بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

نسیمی بوی فروردین نیاورد
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ٥ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: ابتهاج

حال امروزم شاید این شعر ابتهاج باشد:

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد

پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟

چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد...

چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟

چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟

چرا سر برده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟

چرا پروانگان را پر شکسته ست؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست؟

چرا مطرب نمی خواند سرودی؟
چرا ساقی نمی گوید درودی؟
...
بهارا، تلخ منشین، خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو، چهره بگشای

بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزه ی نو...

بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان



 
چون بگذریم دیگر ...
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ٩ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ابتهاج ، قیصر امین پور

فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

به قول ابتهاج: می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی؟! فقط به فکر این هستی که فردایت بگذرد و به این امید هستی که بعدا فرصت می شود. خیال می کنی این زندگی دایره وار فرصتی به ما خواهد داد؟ فکر می کنی این اتوبوس بی ترمز به خاطر من و تو خواهد ایستاد؟

به قول قیصر که این روزها زیاد به یادش می افتم:

کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد

یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد ...

همین و مابقی ناگفتنی است!

 


 
یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ٧ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شعر معاصر ، ابتهاج

 گفتم که مژده بخش دل خرم است این
مست از درم در آمد و دیدم غم است این
 گر چشم باغ گریه ی تاریک من ندید
 ای گل ز بی ستارگی شبنم است این


باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت
 تنها نه من ، گرفتگی عالم است این
ای دست برده در دل و دینم چه می کنی
 جانم بسوختی و هنوزت کم است این
 آه از غمت که زخمه ی بی راه می زنی
 ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این

یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی
 چندمین هزار امید بنی آدم است این
گفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت
 آری سیاه جامه ی صد ماتم است این 

پی نوشت

حس می کنم مغزم دیگر قدرت تحلیل وقایع اخیر را ندارد از بس که همه چیز خالی از منطق و عقلانیت شده. به یاد پوستین وارونه می افتم...


 
امید هیچ معجزی ز مرده نیست /زنده باش
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ابتهاج

به سان رود/ که در نشیب دره سر به سنگ می زند/ رونده باش.... امید هیچ معجزی ز مرده نیست /زنده باش


 
سایه‌ی او گشتم و او برد به خورشید مرا
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: ابتهاج

دیشب داشتم چندتا از شعرهای هوشنگ ابتهاج (سایه) را برای رفقا می‌خواندم. ابتدا این غزل بی نظیر او را خواندم:

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی
تا با تو بگویم غم شب های جدایی

بزم تو مرا می‌طلبد ، آمدم ای جان
من عودم و از سوختنم نیست رهایی

تا در قفس بال و پر خویش اسیرست
بیگانه‌ی پرواز بود مرغ هوایی

دوستان باور نمی‌کردند این شعر از سایه باشد از بس که به شعرهای سعدی شبیه بود.

با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست
تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی!

ای وای بر آن گوش که بس نغمه‌ی این نای
بشنید و نشد آگه از اندیشه‌ی نایی

افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع
در آینه‌ات دید و ندانست کجایی

آواز بلندی تو و کس نشنودت باز
بیرونی ازین پرده‌ی تنگ شنوایی

اندکی بعد مشغول خواندن این شعر معروف سایه شدم:

مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا
سایه‌ی او گشتم و او برد به خورشید مرا

یکی از دوستان گفت من بارها این شعر را شنیده بودم و گمان می کردم سروده‌ی مولوی باشد

جان دل و دیده منم ، گریه‌ی خندیده منم
یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا

کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده‌ی من
آینه در آینه شد ، دیدمش و دید مرا ...


وقتی سایه را با دیگر شاعران معاصر مقایسه می‌کنم می‌بینم به دماوند می‌ماند که یک سر و گردن از همه‌ی قله‌های دیگر بلندتر است. سایه زبانی شیرین، آسان و تاثیرگذار دارد. این ویژگی ها باعث شده او را سعدی زمانه بنامند. اما موسیقی شعر او هم -مثل مولوی- بسیار غنی است و در کنار اینها که نام بردم شعر او از نوآوری و تجربه های تازه خالی نیست مثل این غزل که حتی وزن آن هم تازه است:

من نه خود می روم ، او مرا می‌کشد
کاه سرگشته را کهربا می‌کشد
چون گریبان ز چنگش رها می کنم
دامنم را به قهر از قفا می‌کشد
دست و پا می زنم می رباید سرم
سر رها می کنم دست و پا می‌کشد
گفتم این عشق اگر واگذارد مرا
گفت اگر واگذارم وفا می‌کشد
گفتم این گوش تو خفته زیر زبان
حرف ناگفته را از خفا می‌کشد
گفت از آن پیش تر این مشام نهان
بوی اندیشه را در هوا می‌کشد
لذت نان شدن زیر دندان او
گندمم را سوی آسیا می‌کشد
سایه ی او شدم چون گریزم ازو ؟
در پی اش می روم تا کجا می‌کشد

افسوس که فلک به مردم نادان دهد زمام مراد و این شاعر بزرگ باید برای نسل جوان گمنام بماند. نه کسی برای او بزرگداشتی می‌گیرد و نه کسی تقدیری از او می‌کند و البته او محتاج این بازیچه ها نیست:

نقش ما گو ننگارند به دیباچه‌ی عقل

هرکجا نامه‌ی عشق است نشان من و توست