی اگر موجب رشد نویسنده و خواننده نشود ارزشی ندارد. از میان این ۷۰ میلیون بلاگ واقعا چندتایشان حرف مفیدی می‌زنند و چیزی به دانسته‌های آدم اضافه می‌کنند؟ من خودم زیاد اهل وبلاگ خواندن نیستم اما در همین وبگردی‌های گاه گاه می‌بینم که نویسنده ها هرچه دلشان می‌خواهد بدون سند و منطق می‌گویند و اگر انتقادی بکنی یکباره به تو حمله ور می‌شوند. وبلاگ نویسی اجتماعی از آنجا که قواعدی برای نوشتن و معیاری برای ارزشگذاری ندارد متاسفانه به هرج و مرج و روزمرگی دچار می‌شود. ما ایرانی ها هم که در هر زمینه از فوتبال گرفته تا اقتصاد صاحبنظر هستیم و کم نمی‌آوریم. بهترین وبلاگ به نظر من آنهایی هستند که به صورت نیمه تخصصی یک موضوع را دنبال می‌کنند مثلا عکس یا نقد فیلم یا موسیقی یا سفرنامه نویسی  و بدترین وبلاگ ها٬ وبلاگهای منجیان اجتماعی و نوابغ سیاسی و فیمنیست‌های خارج‌نشین.

چندبار برایم پیش آمده که کسی خواسته به وبلاگش سر بزنم و درباره ی شعرهایش نظر بدهم. اگر فقط تعریف کنی می شوی استاد و همه چبز دان و خدا نکند کوچکترین انتقادی بکنی که می شوی بی سواد و نادان... از من می‌شنوید از چینی نازک تنهایی‌تان بیرون نیایید. صدبار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم.

این شمارشگرها هم بدمصیبتی هستند و نوعی غرور کاذب ایجاد می‌کنند. به تدریج گروهها و باندهای متعددی در محیط مجازی شکل گرفته که کارشان کلیک کردن و نان قرض هم دادن است. این هاله‌های نور  بدجور آدم را فریب می دهند.


 
این دل شوریده حالش به شود
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: حافظ ، انسان

امشب داشتم با دوست عزیزی این غزل معروف خواجه را زمزمه می‌کردم:

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
این دل شوریده حالش به شود دل بد مکن(۱)
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

این غزل از امیدبخش‌ترین شعرهایی است که می‌شناسم و در یاد دارم و بسیار به انسان انگیزه و روحیه می‌دهد:

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب...

عمر ما انسانها بسیار کوتاه است و صبر ما از آن هم کمتر. گاهی لازم است به اندازه‌ی چند نسل زمان بگذرد تا اتفاقی که منتظر آنیم و هدف بزرگ ماست رخ بدهد. در مقیاس کوچکتر بسیاری از ما با وزش هر باد ناملایم زیرورو می‌شویم٬ به هم می‌ریزیم٬ خلق و خویمان تنگ می‌شود و ... خیال می‌کنیم که دنیا به آخر رسیده اما جریان ناایستای زندگی در حرکت است و باید با امید و استقامت به پیش رفت.

گاهی یقین می‌کنم که مردم ما و نسل ما بسیار محتاج به امید و پایداری هستند:

دربیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

-------------------------

(۱) مصراع اول این بیت مطابق نسخه‌ی استاد نیساری نقل شده است .در نسخه‌ی غنی و قزوینی می‌گوید : ای دل شوریده حالت به شود... به عقیده‌ی من با توجه به مصراع دوم روایت نیساری صحیح تر و زیباتر است.


 
و هر روز از این گفتگوها...
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: دنیا ، انسان ، سیاست

او: دوستی به من گفت: «در زندگی یا بازیساز هستی یا بازیکن یا تماشاچی». با خودم فکر کردم دیدم بازیساز که نیستم٬ بازیکن هم که نمی گذارند باشم٬ دیدم سالهاست که تماشاچی‌ام. ول کردم و  رفتم.

من: من هنوز امید ساختن دارم و  فکر می‌کنم می‌شود بازیساز بود.

او: سیستم فرسوده‌ی آنجا هرچه را بسازی خراب می‌کند. مگر فلان استاد که رتبه اول دانشکده‌ی فنی بود٬ نرفت که بسازد٬ عاقبتش چه شد؟ برش داشتند و یک شیخ بزرگوار را جایش گذاشتند تا هرچه را که ساخته خراب کند.

من: اشکال کار آن استاد این بود که مهمترین راه را برای ساختن انتخاب کرد! ریاست و اصلاح سیستم. گاهی باید راههای کم اهمیت تر را امتحان کرد. راههایی که بازده بیشتری دارند و احتمال خطر کمتری. وقتی رییس شدی قدرت بیشتری برای ساختن داری و مخالفان بزرگتری که آماده‌اند ساخته های تو را خراب کنند.

او: در کشوری که همه بلدند از در و دیوار ایراد بگیرند و غر بزنند هر کجا بروی مخالف داری. مگر آن «سید» آدم بدی بود؟ همه‌ی ما طرفدارش بودیم اما عاقبت همان اقلیت به قول خودشان ۱۵ درصدی جایش را گرفتند

من: اشکال کار آن «سید» این بود که مخالفانش را فقط تحمل می‌کرد اما هیچ تلاشی نمی‌کرد که آنها را عوض کند٬ نمی‌نشست با آنها بحث کند٬ تصورش این بود که اگر قرار باشد چیزی آنها را عوض کند آن چیز اخلاق کریمانه و صبر و تحمل است .............

و هر روز از این گفتگوها دارم


 
جاه‌طلبی Ambition
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: انسان ، ادامه تحصیل ، زندگی در غرب

جاه طلبی در فارسی معنای مثبتی ندارد اما در زبان انگلیسی یک مفهوم مثبت و قابل احترام است. منظور من از جاه طلبی همان Ambition است که فرهنگ آریان‌پور آن را «بلند همتی، جاه طلبی، آرزو» ترجمه کرده و لغتنامه‌ی کمبریج در تعریف آن می‌گوید:

 a strong desire for success, achievement, power or wealth: یعنی علاقه و میل شدید برای موفقیت٬ پیروزی٬ قدرت یا ثروت. اوایلی که به کانادا آمده بودم مثل همه دنبال یک موضوع مناسب برای تحقیق دکترا می‌گشتم. سراغ هر موضوعی که می‌رفتم یکجایش ایراد داشت. بعضی موضوعات خیلی تئوری بودند. بعضی ها به امکانات عملی احتیاج داشتند که در دانشگاه ما نبود٬ بعضی ها نیاز به سرمایه‌گذاری زیاد داشتند  ... یک روز خسته از پرسه زدن‌ها و به نتیجه نرسیدن‌ها پیش استادم رفتم. گفتم من تصمیم گرفته‌ام روی یک موضوع معمولی کار کنم. استاد پرسید چرا؟‌ گفتم من که نمی‌خواهم جایزه‌ی نوبل بگیرم ... نگاهی به من کرد و با لحنی پدرانه گفت : "پس امبیشن‌ات چی می‌شه؟ جاه‌طلبی‌ات کجا رفته؟ "حالا هم هر وقت تیشه‌ی تحقیق‌ام به سنگ می‌خورد (درست مثل همین الان!) به یاد این جمله می‌افتم...

