بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

پیرمرد و دریا
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٢ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سفرنامه

 

آخرین دیدار مریم بود با دریا در ساحل پالوس وردس. ساحل صدف داشت و مریم سرشار از لذت کشف صدفها در لابه لای ماسه ها که آن ها را در جیب کوچکش می گذاشت. بردمش توی آب. دلم می خواست خاطره موج ها در ذهن پاهایش بماند تا در روزهای سرد سرزمین برف - روزهای بی برگی- آن ها را مرور کند. ساحل شیب داشت و وقتی موجهای بلند می آمدند آب تا زانوی من می رسید. درست در چند متری تو موج های بلند گردن می کشیدند و کاکل سفید موج ها آسمان را نوازش می کرد. آنجا به گمانم بهشت موج سواران تازه کار بود. موقع برگشتن، موج ها شن های زیر پا را می شستند و می بردند. توی آب دست هایش را محکم گرفته بودم. موج های بلند که می آمدند بلندش می کردم. او در آب پاهای معلّقش را تکان می داد و می گفت گل گلی شنا می کنه. 

دل نمی کند از دریا. اما ما فرصت زیادی نداشتیم. باید تا هوا روشن بود از بزرگراه 5 به سن دیه گو بر می گشتیم. آخرین روز سال آخرین روز سفر ما. چه سخت بود دل کندن از آفتاب و اقیانوس. مریم را آهسته آهسته از دریا دور کردم. بالن بزرگی که در هوا چرخ می زد کمک کرد که حواسش را از دریا پرت کنم.

مریم رسید به پای پله ها. حالا هیجان داشت که از پله بالا برود و استقلال خودش را نشان بدهد. دریا و موج ها و صدف ها را پشت سر انداخت و با سرعت از پله ها بالا رفت. به پیاده رو که رسیدیم دوباره دریا را دید. بغلش کردم تا سریعتر به ماشین برسیم. در ابتدای پارکینگ پیرمردی با پرستار مکزیکی اش از رو به رو می آمدند. قبل از هر چیز نوشته روی لباس پیرمرد توجهم را جلب کرد.

بالا نوشته بود همینگوی و زیرش تصویر دریایی توفانی بود و زیر آن نوشته بود پیرمرد و دریا. نگاه پیرمرد روی مریم ثابت مانده بود. مریم دست و پا می زد که رها کند خودش را. پیرمرد می خواست حرفی بزند اما انگار نمی توانست. لب هایش به هم می خوردند اما صدایی در نمی آمد. که بود این پیرمرد؟ ملاحی پیر در آستانه آخرین نبردش با زندگی؟ نمی دانستم چه باید بکنم. برای اینکه سکوت را بشکنم به پیرمرد اشاره کردم و به مریم گفتم: مستر همینگوی! به سن و سال پیرمرد می خورد که جوانی اش با دوران اوج همینگوی مقارن بوده باشد. تکیده بود. کلاهی بر سر داشت و چین هایی که چهره لاغرش و سفیدش را پر کرده بودند. عاقبت حرفی زد با صدایی لرزان و آهسته به مریم اشاره کرد و گفت:

SHE IS THE WINNER

اون برنده است.

 همه زیبایی های کالیفرنیا سرابی شد پیش چشمانم.


 
غرور ملی
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ٦ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا

 

امشب وسط این بی خوابی یاد آن راننده اتوبوسی افتادم که در هانولولو با هم گپ زدیم، شاید دلیل اش لالایی تازه ای باشد که برای مریم گفته ام:

لالا لالایی ...  میریم هاوایی لبخند

شاید هم به خاطر این است که من بخشی از زندگی ام را در اتوبوس گذرانده ام و ناخودآگاه واکنش های یک راننده اتوبوس برایم مهم و جذاب شده.

نکته در اینجا بود که آن راننده با مدرک دانشگاهی رانندگی می کرد. شاید اگر آن راننده در ایران بود تا نفس داشت داد و هوار می کرد که وااسلاما! خاک بر سر این مملکت و دولت که من باید با مدرک دانشگاهی رانندگی کنم (مشابه این داد و هوار ها را در کامنت های خوانندگان سایت های خبری ایرانی دیده ام. در همین زلزله اخیر هم دیدم خیلی از روشن فکرهای نق نقو مدام بد و بیراه می گفتند به دولت که چرا خانه های مردم سست و نا امن بوده؟ در حالیکه در هیچ کجای دنیا وظیفه دولت ساخت خانه برای مردم نیست.) 

اما بر خلاف انتظار من، طرف خودش را این طور معرفی کرد: من با تحصیلات ترین راننده اتوبوس هاوایی هستم. یک مقدار از این روحیه بر می گردد به غرور ملی آمریکایی ها. در میان مردمان ملل گوناگونی که دیده‌ام آمریکایی ها و ژاپنی ها غرور ملی بالایی دارند و جالب اینکه هر دو قدرت اقتصادی برتر دنیا هستند. (چه کار بدی می کنیم ما که پرچم آمریکا را آتش می زنیم. کاش دق دلی هایمان را بر سر آدمک سیاسیون خالی کنیم نه پرچمی که نماینده اتحاد 50 ایالت است) آدم وقتی به میهن اش علاقه داشته باشد و پیشرفت و آبادانی آن برایش مهم باشد از هیچ کاری ابا ندارد. 

نکته دیگر اینکه، یک هدف اشتغال امرار معاش و سیر کردن شکم است. خیلی ها شغل آرمانی خودشان را پیدا نمی کنند اما آدمی که تشنه است از باقی مانده وقت اش برای آموختن و رسیدگی به علاقه مندی هایش استفاده می کند.

 

پی نوشت:

نوشته بودم که بحث شیرینی با تیم، همان راننده با سواد که در سال 2007 دیدم اش، داشتم. مثلا به او  گفتم شما که اینقدر نخبه و دانشمند در کشورتان دارید چرا ابلهی مثل جورج بوش رییس جمهورتان می شود؟ تیم گفت به نظر من جورج بوش یک عذاب الهی بود برای ما که به خودمان بیاییم و سیاست هایمان را عوض کنیم.


 
نشانه ها
ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حسب حال ، سفرنامه ، آمریکا و کانادا

آمده ام به شیکاگو برای کنفرانس. از شهر خوشم نمی آید و ذوقی چنان ندارم برای گشت و گذار. اولین باری است که از مریم دور می شوم اما سفر پر از نشانه های عجیب است، نشانه هایی که باید بنویسم ولو به اختصار.

* از خانه بیرون آمدم. تاکسی گرفتم برای فرودگاه. برای راننده توضیح دادم که توقفی دارم در وسط راه و .. راننده برگشت و  به فارسی گفت: چشم! خسته نباشد! حال شما خوبه؟

تمام طول راه را حرف زدیم. 21 سال پیش از تهران آمده بود. پدرش کنابفروشی داشت در خیابان بوذرجمهر خودش هم تا مدتی شغل پدر را ادامه داد.  فقط کتاب عربی می فروختند. چه حکایت ها کرد! از مشتری هایش می گفت. از استاد جواد فاضل، استاد مینوی، آیت الله مرعشی نجفی، علامه جعفری، ... از بزرگانی می گفت که وقتی می مردند بازماندگانشان کتاب هایشان را می فروختند، از کتاب ها و کتاب خانه هایی می گفت که با یک عمر خون دل خوردن جمع شده بودند و به یک آن از کف می رفتند.

* رفتم به هتل کنفرانس، به میز ثبت نام، تا کارتم را بگیرم، فامیلم را برای پسری که آنجا بود تهجی (اسپل) کردم. برگشت و به زبان فارسی گفت: سلام آقای ... از برنامه افتتاحیه کنفرانس گفت که در موزه شیکاگو برگزار می شد. گفتم که علاقه ای به این جور برنامه ها ندارم. اصرار کرد که حتما شرکت کنم. عصر رفتم به تور قایق سواری که از معماری شهر آسمان خراش ها می گفت. اندکی علاقه ام به شهر بیشتر شد. بعد تحت تاثیر حرف های محمد رضا رفتم به موزه. در همان ابتدای موزه نقاشی های ونگوگ و کلود مونه را آویخته بودند. همین جور تابلوی پل واترلوی لندن را نگاه می کردم. چقدر خوشم آمد از کارهای مونه.

* در نمایشگاه کنفرانس قدم می زدم. چشمم به غرفه شرکتی افتاد که دست و سر انسان را مدل کرده بودند. علاقه مند شدم که بپرسم مدل شان تا چه فرکانسی کار می کند و ... مرد قد بلندی که آنجا بود به سراغم آمد. همان اول کار پرسید اهل کجایی؟ گفتم ایران. اهل ترکیه بود و تا می توانست به من کمک کرد. یک نسخه از نرم افزارشان را هم به من داد...

* اتاقم در هتل کوچک است. دوستش ندارم. صبح که برای نظافت آمده بودند یادشان رفته بود شامپو و کیسه لاندری (خشک شویی) در اتاق بگذارند. زنگ زدم به خدمات. بعد از چندین دقیقه پسری آمد که لباس هایم را بگیرد. جانمازم را که هنوز پهن بود دید. گفت من هم مسلمانم. اسمش عارف بود، اهل بنگلادش. پسر باصفایی بود. رفیق شدیم با هم. شکایت کردم از غذاهای بد و بی کیفیت شیکاگو. زنگ زد به دوستش که راننده تاکسی بود و آدرس رستورانی را به من داد.   

* رفته بودم به فروشگاه نزدیک هتل که به قیمت خون پدر بزرگش میوه ارگانیک می فروشد. میوه خوار شده ام این شب ها. بیرون که امدم سایه چند گدا را دیدم. شهر پر از گداهای شکم گنده است. شهری است بی ظریفان وز هر طرف سیاهی! پریشب یکی از اینها مزاحمم شده بود. قدمهایم را تند کردم و نگاهم را به دور دست ها دوختم. دیدم پیرمرد ریش سفیدی نشسته یاد آن حدیث افتادم که آن افسر عراقی در خانقین برایم گفت : ان الله یستحی من اللحیة البیضا (خدا شرم می کند از ریش سفید...) دست کردم توی جیبم. پیرمرد داشت کارت پستال مینیاتور می فروخت. سکه ها را در کلاهش گذاشتم. گفت تو مسلمانی؟ سلام! سلام کردم و قدم هایم را تند

از ذلت سوال کسانی که واقفند

مهلت به لب گشودن سائل نمی دهند.

پی نوشت:

1- نشسته ام در طبقه دوم مک دونالد. اینترنت اینجا ده برابر از اینترنت هتل سریع تر است. این خواهر و برادر بانمک دهن پله برقی های مک دو نالد را سرویس کردند! آمدند پله برقی بالا رو را خاموش  کردند، حالا پسرک دارد از پله پایین رو سربالا می آید

2- حالا سفر یک لذت تازه دارد برایم. لذت سوغاتی خریدن برای مریم.


 
دست های سیاه
ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، انسان ، واتر آباد

 

چشمم به دست های سیاه اش افتاد که با پوست سفیدش تناقض خنده داری ساخته بود. بار اول که دیدمش فکر نمی کردم چهار پنج سال از من بزرگتر باشد و پدر دو فرزند، بس که چهره اش جوان می زد. یک بار تعریف می کرد دکترایش ناتمام مانده بود (هم کار می کرد هم درس می خواند). سه ماه کار را ول کرد رفت به مزرعه تا تمرکز کند روی پایان نامه. اما مگر می شد کار کرد؟ بچه ها مدام از سر و کول اش بالا می رفتند. کیف کردم  وقتی فهمیدم خانواده اش در مزرعه زندگی می کنند نه در شهر.

بر خلاف خیلی از اینجایی ها که مزخرف ترین حرف ها را با چنان اعتماد به نفسی بیان می کنند که تو گمان می کنی -زبانم لال- وحی منزل است و حالت آن پادشاهی را داری که لباس نامرئی برایش دوخته بودند، هیچ اصراری در بزرگ نمایی کار خودش ندارد و قبل از همه خودش از کارش ایراد می گیرد.

دیروز رفته بودیم واترآباد با جناب رییس. جلسه داشتیم با کریس و دار و دسته اش در محل کارش. او مشغول نشان دادن نتیجه تحقیقاتش بود. من در این زمینه شاید خبره تر از او باشم. ایرادی اساسی از او گرفتم. لحظه ای فکر کرد ... بعد نگاهم کرد و با همان لحن دل نشین اش گفت: راست می گی  That's True! هیچ تلاشی نکرد برای ماله کشی و بازسازی اعتبار خودش ...

اما راز دست های سیاه اش؟! هفته قبل داشته گردو می شکسته برای بچه هایش


 
سفر به شرق صمیمی (2)
ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ٧ تیر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، سفرنامه

در خانه‌ی هاری و ماری مشغول صرف صبحانه بودیم. غیر از ما 4 مهمان دیگر هم سر میز بودند که اتفاقا از تورنتو آمده بودند. حسابی اهل سفر و طبیعت گردی بودند و بیشتر نقاط زیبای کانادا را دیده بودند. حالا هم به سمت سنت آنتونی می رفتند تا یخ های قطبی (کوه یخ) را تماشا کنند.

ترکیب شان جالب بود خانمی با شوهرش و دو مرد که دوستان دوران بچگی شوهرش بودند. همه حدود 50 سال یا بیشتر سن داشتند. خانم که بیشتر از دیگران صحبت می کرد گفت 17 ساله بوده که با شوهرش آشنا شده و سالهاست  هر کجا می روند این دو تا هم با آنها می آیند. البته خوش حال بود از همراهی آن دو مرد چون دیگر لازم نبود او بار بکشد.

یکی از آن دو، تا مرا دید با لهجه فصیح عربی گفت: " سلامٌ علیکم" بعدا اشاره کرد که به غذاهای عربی به ویژه شاورما علاقه دارد و به همین دلیل با برخی آداب مسلمانی آشناست. مرد دیگر که بسیار کم حرف بود راننده کامیون بود و در طول آن مدت فقط یک جمله گفت...

داشتم داستان دخترک چرب زبانی را می گفتم که در فرودگاه سنت جان موقع کرایه ماشین نوعی خدمات امداد خودرو به من پیشنهاد داد که هر جای نیوفاندلند اگر مشکلی پیدا شد تنها با یک تماس تلفنی یک ماشین نو در اختیارم می گذارند. 200 کیلومتر از مرکز اایالت دور نشده بودیم که متوجه شدم تلفن همراه من دیگر سیگنال نمی دهد.

مرد راننده این را که گفتم تلفن همراه قلمبه اش را درآورد و بالا گرفت و گفت اینی که می بینی همه جا آنتن میده حتی توی یو اس. من همه جا باهاش رفتم. تلفن اش اپراتور دیگری داشت: شرکت بل که شرکت دوم کاناداست. خانم یک دفعه سرش را پایین انداخت و گفت مایه ی شرمندگی من است چون من برای شرکت راجرز کار می کنم که بیشترین تعداد مشترکین را دارد اما در بیشتر این ایالت پوشش ندارد.

به نظرم تلفن همراه وصله ناجوری بود برای طبیعت زیبای آن منطقه. این بازیچه های الکترونیکی آدم را فریب می دهند. چشمی که باید کتاب طبیعت را ورق بزند خیره می شود به نیم متری خودش غرق می شود در فیس بوک و یوتیوب و ...

ماری برای صبحانه کیک ماهی درست کرده بود که به نظرم خوش مزه بود. با ماهی و خرچنگ در این ایالت غذاهای متنوعی درست می کنند. ماهی محبوب شان هم کادفیش است. 

ظهر همان روز هم به رستورانی محلی در روستای وودی پوینت رفتیم که ادعا می کرد متخصص غذاهای دریایی است. رستوران پنجره بزرگی داشت که رو به دریا بود. مردی که سفارش غذا می گرفت آدم شوخ و شلوغی بود. گفت ما یک هفته است که نهنگ ندیده ایم تا غذا حاضر می شود شما مراقب دریا باشید شاید نهنگ ببینید.

می خواستم بپرسم در هفتاد سال گذشته چی؟ اصلا نهنگ دیده اید؟


 
سفر به شرق صمیمی
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

 

گاهی نمی نویسی از بس که حرف داری برای نوشتن و حیران می شوی که از کدام شان شروع کنی و به نتیجه نمی رسی و عاقبت هیچ نمی نویسی.

چند روزی را در سفر بودم و چند روزی با خیالات و خاطرات سفر سرگرم. حالا مثل قایقی که به ساحل رسیده اما هنوز پیچ و تاب امواج دریا را در حافظه دارد تصویرهای سفر در ذهنم موج می زنند.

مقصد ما، شرقی ترین ایالت کانادا (نیوفاندلند Newfoundland ) بود که قسمت اصلی آن جزیره ی پهناوری است. این سفر یک فرق اساسی با گشت و گذارهای دیگر داشت.

 در تضاد با طبیعت سرد این ایالت، مردم روحیه ای گرم و طبعی مهمان نواز داشتند که مرا به یاد شهرهای جنوبی ایران می انداخت که میزبان انگار می خواهد همه چیزش را با مهمان قسمت کند. به همین دلیل از برجستگی های این سفر اوقاتی بود که با مردم محلی سپری می کردیم. حتی مسافرانی که آنجا بودند، توریست نبودند. همه به گمان من گم شده ای داشتند و چیزی بود که ما را به هم نزدیک می کرد

پاتریشیا معلم بازنشسته ای که اولین شب را در خانه او صبح کردیم، کلکسیونی از عروسک های قدیمی داشت. قدیمی ترین عروسک او 120 ساله بود که به گمانم متعلق به مادر مادربزرگش بود. با هیجان درباره هر کدام از عروسک هایش حرف میزد. دو نوع شیرینی خانگی هم با میوه های محلی برای مهمان هایش درست کرده بود که با آب و تاب به خورد آنها می داد. مرا به یاد مادرم می انداخت وقتی که به زور چایی به خورد ما می داد! کلکسیونی ار اشیا عتیقه هم در خانه داشت از اولین مدل چرخ خیاطی تا گرامافون.

شب دوم پانصد کیلومتر دورتر از خانه پاتریشیا، مهمان ماری و هاری بودیم به گمانم هر دو 60 ساله بودند. در حیاط خانه دور آتش نشستیم و برایمان از خاطرات سالهای دور و طبیعت زیبای منطقه گفتند. طعنه می زدند به تبلیغاتی که برای جذب توریست در منطقه راه انداخته بودند. ماری نگاه عمیق و مادرانه ای داشت. از ایامی می گفت که جوان بود و با کوله 25 کیلویی اش کوه و تپه های گراس مورن (Gros Morne) را درنوردیده بود. آرزویی که برای ما در این سفر محقق نشد.  

از بناویستا (Bonavista) که بر می گشتیم از پیرمردی که مشغول چمن زنی بود آدرس جایی را پرسیدیم. پیرمرد کارش را رها کرد پرید توی ماشین اش و به ما گفت که دنبالش راه بیفتیم .

نمونه ها زیادند و شاید نوشتن همه آنها در اینجا برای خواننده ی احتمالی خسته کننده باشد.

و صخره های سحرآمیز تویلین گیت، ساحل خلوت وست بروک،دریاچه وست بروک، گوزن های شمالی، خانه های رنگارنگ تری نیتی و طلوع خورشید در کیپ اسپیر و ...


 
کلاس زبان
ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حسب حال ، آمریکا و کانادا

یک مرکز آموزش زبان اسپانیایی نزدیک خانه ماست که چند وقتی است آنجا می‌رویم. کلاس ها حداکثر ١٠ شرکت کننده دارند. در این چند ترم  تنوع  آدمهایی که دیده‌ام به اندازه‌ی یادگیری زبانی تازه برایم هیجان انگیز بوده. بر خلاف محیط هایی دیگری که تا به حال دیده‌ام دیگر همه آدمها دانشجو، مهندس یا ایرانی نیستند. مثلا این ترم دو نفر روس و یک نفر اهل سنگال در کلاس ما هستند، دختری اهل نیویورک و خانمی اهل ونکوور، در کنار استادمان که اهل ونزوئلاست.

یک پیرمرد بازنشسته بسیار با نمک در کلاس ماست و دختر دانش آموزی که جوان ترین عضو کلاس است. اتفاقا این دو کنار هم می نشینند انگار که پدربزرگ و نوه باشند. وقتی دخترک به پدربزرگ تقلب می رساند از خنده می میریم! پیرمرد هر سال چند هفته به کوبا می رود که تنیس بازی کند و دوست دارد زبان اسپانیایی‌اش را تقویت کند. دخترک هم روسی، انگلیسی و فرانسوی را به خوبی صحبت می کند. پسر روس خوش مشربی هم در کلاس ماست که کلا تصور مرا نسبت به روس ها عوض کرده. من همیشه روس ها را در فضای تاریک داستان های داستایوسکی تصور می کردم و چند همکار روسی که داشتم با یک من عسل هم قابل خوردن نبودند.

ترم قبل خانم میانسالی در کلاس ما بود که مربی اسب سواری بود و دختری  که بازیگر تئاتر بود و ظاهرا عکاس خوبی هم هست. روزها هم در یک رستوران فرانسوی کار می‌کند. پدرش اسکاتلندی و مادرش ژاپنی است و فکر کنم ۵ یا ۶ زبان بلد باشد.  یک آقای ایرانی به اسم آرش و یک آقای دیگر به اسم رش هم در کلاس بودند که در لیست کلاس اسمشان پشت سر هم بود و باز غالبا کنار هم می نشستند. یک آقای ارمنی هم بود که کلا برای هر برنامه‌ای پایه بود.

رشته پیوند همه ما با هم زبان انگلیسی است که زبان مادری بسیاری از ما نیست و کلا تجربه جالبی است. از ویژگی های جالب زبان اسپانیایی این است که صورت نوشتاری و گفتاری اکثریت کلمات یکی است و تعداد قابل توجهی کلمه با ریشه عربی هم دارد. در عین حال یک سری افعال بی قاعده دارد که مصیبتی هستند عظیم!


 
تفاوت ره
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا

تا الان که ساعت ١٠ شب است هنوز در محل کارم هستم، در حال تحویل گرفتن سیستمی که برای اندازه گیری آنتن در فرکانس خیلی بالا طراحی کرده ام. بچه های شرکت طرف قرار داد مشغول نصب سیستم برای نمایش نهایی (دمو) هستند. خودم هم هیجان دارم. ما نیاز به اندازه‌گیری دقیق آنتن داشتیم. با چند آزمایشگاه در آمریکا، کانادا و بلژیک تماس گرفتم اما هیچ کدام شرایط ما را برآورده نکردند. نا امیدانه پیش رییس رفتم. گفت: چرا خودمان سیستم را نسازیم؟ چقدر هزینه‌اش می شود؟ از روحیه‌اش و اعتمادی که کرد خوشم آمد. یک فرق مهم غربی ها با بعضی از ما شرقی ها این است که خیلی دیر تسلیم می شوند و شاید یک دلیل این همه پیشرفت‌شان همین باشد.

کاش یک دوربین داشتم و از مراحل تخلیه سیستم تا نصب آن فیلم می گرفتم. سیستم حدود ٢٠٠ کیلوگرم وزن دارد با ابعاد تقریبی  ١/٢ در ١/٧ در ١/٨ متر . کارگاه سازنده ١٢۵ کیلومتر تا ما فاصله دارد. اگر در ایران بود احتمالا ۴ تا کارگر دور و بر سیستم را می گرفتند و آن را پشت یک نیسان باری می انداختند. راننده آن را تا اینجا می آورد بعد دو سه تا کارگر می گرفتیم برای تخلیه و ... اما کارگاه سازنده با یک شرکت متخصص حمل و نقل تماس گرفته بود. چهار تا چرخ زیر سیستم نصب کرده بودند تا امکان تحرک داشته باشد. کامیون آنها مجهز به نوعی بالابر بود با تسمه های مخصوصی سیستم را بسته بودند تا لق نخورد و در عین حال با شل کردن تسمه سیستم به سمت خروجی کامیون منتقل شود. غیر از راننده که اسمش حسن بود و فکر کنم ترک بود و کارگری که همراهش بود سوپروایزر (مدیر) آنها که بیش از ۶٠ سال سن داشت با ماشین خودش همراه کامیون راه افتاده بود و در تمام مراحل جابجایی و تخلیه سیستم تا پای آسانسور نظارت می کرد و اجازه نمی داد تشتت آرا پیش بیاید. تا یک طرف اندکی کج می شد فورا به سمت مقابل دستور لازم را می داد. غیر از آن ٣ نفر من و ٣ نفر دیگر از کارگاه سازنده جمعا ٧ نفر کمک می کردیم و ...

به هر کاری باید نگاه تخصصی داشت حتی تخلیه بار!


 
آقای فرماندار
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سیاست

ساعت هایی که از اخبار و اینترنت دورم و سرگرم کار، ساعتهای بهتری هستند.

دیروز در محل کارم اتفاقات جالبی افتاد. فرماندار ایالت انتاریو آمده بود بازدید. مرد قد بلند و افتاده ای بود. من هم ده دقیقه ای برایش از پروژه هایی که مشغولم گفتم. آخر کار از ملیت ام پرسید و به شوخی گفت پاسپورتش را بگیرید تا برنگردد. بعد از بازدید، آقای فرماندار1 کنفرانس خبری داشت. در مقدمه صحبت هایش اشاره کرد که یک آقای ایرانی هم اینجا بود 2... بعد، پرسش و پاسخ با خبرنگاران رسانه ها شروع شد. بر خلاف انتظار ما سوالات ربطی به علم و فن آوری نداشتند. این را با چشم خودم دیدم که کسی سوالها را کنترل نمی کرد و خبرنگاران با لحن تند و گاهی گزنده هر سوالی که دلشان می خواست می پرسیدند. از تملق و پاچه خواری هم خبری نبود.

در میان گروهی که آمده بودند جوانک بوری بود که نه خبرنگار بود و نه جزء هیات همراه. یکی از همکاران بعدا از او پرسیده بود که تو چه کاره ای؟ گفته بود: حزب رقیب به من پول می دهد که هر جا فرماندار می رود صحبت هایش را ضبط کنم و به آنها تحویل بدهم تا سوتی هایش را بگیرند و ... بادبان کنند!

