بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

تنوع زمینه های تحقیقاتی
ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱٥ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: ادامه تحصیل

امشب موقع شام با همسرم صحبت از این بود که اکثر دوستان ما الان یا دکترا گرفته‌اند یا دارند دکترا می‌خوانند. من قبلا نظرم را درباره ادامه تحصیل مفصل نوشته‌ام و الان هم بر همان باورم، اما نکته مهمی که می خواهم به همه دکترها و عاشقان ادامه تحصیل عرض کنم این است که سعی کنند بیش از یک زمینه تحقیقاتی داشته باشند. این کار البته دشوار است و وقت و همت بسیاری می‌طلبد خصوصا اگر دانشجو امکان همکاری با یک تیم را نداشته باشد و فردی کار کند، اما فوایدش آن قدر زیاد است که به سختی هایش می‌ارزد.

  • یکی اینکه در این شرایط که پیدا کردن کار برای نیروهای دکترا (چه در داخل و چه در خارج) آسان نیست قدرت انتخاب انسان بالا می‌رود و گزینه های بیشتری پیش رویش قرار می‌گیرد. 
  • دیگر اینکه اگر آدم باقی مانده عمرش را فقط روی یک موضوع کار کند فسیل می‌شود، به ویژه در زمینه های مهندسی که فناوری های جدید از راه می رسند و فناوریهای قدیم از رده خارج می‌شوند. وقتی آدم دو یا چند تخصص داشته باشد قدرت تطبیق او بالا می‌رود و زودتر خودش را با فضای تازه وفق می‌دهد. 
  • سوم اینکه امکان انجام تحقیقات ترکیبی یا میان رشته‌ای پیدا می‌کند که الان بازار این مباحث بسیار داغ است.

پیش فرض مساله هم این است که دانشجو دنبال کسب مدرک یا رفع تکلیف نباشد و واقعا بخواهد از عمرش استفاده کند و ورقی بر کتاب هستی بیفزاید و الا ...


 
علاقه بادکنکی به ادامه تحصیل
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ایران ، زندگی در غرب ، نامه ، ادامه تحصیل
 
سلام بر دوست تیرانداز و مهندس کشتی ساز جناب برادر سیاوش 

من انگار فراموش کرده بودم به این نامه شما پاسخ بدهم. فراوان عذر می خواهم و در حد توانم در جواب بخشی از مرقومه آن بزرگوار  چند سطری تقدیم می کنم.

 فرموده بودید: 

"من در چند جایی که تدریس کرده ام و الان هم مشغولم بیشتر از 40 درصد کلاس سنشان از من بیشتر است. می بینم افرادی که شاغلند و با وجود داشتن فرزند و شغل و مشغله های مختلف مشغول درسند. خیلی خوب است که دنبال علم باشند اما به نظر می رسد که دلیل اصلی تلاششان افزایش حقوق و یا بهبود موقعیت شغلیشان است... 

دلیل سوال من این بود که بدانم آیا در بلاد کفر هم مثلا واترآباد آنجا هم اینچنین عده ای میدوند و نمی رسند؟ و عده ای نمی دوند و می رسند؟

آیا این رفتار ها حرص و آز دنیایی است؟ "

 در پاسخ به این سوال چند زاویه را باید بررسی کرد:

۱- یک نکته جالب توجه (حداقل در کانادا) این است که سطح تحصیلات از لیسانس به بعد تاثیر چندانی در درآمد افراد ندارد. مثلا یکی از دوستان من تا مدرک لیسانسش را گرفت در یک اداره دولتی استخدام شد و حقوق ایشان حدودا ۲۰ درصد بیشتر از دوست دیگریست که با مدرک دکترا در شرکت بسیار بزرگی استخدام شده.

۲- نمی دانم این خاطره را برایتان گفته ام یا نه؟ یک بار سوار هواپیما بودم از کالگری در ایالت آلبرتا به سمت تورنتو در ایالت انتاریو که حدودا ۵ ساعت پرواز است. پسری که بغل دستم بود به محض ورود دست داد و خودش را معرفی کرد. همانجا فهمیدم که اهل انتاریو نیست چون آدم گرم و خوش مشربی بود. گفت که اسمش دیوید مک دونالد است من خندیدم که  پس من هم جان اسمیت هستم۱. تعجب مرا که دید گواهینامه اش را درآورد و نشان داد. در طول راه بیشتر با هم دوست شدیم اهل ایالتی در ساحل اقیانوس اطلس بود و سال آخر دبیرستان. بدیهی ترین سوالی که می توانستم بپرسم این بود که به چه رشته ای علاقه دارد و به کدام دانشگاه؟ گفت : قصد رفتن به کالج را ندارد دوست دارد نجار بشود و شغل پدری اش را ادامه بدهد. 

۳- در راهروهای دانشکده های مهندسی اینجا که قدم می زنید بیشتر دانشجوها بین المللی و آسیایی هستند: چین، بنگلادش، ایران، مصر . خود کانادایی ها به محض گرفتن لیسانس به دنبال شغل و کار می روند. ادامه تحصیل برای کسانی است که یا عاشق درس هستند یا نتوانسته اند کار مناسبی پیدا کنند. 

