بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یعنی انار
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: اسپانیا ، سفرنامه

گرانادا یعنی انار. انار میوه بومی ایران است. چه کسی هست که انار دوست نداشته باشد؟

در خیابانهای فرودست قصر الحمراء، مسلمانانی زندگی می کنند که بیشتر سوغاتی های عربی-اسلامی می فروشند یا رستوران های حلال دارند که غذاهای سنتی عربی-آفریقایی سرو می کنند. گاهی قهوه خانه ای سنتی هم می بینی با تخت و تشکچه و بالش یا به قول اسپانیایی ها almohada و قلیان.

کمی پایین تر از میدان نو چشمم به یکی از این قهوه خانه ها افتاد. پیش خدمت که لباس ترکان عثمانی را پوشیده بود تا ما را دید گلبانگ مسلمانی سر داد و سلام کرد. همین سلامش ما را به داخل برد. غذایی خوردیم و استراحتی کردیم. مرد پیش خدمت هر وقت از مقابل ما رد می شد به هر زبانی که می توانست ابراز محبت می کرد. مهرش در دل ما جا کرد.

 شب شده بود و مهتاب بالا آمده بود. در کوچه های قدیمی گرانادا قدم می زدیم کوچه های باریکی به عرض یک ماشین و جویبار آبی که به موازات ما جاری بود و مرا را به یاد دربند می انداخت. در میدان نو معرکه گیرها مشغول هنرنمایی بودند و سر توریست ها را گرم می کردند. هوا مسیح نفس بود و باد نافه گشای.

دلمان برای آن پیش خدمت تنگ شد. دوباره رفتیم به همان قهوه خانه عربی. می خواستم چای مخصوص عربی بخورم از آن چایی هایی که یک شب خانه استاد فلسطینی ام نوشیده بودم، چای هل. نمی دانستم هل به اسپانیولی چه می شود یک دفعه گفتم الشای مع الهلّ! پیش خدمت فهمید و خندید. مدتی بعد با یک قوری چینی بزرگ و دو استکان کمر باریک لب طلایی برگشت. عطر خوش چای هوش از سر ما می برد. به او گفتم که برایمان کمی باقلوا هم بیاورد. یک ساعتی طول کشید تا قوری چای را تمام کردیم. وقت حساب کردن گفت که 5 یورو شده من تعجب کردم و گفتم شما فقط به اندازه 5 یورو هل داخل این قوری ریخته بودید تازه باقلوا... پیش خدمت که دید من راضی نمی شوم رفت و مدیرش را آورد. مرد می گفت رگالو رگالو منظورش این بود که باقلوا هدیه ما به شما بوده و حساب نمی کنیم ...

دستی به هم دادیم و با لبخند از هم جدا شدیم.

 

پی نوشت:

در فرانسوی هم به انار می گویند گرانادا (grenade) در انگلیسی هم می گویند پوموگرانت یعنی سیب (میوه) گرانادا.


 
عطر نارنج
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: اسپانیا ، سفرنامه

شیراز، در هر خانه ای درخت نارنجی است. میوه نارنج تمام سال بر سر شاخه می ماند بی آنکه خراب شود. شادی کودکان خانه این است که وقت ناهار بروند در حیاط نارنجی بچینند و آبش را بچکانند روی کباب. وه که چه مزه می دهد نان و کباب و آب نارنج! درخت نارنج سراسر سال سبز است و ترکیب رنگ نارنج با سبزی برگ تصویر چشم نوازی می سازد که صدها سال پیش از این سعدی را هم به تحسین وا داشته1. نارنج مرا به یاد سفر هم می اندازد، وقتی عزیزی به سفر می رود پشت سرش یک کاسه آب که در آن چند برگ نارنج است می پاشند که زودتر از سفر برگردد. 

 داشتیم در یکی از کوچه های قدیمی گرانادا قدم می زدیم. رسیدیم به یک کلیسای قدیمی که درش باز بود. روز یکشنبه بود. وارد حیاط شدم. بله، کلیسا حیاط داشت، حیاطی بزرگ. داخل حیاط باغچه های کوچکی بود. در هر باغچه ای درختی سبز، بر هر درختی میوه های نارنجی رنگ. گفتم شاید پرتقال باشد. نزدیک تر رفتم، یکی از میوه هایی را که روی زمین افتاده بود، بو کردم. نارنج بود. باز هوای وطنم وطنم آرزوست! در آب و هوای کانادا -جایی که من ساکن ام- نارنج نمی روید.