یک آقای احتمالا چینی مدتی است پیشنهاد یک کار تحقیقاتی مشترک داده... اینکه می‌گویم احتمالا چینی به خاطر اینه که انگلیسی رو خیلی خوب صحبت می‌کنه٬ چشمهاش هم بادامی نیست٬ صورتش هم مثل دایره گرد نیست٬ دماغش هم بفهمی نفهمی به خودمان برده! فوق لیسانسش در زمینه‌ی هوش مصنوعی بوده... بنده‌ خدا آمد یک ساعت رطب و یابس بافت که این کار رو بکنیم.. آن کار را بکنیم... شرکت بزنیم... مقاله چاپ کنیم.. network درست کنیم . اولین قرارمان ساعت ۸ بود یعنی نیم ساعت بعد از افطار.

لیوان چای را نزدیک لبم برده بودم که در زد. خلاصه از ثواب افطار اول وقت محروم شدیم. بهش گفتم هفته‌ی بعد ساعت هشت و نیم بیا. یک ربع به هشت آمد! خدا وکیلی تا حالا شده ما ایرانی‌ها وقتی با یک کسی قرار داریم ۲ دقیقه زودتر بیاییم؟ بگذریم آقا! قرار شد من یک مساله‌ی میدانی را که راه حل کلاسیک دارد و خودمم هم در این زمینه یک روش جدید دارم  برایش تعریف کنم و او یک راه حل غیرکلاسیک با استفاده از روشهای هوش مصنوعی برایش پیدا کند. پیشنهاد دادم اول برود توی اینترنت یه کم بیل بزند ببیند این موضوع قبل از ما به عقل کسی رسیده یا نه؟ امشب دوباره قرار داشتیم. فهمیدم بیچاره هفته‌ی قبل تورنتو بوده و از آنجا خودش را به دانشگاه ما رسانده. یعنی 120 کیلومتر رانندگی کرده تا به قرار برسد. یک مقداری بحث کردیم من هم کمی در زمینه‌ی هوش مصنوعی مطالعه کرده بودم. چندتا روش پیشنهاد کردم اما اون معتقد بود که این روشها ۱۰ سال قدمت دارند و باید دنبال یک روش جدیدتر باشیم. یک ساعتی که بحث کردیم یک دفعه زد به صحرای کربلا... می‌گفت من توی دوره‌ی فوق نتونستم مقاله چاپ کنم و خیلی احساس کمبود  می‌کنم. دوست دارم دکترا بخوونم اما از طرفی دلم نمی‌خواد استاد دانشگاه بشم یعنی پایین ترین شغلی که توی ذهنم دارم استادی دانشگاهه. می‌گفت می‌دونی گاهی یه چراغ توی ذهنم روشن می‌شه (گفتم خدا رحم کنه لابد بعدش می‌خواد بگه یه هاله‌ی نور دور سرم می‌بینم بعدش هم میگه می‌خوام دنیا رو اداره کنم!)

یه سوال بی جواب دارم. چطور می‌شه دو نفر از جایی مثل استانفورد فارغ‌التحصیل بشن و فقط تئوری خونده باشن اما بعدش یه شرکت بزنن و کارشون بگیره و پولدار ترین آدمهای دنیا بشن (احتمالا منظورش موسسان Google بودن) به نظرم اینجور آدمها شهود (intuition) دارند!

گفتم به نظر من شهود حاصل دانایی و تمرین زیاد هست مثلا تو نمی‌تونی امواج الکترومغناطیس رو ببینی اما وقتی ۱۰ سال با  الکترومغناطیس سروکله بزنی و ریاضیات مساله رو بدونی دیگه به شهود می‌رسی و می‌تونی با دستت خطوط میدانهای الکترومغناطیسی رو توی هوا رسم کنی. اما اینجور آدمهایی که اشاره کردی سه تا ویژگی مهم دارند ۱) درک درستی از نیازهای جامعه دارند ۲) شجاعت و قدرت ریسک دارند و ۳) حس جاه‌طلبی دارند و به اون چیزی که دارند راضی نیستند...

این نظر من بود. شما چی فکر می‌کنید؟


 
نامه‌ای به دوست تازه‌ی من
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نامه ، انسان ، حسب حال

سلام!
حس می‌کنم تا به حال مرا در این دنیای مجازی پیدا کرده‌ای  و به این صفحات سر می‌زنی. من ده دقیقه صحبت رو در رو را به ده صفحه نامه‌ی دورادور ترجیح می‌دهم، اما در آن چند روز فرصتی برای یک مکالمه‌ی خلوت فراهم نشد. حالا هم که چند هزار کیلومتر بین ما فاصله افتاده خودم را سرزنش نمی‌کنم، چرا که به تجربه دریافته‌ام اگر قرار باشد دو نفر اثری بر روی هم بگذارند، دنیا آنقدر کوچک هست که آنها را به هم برساند. من هم مثل تو از دنیایی که مرا در آن گذاشته‌اند لذت چندانی نمی برم و اگرچه می‌خندم و می‌خندانم، دوچندان دلتنگم. تقریبا دو سال قبل بود که فهمیدم این دلتنگی تا آخر عمر رفیق من خواهد بود و باید تحملش کنم. نه گندم حوا برایم طعمی داشت و نه حنای آدم برایم رنگی... نه! به پوچی نرسیده‌ام و برعکس سراسر زندگی را هدفمند می‌بینم اما در این جاده ی دشوار و نفس گیر که پر از راهزنان نقاب دار است هرکسی باید خودش بار خودش را ببرد... امیدوارم نامحرمی این جملات را نخواند و نگوید پس انسانیت و کمک به همنوع چه می‌شود؟ و نپرسد که لیلی داستان تو زن بود یا مرد؟ من از دنیای دیگری سخن می‌گویم... کار و تلاش بسیار اندکی بار این دلتنگی را سبک می کند و نیز احساس مفید بودن
تو بسیار بیشتر از آنچه غرورت  می‌گوید ارزش داری و همین ارزش مرا به نگارش این «اسرارنامه» واداشته. کاش می توانستم گوشه‌ای ازاین پرده را کنار بزنم...

راهی است پر از رهزن وان گوهر جان با من
او یونس و من ماهی او یوسف و من چاهم...