۴- اینگونه نیست که همه منتظر دولت باشند تا برایشان کار ایجاد کند یا به استخدام شرکت های دولتی در بیایند. خیلی اوقات چند دانشجو دور هم می نشینند ایده ای می دهند و شرکتی ثبت می کنند. دولت هم وامهای بسیار خوبی به این شرکتها می دهد و به آنها کمک می کند تا بیزنس پلان و پروپوزال بنویسند.

۵-  آدم هایی هم هستند که در سنین بالا مشغول درس خواندن هستند اینها معمولا ۲ دسته هستند یکی افرادی که به علت مشکلاتی نتوانسته اند در سنین جوانی ادامه تحصیل بدهند.و دنبال کار و زندگی رفته اند و حالا که به ثبات رسیده اند و پس اندازی جمع کرده اند به دانشگاه برگشته اند. دسته دوم افراد مهاجری هستند که با تحصیلات نسبتا بالا مثلا فوق لیسانس به کانادا آمده اند اما به علت ناسازگاری با محیط جدید نتوانسته اند شغل مناسبی پیدا کنند لذا به دانشگاه آمده اند تا از بورس های دانشجویی استفاده کنند، آب باریکه ای داشته باشند و در عین حال با کسب مدرک کانادایی شانس خود را در بازار کار بالا ببرند.

۶- اینجا آدمها مثل ایران به هم پیوسته نیستند یا پیوندهای کمتری دارند. این نکته اگرچه معایبی دارد اما باعث شده حس رقابت یا چشم و هم چشمی کمرنگ تر باشد  در سیستم آموزشی مدارس هم به شدت از ستاره سازی و سوگلی پروری اجتناب می کنند. این خود حکایتی است مفصل

۷- در کشور ما مدرک تحصیلی منزلت اجتماعی افراد را بیش از اندازه بالا می برد و متاسفانه سرپوشی می شود برای پنهان کردن ضعف ها و کاستی های دیگری که در شخصیت ماست. افتضاحات اخیر در زمینه مدارک تقلبی و مقالات سرقت شده گواه روشنی بر این ادعاست. چه خوب بود که قانون به سراغ این سواستفاده کنندگان می رفت.

۸- نتیجه ای که می خواهم بگیرم این است که ایجاد اشتغال و رشد شخصیت اجتماعی می تواند این علاقه بادکنکی به ادامه تحصیل در میان ما شرقی ها را تا حد خوبی کاهش دهد.

 

پی نوشت:

۱- دیوید مک دونالد یک اسم خیلی کلیشه ای است مثل شخصیت های داستانها. جان اسمیت از آن هم بدتر است


 
توصیه هایی به یک دانشجوی جوان که شاید به خارج بیاید
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ادامه تحصیل ، زندگی در غرب

من درباره ادامه تحصیل در خارج از کشور قبلا نظراتم را گفته ام و هنوز هم بر همان عقیده ام. البته ظاهرا شرایط برای ادامه تحصیل در ایران بهتر شده و نوعی RA به دانشجویان دکترا می دهند امیدوارم این پول کافی باشد و از لحاظ امکانات و آزمایشگاهها هم پیشرفتی حاصل شده باشد. استادان بزرگواری هم در ایران هستند که مخلصانه زحمت می کشند.

 

 

اگر قصد آمدن به این طرف آب را داری، تا جایی که می توانی در مورد استاد آینده ات تحقیق کن. من در همین جا دوستانی دارم که در سال چهارم دکترا مجبور شدند استادشان را عوض کنند چون حضرت استاد سر سازگاری نداشت و دانشجوی بیچاره کارد به استخوانش رسیده بود.

 

اینکه گفتم کار کردن با استاد جوان را توصیه نمی کنم به خاطر این است که در دوره دکترا استاد باید به نوعی مرشد تو باشد و نوع رفتار او بر آینده علمی تو و شکل دهی شخصیت تو تاثیر فراوانی خواهد داشت. علاوه بر این دوره دکترا بر خلاف دوره فوق لیسانس که معمولا ١ سال  است ۴ سال یا ۵ سال است. تجربه استاد، معروفیت و شخصیت او می تواند این دوران را برای تو بسیار شیرین و لذت بخش کند. استاد جوان معمولا دنبال ارتقا و اثبات خود است و گاهی تو را رقیب خود می بیند. اما کسی که به بالاترین درجه علمی رسیده و دیگر دغدغه مقاله و رتبه ندارد تو را شاگرد و گاهی فرزند خود می بیند. این ها که گفتم البته از ظرائف کار است و ممکن است همه با هم فراهم نشود.

 

خیلی از دانشجویان ایرانی کورکورانه برای ادامه تحصیل اقدام می کنند. انگار فقط دنبال پذیرش گرفتن و فرار از مرز پر گهر هستند.  بعضی هایشان به هر کلکی متصل می شوند. رزومه های تقلبی، توصیه نامه های جعلی، مقاله های بی ارزش ... گاهی ایمیل هایی برای من می آید که خنده دار است. دانشجوی یکی از دانشگاههای تهران که وبسایت مرا به طریقی دیده بود و خیال کرده بود استاد دانشگاهم در روزمه اش نوشته بود که  ٢٣ مقاله در یک سال تولید کرده. من اسم او را در گوگل جستجو کردم و هیچ پاسخی نیافتم ... در مورد استادی که نامش را در مقاله ها ذکر کرده بود تحقیق کردم و دریافتم که مدتی است سکته کرده و اصلا به دانشگاه نمی آید!

