بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ز ملک تا ملکوت
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: اخوان ثالث ، رمضان

ترم تمام شد و تصحیح برگه ها و اعلام نمره ها و اعتراض دانشجویان که بعضی هایشان برای پنج صدم نمره با تو چانه می زدند و باید قبول کنی که زمانه دیگر شده و آدمها نیز.

آمدیم به شیراز. بدجور ماه رمضان در تهران احساس غربت می کردم. انگار از یاد همه رفته بودیم. دیشب افطار آمدم به خانه پدری؛ تنها، به یاد ایام شباب. مادر خانه نبود رفته بود از علی آقا زولبیا بخرد. زولبیا یا به قول شیرازی ها زلیبی های او برشته اند و طعم دیگری دارند. بعد با هم رفتیم به مسجد محل،  بعد از شاید بیست سال. البته دو مسجد در محل ماست که به دلیلی به یکی از آنها نمی رفتم و بعد هم که کلا از شیراز رفتم.

 گمان نمی کردم کسی باشد که مرا بشناسد، اما دم در مسجد، فرهاد کوچکترین برادر مهران که حالا مردی شده بود مرا شناخت. از مسجدی های قدیم فقط 3 نفر را تشخیص دادم. خادم و امام جماعت مسجد هم از برادران عزیز افغان بودند. یاد کل حبیب خادم مسجد و آقای شیخ الاسلامی بخیر. روح شان شاد. 

حالا بعد از سال ها ماه رمضان را با مادر تجربه می کنم. سحر با رادیو مثل سال های دور، فقط قدری صدای رادیو بلندتر شده. به جای آقای لرنژاد مجری دایمی و هنرمند رادیو فارس که فکر می کنم فی البداهه حرف می زد و متن و نوشته ای جلویش نبود، مجری دیگری آمده بود و رنگ بندی برنامه ها بیشتر شده بود.اما صحبت های شهید دستغیب را بسیار کوتاه کرده بودند. جالب ترین نکته، عنوان برنامه سحر بود از ملک تا ملکوت که اشاره دارد به آن شعر زیبای خواجه شیراز:

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند

هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

 عنوان برنامه افطار رادیو فارس هم بسیار زیبا بود: لحظه دیدار، که برگرفته از آن شعر بی نظیر مهدی اخوان ثالث است.  در تیتراژ برنامه هم بخشی از این شعر با صدای خود او پخش می شد:

لحظه دیدار نزدیک است 

باز من دیوانه ام،  مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم... 

تصور کنید از بلندگوی مسجد هر شب دم افطار صدای اخوان ثالث پخش شود!

سحر با میگو پلوی مادر طعم دیگری داشت اما جای صدای قرآن پدر چقدر خالی است.


 
رویاها و سنت ها
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، قیصر امین پور ، اخوان ثالث

گفتی که نوشته هایت زیباست اما نوشته های قدیمی‌ات چیز دیگری است. خودم هم قبول دارم. نمی‌خواهم دلم را خوش کنم به اینکه جریانی در لایه های درون من فعال است و روزی این آتشفشان سر باز می‌کند. من ماهی دور از دریایم، موج سر خورده از ساحل! 

آدمی مثل من باید آزاد باشد که ساعت ها و روزها و ماه ها به یک نقطه، به یک کلمه، به یک خط، فکر کند تا در آن لحظه اسرارآمیز تصویرها زاده شوند. اما با این اشتغال ها و دغدغه ها مگر می‌شود؟ چه خوب درک می کنم قیصر را که گفت:

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من! برای غزل شور و حال کو؟ 

بزرگترین شاعر پارسی گوی پنجاه سال اخیر هیچ وقت در زندگی‌اش شغل دایمی نداشت. بهترین شعرهایش مال سال هایی است که یا در زندان بود یا دکتر خانلری ماهی یک چک برایش می فرستاد در خانه.

من باید با یک مشت بچه که عاقل ترین شان مریم گلی است سر و کله بزنم. بچه هایی که هیکل شان بزرگ است اما ... 

آدم شرقی بین رویاها و سنت ها و مسوولیت ها گیر افتاده. دلش چیزی می خواهد و دهانش چیز دیگری می گوید ...