 چیزهای زیادی در گرانادا مرا به یاد شیراز می انداخت. مثلا حالت کوههایش که نه چندان بلند و نه چندان سبز بودند. گرمای قابل تحمل هوا در روز و لطافت هوا در شب و باغ های زیبایش، با درختان بلند و شاخه های سر به هم کشیده که قدم زدن شبانه را برایت دلپذیر می کرد و سروناز هایش. با این حال و هوای شاعرانه هیچ تعجب نکردم وقتی فهمیدم بزرگترین شاعر اسپانیا اهل این شهر بوده. دیدم که لورکا هم از غمناکی قصر الحمرا گفته و بارها غروب خورشید را از آنجا تماشا می کرده. گفته بود گرانادا ترانه اسرار آمیزی در جان من نهاد ...

گرانادا شهریست که باید دوباره دید.

 

1- گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین

ای که باور نکنی فی الشجر الاخضر نار


 
مسجدی در کلیسا، کلیسایی در مسجد
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: اسپانیا ، سفرنامه

 

من آب را، رود را، فراوان دوست دارم. می توانم ساعت ها خیره بشوم به مسافرت آب، موجهایی را که گردن می کشند و نیست می شوند دنبال کنم، چشمهایم را ببندم و صدای یکنواخت آب را، باد را، پرندگان مجاور را، مرور کنم یا پاهایم را بسپارم به خنکای آب، آنقدر که کرخت شوند. 

نشسته ام روی دیوار کنار رودخانه کردوبا (قرطبه). می گویند روزی این شهر پر جمعیت ترین شهر دنیا بوده. جواهر دنیا بوده، همان ایامی که خاندان مروارید از این شهر بر بیشتر اسپانیا و پرتغال حکم می راندند.

نگاه می کنم به آبی که از زیر پل جاری است. این پل مرا یاد اصفهان می اندازد، یاد سی و سه پل. ساعتی است که از مسجد بیرون آمده ام. مسجدی که روزگاری از بزرگترین، زیباترین و پر رونق ترین مساجد دنیای اسلام بود. وقتی مسیحیان قرطبه را بازپس گرفتند، مسجد را خراب نکردند اما درست وسط مسجد کلیسایی ساختند با سقفی بلند و پنجره هایی بزرگ که نور آسمان را به درون کلیسا می پاشد، در تضاد با فضای تاریک و سقف نسبتا کوتاه مسجد. حالا، قرن هاست که کسی در این مسجد نماز نمی خواند اما برنامه های مسیحیان برقرار است.

خاموشم اما در اندرون من خسته دل غوغایی است. غم مبهم دارم. در حال خودم هستم که مردی به من نزدیک می شود و با انگلیسی دست و پا شکسته ای از من می پرسد شما مسلمان هستید؟ فهمیدم که اسپانیایی است. به اسپانیولی  جوابش می دهم. گفت که خودش کاتولیک است

گفت تو وقتی اینجا را می بینی چه احساسی به تو دست می دهد؟ از اینکه یک بنای مقدس شما را گرفته اند ناراحت نمی شوی؟

یاد این آیه قرآن می افتم و تلک الایام نداولها بین الناس ... (و این روزگار است که هر دم آن را به مراد کسی می گردانیم) و باز یادم می آید که گفته بودند اینجا قبل از اینکه مسجد پر شکوهی بشود گویا کلیسای کوچکی بوده .. ساعتی با هم حرف می زنیم. برایش می گویم که به نظرم همه آنهایی که به خدا اعتقاد دارند برادرند، اهل یک خانواده اند. غرورها و خودخواهی ما را از هم دور کرده. زمین، خشکی پیوسته ای بود که تیغ داران آن را تکه تکه کردند.

حرفمان که تمام شد. دو دست مرا در دست گرفت گفت من مسیحی کاتولیک هستم اما خودم را برادر تو می دانم.

او رفت و غم نیز.

 


 
نسیم آندلس
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: اسپانیا ، سفرنامه

 

این سطوری که شش ماه است نوشته نمی شوند راه نفس را بر من بسته اند.