گاهی مجبوری خودت را کوچک کنی آنقدر کوچک که در قفس انسانهای بزرگ بگنجی. ایرادی ندارد، اما فراموش نکن که به تو بال داده اند و پرنده تر از مرغان هوایی هستی. ما را به این جنگل بزرگ -که به زیبایی نام دنیا را بر آن نهاده اند- فرستاده‌اند تا رازی را کشف کنیم. دریغا و دردا که این راز هر روز پیش چشمان ماست و از کشف آن ناتوانیم! این راز خود ماییم.
من از یافتن کسی که زبانم را بفهمد ناامید شده‌ام و  انگار توانایی تاثیرگذاری بر محیط اطرافم را از دست داده‌ام. گاهی تا نیمه در سراب فرو می‌روم اما هنوز آب را به یاد دارم و عطش را که میراث پدران پاک ماست. گاهی به خواب می‌روم اما همین عطش بیدارم می‌کند: عطش بادیه! کاش اهل شعر و شاعری بودی تا این صفحه را از گلهای گلستان و رایحه‌ی بوستان پر کنم!
دوست تازه‌ی من
هوای شهری که تو در آن زندگی می‌کنی گاهی عجیب ابری می‌شود ولی به هزار و یک دلیل آفتاب هست. نگو که من با آفتاب سر و کاری ندارم:

گر بگوپم که مرا با تو سروکاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد: کاری هست

این که نوشتم مقدمه‌ای بود و اصل نامه...؟ تنها خدا می داند کی نوشته خواهد شد.
به امید دیدار
مسیح


 
بر ساحل اقیانوس ۱ - سفرنامه
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، انسان ، مرگ

سفر من به سواحل غربی آمریکا (واشینگتن و کالیفرنیا) ۱۱ روز طول کشید. سفر٬ ظهر پنج شنبه ۸ ژوئن آغاز شد و صبح سه شنبه ۲۰ ژوئن به پایان رسید. مسافت تقریبی طی شده ۶۷۰۰ مایل معادل ۱۰۷۰۰ کیلومتر بود. هدف اصلی از این سفر شرکت در کنفرانس بین‌المللی مایکروویو در شهر سن فرانسیسکو، ارائه‌ی مقاله و بازدید از نمایشگاه جانبی بود. در این کنفرانس قرار بود ۱۵۰۰ دلار به من جایزه بدهند که دادند.  لینک زیر نقشه‌ی سفر را نشان می‌دهد:

در این سفر٬ شهرهای سیاتل٬ المپیا٬ سن فرانسیسکو، برکلی٬ استانفورد و لس آنجلس را دیدم. پنج شنبه ۸ ژوئن ساعت۱۵/۱ از واترلو به فرودگاه پیرسون تورنتو رفتم. ساعت ۳۰/۲ مشغول check in و بررسی‌ امنیتی شدم که کلا دو ساعت طول کشید. پرواز من از طریق خظ هوایی Air Canada/ United Airline بود که با اندکی تاخیر ساعت ۶ عصر به وقت محلی آغاز شد و ساعت ۴۵/۷ به وقت سیاتل تمام شد با توجه به اختلاف زمانی ۳ ساعته بین تورنتو و سواحل غربی طول پرواز ۴۵/۴ بود. صندلی من در ردیف ۱۲ شماره‌ی D بود. در طی پرواز یک فیلم در پیتی را نشان دادند. در صندلی کناری من خانمی اهل مونته ریل نشسته بود که فلوت می‌زد و بحث شیرینی درباره‌ی زندگی بعد از مرگ و تفاوتهای فرهنگی ایرانی‌ها و غربی‌ها با هم داشتیم. در حین بحث٬ چندبار از مثال درخت استفاده کردم مثلا گفتم که درختها در پاییز برگهایشان می‌ریزد اما در بهار دوباره بارور می‌شوند. انسان هم می‌تواند چندین بهار داشته باشد و هربار٬ دوباره متولد شود... می‌گفت : من از این فلسفه‌ی درخت شما خیلی خوشم آمد...


 
این معما
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: انسان

سخن از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

چیزهای زیادی هست که من و تو از آن سر در نمی آوریم. چیزهایی که از حوزه‌ی اختیار من و تو بیرون است. اصلا مگر شعاع دایره‌ی اختیار ما چقدر است؟ آنقدر ناچیز است که به هیچ میل می‌کند. زیاد برای آنچه که از توانایی تو بیرون است غصه نخور


 
غار حرا- نامه‌ای به دوست (۳)
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نامه ، انسان

... خوب یک بار هم به حرف دلت گوش کن و برو دنبال چیزی که دوست داری. غار حرائی برای خودت پیدا کن و خلوتی که در آن اغیار نباشند...

 

 هیچ ایرادی ندارد که مدتی  از مردم و اطرافیانت کناره گیری کنی به شرطی که از یاد نبری که تو برای خدمت به همین ها خلق شده‌ای و جاده‌ی کمال تو از کنار همین آدمها می گذرد. البته باز هم می‌گویم که اگر دریا شوی، گنداب‌ها طروات روح تو را مکدر نخواهند کرد. دریا تحمل بی‌نظیری دارد و با اندک بادی آشفته نمی‌شود.

 

 فوق لیسانس و دکترا هم بیشتر از اینکه انسان را به او نزدیک کند از او دور می‌کند چون که ادعا و غرور انسان را بیشتر می‌کند. البته می‌شود مدرک داشت و مغرور نشد. آنچه مهمتر است انسانیت است که من در میان دانشگاهیان هم کمتر می‌بینم و چقدر می‌ترسم از فردای خالی از انسانیت، هرچند همین امروز هم در هزار جای عالم مثل دارفور فطرت خدا را دسته دسته نابود می‌کنند و کسی صدایش در نمی‌آید. می‌گویند آمار کشته ها از یک میلیون هم بیشتر شده...

 

زندگی امروز پیچیده تر از قبل شده. انسانها در عین حال که منزوی تر شده‌اند به هم محتاج تر شده‌اند. شاید انسان امروزی نتواند به راحتی گذشتگان از جمع ببُرد و دنبال دل خودش برود. پس باید محتاط بود...


 

 


 
آشپزی و شاعری
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، انسان

 نصفه شبی عجیب هوس نوشتن کردم می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست! ... پس چه شود! البته امشب نوبت آشپزی منه. می‌خوام یه غذای تازه رو روی رفقا امتحان کنم!  گفتم به موازات آشپزی چند خطی  هم بنویسم. آشپزی هم یه جور هنره٬ به آدم آرامش می‌ده. ترکیب مواد ساده و آفرینش یک ماده‌ی مرکب؛ مثل واژه‌هایی که یک شعر رو تشکیل می‌دن. نمک و دارچین و زعفرون هم مثل صنایع ادبی می‌مونه که به مقدار کافی باید استفاده بشه تا به غذا طعم بده. موقع آشپزی باید به مخاطب توجه داشته باشی یعنی بدونی که داری این غذا رو برای کی می‌پزی؟ گاهی فقط برای خودت غذا می‌پزی خوب می‌تونی از هر واژه‌ای که دلت می‌خواد استفاده کنی مهم نیست که دیگرون خوششون بیاد یا نه. اما وقتی می‌خوای برای چند نفر دیگه غذا بپزی باید حسابی حواست جمع باشه باید سلیقه‌ی اونها رو هم در نظر بگیری و یک مقدار کوتاه بیای. ممکن یک روز از چیزی عصبانی باشی و فلفل غذا رو زیاد کنی اما ممکنه دیگرونی که شعر تو رو می‌خونن از تند مزاجی تو خوششون نیاد. اینجور وقت ها یک کم سیب زمینی توی غذات بنداز. اگه باز هم تند بود باز سیب زمینی بنداز... فهمیدی؟ سیب زمینی!


 
زیر پل سید خندان (۱)
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۸ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران ، انسان

شاپور راننده‌ی یکی از خطی‌های آزادی-سیدخندان بود. چهارشانه بود. قد بلندی داشت حدود ۹۰/۱ . موهایش جوگندمی بود. اخمو بود. یک کلمه هم با مسافر حرف نمی‌زد. حتی نوار غیر مجاز هم نمی‌گذاشت! اما من همیشه دوست داشتم سوار ماشینش بشوم. لامصب عجب دست فرمونی داشت. توی اون آهن‌آباد٬ توی اون ترافیک پوچ و مسخره‌ی رسالت و همت ده دقیقه زودتر از خطی‌های دیگر به مقصد می‌رسید. یک روز دانشگاه کار داشتم. زودتر از همیشه از شرکت زدم بیرون.