 
غرولند
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: اخوان ثالث

 

چقدر خسته‌ام امشب، آن قدر که خوابم نمی برد. روز شلوغی داشتم. پروژه ای که بار عمده اش روی شانه های من بود امروز آماده تست شد. من تنهای تنها بودم و باید به همه پاسخ می دادم ... حتی فرصت نشد با دوست خوبم که تنها روشنی این روزهای سخت و این محیط خشک است گپ بزنم. امروز دو بار به سراغم آمد. از پشت دیوارک پارتیشن قد بلندش و موهای مشکی اش را می دیدم. مکثی می کرد و بدون اینکه حرفی بزند بر می گشت. چقدر دلم می خواست چتد دقیقه با هم قدم بزنیم، به کافه کنار هتل یورک برویم و فرنچ وانیلا بخوریم . حس می کنم فرصت زیادی برای با هم بودن نداریم. به زودی پدر می شود و دلش می خواهد بداند آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم ...

 

دلم سفر می خواهد


 
داستان گوی نومید، نگاهی به شعر مهدی اخوان ثالث
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: اخوان ثالث

مقدمه:

آشنایی من با شعر اخوان بر می گردد به سال اول دبیرستان، همان ایامی که در محیط کوچک مدرسه به شاعری شهره شده بودم. آن سال و سال قبل از آن عطش بی اندازه ای به مطالعه شعر و تاریخ ادبیات ایران داشتنم. چون کتابخانه خوبی دور و بر خانه و مدرسه ما نبود محبور بودم دیوان شاعران مورد علاقه را با پول تو جیبی خودم خریداری کنم. از این رهگذر کتابخانه ی کوچک و عزیزی در خانه ما شکل گرفت که بخشی از آن در این دوازده سالی که از شیراز دور شده ام به غارت ایام رفته.

در آن سال ها علاقه من به شاعرانی از جنس خاقانی و ناصرخسرو بود که به نظرم شعرشان پایان ناپذیر بود ( فردوسی و حافظ و سعدی و خیام و عطار را پیش از ان خوانده بودم) و بسیار متفاوت از قاطبه شاعران پارسی گوی. این سیر مطالعاتی ناخودآگاه بر شعر من هم تاثیر گذاشته بود.

در آن سال معلم ادبیاتی داشتیم که درست نقطه عکس من بود. عاشق شعر نو بود و شاملو را بزرگترین شاعر معاصر می دانست. من اما نمی توانستم برای آدمی که در همان ایام آن توهین ها را به فردوسی بزرگ کرده بود پشیزی ارزش قایل باشم. نتیجه این می شد که بارها در کلاس بین شاگرد و استاد بحث در می گرفت. هم کلاسی ها هم از خدا خواسته ناخن می زدند و به این بحث ها دامن. یک روز استاد که آدم کم حوصله ای بود از کوره در رفت و گفت فی الواقع اگر همه کتاب هایی را که من خوانده ام در یک کفه ترازو بگذارند و همه شما بیست سی نفر را یک طرف دیگر باز کفه به سمت من مایل می شود.

 یک روز هم استاد در کلاس دیگری زبان به نقد شعر شاگرد گشوده بود و گفته بود فلانی ذهنش خاک گرفته و از قافله زمان عفب افتاده. این حرفها از دیوار گذشت و به گوش من رسید، رگ غیرت من جنبید، رفتم و سرمست شدم... رفتم و کتابهای شاعران بزرگ نسل نو را یکی یکی خواندم* . در میان پنج شاعر بزرگ شعر نو (نیما، فروغ، سهراب، شاملو و اخوان). موسبقی شعر فروغ مرا به تحسین و تفکر وا داشت اما صلابت شعر اخوان چیز دیگری بود. تا مدتی فکر می کردم چون اخوان سبکی تازه ایجاد کرده قاعدتا باید خیلی از شاعران امروز پیرو او باشند اما هرچه بیشتر گشتم دیدم سبک او بر خلاف فروغ و سهراب به آسانی قابل تقلید نیست. نمکی و رمزی در سخن اوست که دیگران ندارند ...

* پی نوشت: با سهراب و اخوان از قبل آشنا بودم. مادر یکی از دوستانم به نام نیما که شعر نو می گفت روزی نواری به من داد که در آن اخوان بعضی از شعرهای معروفش را می خواند. سال 70 هم  مدتی بعد از مرگ اخوان به توس رفتم و وقتی قبر او در زیر سایه فردوسی دیدم از عاقبتش خوشم آمد. البته برخی معلمان من در وادی شعر مخالف اخوان و مطالعه آثار او بودند به دلایلی که ذکر آن اینجا لزومی ندارد..


