بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

فقر و قناعت
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢٩ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: عرفان ، عطار نیشابوری ، اخلاق ، اسلام

از فقر پرسیدی و پیامبر امی فرمود: الفقر فخری و همین جمله ابتدای تصوف راستین بود. شب قدر در جمع دوستان صحبت به این ایه رسید که :

یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ
 ای مردم ، همه شما به خدا نیازمندید و تنها خدا  بی نیاز و ستودنی است

عزیزی گفت خداوند در این آیه نمی فرماید یا ایها الذین امنوا ... بلکه مخاطب این آیه همه‌ی مردم هستند از هر رنگ و درجه و طبقه‌ای که باشند. انسان اگر این آیه را باور کند به قول سنایی از حرص و طمع و بسیاری از صفات ناشایست دیگر دست می‌شوید:

خانه‌ی حرص تو و آز تو ویران نشود        تا تو در دایره‌ی فقر فرو ناری سر 

عطار آنجا که از زبان هدهد هفت وادی سلوک را نام می‌برد٬ فقر را آخرین وادی می‌نامد که رسیدن به آن از همه دشوارتر است. این نوع فقر با فنا توام است که به معنای دست شستن از همه‌ی تعلقات و ندیدن خود است:

 گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی، درگه است   
وا نیامد در جهان زین راه٬ کس
نیست از فرسنگ آن آگاه٬ کس    
هست وادی طلب آغاز کار 
وادی عشق است از آن پس، بی‌کنار
 پس سیم وادیست آنِ معرفت 
پس چهارم وادی٬ استغنا صفت
هست پنجم٬ وادیِ توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعب ناک
هفتمین وادی فقرست و فنا
بعد ازین روی روش نبود ترا
درکشش افتی، روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت

مولوی هم در غزل زیبایی می‌گوید که شبی فقر را در خواب دیدم و از زیبایی او مدهوش شدم.

فقر را در خواب دیدم دوش من
گشتم از خوبی او بی‌هوش من
از جمال و از کمال و لطف فقر
تا سحرگه بوده‌ام مدهوش من
فقر را دیدم مثال کان لعل
تا ز رنگش گشتم اطلس پوش من
بس شنیدم های و هوی عاشقان 
بس شنیدم بانگ نوشانوش من
حلقه‌ای دیدم همه سرمست فقر
حلقه‌ی او دیدم اندر گوش من

در مثنوی هم اشاره می‌کند فقر به این دلیل مورد ستایش است که به انسان صبر می‌بخشد و او را از حرص و غم امان می‌دهد. با این تعریف منظور از فقر نمی‌تواند فقر مادی باشد چرا که بسیاری از انسانهای فقیر مدام درگیر اندوه و غم و هستند و به تعبیر علی (ع) فقر و کفر همراه یکدیگرند. بنابراین می‌توان گفت فقر در این بیان مترادف قناعت است یا بهتر است بگویم یکی از میوه‌های فقر٬ قناعت است. حافظ می‌فرماید:

ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریم                با پادشه بگو ی که روزی مقدر است

 

روزى پیامبر با جمعى از اصحاب بر مرد شتر چرانى گذشتند شخصى به نزد او فرستادند و شیر طلبیدند. آن شخص گفت: شیرى که در ظرف دارم براى شام قبیله است و آنچه در پستانهاى شتر است برای صبح فردا گذاشته‌ام. حضرت فرمود: خداوندا! مال و اولاد این مرد را زیاد کن.

گذشتند و به شبانى رسیدند کسى را نزد او فرستادند و شیر خواستند. آن شبان آنچه شیر در پستانهاى گوسفندان بود دوشید و با آنچه در ظروف خود داشت جمع کرده با گوسفندى به خدمت حضرت فرستاد و گفت: این مقدار اندکی بود که فرستادم چنانچه بفرمائید از این بیش مى‌فرستم.حضرت او را دعا کرد وفرمود: خداوندا! به قدر کفاف و قناعت به او روزى کن. کسى عرض کرد: یا رسول الله! برای آن شخص که فرموده‌ی تو را رد نمود دعایی کردى که اکثر ما طالب آن هستیم. و آن را که خدمت گذارى کرد دعایى فرمودید که همه از آن کراهت داریم؟ ! حضرت فرمود: چیز کمى که با آن کفایت و قناعت باشد بهتر است از بسیارى که آدمى را مشغول و گرفتار سازد . 