 

و کم نیستند این خاطره های پریده رنگ

 

تو داری کالای با ارزشی را با خودت به خارج می آوری آن کالا عمر توست و جایگزینی ندارد.

 

انتخاب شهرهای بزرگ یا شهرهایی که در آن گروه های ایرانی فعالی وجود دارند به شدت توصیه می شود چرا که تو را از افسردگی و درد غربت تا حدودی می رهاند و احتمال یافتن دوستانی که مشترکاتی با هم داشته باشید را بالا می برد.  خود من هم با این همه کلفتی پوست گاهی دلتنگ می شوم دلتنگ بوی مادر. دلتنگ رفیق با معرفت. امروز یکی از آن با معرفت هایشان زنگ زده بود. آدم خیلی مهمی شده. یک پایش لندن است یک پایش تهران. رفیق دوران دانشجویی من بود. می گفت یادت هست با هم نان و پنیر گردویی رامک می خوردیم . دلش لک زده بود برای صفای بی پیرایه ی آن سالها و همین یک جمله اش مرا پر داد به خیابان اردیبهشت شیراز  و از آنجا تا باغ ارم با یادش قدم زدم ...

 

نام و آوازه ی دانشگاه هم البته بسیار مهم است می دانم که تو رتبه بندی دانشگاهها را از حفظی و لذا ادامه نمی دهم.

 

یک فایده مهم خارج آمدن که گمان می کنم در این زمینه استاد شده باشم کشف دنیا و آدمهاست.  فاینمن بزرگ می گوید وقتی دوران کارشناسی را در دانشگاه ام آی تی به پایان رساندم برای ادامه تحصیل با استادم مشورت کردم او گفت ما به تو پذیرش نمی دهیم دانشجویان ما باید بروند و دنیا را کشف کنند. این شد که فاینمن به پرینستون رفت و چقدر این دانشگاه شلخته با روحیه ی او سازگار بود و موجب پیشرفت او شد!

 

من هم در اندازه خودم تجربه مشابهی دارم و از اینکه هر مقطع را در دانشگاهی گذراندم بسیار خوشحالم. البته هر چه همت تو بیشتر باشد از این دریای رنگارنگ مروارید بزرگتری صید توانی کرد.

 

زیاد نوشتم. نگران خانم دکتر هم هستم. آجرهایش روی هم تلمبار شده و الان است که بسوزد!


 
جاه‌طلبی Ambition
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: انسان ، ادامه تحصیل ، زندگی در غرب

جاه طلبی در فارسی معنای مثبتی ندارد اما در زبان انگلیسی یک مفهوم مثبت و قابل احترام است. منظور من از جاه طلبی همان Ambition است که فرهنگ آریان‌پور آن را «بلند همتی، جاه طلبی، آرزو» ترجمه کرده و لغتنامه‌ی کمبریج در تعریف آن می‌گوید:

 a strong desire for success, achievement, power or wealth: یعنی علاقه و میل شدید برای موفقیت٬ پیروزی٬ قدرت یا ثروت. اوایلی که به کانادا آمده بودم مثل همه دنبال یک موضوع مناسب برای تحقیق دکترا می‌گشتم. سراغ هر موضوعی که می‌رفتم یکجایش ایراد داشت. بعضی موضوعات خیلی تئوری بودند. بعضی ها به امکانات عملی احتیاج داشتند که در دانشگاه ما نبود٬ بعضی ها نیاز به سرمایه‌گذاری زیاد داشتند  ... یک روز خسته از پرسه زدن‌ها و به نتیجه نرسیدن‌ها پیش استادم رفتم. گفتم من تصمیم گرفته‌ام روی یک موضوع معمولی کار کنم. استاد پرسید چرا؟‌ گفتم من که نمی‌خواهم جایزه‌ی نوبل بگیرم ... نگاهی به من کرد و با لحنی پدرانه گفت : "پس امبیشن‌ات چی می‌شه؟ جاه‌طلبی‌ات کجا رفته؟ "حالا هم هر وقت تیشه‌ی تحقیق‌ام به سنگ می‌خورد (درست مثل همین الان!) به یاد این جمله می‌افتم...

یک آقای احتمالا چینی مدتی است پیشنهاد یک کار تحقیقاتی مشترک داده... اینکه می‌گویم احتمالا چینی به خاطر اینه که انگلیسی رو خیلی خوب صحبت می‌کنه٬ چشمهاش هم بادامی نیست٬ صورتش هم مثل دایره گرد نیست٬ دماغش هم بفهمی نفهمی به خودمان برده! فوق لیسانسش در زمینه‌ی هوش مصنوعی بوده... بنده‌ خدا آمد یک ساعت رطب و یابس بافت که این کار رو بکنیم.. آن کار را بکنیم... شرکت بزنیم... مقاله چاپ کنیم.. network درست کنیم . اولین قرارمان ساعت ۸ بود یعنی نیم ساعت بعد از افطار.