 
داستانی از زندگی اخوان
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ٦ خرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: اخوان ثالث ، دنیا

دیروز در جلسه‌ی ادبیات مان صحبت از مهدی اخوان ثالث بود و نقش پررنگ او در تکامل مکتب نیمایی و اینکه اشعار او از لحاظ موسیقایی بسیار قوی است. اخوان پیش از شروع شاعری تار می‌نواخت که با نهی پدر مواجه شد. خاطره‌ی زیر که به قلم خود اوست و از اینجا برداشته‌ام علاوه بر بازگویی آن ماجرا نقبی است به وضع اسفناک هنرمندان در گذشته ای نه چندان دور.

«... پنهانی برای خودم چندی بود که تار می‌زدم و پیش استادی مشق و تمرین می‌کردم و کمابیش در آن راه مثلا پیشرفت هم کرده بودم، تا آنجا که دیگر کم کم ترانه‌های آن روز را تا حدی که بشود شنید، از آب درمی‌آوردم و به بعضی دستگاههای موسیقی ملی‌مان آشنا بودم... دستم با پرده های ساز کم کم آشنا شده بود و مضرابم قوت گرفته بود و دیگر امروز و فردا بود که کارم با موسیقی از کنج پستو و اتاق خانه، به سالن و تالارهای بیرون از خانه کشیده شود. چنان که چند باری هم چنین شده بود و پدرم هنوز خبر نداشت. یا داشت و به روی خود نمی‌آورد. وقتی کار من با تار و موسیقی به اینجاها کشید و پدرم یکی دوبار، روزی یا به قول سعدی «شبی بر نوای پسر گوش کرد»، در گوشش انگار زنگ خطری را به صدا درآوردند.

یک روز جمعه، در خانه‌ی باغ مانندی که در محله‌ی سراب داشتیم مرا صدا کرد و پیش خود نشاند و آرام آرام بطوری که توی ذوقم نخورد، شروع کرد به نصیحت و دلالت که پدر جان تو جوانی و غافلی، نمی‌دانی،نمی‌فهمی، عاقبت کار را نمی‌بینی. من خیرخواه و پدر دلسوز تو هستم و از این قبیل حرفها. 

نتیجه‌ی نصایح آن شادروان این بود که موسیقی نکبت دارد و مملکت ما طوری است که هر کس در آن، دنبال این هنر برود عاقبت خوشی ندارد. چند نفر از استادان درجه اول موسیقی را هم مثال زد و زندگی پریشان و آشفته و روزگار بی‌سر و سامانی و عاقبت بد ایشان را برایم شرح داد و خلاصه گفت من گذشته از آنکه پدر تو هستم و حق دارم به تو امر و نهی کنم، اصلا از راه دلسوزی هم راضی نیستم که تو دنبال موسیقی بروی و عمر خودت را در این راه تلف کنی. می گفت من خودم از موسیقی لذت می‌برم و هوش از سرم می‌رود وقتی یک پنجه تار شیرین یا کمانچه پرسوز و شور می‌شنوم، ولی از لحاظ مصلحت زندگی راضی نیستم که تو گرفتار این هنر نکبت بشوی.

چند روز بعد هم در سایه‌سار کوچه‌ی پهلوی، آن دکه‌ی عطاری و دوا فروشی و طبابت قدیمی که داشت، پسینی، پدرم مرا به تماشایی دعوت کرد. یعنی مرد سیاه سوخته و بلندبالایی را نشانم داد که عبای نازکی پاره پوره بر دوش انداخته و در آن کوچه به خواهش پدرم بر چهار پایه‌ی کوچکی نشسته بود. در کنارش یک استکان بزرگ چایی دبش و سیاه قهوه خانه‌ی نزدیک دکان، و پاکتی جیگاره و چوب سیگاری دود زده و کهنه دیده می‌شد. همچنین تار دسته صدفی کوچک و قشنگی که از زیر عبا به در آورده بود و برای ما می‌نواخت. اسم این مرد خود سوخته‌ی پریشان و ژولیده، «فارابی» بود. نوازنده‌ی دوره گردی که گهگاه، اینجا و آنجا به خواهش خواستارانی که پشیزی چند، مزد پنجه‌ی شیرینکار او را می‌پرداختند، تار می‌نواخت.