 ملا احمد نراقی درباره‌ی قناعت می‌گوید: «ضد صفت حرص٬ ملکه‌ی قناعت است و آن حالتى است از براى نفس که باعث اکتفاکردن آدمى است به قدر حاجت و ضرورت و زحمت نکشیدن در تحصیل فضول از مال و  این از جمله صفات فاضله و اخلاق حسنه است و همه فضائل به آن منوط بلکه راحت در دنیا و آخرت به آن مربوط است.و صفت قناعت مرکبى است که: آدمى را به مقصد مى رساند و وسیله اى است که: سعادت ابدى را به جانب آدمى مى کشاند زیرا که: هر که به قدر ضرورت قناعت نمود و دل را مشغول قدر زاید نکرد همیشه فارغ البال و مطمئن خاطر است. و حواس او جمع و تحصیل آخرت بر او سهل وآسان مى گردد. و هر که از این صفت محروم و آلوده حرص و طمع و طول امل گشت به دنیا فرو مى رود و خاطر او پریشان و کار او متفرق مى گردد. و با وجود این چگونه مى تواند تحصیل آخرت نماید و به درجات اخیار و ابرار رسد؟! »

حرف زدن آسان است اما به عقیده‌ی من قناعت وقتی عملی می‌شود که انسان به شکر کردن خداوند عادت کند در همه حال. و بداند که هرچه هست از خداست و اگرچه او برای به دست آوردن روزی یا علم یا ثروت زحمت کشیده اما مالکیت همه‌چیز از آن خداست و حاضر باشد که طبق دستور خدا عمل کند و اجازه ندهد که زیادی یا کمی مال و دارایی او را از یاد خدا غافل کند. استدلال عرفا این است که آدم وقتی کمتر داشته باشد٬ اشتغال فکری او کمتر است اما در این دوره و زمان آدمی که ندارد خودش را به آب و آتش میزند که داشته باشد و دوباره به این نتیجه می‌رسیم که منظور از فقر٬ فقر مادی نیست و قناعت هم تنها به معنای کمتر داشتن نیست...


 
داستان فرزند هارون
ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٦ مهر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: کتاب ، اخلاق

در کتاب معراج السعاده تالیف ملا احمد نراقی آمده است که: هارون الرشید -پادشاه بی‌رحم و سفاک عباسی- پسرى داشت که بسیار با او متفاوت بود و آستین بى نیازى برملک و مال افشانده و پشت پاى بر تخت و تاج زده بود. او جامه کرباس کهنه می‌پوشید و با قرص نان جوى روزه خود را می‌گشود. روزى پدرش با وزرا و اکابر و اعیان نشسته بودند که آن پسر با جامه کهنه و وضع ساده از آن موضع گذر نمود.جمعى از حضار با هم گفتند: که این پسر، سر امیر را در میان پادشاهان به ننگ فرو برده، مى باید امیر او را از این وضع ناپسند منع نماید.

این گفت و شنود به گوش هارون رسید، پسر را طلبید و از روى مهربانى زبان به نصیحت او گشود. آن جوان گفت: اى پدر! عزت دنیا را دیدم و شیرینى دنیا را چشیدم، توقع من آن است که: مرا به حال خود گذارى که به کار خود پردازم و توشه راه آخرت را سازم. مرا با دنیاى فانى چه کار و از درخت دولت و پادشاهى مرا چه ثمر؟ هارون قبول نکرد و اشاره به وزیر خود کرد تا فرمان ایالت مصر و حدود آن را به نام او بنویسد.

پسر گفت: اى پدر! دست از من بدار و گرنه شهر و دیار را  ترک می‌کنم. هارون گفت: اى فرزند! مرا طاقت فراق تو نیست، اگر تو ترک وطن گویى، مرا روزگار بى تو چگونه خواهد گذشت؟ گفت: اى پدر! ترا فرزندان دیگر هست که دل خود را به ایشان شادکنى و اگر من ترک خداوند خود گویم من کسى به جاى او نخواهم یافت که او را بدلى نیست.