پی نوشت:

1- اصطلاح فرماندار را از روی ناچاری به عنوان معادل Premier آوردم شاید نخست وزیر ایالتی ترجمه مناسب تری باشد.

2- یادم افتاد به دو سال قبل که برای جشنواره خوارزمی به ایران دعوت شده بودم و برخورد سردی که وزیر وقت علوم و تحقیقات با من داشت وقتی به او گفتند این آقا از خارج آمده...


 
سفر به دیگر سو
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ٢٢ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مولانا ، شعر نیمایی ، سهراب سپهری ، آمریکا و کانادا

جاده آدم را وسوسه می کند به تند رفتن. خاصه وقتی که مشتاق رسیدن به مقصد باشی و محتاج تماشای پاییز رنگ آمیز و تلاوت آیات هزار رنگ خداوند که دلبرانه در برابر چشمانت ایستاده اند.

 اما این بار چیزی مرا می کشاند به حاشیه ی جاده، به آرام راندن، به تامل، به سکوت. کمی که گذشت فهمیدم تاثیر آهنگ و آوازی است که به آن گوش می دهم:

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

در دیده من اندر آ وز چشم من بنگر مرا

زیرا برون از دیده ها منزل گهی بگزیده ام

شهرام ناظری این آلبوم را به مناسبت سال مولانا خوانده است. او تنها خواننده ایست که مولانا را مولاناوار روایت می کند. تجربه تازه و عمیقی است. و چه غوغایی می کند وقتی به غزل سوم می رسد

تلخی نکند شیرین ذقنم /  خالی نکند از می دهنم

در ادامه سفر، آفتاب بود. آفتاب برای ما که عادت کرده ایم به آسمان گرفته و مه آلود یک اتفاق است. اتفاقی که باید به احترامش برخاست و از خانه بیرون رفت. دلم کشید بوده زیر آفتاب بخوابم و  زیاد به یاد سهراب می افتادم که اتاق آبی اش همسفر ما بود، به یاد وقتی که روی قایقی خوابیده بود و موج ها او را بردند:

روی دریاچه آرام " نگین " ، قایقی گل می برد

و بعد گوزنهای شمالی را دیدیم که با وقار بودند و هیبتی را که شاخهای بلندشان به آنها بخشیده بود.

و پدر و مادر دو چرخه سواری که بچه های دوقلویشان را در گاری گذاشته بودند و به دنبال خود می کشیدند... و یادمان باشد:

زندگی رسم خوشایندی است... 
 زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود ...
 زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ...

هر کجا هستم باشم
 آسمان مال من است
 پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است 
 

چه اهمیت دارد
 گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟


 
آتش است این بانگ نای
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب
عصر یکشنبه بود. داشتم در خیابان یانگ قدم می زدم. یک دفعه صدایی شنیدم. نتوانستم بفهمم چه صدایی است انگار این صدا را سالها قبل شنیده بودم انگار یک جایی در حافظه دراز مدت من حک شده بود و حالا یک عالم گرد و خاک رویش تلنبار شده بود. صدا آشنا بود اما نمی دانستم صدای چیست.

همانجا وسط پیاده رو ایستادم و صدا را تعقیب کردم. دیدم از پنجره ی یکی از همین تاکسی های قرمز بیرون زده. یادم آمد! صدای نی استاد موسوی بود. صدا مرا به نیستان خودم برد و دوباره از خودم پرسیدم من اینجا چه می کنم؟

برگشتم به ۱۴ سال قبل سالهای آخر دبیرستان و ایام المپیاد و بعد کنکور. آن روزها از MP3 پلیر و آی پاد و این اسباب بازی ها خبری نبود. دوره ی نوار کاست بود و کیفیت بالای آنالوگ نه این قرتی بازی های دیجیتال و الگوریتم های فشرده سازی که ابهت صدا را خفه می کنند. دو نوار کاست داشتم از تک نوازی نی استاد موسوی. شبها که مساله حل می کردم یا تست می زدم این دو نوار بارها و بارها می چرخیدند و من انگار به یک دنباله ی بی نهایت پیوند خورده بودم که پایانی نداشت...

حالا هر چه در اینترنت و یوتیوب می گردم که یک نمونه از نی نوازی موسوی را بیاورم سر و کله ی کلیپ های میر حسین عزیز پیدا می شود و سر اومد زمستون و ...

یک قسمت کوتاه پیدا کردم که اینجا آپلود کرده ام:

 نی نوازی استاد محمد موسوی


 
شکست شیطان بزرگ
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، آمریکا و کانادا

قیامتی به پاست در خیابان یانگ! ماشین ها بوق می زنند جوانان فریاد می کشند و پرچم کانادا را بالای سرشان گرفته اند. 5 ساعت از پایان بازی بزرگ و پیروزی تیم هاکی کانادا بر آمریکا گذشته و مردم هنوز شادمانی می کنند.

به خیابان رفتم تا چهره های شاد مردم را ببینم. به یاد شبی افتادم که ایران آمریکا را در جام جهانی 1998 شکست داد و مردم بیرون آمدند و تا صبح پایکوبی کردند. به یاد فردای دوم خرداد افتادم که همه شاد بودند. به یاد آذر 75 که ایران با استرالیا مساوی کرد و مردم در خیابان شیرینی پخش می کردند.

یارب دعای خسته دلان مستجاب کن... 


 
چشم انداز جامعه شناسی
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ٤ اسفند ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، کتاب

حرف که خیلی هست... از کدامش برایت بنویسم؟ از سفرنامه های نانوشته؟ از خطبه متقین که چند هفته است دچارش شده ام ( عَظُمَ اَلخَالِقُ فِی أَنفُسهمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعیُنهمْ )؟  از دوستی که از من رنجید و کاش می دانست دوستی فقط به تمجید و تعریف نیست...  

چند شب پیش دلمان برای کتابفروشی و کتاب خریدن تنگ شده بود. یادش به خیر مرحوم شهر کتاب در خیابان زرتشت یا کتابفروشی سر کوچه مان در شیراز که 16 دهنه داشت و آن روحانی دلسوز که مدیر کتابفروشی بود و کارش دوام نیاورد که کتاب ارجی نداشت و کتابخوان کمیاب. قدم زدن در کتابفروشی حتی اگر مشتری هم نباشی روح آدم را جلا می دهد.      

اینجا، چند چارراه پایین تر از بیت شریف، کتابفروشی بزرگی است که کتابهایش را به نصف قیمت پشت جلد، بلکه به ثلث، بلکه به عشر می فروشد! همسفرم یک کتاب فلسفه خرید، من یک کتاب جامعه شناسی و یک دیکشنری ایتالیایی (داستان علاقه مندی حقیر به زبان ایتالیایی و شاهکارهایی که هنگام تکلم به این زبان در رم آفریدم یکی داستان است پر آب چشم!).

همان چند صفحه اول کتاب جامعه شناسی را که خواندم بسیار لذت بردم از مثالهای ملموسی که نویسندگان آورده بودند:

در سال  ١٩٩٧ گزیده تحقیقی۴٠٠ صفحه ای در کنفرانسی در تورنتو عرضه شد درباره تحلیل رفتارهای صلح بانان کانادایی در سومالی در سال ١٩٩٣ (1). قضیه از این قرار بوده که دو صلح بان کانادایی نوجوانی سومالیایی را که در یک دستشویی سیار مخفی شده بود بیرحمانه کتک می زنند تا اینکه می میرد. این قضیه سر و صدای زیادی به پا کرد و لکه ی ننگی شد بر دامان نیروهای کانادایی. 

یک توجیه این است که بگوییم این دو نفر نیروهای خودسر بوده اند یا مشکلات روحی- روانی داشته اند. اما آن محقق جامعه شناس از زاویه ظریفی به این مساله نگاه کرده: صلح بانان کانادایی از اعضای هنگ هوابرد کانادا بودند یعنی نظامی بودند و برای جنگ با دشمن آموزش دیده بودند نه برقراری صلح و امنیت. نمی توان برقراری امنیت و انتظام جامعه را به افرادی سپرد که در فرهنگ جنگ رشد کرده اند و برای برقراری آرامش، گفتگو و تعامل با شهروندانی که زیر فشار هستند آموزش ندیده اند.

در پاسخ به اعتراضات مردم و رسانه ها هنگ هوابرد کانادا در سال ١٩٩۵ منحل شد.

پی نوشت:

1- این تحقیق به سفارش دولت فدرال کانادا انجام شده بود.


 
چیزی مثل زندگی
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ٩ اسفند ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، حسب حال

کتاب داستان را که باز می کنم به کل یادم می رود که کجای دنیا هستم! به خصوص اگر مقصدم خیابان یانگ، جایی بین فینچ و استیلز، باشد که پر از مغازه ها و تابلوهای ایرانی است و ...  هنوز نرسیده، بوی کباب کوبیده و عطر نان تازه (آن هم بربری کنجد دار) زیر دماغت رفته باشد و دور و برت هم پر باشد از هموطن ها و هموطن-نماها... آدم سالم هم فراموش می کند که اینجا، آنجا نیست چه برسد به من ...

آخرین تصویری که بعد از سوار شدن به مترو در ذهنم ماند عکس دختری چینی بود که روبروی من ایستاده بود. نسبتا قد بلند بود و چهره ی ظریفی داشت مثل مینیاتور . یکی دو ایستگاه بعد یک صندلی خالی شد و سرم رفت توی کتاب. نفهمیدم کی رسیدیم به ایستگاه آخر. آدم خیلی خوشبخت است وقتی مقصدش ایستگاه آخر باشد و ... دلش آرام است. دو فصل کتاب را تمام کرده بودم. وقی دیدم همه پیاده شدند فهمیدم که باید کتاب را ببندم. گیج و ویج بودم بین شخصیت های داستان. یادم نمی آمد کدام تابلو را دنبال کنم و از کدام طرف بروم. یک دفعه یک آشنا دیدم! مینیاتور بود. پشت سرش راه افتادم...

 سفره هفت سین پارسالمان یک سین کم داشت. لحظه ی آخر چشمم به سنجد افتاد. به دخترک صندوقدار گفتم که یک بسته سنجد هم برایم بگذارد: خندید و با هیجان گفت: وای! چقدر سنجد طرفدار پیدا کرده. لهجه ی تهرانی قشنگی داشت. گفت که اولین روزی است که اینجا آمده و تازه نیم ساعت است که صندوقدار شده! موهایش شاخ شاخی بود مثل دخترهای اینجا که ماری جوانا می کشند. اما کودکی و شیطنت شیرینی در حرکاتش بود که سوتی های تازه کار بودنش را گوارا می کرد.

به مغازه ی آن طرف خیابان رفتم. همیشه از آنجا گوشت می خرم. آقای زمانی خودش کشتارگاه دارد و مرد نازنینی است. وقتی بفهمد دانشجو هستی تخفیف می دهد و با این کارش مرا به یاد علی آقای سگ پز می اندازد. توی مغازه اش چیپس خلالی پیدا کردم. کلی خوشحال شدم. یک کیسه برنج سلیم کاروان، یک شیشه آب لیموی ایرانی، لپه ی دیرپز و چند تا ژله خریدم. خیارشورها را حراج کرده بود. دهنم آب افتاد: یک شیشه خیار شور اصل ایرانی فقط 2 دلار! یادم آمد که قبل از ماه مبارک، مفاتیح حراج کرده بود با 40% تخفیف! مرد نازنینی است این آقای زمانی. داخل مغازه اش یک رستوران کوچک بی کلاس هم راه انداخته که غذاهای کبابی می فروشد. غذاهایش خوشمزه است اما آشپزش ترک است و زود هم عصبانی می شود.

داشتم فصل چهارم کتاب را می خواندم. از این نویسنده هایی که مدام با پای برهنه می دوند وسط نوشته هایشان تا خودشان را نشان بدهند خوشم نمی آید! نمی دانم این سبک را چه کسی مد کرد؟ گلشیری؟ زویا پیرزاد؟ ... تا صندلی بغل دستم خالی شد لبه های پالتوی سیاه مردانه ای را دیدم که به من نزدیک شدند. لبه ها خیلی از هم دور بودند انگار که پالتو گشاد باشد. هرچه سرم را بالاتر آوردم به چهره ی مرد نرسیدم. عجب هیکلی داشت! داداش شکیل اونیل بود! خودم را جمع و جور کردم تا جا بشود وقتی نگاهم را پایین می آوردم پسری را دیدم که روبرویم ایستاده بود شاید 18 یا 20 ساله بود. قیافه اش مثل این مدل های لباس بود. ابروهای کشیده و چشمان زیتونی داشت. لاغر بود با موهای درتی-بلوند که روی پیشانی اش ریخته بود. کراوات توسی رنگی زده بود اما به جای کت، کاپشن احمدی نژادی تیره پوشیده بود. چه تضادی داشت با داداش شکیل.

فصل چهارم تمام شده بود. از تعداد مردمی که بیرون ایستگاه صف کشیده بودند فهمیدم که باید پیاده شوم. ایستگاه مقصد من تقاطع دو خط مترو است و خیلی شلوغ است. باز هم گیج و ویج بودم  داشتم در ذهنم با نویسنده می جنگیدم. یادم نمی آمد که از کدام طرف باید بروم. یک دفعه یک آشنا دیدم... پشت سرش راه افتادم...

چند قدم از ایستگاه بیرون آمدم که صدای فریادی شنیدم. صدا عجیب بود. فارسی نبود: Somebody grabs him . دو نفر داشتند به طرف من می دویدند. کسی که نزدیکتر بود یک کیف نقره ای دستش بود. تقریبا کنار من رسید. پیاده رو باریک شده بود.  مردی که عقب بود گفت: Stop him من داشتم فکر می کردم که وظیفه ی قانونی من در یک کشور خارجی چیست؟ من دقیقا کدام قسمت پیاز هستم؟ خودم را کنار کشیدم. آقا دزده درست کنار پای من کیف نقره ای را انداخت. مردم جمع شدند...


 
اقیانوس و مهتاب
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم ، آمریکا و کانادا

شب باشکوهی بود، ماه کامل بود. آسمان را ابرهای گریزپای ناانبوه پر کرده بودند. مهتاب بر پیشانی موجها تابیده بود. صدا .. 

صدای موج و اقیانوس و مهتاب

تمام شهر مست از باده ی خواب

طلوع صبح می گوید که برخیز!

دل من بر زمین افتاده بی تاب

 

Palm Beach Gardens


 
کلید غرب
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا

اینجا که من هستم اسمش کلید غرب است. جنوبی ترین نقطه‌ی قرتی‌لند! زمین سبز و استوایی است و اقیانوس ها قبای اطلس پوشیده‌اند. می‌گویند غروب زیبایی دارد


 
Yes we can.
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ آبان ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا

عصری، داشتم در خیابان یانگ قدم می زدم. دنبال تکه ای از خاطراتم می گشتم که نمی دانم فریب کدام خیابان فرعی را خورده و گم شده بود.

پایین تر از خیابان کالج، نقاش هنرمند بساطش را پهن کرده بود. تنها ده دقیقه باید به او وقت بدهی تا پرتره ات را برایت نقاشی کند.  لابه لای بساطش غیر از تصویر آدمهای معمولی، دو تا پرتره سیاه قلم از اوباما با زمینه ی کنگره ی آمریکا دیدم. کمی جلوتر دو سه تا مغازه دیدم پر از چفیه فلسطینی و تی شرت اوباما. چفیه  البته چند ماهی است که در اینحا مد شد و دخترها و پسرهای زیادی را می بینی که دور گردنشان چفیه انداخته اند.

من هنوز داشتم دنبال خاطرات خودم می گشتم و نمی فهمیدم که اینجا چه کاره ام و میان این همه جوزف و جوزفین چه می کنم؟

به یاد سخنرانی اوباما در نیوهمپشایر افتادم. جمله‌هایش را با خودم زمزمه می‌کردم و با خودم می‌گفتم که یک روز اینها را در کتابهای درسی خواهند نوشت و معلم ها با غرور در کلاس ها خواهند خواند:

It was a creed written into the founding documents that declared the destiny of a nation.

Yes we can.

It was whispered by slaves and abolitionists as they blazed a trail toward freedom through the darkest of nights.

Yes we can.

It was sung by immigrants as they struck out from distant shores and pioneers who pushed westward against an unforgiving wilderness.

Yes we can.

 تندتر از همه راه می رفتم و به تخته سنگی فکر می کردم که کتیبه‌ای روی آن نوشته شده ... و چیزهایی  که جوان آمریکایی دارد و جوان ایرانی ندارد

It was the call of workers who organized; women who reached for the ballot; a President who chose the moon as our new frontier; and a King who took us to the mountaintop and pointed the way to the Promised Land.

چقدر شعر در این جمله هاست...

اندکی بیش از یک سال پیش، با خانمی اهل نیویورک که در دانشگاه تورنتو جغرافیای سیاسی می خواند در باره انتخابات آینده صحبت می کردم. معتقد بود جولیانی شهردار نیویورک و هیلاری کلینتون سناتور ایالت نیویورک رقیبان اصلی هستند و باراک اگرچه قشنگ حرف می زند شانس زیادی ندارد.

صبح چهارم ماه نوامبر امسال، دوستی اهل فرانسه که از پرینستون آمده و خیلی هم به ملیت خودش تعصب دارد رفت شیکاگو. این اواخر می شد حدس زد که باراک رای خواهد آورد. می خواست در آن لحظه‌ی تاریخی در جشن پیروزی حضور داشته باشد...

Yes we can heal this nation. Yes we can repair this world. Yes we can.

خدا کند این همه امید سرانجام خوشی داشته باشد.


 
پردیس
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، سفرنامه ، طبیعت

دیروز به یکی از آرزوهایم رسیدم و جایی را که مشتاق دیدنش بودم دیدم. جواهری در دامان طبیعت و یادگاری از عصر یخبندان:  دریاچه ی لوئیس در پارک بنف Louise Lake - Banff

آب این دریاچه که در میان کوههای بسیار زیبا محاصره شده به رنگ فیروزه ای است. شکوه رنگ دریاچه در عدسی این دوربین ها نمی گنجد. باید به چشم دید تا باور کرد.

خوشبختانه به جز هتل قلعه مانندی که در اوایل قرن گذشته در آنجا ساخته شده -و ای کاش که این کار را نکرده بودند- دیگر خبری از مصنوعات بشری در آنجا نیست. متاسفانه چند هفته پیش که به دریاچه ی Muskoka در 180 کیلومتری شمال تورنتو رفته بودم، دیدم تمام ساحل دریاچه ملک خصوصی بود و هرکه از راه رسیده بود یک وجب زمین خریده بود و ویلایی آنجا ساخته بود. اینقدر فایق موتوری روی دریاچه انداخته بودند که در بعضی قسمت ها رنگ آب عوض شده بود. با مردم محلی که صحبت می کردم شاکی بودند که حتی یک وجب ساحل عمومی وجود ندارد و هرچه هست خصوصی شده. پولدارها چه بلایی بر سر آن دریاچه ی زیبا آورده بودند.. همان بلایی که بر سر کلاردشت زیبای خودمان آمده

دریاچه ی لوئیس به عنوان گنجینه ی ملی کانادا برگزیده شده و دولت آلبرتا زیر بار ساخت و ساز نرفته... کاش فرصت بیشتری برای تماشا بود

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

 

 


 
-- شعر تازه --
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: شعر خودم ، آمریکا و کانادا

در این هوای سرد،

                         در پیاده رو

                                      لبم به شعر باز می‌شود

با خودم دوباره حرف می‌زنم

نبض من چه تند!

گامهای من چه تند... ! 

 

پوزخند قرمز چراغ

جیغ چارچرخ آهنی

                    - کارخانه‌ی کثیف دود-

آه ... !

            شعر تازه‌ام چه بود؟

۱۰ نوامبر ۲۰۰۷   


 
اندر مذمت سیستم درمانی اینجا و مدح آنجا
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب
 (محیط کاربری پرشین بلاگ عوض شده بود و اشتباها آخرین مطب را پاک کردم. این مطلب را دوباره آپ کردم.)
خیلی از ساکنان مرز پرگهر تصورشان این است که هرچه در ایران هست بدترین است. اما واقعیت این است که قدر بعضی نعمت ها را کسی می‌داند که به مصیبتی گرفتار آید.

در آمریکای شمالی، پزشک و پرستار به میزان کافی وجود ندارد در عوض در بیشتر سوپرمارکت ها دارو فروخته می‌شود و رسانه‌ها هم همانطور که ماشین و پوشک بچه . ... را تبلیغ می‌کنند  آگهی داروهای مختلف را هم پخش می‌کنند. در بعضی از فروشگاهها هم یک داروشناس به مشتری‌ها مشاوره می‌دهد.  نتیجه اینکه در اینجا خود-درمانی بسیار رایج است.

 در کانادا وضع بسیار بهتر از آمریکاست. دارو نسبتا ارزانتر است و بیمه‌ی همگانی اجباری است اما در آمریکا ۴۷ میلیون نفر فاقد بیمه هستند (۱). آقایی در ایالت کارولینای جنوبی که اپتومتریست بوده و سالانه ۱۰۰هزار دلار درآمد داشته می‌خواسته جراحی قلب باز  انجام بدهد به هر شرکت بیمه که مراجعه می‌کند درخواستش را رد می‌کنند و می‌گویند تو قابل بیمه‌شدن نیستی چون ریسکت بالاست. مجبور می‌شود همه‌ی زندگیش را بفروشد. یکی از دوستان هم که در استانفورد درس می‌خواند تعریف می‌کرد که همسرش بیمه نبوده و مراجعه به قسمت اورژانس بیمارستان ۲۵۰۰ دلار برایش آب خورده.

یکی از شعارهای اصلی هیلاری کلینتون و باراک اوباما برای انتخابات ریاست جمهوری آینده آمریکا افزایش پوشش بیمه‌ی همگانی است. مثلا آقای اوباما که دفتر بنده از ایشان حمایت می‌کند گفته می‌خواهد بیمه را برای کودکان زیر ۸ سال اجباری کند.

در همین کانادا هم شما نمی‌توانید هر وقت خواستید دکتر خانوادگی‌تان را ببینید. معمولا یک هفته باید در نوبت بمانید یا به کلینیک بروید. یکی از بچه‌ها دستش شکسته بود و به بیمارستان اصلی کیچنر (واترلو) رفته بود. ۳ ساعت منتظر مانده بود و هیچ کس سراغش نیامده بود وقتی به پرستار اعتراض کرده بود که من دارم از درد می‌میرم به او گفته بودند: از نظر ما مورد شما اولویت پایین‌تری دارد و باید منتظر بمانید.

دکترهای اینجا بیشتر روان‌شناس هستند تا طبیب بدن. وقتی سراغ آنها می‌روی کلی برایت قصه‌ می‌گویند و حرف می‌زنند. ۳ هفته بود که سرما خورده بودم و سرفه می‌کردم. چهارشنبه ۳۱ ژانویه  به کلینیک دانشگاه رفتم. به پزشک گفتم که من ۳ هفته است از کار و زندگی افتاده‌ام و می‌ترسم این سرماخوردگی کهنه بشود.  آقای پزشک فصلی مشبع درباره‌ی بیماریهای ویروسی و عوارض جانبی آنها به هم بافت و آخرش یک عکس قفسه‌ی سینه برایم نوشت و گفت که آخر هفته‌ی بعد ۸ فوریه دوباره مراجعه کنم. تا ۸ فوریه هم خدا را شکر خودم خوب شدم.

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی!

هزینه‌ی دندان‌پزشکی و چشم پزشکی اینجا هم که سر به فلک می‌زند(۲) . من خودم هر وقت به ایران می‌آیم یک بار خدمت جناب پسرخاله می‌رسم و بنده خدا به رایگان دندانهایم را درست می‌کند. به دوستانی که می‌خواهند اینجا بیایند توصیه می کنم که یک دور در ایران روی چاله بروند و تیون آپ بکنند. به دوستانی هم که تازه به سرزمین برف آمده‌اند به ویژه مجردات توصیه می‌کنم که در خرید میوه، آب‌میوه و سبزیجات صرفه‌جویی نکنند و بهترینها را مصرف کنند.

انصافا وضع ایران از لحاظ پوشش بیمه و دانش پزشکی بهتر است.

(۱)- منبع: http://www.kaisernetwork.org/daily_reports/rep_index.cfm?DR_ID=47178

(۲)- البته بیمه‌های تکمیلی وجود دارد که بخشی از هزینه‌ها را جبران می‌کند اما هر کدام  شرایط  و اضافه‌بهای خاص خود دارند و  برای کسی که مهاجر/شهروند یا شاغل باشد صدق می‌کند.


 
یادداشتهای اتوبوسی (۵)
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، یادداشت های اتوبوسی ، برگزیده ها ، طنز

 

۱- آقا یه مدتی بدجور سرم شلوغ بود. ۱۵ ژانویه دو تا خط مرده –همون deadline- داشتم. چشمتان روز بد نبیند همون موقع هم یک چیزی که پدر جد سرماخوردگی بود سراغ ما آمد که هنوز هم پس لرزه هایش باقی است. کلی قرص ریختیم داخل این معده‌ی نازنین، چندان افاقه نکرد آخرش رفتم سراغ همون روشهای سنتی خودمون با حال نزار و تن رنجور و سینه‌ی مجروح و در این سرمای منهای دو رقم رفتیم به فروشگاهی که دو قدم آن طرف‌تر منزل است و چند تا شلغم گرفتیم و آش شلغم پختیم. شلغمهای اینجا هم که از مردمش بدتر است نه بو دارد نه خاصیت.. یادش بخیر مادر محترم (اینجا منظورم از مادر شخص خانوم والده که تشریف حیات بر تنم پوشانده‌اند می‌باشد از بس دوستان در متن قبلی سوتی دادند این تذکر را لازم دیدم) صبحهای زمستان شلغم بار می‌گذاشت و به زور آیه و قسم به خورد ما می‌داد. قدر ندانستیم آقا. به قول شاعر بیابانی:
سلطان رنج مادر
استاد جوات یساری هم شعری درباره‌ی مادر دارند که از همین بیت اولش می‌توانید کیفیت بی نظیرش را حدس بزنید:
کجایی مادر خوبم، کجایی کجایی
کجایی یار محبوبم، کجایی کجایی

استاد  جواد یساری پاوراتی ایرانتمثال استاد جواد یساری پاوراتی ایران

۲- تهران که بودم یک بار آنفلونزا افتاد توی خوابگاه. نزدیک امتحانات پایان ترم بود و ملت عزا داشتند. یک روز که از کلاس برگشتم احساس کوفتگی کردم با خودم گفتم ای داد بیداد که قرعه‌ی فال به نام من دیوانه ... فوری رفتم سر خیابون حبیب الهی یک کیلو شلغم خریدم و یک کیلو لیمو شیرین. همه را یک جا خوردم و تخت خوابیدم فردا که بیدار شدم سالم و سرخوش بودم.