لیوان چای را نزدیک لبم برده بودم که در زد. خلاصه از ثواب افطار اول وقت محروم شدیم. بهش گفتم هفته‌ی بعد ساعت هشت و نیم بیا. یک ربع به هشت آمد! خدا وکیلی تا حالا شده ما ایرانی‌ها وقتی با یک کسی قرار داریم ۲ دقیقه زودتر بیاییم؟ بگذریم آقا! قرار شد من یک مساله‌ی میدانی را که راه حل کلاسیک دارد و خودمم هم در این زمینه یک روش جدید دارم  برایش تعریف کنم و او یک راه حل غیرکلاسیک با استفاده از روشهای هوش مصنوعی برایش پیدا کند. پیشنهاد دادم اول برود توی اینترنت یه کم بیل بزند ببیند این موضوع قبل از ما به عقل کسی رسیده یا نه؟ امشب دوباره قرار داشتیم. فهمیدم بیچاره هفته‌ی قبل تورنتو بوده و از آنجا خودش را به دانشگاه ما رسانده. یعنی 120 کیلومتر رانندگی کرده تا به قرار برسد. یک مقداری بحث کردیم من هم کمی در زمینه‌ی هوش مصنوعی مطالعه کرده بودم. چندتا روش پیشنهاد کردم اما اون معتقد بود که این روشها ۱۰ سال قدمت دارند و باید دنبال یک روش جدیدتر باشیم. یک ساعتی که بحث کردیم یک دفعه زد به صحرای کربلا... می‌گفت من توی دوره‌ی فوق نتونستم مقاله چاپ کنم و خیلی احساس کمبود  می‌کنم. دوست دارم دکترا بخوونم اما از طرفی دلم نمی‌خواد استاد دانشگاه بشم یعنی پایین ترین شغلی که توی ذهنم دارم استادی دانشگاهه. می‌گفت می‌دونی گاهی یه چراغ توی ذهنم روشن می‌شه (گفتم خدا رحم کنه لابد بعدش می‌خواد بگه یه هاله‌ی نور دور سرم می‌بینم بعدش هم میگه می‌خوام دنیا رو اداره کنم!)

یه سوال بی جواب دارم. چطور می‌شه دو نفر از جایی مثل استانفورد فارغ‌التحصیل بشن و فقط تئوری خونده باشن اما بعدش یه شرکت بزنن و کارشون بگیره و پولدار ترین آدمهای دنیا بشن (احتمالا منظورش موسسان Google بودن) به نظرم اینجور آدمها شهود (intuition) دارند!

گفتم به نظر من شهود حاصل دانایی و تمرین زیاد هست مثلا تو نمی‌تونی امواج الکترومغناطیس رو ببینی اما وقتی ۱۰ سال با  الکترومغناطیس سروکله بزنی و ریاضیات مساله رو بدونی دیگه به شهود می‌رسی و می‌تونی با دستت خطوط میدانهای الکترومغناطیسی رو توی هوا رسم کنی. اما اینجور آدمهایی که اشاره کردی سه تا ویژگی مهم دارند ۱) درک درستی از نیازهای جامعه دارند ۲) شجاعت و قدرت ریسک دارند و ۳) حس جاه‌طلبی دارند و به اون چیزی که دارند راضی نیستند...

این نظر من بود. شما چی فکر می‌کنید؟


 
بر ساحل اقیانوس ۱۰ - سفرنامه
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، ادامه تحصیل

روز جمعه ۱۶ ماه ژوئن۲۰۰۶  سن فرانسیسکو را به مقصد لس آنجلس ترک کردیم. مسیر اصلی از شهر سن خوزه (سن هوزه) می گذرد که شهری تکنولوژیک است و در دره‌ی سیلیکان واقع شده. شرکتهای معروف اینتل و گوگل در این شهر قرار دارند. دوستم پیشنهاد داد که به دیدن اینتل برویم اما به نظر نمی‌رسید که در آن فرصت کوتاه بتوانیم استفاده‌ای بکنیم. چون در همان حوالی دانشگاه معروف استانفورد قرار دارد تصمیم گرفتیم به آنجا برویم.

دانشگاه استانفورد
دانشگاه استانفورد در شهرکی به همین نام در ۶۰ کیلومتری جنوب سن فرانسیسکو و نزدیکی شهر سن خوزه (سن هوزه) واقع شده. دانشگاه خصوصی است و پردیس آن (campus) بسیار بزرگ است طوری که با ۳۲ کیلومتر مربع دومین پردیس دانشگاهی جهان به حساب می آید. در پردیس دانشگاه یک دریاچه‌ی بزرگ و زمین گلف هم وجود دارد.

دانشگاه استانفورد در سال۱۸۸۵ تاسیس شد. فرماندار کالیفرنیا لیلاند استانفورد پسرش را در سن 16 سالگی از دست داد و به یاد او این دانشگاه را تاسیس کرد و گفت: همه ی فرزندان کالیفرنیا فرزندان من هستند. این دانشگاه در سالهای اخیر همواره یکی از دانشگاههای برتر جهان بوده و تنها 12 درصد از داوطلبان امکان ورود به این دانشگاه را پیدا می کنند.