 پسر دید که پدر دست از سر او بر نمى دارد نیمه شبى خدم و حشم را غافل کرد و از پایتخت (بغداد) فرار کرد و تا بصره هیچ جا قرار نگرفت و بجز قرآنى از مال دنیا هیچ نداشت. در بصره  تنها روزهای شنبه مزدورى (کارگری) می‌کرد و  یک درهم و یک دانگ اجرت می‌گرفت و در تمام هفته با آن زندگی‌اش را می‌گذراند و مشغول عبادت خدا بود.

ابو عامر بصرى گوید: دیوار باغ من افتاده بود، به طلب مزدورى که گل کارى کند، از خانه بیرون آمدم، جوان زیبارویى را دیدم که آثار بزرگى از او ظاهر بود و بیل و زنبیلى درپیش خود نهاده، تلاوت قرآن مى کرد. گفتم: اى پسر! مزدورى مى کنى؟ گفت: چرا نکنم که از براى کارکردن آفریده شده ام. بگو مرا چه کار خواهى فرمود؟ گفتم: گل کارى.گفت: به این شرط مى آیم که یک درهم و دانگى به من اجرت دهى، و وقت نماز رخصت فرمایى.قبول کردم و وى را بر سر کار آوردم. وقتی شب شد دیدم کار ده مرد کرده بود و دو درهم از کیسه بیرون آوردم که به او بدهم قبول نکرد و همان یک درهم و دانگ را گرفت و رفت.

روزى دیگر، باز به طلب او به بازار رفتم او را نیافتم احوال پرسیدم گفتند: غیر از شنبه کار نمى کند. کار خود را به تعویق انداختم تا شنبه شد. چون روز شنبه به بازار آمدم، همچنان وى را مشغول قرآن خواندن دیدم، سلام کردم، و او را به مزدورى خواستم او را برداشتم و به سر کار آوردم و خودم از دور مواظبت می‌کردم، گویا از عالم غیب او را کمک مى کردند. چون شب شد، خواستم وى را سه درهم دهم، قبول نکرد و همان یک درهم و دانگ را گرفته و رفت.

شنبه سوم، باز به طلب او به بازار رفتم او را نیافتم از احوال او پرسیدم؟ گفتند:سه روز است که در خرابه‌اى بیمار افتاده. شخصى را التماس کردم مرا نزد او برد. چون رفتم دیدم در خرابه بى درى بى هوش افتاده و نیم خشتى در زیر سر نهاده، سلام کردم چون در حالت مرگ بود التفاتى نکرد. بار دیگر سلام کردم مرا شناخت سر او را بردامن گرفتم مرا از آن منع کرد و گفت: این سر جز خاک سزاوار چیزی نیست. سر او را بر زمین گذاردم دیدم اشعارى چند به عربى مى‌خواند. گفتم: وصیتى نداری؟ گفت: وصیت من به تو آن است که: چون وفات کنم روى مرا بر خاک گذارى و بگویى پروردگارا! این بنده ذلیل تو است که از دنیا و مال و منصب آن گریخته و رو به درگاه تو آورده است که شاید او را قبول کنى.  پس به فضل و رحمت خود او را قبول کن و ازتقصیرات او درگذر. و چون مرا دفن کنى جامه و زنبیل مرا به قبر کن ده. و این قرآن و انگشتر مرا به هارون الرشید رسان و به او بگو: این امانتى است از جوانى غریب. و این پیغام را از من به وى گوى: «لا تموتن على غفلتک » .یعنى: «زنهار بر این غفلتى که دارى نمیرى » .این گفت و جان به جان آفرین سپرد.