۳- این مغازه‌دارهای خیابون حبیب الهی هم اعجوبه هایی بودند. یه بار یکی از بچه ها رفته بود میوه بخره٬ پرسیده بود آقا این میوه ها کیلویی چنده؟ فروشنده گفته بود: ۷۰۰ تومن (این داستان مربوط به سال ۷۹ هست. از قیمت ها تعجب نکنید!) همون موقع یه مشتری دیگه از راه رسید و به ترکی همین سوال رو پرسید. از قضا رفیق ما که اهل قم بود ترکی هم می دونست. فروشنده به ترکی گفته بود ۶۰۰ تومن. رفیق ما عصبانی شده بود که این چه وضعشه؟ فروشنده گفته بود برای شماها همون ۷۰۰ تومنه! من از اون روزجداْ تصمیم گرفتم ترکی یاد بگیرم اما چون فقط دو سال تهران بودم تا ۱۵ بیشتر یاد نگرفتم (۱۵ به ترکی میشه اُم بش) اگه ۹۳ سال تهران می موندم احتمالا ۷۰۰ رو هم یاد می گرفتم. بعدش هم که رفتم اهواز به دلایل مشابه فهمیدم که باید عربی یاد بگیرم. آخ که چقدر ما ایرانی ها غریب نوازیم و هنر نزد ایرانیان است و بس (این آخری چه ربطی داشت؟)

۴- توی این مغازه دارها جناب علی سگ پز یه استثنا بود. بعید می دونم کسی در ایران، بلکه در ربع مسکون باشه که این بزرگوار رو نشناسه (دوستی در تورنتو دارم: ۱۷ سالش بوده که از ایران اومده بیرون و یکی از آرزوهاش اینه که بره خدمت علی آقا) اما برای ثبت در تاریخ عرض می‌کنم که :

آن عالم وارسته‌ی ربانی، آن تالی شیخ ابوالحسن خرقانی، آن مائده‌ی عالم بالا و فروشنده‌ی پپسی و کولا، آن ترک پارسی گوی و صاحب کله‌ی پر موی، آن چشم و چراغ کاسبان مرکز حجَة الجائعین شیخ علی آقای سگ پز حاصلش از زندگی هیچ بود و صاحب دکه‌ی ساندویچ بود. در خبر است که نصف دانشجویان شریف در حلقه‌ی مریدان او بودند و جماعتی از اساتید آن دارالمجانین از او خرقه گرفته بودند. فخرالدین عراقی فرماید:

همه شب نهاده‌ام سر چو سگان بر آستانت

من در عمرم برای هیج کس اینقدر پپسی باز نکرده بودم! القصه، این علی آقا وقتی سفارش می‌دادی و می پرسیدی چند میشه؟ لبخند می‌زد، نگاه پدرانه‌ای می‌کرد و با لهجه‌ی شیرینش می‌پرسید: شما دانشجویی؟ اگه می‌گفتی آره یه چیزی بهت تخفیف می‌داد. درصد ثابتی نداشت هرچی عشقش بود. ۱۰۰ تومن،۲۰۰ تومن، ۳۰۰ تومن (اون موقع یه ساندویچ ۷۰۰ تومن بود) نه می‌پرسید اهل کجایی نه ازت کارت دانشجویی می‌خواست نه برگه‌ی انتخاب واحد... شبهای جمعه یادمه یه جعبه خرمای بم میذاشت روی پیشخوون برای شادی روح امواتش. وقتی خودش نبود از تخفیف خبری نبود. ساندویچش خداییش هم سالم بود هم خوشمزه. البته ما بیشتر با اخلاقش و نگاه پدرانه اش حال می‌کردیم به قول شاعر (که در حین پپسی باز کردن سروده)
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست
به نظر من علی آقا نه فقط حق بزرگی گردن مملکت داره بلکه کانادایی ها و آمریکایی ها هم باید کلی ممنونش باشند و الا معلوم نبود با این خورش قیمه‌ایی که شنبه ها توی سلف می‌دادند چندتا دانشجو زنده بمونن که ...

۵- حالا که بحث کشید به اینجا عرض کنم که آمار خروج دانشجوها از مرز پر گهر وحشتناک شده. پیش یکی از استادها بودم داشت ایمیل هاش رو چک می‌کرد هی اسم دانشگاههای ایران رو می برد و می‌پرسید این دانشگاه چطوره؟ اسم دانشگاههایی رو برد که اصلا فکر نمی‌کردم دانشجوهای اونجا به فکر دکترا گرفتن در همچین جایی باشند (صدای باز کردن پپسی!). استاد دیگه‌ای رزومه‌ی دانشجویی رو برام فرستاده بود و نظرم رو پرسیده بود. این دانشجوی محترم ادعا کرده بود که در عرض ۱ سال، ۲۳ مقاله‌ی علمی نوشته و ارسال کرده. با خودم گفتم طرف یا شمردن بلد نیست یا مقاله نوشتن. کاش دوستانی که به هر دری می‌زنند که این طرف آب بیایند قدری هوشمندانه تر اقدام کنند. باور کنید لازم نیست اینقدرشلوغش کنید. بالاخره استادهای اینجا هم که بوق نیستند!

6- در ایران طوری از تولید علم حرف می‌زنند که آدم به یاد تولید گوسفند و گوساله می‌افتد. معاون یکی از دانشگاههای تهران که نمی‌خواهم اسم ببرم (شهید بهشتی) گفته بود در دوسال گذشته تولید علم در این دانشگاه ۸۰ درصد بیشتر شده. من می‌دانم که امکان ندارد علم یک دانشگاه در یک سال ۴۰ درصد زیاد شود، مگر اینکه آن دانشگاه از اول بیسواد بوده باشد که در اینصورت هر عددی نسبت به صفر بی نهایت است و مسلما دانشگاه مورد بحث با سابقه‌ی درخشان و استادان مشهوری که دارد اینگونه نیست (راستش همشیره ی ما یک سالی اونجا درس خونده ... بالاخره فامیل توقع دارند فردا میگن اله و بله و ...). از این رشد بادکنکی مقاله ها در ایران و توهم تولید علم احساس خطر می‌کنم. دیدم که فریاد دکتر رضا منصوری – معاون سابق پژوهشی وزیر علوم- هم بلند شده بود. کاش آدمهای عاقل تری امور پژوهشی را مدیریت کنند. اگرچه به قول مظفرالدین شاه در فیلم کمال الملک...

۷- شبها که از اتوبوس پیاده می‌شوم معمولا از سمت غربی خیابان حرکت می‌کنم. هر وقت به سمت شرقی رفته‌ام سر چارراه اول یک نفر جلویم را گرفته و تقاضای پول کرده. جالب است که نرخ همه‌ی گداهای این منطقه 2 دلار است و معمولا ادعا می‌کنند که می‌خواهند با آن قهوه بخرند. نمی‌دانند که برای یک دانشجوی خارجی 2 دلار هم کلی پول است! از طرف دیگر بعضی از اینها اهل عرق و ورق و زرورق‌اند و به قول مولانا بوی شراب می‌زند خربزه در دهان مکن! من هم دلم نمی‌خواهد پولم صرف این چیزها بشود. اما هر وقت کسی از من چیزی می‌خواهد و کمکی نمی‌کنم وجدان پیچ می‌گیرم. یاد این شعر صائب می‌افتم که:
از ذلت سوال کسانی که واقفند
مهلت به لب گشودن سائل نمی دهند

سیره‌ی کریمان و بزرگان هم ظاهرا اینطوری بوده که چیزی از سائل نمی‌پرسیدند.
دیشب رفتم سمت شرقی. سرفه می‌کردم و هوا سرد بود خواستم از کافه‌ای که آنجا بود کافی بخرم. (یادتان هست دو سال قبل شعری گفته بودم به اسم زمستانه ؟) دختر مغازه دار، ۲۰ دلاری‌ام را خورد کرد و باقی پول را که به دستم داد، دستم جان نداشت و سکه ها بر زمین افتاد. پولها را که جمع کردم یک نفر سراغم آمد و جمله‌ای گفت. دختر جوانی بود. صدایش بسیار آهسته و لرزان بود. خواستم تکرار کند فکر کردم می‌خواهد آدرس بپرسد دوباره گفت و نشنیدم . کلاهم را از سرم برداشتم نزدیکتر رفتم و خواهش کردم باز جمله‌اش را تکرار کند. گفت: ممکنه شما به من ۲ دلار بدید که باهاش یه قهوه بخرم. شما اگر بودید در مقابل آن استیصال و صدای لرزان و نگاه شرم آلود چه می‌کردید؟

باقی بقایتان

کلمه ها و ترکیب های تازه:

ربع مسکون: یک چهارم سطح کره ی زمین که خشکی است (حدود 150 میلیون کیلومتر مربع). تالی: پیرو، ادامه دهنده. شیخ ابوالحسن خرقانی: یک آدم کار درست! مائده: غذای آسمانی، سفره. جائع: گرسنه


 
برای مرد ساندویچ فروش
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، مرگ ، زندگی در غرب

هر شب که از اتوبوس که پیاده می‌شدم یک گاری روبرویم بود که ساندویچی سیار بود. هیچ وقت به طور جدی توجهم را جلب نکرده بود چون من اهل این جور غذاها نیستم و در مرکز شهر و اطراف دانشگاه تورنتو هم از این گاری‌ها زیاد پیدا می‌شوند. خیلی از فروشنده ها هم یونانی هستند. این گاری ها معمولا جای ثابتی دارند و یک شماره شناسایی و نام صاحبشان رویشان حک شده.

تا اینکه یک روز که بی‌توجه از کنارش رد می‌شدم دیدم دو نفر دارند حرف می‌رنند انگار که به زبان فارسی صحبت می‌کردند. یک لحظه برگشتم و نام روی گاری را خواندم نوشته بود MAJROOH گفتم حتما عرب هستند به ویژه که از میان کلمات نامفهومی که شنیدم تلفظ غلیظ حرف ح توجهم را جلب کرده بود. همینجور که به سمت خانه می‌رفتم ذهن بازیگوشم مشغول پردازش گفتار آن دو مرد بود و به این نتیجه رسیدم که داشتند فارسی را با لهجه‌ی دزفولی صحبت می‌کنند. از کشف خودم خوشحال شدم!

امروز اولین روز کاری ترم جدید بود بعد از سه هفته دوری از واترآباد. روز نسبتا شلوغی داشتم. شب که از اتوبوس پیاده شدم اندکی خواب آلود بودم. دیدم که از گاری خبری نیست. به جایش یک دسته گل بود با یک یادداشت به دو زبان فارسی و انگلیسی:

با کمال تاسف درگذشت نابهنگام مرحوم حاج عبدالخلیق مجروح را به اطلاع دوستان و آشنایان می‌رساند. مجلس ترحیم آن مرحوم...

مرگ می آید و همه‌ی ما را با خود می‌برد به همین سادگی


 
مارک تواین و مونترال
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سفرنامه

مارک تواین می‌گوید: اگر کسی در گوشه‌‌ی خیابانی در مونترال بایستد و سنگی پرتاب کند حتما به یک کلیسا برخورد می‌کند.

هر کس که بافت قدیم مونترال را دیده باشد این جمله را تایید می‌کند. اسامی خیابانها و میدانها هم برگرفته از نام مقدسین هستند. ایام کریسمس امسال را در مونترال هستم و فرصتی شد که در این روزها دو تا از معروفترین کلیساهای مونترال (و کانادا) را از نزدیک ببینم. کلیسای یوسف مقدس و کلیسای نوتردام که درباره اولی قبلا نوشته‌ام (اینجا). اما کلیسای نوتردام که در بافت قدیم مونترال قرار دارد بسیار ظریفتر است و به تقلید از کلیسای معروف پاریس ساخته شده است. اعمال کریسمس با نماز نیمه شب شروع می‌شود که لحظه‌ی میلاد را جشن می‌گیرند و تا روز بعد ادامه می‌یابد. راهنمای کلیسا توصیه می‌کرد که مردم برای نماز نیمه شب از قبل وقت بگیرند چون جا کم می‌آید. می‌گفت ما در طول سال هم تقاضاهای بسیاری برای مراسم ازدواج داریم و اگر می‌خواهید در این کلیسا مراسم بگیرید تاریختان را با تقویم ما هماهنگ کنید و به زوجی اشاره می‌کرد که دو سال در نوبت مانده بودند!

علیرغم همه‌ی این کلیساها٬ شهر مونترال جوّ متناقضی دارد. تصاویر عریان در آن بیشتر از شهرهای دیگر کاناداست (من همه‌ی شهر های بزرگ کانادا به جز کالگری را دیده‌‌ام) چند قدم آن طرفتر از کلیسای نوتردام خیابان سنت کاترین است با آن همه کلاب و بار و تبلیغات زننده. فکر می‌کنم وقتی مارک تواین به مونترال آمده بود این خیابان را ندیده بود!


 
سادبری : شهری با یک خیابان - سفرنامه‌ی انتاریوی شمالی (۱)
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سفرنامه

مساحت انتاریوی شمالی ۸۰۲ هزار کیلومتر مربع یعنی تقریبا نصف ایران است اما جمعیت بسیار اندکی در آن ساکن است حدود۷۵۰هزار نفر. یعنی در هر کیلومتر مربع ۹دهم نفر زندگی می‌کند و در مقایسه با کل ایالت انتاریو ۸۷ درصد مساحت و ۷درصد جمعیت را داراست.

 


 چنانکه در نقشه می‌بینید دریاچه‌ی هوران که یکی از ۶ دریاچه‌ی شمالی است انتاریوی شمالی را از مابقی ایالت جدا می‌کند. بزرگترین شهر این ناحیه سادبری Sudbury است که ۱۵۸ هزارنفر جمعیت دارد و در ۵ سال گذشته تنها ۲۵۰۰ نفر به جمعیت آن افزوده شده است. سادبری ۴۰۰ کیلومتر تا تورنتو فاصله دارد.

در آگوست سال ۲۰۰۶ در حاشیه‌ی سفر به پارک کیلارنی Kilarney اقامت نیم روزه‌ای در سادبری داشتیم.  عمده‌ی جمعیت این شهر سفید هستند و از چینی و سیاه در آن خبری نیست. شهر یک خیابان اصلی دارد به اسم Brody که تقریبا همه‌ی شهر در کناره‌ی آن گسترده شده. در شهر دریاچه‌ای هست به اسم دریاچه‌ی رامزی که ادعا می‌کردند بزرگترین دریاچه‌ی درون شهری جهان است. در جنوب غربی این دریاچه موزه‌ی علم شمال Science North قرار دارد: موزه‌ی بسیار زیبایی که معماری آن به شکل دو دانه‌ی برف است. گفته‌اند که سالی ۴۰۰ هزار نفر از این موزه بازدید می‌کنند. این موزه را ستاره‌ی سادبری یا جواهر سادبری هم می‌نامند. بودجه‌ی سالانه‌ی این موزه ۵/۷ میلیون دلار است و ۷۵ نیروی تمام وقت دارد. علاوه بر دولت انتاریو، مردم و صنایع محلی سخاوتمندانه برای توسعه‌ و تجهیز این موزه کمک می‌کنند. مثلا  سال ۱۹۹۳ مردم منطقه مبلغ ۷۵۰ هزار دلار برای توسعه‌ی سینمای سه بعدی ‌Imax اهدا کرده‌اند.
شهر سادبری با همه‌ی کوچکی‌اش ادعا دارد که پایتخت سرگرمی های علمی است.

 

نکته‌ی بسیار جالبی که آدم از سفر به شهرهای کوچک منطقه می‌آموزد این است که ساکنان هر شهر برای رشد و پیشرفت و معرفی سرزمینشان بسیار تلاش می‌کنند. این نشان می‌دهد که هر کس به خانه‌ی و سرزمین خود تعصب دارد. جالب است بدانید یکی از ساکنان همین شهر سادبری -که یک خیابان بیشتر ندارد- در المپیک ۱۹۸۴ مدال طلا گرفته است.

دیگر اینکه هر شهر سعی می‌کند به چیزی شاخص شود. اگر اثر باستانی یا جاذبه‌ی طبیعی یا حسن خدادای هم در شهر نباشد جشنواره‌ای، موزه‌ای یا مسابقه‌ای راه می‌اندازند تا شهر خود را معروف کنند و در کنار آن توریست های بیشتری را جذب کنند و درآمد سرانه را بالا ببرند. حضور سالانه ۴۰۰ هزار نفر در یک شهر ۱۵۰ هزار نفری به نظر من بسیار چشم‌گیر است و همین بهانه‌ای می‌شود برای جذب بیشتر اعتبارات ایالتی و کشوری.

 

ادامه دارد...


 
آلبوکرکی: شهر از یاد رفته - سفرنامه (5)
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۳ آبان ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، حسب حال

اما قدری هم درباره کنفرانسی که به خاطر آن به آلبوکرکی رفته بودم بنویسم.

در این کنفرانس باید چند مقاله ارائه می کردم زیادی سرم شلوغ بود و به همین دلیل فرصت نکردم در شهر بگردم. از طرفی بار اولی بود که در چنین کنفرانس بزرگی شرکت مِی کردم و دلم می خواست با آدمهای معروفی که آمده بودند آشنا بشوم و چند کلمه ای با آنها حرف بزنم. غیر از این٬ دو نفر از دوستان دوره‌ی فوق را هم بعد از چند سال پیدا کرده بودم و خلاصه بد نمی‌گذشت. البته حضور هر دو استاد راهنما و استاد مشاورم در این کنفرانس هم نکته‌ی قابل تاملی بود که ضریب سربه‌راهی مرا بالا می‌برد!

خوبی کنفرانسهایی که گردهمایی سالیانه (Annual Meeting) در رشته های تخصصی محسوب می شوند این است که بیشتر بزرگان و کسانی که کتابها و مقاله ها یشان را خوانده ای در آنجا دور هم جمع می‌شوند و می‌توانی رو در رو با آنها صحبت کنی و سوالهایت را بپرسی. بیشتر نامهای بزرگ آدمهای بسیار متواضعی هستند و به راحتی با یک د انشجوی گمنام قهوه می‌خورند. این که می‌گویند درخت هرچه بارش بیشتر باشد شاخسارش افتاده تر است در همه جا حرف درستی است. دو نفر از بزرگان الکترومغناطیس و آنتن در یکی از جلساتی که مقاله داشتم حضور داشتند یکی از این دو نفر هم که هفتاد و چند ساله است(۱) و استاد استاد من است خودش آمده بود و از دیگری دعوت کرده بودم یعنی همین جوری رفتم جلو و گفتم آقای پروفسور! من فلان ساعت مقاله دارم. خوشحال می‌شوم تشریف بیاورید.

مزیت دیگر این است که صدها مقاله در زمینه های مختلف ارائه می شود که بالاخره از میان آنها می توانی چندین مقاله ی خوب پیدا کنی. در این کنفرانس نزدیک به ۱۷۰۰ مقاله در ۵ روز و در ۱۳ نشست موازی ارائه شد. مثلا یک روز ۴ جلسه ی موازی درباره متامتریال و مواد چپگرد که از مباحث داغ رشته ی ماست برقرار بود. یکی از استادان ایرانی(۲) که روی این موضوع کار می‌کند و معروفیت جهانی دارد با گروهش 21 مقاله در این کنفرانس داشت.

مزیت سوم این گونه همایشها مسابقات دانشجویی است. مقالاتی که نویسنده‌ی اول آنها دانشجوست و اصل مقاله حاصل تحقیق اوست در صورت تمایل وارد مسابقه می شوند و دو داور در مرحله ی مقدماتی مقالات را بررسی می کنند و ۱۰-۱۵ مقاله‌ی برتر به مرحله ی نهایی راه می یابند. در سال۲۰۰۶هم ۱۲۳ مقاله وارد مسابقه شده بود . یکی از مقالات من هم برای رقابت نهایی برگزیده شده بود. از ما خواسته بودند که یک پوستر بزرگ حاوی نکات مهم مقاله آماده کنیم و به مدت ۳ ساعت در یک سالن مجزا از کار خود در مقابل بازدید کنندگان دفاع کنیم. در بین بازدید کنندگان ۱۱ داور وجود داشتند که ۶ نفر آنها از دانشگاه و ۵ نفر از صنعت آمده بودند. هر داور حدود ۱۰ دقیقه برای ارزیابی حضوری هر مقاله فرصت داشت. رقابت پر هیجانی بود و اولین بار بود که این مدل ارزیابی را تجربه می کردم. در میان داورانی که از دانشگاه آمده بودند یکی کنستانتین بالانیس بود که دو کتاب معروف او (تئوری آنتن و الکترومغناطیس پیشرفته) در بیشتر دانشگاههای دنیا تدریس می شود یکی هم زیلکوفسکی بود که سردبیر مجله آنتن و تشعشع بود و دیگرانی که بردن نامشان شاید در حوصله ی این متن نباشد... شاید این واقعه برایم شیرین ترین رخداد دوره ی دکترا باشد

اتفاق بانمکی هم افتاد: کسی که پوسترش از همه به پوستر من نزدیکتر بود از قضا ایرانی بود. استادش هم ایرانی بود(۳) که آدم معروفی است. در طول مسابقه هر وقت فراغتی حاصل می شد چند کلمه ای با هم حرف می زدیم اما به انگلیسی چون زبان رسمی برنامه بود. وقتی مسابقه تمام شد با هم فارسی حرف زدیم، طرف شیرازی از آب درآمد و خلاصه با لهجه ی شیرین خودمان کلی اختلاط کردیم که در آن غربت آلبوکرکی غنیمتی بود. شب هم با هم به رستوران رفتیم.

پی‌نوشت:

(۱) Raj Mittra. ایشان سالها استاد دانشگاه ایلی نوی بودند و الان در دانشگاه پنسلوانیا خدمت می‌کنند٬ ۸۴ دانشچوی دکترا ۸۵ دانشجوی فوق و ۱۰۰ دانشجوی پسا-دکترا تربیت کرده‌اند و نزدیک به ۷۰۰ مقاله و ۳۵ کتاب نوشته‌اند. در همین کنفرانس بزرگترین مدال الکترومغناطیس را به ایشان دادند.گفتگوی شیرینی بعد از نشست داشتیم درباره ی دانشجوهای ایرانی که هوای خارج رفتن دارند.

(2) Nader Engheta. ایشان استاد دانشگاه پنسلوانیا هستند و بسیار انسان نازنینی هم هستند.

(3) Yahya Rahmat Samii. ایشان استاد دانشگاه َUSLA هستند


 
آلبوکرکی: شهر از یاد رفته - سفرنامه (۴)
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

بافت قدیمی آلبوکرکی که پیش از این درباره‌ی آن سخن گفتم ترکیبی از خشت و گچ بود و آدم را به یاد معماری شهرهای کویری خودمان می‌انداخت و مثل همه‌ی جاهای توریستی پر از مغازه‌های هدیه و سوغاتی بود. بیشتر چیزهایی که می‌فروختند به فرهنگ سرخپوستها مربوط بود از جمله چاقوهای دست ساز و صنایع دستی سفالی که عمدتا گران بودند. با دو تا از دوستانم که یکی از ژاپن آمده بود و دیگری از لس آنجلس مشغول گشت و گذار بودیم. در همان ابتدا دکتر رماهی یکی از استادهای دانشگاه خودمان را دیدم که آدم معروفی است و دوستانم او را می‌شناختند. ایشان همان استادی هستند که در سفرنامه‌ی سانفرانسیسکو هم یادی از ایشان کرده بودم. هوا گرم و خشک بود حدود ۳۳ درجه که البته برای تیرماه چندان زیاد نیست.

آلبوکرکی

یکی از این مغازه های بافت قدیم آثار هنری می‌فروخت و یک سر و گردن از مغازه‌های دیگر باکلاس تر بود. داشتم از زیبایی مغازه لذت می‌بردم که صاحب مغازه خانم خوش صحبت و مودبی بود سر صحبت را با من و دو دوست دیگرم باز کرد و پرسید شما چینی هستید؟ با تعجب پرسیدم اصلا به قیافه‌ی ما می آید که چینی باشیم؟ با معصومیتی کودکانه عذرخواهی کرد و گفت من امروز از صبح کلی چینی دیده‌ام. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده؟ برایش توضیح دادم که کنفرانس بزرگی در شهر برگزار می‌شود و حدود ۲۰۰۰ نفر به آلبوکرکی آمده‌اند که طبیعتا تعدادی از آنها چینی و ژاپنی هستند. برایم جالب بود که حضور چند صد تا چینی دموگرافی و قیافه‌ی شهر را عوض کرده بود! وقتی فهمید ایرانی هستیم گفت که دخترش دوستی ایرانی به نام مینا دارد که خیلی دختر خوبی است. از او آدرس یک رستوران خوب را پرسیدیم. رستوران سیزنز (فصلها) را به ما معرفی کرد. رستوران زیبای دو طبقه‌ای بود. ما به بالکن رفتیم تا از هیاهوی بار و آهنگ دور باشیم و از هوای غروب که رو به خنکی گداشته بود لذت ببریم. پیشخدمتهای رستوران همگی دختران رعنایی بودند که لباس یک دست سیاه پوشیده بودند و خیلی هم حاضرجواب بودند. غذای دریایی خوشمزه‌ای خوردم که ۱۳ دلار بیشتر نشد. موقع شام یکی از دوستان دیگر به اسم فرهاد که اهل مشهد بود به ما پیوست. لحظاتی خوش گذشت.