وقتی به پل سید خندان رسیدم. دیدم اول خط آزادی حسابی شلوغ شده. معلوم بود دعوا شده. پسر جوانی می‌خواست مسافر بزنه اون هم با سواری شخصی‌اش. راننده‌ها که بیشترشون پیرمرد بازنشسته بودند داشتند بهش بد و بیراه می‌گفتند اما اون جوون گوشش بدهکار نبود. یکدفعه سر و کله‌ی شاپور پیدا شد. سیگاری به دست چپش گرفته بود. رفت در سمت راننده‌ رو باز کرد جوون را با دست راستش کشید بیرون. جوون شروع کرد به دست و پا زدن اما هر کاری می‌کرد نمی‌تونست آسیبی به شاپور برسونه. دست شاپور بلندتر از لنگ و لگدهای کوتاه جوون بود. شاپور با دست چپش سیگار رو نزدیک دهنش آورد و پکی به اون زد. بعد با اون یکی دستش ژاکت جگری رنگی رو که تن اون جوون بود از تنش در آورد و کشید روی سرش. (به یاد صحنه‌ی آخر نبرد پدر جان و داروغه در کارتون رابین هود افتاده بودم.) آخرش هم با یک حرکت سریع جوون رو هل داد و انداخت روی زمین.

جوون در حالیکه نیم خیز عقب عقب می‌رفت فحشهای ناموسی می‌داد. شاپور با دست چپش سیگار رو نزدیک دهنش آورد و پک آخر رو زد. بعد هم ته سیگارش رو انداخت دور.


 
عقل مصلحت اندیش
ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: عاشورا ، انسان

 ضـحـاک بـن عـبـداللّه مـشـرقى در واقعه عاشورا شرکت کرد اما کشته نشد. او بسیارى ازقضایا را از نزدیک دیده و نقل کرده است و جز راویان و تاریخ نگاران واقعه‌ی عاشورا به شمار می‌رود. ضـحـاک مـى گـویـد: من و مالک بن نضر ارحبى در روز تاسوعا به خدمت امام حـسـیـن (ع) رسیدیم. بعد از سلام و احوالپرسى امام (ع) از علت حضور ما جویا شد٬ گفتیم :. آمـدیـم تـا خـدمت شما سلامى عرض کرده باشیم و از خداوند موفقیت شما را بخواهیم و تجدید عهدى هم شده باشد و اوضاع مردم را به اطلاع برسانیم که همه تصمیم به جنگ با شما گرفته اند، این شما و این مردم، اکنون هر تصمیمى که دارید بگیرید. امام (ع) در پاسخ فرمود:حسبی اللّه ونعم الوکیل. (خدا برای من کافی است) بعد که آماده‌ی خداحافظى شدیم , حضرت فرمود: چرا اینجا نمی‌مانید که مرا یارى کنید؟ مالک گفت : من٬ هم قرض دارم و هم زن و بچه و با این بهانه , امام (ع)را تنها گذاشت و رفت.

من گفتم : من نیزقرض دارم و زن و بچه اما حاضرم در رکـاب شـمـا بجنگم البته مادامى که شما سربازانى داشته باشید و جنگیدن من براى شما مفید بـاشد و خطرى را از شما دفع کنم و اما هنگامى که یاران خود را از دست دادید و بودن من براى شما فایده‌اى نداشته باشد, مرا آزاد بگذارید تا صحنه نبرد را ترک کنم! حضرت هم تقاضاى مرا پذیرفت . صبح عاشورا نبرد آغاز شد. ضحاک بن عبداللّه اسب خـود را در وسـط خیمه ها بسته بود و پیاده جنگ مى کرد که دو نفر را کشت و دست یک نفر دیگر را قطع کرد. آن روز حضرت چندین بار فرمود: دستت شل مباد! خداوند متعال از اهل بیت پیامبر(ص ) جزاى خیر به تو عنایت کند. اکثر یاران امام حسین (ع) کشته شدند. غیر از سوید بن عمرو و بشیر بـن عمر  کسى باقى نماند. دشمن به حضرت و اهل بیتش تسلط پیدا کرده بود. ضحاک بن عبداللّه به خدمت حضرت رسید و عرض کرد:. یابن رسول اللّه (ص)! مى‌دانى که بین من و شما شرطى بود که من از شما دفاع کنم مادام که یـارانـى داشته باشى و اگر بى یاور شدى و ماندن من براى شما فایده‌اى نداشته باشد٬ در رفتن از میدان جنگ آزاد باشم. امام (ع) فرمود: درسـت مـى‌گـویـى اما چگونه مى‌توانى خود را از اینجا نجات بدهى , اگر می‌توانى برو که از طرف من آزاد هستى.  ضـحـاک بن عبداللّه به طرف اسبش رفت. می‌گـویـد: سوار بر اسب شدم و حرکت کردم. لشکریان دشمن به من راه دادند تا از صف آنان بـیرون آمدم اما پانزده نفر مرا تعقیب کردند تا در قریه شفیه, نزدیک فرات , مرا یافتند. دو نفر از آنها (کثیر بن عبداللّه و ایوب بن مشرح) مرا شناختند و گفتند این شخص پسر عموى ماست، لذا خداوند مرا از دست آنان نجات داد.

ضحاک سالها زیست اما با پشیمانی و حسرت.


 
حادثه جویی
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: طنز ، داستایوسکی ، انسان ، زندگی در غرب

دیشب به یک میهمانی دعوت شده بودم که در آن آدمهای فرهیخته‌ای گرد آمده بودند. اینجا متاسفانه از این فرصتها کم پیش می‌آید. چند رفیق پایه داشتیم که از این دیار کوچیده‌اند... البته گه‌گاه با دوستان دور هم جمع می‌شویم اما در برخی از این برنامه‌ها به قول مخابراتی‌ها اطلاعاتی Information رد و بدل نمی‌شود، معدودی (؟) از رفقا بنا به عادت دیرینه‌ی ما ایرانی‌ها در پوستین خلق می‌افتند و سر بخت بیچاره‌ای باز می‌کنند یا خر می‌پرورند و عیسی را از لاغری می‌کشند یا بساط ورق پهن می‌کنند که این آخری به نظر من بهترین مصداق اتلاف عمر است و هرچه در آفاق گردیده‌ام و با خود اندیشیده‌ام و از حکم بازان ورزیده و شلم کاران ورپریده پرسیده‌ام هیچ فایده‌ای بر آن مترتب ندیده‌ام و اقرب و اولی و احوط این است که جماعت مسلمین از این قبیل امور بیهوده پرهیز کنند والله اعلم بالصواب ...