 
نامه‌ای به دوست (۵) - اتوپیا
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: نامه ، طنز ، اخلاق ، اقبال لاهوری

محضر مبارک برادر سیاوش (انارا... برهانه) ولی‌امر کل ارمنی‌های اتاق ۱۰۴:

 از آنجا که انصافا این دفعه پاسخ به استفتائات جنابعالی خیلی به درازا کشید فلذا از همین تریبون مقدس برای بیان عقاید و مواضع حقه‌ی خویش استفاده می‌کنم. شاید بار چهارم است که برای جواب دادن به سوال شما دست به قلم شده‌ام و باز آنچه نوشته‌ام راضی‌ام نمی‌کند. چرا که بحث با مثال جا می‌افتد و من هر مثالی بزنم به یک طایفه بر می‌خورد.
در مرقومه‌ی مبارکتان شعری از جناب قیصر امین پور را یادآور شده بودید که :

خدا روستا را
بشر شهر را ...
ولی شاعران
               آرمانشهر را آفریدند
که در خواب هم
خواب آن را ندیدند

و بعد در کمال سادگی از حقیر پرسیده بودید که آیا در خواب٬ آرمانشهر را دیده‌ام؟

اتوپیا یا آرمانشهر یا مدینه‌ی فاضله٬ رویای همه‌ی انسانهای ایده آل گراست از افلاطون گرفته تا سید محمد. در این جنگل بزرگی که ما در آن زندگی می‌کنیم و به زیبایی نام «دنیا» را بر آن نهاده‌اند٬ متفکران و فلاسفه باید هم دلشان را به این رویاها خوش کنند... این یک واقعیت است که دنیا را انسانهای اندیشمند اداره نمی‌کنند. کافیست کمی به دور و بر خودمان نگاه کنیم! حالا ممکن است گاهی دری به تخته ای بخورد و یک آدم عاقل در یک گوشه از جهان به قدرت برسد اما نادانان فضا را چنان بر او تنگ می کنند که هیچ کاری از پیش نمی برد.
حافظ بسیار بهتر از افلاطون واقعیت دنیای ما را فهمید:
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی

قصدم به هیچ وجه ناامید کردن شما نیست. بلکه همه‌ی ما باید برای بهتر کردن دنیایمان تلاش کنیم. در درجه ی اول به خاطر خودمان و در درجه ی بعد به خاطر فرزندانمان. روزگاری من شعارم این بود که هرکس اگر گلی بکارد دنیا گلستان می‌شود. به همین دلیل سعی می‌کردم در اطراف خودم تغییراتی ایجاد کنم، امروز هم اگر شرایط ساختن و تربیت کردن برایم فراهم شود  کار دیروز را ادامه می دهم ، ولی باید به یک واقعیت مهم اشاره کنم که  زندگی در غرب مرا با آن  آشنا کرد:
اگر جامعه اصلاح شود فرد هم رشد می‌کند اما رشد فردی (به تنهایی)موجب اصلاح جامعه نمی‌شود۱. جامعه ...جامعه ...جامعه ... حاکمیت قانون

خدا رحمت کند اقبال لاهوری را:

غربیان را: زیرکی راز حیات           شرقیان را عشق راز کاینات

اگر بتوان روزی این زیرکی (جامعه‌ی مدنی) و عشق (عرفان) را یک جا جمع کرد شاید دیگر آرمانشهر یک رویا نباشد. اما تا آن روز برسد ما شاعران باید شعرمان را بسراییم و شما هم می‌توانید با «کیک زرد» مشغول باشید... حرف بسیار است و فرصت کم۲.

----------------------------

پی نوشت:

۱- در تعالیم و فرهنگ ما همیشه روی این موضوع تاکید کرده‌اند که فرد اگر خودش را بسازد جامعه اصلاح می‌شود. این حرف درست اما غیر عملی است چون خیلی افراد یا حال ندارند یا گوششان بدهکار نیست و «تمایل به بی‌نظمی بیشتر» دارند. حاکمیت قانون در جامعه باعث می‌شود که همه تن به اصلاحات بسپارند. البته به شرطی که «یک» قانون در جامعه حاکم باشد و راه برای اصلاح قانون باز باشد.