کلیسایی در بافت قدیم بود به نام کلیسای سنت فیلیپ که به نظرم بلندترین ساختمان آنجا بود.

داشتم از دوستانم در صحن کلیسا عکس می‌گرفتم که خانمی با خانواده‌اش وارد کادر شد. یک لحظه نزدیک بود به انگلیسی بگویم مزاحمی وارد کادر شده اما جلوی خودم را گرفتم و به فارسی گفتم: کادر شلوغ شده صبر کنید تا اینها برن... یکدفعه اون خانم برگشت و گفت ببخشید من حواسم نبود (اینها رو به فارسی گفت!) و بعد در مقابل تعجب من خودش رو معرفی کرد و گفت که ایرانیه اما همسر آمریکایی داره. اصلا به ظاهر ایشون نمی آمد که اهل مرز پر گهر خودمون باشند.خلاصه از من نصیحت همیشه مواظب حرف زدنتون باشید و خوب حرف بزنید.


 
مرثیه ای برای آزادی بیان
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: ایران ، آمریکا و کانادا ، سیاست

روزی که آقای احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا سخنرانی می‌کرد از قضا من هم در ایالت نیویورک بودم البته کیلومترها آن سو تر و از طریق اینترنت و تلویزیون محلی جریان سخنرانی را پی‌گیری می‌کردم.

اگرچه عقاید من با آقای رییس جمهور تفاوتهایی دارد و نسبت به برخی رفتار و گفتار ایشان -حتی در همین سخنرانی- انتقاد دارم اما در این واقعه انصاف و اخلاق رعایت نشد. مقدمه‌ای که رییس دانشگاه به جای معرفی آقای احمدی‌نژاد بیان کرد به عقیده‌ی من شرم آور، نفرت انگیز و یک آبروریزی تمام عیار برای آن دانشگاه بود. از همه تاسف برانگیزتر اینکه این آقا همه‌ی این توهین ها را به اسم آزادی بیان نثار رییس جمهور یک کشور کرد.

فردای آن روز هم که عکس رییس جمهور در صفحه‌ی اول روزنامه‌های محلی بود به جای اینکه حرفهای او را منعکس کنند بیشتر حجم مطلب را به بازنویسی سخنان رییس دانشگاه کلمبیا اختصاص داده بودند و معلوم بود که از قبل برای این بازی، برنامه ریزی کرده بودند.

خوشبختانه آزاداندیشان آمریکا به سرعت از این گفتارهای شرم آور فاصله گرفتند. اگر به YouTube سر بزنید و پیامهای مردم را در ذیل این سخنرانی بخوانید می بینید که به جز عده ای از افراطی ها و همفکرانشان، همه این سخنان را تقبیح کرده اند.

این واقعه هشدار خوبی است که گول ظاهر فریبنده ی اینها را نخوریم و ببینیم که به اسم آزادی بیان چه کلاههایی بر سر مردم می گذارند.


 
آلبوکرکی: شهر از یاد رفته - سفرنامه (۳)
ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز ۸ شهریور ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

(بخش اول سفرنامه را در ماه فروردین و بخش دوم را در ماه اردیبهشت نوشتم که این یکی را در ادامه‌ی همین نوشتار دوباره آورده‌ام.)

اگرچه آلبوکرکی با نیم میلیون جمعیت بزرگترین شهر ایالت نیومکزیکو است اما در میان شهرهای آمریکا هیچ رتبه ای ندارد. اصلا انگار هیچ وجهه‌ی شاخصی ندارد. تا قبل از این کنفرانس حتی اسمش را نشنیده بودم و با اینکه دانشگاه نیومکزیکو را می‌شناختم نمی‌دانستم که در این شهر قرار دارد. هتل من در بافت قدیم شهر آلبو کرکی بود که شاید قابل تحمل ترین جای شهر باشد برای کسی با روحیه‌ی شرقی من و درباره‌ی آن بیشتر خواهم نوشت. پیاده از هتل تا محل کنفرانس ۴۰ دقیقه راه بود و همان ساختمان بلند کمک می‌کرد که بی منت نقشه و راهنما راهم را پیدا کنم.

وقتی که وارد شهر شدم معلوم بود که تازه باران باریده و زمین تر شده بود و پای آدمی به گِلزار فرو می‌شد. وقتی از ماشین پیاده شدم دیدم که حاشیه‌ی خیابان ها پر از چاله‌چوله‌های پر آب است. خودروها که با سرعت رد می‌شدند بی هیچ مبالاتی آب را بر سر و روی پیادگان می‌پاشیدند. انگار که پیادگان هیچ حق حیات ندارند. در وسط خیابان بساط ساخت و ساز و تعمیرات پهن بود. در روزهای بعد که وزش باد خاک بر سر و صورتم می‌پاشید تازه فهمیدم که آن باران چه نعمتی بود.

با محمد سعید دوست ترکم که مرد نازنینی است در خیابانها قدم می‌زدیم به جایی رسیدیم که در نوع خودش حلبی‌آباد بود. خانه‌هایی دیدم که تا به حال در غرب ندیده بودم. دیوارهای آجری ویران...

به شوخی گفتم نکند از مرز خارج شده‌ایم و به مکزیک وارد شده‌ایم. البته این شوخی چندان هم دور از واقعیت نبود. مهاجران مکزیکی که بعضی‌هایشان بصورت غیر قانونی به سرزمین رویاها آمده‌اند زندگی خفت باری دارند. وضع سرخپوستان بومی هم تعریف چندانی ندارد. البته مراکز پیشرفته (های‌تک) هم در این شهر یافت می‌شوند که شاید معروفترین آنها آزمایشگاه ملی لوس آلاموس باشد: مرکز تحقیقات سلاحهای اتمی آمریکا که در جنگ جهانی دوم تاسیس شد و امروز ۲/۲ میلیارد دلار بودجه در سال دارد و بیش از ۱۲۰۰۰ دانشمند. همانجایی که فیزیکدان بزرگ و نابغه‌ی محبوب ریچارد فاینمن مشغول انجام پروژه‌ی مانهاتان بود که تا آخر عمر از عذاب وجدان رهایی نیافت.

 

من احترام خودم را حفظ کردم و اصلا آن دور و برها آفتابی نشدم. حتی در پرسه‌های عصرگاهی‌ام موزه‌ای در شهر دیدم که در ورودی آن موشک بزرگی کاشته بودند. حدس زدم که موزه‌ی فضایی باشد و مسیرم را عوض کردم.

بخش دوم:

ایالت نیومکزیکو به شکل یک مربع است با ابعاد ۵۵۰ در ۵۹۵ کیلومتر که شهر آلبوکرکی تقریبا در مرکز هندسی آن قرار دارد. جمعیت این ایالت ۲ میلیون نفر است و جمعیت مرکز آن نیم میلیون که بیشتر آنها اسپانیایی٬ مکزیکی و سرخپوستی هستند. کلا تابلوهای دوزبانه (انگلیسی- اسپانیایی) در سطح شهر فراوان بود.

علامت اختصاری شهر آلبوکرکی (ABQ) است و من در سیصد سالگی شهر وارد آن شدم (تاسیس ۱۷۰۶). فرودگاه ABQ با سازه‌های خشتی و سفالی تزیین شده بود و در بدو ورود به انسان می‌فهماند که قدم در شهری تاریخی گذاشته و نباید دنبال ساختمانهای مدرن و پر زرق و برق باشد. اتفاقا شهر دو برج ۲۲ و ۲۱ طبقه بودند که به ترتیب متعلق به بانک آمریکا و هتل Hyatt بودند و از همه جای شهر دیده می‌شدند. هتل ارزان قیمتی که در آن ساکن بودم در بافت قدیم شهر بود و پیاده تا محل هتل اصلی کنفرانس که همان Hyatt بود ۴۵ دقیقه فاصله داشت. خوشبختانه بدون احتیاج به نقشه و پرسش از کسی می‌توانستیم راهمان را پیدا کنیم.


بافت قدیمی شهر به نظرم تنها جای دیدنی و به درد بخور ABQ بود. البته من هم فرصت چندانی برای گشت و گذار نداشتم.


 
آزادی مجسمه
ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، کتاب ، سفرنامه ، دکتر ندوشن

کتاب آزادی مجسمه مجموعه‌ی تحلیل های دکتر محمد علی اسلامی ندوشن از سفرهایی است که درسالهای ۱۹۶۷ تا ۱۹۹۰ به آمریکا داشته. نام کتاب رویکرد انتقادی آن را نشان می‌دهد اما نویسنده معتقد است بدون حب و بغض و با رعایت بی‌طرفی برداشت های خود را به نگارش درآورده است:

در مقدمه‌ی چاپ نخست کتاب (سال ۱۳۵۶) می‌خوانیم:

«آنچه نوشته ‌ام ناشی از کمبود حسن نظر به این کشور بزرگ نیست. برای مردم آمریکا و آزادی پسندی و نیرو و تحرکی که دارند احساس تحسین داشته‌ام منتها آنگونه که بسیاری از افراد دریافته تر از من نیز دریافته‌اند٬ چنین می‌بینم که نیاز به آزادی در این کشور بیشتر در سطح و در جهت گرایش‌هایی جریان می‌یابد که «ابزار و مصرف» باید فرونشاننده‌ی آن بشود در حالیکه آزادی بدون آزادگی و غنای مادی بدون غنای درونی برخلاف سیری است که بتواند مورد آرزوی بشر باشد و به همین سبب این کتاب را آزادی مجسمه نامیدم. »

به نظر من اهمیت این کتاب در آنجاست که بیشتر متن‌های آن پیش از انقلاب اسلامی و به ویژه ماجرای گروگان‌گیری نوشته شده‌اند و به همین دلیل از تعصب و جانبداری در امان مانده ‌است. آزادی فکری نویسنده‌ی محترم و دلبستگی او به میهن خویش باعث شده که در مواجهه با تمدن آمریکایی -مثل آنهایی که هیچ چیزی از خود ندارند- تنها به چشم تحسین به تمدن عظیم آمریکا نگاه نکند و در پشت آسودگی‌ها و رفاهی که محصول پیشرفتهای شگفت انگیز یانکی هاست به جستجوی نقاط ضعف و شکنندگی ها باشد.

برخی از نوشته‌های این کتاب دقیقا ۴۰ سال قبل یعنی در ماه جولای ۱۹۶۷ نوشته شده - زمانی که به روایت نویسنده ۸ کانال تلویزیونی در هتل او وجود داشته- اما تحلیل های نویسنده حتی امروز هم برای کسی که با چشمهای شرقی دنیای غرب را می‌بیند مصداق دارد.

در بخش اول کتاب که نام کتاب را بر پیشانی دارد با استفاده از کتابهای منتقدین داخلی آمریکا مثالهای جالبی از صحنه سازیهای دولتمردان آمریکا در دنیا برای اجرای سیاستهای خود و همینطور کلاههایی که سرشان رفته در پیش روی خواننده قرار می دهد. می گوید حکومتهایی در دنیا هستند که وابسته به کمکهای آمریکا هستند و خوب بلدند که چگونه جیب آمریکای پولدار را خالی کنند.

از قول نویسنده ی کتاب «ملت گوسفند وار» می گوید آمریکایی ها خواستند یک تیم متخصص به تایلند بفرستند تا ببینند کمکهایی که به این کشور می کنند در مسیر صحیح خرج می شود یا نه؟ قرار شد استادان رشته ی مردم شناسی را به مدت یک سال و نیم به یکی از روستاهای تایلند بفرستند. دولت تایلند روستایی را از سکنه خالی کرد و کارمندان آموزش دیده ی خود را به آنجا فرستاد تا نقش دهاتی ها را برای استادان آمریکایی بازی کنند و ... [ص 33] بدین ترتیب وقتی دانشمندان آمریکایی تایلند را ترک کردند همان چیزی را در گزاریشهایشان نوشتند که حکومت تایلند می خواست


 
باسوادترین راننده
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، سیاست

در هاوایی اتفاقی برایم افتاد که به یکی از سوالهای مهمی که در ذهنم بود پاسخ داد. داشتم برای دیدن تپه‌ای که به سر الماس(۱) مشهور است پیاده می‌رفتم به تونلی رسیدم که در دل تپه ساخته بودند. از راننده‌ای که در آن حوالی اتوبوسش را پارک کرده بود ادامه‌ی مسیر را جویا شدم. گفت که باید داخل تونل بروم.
هنوز دور نشده بودم که صدایم زد. پرسید اهل کجایم گفتم ایران. تعجب کرده بود که چطور با صراحت می‌گویم ایران و مثل بیشتر هموطنانم نمی‌گویم پرشیا(۲) . گفتم با همه‌ی مشکلاتی که هنگام ورود به آمریکا به خاطر ایرانی بودن دارم، از اینکه ایرانی هستم و وارث یک فرهنگ غنی خوشحالم.
راننده‌ی اتوبوس گفت در زمانی که در دانشگاه واشینگتن درس می‌خوانده دوستان ایرانی زیادی داشته و با ایران آشناست. بحث شیرین و مفصلی بین ما آغاز شد که الان وقت نوشتن آن را ندارم. در حین بحث به او گفتم که وقتی رسانه‌های کشور شما را می بینم تصور می‌کنم که فقط به دنبال سرگرمی و تبلیغات هستند و آشغال به خورد مخاطبانشان می‌دهند. نتیجه‌اش هم این است که مردم آمریکا جزء ناآگاهترین مردم جهان هستند. پس چرا آمریکا سقوط نمی‌کند و برعکس روز به روز پیشرفته تر می‌شود؟
گفت در کشور ما رسانه های آزادی هستند که هیچ کس کاری به آنها ندارد و تو می‌توانی هر عقید‌ه‌ای را که داری در آنها چاپ کنی. در سراسر کشور ما نخبگانی پراکنده شده‌اند که با حساسیت مشکلات و مسایل روز را در این مجلات و رسانه ها مطلب می‌نویسند و حکومت نمی‌تواند نسبت به آنها بی اعتنا باشد (۳)...

آن مرد که اسمش تیم بود و 48 سال داشت باسوادترین راننده‌ی اتوبوس در هاوایی بود و شاید یکی از همین نخبگان پراکنده که می‌توانی ساعتها با انها حرف بزنی و بیاموزی و خسته نشوی.

پی نوشت:

(۱)- Diamond Head . تپه ای آتشفشانی در انتهای منطقه‌ی وایکیکی در هانولولو.

Diamond Head Honolulu Oahu, Hawaii

(۲)- راننده می‌گفت مردم آمریکا با شنیدن نام Persia یا Persian اول به یاد گربه ی ایرانی می‌افتند Persian Cat! و باید برای آنها توضیح بدهی که پرشیا نام یک کشور قدیمی است.

(۳) قدرت از آنجا که یک امر زمینی است موجب غرور و تمامیت‌خواهی حاکمان می‌شود و کار به جایی می‌رسد که ممکن است یک انتقاد ساده به براندازی تعبیر ‌شود. وجود رسانه‌های آزاد در هر کشوری بیش از هرچیز مزاحم حاکمان آن کشور است چرا که اعمالشان همواره زیر ذره‌بین منتقدان است و نمی‌توانند دست از پا خطا کنند. به همین دلیل است که رسانه‌های آزاد را یکی از ستونهای مردم‌سالاری می‌دانند.


 
رسیدم به هاوایی
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

روز یکشنبه ساعت 8 شب به وقت محلی وارد هانولولو شدم. هاوایی 6 ساعت با تورنتو اختلاف زمان دارد بیش از 20 ساعت بود که نخوابیده بودم. اما اشتیاق دیدن شهرمرا از هتل بیرون آورد. هیچ وقت آرزوی دیدن هاوایی را نداشتم برای من چندان دست یافتنی نبود.

خیابانی را گرفتم و ادامه دادم شاید 5 دقیقه بیشتر راه نرفتم که دریا را دیدم. دریا مرا صدا زده بود و بی اختیار به سراغش آمده بودم. به یاد این شعر بهمنی افتاده بودم

 

دریا صدا که می زندم وقت رفتن است ...

 

تا به خودم آمدم 2 ساعت گذشته بود و من به ساحل وایکی کی رسیده بودم.

 

شهر امن است و پر از ژاپنی هایی است که سیگار می‌کشند و آرایش می‌کنند و پر از درختان عجیب و پرنده‌های رنگارنگ.

 

 

 

 

 

 

 

wave surfing

 

امیدوارم فردا عصر بتوانم گشتی در شهر و ساحل بزنم. اینجا موج سواری خیلی طرفدار دارد.

 

الان ۳ بامداد است. داشتم روی مقاله‌ام کار می‌کردم. امروز ساعت ۱۰ ارایه‌ی مقاله دارم. دیروز یکی از دوستان قدیمی‌ام در دانشگاه شیراز را پیدا کردم. او اصلا نمی‌دانست من به کانادا آمده‌ام تا اینکه اسم مرا در برنامه‌ی کنفرانس می‌بیند. از قضا زمان مقاله‌ها‌ی ما پشت سر هم است. چندتا از دوستان دانشگاه میشیگان را هم دیدم. بچه‌های یو سی ال ای امسال نیامده‌اند. تعداد ایرانی ها کم شده!


 
دوباره سفر
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، حسب حال ، آمریکا و کانادا

در فرودگاه تورنتو هستم. اگر خدا قبول کند عازم هاوایی هستم. از اینجا به شیکاگو می روم از شیکاگو به سن فرانسیسکو و از آنجا به هانولولو.

 

صبح خواب ماندم . در ده دقیقه هرچه را به ذهنم رسید در کوله پشتی انداختم. تا فرودگاه تاکسی گرفتم. راننده بنگلادشی بود و اسمش رحمان. 40 دلار گرفت و به اندازه ی 80 دلار حرف زد.

 

یک ساعت و 15 دقیقه در بازرسی گمرک آمریکا معطل شدم. روز به روز بدتر می شوند. تنها 2 افسر داشتند. یکی از آنها آدم بسیار چاقی بود که مرا به یاد شعری از ایرج میرزا یا دهخدا انداخت : شکم و سینه در سرش مدغم.

 

پشت سرش تابلویی بود که نوشته بود : ما (افسران گمرک)  مرز اول دفاع از آمریکا هستیم . ما ورزیده و حرفه ای هستیم ... خنده ام گرفت. آن دیگری بانوی وجیه المنظری بود. سروکار من هم با این سیمین بت سنگین دل افتاد. معلوم بود قیافه‌ام خیلی بی حوصله بود چون دوبار عذرخواهی کرد و مثل دفعه قبل که به آمریکا رفتم٬ سوال پیچم نکرد.

 

 

 دوباره در سفرم. همه‌ی زندگی‌ام یک کوله‌پشتی جمع و جور است که روی دوشم می‌اندازم و به هرکجا که می‌خواهم می‌روم.


 
آلبوکرکی: شهر از یاد رفته - سفرنامه (۲)
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، سفرنامه

ایالت نیومکزیکو به شکل یک مربع است با ابعاد ۵۵۰ در ۵۹۵ کیلومتر که شهر آلبوکرکی تقریبا در مرکز هندسی آن قرار دارد. جمعیت این ایالت ۲ میلیون نفر است و جمعیت مرکز آن نیم میلیون که بیشتر آنها  اسپانیایی٬ مکزیکی و سرخپوستی هستند. کلا تابلوهای دوزبانه (انگلیسی- اسپانیایی) در سطح شهر فراوان بود.

علامت اختصاری شهر آلبوکرکی (ABQ) است و من در سیصد سالگی شهر وارد آن شدم (تاسیس ۱۷۰۶). فرودگاه ABQ با سازه‌های خشتی و سفالی تزیین شده بود و در بدو ورود به انسان می‌فهماند که قدم در شهری تاریخی گذاشته و نباید دنبال ساختمانهای مدرن و پر زرق و برق باشد.  اتفاقا شهر دو برج ۲۲ و ۲۱ طبقه بودند که به ترتیب متعلق به بانک آمریکا و هتل Hyatt بودند و از همه جای شهر دیده می‌شدند. هتل ارزان قیمتی که در آن ساکن بودم در بافت قدیم شهر بود  و پیاده تا محل هتل اصلی کنفرانس که همان Hyatt بود ۴۵ دقیقه فاصله داشت. خوشبختانه بدون احتیاج به نقشه و پرسش از کسی می‌توانستیم راهمان را پیدا کنیم.

 

 

بافت قدیمی شهر به نظرم تنها جای دیدنی و به درد بخور ABQ بود. البته من هم فرصت چندانی برای گشت و گذار نداشتم.


 
آلبوکرکی: شهر از یاد رفته - سفرنامه (1)
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳۸٦  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

در ماه جولای سال 2006 برای شرکت در کنفرانس سالانه ی آنتن و انتشار امواج به آلبوکرکی Albuquerque مرکز ایالت نیومکزیکو رفتم. پرواز خنده دار من -که همزمان با فینال جام جهانی آلمان بود- از تورنتو و از طریق دالاس Dallas و سپس دنور Denver بود. دالاس مرکز تگزاس در جنوب آمریکا همسایه نیومکزیکوست در حالیکه دنور تقریبا در مرکز آمریکا و شمال نیو مکزیکوست. شرکتهای هواپیمایی برای برقراری تعادل بین خطوط هوایی گاهی تخفیفهای عجیب و غریبی می دهند. استاد راهنمایم تعریف میکرد وقتی در آمریکا دانشجو بوده یک بار با 36 دلار از نیویورک به لس آنجلس می رود. در پرواز دالاس به دنور هم خانمی بغل دستم بود که می خواست به هاوایی برود و چهار توقف داشت.

فرودگاه دالاس
Dallas / Fort Worth International Airport
البته این سفر هوایی طولانی به دیدن فرودگاه دالاس می ارزید. فرودگاه دالاس از لحاظ مساحت دومین فرودگاه آمریکا و چهارمین فرودگاه جهان است و از لحاظ ترافیک هوایی سومین فرودگاه جهان. مرکز اصلی هواپیمایی American Airlines در دالاس است. فرودگاه خیلی آبی بود و یک خط مونوریل داشت. فرودگاه پر از نیروهای نظامی بود که خیلی هایشان از عراق و افغانستان می آمدند. برادرهای متجاوز نظامی خیلی خاکی بودند همینطور روی زمین ولو بودند و بعضی ها بغچه اشان را زیر سرشان گذاشته بودند و خوابیده بودند. انواع رستوران ها و کلاب ها در فرودگاه وجود داشت. باشگاههایی هم بودند که هر کدام به نیروهای قسمتی از ارتش خدمات می دادند. آقایی که از تورنتو تا دالاس همراهم بود و خودش اهل کلرادو بود می گفت که در تگزاس مالیات درآمد صفر درصد است و خلاصه پول مردم از پارو بالا می رود.
ترمینالD فرودگاه که مخصوص پروازهای بین المللی بود با آثار هنری آراسته شده بود. ظاهرا 30 هنرمند برجسته در این ترمینال و ایستگاه مونوریل هنرنمایی کرده اند این هم یک چشمه:



مونوریل Skylink
Skylink بزرگترین قطار سریع السیر فرودگاهی جهان است. مونوریل هم همان چیزیست که شهردار قبلی تهران در صادقیه چندتا ستونش را کاشته اند و منتظرند که انشاا... با همت ابرهای باران زا کم کم سبز بشوند و میوه بدهند. سیستم Skylink کاملا خودکار است (راننده ندارد) و حداکثر سرعت آن 60 کیلومتر بر ساعت است.



فرودگاه دالاس 5 ترمینال دارد که به شکل نیمدایره هستند. ترمینالD به شکل U ساخته شده است. نکته ی مهمی که در این ترمینال توجهم را جلب کرد وسعت آن و فضاسازی آن بود که ترمینال را خلوت نشان می داد و به مسافر آرامش می داد.
ادامه دارد...

 
ویکتوریا، شهر گلها - سفرنامه (۴)
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

ویکتوریا مرکز ایالت بریتیش کلمبیاست و به همین دلیل مجلس ایالتی و ساختمانهای اداری مهم در این شهر واقع شده‌اند. برای من این سوال مطرح بود که آیا محاصره‌ی شهر در بین دریا و زمان نسبتا طولانی رفت و آمد تا ونکوور برای مردم و مسوولان مشکلی ایجاد نمی‌کند؟ پاسخ این سوال را در بندرگاه ویکتوریا گرفتم:

victoria harbor

بندرگاه پر از هواپیماهای ملخ دار بود که روی آب فرود می‌آمدند. ترابری هوایی در این ایالت هم مثل ترابری آبی رونق چشمگیری دارد. در همین انتاریو دوستی داشتم که گواهینامه ی رانندگی نداشت اما گواهینامه ی خلبانی داشت. با کمتر از 1000 دلار در ماه می توانید صاحب یک هواپیما شوید!

پارلمان بریتیش کلمبیا:

این ساختمان زیبا در سال 1898 توسط یک مهندس جوان 25 ساله به نام فرانسیس راتن بری طراحی و ساخته شده است. این آقا معمار هتل ایمپرس هم هستند. بازدید از مجلس رایگان بود و تورها هر 20 دقیقه یک بار حرکت می کردند. خانم جوانی که بلیت ها را می‌داد خودش را به شکل ملکه ویکتوریا درآورده بود: کلاه گل دار و چتر توری سفیدی داشت و مدام از جواهرات و لباسهای اشرافی‌اش تعریف می کرد. جالب این بود که لهجه‌ی انگلیسی زیبایی داشت و حسابی در نقش فرورفته بود. ملکه ویکتوریا آدم مطلعی نشان می‌داد و به سوالهای مردم هم پاسخ می‌داد. یادتان باشد که کانادایی ها ملکه ویکتوریا را خیلی دوست دارند چون بدون خین و خین ریزی به آنها استقلال داد، پس هیچوقت با ملکه شوخی نکنید.