دیشب در اثنای بحث نامی از نوابغ ادبیات و سینمای روس نظیر داستایوسکی، تارکوفسکی و تولستوی به میان آمد. همه‌ی این بزرگواران زندگی پر حادثه و عجیبی داشته‌اند و در عین حال بزرگترین قله‌ها را فتح کرده‌اند. دکتر جمالی از استادان دانشکده فنی می‌گفت: در روسیه تولستوی را تا حد یک قدیس می‌پرستند. ظاهرا او در ایستگاه قطار می‌میرد و سالهاست که ساعت آن ایستگاه روی لحظه‌ی مرگ او ثابت شده است. دوست دیگری می‌گفت بسیاری معتقدند داستایوسکی یک پیامبر است، گفتم اگر ملاک پیامبری داشتن کتاب باشد داستایوسکی چندین کتاب دارد و استناد کردم به شعری که شیخ بهایی۱ (؟) درباره‌ی مولوی سروده:

من نمی‌گویم که آن عالیجناب
هست پیغمبر، ولی دارد کتاب

آن دوست ادامه داد داستایوسکی به توطئه‌ی ترور تزار متهم و محکوم به اعدام می‌شود. مدتی در زندان بوده تا او را برای اعدام می‌برند (ظاهرا در زندان هم که بوده با قرآن آشنا می‌شود و بعدها در آثارش چند بار از پیامبر اسلام نام می‌برد) درست در آخرین لحظه قبل از شلیک، فرمان می‌رسد که حکم تغییر کرده و نباید اعدام شود و بعد هم آن دوران کار اجباری در سیبری که همه می‌دانید. آیا این حادثه برای یک تحول عظیم کافی نیست؟  ...

 

در ادامه‌ی بحث نامهای دیگری به میان آمد: جک لندن٬ ارنست همینگوی٬ اگزوپری و گارسیا مارکز که نقطه‌ی مشترک همه‌ی آنها داشتن یک زندگی پر حادثه است... چرا راه دور برویم همین سعدی خودمان را در نظر بگیرید که در اقصای عالم بسی گشته بود و با هر کس ایامی به سر برده بود: از جامع کاشغر (مرز شرقی امپراتوری اسلامی) تا دریای مراکش (مرز غربی) ... با همه‌ی احترامی که برای شاعران عارف قایلم باید بگویم که دنیای این بزرگان دنیای بچه مثبت هاست و تنها طیف عالی منشور انسانی را در بر می‌گیرد، اما در انبان سعدی همه چیز پیدا می‌شود. عاشقی در جوانی، جفای همسر غر غرو٬ انتقاد از حاکمان، حتی چند غزل عارفانه دارد  که یکی از آنها با بهترین سروده‌های حافظ پهلو می‌زند:
به جهان خرم از آنم که جهان خرُم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

آقا! این نمی‌شود که آدم یک گوشه عاطل و باطل بنشیند و توقع داشته باشد که آدم بزرگی هم بشود. به قول جناب ملا حسنی:  ای جوان! برو بیل بزن!

برای بزرگی باید به استقبال حادثه رفت۲ ...

------------------------

۱) من این شعر را از استاد شاهرخی شنیدم دلیل تردید من در انتساب آن به شیخ بهایی این است که یک بار در اشعار شیخ گشتم و نتوانستم این بیت را پیدا کنم.

۲) ظاهرا بیت مذکور  از جناب جامی است.


 
دادستان یا وکیل مدافع؟
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱ آبان ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: پدربزرگ ، انسان ، قرآن

 داشتم فکر می‌کردم ما انسانها بیشتر دوست دار‌یم دادستان باشیم تا وکیل مدافع. به محض اینکه یک نفر مطابق میل ما رفتار نمی‌کند او را متهم می‌کنیم حتی به همین هم قانع نیستیم؛ می‌خواهیم هم دادستان باشیم هم قاضی! هم متهم کنیم و هم حکم صادر کنیم.

گاهی به محض اینکه چند تا سرنخ بدست می‌آوریم بادی به غبغب می‌اندازیم و شادمانه شیهه‌ی فتح سر می‌دهیم و تحقیقات را مختومه اعلام می‌کنیم. پدربزرگم می‌گفت : « تقصیر پدر ما آدم است که حسابی عجول بود و در پگاه آفرینش، قبل از اینکه روح در تمام بدنش دمیده شود قصد ایستادن کرد و به زمین خورد.»

ما فرزندان خلف٬ هرچقدر در این کوره راه زمین می‌خوریم باز عبرت نمی‌گیریم و راهمان را عوض نمی‌کنیم. کاش می‌شد وکیل مدافع باشیم؛ گاهی خودمان را جای طرف مقابل بگذاریم و از او دفاع کنیم. آن وقت تمام سوءتفاهم ها برطرف می‌شد٬ تمام کینه ها به محبت٬ قهرها به آشتی٬ نیش ها به نوش ها و انتقام ها به گذشت بدل می‌شد ... آن وقت دنیا بهشت می‌شد... اما سالهاست که ما را از بهشت بیرون کرده‌اند... اصلا یادمان رفته که بهشت چگونه بود..

 

در پگاه آفرینش وقتی خدا می‌خواست آدم را بیافریند٬ فرشته ها گفتند آیا می‌خواهی موجودی بیافرینی که فساد می‌کند و خون می‌ریزد؟ خدا گفت: من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید!


 
غرور
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: شعر خودم ، انسان

 

به خواب دیده‌ام

که در پیاده روی‌ های صبحگاهی من

کسی در اول هر ایستگاه

در انتظار من است

و من نمی دانم

غرور بی پدرم را کجا مچاله کنم؟!

شیراز - بهار۷۸


 
درنگی در اشعار قیصر امین پور (۱)
ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: قیصر امین پور ، انسان ، شعر معاصر ، ایران

مدتها بود که دلم می‌خواست در این بهشت درباره دکتر قیصر امین پور بنویسم. حتی چندماه پیش که در ایران بودم به دوستی وعده  داده بودم شعری از قیصر را اینجا بنویسم. از طرف دیگر شاید این ترم در جمع گروهی از ایرانیان صحبتی درباره شعرهای قیصر امین پور داشته باشم. دیدم بد نیست ابتدا نظراتم را در این صفحات ثبت کنم.
به نظر من قیصر یکی از شاعران ماندگار زمان ماست. من شعر او را صدای انسان معاصر می دانم. انسانی خسته در راهروهای اداری،


لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی زندگی های اداری
 
مانده در بن بست معرفت،
به هر کس که دل باختم داغ دیدم
به هرجا که گل کاشتم خار چیدم

 
رنجیده از بیوفایی یاران :
گرچه یاران همه از شادی ما غمگینند
باز شادیم که یاران ز غم ما شادند
 
اما آرزومند و مغرور:
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره نیلوفرم و تشنه نورم
 
انسانی که یک روز یکدفعه عاشق می شود:
ای شما!
ای تمام عاشقان هرکجا!
از شما سوال می کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نامهایتان اضافه می کنید؟
 
و بعد زندگی و روزمرگی آنقدر او را گرفتار می‌کند که حتی عشق را فراموش می‌کند:
 
انگار مدتی است که احساس می‌کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته‌ام
احساس می‌کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
 
آدمی که همیشه در حسرت دیروز خویش است :
امضای تازه من دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشمهای کودکی من نشسته است

آدمی که با حسرت از روزگار ساده کودکی یاد می‌کند:
کودکیهایم اتاقی ساده بود
قصه‌ای دور اجاقی ساده بود
شب که می‌شد نقشها جان می‌گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می‌شدم پروانه خوابم می‌پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود...
 