آن روز عصر هم «فارابی» به خواهش پدرم برای من، در سایه‌‌سار ان کوچه نشسته بود و تار می‌نواخت و کم کم رهگذری چند نیز به تماشا و شنیدن ایستاده بودند و محو پنجه‌ی افسونکار آن نوازنده‌ی دوره گرد مشهدی شده بودند.  من نیز هوش باخته و مسحور، حیران آن حال و هنجار بودم و می‌دیدم و می‌شنیدم که آن روز عصر تنگ که به شب پیوسته بود، «فارابی» آن مرد ژولیده و پریشان با چه سحرانگیزی عجیبی نواهای فراموش شده‌ی کهن و آن ادای پرشور و سوز را از پرده‌های آشنای ساز بیرون می‌خواند و «چون مشتی افسون در فضای شب رها می‌کرد».

 یک دو ساعتی با فواصل کوتاه – که «فارابی» در آن فواصل احیانا جیگاره‌ای روشن می‌کرد و دودی می‌گرفت یا از قوطی کوچک حلبی که از جیب به در می‌آورد، حبی به دهان می‌انداخت و جرعه‌ای چایی بر روی آن می‌نوشید -– من غرق و حیران تماشا و سماع روحانی آن ساز و شیفته‌ی آن سرود بودم، و سرانجام پدرم از «فارابی» خواست که از ماجرای زندگی خودش و پدرش برای من حرف بزند.

او با صداقتی عجیب و دلسوزی رقت‌باری گفت که چگونه پدرش با ناکامی و بدبختی وصف ناپذیری در گوشه‌ی ویرانه‌ای در یکی از محلات جنوبی مشهد در اوج سیه‌روزی و بیچارگی جان داده است و تنها میراثش  برای پسرش که همین «فارابی» باشد، همین تار دسته صدفی کوچک بوده است و همین هنری که به او آموخته ( و الحق هنری در حد اعلا).

می‌گفت پدرم باز در روزگار بهتری بسر می‌برد. هنرش آنقدر خریدار و دوستدار داشت، که او توانست در خانه‌ای اجاری سرپناهی داشته باشد، زنی بگیرد و صاحب فرزندی شود. من که همین را نیز نداشته‌ام و نتوانسته‌ام داشته باشم و هم امروز و فرداست که نه در گوشه‌ی خانه‌ای اگر چه بی‌سامان، بلکه در گوشه‌ی کوچه‌ای، خیابانی، یا خرابه‌ای متروک، هوحقی بکشم و دعوت مرگ سیاه را لبیک اجابت بگویم. همینطور هم شد. گویا دو سه سالی پس از آن روز، پدرم خبرش را برای من آورد. با قطره‌ی اشکی در گوشه‌ی چشم که از من می‌پوشید، اما دیدم.

باری بگذریم. پدرم آن دعوت «فارابی» و شرح زندگی و نقل ماجرا را  برای تنبیه و بیداری من ترتیب داده و آراسته بود که البته چندان هم بی‌اثر نبود. نه تا آنجا که من ساز و موسیقی را فی‌الفور رها کنم، بلکه تا آن حد که بدانم حال و روزگار از چه قرار است و سرانجام مرد هنری، مردی که نمی‌خواهد جز به آستانه‌ی هنر به هیچ آستانه‌ای سرفرود آورد، چیست و چگونه.»

منبع: زندگی نامه ی مهدی اخوان ثالث


 
قاصدک اخوان ثالث
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: اخوان ثالث ، شعر نیمایی

برای کسانی که به شعر نیمایی علاقه دارند، در میان نامهای ماندگار، مهدی اخوان ثالث قله‌ی بلندی است که دست نیافتنی تر به نظر می‌رسد. شعرهای او بسیار محکم و فخیم است. دایره‌ی واژگان او گسترده‌تر از دیگران است (به استثنای شاملو) و با ظرافت مسایل جامعه‌ را مورد اشاره قرار می‌دهد. با توجه به تسلطی که بر تاریخ و اسطوره‌ها دارد و قوت بی‌بدیلش در داستانسرایی شعرهایش جذاب و خواندنی هستند. اما خواننده‌ای از شعر او لذت می‌برد که با حوصله باشد و ادبیات را بشناسد. درباره ی فروغ و سهراب زیاد کتاب چاپ شده اما کمتر دیده ام درباره ی او بنویسند. شعر معروف قاصدک را با هم می‌خوانیم. این شعر را استاد شجریان در راست پنج گاه با همراهی استاد مشکاتیان خوانده است. این آهنگ همدم شبهای خوابگاه بود و امیدوارم که اجازه‌ی انتشار پیدا کند.