خانمی که راهنمای ما بود با صدای بلند از تاریخ و میراث فرهنگی بریتیش کلمبیا و ویکتوریا
سخن می‌گفت و در ضمن سخنانش گفت که ما شما توریست ها را خیلی دوست داریم چون دومین منبع درآمد ما بعد از فروش چوب، توریسم است.

گرداگرد ساختمان مجلس پر از گلهای رنگارنگ بود. در خیابانهای اطراف هم سبدهای زیبای گل از تیرهای چراغ برق آویخته بودند. در ویکتوریا تیرهای چراغ برق هم شکوفه می‌دهند. آب و هوای مدیترانه‌ای ویکتوریا این شهر را گرمترین شهر کانادا کرده است و نزدیکی به کوه المپیک در ایالت واشینگتن آمریکا تاثیرات شگفتی بر میزان بارش سالیانه ی ویکتوریا داشته. میزان بارش سالیانه‌ی این شهر تنها نصف ونکوور و دو سوم سیاتل است و به همین میزان روزهای آفتابی آن بیشتر است.

در آخرین روزهای ماه آگوست -گرمترین ماه سال- هوای ویکتوریا بسیار دلپذیر بود و نسیمی خنک از حاشیه ی آبی دریا جریان داشت.

موزه‌ی مجسمه‌های مومی:

روبروی مجلس، بر لب آب موزه‌ی مجسمه‌های مومی بود. تندیس بیش از 300 نفر از شخصیت‌های سیاسی، تاریخی، ملی، هنری و تخیلی همراه با توضیحات در این موزه نصب شده بود. هزینه‌ی ورود برای دانشجوها 7 دلار بود. این هم ملکه الیزابت چندم :

از صبح که بیرون آمدیم گلودرد داشتم و به ونکوور که برگشتیم تب و لرز شدیدی گرفتم. دندانهایم به شدت به هم می خوردند. همانجور با لباس رفتم روی تخت و به رضا گفتم هر چه پتو و روتختی هست روی من بیندازد. یادم باشد داستان سوپ خوردن در رستوران چینی را در سفرنامه‌ی ونکوور بنویسم.

پایان %


 
ویکتوریا، شهر گلها - سفرنامه (۳)
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، حسب حال

وقتی از باغ بوچارت به ونکوور برگشتم گمان نمی کردم بار دیگر به جزیره برگردم و شهر ویکتوریا را ببینم. از یکطرف شهر ونکوور سرشار از دیدنی ها بود و مدت اقامت من کوتاه و از طرف دیگر رفت و آمد به شهر ویکتوریا زمان زیادی می طلبید و باز مدت اقامت من کوتاه...

عصر روز سوم سفر بود. در هتل (ونکوور) نشسته بودم. موقع برگشتن از دانشگاه UBC تصادف کرده بودم و آرنجم به اندازه‌ی یک نارنج باد کرده بود. بدنم کوفته بود... رضا آمد توی اتاق. می‌خواستم قصه‌ی تصادف را تعریف کنم که گفت دو نفر برای دیدنت آمده اند. شاخ در آوردم! اینجا توی ونکوور، در این دیار غربت، با تنی رنجور و خسته، قایقی در هم شکسته، این همه آشفته حالی، این جنون لاابالی ... دلها بسوزد بر آن آقایی که آرنجش به اندازه ی یک نارنج ...

هرچی گفتم کیا هستن؟ لو نداد. مهمونها اومدن تو :عباس و خانمش آزاده بودند هر دو از دوستان خوب واترآباد. آشنایی من و عباس هم داستان عجیبی دارد. گاهی فکر می کنم دنیا چقدر کوچیکه Small world buddy ... اتفاقا آنها هم برای همان کنفرانسی که رضا در آن مقاله داشت آمده بودند. گفتند که ماشین اجاره کرده‌اند و قرار است فردا صبح زود به ویکتوریا بروند. از ما دعوت کردند. من پذیرفتم اما رضا مردد بود.

روز بعد ساعت 10 – 11 بود که عزیزان آمدند! به ترمینال سواسن رفتیم و سوار فری (کشتی) شدیم. روی آب خیلی خوش گذشت. به خشکی که رسیدیم، ترافیک بی سابقه‌ای در بزرگراه 17 دیده می‌شد. ظاهرا اتوبوس جهانگردی از آنجا رد شده بود!

به ورودی شهر که رسیدیم بارانی از گلهای رنگارنگ بر چشمان ما بارید. به یاد صحنه ی پایانی یکی از داستانهای کوتاه نویسنده ی محبوبم گارسیا مارکز افتادم: زیباترین غریق جهان... سبدهای گل جلوی مغازه ها آویزان بود و حاشیه‌ی خیابان هم پر از گلهایی با رنگهای تند و متضاد بود بنفش و قرمز و زرد. رنگهایی که حرکت و هیجان را به تو القا می‌کردند. به مرکز شهر و بندرگاه (خیابان دولت) رسیدیم. با گل نوشته بودند: به ویکتوریا خوش آمدید. 

Welcome to Victoria

 یکی از بناهای بسیار زیبا در مرکز شهر ویکتوریا هتل Empress بود.  نمای بیرونی هتل با پیچکهای سبز پوشیده شده بود و دو کاج کج در ورودی آن کاشته بودند.معماری این هتل که بین سالهای ۱۹۰۴-۱۹۰۸ ساخته شده به سبک قلعه‌های اروپایی (château style) است که در میان هتل های مجلل کانادا مرسوم است و اگر یادتان باشد قبلا هم اشاره کرده بودیم (ر.ک. شهر سفید و آبی سفرنامه‌ی کبک سیتی) .هتل Empress  پذیرای شاه و ملکه و ستاره‌هاست. اگر همین فرداشب بخواهید یک اتاق یک تخته در این هتل بگیرید ارزانترین قیمت ۲۳۹ دلار است که احتمالا اتاق زیر شیروانی است با نمای دستشویی! عصرها یک چایی سنتی درلابی هتل سرو می‌کنند به قیمت ۵۰ دلار. بنده از آنجا که کلا با شاه و شاهنشاهی مشکل دارم به داخل هتل نرفتم و از همین بیرون عکس گرفتم. آن دو نفری که توی عکس می‌بینید دو همسفر من هستند و خود بنده هم بنا به برهان نظم مشغول عکاسی

Empress Hotel Victoria , BC

 چون در ایران بسیاری از سایت ها مورد مهرورزی قرار گرفته ممکن است این تصاویر برای بازدید کنندگان در ایران قابل دیدن نباشند.

 

ادامه دارد...


 
ویکتوریا، شهر گلها - سفرنامه (۲)
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

یکی از جاهای بسیار دیدنی ویکتوریا و جزیره‌ی ونکوور، باغ بوچارت است که در ۲۱ کیلومتری شمال ویکتوریا قرار دارد. خوشحالم که توانستم یک بار در زندگی ام این باغ را ببینم. البته ما شیرازیها خودمان باغ ارم داریم که حتما قشنگترین باغ دنیاست اما بالاخره آدم باید یک ذره انصاف داشته باشد... لا اقل آزاده باشد!

از سال ۱۹۰۴ خانم ژنی بوچارت مشغول زیباسازی زمینی شد که در اصل بخشی از کارخانه‌ی سیمان شوهرش بود. او با اسب و گاری چندین تن خاک مرغوب از مزارع اطراف آورد تا باغ را آباد کند. امروز بیش از ۱ میلیون گیاه در باغ و گلخانه های پشتیبان آن وجود دارد و به همین تعداد، توریست از این باغ بازدید می‌کند. در سال ۲۰۰۴ این باغ به عنوان یکی از اماکن ملی-تاریخی کانادا اعلام شد و اکنون یکی از مهم ترین جاذبه های توریستی ویکتوریا محسوب می‌شود. بهای ورود به باغ در طول سال متفاوت است . در ماه اوت (تابستان) نفری ۲۳ دلار بود. شما می‌توانید با یک بلیت دو بار از باغ دیدن کنید. مجموعه‌ی دیدنی‌های باغ بوچارت عبارتند از:

باغ سانکن sunken ، آبنمای Ross ، باغ باگ، باغ رز ، باغ ژاپنی، حوض ستاره و باغ ایتالیایی .

در بدو ورود به باغ یک آلاچیق بسیار زیبا که با گلهای رنگارنگ بگونیا و فیوشا تریین شده بود چشمهایت را نوازش می داد و تو را برای دیدن یک زیبایی بزرگتر آماده می‌کرد: باغ sunken. تنوع رنگ گلها... مسیر مارپیچ سنگفرش شده ... و دو سرو ناز که مثل دو نگهبان به تو خوشامد می‌گفتند. نهایت سلیقه‌ی بشری در تزیین باغچه ها و انتخاب رنگ گلها به کار گرفته شده بود به حدی که دلت می خواست همانجا بمانی و تنها وسوسه‌ی دیدن سایر بخشهای باغ تو را راضی به دل بریدن می‌کرد:



در انتهای باغ سانکن، فواره بسیار زیبایی بود. رقص و سماع آب بسیار دیدنی بود. انگار یک سمفونی در حال اجرا بود. نمی‌دانم شاید یک ساعت روی صندلی نشسته بودم و به رقص آب نگاه می‌کردم.



در وسط باغ فضایی برای اجرای کنسرت باز و آتش بازی وجود داشت و بعد آب نمایی با مجسمه‌ی سه ماهی Sturgeon (خاویار) و پشت آن راه باریکی بود که به یک خلیج کوچک منتهی می‌شد و می‌توانستی تصویر دریا را از لابه‌لای شاخه‌های درختان ببینی و کوهی که در دوردست مغرور و استوار خودنمایی می‌کرد...

باغ ژاپنی هم بسیار زیبا بود. درختان مینیاتوری، آبخوری‌ها، برکه‌های کوچک، آلاچیق ها و حتی فانوسهای کاغذی همه برابر اصل بودند. در این باغ خورشید را نمی‌دیدی و فقط از زیر شاخه‌های درختان رد می‌شدی، درختانی که با پیاده‌روهای باریک از هم جدا شده بودند.

و سنگهایی که در میان برکه ها گذرگاههای قشنگی ساخته بودند:

بعد از باغ ژاپنی حوض ستاره بود و پس از آن باغ ایتالیایی که شلوغی و روشنایی فراوان آن روح شرقی تو را آرام نمی‌کرد، آن هم پس از آرامش و سکوتی که باغ ژاپنی به تو داده بود.

 

برای دیدن عکسهایی از گلها و باغ می توانید به این دو لینک مراجعه کنید:

عکس گلها
عکسهای باغ

باید یادی کنم از همسفر عزیزم جناب میرزا رضا که از ابتدای دوره‌ی دبیرستان تا انتهای دوره‌ی فوق لیسانس ملازم رکاب ما بودند و سفر حقیر به غرب کانادا در اصل طفیل حضور ایشان بود که برای شرکت در یکی از همین کنفرانسهایی که ۳ تا E دارند، از گرونوبل فرانسه به ونکوور آمده بودند. می‌خواستم موقع نگارش سفرنامه‌ی ونکوور از ایشان یاد کنم اما دیدم خیلی حرف درباره‌ی ونکوور دارم و حیف است (!) و شاید اصلا فرصت نشود.

این آقا رضا در تمام ۴-۵ ساعتی که مشغول رفت و آمد بین ونکوور و باغ بوچارت بودیم یک‌بند از یافته‌ها و کشفیات خود در فرانسه می‌گفتند و مدام حکمت می‌ریختند و از مجموع فرمایشات و یاسین هایی که خواندند بنده فقط دو آیه در ذهنم مانده: یکی اینکه این فرانسویهای احمق به ۹۷ می‌گویند ۴ تا ۲۰ تا با ۱۰ تا با ۷ تا (۴*۲۰+۱۰+۷=۹۷) و دیگر اینکه پیرمردی در شهر گرونوبل هست که هر روز به کبوترها غذا می‌دهد و وقتی از خیابان رد می‌شود انبوهی از کبوترها پیرامون او حلقه‌ می‌زنند و در کنار او به پرواز در می‌آیند... خیلی تصویر قشنگی است!


 
ویکتوریا، شهر گلها - سفرنامه (۱)
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

ویکتوریا مرکز ایالت بریتیش کلمبیا یکی از غربی ترین شهرهای کانادا و آمریکای شمالی محسوب می شود شهر در جنوب جزیره ی ونکوور و در دامن اقیانوس آرام قرار دارد. به ویکتوریا شهر بازنشسته ها هم می گویند! بخش زیادی از جمعیت ۷۴۰۰۰ نفری این شهر بازنشسته هایی هستند که از سراسر کانادا به این شهر زیبا و خوش آب و هوا آمده اند.


محل اقامت ما هتلی در خیابان رابسون در lونکوور بود و حدودا ۴ ساعت طول کشید تا از هتل به ویکتوریا برسیم. برای رفتن از ونکوور به ویکتوریا باید ابتدا به ترمینال سواسن Tswwassen در ۲۱ کیلومتری جنوب ونکوور و نزدیکی مرز آمریکا بروید. سپس به مدت ۱ ساعت و ۳۵ دقیقه سوار فری (نوعی کشتی) بشوید و به ترمینال شوارتز Swartz bay در ۱۷ کیلومتری شمال ویکتوریا بروید و از آنجا هم به یک طریقی خودتان را به شهر برسانید.

من در چار پنج روزی که در ونکوور بودم دو بار به جزیره رفتم: بار اول برای دیدن باغ بوچارت و بار دوم برای دیدن شهر ویکتوریا. بنابراین جمعا ۴ بار به مدت ۶ ساعت و ۲۰ دقیقه سوار فری شدم. ابعاد فری ها بسته به حجم ترافیک و ساعت روز متفاوت بود. یکی از این فری ها سه طبقه برای مسافران و دو طبقه برای ماشین ها فضا داشت. ظرفیت این فری ۲۱۰۰ مسافر و ۴۷۰ خودرو بود که سه چهار رستوران هم داشت و سالنهای بزرگی که برنامه های تلویزیون را پخش می کردند. طول این فری ۱۶۷ متر بود و یک سالن کنفرانس هم داشت. فری هایی که پیش از این در کبک سیتی و اتاوا دیده بودم در مقایسه با این فری به اسباب بازی شبیه بودند. هزینه ی جابحایی یکطرفه برای مسافران ۱۱ دلار و برای خودروها ۳۳-۳۵ دلار است. حمل و نقل آبی در ایالت بریتیش کلمبیا سهم عمده ای در جابجایی های درون شهری و بین شهری دارد و در این باره بیشتر خواهم گفت.



مشاهده ی طبیعت زیبای اطراف که آمیزه ای از آب و جنگل و کوه بود باعث می شد که آدم طول سفر را نفهمد. مردمی که مثل ما توریست بودند همه به عرشه ی کشتی آمده بودند. طبقه ی فوقانی کلا سرباز بود و تا وقتی که هوا خوب بود جمعیت زیادی آنحا بودند. عده ای هم همانجا دراز کشیده بودند و حمام آفتاب می گرفتند. کلاطبقه ی خاصی از توریست ها فقط دوست دارند دراز شوند هر جا و هر وقت فرقی نمی کند.



 
ادمونتون شهر آفتاب - سفرنامه (۴)
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱٩ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا
دانشگاه آلبرتا
یکی از جاهایی که در این سفر ندیدم (!) دانشگاه آلبرتا بود. شهر ادمونتون در سال ۱۹۰۵ به وجود آمد و فرمان تاسیس دانشگاه آلبرتا در سال ۱۹۰۶ صادر شد. یعنی یکی از اولین ثمره های استقلال، تمدن و شهرنشینی تاسیس دانشگاه بود. اکنون با گذشت یک قرن دانشگاه آلبرتا یکی از پنج دانشگاه برتر کانادا محسوب می‌شود و مراکز تحقیقاتی مهمی از جمله مرکز ملی نانوتکنولوژی در آن قرار دارد. این دانشگاه ۳۶۰۰۰ دانشجو دارد و پردیس آن دومین پردیس بزرگ در میان دانشگاههای کاناداست.

مجلس آلبرتا
صبح روز شنبه به تماشای مجلس آلبرتا و ساختمانهای ایالتی رفتم. ایالت آلبرتا کاملا محافظه کار است و محض رضای خدا حتی یک نماینده‌ی لیبرال هم ندارد . نخست وزیر جدید کانادا - استیون هارپر- که یک چیزی شبیه جورج بوش است اهل آلبرتا (کالگری) است.
ساختمان مجلس بیشتر شبیه بنای کنگره‌ی آمریکا بود . در مسیر ورودی، باغ زیبایی با آب نما و حوضی بزرگ ساخته‌اند. اگر کسی به آرامگاه حافظ یا سعدی یا باغ ارم (واقع در شیراز!) رفته باشد می بیند که مردم در آب نماها و حوض ها سکه می اندازند. عین همین رسم در میان مردم شمال آمریکا وجود دارد. در ایران معتقدند آرزو کن و سکه‌ای در آب بینداز تا به خواسته‌ی خود برسی اما در اینجا تا حدی که من تحقیق کرده ام، معتقدند اگربه جایی رفتی و از آن خوشت آمد، سکه ای در آب بینداز تا دوباره به آنجا برگردی.



قدری در ساختمانهای اطراف گشت زدم اما به داخل مجلس نرفتم چون فرصت زیادی نداشتم و می خواستم رودخانه‌ی ساسکاچوان و پلها و زندگی شهری مردم را از نزدیک ببینم. در آن ساختمانهای اطراف مجلس، نمادهای آلبرتا (حیوانات بومی و گلهای اقلیمی) را در معرض دید قرار داده بودند. هر ایالت کانادا یک مشت نماد دارد: گل نمادین آلبرتا رز وحشی است. پرنده‌ی نمادین آن جغد شاخدار بزرگ! و درخت نمادین آن یک نوع کاج راست رو است:


جانور (پستاندار) نمادین آن قوچ شاخ گنده‌ی کوههای راکی است!



با این که پل بلند در نزدیکی مجلس بود، خیلی جستجو کردم ببینم راه ورود به آن کجاست اما انگار در آن سو که من بودم برای پیاده ها مسیری نساخته بودند. همین طور بین زمین و آسمان معلق بودم که یک دفعه یکی از خواهران اهل کتاب که مشغول دویدن و ورزش بود کنار دستم ایستاد. از او، راهِ رفتن روی پل را پرسیدم و او با لهجه‌ای شیرین مسیر را به من نشان داد. من از پیاله‌ی این سخن مست و فضاله‌ی قدح در دست که چراغ سبز شد و طرف رفت. باری در آن حیرت که من بودم و بر عمر از دست رفته افسوس می خوردم بیتی از شیخ اجل به یادم آمد:

کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی ... کانچه گناه او بود من بکشم ملامتش

اندکی روی پل راه رفتم اما توری های بلندی گرداگرد آن کشیده بودند که چون تار عنکبوت می‌نمود و از لذت دیدار رودخانه می کاست (۱). دو دیگر آنگه مرا مصیبت پل طلایی به یاد آمد و آن ماجراها که در سانفرانسیسکو بر من گذشت: پل طلایی و ما ادراک ما پل طلایی ! برای رفتن به پایین، کنار آب٬ پلکانی چوبی ساخته بودند. من دو بار این پلکان را طی کردم و شهادت می‌دهم که ۱۸۷ پله داشت. جوانهایی که کوله پشتی های سنگینی داشتند از آن پلکان برای تمرین بدنسازی و احتمالا کوهنوردی استفاده می کردند (۲).


پلاکهای ۵ رقمی
پلاک خانه ها در ادمونتون ۵ رقمی است. این نکته در نگاه اول آدم را گیج می کند چرا که به خاطر سپردن آدرسها بسیار دشوار می شود. اما به تدریج یاد می گیرید که ۳ رقم اول شماره خیابان و دو رقم آخر ترتیب خانه -نسبت به نزدیکترین تقاطع- را نشان می دهد و خیلی هم سیستم بدی نیست. در بعضی از شهرهای آمریکا (مثل سیاتل و آلبوکرکی) شهر را به چهار قسمت تقسیم می کنند. حالا اگر خیابانی از چند قسمت شهر بگذرد در نامگذاری هر قسمت از آن خیابان، یک پسوند ۲ حرفی به نام آن می افزایند که جهت را نشان می دهد مثل NE : North-East. این روش برای توریست ها و تازه وارد ها بسیار گیج کننده است به ویژه وقتی دنبال آدرسی در یک خیابان فرعی بگردید که از شانس بد شما پیچ می خورد و خیابان اصلی را در دو جا قطع می کند. به همین دلیل استفاده از نقشه های گویا (گیرنده های ماهواره GPS که به نقشه مجهز هستند) روز به روز در آمریکا افزایش می یابد. الان با ۲۹۹ دلار می توانید یکی از این سیستمها را بخرید. اگر مشتری باشید تخفیف هم می دهیم.

موزه ی آلبرتا و خانه ی فرماندار (۳):
بعد از چند ساعت قدم زدن در ساحل رودخانه - جایی که هیچ کسی نبود - و پیاده روی در خیابان اصلی شهر به موزه‌ی سلطنتی آلبرتا و خانه‌ی فرماندار رفتم. بهای بلیت با تخفیف دانشجویی ۷ دلار بود. موزه ی آلبرتا شامل چهار قسمت بود. یک قسمت موزه ی تاریخ طیبعی بود که پزنده ها و چرنده های آلبرتا و چهان را نشان می داد. یک قسمت موزه که دایمی نبود به نمایشگاه لباس و آرایش ژاپنی اختصاص یافته بود. در آنجا انواع کیمونو (لباس سنتی زنان ژاپن) را به نمایش گذاشته بودند و خانمها می توانستند این لباس ها را بپوشند. یک بانوی ژاپنی هم به آنها کمک می کرد تا موهایشان را به مانند زنان ژاپنی بیارایند. تنوع رنگ و طرحهای روی لباسها حیرت آور بود. من فکر می کنم مردان ژاپنی با باغی از گل و شکوفه زندگی می کنند!

یک قسمت موزه که مرا بسیار خوش آمد، موزه ی سنگ و کانی بود. انواع کانی ها از جمله سنگهای گرانبها (لعل، زمرد، عقیق، opal، الماس و ...) را می شد از نزدیک دید.

در خانه ی فرماندار که روبروی موزه بود بانویی راهنمای ما -من و ۱ نفر دیگر- بود و از تاریخ آن بنا و ساختار اداری آلبرتا می گفت. تابلوی زیبایی در طبقه ی سوم بود که سه کوه زیبا را در کنار هم نشان می داد. راهنما گفت که نام این کوهها سه خواهر است و در بنف (۴) قرار دارند... همان روزها که من از خانه ی فرماندار بازدید کردم، آخرین روزهای خدمت نخست وزیر آلبرتا بود. از ساختمان که بیرون آمدم چندین عروس و داماد با دار و دسته دور و بر ساختمان ایستاده بودند و به نوبت عکس می‌گرفتند. اینجا مرسوم است که عروس و دامادها با ساختمان شورای شهر یا چیزی در همین مایه عکس بگیرند. دسته های عروس و داماد با لباسهای یکدست همراهان بسیار دیدنی هستند.

عصر ساعت ۵ ادمونتون را به مقصد ونکوور ترک کردم. روزهای آخری که در ایران بودم یکی از دوستان که داستان نویس و فیلمنامه نویس مطرحی است -استاد سید مهدی شجاعی- وقتی فهمید که قصد سفر به کانادا دارم بسیار توصیه کرد که ادمونتون را ببینم. از رودخانه‌ی زیبای شهر و فضای فرهنگی آن خیلی تعریف می‌کرد. اگر اشتباه نکنم ظاهرا یک بار برای داوری جشنواره‌ای با مجید مجیدی به ادمونتون آمده بودند. یک دلیل دیگرم برای دیدن این شهر توصیه‌های استاد بود. از این سفر دو روزه خاطره‌ی آسمانی آبی و مردمی شاد در ذهنم باقی مانده. سفر کوتاه بود و ارزشمند و آموزنده.
پایان% 11 نوامبر

پی نوشت:

(۱) اطراف رودخانه‌ی ساسکاچوان کمربند سبزی وجود دارد که پر از جنگل٬ پارک و مسیرهای پیاده‌روی و دوچرخه سواریست. خودشان می گویند که بزرگترین پارک حاشیه ای کاناداست . در مقام مقایسه، پارک حاشیه ای زاینده رود به نظرم خیلی زیباتر است اما حیف که از آن برای ورزش و دوچرخه سواری استفاده نمی شود. الان جمعیت کشور ما جوان و سالم است اما 40 سال بعد که تعداد افراد پیر و مریض زیاد شد، سیاستگذاران و شرکتهای بیمه می فهمند که ای کاش بیشتر مردم را به ورزش تشویق می کردند.

(۲) مردم ادمونتون مثل بسیاری از شهرهای دیگر به ورزش اهمیت می‌دهند. تیم هاکی ادمونتون سال گذشته تا فینال لیگ شمال آمریکا بالا رفت.

(۳) درست تر این است که به جای خانه‌ی فرماندار بگویم خانه‌ی حکومت چون عبارت انگلیسی آن Government House است اما در واقع این ساختمان دفتر کار نخست وزیر ایالت بود.

(۴) بنف banff نام شهر و پارکی کوهستانی در غرب آلبرتاست که ۱۲۰ کیلومتر تا کالگری فاصله دارد. می‌گویند بسیار زیباست.


 
ادمونتون٬ شهر آفتاب- سفرنامه (۳)
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

 

بعد از چار پنج ساعت قدم زدن در مرکز خرید غرب ادمونتون و مالگردی به سیاحت مرکز شهر رفتیم.

ادمونتون پایتخت جشنواره ها:
در طول سال جشنواره های متعددی در ادمونتون برگزار می شود. این شهر جشنوارهِ فیلم و موسیقی معروفی دارد. در آن دوران که ما را وقت خوش بود جشنواره ی فرینج fringe در حال برگزاری بود که نوعی تئاتر ساده (یا معرکه گیری) محسوب می شود. معروفترین جشنواره ی فرینج دنیا در ادینبورگ و آدلاید برگزار می شود.