و منتظر فردایی که زودتر از راه برسد و همه چیز را درست کند، فردایی که گاه با شوق و اشتیاق از آن یاد می‌کند :
ای روزهای خوب که در راهید
ای جاده های گم شده در مه…
از پشت لحظه ها به در آیید
ای روز آفتابی!
ای مثل چشمهای خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز آمدنت روشن...

 
 منتظر فردایی اردیبهشتی که گاه نیز با ناامیدی رسیدن آن را انتظار می‌کشد:
چه اسفندها … آه!
چه اسفندها دود کردیم!

برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها می رسی
                          از همین راه!
 به نظر من شعر قیصر صدای ایرانی امروز است .
ادامه دارد...


 
از عشق و عاشقی (۹)
ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، حافظ ، انسان ، اخلاق

این بار می‌خواهم از سرکشی در عشق بنویسم و بازهم قصد دارم از شعرهای خواجه شیرازکمک بگیرم:

 

 سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

در این بیت حافظ هشدار می دهد اگر در عشق سرکشی کنی معشوق که سنگ خارا را به موم تبدیل می کند تو را که مثل شمع از موم نرم ساخته شده ای به راحتی آتش می زند و می سوزاند. حافظ که معمولا زبانی نرم و بیانی ملایم دارد در این شعر پرخاشگرانه سخن می گوید. حال این سوال مطرح می شود که سرکشی یعنی چه و شمع بیچاره چه گناهی کرده که باید بسوزد؟ جواب این سوال را حافظ می دهد :

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

 

شمع می خواست با شعله خود راز خلوت نشینان را آشکار کند پس خدا را شکر که این راز تا به زبانش رسید آتشی شد و خودش را سوزاند. در مکتب عرفان عاشق باید رازدار باشد و در دنیایی که پر از بیگانه و اغیار و راهزن است گنجی را که با خود دارد پنهان کند. اگر گاهی حسی به او دست داد یا حُسنی بر او آشکار شد باید خویشتن دار باشد نباید هیجان زده شود و این احوال و اسرار را با هر بی خبری در میان بگذارد. گناه منصور حلاج این بود که جانش آنقدر در آتش عشق بی تاب شده بود که اسراری را که برای عوام قابل فهم نبود در کوچه و بازار فریاد می زد:

 گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

پس آشکار کردن راز یک نماد سرکشی است. بهای افشای برخی از رازها جان انسان است٬ اما بالاخره باید یکی دست از جان بشوید تا معرفت بشری را افزون کند. من هر وقت داستان زندگی بزرگانی چون جناب ملاصدرا٬ عین القضات همدانی و شیخ اشراق را می خوانم اشک در چشمانم حلقه می زند که نادانی مردم و تعصب جاهلان متمسک با این جانهای عاشق و روانهای بیدار چه کرد! ... و هیچ تعجب نمی کنم وقتی در نهج البلاغه می خوانم علی بن ابیطالب که جان عالم به فدایش باد دست کمیل را می گیرد او را از شهر بیرون می برد و چون به صحرا می رسند آه بلندى می کشد و از اینکه در اطرافش کسی نیست که تحمل و ظرفیت علم او را داشته باشد شکوه می کند. نگهداشتن راز در سینه مثل نگهداشتن آتش دشوار است:

زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت
می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت

بگذریم ... نوع دیگر از سرکشی غرور و نخوت است. غرور فقط در یک جا جایز است و آن هم نزد انسان متکبر. در ادبیات فارسی حباب نماد غرور است زیرا باد در سر دارد. بیدل از این تصویر بسیار استفاده کرده البته پیش از او حافظ هم فنای زودرس حباب را تاوان نخوت او می‌داند که جاه و حشمت و کلاهداری‌اش را از او می‌گیرد:

حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر
کلاهداریش اندر سر شراب رود

در همین راستا ادعا داشتن یا به تعبیر حافظ لاف زدن هم خطای بزرگی است که عاشق باید از آن احتراز کند:

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

دلا طمع مبر از لطف بی‌نهایت دوست
چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست

بسیار سخنها و رمز و رازهای دیگر درباره سرکشی در عشق باقیمانده. افسوس که فرصتی نیست. می‌بینی که همینها را هم بسیار فشرده و مجمل نوشتم...


 
شمعی در باد
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: فیلم ، ایران ، انسان
نظرم را درباره فیلم شمعی در باد ساخته خانم پوران درخشنده  پرسیده بودی. خوشبختانه این فیلم را در ایران دیدم در حقیقت آخرین فیلمی بود که دیدم (تهران- سینما بهمن ۱۵ شهریور). این فیلم داستان زندگی سه جوان را به تصویر می کشد که هر یک به دلیل مشکلاتی که در خانواده دارند به اعتیاد کشیده می شوند و سرنوشتی تلخ پیدا می کنند. فرزین (بهرام رادان) شخصیت اصلی داستان که مترجم کتابهای عرفانی است پس از ناکامی در عشق به قرصهای روانگردان روی می‌آورد و توسط برادرش که دکتر است و تازه از خارج آمده نجات پیدا می کند  بابک (شهاب حسینی) ایدز می گیرد،‌ و سعید هم خودکشی می‌کند. کارگردان فیلم در یکی از مصاحبه‌هایش می‌گوید: «ما در یک جامعه جوان زندگی می‌کنیم که این جامعه نیاز به حراست و دیده‌شدن دارد چون مثل یک نهال لرزان و ضعیف است و اگر به این موقعیت توجه نشود ممکن است این نهال زود بشکند به همین دلیل من به دنبال آسیب‌ها و روان‌شکننده می‌روم تا بتوانم پیشگیری کنم.

 همیشه صدای معتادی که می‌گفت: 18 بار ترک کردم اما برای هجدهمین بار وقتی به خانه رفتم، اولین کاری که کردم، گوشواره‌ی دخترم را از گوش او گرفتم و دویدم که مواد تهیه کنم، در گوش من صدا می‌کرد. با خود می‌گفتم پس جداشدن از اعتیاد خیلی سخت است و ما می‌توانیم جسم آدم‌ها را درست کنیم اما اعتیاد روان انسان را دچار مشکل می‌کند بنابراین باید شرایط روحی و روانی در منزل و محل کار برای این فرد معتاد بوجود بیاید که دنبال اعتیاد نرود.

پوران درخشنده در ادامه می‌افزاید: تحقیقی را درباره دختران و زنان شروع کردم و در دبیرستان دخترانه، دیدم بعضی از دخترها از یک قرصی استفاده می‌کنند به نام x و دختری برای من تعریف کرد که چگونه از این قرص‌ها استفاده می‌کند و مدت‌ها می‌خندد. این موضوع به روح من ضربه وارد کرد، به دنبال این قضیه رفتم تا به “سرای احسان“ رسیدم و آنجا با شخصیت اصلی فیلم “شمعی در باد” برخورد کردم. پسری تحصیلکرده که به دلایل مختلفی به سراغ اعتیاد و مواد توهم‌زا رفته بود و حالا در آنجا داشت، ترک می‌کرد و بقیه شخصیت‌های فیلم را در عالم واقع پیدا کردم و در نهایت، این سه شخصیت را با سه خاستگاه اجتماعی متفاوت بیرون کشیدم...»