 تماشا کنید

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما،‌ اما
گرد بام و در من
بی ثمر می‌گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب

قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .

عکس مهدی اخوان ثالث شعر نیمایی


 
آواز باد و باران
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، اخوان ثالث ، آمریکا و کانادا ، شفیعی کدکنی

۰- پیش بینی من درباره‌ی آمدن بهار آن هم با کاروان ناز اشتباه از آب در آمد ظاهرا قطار بهار تاخیر دارد! هوا سرد شده و امروز دارد برف می‌بارد!

۱- اخیراً استاد معروفی از دانشگاه Maryland به گروه ما آمده‌اند. چند روز پیش ایشان را برحسب اتفاق در راهرو دیدم و سوالی پرسیدم که منجر به گفتگوی صمیمانه‌‌ی یک ساعته‌ای شد. ایشان (Dr. Ramahi) هم مثل استاد خودم از دانشگاه Illinoise فارغ‌التحصیل شده‌اند که در رشته‌ی ما بسیار قوی است و اینطور که شنیده‌ام مدتی رییس واحد packaging  شرکت Compaq بوده‌اند. صحبت ما از اهداف دوره‌ی دکترا و ویژگیهای یک فارغ‌التحصیل موفق شروع شد و با من عرف نفسه فقد عرف ربه پایان گرفت. دکتر چند کلمه‌ی فارسی هم بلد بود و گاه گاه از آنها استفاده می‌کرد. می‌گفت آدمهای زیادی دکترا می گیرند اما من برای همه ی آنها احترام قایل نیستم. به نظر من یک دکترای موفق کسی است که در زمینه ی خود Technical Leader  (رهبر فنی) باشد و همه در آن زمینه به او رجوع کنند.. شب هم دوباره در دانشگاه دیدمش مرا به اسم کوچک صدا زد... آستینهایش را بالا زده بود٬ ظاهرا وضو گرفته بود و می‌خواست آماده‌ی نماز شود... آخرین صحبت من با دکتر Ramahi این بود که حس می‌کنم از همه‌ی تواناییهای خودم استفاده نمی‌کنم. آدم اینقدر ظرفیت ناشناخته دارد که اگر خودش را بشناسد بی‌درنگ خدایش را خواهد شناخت. نمی‌دانم چطور می‌توانم بهتر از ظرفیتهای خودم استفاده‌ کنم... گفت این سوالی نیست که در یک روز یا یکسال به جوابش برسی شاید در هفتاد سالگی جوابش را پیدا کنی ...

۲- یک دوست کانادایی داریم که شیعه شده و نام علی را برای خودش انتخاب کرده. علی معمولا به جلسه‌ی قران ایرانیها می‌آید. دیشب نیامده بود با دوتا از بچه‌ها دنبالش رفتیم و همگی در خانه‌ی ما جمع شدیم. شام را با هم خوردیم و بعد قدری سر به سرش گذاشتیم و کانادایی ها را دست انداختیم. علی علاقه‌ی بسیار زیادی به یادگیری زبان فارسی دارد و پیشرفت خوبی دارد گاهی آدم را حسابی شرمنده می‌کند وقتی می‌گویی Hello و او جواب می‌دهد سلام ... می‌گویی How are you? و او جواب می‌دهد الحمدلله ... می‌گویی Goodbye و او جواب می‌دهد خداحافظ... من که دیدم علاقه‌ی زیادی به فرهنگ ما دارد سی دی همنوا با بم استاد شجریان را برایش گذاشتم از موسیقی سنتی برایش گفتم. سازها و افراد گروه را برایش معرفی کردم و در حین گوش دادن به آهنگها و آوازها برخی از شعرها را برایش ترجمه کردم.