قسمتی از برنامه ها در محیط سربسته اجرا می شد که تقریبا همه ی بلیتها پیش فروش شده بود. در گوشه و کنار محل دایمی جشنواره بساط معرکه گیران پهن بود که عمدتا به تردستی، حرکات آکروباتیک و مطربی می پرداختند. خلایق گرداگرد معرکه گیران حلقه زده بودند و آنها را بر سر ذوق می آوردند. بیشتر معرکه گیران می گفتند که ما حرفه ای هستیم یعنی درآمد ما از طریق همین کارها تامین می شود و از جماعت می خواستند که یک 20 دلاری یا 10 دلاری در کیسه بیندازند و البته به زیر 5 دلار راضی نمی شدند. یکی از آنها می گفت اگر می خواهید لونی (1 دلاری) یا تونی (2 دلاری) بیندازید پیش خودم بیایید تا یک 5 دلاری به شما بدهم چون ظاهرا شما از من محتاج ترید! بعضی گروهها از استرالیا و اسکاتلند آمده بودند و کارشان واقعا عالی و حرفه ای بود از جمله شعبده بازی که یک 20 دلاری را که یکی از بینندگان امضا کرده بود از داخل لیمویی که از قبل به یکی از حضار داده بود در آورد . پارکینگ روبروی محل جشنواره خاکی و افتضاح بود. از دوستم پرسیدم اینها که خیلی پولدارند چرا اینقدر پارکینگ افتضاحی دارند؟ گفت آدم وقتی پولی را با سختی به دست می آورد دلش نمی آید آن را خرج کند و درددل می کرد که حتی در تخصیص بودجه ی تحقیقاتی به دانشگاه هم سختگیری می کنند.

عکس زیر را شخص خودمان گرفتیم و خلایق ادمونتون را در حال لهو و لعب نشان می دهد. عکس بالایی را هم شخص خودمان گرفتیم. نبودید ببینید آن بالایی چه پشتک وارویی می زد و بیچاره پایینی پایش در هفت هشت تا تله گیر کرد. این تصویر بالایی تصویری از حقیقت زندگی است! بدون شرح!



مردم شناسی:
در اینجا باید اشاره کنم که اهالی ادمونتون مردمی مهربان و اجتماعی و شاد هستند. حتی رنگ لباسهای مردم هم شاد است. شهر زنده است – البته نه به اندازه ی مونترال ولی جو سالم و تمیز تری دارد- دوستم می گفت وقتی داری در مغازه خرید میکنی مردم بدون مقدمه سر صحبت را با تو باز می کنند. او این برخورد را ناشی از روحیه ی روستایی مردم آلبرتا می دانست. مردمی که فرزندان مزرعه و گندمزارند.

در انتاریو اصلا وضع اینگونه نیست. بعد از مدتی زندگی در این بخش کانادا به این نتیجه می رسی که مردم سرد هستند. تنها پیرمردهایشان خوش صحبت هستند و ... بعد زنان میانسالشان. اما جوانان اینحا را با یک من عسل هم نمی شود خورد. اگر 5 ساعت بغل دستشان باشی بیشتر از 5 کلمه با تو صحبت نمی کنند. نسل جوان اینحا نسل Ipod و Mp3 player است. گاهی به اینها می گویم نسل هدفون! یکی از استادهایم می گفت من فکر می کنم که نسل بعدی ما با هدفون از مادر متولد می شود. هدفون جزئی از شخصیت و فرهنگ جوانان اینجا شده

در ایالتهای دیگر کانادا وضع به این بدی نیست. مردم نوآسکوشیا و نیو فونلند بسیار گرم و خوش برخورد هستند. یک بار داشتم با هواپیما از کالگری به تورنتو می آمدم. جوانی بغل دستم نشست. فورا سلام کرد و آدامس تعارف کرد. اولین جمله ای که گفتم این بود که تو اهل انتاریو نیستی. طرف حیران گفت از کجا فهمیدی... اهل نوآسکوشیا بود و تا پایان پرواز 4 ساعته کلی گپ زدیم.

مرکز شهر:
مرکز شهر ادمونتون زیبا و چشم نواز است. رودخانه ی ساسکاچوان که – شبیه کارون- پر و پیچ و خم است شهر را به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم می کند (دو تا از این پیچ ها کاملا U شکل هستند). این رودخانه رونقی به شهر داده و کمربند سبزی ایجاد کرده. ساختمانهای بالای رودخانه بسیار گران هستند. در پایین رودخانه دانشگاه آلبرتاست و چند پل ابن دو بخش شهر را به هم وصل می کند. پل قشنگی بود که به آن High Level Bridge می گفتند. می توانید حدس بزنید که یک پل دیگر هم داشتند به اسم Low Level Bridge. نباید توقع داشته باشید که نامگذاری ها در کانادا تابع نبوغ خاصی باشد. بیشتر نامها و نشانه ها در سرزمین برف، یا میراث سرخپوستان هستند یا توصیف کننده واقعیت ظاهری شیء. (در آمریکا هم وضع چندان بهتر نیست مثلا شهری دارند به اسم long beach).

این عکس پایینی را از یک جایی دزدیده ایم. اهلی شیرازی یک شعری دارد که می گوید «مال کافر بر مسلمان شد حلال». ما هم چون اهل شیراز هستیم در این مساله از ایشان تقلید می کنیم... نشد ما یک متنی بنویسیم و اسم شیراز را نیاوریم!
(این عکس مرکز شهر ادمونتون را در راه شب نشان می دهد. عکسهای زیادی از ادمونتون و سفرهای دیگر دارم و سعی می کنم به تدریج در آلبوم عکسها بگذارم)


و شب فرصت شیرینی بود برای گپ زدن و تجدید دیدار با دوست عزیز و سفرکرده ای که جای خالی اش را در واتراباد بسیار احساس می کنم و شاید دلیل اصلی این سفر دیدار او بود...

 
ادمونتون، شهر آفتاب- سفرنامه (۲)
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ٩ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

برای ناهار به یک رستوران لبنانی رفتیم. وقتی نشستیم آقای شیک پوشی با کت و شلوار و کراوات و ریش پروفسوری به میز ما آمد . اصلا به قیافه اش نمی آمد که پیشخدمت باشد و البته نبود چون چند دقیقه بعد یک بابایی که پیش بند کثیفی بسته بود پیدایش شد. آن حاج آقا از کار و بار ما پرسید. رفیقم مرا معرفی کرد و گفت که دانشجوی دکتراست و از انتاریو آمده.. کلا در ادمونتون همین که می فهمیدند از انتاریو آمده ام کلی تحویلم می گرفتند دقیقا مثل یک کسی که از تهران به روستا برود یا ... (۱) اما در ونکوور اصلا اینطور نبود و حتی آدم را دست می‌انداختند...

حاج آقا از رشته ام پرسید (مهندسی) و بعد گفت من دو هفته پیش در فلان جا سخنرانی داشتم و گفتم که ما برای توسعه ی آلبرتا به ۲۰۰۰۰ مهندس احتیاج داریم. رفیقم پرسید شما مهندسی خوانده اید؟ حاج آقا گفت نه علوم سیاسی و بعد کارت ویزیتش را به ما داد. اسمش Joe Hak بود اما پشت کارت به عربی نوشته بود یوسف الحق(۲) . خلاصه مقادیری اراجیف تحویل ما داد و رفت. دوستم گفت احتمالا این آقا می خواهد نماینده ی پارلمان بشود و دارد تبلیغات می‌کند. ته دلم خوشحال شدم گفتم حتما پول ناهار ما را حساب می کند. یادم می آید همین برادران اصول‌گرا دوتا چلوکباب در رستوران شقایق شیراز به ما دادند که به حاج آقا ناطق رای بدهیم. اتفاقا همین آقای باهنر هم از تهران آمده بود و فکر کنم پول غذا را ایشان حساب کرد.

دوستم می گفت که با توجه به افزایش بهای نفت و رونق اقتصاد آلبرتا پیش بینی شده که ظرف چند سال آینده 50000 خانوار به آلبرتا مهاجرت کنند. جالب است بدانید که در ابتدای دهه ی هشتاد انقلاب ایران موجب افزایش بهای نفت و رونق شگفت انگیز اقتصاد آلبرتا شد. جمعیت ادمونتون تقریبا دو برابر شد و نرخ سود تسهیلات بانکی mortgage به بیش از 20% رسید. اما با افول قیمت نفت - به همت کارشکنی های کشورهای عربی- چنان ضربه ای به اقتصاد آلبرتا ئارد شد که تا 15 سال نتوانست کمر راست کند. دوستم می گفت کار به جایی رسید که بسیاری از مردم که نمی توانستند قسط وام مسکنشان را بدهند خانه هایشان را رها کردند و از آلبرتا گریختند. مردمی که آن سالها را به یاد دارند خیلی از افزایش فعلی قیمت نفت هراس دارند و می ترسند آن روزهای تلخ تکرار شود (۳).

بعد از ناهار از دوستم خواستم که مرا در مرکز خرید غرب ادمونتون(West Edmonton mall) رها کند و خودش هم به کار و زندگی اش برسد. می گویند بزرگترین مرکز خرید شمال آمریکاست. البته می گویند در میناپولیس هم یک مرکز خرید بسیار بزرگ هست. اما به حکم آمارها مال ادمونتون بزرگتره! مساحت این مال پانصدهزار متر مربع است. بیش از 800 مغازه در آن است و 23000 کارمند دارد. می گویند بزرگترین پارکینگ دنیا را دارد. یک میلیارد و دویست میلیون دلار برای ساخت آن هزینه شده و سالیانه 22 میلیون نفر از آن بازدید می کنند. در این فضای سربسته یک پارک آبی، زمین هاکی و پاتیناژ، زمین گلف، شهر بازی٬ آکواریوم حیوانات دریایی، باغ گیاهان و پرندگان استوایی و کلی چیز دیگر وجود داشت. الله اکبر! دهان آدم باز می ماند. با استفاده از شبکه ی سیار محلیWLAN می توانستید نقشه ی مال را از طریق تلفن همراهتان دریافت کنید و جهت یابی و ناوبری کنید. یکی از قسمتهای فرا-جذاب این بازدید رقص پنگوئن ها و شیرهای دریایی (سیل) با آهنگ زمینه بود حیف که می ترسم مثنوی هفتاد من کاغذ شود.

 


 
ادمونتون، شهر آفتاب- سفرنامه (۱)
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ٤ آبان ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

بامداد روز جمعه ۲۵ ماه اوت، ساعت ۷ به قصد سفر به شهر ادمونتون۱ از فرودگاه پیرسون تورنتو راه افتادم. سفر من به غرب کانادا شامل دیدار از دو ایالت و ۳ شهر مهم بود و یک هفته به طول انجامید. شب قبل از پرواز در تورنتو با یکی از دوستان عزیز یک جوجه کباب شمالی خوردیم و حالی کردیم. طول پرواز۴ ساعت بود که با احتساب ۲ ساعت اختلاف زمانی و مقداری تاخیر به علت شرایط جوی نامناسب و وجود چاله های هوایی ساعت ۹ و نیم به فرودگاه ادمونتون رسیدم. یکی از دوستان فرابزرگوارم -که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش- علیرغم مخالفت من به استقبالم آمد. فرودگاه ادمونتون ۳۷ کیلومتر از شهر فاصله دارد.

ادمونتون مرکز ایالت آلبرتا اندکی بیش از ۱ ملیون نفر جمعیت دارد و ششمین شهر پرجمعیت کاناداست. شهر بسیار پت و پهن است و با مساحت ۶۸۴ کیلومتر مربع -که از مساحت تورنتو و شیکاگو هم بیشتر است- پر از فضاهای خالی و غیرمسکونی است.

در ابتدای سفر به تماشای موزه ی نفت۲ رفتیم. اقتصاد آلبرتا وابسته به نفت است و اگرچه کشاورزی، دامداری و چوب سه رکن سنتی اقتصاد آلبرتا را تشکیل می دهند اما افزایش قیمت نفت آلبرتا را به ثروتمندترین ایالت کانادا تبدیل کرده است و به همین دلیل مالیات ایالتی -که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را شامل می شود- در آنجا صفر است در حالیکه در انتاریو -پرجمعیت ترین ایالت کانادا و جایی که ما در آن زندگی می‌کنیم- ۸ درصد است. به همین دلیل بازدید از این موزه برایم اهمیت فوق العاده ای داشت.

موزه در شهر کوچکی به اسم لدوک۳ ساخته شده در کنار اولین چاه نفت کانادا که در ۱۳ فوریه ۱۹۴۷ به ثمر نشست. در ابتدا فیلم مستندی را نشان دادند که قدیمی بود و مراحل حفر اولین چاه و کشف نفت و انتقال آن را به تصویر می کشید٬  بسیار دیدنی بود٬ دختر جوان و آراسته ای که راهنمای ما بود گفت می توانید هر سوالی دارید از من بپرسید. دوست فرابزرگوار ما هم که دکترای مکانیک دارد سوالی درباره ی گشتاور لازم برای چرخش مته حفاری با توجه به عمق ۵۰۰۰ فوتی چاه و صلب بودن مته پرسید که دهان آن بنده خدا -راهنما- باز ماند و برای لحظاتی هنگ کرد...

آلبرتا، دو نوع ذخیره ی نفتی دارد یکی همان نفت مایع که ایران هم دارد و دیگری نفت - شن oil-sand که نوع دوم در خاور میانه نیست. به زبان ساده نوعی شن سیاه رنگ است که موادی شیمیایی به آن اضافه می کنند و از آن نفت می گیرند. قیمت این مواد شیمیایی برای هر بشکه نفت ۲۲ دلار است و با احتساب هزینه‌ی بالای نیروی انسانی و حمل و نقل در این گوشه‌ی عالم، تنها زمانی استخراج آن به صرفه است که بهای نفت در بازار بالای ۴۰ دلار باشد مثل همین حالا. راهنمای ما می‌گفت مجموع ذخایر نفت کانادا از عربستان سعودی بیشتر است اما هزینه‌ی استحصال هم بالاتر است به همین دلیل زیرساخت های لازم توسعه نیافته‌اند و هنوز کانادا به عنوان یک صادر کننده‌ی نفت قد علم نکرده. بیشتر مصرف داخلی خودشان را تامین می کنند و دست گدایی پیش کسی دراز نمی کنند و البته مقداری هم به همسایه‌ی جنوبی حال می‌دهند. با توجه به ذخایر انبوه گاز طبیعی، جمعیت اندک کانادا و بازار پر مصرف نفت می توان از همین حالا آینده‌ی خوبی را برای این کشور و ایالت آلبرتا ترسیم کرد.

چاه لدوک را برای راحتی بازدید کنندگان از کار انداخته بودند و چندین متر بالاتر چاه دیگری حفر کرده بودند که فعال بود. در حین بازدید از چاه مبهوت آسمان آبی ادموتنون شدم. در انتاریو بسیار کم اتفاق می افتد که آسمان اینقدر صاف باشد اما ادمونتون آفتابی ترین شهر کاناداست . عکس زیر همان چاه فعال را در همان روز نشان می‌دهد که در زیر آسمان آبی گردن کشیده است.

اولین چاه نفت کانادا Leduc Edmonton Alberta

موقع خروج از ما خواستند که دفتر یادبود موزه را امضا کنیم. موزه بسیار خلوت بود و در آن ساعات فقط ۲ بازدید کننده‌ی دیگر داشت. کارمند موزه وقتی فهمید که من اهل آلبرتا نیستم سنجاقی به من داد و به نقشه‌ی جهان که روی دیوار بود اشاره کرد و گفت آن را روی شهری بگذار که از آنجا آمده‌ای. بعضی قسمتهای نقشه خیلی شلوغ بود... رفتم سراغ انتاریو و دنبال واترآباد خودمان گشتم. یک دفعه دیدم نقشه‌ی ایران خالی است... شیراز را پیدا کردم و سنجاق را در وسط آن فرو کردم... و نام من در تاریخ به عنوان اولین ایرانی۴ بازدید کننده از موزه‌ی نفت آلبرتا یا اولین شیرازی که حال داشت یک سنجاق را در نقشه فرو کند ثبت گردید!!

از آنجا که کوزه گر همیشه در همه جای دنیا از کوزه‌ی شکسته آب می‌خورد٬ مسیر ورودی به موزه و پارکینگ آن خاکی بود و آسفالت نشده بود!

ادامه دارد...

پی نوشت ها:

۱- Edmonton

۲-Canadian Petroleum Interpretive Centre 

۳- Leduc

۴- ما در حد وسع خودمان همان کاری را کردیم که خانم انوشه‌ی انصاری کرد حالا گیرم ایشان یک چندمتر بالاتر پرید ولی متاسفانه امپریالیسم خبری داخلی و خارجی و نیروهای پوزیسون و اپوزیسون و حتی وزارت کیهان و دولت مهرورز هیچکدام از ما قدر دانی نکردند و برایمان پپسی هم باز نکردند. دریغا !


 
بر ساحل اقیانوس - بخش آخر
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

محله‌ی وست وود:وست وود محله‌ی ایرانی هاست یا دقیق تر بگویم محله‌ای که در آن مغازه های ایرانی بسیاری پیدا می‌شود مثل : کتابفروشی، رستوران، کله‌پاچه فروشی٬ شیرینی فروشی و ... شهر لس آنجلس به تنوع قومی مشهور است و بزرگترین جامعه‌ی ایرانیان خارج از کشور در آنجا شکل گرفته است. اینطور نیست که همه‌ی ایرانی ها لس آنجلس خواننده یا هنرپیشه یا مرتجع و سلطنت طلب و شعبون بی مخ باشند بلکه در میان آنها آدمهای اندیشمند٬ نخبه و محققی وجود دارد که به ایران بسیار علاقه دارند و سعی می‌کنند بابرپایی مراسم هنری و فرهنگی آداب و رسوم ایرانی را زنده نگه دارند.

دانشگاه UCLA:
دانشگاه  در سال ۱۹۱۹ تاسیس شده و یکی از معتبرترین دانشگاههای دولتی آمریکاست که هرساله چندین برابر ظرفیت متقاضی دارد. دوره های دکترای این دانشگاه جز برترین دوره ها محسوب می‌شوند و ظاهرا دانشگاه UCLA از نظر تحقیقات و انتشار مقالات بعد از دانشگاه جان هاپکینز دومین دانشگاه آمریکا به شمار می‌رود. حداقل در رشته‌ی مهندسی برق من شهادت می‌دهم که از برکلی و استانفورد و ام آی تی فعال تر هستند و کارهای به درد بخور  انجام می‌دهند. تیمهای ورزشی UCLA هم بسیار معروف و محبوب هستند. پردیس دانشگاه در شمال محله‌ی وست وود و جنوب خیابان غروب واقع شده. پارک کردن ماشین در دانشگاه مکافات است به خصوص اگر در روز جشن فارغ التحصیلی به آنجا سر بزنید! دانشگاه ساختمانهای زیبایی دارد که رنگ آجرهای آن قرمز است که اندکی از آجرهای دانشگاه شریف و استانفورد روشن تر هستند. سبک معماری ساختمانها در این ۴ دانشگاهی که در این سفر دیدم یا مدرن است یا ترکیبی است از معماری کلیسا و قلعه هّای اروپایی 
داشتم با خودم فکر می کردم چرا در معماری دانشگاههای ایران هیچ نشانی از سنت و تاریخ نیست و همه‌ی ساختمانها یک مکعب مستطیل بیقواره اند؟ به یاد همان جمله‌ی معروف افتادم که مظفر االدین شاه در فیلم کمال الملک گفت...

مرکز گتی:مرکز گتی یک باغ-موزه‌ی بسیار تمیز است که در اصل کلکسیون شخصی آقای گتی بوده و ارزش آن بیش از۳ ملیارد دلار است. اگر به لس آنجلس رفتید حتما اینجا راببینید. من آدمهایی دیدم که ۲۵ سال بود در این شهر بودند و این موزه را ندیده بودند. بازدید از موزه رایگان است و اگر ماشین داشته باشید باید ۷ دلار برای پارکینگ بپردازید بعد قطارهای خودکار شما را به بالای تپه ای می برند که ۴ ساختمان موزه در آنجاست. آثاری همچون مجسمه، نقاشی، سفال، آبگینه با قدمتی از ۱۵۰ سال قبل از میلاد مسیح تا قرن ۱۹ در این موزه وجود دارد. تابلویی از ونسان ونگوگ هم در این موزه هست: تابلوی گلهای بنفشه

خوردن آش ماست(۱):شب به منزل یک خانواده‌ی شیرازی رفتیم با اینکه همسفر ما خودش  شیرازی -آمریکایی بود اما یکسال بیشتر سعادت زندگی در این شهر را نداشته در عوض این خانواده ی محترم حسابی شیرازی بودند و جای شما خالی ! آمو نمی دونی  یی آش ماسی درس کرده بودن که جیگرم حال اومد ایقد خوردم که کمم پکید(۲). کاکو دسٌت طلا!

ساحل ونیس:ونیس (ونیز) و سانتامونیکا در ۱۴ کیلومتری مرکز لس آنجلس قرار دارند و جزء مناطق دیدنی و زنده ی کالیفرنیا محسوب می‌شوند که برنامه های سرگرمی و هنری زیادی در آنجا برگزار می‌شود. یک پیاده روی بسیار طولانی موازی با اقیانوس ساخته‌اند و یک مسیر دوچرخه سواری. اگر دلتان بخواهد می‌توانید کفشهایتان را در بیاورید و روی ماسه های داغ قدم بزنید. یک اسکله‌ی ماهیگیری هم درآنجا وجود دارد که نمای زیبایی از اقیانوس را در پیش چشمانتان به تصویر می‌کشد. هفتاد و دو ملت را در آنجا می‌بینید که مشغولند ...

فرودگاه لس آنجلس و پایان سفر:
من از طراحی فرودگاه لس آنجلس بسیار خوشم آمد. فرودگاه ۶ ترمینال دارد و آن را به شکل U ساخته اند طوریکه برای رفتن از یک ترمینال به ترمیتال دیگر کمترین زمان صرف شود. یک فرستنده ی رادیویی هم اطراف فرودگاه را پوشش می‌دهد که برنامه‌ی شرکتهای هواپیمایی را اعلام می‌کند. من برای اعلام خروج به ترمینال ۴ (تام برادلی) رفتم و بعد از ترمینال ۲ به تورنتو پرواز کردم زمان پرواز ۴ساعت و نیم بود که با احتساب اختلاف زمان ۳ ساعته ۷ ساعت و نیم طول کشید.
به این ترتیب در روز ۳شنبه ۲۰ ماه ژوئن سفر ۱۲ روزه ی من به سواحل غربی آمریکا به پایان رسید. سفری علمی - تفریحی پر از خاطرات شیرین . از سیاتل تا لس آنجلس، از کوه تا اقیانوس ،از برف تا آفتاب، از غذاهای تند هندی و تایلندی تا آش ماست!

استادی داشتیم که می گفت دنیای گرداگرد ما بسیار کوچک است، تنها چیزی که می تواند این دنیای کوچک را بزرگ کند سفر است و برای کسی که سازوبرگ سفر ندارد مطالعه... هر سفر آغاز یک تحول است چراکه تو را از موقعیت و مکانی که هستی جدا می‌کند و به فضای دیگری می برد که مختصات تو در آن تعریف شده نیست. سفر به تو امکان می‌دهد که خودت را بهتر بشناسی و داشته ها و نداشته های خودت را با داشته های دیگران مقایسه کنی. برای کسی که از شرق متمدن می‌آید دیدار غرب متجدد، هم می‌تواند فریبنده باشد و هم آموزنده اما این روح شرقی به غرب هم که می‌رود دنبال چیز دیگریست، نه شرکت مایکروسافت نه دانشگاه استانفورد نه پل طلایی  نه هالیوود... این روح شرقی می‌خواهد سر بر دامن اقیانوس بگذارد و تنهایی‌اش را زمزمه کند شاید این اقیانوس آرام همدمی باشد که آرامش گمشده‌اش را به او بازگرداند. این مرد شرقی هنوز حرفهای ناگفته‌ی بسیاری دارد  همین مردی که آواز می‌خواند بر ساحل اقیانوس.

******************************************************

پی نوشت:

۱- آش ماست یک غذای معروف شیرازی است که با لپه٬ گوشت نرم شده٬  ماست و شوید درست می‌کنند. شیراز‌ی ها آش های زیادی دارند مثل آش سبزی٬ آش کارده٬ آش قلم

۲- komom pokid به لهجه‌ی شیرازی یعنی معده‌ام انباشته گردید!


 
بر ساحل اقیانوس ۱۳ - سفرنامه
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، گارسیا مارکز ، ایران

ساعت از ۲ نیمه شب گذشته بود که به لس آنجلس رسیدیم . نیم ساعتی طول کشید تا به خانه‌ی خاله‌ی دوستم در Beverly Hills رسیدیم. علی پسرخاله‌ی دوستم همین طور بیدار مانده بود. چند ساعتی بود که انتظار می‌کشید. مدام با ما در تماس بود و آخرین باری که زنگ زد به گمانم در سانتا باربارا(۱) بودیم. جاده‌ی 1 و بزرگراه 101 در سانتا باربارا به هم می‌رسند. جاده صاف می‌شود و مماس بر ساحل ادامه پیدا می‌کند.

خوابیدیم اما بسیار کوتاه چون صبح ساعت ۶ به وقت لس آنجلس بازی فوتبال ایران و پرتغال بود. علی ما را از خواب بیدار کرد. به تالار ایران رفتیم تا بازی را در جمع هموطنان نگاه کنیم. بساط صبحانه پهن بود و صندلیهای زیادی در سالن چیده بود. ظاهرا بعد از بازی ضعیف ایران مقابل مکزیک٬ مردم ناامید شده بودند و جمعیت کمتری به تالار آمده بود. اما علی پرچم ایران را با خودش آورده بود و یک تی‌شرت پوشیده بود که رویش نوشته بود جمهوری اسلامی ایران تا اگز ایران برنده شد با رفقا بریزند توی خیابون و شادی کنند. ایرانی‌های تورنتو عمرا جرات داشته باشند از این کارها بکنند٬ هنوز خیال می‌کنند پرچم ایران شیر و خورشید دارد(۲). باز  دم بعضی از لس آنجلسی ها گرم.