۲- مطالعه‌ی تاریخ انقلاب فرانسه بسیار ارزشمند است. کاش در دانشگاههای ایران اجازه می‌دادند که تاریخ انقلاب فرانسه تدریس شود. همزمان با انقلاب فرانسه و پس از آن متفکران بزرگی مثل ولتر، زولا، مونتسکیو و هوگو به پیشنهاد قوانین و قراردادهای اجتماعی برای اصلاح جامعه روی آوردند. این عقاید مورد بحث و چالش جدی قرار می‌گرفت.  همین موضوع پس از انقلاب آمریکا هم تکرار شد، یعنی نخبگان و روشنفکران در تغییر ساختار جامعه نقش اساسی را داشتند. اینطور نبود که چند نفر پشت درهای بسته بنشینند و برای چندین میلیون تصمیم بگیرند و به هیچ جا هم پاسخگو نباشند.


 
تواضع
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سعدی ، عرفان ، بایزید بسطامی ، اخلاق

شنیدم که روزی سحرگاه عید

 

ز گرمابه آمد برون بایزید

یکی طشت خاکسترش بی‌خبر

 

فرو ریختند از سرایی به سر

همی گفت ژولیده دستار و موی

 

کف دست شکرانه مالان به روی

که ای نفس من در خور آتشم

 

به خاکستری روی درهم کشم؟

سعدی می‌گوید یک روز صبح زود بایزید بسطامی عارف مشهور از حمام بیرون می‌آمد. طبیعتا پاکیزه شده بود و چون روز عید بود لباس نو پوشیده بود. همین طور که از کوچه‌ای رد می‌شد یک نفر که حواسش نبود تشتی پر از خاکستر را بر سر بایزید خالی کرد. همراهان انتظار داشتند بایزید که حسابی سر و دستارش آشفته و آلوده شده بود به آن شخص اعتراض کنند اما دیدند که بایزید مشغول شکرگزاری به درگاه خداست. پرسیدند: حالا اگر اعتراض نمی‌کنی چرا دیگر شکرگزاری می‌کنی؟ بایزید گفت: من آنقدر بدی و نافرمانی کرده‌ام که سزاوار شعله‌های داغ آتش دوزخ هستم چرا باید به خاطر یک مشت خاکستر سرد که بالاتر از لیاقت من است عصبانی شوم؟

سعدی نتیجه می‌گیرد که انسانهای بزرگ هیچ گاه خودشان را بالاتر از دیگران ندانستند و اصولا خدابینی با خودبینی سازگار نیست. تواضع مقام انسان را بالا می‌برد و غرور و تکبر گردن او را به زمین می‌زند. همانطور که تو از آدمهای مغرور بدت می‌آید دیگران هم از تکبر تو بدشان می‌آید. هیچ گاه به چشم حقارت در دیگران نگاه مکن و خودت را حتی اگر کارهای خوبی کرده‌ای از دیگران برتر مدان. دو نفر را در نظر بگیر که یکی در مسجد‌الحرام است و دست در حلقه‌ی در کعبه دارد و دیگری در گوشه‌ی خرابات مست افتاده است. نه آنکه در کعبه است می‌تواند به اعمال خود مغرور بشود که من کارم درست است و نه آنکه مست افتاده می‌تواند از رحمت خدا ناامید باشد چرا که در توبه همیشه باز است.

چو استاده‌ای بر مقامی بلند

 

بر افتاده گر هوشمندی مخند

بسا ایستاده درآمد ز پای

 

که افتادگانش گرفتند جای

گرفتم که خود هستی از عیب پاک

 

تعنت مکن بر من عیب‌ناک

یکی حلقه‌ی کعبه دارد به دست

 

یکی در خراباتی افتاده مست

گر آن را بخواند، که نگذاردش؟

 

وراین را براند، که باز آردش؟

نه مستظهرست آن به اعمال خویش

 

نه این را در توبه بسته‌ست پیش


 
فضیلت‌های فراموش شده
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: اخلاق

روزگاری نه چندان دور خوبیهای فراوانی در میان جامعه رایج بود که امروز تنها یاد و خاطره‌ای از آنها باقی مانده. به گذشته که نگاه می‌کنیم می‌بینیم انگار پدربزرگها و مادربزرگهایمان سیمایی ملکوتی داشته‌اند و اخلاق و خصایلی که در آن ایام برای آنها عادی و مرسوم بوده امروز برای ما امری قدسی و دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد. بسیاری از متفکران مرددند که پیشرفتهای علمی بشر موجب رشد شخصیت و تعقل او شده باشد و مثالهای نقض فراوانی از قبیل جنگهای خونین، تضعیف اخلاق و پدیده‌ی شوم تروریسم را شاهد بر این مدعا می‌آورند. زندگی بشر امروز پر از راحتی اما خالی از آرامش است و این همه به خاطر آن است که اخلاق نیکو رو به فراموشی است.