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

او که دانشجوی تاریخ است زبان فارسی را با اردو و هندی مقایسه می‌کرد و معتقد بود زبان فارسی شیرین‌تر و آهنگین‌تر است... من به یاد این شعر حافظ افتادم که در غزلی که به پادشاه هند تقدیم کرده سروده :

شکر شکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

۳- سی دی همنوا با بم را یکی از دوستان بسیار خوبم به من داد. اثر ارزشمندی بود. افزون بر نوآوریهای موسیقیایی آن مثل همنوایی هماهنگ پدر و پسر که اظهار نظر در این باره در صلاحیت من نیست٬ انتخاب شعرهای این برنامه بسیار بجا بود. جالب اینکه سه شعر از شاعران معاصر مرحوم مهدی اخوان ثالت٬ دکتر شفیعی کدکنی و هوشنگ ابتهاج در این برنامه خوانده شد و اگر چشمهایم اشتباه نکرده باشند٬ هوشنگ ابتهاج (ه ا سایه) در میان حضار نشسته بود (من فکر می‌کردم او در شهر کلن آلمان باشد). نگین این برنامه به نظر من شعر خانه‌ام آتش گرفته از اخوان با آهنگ سازی استاد بود. اهتمام استاد به استفاده از شعرهای نیمایی در موسیقی سنتی در خور تحسین است. ایشان ۳۳ سال قبل در جشن هنر شیراز شعر پرکن پیاله را (از فریدون مشیری)  با همراهی حسین علیزاده‌ی جوان (اگر اشتباه نکنم) خواند و بنا به عادت دیرینه‌ی بسیاری از ما ایرانیان که به شدت سنت گرا هستیم با اعتراضها و مخالفتهای شدیدی روبرو شد٬‌اما دست از کار برنداشت. مثلا یک بار آهنگی قدیمی شنیدم که شعر داروک نیما را با ارکستر سمفونیک به زیبایی اجرا کرده بود. نوار قاصدک ایشان که در ایران اجازه‌ی انتشار نیافت همدم من در شبهای خوابگاه بود٬ در این نوار دو شعر نیمایی از آثار اخوان اجرا شده. یادم می‌اید پس از انتشار آلبومهای معمای هستی و آرام جان انتقادهای بسیاری در رسانه‌ها مطرح شد که شجریان به تکرار موسیقی دوران قاجاریه روی آورده. همانوقت شجریان در مصاحبه‌ای گفت من کار مفصلی را بر روی شعر نو و ترکیب آن با موسیقی سنتی آغاز کرده‌ام که به تدریج منتشر خواهم کرد. مدتی بعد شعری بهاری از فریدون مشیری را در کاست بوی باران و بعد از آن شعر زمستان را اجرا کرد.

به عنوان یک پیشنهاد فکر می‌کنم اگر استاد برخی از کارهای سهراب سپهری را هم اجرا کند٬ آشتی شعرنو با موسیقی سنتی کامل ترخواهد شد. زیرا اولا شعرهای سهراب از تنوع عروضی بیشتری نسبت به شعرهای اخوان ونیما برخوردار است و به همین نسبت آهنگسازی و اجرای آن دشوارتر است. دوم اینکه زبان ساده و امروزی آن برای برقراری ارتباط با جوانان گریزپای خوشایندتر است. سوم اینکه استاد٬ از اجرای شعرهای نو بیشتر بهره‌برداری سیاسی (و اجتماعی) می‌کنند که البته این کار عیب نیست و درخور احترام است مثلا در همین کنسرتی که دو ماه قبل در برخی شهرهای آمریکای شمالی برگزار کردند این شعر اخوان آغازگر برنامه بود:

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟

که منظور آن واضح است. درحالیکه نقطه‌ی قوت موسیقی سنتی ایران وجه عرفانی آن است صدای طنبور و نوای نی هر انسان صاحبدلی را به سرچشمه‌ی کمال پیوند می‌دهد. اگر باور ندارید یکبار مطرب مهتاب رو  را بشنوید. وقتی حتی رعد تسبیح خدای می‌گوید چرا طنبور نگوید؟ حتی در همین کنسرت اخیر یکی از خبرگزاریهای آمریکایی با استاد و گروهش مصاحبه کرده بود و همه‌ی آنها پشتوانه‌ی معنوی و ماورایی این نوع موسیقی وخلسه‌ای که از شنیدن آن حاصل می‌شود را فرایاد آورده بودند.به همین دلیل مایه‌های عرفانی شعر سهراب با روح موسیقی سنتی سازگاری بیشتری دارد و اجرای اندیشمندانه‌ی کارهای او با استقبال گسترده‌ای روبرو خواهد شد.

برای بار سوم در این بهشت می‌نویسم که شعر نو ظرفیتهای فراوانی برای بیان مسایل امروزی دارد٬ اما ... هنوز کاوه‌ای که این درفش را بردارد ظهور نکرده.

راستی داشتم فراموش می‌کردم: بم را فراموش نکنیم

این نغمه‌ی محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقیست آواز باد و باران