روزی که ما وارد دانشگاه شدیم روز جشن فارغ التحصیلی بود و فضای دانشگاه پر بود از آدمهایی با لباس سیاه بلند و کلاه چارگوش. هر دانشکده یا گروه برای خودش مراسم جداگانه‌ای گرفته بود. درست در اولین حایی که توقف کردیم یک نفر مشغول سخنرانی بود و کلمه‌ی ایران را بر زبان آورد دقیقتر که شدیم دیدیم درباره ی برنامه‌ی اتمی ایران صحبت می‌کند و می گوید تنها در صورتی که بهای هر بشکه نفت بالای 70 دلار باشد جایگزینی سوخت فسیلی با سوخت هسته ای برای ایران مقرون به صرفه خواهد بود. بعدا معلوم شد که عنوان برنامه‌ی اتمی ایران موضوع تحقیق یکی از دانشجویان بوده که به عنوان تحقیق برتر انتخاب شده و همانجا هم جایزه گرفت. الحمدلله از برکت برنامه ی اتمی ایران هر کس به یک نان و نوایی رسیده البرداعی که جایزه ی نوبل گرفت این بنده خدا هم که محقق برتر شد چین و روسیه هم که ... استغفرالله!

Hoover Tower- Stanford University

بلندترین بنای دانشگاه برجی بود که به یاد هربرت هوور سی و یکمین رییس جمهور آمریکا برج هوور نامگذاری شده و ساخت آن در سال 1941 به پایان رسیده. این آقای هوور داستان جالبی دارد. او جز اولین فارغ التحصیلان دانشگاه استانفورد بوده و زمین شناسی خوانده. ارتفاع برج 285 فوت یا 86 متر است و از بالای آن نمای وسیعی از دانشگاه دیده می شود. هزینه‌ی بازدید از برج 2 دلار است و یک دانشجو به عنوان راهنما شما را همراهی می کند. تعداد زیادی ناقوس و زنگ (48 تا) بالای برج گذاشته اند که وزن یکی از آنها 2.5 تن است.

Stanford University- Engineering
آن روز هوای دانشگاه بسیار گرم بود و ما فقط از چند ساختمان بازدید کردیم. یکی از آنها ساختمان مهندسی بود که روی آن نوشته بود تاسیس 1902. برای من باورکردنی نبود که آنها 104 سال قبل دانشکده‌ی مهندسی داشته اند.
شهر استانفورد هم شهر مدرن و تروتمیزی است. یک مرکز خرید بسیار زیبا در وسط آن هست که پر از گلهای زیباست و مغازه های شیکی دارد. جایتان خالی پیتزای بسیار خوشمزه ای در آنجا خوردیم و از شهر خارج شدیم.

حالا دیگر زمان زیادی تا زیباترین قسمت این سفر باقی نمانده بود...

ادامه دارد...


 
بر ساحل اقیانوس ۹ - سفرنامه
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، طنز ، ادامه تحصیل

... به یکی از دوستانم که در دانشگاه برکلی دکترا می خواند زنگ زدم. گفت که الان در سن خوزه هست و تلاش می کند بیاید که نه آمد و نه خبری داد. . ظهر برنامه‌ی اختتامیه کنفرانس و اهدا جوایز بود. ترجیح دادم قسمتهای دیگری از نمایشگاه را ببینم. یکی از دوستان خوب من آقا وحید که دانشجوی دکترا در گروه خودمان بود عنوان بهترین مقاله‌ی دانشجویی کنفرانس  را به دست آورد که موجب خوشحالی همه‌ی ما واترآبادی ها و ایرانی ها شد. به من هم بورسی دادند که عمده‌ی هزینه‌های شرکت در کنفرانس و سیر در آفاق و انفس را پوشش داد.
عصر با آن دوست شفیقم که خدای جهت یابی بود به تماشای موزه ای رفتیم. این رفیق ما نرم‌افزاری روی رایانه‌اش داشت که آدرس مقصد را می‌گرفت و با کمک یک گیرنده‌ی سیستم تعیین موقعیت جهانی (GPS) نقشه‌ی لحظه به لحظه‌ی مسیر را نشان می‌داد. این نرم افزار اعتماد به نفس رفیق ما را ده برابر کرده بود و هرجا که هوس می‌کردیم می‌رفتیم. یکی از این جاها دانشگاه برکلی بود.

بازدید از دانشگاه برکلی University of California at Berkeley

دانشگاه در شهرکی به همین نام در غرب سن فرانسیسکو و در آن سوی آبها واقع شده. جمعیت شهر صدهزار نفر و جمعیت دانشگاه سی و سه هزار نفر است. دانشگاه کالیفرنیا در برکلی در سال ۱۸۶۸ تاسیس شد و تا سالها وابسته به ارتش بود و آموزش نظامی برای همه‌ی دانشجویان اجباری بود. آوازه‌ی این دانشگاه از دهه‌ی ۱۹۳۰  فراگیر شد و با کشف عنصر پلاتینیوم و ساخت اولین بمب اتمی  اوج گرفت. بسیاری از جوایز معتبر جهانی مثل نوبل٬ پولیتزر٬ فیلدز و ... توسط استادان و محققان این دانشگاه درو شده است! در ورودی اصلی دانشگاه پارکینگی ساخته اند که روی آن نوشته مخصوص برندگان جایزه‌ی نوبل. دانشگاه برکلی همواره در رتبه بندیهای جهانی در کنار هاروارد ، ام آی تی٬ کمبریج٬ آکسفورد و استانفورد یکی از دانشگاههای برتر جهان محسوب می‌شود. قدیمی ترین ساختمان دانشگاه که هنوز پابر جاست در سال۱۸۷۳ ساخته شده. فضای دانشگاه البته چندان زیبا نیست و چنگی به دل نمی‌زند. تنها در وسط محوطه‌ی دانشگاه که کتابخانه و memorial glade  قرار دارد چشم انداز دلنشینی را می‌توان مشاهده کرد.

