بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

نگاهی به قیدار
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۸ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب ، ابوالحسن خرقانی ، رضا امیرخانی

دومین سحری است که نه به ابوحمزه گوش می دهم نه دعای سحر. دارم رمان قیدار را در ذهنم نقد می کنم: قیدار آخرین نوشته آقا رضای امیرخانی.

بیست سالی است که رضا امیرخانی را می شناسم(1). دقیق تر بگویم از فروردین سال 72 که در مدرسه علامه حلی تهران با ایشان آشنا شدم. آن موقع جناب ایشان "ماه نو" بودند و شعر می سرودند، شاعری پر از شور و هیجان که حرف های گنده هم می زد. آن سالها جاذبه هایی در شخصیت او دیدم که بیش از شعرش مورد توجه من بود. شاید امیرخانی باهوش ترین نویسنده معاصر ایران باشد ...

داستان قیدار در حدود 40 سال پیش در تهران اتفاق می افتد قیدار Gheydaar گاراژ دار بزرگ تهران و از پهلوانان بامرام گود زورخانه بوده که نصف ماشین های سنگین ایران مال او بوده. رمان با سفر او و شهلا نامزد جوانش به اصفهان و تصادف آنها با یکی از ماشین های سنگین گاراژ قیدار آغاز می شود. بیشتر شخصیت های فعال داستان راننده های گاراژ قیدار (صفدر، ناصر، هاشم و سلطان) هستند. شخصیت منفی داستان شاهرخ قرتی و دار و دسته‌اش هستند که مشکلاتی برای قیدار و گاراژ او درست می کنند. در اواسط داستان قیدار در باغی که در قلهک دارد بنای بزرگی به نام لنگر می سازد که هم حسنیه است و هم مرکزی برای ترک اعتیاد. در این رمان قیدار بزرگ نامیٍ، بدنامی و نهایتا گمنامی را تجربه می کند.

قیدار در این آشفته بازار برداشت دیگری از دینداری عرضه می کند که در آن از دختر مینی ژوپی تا زن روبنده دار می گنجند. برداشتی که بر پایه مدارا (تساهل و تسامح) استوار است که اساس شریعت محمدی (ص) است(2). دریغا که روزگاری نه چندان دور این برداشت چنان مورد هجمه واقع شد که حتی نام بردن از آن گناهی بزرگ تلقی می شد. مولا فرمود: الدین راتق ... خانه قیدار (لنگر) آدم را به یاد مهمان سرای (خانقاه) شیخ خرقان می اندازد که بر سردرش نوشته بود:

هر که در این سرای درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آن کس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.

قیدار یک ابرمرد است. از آن تیپ آدم های لوطی و بامرام که بچه های جنوب تهران می سازند و می پسندند و می ‍پرستند. اما در این داستان امیرخانی هم، باز شخصیت قهرمان آن قدر بزرگ و فوق بشری شده که آدم های دورو برش -به جز سید گلپا که مراد اوست- یک مشت نادان (فهم شان بیجک نمی گیرد) یا متملق به نظر می رسند. این مساله ای است که باید امیرخانی با خودش حل کند، این که می خواهد در آسمان تذکرة الاولیای عطار سیر کند یا به روی زمین بیاید و برای ما زمینی ها بنویسد. البته درصد قابل توجهی از خوانندگان ایرانی که فضای ذهنی شان از کرامات اولیا و عرفا انباشته شده این گونه قهرمان ها و این سبک روایت ها را دوست دارند.

با ابن حال نویسنده هشیار است که به ورطه شعار و تکرار نیفتد. مثلا با اینکه در تمام داستان ردپای هیات (عزاداری) دیده می شود (مثلا گوسفتدهای هیات همبشه در فضای داستان پرسه می زنند) اما یک بار هم قیدار را در هیات نمی بینیم (حتی در فلاش بک ها). بسیاری از حرف ها و پیام های کتاب در قالب اشاره و کنایه ای کوتاه ادا می شود که شاید فهم آن ها برای هر خواننده ای آسان نباشد.

دیالوگ ها نقش محوری در این کتاب دارند. پیداست که نویسنده در انتخاب کلمات دقت و وسواس فراوان دارد چنان که کارش به سجع و جناس هم می کشد. شاید شخصیت پردازی و فضاسازی در این داستان در زیر سایه دیالوگ ها قرار گرفته باشد (مثلا تازه وسط ها داستان است که ما می فهمیم قیدار قد بلندی دارد).

از هوشمندی امیرخانی همین بس که کل داستان در دوران رژیم منحوس پهلوی می گذرد. آخرین رد قیدار را در حصر خرمشهر می بینیم کنار مسجد جامع.

 

پی نوشت:

(1) جایی در قیدار هم نام من آمده که البته یک حسن تصادف بیش نیست!