یکی از شبکه‌های ایرانی (فکر کنم تپش) بازی را پخش می‌کرد. دو تا گزارشگر بانمک بازی را گزارش می‌کردند. مثل عادل فردوسی پور نبودند که شماره‌ی کفش بازیکن شماره ۱۷ پرتغال یا اسم معلم کلاس اول بازیکن شماره‌ی ۴ را بدانند اما آدمهای شوخی بودند و اگر بازیکنان ایران سوتی می‌دادند آنها را هم مسخره می‌کردند. وقتی کعبی روی فیگو آن خطای خطرناک را انجام داد گزارشگرها کلی داور را دست انداختند که به نفع ایران سوت می‌زند....

تصاویر به صورت HD پخش می‌شد و به همین دلیل تصویر را روی پرده‌ی بزرگی انداخته بودند . ایرانی های لس آنجلس باحالند اما حیف که فارسی بلد نیستند. سلام می کردند بعد می‌گفتند چه خبرا؟ بعد هم سوییچ می‌کردند به کانال۲ . روبروی تالار ایران مرکز ایمان قرار داشت که مرکز ایرانیان مسلمان آمریکای شمالی بود. از این به بعد اگر کسی از شما  پرسید مرکز ایمان کجاست به جای مکه یا بیت المقدس بگویید: لس آنجلس! ایران ۲ بر صفر باخت.  ما به خانه برگشتیم و تا لنگ ظهر خوابیدیم. یکی از خیابانهایBeverly Hills پر از درختانی بود که شکوفه‌های بنفش داشتند. تا به حال چنین تصویری ندیده بودم. نسیمی می‌وزید و باران شکوفه های بنفش بر زمین می‌بارید. به یاد قسمتی از رمان صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز(۳) افتادم.

A Street in Beverly Hills

شهر لس آنجلس:
 لس آنجلس یا ال ای بزرگترین شهر کالیفرنیا و دومین شهر ایالات متحده است. جمعیت خود شهر ۴ میلیون و با حومه۱۷میلیون است. شهر کم باران و آفتابی است و آب و هوایی مدیترانه‌ای دارد البته در ماه ژوئن که ما آنجا بودیم هوا بسیار گرم شده بود طوریکه در بورلی هیلز که منطقه‌ای مرتفع و ییلاقی است دما به ۹۲ درجه ی فارنهایت و در منطقه‌ی ولی به ۱۰۲ رسیده بود. لس آنجلس پایتخت سرگرمی است بیشتر فیلمها، برنامه های تلویزیونی و آلبومهای موسیقی در استادیوهای این شهر تهیه می شود. البته بندر بسیار بزرگی هم در نزدیکی این شهر قرار داد و دانشگاههای معروف و معتبری هم در آن یافت می شود.

هالیوود:

اولین جایی که در لس آنجلس دیدیم هالیوود بود. خیابان معروفی به نام خیابان غروب(sunset) در شهر وجود دارد که یک چیزی مثل خیابان ولی عصر تهران است. با ادامه دادن این خیابان به هالیوود می‌رسید. جاهای معروف هالیوود عبارتند از کداک تیاتر که محل اهدای جوایز آکادمی (اسکار) است. یک مرکز خرید بزرگ در اطراف آن و یک پارکینگ بسیار بزرگ در زیر آن ساخته‌اند. پیاده‌روی ستاره‌ها (walk of fame) هم از دیدنی های هالیوود است . به بزرگان عالم سینما یک ستاره اهدا کرده‌اند و یک پیاده رو را با این ستاره ها پر کرده‌اند و ملت را سر کار گذشته‌اند. آخرین ستاره متعلق به محمد علی بود که این یکی را به جای زمین روی دیوار نصب کرده بودند. تیاتر چینی هم که محل رونمایی فیلمهای معروف است در همان حوالی است. جلوی آن هم جای کف دست و کف پا و امضای هنر پیشه‌های معروف را قالب گرفته اند. مثلا شما می‌توانید روی جای پای آرنولد بایستید و عکس بگیرید.

روبروی این بناها یک مشت آدم بیکار می بینید که لباس شخصیتهای تخیلی مثل بتمن٬ اسپایدرمن٬ سوپرمن و ... را پوشیده‌اند و در مقابل انعام ناچیزی با شما عکس می‌گیرند. یک سیاهپوست هم آنجا بود که اسم شما و دوستانتان را می‌پرسید و فی‌البداهه آهنگ و ترانه‌ای می‌ساخت که نام شما را در بر داشت. علی می‌گفت که طرف در اطراف خیابان سوم هم بساط پهن می‌کند...

کلا هالیوود خیلی سرکاری و بی‌خود بود!

Kodak Theatre  Hollywood

ادامه دارد...

پی نوشت:

۱-  اسپانیایی زیان دوم کالیفرنیاست. اگر دقت کنید اسم همه ی شهرها و دهات کالیفرنیا ریشه ی اسپانیایی دارد.

۲- قصد توهین به کسی و دفاع از کسی را ندارم اما در حالیکه سازمان ملل پرچم فعلی را پرچم رسمی ایران می‌داند بعضی ایرانیها که سلطنت طلب هم نیستند هنوز پرچم شیر و خورشید را در برنامه‌هایشان نصب می‌کنند یا اگر خیلی روشنفکر باشند پرچم ایتالیا را ۹۰ درجه می‌چرخانند.

۳- این داستان که یکی از بهترین نمونه‌های  رئالیسم جادویی است و جایزه‌ی نوبل در سال ۱۹۸۲ را برد داستان صعود و نزول یک تمدن خیالی را بیان می‌کند. در بخشی از این داستان دختری که شخصیتی نیمه آسمانی دارد به آسمان صعود می‌کند و تا ۴ روز باران شکوفه‌ی زرد از آسمان می‌بارد


 
بر ساحل اقیانوس ۱۲ - سفرنامه
ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، بیدل دهلوی

 ... و به ساحل اقیانوس رسیدم

دوستانم می‌دانند که نوشتن و آرایش کلمات برایم کار دشواری نیست. اما حالا هر چه‌ می‌گردم واژه‌های مناسبی برای توصیف آنچه دیدم پیدا نمی‌کنم. آدمی که از دیدن زیبایی شگفت زده نشود سنگ است اما گاهی زیبایی فراتر از انتظار یا ظرفیت توست و مدتی طول می‌کشد تا آنچه دیده‌ای از چشمت به ذهنت و از ذهنت بر زبانت جاری شود. چندتا عکس از ملاقاتم با اقیانوس در این صفحه می‌گذارم و سعی می‌کنم چیزهایی لابه‌لای آنها بنویسم.

۱- موجهایی که سر کشیده‌اند و قایقی بادبانی که در انتهای افق محو شده. هر وقت موج می‌بینم چه موج دریا باشد چه موج الکترومغناطیسی -که آن هم زیبایی های خودش را دارد- به یاد این بیت بیدل دهلوی می‌افتم:

این موجها که گردن دعوی کشیده‌اند  /  بحر حقیقت‌اند اگر سر فرو کنند

Wave Pacific Ocean

۲- اسم این عکس را گذاشته‌ام رویا (dream). در یک سوی جاده کوه و جنگل و در سوی دیگر اقیانوس... و وقتی این عناصر متضاد به هم می‌رسند صحنه‌های بی نظیری خلق می‌شود. در دور دست تپه‌ای را می‌بینید که گویی از وسط آبها سر برآورده. تپه‌ای که به رویاهای من وتو می‌ماند: دور٬ دست نیافتی٬ زیبا و پرشکوه

Dream Pacific Ocean

۳-  چقدر دلم می‌خواهد یکی از این کلبه‌ها داشته باشم. بالای یک تپه٬ روبروی اقیانوس. بعضی از مردم آمریکا هم مثل خودمان روح عارفانه دارند. کسی به این جاده و اینجای دنیا می‌آید که زرق و برقهای سان فرانسیسکو و لس آنجلس برایش رنگی نداشته باشد. این همه سازه‌های مصنوعی در برابر طبیعت دست نخورده چه حرفی برای گفتن دارد. کلبه‌ای که در انبوهی از گلهای سفید و سرخ غرق شده. گلهای وحشی فاصله‌ی دو پرچین را می‌‌پوشانند و در همسایگی آب آرام می‌گیرند. زندگی بدون آرامش و زیبایی چه ارزشی دارد؟

A cottage on a hill in front of Ocean

 ۴- غروب بر ساحل اقیانوس. باید سکوت کنی. خاموش بنشینی و خاموشی خورشید را که در انتهای افق در ملتقای کوه و آب محو می‌شود  تماشا کنی و بازتاب پرتوهای هفت رنگ را که بر کاکل موجها می‌رقصند

sunset Pacific Ocean

ادامه دارد...


 
یر ساحل اقیانوس ۱۱ - سفرنامه
ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، سفرنامه

برای رفتن از سن فرانسیسکو به لس آنجلس که دو شهر مهم کالیفرنیا هستند دست کم سه راه وجود دارد۱:

۱- بزرگراه 5 برای آنها که می‌خواهند در کمترین زمان برسند.
۲- بزرگراه 101 برای آنها که می‌خواهند در شهرهای بین راه توقف کنند.
۳- جاده ی 1 برای آنها که عاشق طبیعت و آرامش هستند و می‌خواهند از زیباییهای اقیانوس و جنگل لذت ببرند

 ما مسیر سوم را انتخاب کردیم. در ابتدا حال و هوا عوض شد و به جای جنگل٬ دشت و بعد مزارع انبوه پدیدار شد ما مجبور بودیم مقداری به صورت عرضی حرکت کنیم تا به جاده‌ی ۱ برسیم.  در این فاصله از شهر واتسون ویل که پایتخت توت فرنگی است عبور کردیم. در یکی از شهرهای بین راه درخت ازگیل (ezgil) دیدم. ازگیل میوه‌ایست که هسته‌های درشتی دارد و وقتی برسد بسیار شیرین و آبدار است. درخت ازگیل در شیراز و شمال پیدا می‌شود. ما در حیاط خانه یک درخت ازگیل داشتیم که سالی دو بار ثمر می‌داد. خلاصه پریدم پایین و دوتا ازگیل چروکیده لای شاخه‌های درخت پیدا کردم و درجا خوردم.

باید یک بار درباره‌ی خود کالیفرنیا مستقلا بنویسم. کالیفرنیا برای خودش یک کشور است. می‌گویند ثروتمندترین ایالت آمریکاست.  جمعیت کالیفرنیا به تنهایی دو برابر کاناداست و اکثر میوه و سبزیجاتی که ما در کانادا مصرف می‌کنیم از کالیفرنیا وارد می‌شود. گزاف نیست اگر بگویم کالیفرنیا به تنهایی می‌تواند همه‌ی آمریکای شمالی را سیر کند.

 یک بار با رییس سابق دانشگاه اهواز بحث می‌کردم می‌گفت پرتغالی ها ۵۰ سال قبل مطالعاتی انجام دادند و به این نتیجه رسیده‌اند که خوزستان می‌تواند تمام خاورمیانه را سیر کند. اما حالا خوزستان عزیز من کجاست و کالیفرنیای زیبا کجا! در حال حاضر گاومیش ها بهترین استفاده را از آب کارون می‌برند و با این فرهنگ قومی- قبیله‌ای که بر خوزستان حاکم است تا ۱۰۰ سال دیگر هم اوضاع فرقی نخواهد کرد.

در اطراف واتسون ویل تا چشم کار می‌کرد مزرعه بود. از هر وجب زمین بیشترین استفاده را کرده بودند. مزرعه ها با کمک سیمهای موازی و پایه های عمودی سه بعدی شده بودند. عکس زیر که از پنجره‌ی ماشین گرفتم تا حدی گویای این مطلب است:

A farm in Watsonville, California, USA

تعدادی فروشگاه کنار جاده بود که روی آنها نوشته بود organic (مواد آلی) یعنی محصولات کشاورزی در این فروشگاه همه طبیعی هستند و اصلاحات ژنتیکی GM روی آنها انجام نشده. معمولا قیمت محصولات آلی دو یا سه برابر محصولات GM مگر اینکه سر جالیز بروید و از آنجا خرید کنید. به یکی از این مغازه‌ها رفتیم. آقا حال کردم! یاد ایران افتادم انگار که وارد مغازه‌ی کریم آقا بقال محلمان شده بودم. همه چیز در هم و برهم بود. یک مقدار توت فرنگی خریدیم و نشُسته خوردیم. دیدم یک جا هم پسته می‌فروشند. ما ایرانی ها خیال می‌کنیم که پسته فقط در ایران تولید می شود اما سالهاست که ترکیه و به خصوص کالیفرنیا روی دست ما زده‌اند و بازار را قبضه کرده‌اند. عکس زیر را عمدا گرفتم شاید یکی از مسوولان کشاورزی یا بازرگانی ایران ببیند و بفهمد دنیا دست کیست:

pistachio- California

می‌بینید که پسته را با طعمهای مختلف بسته بندی کرده‌اند: لیمو، فلفل، سیر، سیر و پیاز و ... دفعه‌ی قبل که از ایران می‌آمدم یکی از دوستان یک بسته پسته به من داد که در جعبه‌ی بسیار زیبایی بسته بندی شده بود و معلوم بود که پول زیادی هم برای آن داده. خوشحال شدم که فروشندگان وطنی پیشرفت کرده‌اند. کانادا که آمدم یکی از استادان مرا به خانه‌اش دعوت کرد. تصمیم گرفتم این بسته را برایش ببرم و کلی هم پز بدهم که پسته‌ی ایرانی آورده‌ام. متاسفانه آن استاد پلاک خانه را اشتباه داده بود و من نتوانستم خانه‌اش را پیدا کنم. حالا بگذریم که در آن سرما بدون تلفن و ماشین چه مصیبتی کشیدم. وقتی برگشتم از دق دلی سر جعبه را باز کردم و مشغول خوردن شدم اما چشمتان روز بد نبیند نصف پسته ها کرم داشت! خدا را شکر کردم که آبروی خودم و کشورم را جلوی آن استاد حفظ کرد.

حالا دیگر واقعا زمان زیادی تا زیباترین قسمت این سفر باقی نمانده بود

ادامه دارد...

۱- تابستان در کانادا کوتاه است و فصل سفر و اردو رفتن و سیر آفاق است و زمستان تا بخواهی بلند است و فصل مقاله نوشتن و عارف شدن و سیر انفس.


 
بر ساحل اقیانوس ۱۰ - سفرنامه
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، ادامه تحصیل

روز جمعه ۱۶ ماه ژوئن۲۰۰۶  سن فرانسیسکو را به مقصد لس آنجلس ترک کردیم. مسیر اصلی از شهر سن خوزه (سن هوزه) می گذرد که شهری تکنولوژیک است و در دره‌ی سیلیکان واقع شده. شرکتهای معروف اینتل و گوگل در این شهر قرار دارند. دوستم پیشنهاد داد که به دیدن اینتل برویم اما به نظر نمی‌رسید که در آن فرصت کوتاه بتوانیم استفاده‌ای بکنیم. چون در همان حوالی دانشگاه معروف استانفورد قرار دارد تصمیم گرفتیم به آنجا برویم.

دانشگاه استانفورد
دانشگاه استانفورد در شهرکی به همین نام در ۶۰ کیلومتری جنوب سن فرانسیسکو و نزدیکی شهر سن خوزه (سن هوزه) واقع شده. دانشگاه خصوصی است و پردیس آن (campus) بسیار بزرگ است طوری که با ۳۲ کیلومتر مربع دومین پردیس دانشگاهی جهان به حساب می آید. در پردیس دانشگاه یک دریاچه‌ی بزرگ و زمین گلف هم وجود دارد.

دانشگاه استانفورد در سال۱۸۸۵ تاسیس شد. فرماندار کالیفرنیا لیلاند استانفورد پسرش را در سن 16 سالگی از دست داد و به یاد او این دانشگاه را تاسیس کرد و گفت: همه ی فرزندان کالیفرنیا فرزندان من هستند. این دانشگاه در سالهای اخیر همواره یکی از دانشگاههای برتر جهان بوده و تنها 12 درصد از داوطلبان امکان ورود به این دانشگاه را پیدا می کنند.

روزی که ما وارد دانشگاه شدیم روز جشن فارغ التحصیلی بود و فضای دانشگاه پر بود از آدمهایی با لباس سیاه بلند و کلاه چارگوش. هر دانشکده یا گروه برای خودش مراسم جداگانه‌ای گرفته بود. درست در اولین حایی که توقف کردیم یک نفر مشغول سخنرانی بود و کلمه‌ی ایران را بر زبان آورد دقیقتر که شدیم دیدیم درباره ی برنامه‌ی اتمی ایران صحبت می‌کند و می گوید تنها در صورتی که بهای هر بشکه نفت بالای 70 دلار باشد جایگزینی سوخت فسیلی با سوخت هسته ای برای ایران مقرون به صرفه خواهد بود. بعدا معلوم شد که عنوان برنامه‌ی اتمی ایران موضوع تحقیق یکی از دانشجویان بوده که به عنوان تحقیق برتر انتخاب شده و همانجا هم جایزه گرفت. الحمدلله از برکت برنامه ی اتمی ایران هر کس به یک نان و نوایی رسیده البرداعی که جایزه ی نوبل گرفت این بنده خدا هم که محقق برتر شد چین و روسیه هم که ... استغفرالله!

Hoover Tower- Stanford University

بلندترین بنای دانشگاه برجی بود که به یاد هربرت هوور سی و یکمین رییس جمهور آمریکا برج هوور نامگذاری شده و ساخت آن در سال 1941 به پایان رسیده. این آقای هوور داستان جالبی دارد. او جز اولین فارغ التحصیلان دانشگاه استانفورد بوده و زمین شناسی خوانده. ارتفاع برج 285 فوت یا 86 متر است و از بالای آن نمای وسیعی از دانشگاه دیده می شود. هزینه‌ی بازدید از برج 2 دلار است و یک دانشجو به عنوان راهنما شما را همراهی می کند. تعداد زیادی ناقوس و زنگ (48 تا) بالای برج گذاشته اند که وزن یکی از آنها 2.5 تن است.

Stanford University- Engineering
آن روز هوای دانشگاه بسیار گرم بود و ما فقط از چند ساختمان بازدید کردیم. یکی از آنها ساختمان مهندسی بود که روی آن نوشته بود تاسیس 1902. برای من باورکردنی نبود که آنها 104 سال قبل دانشکده‌ی مهندسی داشته اند.
شهر استانفورد هم شهر مدرن و تروتمیزی است. یک مرکز خرید بسیار زیبا در وسط آن هست که پر از گلهای زیباست و مغازه های شیکی دارد. جایتان خالی پیتزای بسیار خوشمزه ای در آنجا خوردیم و از شهر خارج شدیم.

حالا دیگر زمان زیادی تا زیباترین قسمت این سفر باقی نمانده بود...

ادامه دارد...


 
بر ساحل اقیانوس ۹ - سفرنامه
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱ شهریور ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، طنز ، ادامه تحصیل

... به یکی از دوستانم که در دانشگاه برکلی دکترا می خواند زنگ زدم. گفت که الان در سن خوزه هست و تلاش می کند بیاید که نه آمد و نه خبری داد. . ظهر برنامه‌ی اختتامیه کنفرانس و اهدا جوایز بود. ترجیح دادم قسمتهای دیگری از نمایشگاه را ببینم. یکی از دوستان خوب من آقا وحید که دانشجوی دکترا در گروه خودمان بود عنوان بهترین مقاله‌ی دانشجویی کنفرانس  را به دست آورد که موجب خوشحالی همه‌ی ما واترآبادی ها و ایرانی ها شد. به من هم بورسی دادند که عمده‌ی هزینه‌های شرکت در کنفرانس و سیر در آفاق و انفس را پوشش داد.
عصر با آن دوست شفیقم که خدای جهت یابی بود به تماشای موزه ای رفتیم. این رفیق ما نرم‌افزاری روی رایانه‌اش داشت که آدرس مقصد را می‌گرفت و با کمک یک گیرنده‌ی سیستم تعیین موقعیت جهانی (GPS) نقشه‌ی لحظه به لحظه‌ی مسیر را نشان می‌داد. این نرم افزار اعتماد به نفس رفیق ما را ده برابر کرده بود و هرجا که هوس می‌کردیم می‌رفتیم. یکی از این جاها دانشگاه برکلی بود.

بازدید از دانشگاه برکلی University of California at Berkeley

دانشگاه در شهرکی به همین نام در غرب سن فرانسیسکو و در آن سوی آبها واقع شده. جمعیت شهر صدهزار نفر و جمعیت دانشگاه سی و سه هزار نفر است. دانشگاه کالیفرنیا در برکلی در سال ۱۸۶۸ تاسیس شد و تا سالها وابسته به ارتش بود و آموزش نظامی برای همه‌ی دانشجویان اجباری بود. آوازه‌ی این دانشگاه از دهه‌ی ۱۹۳۰  فراگیر شد و با کشف عنصر پلاتینیوم و ساخت اولین بمب اتمی  اوج گرفت. بسیاری از جوایز معتبر جهانی مثل نوبل٬ پولیتزر٬ فیلدز و ... توسط استادان و محققان این دانشگاه درو شده است! در ورودی اصلی دانشگاه پارکینگی ساخته اند که روی آن نوشته مخصوص برندگان جایزه‌ی نوبل. دانشگاه برکلی همواره در رتبه بندیهای جهانی در کنار هاروارد ، ام آی تی٬ کمبریج٬ آکسفورد و استانفورد یکی از دانشگاههای برتر جهان محسوب می‌شود. قدیمی ترین ساختمان دانشگاه که هنوز پابر جاست در سال۱۸۷۳ ساخته شده. فضای دانشگاه البته چندان زیبا نیست و چنگی به دل نمی‌زند. تنها در وسط محوطه‌ی دانشگاه که کتابخانه و memorial glade  قرار دارد چشم انداز دلنشینی را می‌توان مشاهده کرد.

ط
در حال قدم زدن در دانشگاه بودم که یک نفر شروع کرد به گرمی با من احوالپرسی کردن و از اینکه مدتی است مرا ندیده و او را بی خبر گذاشته ام گله کرد. گفتم حاجی اشتباه گرفتی گفت مگه تو کال نیستی که در فلان کنفرانس با هم بودیم و ... گفتم حاجی من از کانادا اومدم گفت از کدوم دانشگاه؟ گفتم واترلو گفت اتفاقا من همین الان داشتم مقاله‌ی یکی از استادان دانشگاه شما رو می‌خوندم. طرف می‌گفت که در برکلی ریاضی خوانده و می‌خواهد در رشته‌ی صنایع ادامه تحصیل بدهد. ما هم فصلی مشبع درباره‌ی ارتباط ریاضی و مهندسی صنایع سخن گفتیم رفیق شفیق ما که شاهد این مکالمه بود می‌گفت شما دو نفر در خالی بستن کم نمی آوردید. وسط کار هم گیر داد به اون بنده خدا که اسم اون استادی که مقاله اش رو خوندین چی بود؟
یک تالاری در دانشگاه بود به اسم تالار موسی رفیق ما گفت حتما مال برادران یهودی است و گیر داد که می خواهم با این ساختمان عکس بگیرم. در حال عکس گرفتن بودیم که یک خانم جوانی از دور داد زد می خواید از هر دوتون عکس بگیرم؟ ما هم عرض کردیم عکسی که شما بگیرید حتما زیبا می شه. پرسیدم اهل کجایی؟ گفت کنتاکی. گفتم می گن کنتاکی مرغهای معروفی داره... رفیق شفیقم فوری پرید وسط که منظورش مرغ سرخ شده است...


دانشگاه برکلی ۱۳۰ گروه آموزشی دارد که در قالب ۱۴ دانشکده و مدرسه نظام یافته‌اند.  به ازای هر ۱۵.۵ دانشجو یک استاد در این دانشگاه وجود دارد که بهترین نسبت در میان همه‌ی دانشگاههای آمریکا محسوب می‌شود در خیابان کناری دانشگاه رستورانها و قهوه خانه هایی بود که می گن بعضی ازآنها شبانه روزی هستن. شنیدم یکی از همین ها پاتوق ریچارد فاینمن نابغه‌ی فیزیکدان بوده. این هم عکسی است که از یکی از این رستورانها گرفته ام که پنجره‌ی بزرگی رو به خیابان داشت. چنانکه می‌بینید یک آقایی که احتمالا فیزیکدان است با مخ رفته توی کتابها و یادداشتهایش:

A restaurant in Berkeley

پی نوشت:

۱- ای بر پدر و مادر هرچی پل طلایی و نقره‌ای و برنزی ...

۲- برای اینکه سفرنامه بیش از حد طولانی نشود مجبورم برخی از مطالب را حذف کنم. هنوز دو سفرنامه‌ی نا نوشته‌ی دیگر دارم...

۳- شکی نیست که همه‌‌ی این دانشگاههایی که اسم بردم جزء بهترینهای جهانند اما توجه به چند نکته بسیار راهگشاست: اول اینکه همه‌ی این دانشگاهها بسیار قدیمی هستند آکسفورد و کمبریج که قدیمی ترین دانشگاههای دنیا هستند و مابقی هم بیش از صد و بیست سال قدمت دارند٬ دوم اینکه دارای تنوع رشته هستند یعنی هنر٬ موسیقی٬ علوم انسانی٬ پزشکی٬ علوم پایه ... تا مهندسی. سوم اینکه باید مشخص کنیم ما از این رتبه بندی ها دنبال چه می‌گردیم؟ شاید برای مقطع کارشناسی که دانشجو هنوز سمت و سوی تحقیقاتی خود را نشناخته این رتبه بندی‌ها فریبنده باشد اما برای مقاطع بالاتر در درجه‌ی اول کبفیت استاد راهنما و در درجه دوم گروه آموزشی اهمیت دارد و پس از آن باید به سراغ رتبه بندی دانشگاه رفت٬ البته نمی‌توانم این سیستم رتبه بندی فعلی را به خاطر  گل و گشاد بودن آن درست و علمی بدانم. به عنوان مثال آمار چاپ مقالات جزء معیارهای رتبه بندی نیست.