شاید مناسب ترین چاره و درمان - چنانکه خداوند بلندمرتبه می‌فرماید- یادآوری فضیلت‌های فراموش شده باشد. بیایید یک بار دیگر خاطرات خوب پدربزرگها و مادربزرگهایمان را تا از ذهنمان پاک نشده مرور کنیم. 

دوستی می‌گفت نماز خواندن مادربزرگم شاید ۱۰ دقیقه بیشتر طول نمی‌کشید اما تا یکساعت بعد سر سجاده می‌نشست و دعا می‌کرد. اینطور نبود که چیزی برای خودش بخواهد بلکه شروع می‌کرد تمام آشناها و در و همسایه و هر کسی را که می‌شناخت به اسم نام می‌برد و برای او دعا می‌کرد و اگر می‌دانست که آن فرد مشکلی دارد از خدا می‌خواست که آن مشکل خاص را حل کند.

دعا کردن در حق دیگران موجب فروکش کردن حس خودبینی و غرور می‌شود و دلهای انسانها را با هم مهربان می‌کند و کینه و حسد را که دو آفت اخلاقی بسیار خطرناک هستند از بین می‌برد. از همین امروز سعی کنید نه فقط برای دوستانتان که حتی برای کسانی که از آنها خوشتان نمی‌آید دعا کنید.

 


 
از عشق و عاشقی (۹)
ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ دی ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، حافظ ، انسان ، اخلاق

این بار می‌خواهم از سرکشی در عشق بنویسم و بازهم قصد دارم از شعرهای خواجه شیرازکمک بگیرم:

 

 سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

در این بیت حافظ هشدار می دهد اگر در عشق سرکشی کنی معشوق که سنگ خارا را به موم تبدیل می کند تو را که مثل شمع از موم نرم ساخته شده ای به راحتی آتش می زند و می سوزاند. حافظ که معمولا زبانی نرم و بیانی ملایم دارد در این شعر پرخاشگرانه سخن می گوید. حال این سوال مطرح می شود که سرکشی یعنی چه و شمع بیچاره چه گناهی کرده که باید بسوزد؟ جواب این سوال را حافظ می دهد :

افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت

 

شمع می خواست با شعله خود راز خلوت نشینان را آشکار کند پس خدا را شکر که این راز تا به زبانش رسید آتشی شد و خودش را سوزاند. در مکتب عرفان عاشق باید رازدار باشد و در دنیایی که پر از بیگانه و اغیار و راهزن است گنجی را که با خود دارد پنهان کند. اگر گاهی حسی به او دست داد یا حُسنی بر او آشکار شد باید خویشتن دار باشد نباید هیجان زده شود و این احوال و اسرار را با هر بی خبری در میان بگذارد. گناه منصور حلاج این بود که جانش آنقدر در آتش عشق بی تاب شده بود که اسراری را که برای عوام قابل فهم نبود در کوچه و بازار فریاد می زد:

 گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

پس آشکار کردن راز یک نماد سرکشی است. بهای افشای برخی از رازها جان انسان است٬ اما بالاخره باید یکی دست از جان بشوید تا معرفت بشری را افزون کند. من هر وقت داستان زندگی بزرگانی چون جناب ملاصدرا٬ عین القضات همدانی و شیخ اشراق را می خوانم اشک در چشمانم حلقه می زند که نادانی مردم و تعصب جاهلان متمسک با این جانهای عاشق و روانهای بیدار چه کرد! ... و هیچ تعجب نمی کنم وقتی در نهج البلاغه می خوانم علی بن ابیطالب که جان عالم به فدایش باد دست کمیل را می گیرد او را از شهر بیرون می برد و چون به صحرا می رسند آه بلندى می کشد و از اینکه در اطرافش کسی نیست که تحمل و ظرفیت علم او را داشته باشد شکوه می کند. نگهداشتن راز در سینه مثل نگهداشتن آتش دشوار است:

زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت
می‌خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت

بگذریم ... نوع دیگر از سرکشی غرور و نخوت است. غرور فقط در یک جا جایز است و آن هم نزد انسان متکبر. در ادبیات فارسی حباب نماد غرور است زیرا باد در سر دارد. بیدل از این تصویر بسیار استفاده کرده البته پیش از او حافظ هم فنای زودرس حباب را تاوان نخوت او می‌داند که جاه و حشمت و کلاهداری‌اش را از او می‌گیرد:

حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر
کلاهداریش اندر سر شراب رود

در همین راستا ادعا داشتن یا به تعبیر حافظ لاف زدن هم خطای بزرگی است که عاشق باید از آن احتراز کند:

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

دلا طمع مبر از لطف بی‌نهایت دوست
چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست

بسیار سخنها و رمز و رازهای دیگر درباره سرکشی در عشق باقیمانده. افسوس که فرصتی نیست. می‌بینی که همینها را هم بسیار فشرده و مجمل نوشتم...


 
آداب ایمیل نویسی
ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: اخلاق

این هفته سخنرانی کوتاهی داشتم با عنوان What is a Good Email که بسیار مورد توجه شنوندگان قرار گرفت. قضیه از آنجا شروع شد که پس از آمدن به سرزمین برف تعداد ایمیل هایم بصورت تصاعدی بالا رفت. من دو mail box در یاهو و سرور دانشکده دارم که بطور متوسط ۱۰ ایمیل از هرکدام دریافت می‌کنم. به این تعداد باید ایمیل های بیهوده و spamها را هم اضافه کنید. پاسخگویی به ایمیلها وقت زیادی از من می‌گرفت٬ بتدریج حس کردم که در مدیریت ایمیل ها دچار مشکل شده‌ام و دیگران هم چنین مشکلی دارند.  ایده‌هایی به ذهنم رسید که با خانم Judi Jewinski یکی از استادانم که فوق‌العاده انسان دقیق و متبحری است در میان گذاشتم. ایشان پیشنهاد دادند که ایده‌ها را در قالب سخنرانی کوتاهی جمع کنم و در بهار سال بعد کار مفصل تری را با هم شروع کنیم. بد نیست خلاصه‌ای از یافته‌هایم را (برای ثبت در تاریخ!) اینجا بنویسم.

 


پیش بینی می‌شود که تا سال ۲۰۰۶ روزانه ۶۰ میلیارد ایمیل در دنیا رد و بدل شود که بسیاری از اینها ایمیل های بیهوده و spamها هستند. بطور متوسط هر کارمند معمولی در آمریکا سالانه ۱۴۰۰ تا از این spamها دریافت خواهد کرد که هرکدام از آنها ۱ دلار  از کارایی او کم می‌کنند. برای مقابله با این معضل فیلترها و برنامه‌های نرم‌افزاری بسیاری در حال توسعه است. اما از آنجا که این برنامه‌ها بر اساس الگوریتمهای محدود و معینی عمل می‌کنند٬ ممکن است برخی از ایمیل‌های مفید را هم حذف کنند. لذا ما به عنوان فرستنده باید اصولی را رعایت کنیم که ایمیل ما از سطل آشغال سر در نیاورد.
در عین حال با گسترش اینترنت نه فقط تعداد ایمیل های بیهوده که تعداد  ایمیل های مفید هم در حال افزایش است و پدیده Email overload که دوست دارم آن را به غرقاب ایمیل ترجمه کنم در کمین همه ماست. باز هم به نظر من اگر هر نویسنده در نگارش و ارسال ایمیل اصولی را رعایت کند غرقاب ایمیل فروکش خواهد کرد.