(2) محبوب ما فرمود: «بعثت با­لحنیفة السهلة السمحه». شهید ثانی می گوید: دین برای هر وضیع و شریف و قوی و ضعیفی وضع شده است؛ پس عقل حکم می کند که دین طریقی آسان و سبیلی روشن است؛ چنان که خود حضرت رسول به این مطلب اشاره فرمود که «انی بعثت علی الملة السمحه البیضاء؛ من بر دین آسان گیر و روشن برانگیخته شده ام.


 
ملاقات محمود غزنوی با ابوالحسن خرقانی
ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: عرفان ، ابوالحسن خرقانی ، عطار نیشابوری

شیخ فرید الدین عطار نیشابوری، داستان ملاقات محمود غزنوی با ابوالحسن خرقانی۱ عارف نامدار قرن چهارم هجری را در کتاب تذکره‌ی اولیا آورده است. بخش کوتاهی از این ماجرا را با هم می‌خوانیم:

ابوالحسن خرقانی

« نقل است که ... سلطان محمود به زیارت شیخ ابوالحسن خرقانی رسول فرستاد که شیخ را بگویید که سلطان برای [دیدن] تو از غزنین بدینجا آمد، تو نیز برای او از خانقاه به خیمه‌ی او درآی؛ و رسول را گفت اگر نیاید این آیه برخوانید: "واطیعو الله و اطیعو الرسول و اولی الامرمنکم۲." [از خدا اطاعت کنید و از رسول او و آنان که اداره‌ی امور شما را بر عهده دارند]

رسول پیغام بگزارد.  شیخ گفت: مرا معذور دارید. این آیه برو خواندند، شیخ گفت: محمود را بگویید که: چنان در اطیعو الله مستغرقم که در اطیعو الرسول خجالتها دارم تا به اولی الامر چه رسد؟! رسول بیامد و به محمود باز گفت. محمود را رقت آمده [دلش نرم شد] و گفت: برخیزید، که او نه از آن مرد است که ما گمان برده بودیم۳...

پس محمود بدره ای زر پیش شیخ نهاد. شیخ قرصی نان جوین پیش نهاد و گفت: بخور! محمود همی خاوید [دندان می زد] و در گلویش می گرفت. شیخ گفت: مگر حلقت می گیرد؟ گفت: آری.  گفت: میخواهی که ما را این بدره زر تو گلوی بگیرد؟ برگیر که این را (اشاره به زر)  سه طلاق داده ایم.  محمود گفت: در چیزی کن [برای کار دیگری خرج کن]. گفت: نکنم.  گفت: پس مرا از آن خود یادگاری بده، شیخ پیراهنی از آن خود بدو داد. محمود چون بازهمی گشت گفت: شیخا خوش صومعه‌ای داری، [شیخ] گفت: آن همه داری، این نیز همی بایدت؟!»۴

------------------------------------

پی نوشت:

۱-این جناب شیخ ابوالحسن خرقانی از آن عارفان بزرگوار است که حتی قبل از تولدش مژده‌ی آمدنش را داده بودند. مشهور ترین شاگردش خواجه عبدالله انصاری است.  خواجه عبدالله درباره‌ی تاثیر شاگردی شیخ می‌گوید:

عبدالله مردی بود بیابانی، می‌رفت به طلب آب زندگانی، ناگاه رسید به شیخ ابوالحسن خرقانی، دید چشمه‌ی آب زندگانی، چندان خورد که از خود گشت فانی، که نه عبدالله ماند و نه شیخ ابوالحسن خرقانی، اگر چیزی میدانی من گنجی بودم نهانی، کلید او شیخ ابوالحسن خرقانی.

۲- ما ترجمه‌ی ساده‌ای از این آیه (۵۸-نسا) را آورده‌ایم. مترجمین شیعه این آیه را اندکی مبهم ترجمه می‌کنند مثلا آیت‌الله مکارم شیرازی این گونه ترجمه کرده‌اند: اى کسانى که ایمان آورده‏اید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر را تا با استناد به احادیث متواتر استدلال و رفع ابهام کنند که منظور از اولیا امر امامان شیعه (ع) هستند. در مقابل بسیاری از اهل سنت ولی امر را کسی می‌دانند که زمام حکومت مسلمین در دست اوست (چه عادل باشد و چه نباشد) و به استناد این آیه قیام در برابر حاکم اسلامی را جایز نمی‌دانند.

۳- در طول تاریخ پادشاهان و اصحاب قدرت سعی می‌کردند با دیدار عارفان و مردان صالح برای خود آبرو و اعتباری کسب کنند. حالا اگر عارفی با پای خودش به درگاه سلطان می‌رفت از نظر تبلیغاتی بسیار به نفع سلطان بود٬ اما عارفان آگاهی چون شیخ ابوالحسن خرقانی  فریب اصحاب قدرت را نمی‌خوردند.

۴- متن کامل حکایت را می‌توانید در سایت فرهنگ‌سرا پیدا  کنید.