ط
در حال قدم زدن در دانشگاه بودم که یک نفر شروع کرد به گرمی با من احوالپرسی کردن و از اینکه مدتی است مرا ندیده و او را بی خبر گذاشته ام گله کرد. گفتم حاجی اشتباه گرفتی گفت مگه تو کال نیستی که در فلان کنفرانس با هم بودیم و ... گفتم حاجی من از کانادا اومدم گفت از کدوم دانشگاه؟ گفتم واترلو گفت اتفاقا من همین الان داشتم مقاله‌ی یکی از استادان دانشگاه شما رو می‌خوندم. طرف می‌گفت که در برکلی ریاضی خوانده و می‌خواهد در رشته‌ی صنایع ادامه تحصیل بدهد. ما هم فصلی مشبع درباره‌ی ارتباط ریاضی و مهندسی صنایع سخن گفتیم رفیق شفیق ما که شاهد این مکالمه بود می‌گفت شما دو نفر در خالی بستن کم نمی آوردید. وسط کار هم گیر داد به اون بنده خدا که اسم اون استادی که مقاله اش رو خوندین چی بود؟
یک تالاری در دانشگاه بود به اسم تالار موسی رفیق ما گفت حتما مال برادران یهودی است و گیر داد که می خواهم با این ساختمان عکس بگیرم. در حال عکس گرفتن بودیم که یک خانم جوانی از دور داد زد می خواید از هر دوتون عکس بگیرم؟ ما هم عرض کردیم عکسی که شما بگیرید حتما زیبا می شه. پرسیدم اهل کجایی؟ گفت کنتاکی. گفتم می گن کنتاکی مرغهای معروفی داره... رفیق شفیقم فوری پرید وسط که منظورش مرغ سرخ شده است...


دانشگاه برکلی ۱۳۰ گروه آموزشی دارد که در قالب ۱۴ دانشکده و مدرسه نظام یافته‌اند.  به ازای هر ۱۵.۵ دانشجو یک استاد در این دانشگاه وجود دارد که بهترین نسبت در میان همه‌ی دانشگاههای آمریکا محسوب می‌شود در خیابان کناری دانشگاه رستورانها و قهوه خانه هایی بود که می گن بعضی ازآنها شبانه روزی هستن. شنیدم یکی از همین ها پاتوق ریچارد فاینمن نابغه‌ی فیزیکدان بوده. این هم عکسی است که از یکی از این رستورانها گرفته ام که پنجره‌ی بزرگی رو به خیابان داشت. چنانکه می‌بینید یک آقایی که احتمالا فیزیکدان است با مخ رفته توی کتابها و یادداشتهایش:

A restaurant in Berkeley

پی نوشت:

۱- ای بر پدر و مادر هرچی پل طلایی و نقره‌ای و برنزی ...

۲- برای اینکه سفرنامه بیش از حد طولانی نشود مجبورم برخی از مطالب را حذف کنم. هنوز دو سفرنامه‌ی نا نوشته‌ی دیگر دارم...

۳- شکی نیست که همه‌‌ی این دانشگاههایی که اسم بردم جزء بهترینهای جهانند اما توجه به چند نکته بسیار راهگشاست: اول اینکه همه‌ی این دانشگاهها بسیار قدیمی هستند آکسفورد و کمبریج که قدیمی ترین دانشگاههای دنیا هستند و مابقی هم بیش از صد و بیست سال قدمت دارند٬ دوم اینکه دارای تنوع رشته هستند یعنی هنر٬ موسیقی٬ علوم انسانی٬ پزشکی٬ علوم پایه ... تا مهندسی. سوم اینکه باید مشخص کنیم ما از این رتبه بندی ها دنبال چه می‌گردیم؟ شاید برای مقطع کارشناسی که دانشجو هنوز سمت و سوی تحقیقاتی خود را نشناخته این رتبه بندی‌ها فریبنده باشد اما برای مقاطع بالاتر در درجه‌ی اول کبفیت استاد راهنما و در درجه دوم گروه آموزشی اهمیت دارد و پس از آن باید به سراغ رتبه بندی دانشگاه رفت٬ البته نمی‌توانم این سیستم رتبه بندی فعلی را به خاطر  گل و گشاد بودن آن درست و علمی بدانم. به عنوان مثال آمار چاپ مقالات جزء معیارهای رتبه بندی نیست.