۱- ایمیل یک رسانه مجازی دیداری است در کنار سایر رسانه‌ها مثل تلفن٬ نامه٬ فکس و ... از این رسانه باید به قدر ظرفیت آن کار کشید. متاسفانه بسیاری از ما کاری را که براحتی می‌توانیم با تلفن انجام دهیم به دلایلی مثل کاهلی یا ارزانی یا تصور سریعتر بودن با ایمیل انجام می‌دهیم٬ این موضوع باعث افزایش تعداد ایمیل ها می‌شود.

۲- وقتی می‌خواهید یک آدرس ایمیل برای خودتان درست کنید اسم واقعی را ثبت کنید و در آدرس هم از اسم واقعی خود استفاده کنید. من یکبار ایمیلی دریافت کردم که به جای اسم فرستنده XXX گذاشته شده بود! گیرنده وقتی بداند ایمیل از کجا آمده و فرستنده کیست قدرت انتخاب دارد و در عین حال خود را بیشتر ملزم به پاسخگویی می‌بیند. علاوه بر این ابهام در اسم و آدرس برای شخصیت فرستنده خوب نیست و او را انسانی پنهانکار و دوچهره معرفی می‌کند. 

۳- یک قسمت بسیار مهم در هر ایمیل Subject یا موضوع است چون اولین چیزی است که گیرنده می‌بیند. در صورتیکه ایمیل شما حاوی اطلاعات خاصی است به هیچوجه از عناوین کلی و مبهم مثل Hi, Salam, Emergency, Greeting, Re, News استفاده نکنید. بنا به تجربه من یک ترکیب معنی دار ۲یا ۳ کلمه‌ای برای Subject یا موضوع بسیار عالی است. مثلا اگر شماره تلفن دوستی را می‌خواهید بنویسید: your phone number . اگر می‌خواهید عکسی برای کسی بفرستید بنویسید: Just a Photo در اینصورت گیرنده می‌داند که این ایمیل ضروری نیست و می‌تواند سر فرصت آن را باز کند.

۴- سعی کنید ایمیل هایتان را کوتاه بنویسید. وقتی می‌خواهید به ایمیلی پاسخ دهید اگر یک بله یا خیر کفایت می‌کند لزومی ندارد که بیشتر بنویسید. من در ماه مبارک رمضان یک ایمیل ۸ سطری دریافت کردم که فرستنده سوالی را مطرح کرده بود و در عین حال ۳ سطر ابتدایی و ۲سطر انتهایی آن حاوی آرزوی قبولی طاعات و تعارفاتی از این دست بود...


 
آنچنان
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، انسان ، اخلاق

پریروز آمد. گفتیم و گفتیم و گفتیم. انگار دو ساعت زمین بر مدار ما می چرخید. از برخورد بعضیها ناراحت بود گاهی بغض می کرد. گفتم این حرفهایی که می زنند در مقایسه با سختیهایی که می کشم حکم نقل و نبات را دارد.

 داستان پیامبر با آن پیرزن یهودی را برایش گفتم. پیرزن هر روز در مسیر حرکت پیامبر قرار می گرفت و از بالای پشت بام خاکستر و خاکروبه می ریخت. یک روز پیامبر  مثل هرروز از همانجا رد شد و دید خبری از خاکستر و خاکروبه نیست. از همسایه ها سراغ پیرزن را گرفت. فرمود : ما در اینجا دوستی داشتیم که هرروز یادمان می کرد اما امروز پیدایش نیست. همسایه ها گفتند مریض شده. پیامبر به عیادتش رفت ... پیرزن گفت : اشهد ان لا اله الا الله

گفت مردم وقتی قدر چیزی را می فهمند که از دست بدهند. صحبتهایمان که تمام شد یک جورهایی دلم گرفت و این شعر را گفتم

مهربان نیستند آدمها

همزبان نیستند آدمها

بی تو یک عمر زنده می مانند

مثل جان نیستند آدمها

گفتم از عشق بارها و دریغ

نکته دان نیستند آدمها

در سماعی چنین خیال انگیز

دف زنان نیستند آدمها

چون زمین پایمال و در زنجیر

آسمان نیستند آدمها

اینچنین سرد اینچنین بی مهر

آنچنان نیستند آدمها !