به نظر من این فیلم برای کارگردان و نقش اول آن یک پیشرفت محسوب می‌شود. بالاخره بعد از تعدادی فیلم درپیتی مثل عشق بدون مرز و آواز قو فیلمی دیدیم که انسان را به فکر وا می‌دارد. ماجرای عشق اولیه بین فرزین و ... یک وصله ناجور به نظر می‌رسد. کارگردان می‌خواهد پاکی اولیه قهرمان خود را اثبات کند و دلیلی برای شروع داستان اصلی پیدا کند اما به قول معروف نمکش را زیاد می‌کند و ماجرا را بیش از حد عرفانی می‌کند. به هرحال دغدغه‌های اجتماعی کارگردان قابل تقدیر است٬ همین که به ما در مورد خطری که در کمین جوانهاست هشدار می‌دهد بسیار مهم است شاید موضوع را چندان قوی ریشه‌یابی نکرده باشد و کمی هم اغراق کرده باشد اما به هرحال ...


 
از عشق و عاشقی (۸)
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: بیدل دهلوی ، عاشقانه ، انسان

خلق را نسبت بیگانگی‌ای هست به هم     که به صد عقد وفا دل نتوان بست به هم

اولین باری که این بیت بیدل را خواندم ابتدا از مشابهت آن با یکی از غزلهای بسیار زیبای وصال شیرازی شگفت زده شدم :


داد چشمان تو در کشتن من دست به هم
فتنه برخاست چو بنشست دو بدمست به هم
هریک ابروی تو کافیست پی کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پیوست به هم
دست بردم که کشم تیر غمش را از دل
تیر دگر بزد و دوخت دل و دست به هم!
عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست به هم...

البته غزل وصال شیرازی از لحاظ فنی بسیار قویتر از شعر بیدل است اما دقیق تر که شدم دیدم مولانا بیدل دارد به یکی از سوالات همیشگی من پاسخ می‌دهد. سوال من این بود: چرا آدمها وقتی به هم علاقه مند می‌شوند٬ از هم فرار می‌کنند؟ چرا به جای اینکه به یکدیگر نزدیکتر شوند خود را پنهان می‌کنند؟ شاید نتوانم منظورم را خوب برسانم اما این موضوع را بارها تجربه کرده‌ام و حالا می‌توانم ادعا کنم در سطح بین‌المللی تجربه کرده‌ام!
ابتدا خیال می‌کردم دلیل این مشکل غرور انسانهاست. انسانها عاشق شدن و دلبستگی را نوعی ضعف در شخصیت قلمداد می‌کنند و در پی کنترل احساسات خود برمی‌آیند و معمولا ساده‌ترین راه حل پاک کردن صورت مساله است٬ به قول وحشی بافقی :

روی تو که باغ ارم و روضه خلد است             انگار که دیدیم؟ ندیدیم! ندیدیم!


البته بعدا راه حلی نسبی برای این موضوع پیدا کردم که در «از عشق و عاشقی ۲» اشاره‌ای به آن کرده‌ام. بگذریم... بیدل چشم مرا به روی حقیقت دیگری گشود٬ حقیقتی که به قول علما یدرک و لایوصف است قابل توصیف نیست: انسانها حتی در عین علاقه و دلبستگی باز مقصدهای متفاوتی دارند٬ دو نفر هرچقدر هم که شبیه باشند٬ باز نسبتی از بیگانگی بین آنها برقرار است. دلیل این موضوع شاید این باشد که عشقهای زمینی با همه ارزشی که در تلطیف وجود انسان دارند٬ مقصد و منزلگاه او نیستند٬ بالاخره یک روز - به قول فریبا وفی- پرنده هرکس او را صدا می‌زند و زمان پرواز به یک آسمان بالاتر فرامی‌رسد...

دوستان زنگ زدند و مرا به یک جمع شبانه دعوت کردند - دوست دارند دور هم بنشینیم و حافظ بخوانیم-٬ فکر می‌کنم در ایام اخیر٬ اولین شبی است که اینقدر زود اتاق کارم را ترک می‌کنم. انگار خدا دارد دوباره حلقه یاران را  شکل می‌دهد. باید زودتر بروم. فردا هم باید به شکار سیمرغ بروم!

خلق را نسبت بیگانگی‌ای هست به هم     که به صد عقد وفا دل نتوان بست به هم


 
سماجت
ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ روز ٧ تیر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: انسان

پس از صبر که به فرموده ملای روم کلید گشایش است سماجت دومین شرط موفقیت محسوب می‌شود. دقت کنید که من بجای پشتکار و واژه‌های مشابه از لفظ سماجت استفاده می‌کنم . آدم سمج تا به مقصود خود نرسد دست از تلاش برنمی‌دارد. یکبار ۰۰۰ دوبار ... و اگر لازم باشد صدبار راه رفته را تکرار می‌کند.

بگذارید این روزها که تب فوتبال داغ است خاطره‌ای از دیدیو بکهام برایتان نقل کنم. می‌دانید که سانترهای میلی متری بکهام بسیار معروف است. او تعریف می‌کرد که من پس از اتمام تمرینات تیم منچستر هر روز یکساعت تمرین اختصاصی برای سانتر کردن انجام می‌دادم. یک تایر را از دیرک افقی دروازه آویزان می‌کردم و سعی می‌کردم توپ را طوری سانتر کنم که از داخل آن بگذرد.این کار را سالها تکرار می‌کردم.آدم می‌تواند از هرکسی یک چیزی یاد بگیرد حتی از دیوید بکهام.

 صبر بدون سماجت بیشتر ناشی از یاس و ناتوانی است اما همراه با سماجت حاکی از امید و توانایی است. در ادبیات عرفانی ما از این موضوع با لفظ جهد یاد شده است مثلا حافظ می‌فرماید:

 قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

مصراع دوم این بیت هم خود دنیای دیگری است. اما از خودم بگویم که این روزها بسیار گرفتارم. انگار استراحت به ما نیامده. تعمیرات داخلی خانه  و سروکله زدن با بنا و نقاش و لوله کش و نجار و... انرژی زیادی از آدم می‌گیرد. نقاشی که آورده بودیم از لرهای اطراف ایذه بود که هیچ منطقی حالیش نمی‌شد. البته این موضوع ربطی به نژاد و  محل سکونتش ندارد! می‌شود یک داستان طنز از رفتار و گفتارش نوشت...

امشب می‌روم تهران... خدایا خودت رحم کن!


 
برای جوینده جواب
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: انسان

دوست من! کم صبری تو و گرفتاریهای روز افزون من دست به دست هم دادند تا پاسخ به سوال تو اینقدر به تعویق بیفتد. باور کن در این روزها که صدای نفسهای آخر حضورم در اینجا را می‌شنوم به اندازه همه ماههای گذشته درگیر بوده‌ام. البته از یکطرف دیگر حس می‌کنم این تاخیر و عصبانیت تو تقصیر خودت باشد. پرسیدن چنین سوالی از کسی مثل من آن حکایت سعدی را به یادم می‌آورد که : مردکی را چشم درد خاست پیش بیطار رفت که دوا کند .... به هرحال !