 
فلسفه‌ی ادامه تحصیل (۱)
ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: ادامه تحصیل ، حسب حال
بدون تردید یکی از مهمترین مسایلی که ذهن جوانان ایرانی را به خود مشغول کرده موضوع ادامه تحصیل است. از یک طرف حق تحصیل یکی از حقوق اولیه‌ی هر انسان است و حکومتها موظفند شرایط ادامه‌ی تحصیل را برای هر علاقه مند مستعد فراهم کنند، یعنی همین که یک نفر دوست داشته باشد درس بخواند و حداقل شرایط لازم را داشته باشد ولو که هیچ آهی در بساط نداشته باشد باید زمینه برای ادامه تحصیل او فراهم باشد. این موضوع به معنای نفی رقابت نیست و منظور این نیست که مثلا چون همه دوست دارند در فلان دانشگاه صنعتی درس بخوانند پس دولت باید  ظرفیت ورودی آن دانشگاه را از هزار نفر به یک میلیون نفر افزایش دهد، بلکه باید دانشگاههای کافی در سطح کشور وجود داشته باشد و هیچ لزومی هم ندارد که همه ی آنها دولتی باشند.

اما اگر واقع بینانه نگاه کنیم٬ می‌بینیم دلایل بسیاری از جوانان برای ادامه تحصیل چیزهایی غیر از علاقه است، دلایلی مثل :

فشار خانواده و محیط

درآمد بیشتر

شخصیت اجتماعی بالاتر

بی هدفی در زندگی

نرفتن به سربازی

 

شاید برای تحصیل تا مقطع کارشناسی بازهم بتوان توجیهات فوق را پذیرفت اما وقتی می بینیم این روزها برای آزمون دکترا هم کلاسهای آمادگی کنکور راه افتاده و تعداد متقاضیان روز به روز در حال افزایش است متوجه می‌شویم که دست کم یک جای کار می‌لنگد. حالا چند تا از دلیلهای مرسوم برای ادامه تحصیل تا مقطع دکتری را با هم بررسی می‌کنیم :

 

•           می خواهم دکترا بگیرم تا استاد دانشگاه شوم:

 

در ذهن خیلی از جوانان با پرستیژترین شغل استادی دانشگاه است. بسیاری خیال می‌کنند همین که یک مدرک دکتری داشته باشند دیگر استاد خواهند شد، در حالیکه اینطور نیست٬ استادی شغل بسیار سختی است و ویژگیهای خاصی نیاز دارد. باید جذاب باشید، خوب صحبت کنید، بتوانید مسایل پیچیده را به زبان بسیار ساده بیان کنید، تحمل بسیار زیادی داشته باشید و از برخوردهای دانشجویانتان آزرده نشوید، باید مدام به روز باشید شبها تا دیر وقت بیدار بمانید و حتی روزهای تعطیل هم کار کنید. شما وقتی یک شغل اداری داشته باشید حداکثر ۴۸ ساعت در هفته کار می‌کنید و ۵/۲ روز در ماه مرخصی دارید، اما یک استاد وقتی به خانه می آید تازه کارش شروع می شود. باید کتابها را ورق بزند، جزوه هایش را مرور کند گزارشهای دانشجویانش را بخواند. استاد من در فلان دانشگاه صنعتی شبها فقط ۵ ساعت می خوابید، استاد من در اینجای دنیا هم یک لحظه بیکار نیست و مدام جلسه دارد، خود من وقتی تدریس می کردم بیشتر از ۶ ساعت نمی‌خوابیدم، خدا می داند روزهای شنبه که ۳ کلاس پشت سرهم داشتم حتی برای ناهار خوردن فرصت نداشتم ساعت ۲ تا ۴ که کلاس الکترونیک ۳ داشتم دیگر توانی برایم باقی نمی‌ماند اینقدر دستهایم خسته بودند که تخته پاک کن مثل یک وزنه‌ی ۵۰ کیلویی برایم سنگینی می‌کرد.

البته اینها که گفتم برای کسی است که می‌خواهد استاد خوبی باشد و کارش را درست انجام دهد. شما به دوروبرتان نگاه نکنید به هرحال در هر طایفه ای آدمهای نااهل وجود دارند!

 

•           می خواهم در کوتاهترین زمان دکترا بگیرم .

 

خیلی ها مثل یک تراکتور سرشان را پایین می‌اندازند و تمام مقاطع تحصیلی را پشت سر هم طی می‌کنند. البته ازآدمهای بسیار باهوش و  مساله‌ی مزخرف سربازی که بگذریم (که امیدوارم یک روز یک آدم عاقل در ایران پیدا بشود و پسرهای بیچاره را از شر سربازی راحت کند)  کسانی که در میان تحصیلشان وقفه ای ایجاد می‌کنند و در آن مدت مشغول کار می‌شوند در مقاطع بالاتر موفق ترند چون دید عملی دارند و مشکلات کار را بهتر درک می‌کنند. از طرف دیگر همه‌ی زندگی درس نیست. آدم گاهی باید دنبال کشف و تربیت خودش باشد وارد جامعه بشود با مشکلات دست و پنجه نرم کند و پولاد وجودش را در کشاکش دهر آبدیده کند. شما هم حتما مثل من آدمهایی را دیده‌اید که مدرک دکترا دارند اما یک ذره انسانیت ندارند. خیلی از اینها که بعضا آدمهای باهوشی هم هستند در دوران جوانی که زمان شکل گیری شخصیت انسان است ته یک آزمایشگاه مشغول حمالی برای پیشرفت علم بوده‌اند و همه‌ی آرزویشان این بوده که یکی دو مقاله بیشتر چاپ کنند. انگار که در تمامی عالم خبری نیست جز یک مشت ورق پاره که به اسم ژورنال و Transaction  به هم چسبانده‌اند و از هر صد مقاله ای که در آن چاپ می‌شود۹۷ تایش چیز تازه ای ندارد و کپی برداری از کارهای دیگران است...