من نشسته ام در بلندترین نقطه قصر الحمراء پای پله های آب رو به روی من حوض سنگی کوچکی است و پشت آن راهرویی که دو اتاقک را به هم وصل می کند، راهرویی بی دیوار به شکل محرابی تهی، گویی آسمان را قاب گرفته اند. چه بی نهایتی، چه ابدیتی پیش چشمهایم نقش بسته.

پله های آب، صدای پیوسته ی پای آب. آفتاب، گرمایش از جنس شهریور ماه ایران است. هوا خشک، خالی از شرجی. نسیم آندلسی سایه صمیمی برگ ها را نوازش می کند.

نشسته ام و این تمدن به خواب رفته را نگاه می کنم. به روزگاری فکر می کنم که خلیفه از این قصر پر شکوه بر سرزمین آندلس حکم می راند. حال خاقانی را دارم وقتی ایوان مدائن را دید.

دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو

پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون

گامی دو سه بر ما نه، اشکی دو سه هم بفشان

دندانه: کنگره

 
سفرنامه آندلس (1)
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه ، اروپا ، اسپانیا

آنچه امروزه به نام آندلس خوانده می شود ناحیه خودمختاری در جنوب اسپانیاست بر ساحل دریای مدیترانه، که از شمال به کوههای سیرا و از غرب به کشور پرتغال محدود می شود. این منطقه از 8 ایالت تشکیل شده و مرکز آن شهر سویل (سویا) است.

همانطور که در نقشه می بینید یک ویژگی جغرافیایی مهم این منطقه وجود تنگه جبل الطارق است که نزدیکترین جای اروپا به آفریقاست. تنها 14 کیلومتر بین اسپانیا و مراکش امروزی فاصله است. مسلمانان در سال 711 میلادی از جبل الطارق گذشتند و آندلس ابتدای فتوحات آنان در اروپا شد.

در اصطلاح مسلمانان آندلس به همه متصرفات مسلمین در اروپا اطلاق می شود که شامل پرتغال، اسپانیا و جنوب فرانسه می شد.  شهر کردوبا (قرطبه) هم پایتخت اصلی بود. با کاهش قدرت مسلمانان و تشدید اختلافات داخلی و جنگ های خارجی، حوزه نفوذ مسلمین محدود به حکومتی محلی به مرکزیت گرانادا (غرناطه) شد که تا سال 1492 ادامه داشت یعنی همان سالی که کریستف کلمب رهسپار دنیای جدید شد و آمریکا را کشف کرد.

حضور هشتصدساله مسلمانان در آندلس تاثیرات فرهنگی عمیقی بر جای گذاشته. وجود صدها واژه در زیان اسپانیایی با ریشه عربی در کنار آثار معماری و شهرسازی منحصر به فرد، مشتی از این خروار است.

از آن طرف محیط آندلس و نزدیکی به فرهنگ روم و یونان باعث شد که متفکران بزرگی در این ناحیه پرورش پیدا کنند از جمله ابن خلدون و محی الدین عربی و دیگران که تاثیرات آنها بر فرهنگ اسلامی هنور هم ادامه دارد.

در این سفر شهرهای سویل، کردوبا و گرانادا را دیدم و توقف کوتاهی در نرخا داشتم که در قسمت های بعدی شرح خواهم داد.

پی نوشت:

1- یک نکته جالب این است که در زبان اسپانیایی به مسلم می گویند مسلمان  musulmán همانطور که ما ایرانی ها می گوییم.

2- این نکته که فروپاشی قدرت مسلمانان مصادف شد با کشف دنیای جدید به نظرم شایسته تامل بسیار است.


 
شهر انار و نارنج
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: اسپانیا

به پاهای تاول زده ام نگاه می کنم. درد دارند اما خوش حالم که این چند روز تا توان داشته‌ام راه رفته ام و تصویرها را در ذهنم ذخیره کرده‌ام. حرف ها دارم برای نوشتن و موظفم که بنویسم.

حالا که آخرین ساعات حضورم در سرزمین آندلس است تازه فهمیدم که لورکا شاعر محبوب هم اهل همین شهر بوده: شهر انار و نارنج ...