اولین رمز موفقیت صبر است. صبر در لغت عرب نام گیاهی است که میوه و عصاره‌ای بسیار تلخ و مهوّع دارد اما در درمان برخی بیماریها به کار می‌رود و در نهایت نتیجه‌ای شیرین به بار می‌آورد. صبر از امید مهم تر است چرا که خود مولد امید است و در لحظات ناامیدی و شکست انگیزه ایجاد می‌کند. روزهایی برای تو پیش می‌آید که حتی از دست تفکر و تعقل هم کاری ساخته نیست انگار به بن بست رسیده‌ای و همه راهها را بسته می‌بینی. حتی در چنین لحظات تلخ و طاقت سوز، صبر دریچه‌ایست که تو را به آسمان آرامش پرواز می‌دهد.

من انسانهایی را که همیشه زندگی آنها روی یک خط ثابت سیر می‌کند، انسانهای مکانیکی می‌نامم، حتی اگر این خط، خط موفقیت، رتبه اولی، پولداری و ... باشد. این فرصت کوتاه پنجاه شصت ساله که تازه ده بیست سال آن هم به کودکی و غفلت و بی‌خبری می‌گذرد برای تجربه کردن و آموختن است. باید زمین بخوری، اشتباه کنی، پشت دست بسوزانی تا بشناسی و کاش می‌دانستی این شناخت و معرفت چقدر گرانبهاست. و علم محصول همین بینایی ها و شناختهاست.

فکر می‌کنم تا حدی به سوالت پاسخ داده باشم، اما برای اینکه راضی تر بشوی اعتراف می‌کنم در زندگی خودم دونفر- فقط دونفر- را دیده‌ام که آن نوع دید خلاقانه را که از آن صحبت می‌کنی دارا بوده‌اند. هر دوی اینها در المپیاد با من بودند یکی رضا ایمانی که بچه کرج بود و دیگری نیایش افشردی که در علامه حلی تهران درس می‌خواند و بخصوص این دومی با من صمیمی تر بود. وقتی یک مساله فیزیک مطرح می‌شد همه با فرمول و رابطه به دنبال حل آن بودند اما این دو نفر با شهود و بینایی مساله را حل می‌کردند. دلیل موفقیت آنها غیر از استعدادهای مادرزادی که داشتند، دستیابی به منطق علم فیزیک بود.

همین چند روز پیش در کلاس مخابرات که سخت ترین درس دوره کارشناسی برق محسوب می‌شود، به بچه ها می‌گفتم هر علمی منطقی دارد که اگر به آن دست پیدا کنید حل مسائل و مشکلات آن آسان می‌شود. بیشتر دانشجوها بجای فهم منطق درس دنبال حل مسایل و بهتر بگویم حل‌المسایل هستند در نتیجه تا استاد یک ذره صورت سوال را عوض کند، لنت می‌چسبانند و یاتاقان می‌سوزانند.

و آخرین جمله اینکه : نیازی به کتاب یا فرمولی برای تمرکز نداری. نمی‌خواهم دستاوردهای علوم روانشناسی را نفی کنم اما به نظر من همه ما انسانها دانسته‌های بسیاری داریم آنقدر که بتوانیم گلیم خودمان را از آب بکشیم ولی مشکل اینجاست که به این دانسته‌ها عمل نمی‌کنیم.

زیاد سرت را درد آوردم!


 
آنچنان
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، انسان ، اخلاق

پریروز آمد. گفتیم و گفتیم و گفتیم. انگار دو ساعت زمین بر مدار ما می چرخید. از برخورد بعضیها ناراحت بود گاهی بغض می کرد. گفتم این حرفهایی که می زنند در مقایسه با سختیهایی که می کشم حکم نقل و نبات را دارد.

 داستان پیامبر با آن پیرزن یهودی را برایش گفتم. پیرزن هر روز در مسیر حرکت پیامبر قرار می گرفت و از بالای پشت بام خاکستر و خاکروبه می ریخت. یک روز پیامبر  مثل هرروز از همانجا رد شد و دید خبری از خاکستر و خاکروبه نیست. از همسایه ها سراغ پیرزن را گرفت. فرمود : ما در اینجا دوستی داشتیم که هرروز یادمان می کرد اما امروز پیدایش نیست. همسایه ها گفتند مریض شده. پیامبر به عیادتش رفت ... پیرزن گفت : اشهد ان لا اله الا الله

گفت مردم وقتی قدر چیزی را می فهمند که از دست بدهند. صحبتهایمان که تمام شد یک جورهایی دلم گرفت و این شعر را گفتم

مهربان نیستند آدمها

همزبان نیستند آدمها

بی تو یک عمر زنده می مانند

مثل جان نیستند آدمها

گفتم از عشق بارها و دریغ

نکته دان نیستند آدمها

در سماعی چنین خیال انگیز

دف زنان نیستند آدمها

چون زمین پایمال و در زنجیر

آسمان نیستند آدمها

اینچنین سرد اینچنین بی مهر

آنچنان نیستند آدمها !


 
آش دهن سوزی نبود
ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز ٩ بهمن ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، انسان

دیدمش آش دهن سوزی نبود

آن خیال و خواب هر روزی نبود

دیدمش سودی به حال من نداشت

بهره‌ای از عشق این آهن نداشت

کاش می‌پرسید آهنگ تو چیست؟

شادی افروز دل تنگ تو چیست؟

من نمی‌گویم شکوفایم نکرد

باغ گل بودم تماشایم نکرد

قسمتم از دیدنش غم بود و قهر

شهد را در کام من می‌کرد زهر

درجهالت تیغ صیقل خورده بود

اتٌحاد رنگهای مرده بود

شیشه صبرم شکست از سنگ او

من سلاح انداختم در جنگ او

نیمه مردان ریاکار زمین

مارها دارند در هر آستین

می‌‌روم این خانه بی خورشید باد

می‌گریزم سالتان بی‌عید باد


 
تسبیح رعد یکساله شد
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ٧ دی ۱۳۸٢  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، اهواز ، انسان

بیش از یکسال پیش بود که با شخصی که برخی او را پدر اینترنت ایران می نامند آشنا شدم و او مرا با دنیای وبلاگ آشنا کرد. همیشه دلم می خواست نام اولین مجموعه شعرم تسبیح رعد باشد اما کسی به من گفت دنبال نام و آوازه نباش. شعرهایم در سینه حبس شدند تا رتبه اول دانشگاه شدم. این صفحات آخرین تقلای من است برای اثبات زنده بودن در فضایی که مردگان را گرامی تر می‌دارد. این صفحات بهشت دل است برای انسانی که در شهر آتش و در حسرت باران و لبخند می زید.

و تو ای دوست از زمستانی که این بهشت را فراگرفته پرسیده بودی زمستانی که از پاییز آغاز شد و انگار دست از سر این صفحات برنمی‌دارد. چگونه است حال انسانی که او را بخاطر یک مشت گندم از بهشت رانده‌اند و به این خاک سرد زرپرست خالی از معرفت آورده‌اند. و من روزهاست گرفتار این سوالم که آیا یک مشت گندم این همه ارزش داشت؟

باشد! این هم شعری شاد. یادمان روزهای سبز دیروز؛ برای تو و همه آنانی که دوستشان دارم

با شوق تنفس هوایی تازه

پر می‌زنم از دلم به جایی تازه

با دست پر آمدم به شهرت ای عشق

سوغاتی من ترانه هایی تازه


 

گشتم گشتم شهر دلم را گشتم

غیر از تو کسی نیافتم برگشتم

هرجای دلم که در زدم پرسیدم

غیر از تو کسی نبود: عاشق گشتم