 
دیدار با برندگان نوبل
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: نوبل ، زندگی در غرب ، ادامه تحصیل

دارم به روزی که گذشت فکر می‌کنم. روزی به یاد ماندنی در زندگی من. دیروز از آن روزهایی بود که ممکن است برای هرکس فقط یکبار پیش بیاید. صبح باران تندی بارید٬ خوب می‌دانید که باران با روح من چه می‌کند! اما این تازه شروع ماجرا بود.

دیروز مرکز تحقیقات فیزیک نظری با بودجه صد ملیون دلاری در شهر واترلو افتتاح شد. برای مراسم افتتاحیه ۶ نفر از سرشناس ترین فیزیکدانان جهان دعوت شده بودند: از جمله سه نفر از برندگان جایزه نوبل و واضع نظریه وحدت کوانتوم و نسبیت . هرکدام از این افراد یک سخنرانی ۹۰ دقیقه‌ای داشتند که با ۱۵ دقیقه پرسش و پاسخ به پایان می‌رسید. استفبال اهالی شهر کوچک واترلو (حتی پیرمردها و پیرزنهایی که توانایی راه رفتن نداشتند)از این برنامه بی نظیر بود.افرادی که تمایل به شرکت در سخنرانیها داشتند از قبل به صورت الکترونیکی جای خود را رزرو کرده بودند اما فقط می‌‌توانستند در یک سخنرانی شرکت کنند.  در کنار سخنرانیها تور بازدید از ساختمان و امکانات مرکز و برنامه‌هایی برای کودکان تدارک دیده شده بود. تمام دیوارهای داخلی ساختمان حتی دیوارهای کافی شاپ بصورت تخته سیاه بود و فیزیکدانان جوان می‌توانستند در هرجا و هرحالتی روی مسایل فیزیک فکر کنند. من وقتی خبردار شدم که تمام جاها رزرو شده بود اما از برکت باران یا سحرخیزی در صف انتظار ماندم و توانستم در دو سخنرانی شرکت کنم.

سخنرانی اول مربوط به پروفسور استیون وین برگ (Steven Weinberg) برنده جایزه فیزیک نوبل در سال ۱۹۷۹ بود. ایشان در دانشگاههای هاروارد٬ برکلی٬ MIT و .. تدریس کرده‌اند و کتابهای پرفروش "The First Three Minutes" و "Dreams of a Final Theory" را نوشته‌اند. موضوع سخنرانی مبدا جهان بود.برای آشنایی با زندگینامه ایشان می‌توانید اینجا را کلیک کنید. 

 
سخنرانی دوم مربوط به پروفسور خوان مالداسینا Juan Maldacena یکی از جوانترین فیزیکدانان جهان بود. ایشان در سال ۱۹۶۸ در آرژانتین به دنیا آمد و در سال ۱۹۹۶ از پایان نامه دکترای خود دفاع کرد. او توانست دو  نظریه مکانیک کوانتوم و نسیبت عام را که ناسازگار به نظر می‌رسیدند در قالب نظریه ریسمان متحد کند. سه سال بعد هم در دانشگاه هاروارد به درجه استادی رسید! موضوع سخنرانی سیاهچاله ها و ساختار فضا-زمان بود. در پایان سخنرانی سوالی درباره برخورد سیاهچاله‌ها پرسیدم و فرصتی شد که عکسی با این نابغه جوان بیندازم. مصاحبه‌ای با ایشان انجام شده که می‌توانید در  اینجا  پیدا کنید.

دیدن آدمهای بزرگ نعمت بسیار بزرگی است


 
 
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: تهران ، ادامه تحصیل ، بوروکراسی

ما سپردیم دل و دیده به توفان بلا

گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

صبح عینکم شکست. پس از چند ساعت معطلی در وزارتخانه رفتم دانشگاه شریف پیش همان عینک ساز اهوازی. اول یک عینک آفتابی خریدم بعد عینکم را دادم که تعمیر کند. در همان چند لحظه سعید و شریف و کریم و رضا از رفقای قدیمی را دیدم ... خلاصه توقف چند دقیقه‌ای به یک گفتگوی دو ساعته تبدیل شد. آنجا همه از زلزله حرف می‌زدند. کسی به یاد ناهید نبود که بیچاره پس از ۱۲۷ سال پیدایش شده.

حالا دوباره در وزارتخانه منتظر آقای مدیرکل هستم... خدایا دیگر خسته شدم از این همه رفت و آمد انگار نمی‌خواهی از این خاک بروم... چقدر در این راهروهای بی معرفت قدم بزنم. چقدر منت این کارمندان کم مقدار را بکشم. خدایا نجاتم بده. خدایا بارانی بفرست