 
بر ساحل اقیانوس ۸ - سفرنامه
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ امرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، طنز ، برگزیده ها

عصر دوباره رفتم کنار ساحل این بار برای کروز(۱) سواری. قایق‌های(۲) بزرگی بودند که با قیمتهایی بین ۱۲ تا ۱۸دلار حدود یک ساعت سواری می‌دادند. قایقی که سوارش شدم سه طبقه بود. به طبقه‌ی سوم رفتم که سرباز بود و بهترین چشم‌انداز را داشت. اسکله‌ی(۳) قایقها نزدیک به انتهای خیابان هاید بود. قایق از اسکله ۳۹ (۴)راه افتاد و گستره‌ی خلیج را طی کرد تا به زیر پل طلایی رسید. هوا که در آغاز حرکت صاف بود بارانی شد تقریبا همه‌ی مسافرانی که به طبقه‌ی سوم آمده بودند آنجا را ترک کردند و به طبقات سرپوشیده رفتند. من ماندم و آسمان آبی و دسته ای از پلیکانها(۵) که بالای سرم پرواز می‌کردند. نوار ضبط شده‌ای اطلاعاتی درباره‌ی آنچه می‌دیدیم ارایه می‌کرد. قایق به زیر پل رفت و از آنجا دور زد در آن سوی پل اقیانوس بی‌کران دلربایی می کرد. در مسیر بازگشت به کنار جزیره‌ی آلکاتراز رفتیم که زندان معروف آلکاتراز در آن قرار دارد. آلکاتراز به اسپانیایی یعنی پلیکان(۶). قایق سواری یکساعت طول کشید.


بعد به تماشای آکواریوم شهر رفتم. قرار بود آن شب یکی از دوستان خوبم به سن فرانسیسکو بیاید تا چند روزی با هم باشیم و از آنجا به لس آنجلس برویم. من هنوز پل طلایی را سیر تماشا نکرده بودم. در چند جای شهر از جمله ورودی آکواریوم. دوچرخه کرایه می‌دادند: ساعتی ۷ دلار- شبانه روزی ۲۸ دلار. گران بود تاکسی گرفتم. راننده چینی بود از من که گذشت اما شما در سن فرانسیسکو سوار تاکسی نشوید .


پل طلایی:
اینکه چرا اینقدر اصرار داشتم پل دروازه طلایی را ببینم بر می گشت به خوابی که ۱۳ سال قبل دیده بودم... این پل در سال ۱۹۳۷ ساخته شد و تا سالها بلندترین پل معلق جهان بود. یک شاهکار بی نظیر در مهندسی پل، دست و پنجه نرم کردن اندیشه ی بشر با پولاد، زیباترین پل جهان... طول پل 2.4 کیلومتر است و ارتفاع آن از سطح آب ۶۷ متر است. پل دو پایه دارد که ارتفاع آنها  ۲۲۷ متر است و عظمت آنها را وقتی درک می کنید که زیر آنها بایستید و به بالا نگاه کنید آنجا که کلاه از سرتان می‌افتد. رنگ پل نارنجی است تا در مه بهتر دیده شود. یادم رفت بگویم که مه دریایی سن فرانسیسکو بسیار معروف است.


ساعت از  ۸ گذشته بود که به آستانه‌ی پل رسیدم. راه می رفتم، آواز می خواندم، عکس می‌گرفتم. مرتبا دوچرخه از کنارم رد می شد. در چند جا پلیسهای موتورسوار ایستاده بودند. همینطور در کنار دیواره پل تلفنهایی تصب شده بود که با برداشتن گوشی یک مشاور شروع به حرف زدن می کرد. تا به حال بیش از ۱۳۰۰ نفر از روی این پل خودکشی کرده اند. تقریبا ۴۵ دقیقه طول کشید تا طول پل را طی کردم. هوا تاریک شده بود. دوستم قرار بود ساعت 9.30 به فرودگاه اوکلند وارد شود. برگشتم. اما دیگر نه از دوچرخه سوار ها خبری بود و نه از عابران پیاده. من تنها کسی بودم که روی پل قدم می زد. شهر در شب جلال و شکوه بی نظیری داشت.

وقتی به آستانه‌ی پل رسیدم دیدم که پیاده رو را با یک در آهنی که بالایش سیم خاردار بود بسته اند و هیچ راهی برای خروج ندارم. آن سوی در روی یک تابلو نوشته بودند ورود عابران پیاده پس از ۹ شب ممنوع! دچار یاس فلسفی شده بودم! تلفن همراه در جیبم بود اما هیچ مدرک شناسایی همراهم نبود و اگر به پلیس زنگ می زدم حتما مرا جریمه می کردند تازه ایرانی هم که بودم ... گفتم گور بابای کلاس! بلانسبت مثل میمون از آن در فلزی بالا رفتم و با احتیاطی وصف ناپذیر پایم را از روی سیم خاردار عبور دادم و به چابکی آهو از آن بالا پریدم پایین و دستهایم را سپر کردم تا چار دست و پا نازل شوم ... در دلم به هرچه پل طلایی و نقره ای و برنزی بود فحش می دادم.

خودم را به پارکینگی رساندم که تاکسی مرا در آنجا پیاده کرده بود.. پرنده پر نمی زد. به تلفن همراه دوستم زنگ زدم روی پیامگیر بود پس هنوز توی هواپیما بود. گفتم پباده راه می‌افتم بالاخره به یک تاکسی یا ایستگاه اتوبوس می رسم... هرچه جلوتر می‌رفتم راه تاریک تر می‌شد تا به جایی رسیدم که مسیر جنگلی شد و پیاده رو هم تمام شد. هر  لحظه ممکن بود ماشینی از پشت سر بیاید و ریق رحمت را به حلقوم من سرازیر کند. صفحه‌ی تلفن همراه را روشن کردم و مثل چراغ راهنما پشت سرم گرفتم. تازه فهمیدم که تلفن همراه چه نعمت بزرگی است. مقدار دیگری جلو رفتم. احساس کردم  یک ماشین آن طرف خیابان (جاده) پارک کرده. با احتیاط رفتم آن طرف. راننده پیاده شد. گفتم حاجی من می‌خام برم خیابون هاید. ماشینی رد شد و صورت مرد رو روشن کرد گفتم یا امام هفتم و هشتم! خود گادفادر بود. با یک سبیل دراز و شکم گنده... غلط نکنم می خواست جنس معامله کنه... بدون اینکه یک کلمه حرف بزنه سرش رو تکون داد که یعنی نمی‌دونه من هم یک لبخند کانادایی تحویلش دادم دوتا پا داشتم دوتاپای دیگه هم قرض کردم و تمام مسیری رو که آمده بودم برگشتم. در کنار جاده یک تابلوی سرعت سنج دیجیتال بود که سرعت من رو 9 مایل در ساعت نشون می داد گفتم ای بر پدر و مادرت لعنت! رسیدم سر جای اولم.

 یادم رفت بگویم پل دروازه طلایی جزیی از بزرگراه 101 آمریکا و جاده‌ی 1 کالیفرنیاست (ای بر پدر و مادر هرچی پل و بزرگراهه لعنت!) که برای عبور از روی آن باید 3 دلار عوارض داد. یک لحظه جند تا لامپ 100 وات در ذهنم روشن شد! تصمیم گرفتم برم دم عوارضی و شماره تلفن تاکسی شهر رو بگیرم آخه تلفن همراه داشتم (ای بر پدر و مادر هرچی تلفن همراهه لعنت!) خودم رو به اون بر بزرگراه رسوندم داشتم می‌رفتم طرف عوارضی که یک دفعه یک نفر از توی باجه داد و هوار راه انداخت و گفت: جلو نیا برو برو عقب!  گفتم: حاجی! من ... شروع کرد به بال بال زدن از پشت بلندگو گفت Stay back! Don't walk in من که دیدم طرف اهل گفتگوی تمدنها نیست (ای بر پدر و مادر ساموئل هانتینگتون ...!) و الانه که هفت تیر بکشه مصلحت نظام رو در این دیدم که عقب نشینی کنم. وقتی رفتم توی پیاده رو گفت: اداره‌ی پلیس ۲۰ متر جلوتره. گفتم آخه جونت در می‌اومد اینو زودتر بگی. توی اداره که رفتم شرح ماوقع رو دادم و گفتم که من به حد کافی پول همراهم هست٬ کارت اعتباری هم دارم٬ شما لطفا یک تاکسی برای من بگیرید. جناب سروان گفت: باشه برو اون ور زیرگذر روی نیمکتهای نارنجی بشین تاکسی میاد سوارت می کنه. کلی خوشحال شدم و دعا به جون طرف کردم. رفتم اونجایی که آقا پلیسه گفت. آقا ده دقیقه نشستیم .. بیست دقیقه نشستیم... هوا هم بسیار سرد شده بود. از تاکسی هیج خبری نشد (ای بر پدر و مادر ...!)  توی این مدت رفیق ما زنگ زد که رسیده و داره ماشین کرایه می کنه. بهش گفتم که من کنار پل طلایی هستم. قرار شد بیاد دنبالم.

 آقا این رفیق ما هم آخر جهت یابی و نوی گیشنه! اگه از یکی بپرسید معروفترین جای کالیفرنیا کجاست یا میگه هالیوود یا پل دروازه طلایی (ای بر پدر و مادر هرچی پله ...) این رفیق ما اصلا  نمی‌دونست پل طلایی رو با کدوم ت می‌نویسن. رفتم توی اون برهوت یه نقشه پیدا کردم و مفصل و مبسوط حالیش کردم که من کجام. بهش گفتم میام قبل پل کنار آخرین فرعی وای‌میستم برات دست تکون می دم تا ببینی. خدا وکیلی پیدا کردن من توی اون شرایط کار سختی نبود چون من به احتمال قوی تنها آدمی (بلکه تنها موجود زنده) بودم که کنار بزرگراه ایستاده بود و دست تکون می داد ولی نمی دونم چرا دو ساعت طول کشید تا این رفیق شفیق ما منو پیدا کنه. سه بار هم روی پل رفت و برگشت...
از اونجا که کوه به کوه نمی زسه اما ادم به آدم می رسه ما هم به هم رسیدیم و ساعت ۱۲ شب با همدیگه رفتیم به همون رستوران هندی-پاکستانی (ای بر پدر و مادر ...!)
قرار گذاشتیم فردا به دانشگاه برکلی برویم...

ادامه دارد (ای بر پدر و مادر هرچی ادامه است ...!)

پی نوشت:

۱- کروز در اصل یعنی زندگی روی کشتی. مجازا به قایق سواری یا کشتی سواری هم می‌گویند کروز.

۲- معمولا به این قایق ها می‌گویند فری ferry . البته فری فقط جنبه‌ی تفریحی ندارد و برای جابه جایی ماشین و مسافر روی رودخانه‌های بزرگ و دریاچه ها به کار می‌رود. در شهر کوبک سیتی و مونترال فری ها در حقیقت اتوبوس های دریایی هستند.

۳- در اینجا کلمه‌ی اسکله را معادل pier گرفته‌ام. واژه‌ی marina هم در فارسی به اسکله ترجمه شده اما کاربرد pier و marina متفاوت است.

۴- اسکله‌ی ۳۹ خودش یکی از جاذبه‌های شهر سن فرانسیسکو است و رستورانهای آن بیش از ۱۰۰ سال قدمت دارند.

۵- پلیکانها بال های بسیار بزرگی دارند و صحنه‌ی پرواز دسته جمعی آنها با بالهای گسترده بسیار تماشایی است.

۶- واژه Alcatraz ریشه‌ای عربی دارد. جزیره الکاتراز در ابتدا انبار ارتش بود. در سال ۱۹۳۴ به عنوان امن ترین زندان آمریکا برای نگهداری خطرناکترین جنایتکارها (مثل آل کاپن) اختصاص یافت و برای  ۲۹ سال مخوف ترین زندان آمریکا بود. در سال ۱۹۶۳ به علت هزینه‌های بسیار زیاد و آلودگی‌های محیطی این زندان تعطیل شد. در طول آن ۲۹ سال زندانی ها  ۱۴ بار اقدام به فرار کردند اما هیچ زندانی موفق به فرار نشد.


 
بر ساحل اقیانوس ۷ - سفرنامه
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب ، سفرنامه ، شعر خودم

ساعت ۱۰ شب از گفتگو با دکتر رماهی فارغ شدم و به هتل رفتم اما هنوز شوق تماشا و دیدار شهر و قدم زدن در ساحل اقیانوس در جانم زبانه می کشید. لباسم را عوض کردم دوربین و پولهایم را در اتاق گذاشتم  و راه افتادم. سوار ماشین کابلی شدم و تا آخر خط رفتم. به شوق تعبیر خوابی که ۱۳ سال قبل دیده بودم. همان خوابی که وقتی به آمریکا می آمدم برای آن خانم مونترالی تعریف کردم.  خط حاشیه ای  اقیانوس را گرفتم. قصد کرده بودم تا پل طلایی بروم. هرچه جلوتر میرفتم تاریک و تاریک تر می شد اثری از هیچ آدمیزادی نبود. ترسیدم. یادم آمد اینجا کانادا نیست که هر وقت دلت خواست در خیابان راه بروی. دکتر رماهی برایم تعریف کرد که دیروز مرد قوی هیکلی در خیابان متعرض او شده بود. پل طلایی دورتر از تصور من بود. به جایی رسیدم که جاده  بن بست بود. چند جوان سیاهپوست سروصدا می کردند. به نظر مست می رسیدند. یکی دو دکمه ی پیراهنم را باز کردم. قدری خودم را ژولیده کردم  و آرام به آن سوی خیابان رفتم. درست از جایی که جاده بن بست می شد، زایده ای اسکله مانند به سوی اقیانوس امتداد می یافت. از تابلوها معلوم بود که مردم برای ماهیگیری به آنجا می آیند. مسیر پر از شیشه های  شکسته ی مشروب و قوطی های مچاله شده بود. در کانادا نوشیدن مشروب در اماکن عمومی ممنوع است و حتی نمی توانی یک شیشه دستت بگیری و در خیابان راه بیفتی. پلیس هر ازگاهی راه را می بندد – مثل گشت بسیح در ایران خودمان- و از راننده ها تست می گیرد و اگر مشکوک بشوند ماشین را جستجو می کنند.

 

مسیری که در آن بودم مارپیچ بوده و پیوسته مرا از پل طلایی دور می کرد. ساعت  ۱۱ شده بود. توقف کردم و به سمت شهر نگاه کردم. ماه که به بدر رسیده بود از پشت آسمانخراش ها طلوع کرده بود و هاله ای از حریر روی شهر انداخته بود. ماه آنقدر بزرگ و دلفریب بود که روشنی ستاره ها و چراغهای شهر در مقابل آن ناچیز جلوه می کرد. دقایقی به تماشای آن گوی سیمابگون نشستم. لبم به ترنم یکی از شعرهای قدیمی خودم باز شد:

 

چه زیبا چه زیبا چه زیبایی ای ماه

چرا در شب من نمی آیی ای ماه؟

من و تو به همدیگر امشب شبیه ایم

چه تنها چه تنها چه تنهایی ای ماه

بیا سر بنه بر سر شانه ی من

دمی گریه کن ناشکیبایی ای ماه

تو تنها امید دل خسته ی من

در این شام این شام یلدایی ای ماه...

 

سرمست در آن جذبه‌ی مهتابی٬ ناگاه یادم آمد که آخرین ماشین ساعت  ۱۲ راه می افتد. برگشتم. جوانان سیاه هنوز عربده می کشیدند.  در ادامه‌ی آن مسیر خلوت تنها پسر و دختری را دیدم که به هم مشغول بودند. پارک حاشیه‌ای پر بود از راسوهای بدبو با آن خط طولی سپید در میانه‌ی بدنی سیاه... ساعت از ۱۱ و  ۴۰ دقیقه گذشته بود که به ایستگاه رسیدم. خبری از ماشین نبود. چند نفر دیگر هم از بارها و رستورانهای اطراف به من پیوستند خیالم قدری راحت شد. مرد درشت هیکلی به من نزدیک شد و پرسید کرایه‌ی ماشین کابلی چقدر است؟ گفتم ۵ چوق. گفت: خدای من! چه خبره! من ۲۰ بار به سن فرانسیسکو آمده ام و این اولین باری است که می خواهم سوار این ماشین ها بشوم. گفتم: من اولین باریست که آمده ام و چهارمین باریست که سوار می شوم. گفت پس من و تو مکمل همدیگریم. بعد ادامه داد که اهل بوستون است و برای کار اداری به اینجا آمده. ماشین آمد و سوار شدیم. راننده گفت که تا محله ی چینی ها بیشتر نمی رویم. مردم گفتند ما هم نصف کرایه را بیشتر نمی دهیم! اوضاع خنده داری بود. مرد بوستونی پدر راننده را درآورد تا به او پول داد بعد هم بغل دست من نشست. بوی شراب از دهنش بیرون می زد. در ماشین یک زوج شیکاگویی بودند که مردم حسابی سربه سرشان می گذاشتند و به راننده می گفتند که اینها را تا آخر مسیر نبرد. به محله ی چینی ها که رسیدیم من و مرد بوستونی پیاده شدیم. هنوز چند یلوک تا هتل فاصله داشتم. مرد از کار و بارش می گفت. روی سیستمهای ماهواره کار می کرد برای کاربردهای اضطراری. چندتا سوال فنی پرسیدم. معلوم بود که دروغ نمی گوید. گفتم که من هم یکی از پروژه هایم روی آنتن گیرنده ی ماهواره است. مقداری بحث فنی کردیم. آدم باحالی بود. خیلی زود صمیمی شد. در اونتاریو مردم کمتر با تو صمیمی می شوند. حداکثر ۳ یا ۴ جمله حرف می زنند و بعد ساکت می‌شوند. از مصاحبتشان کمتر لذت می بری و احساس غریبگی می کنی. به جایی رسیدیم که باید جدا می‌شدیم. من که گرم حرف زدن بودم مسیر را تعقیب نکرده بودم. آدرسم را به مرد بوستونی دادم. گفت: فکر می کنم باید از سمت چپ بروی. خداحافظی کردم. ده دقیقه ای راه رفتم تا اینکه فهمیدم مسیر را برعکس آمده ام. این عاقبت کسی است که مستی راهنمای او باشد!

 پس از یک روز پر ماجرا خواب چقدر می‌چسبید. تصمیم گرفتم فردا هرجوری شده به دیدن پل گلدن گیت بروم...

ادامه دارد

Golden Gate Bridge San Francisco


 
بر ساحل اقیانوس ۶ - سفرنامه
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، زندگی در غرب

صبح سه شنبه در کنفرانس IMS ارایه‌ی مقاله داشتم. ساعت ۷ قرار بود با روسای نشست صبحانه بخوریم و با هم آشنا شویم . من ساعت 5 از خواب بیدار شدم تا روی presentaion کار کنم. ساعت ۷ به پذیرش هتل گفتم برایم تاکسی بگیرند. طرف گفت اینجا مرکز شهر سن فرانسیسکو است و کافی است دست تکان بدهی تا تاکسی ها برایت ترمز کنند. من ده دقیقه دست تکان می دادم ودریغ از یک وانت بار! پیاده راه افتادم٬ هفت ونیم به محل کنفرانس رسیدم. روسای نشست را پیدا کردم و خودم را معرفی کردم. هدیه ای به من دادند و به سمت سالن رفتیم تا فایل ها را روی کامپیوتر بریزیم. یکی از روسای نشست فارغ التحصیل دانشگاه خودمان -واترلو- بود و خیلی تحویل گرفت تا فهمید ایرانی هستم پرسید که از دانشگاه شریف آمده ای؟
رفتم یک قهوه خوردم و برگشتم دیدم استادم وارد سالن شده و در همان ردیفهای اول نشسته. رسم خیلی خوبی در اینجا هست که استادها در هنگام ارایه‌ی مقاله‌ی دانشجوهایشان حاضر می‌شوند. این کار علاوه بر تشویق و دلگرمی دانشجو٬ باعث می‌شود که بحث‌های علمی جالبی بعد از ارایه مقاله شکل بگیرد. گاهی هم کار به دعوا می‌کشد که خیلی تماشایی است. من سومین مقاله بودم. چند سوال خوب از من پرسیدند که جواب دادم. بعد از نشست هم مهندسی آمریکایی که در مالزی کار می کرد سراغم آمد و سوالاتی پرسید. برنامه ی بعدی افتتاحیه بود چند سخنرانی و اهدای جوایز.
رییس کنفرانس می‌گفت ۹۸۵ مقاله برای این کنفرانس ارسال شده که فقط ۵۱ % آن پذیرفته شده - این کنفرانس کلا به سخت گیری و عمل گرایی معروف است و دو نفر از استادان خودم هم مدام به من می گفتند که شانس پذیرش مقاله‌ی تو کم است. رییس شرکتWiMax اولین سخنران کلیدی افتتاحیه بود. حرف حسابش هم این بود که اینترنت سیار حرف اول را در آینده ی مخابرات خواهد زد. بعد هم استادی از برکلی درباره ی نانوتکنولوژی صحبت کرد که تقریبا هیج نکته ی تازه ای در سخنان ایشان نیافتم.
 در این مراسم از پروفسور اولابی استاد دانشگاه میشیگان تقدیر شد. این پروفسور اولابی کتابی در زمینه ی الکترومغناطیس نوشته که در بیشتر دانشگاههای دنیا تدریس می شود و به چاپ هفتم هم رسیده. من بهار سال گذشته در تدریس این کتاب سهیم بودم و یکی دو اصلاحات به نظرم لازم رسیده بود. بعد از افتتاحیه دوان دوان سراغ پروفسور اولابی رفتم. خودم را معرفی کردم و پیشنهادهایم را دادم پروفسور با گشاده رویی تمام سخنم را شنید و اگرچه با من موافق نبود اما گفت حتما در اولین فرصت نگاه دیگری به کتاب می اندازد. حسابی هم تشکر کرد. فروتنی و ادب این بزرگمرد که کتابش در همه ی دنیا تدریس می شود، برایم بسیار دلنشین بود.

Dr Fawwaz Ulaby  دکتر فواز اولابی

نمایشگاه جانبی این کنفرانس با حضور۵۰۰ شرکت برگزار شده یود که دو روز تمام برای بازدید آن وقت لازم داشتی.  در حین بازدید سوالی از مسوولان یک غرفه‌ی نرم افزاری پرسدم. رفتند پیرمردی را آوردند و با هم مشغول بحت شدیم. شاید یک ساعتی بحث کردیم و به نتایج جالبی رسیدیم. بعدا فهمیدم که  بنده خدا استاد دانشگاه بوده و جایزه‌ی سالانه‌ی انجمن مایکروویو را هم برده.

عصر دکتر رماهی یکی از استادهایم را دیدم و بیش از سه ساعت با هم به گشت و گذار در شهر پرداختیم. محله‌های مرکزی شهر سن فرانسیسکو کثیف بودند و  -با عرض معذرت-  بوی شاش می‌دادند. یک بار هم مردی جلوی ما ظاهر شد و گفت: آقایان با اجازه‌ی شما من می‌خواهم به آمریکا بشاشم. بعد هم همانجا کشید پایین و مشغول قضای حاجت شد! در یکی از محله ها دکتر رماهی پرچمهای ۷ رنگی را به من نشان ‌داد و ‌گفت می‌دانی اینها برای چیست؟ گفتم شاید یک فستیوال در حال برگزاری است خندید و گفت مگر نمی‌دانی سن فرانسیسکو پایتخت ... ۱هاست.

دکتر ۲۶ سال در آمریکا زندگی کرده آخر کار هم خسته شده و به کانادا آمده. این قدم زدن چند ساعته فرصت شیرینی شد برای بحث کردن درباره‌ی اسلام٬ دموکراسی٬ کاپیتالیسم و حتی اشعار حافظ و خیام ... خانه‌های قدیمی زیبایی در طول مسیر می‌دیدیم در کنار ساحل استراحت کردیم و بعد به مرکز شهر برگشتیم و در همان رستوران پاکستانی شام مفصلی خوردیم به حساب دکتر!  

Dr Ramahi in San Francisco

۱- به جای ۳ نقطه قوم لوط را بگذارید!


 
بر ساحل اقیانوس ۵ - سفرنامه
ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

سن فرانسیسکو چهارمین شهر پرجمعیت کالیفرنیاست که 740 هزار نفر جمعیت دارد و بعد از نیویورک متراکم ترین شهر آمریکا محسوب می شود. شهر در شبه جزیره ی سن فرانسیسکو واقع شده که در سمت راست آن خلیجی به همین نام است و در سمت چپ اقیانوس آرام. جاذبه‌های فراوان این شهر آن را به یکی از دیدنی‌ترین شهرهای آمریکا تبدیل کرده است٬ مانند: پل دروازه‌ی طلایی Golden Gate زندان آلکاتراز٬ هرم ترانس-آمریکا و ماشین کابلی.

روز ۱۲ ژوئن با پرواز یونایتد ایرلاین از سیاتل به سن فرانسیسکو آمدم. طول پرواز ۱۰۰ دقیقه بود و ۲۰ دقیقه تاخیر داشت. من کنار پنجره نشسته بودم تا عکس بگیرم. بغل دستی من وکیل مایکروسافت بود و با اینکه چینی بود آدم خوش صحبتی بود. از جام جهانی حرف می‌زد و دوربین کانونی که در خانه داشت و با آن از پسرش عکس می‌گرفت (چرا من دارم این چیزها را می‌نویسم؟)

از فرودگاه تا هتل٬ وقت زیادی از من نگرفت. شاتل‌هایی در فرودگاه هستند که با ۱۵ دلار -ارزان تر از تاکسی- تو را به هرجای شهر که بخواهی می‌برند. هتل در محله‌ی چینی ها بود٬ در مرکز شهر و در اقیانوسی از خیابانهای یک‌طرفه. اما این خوبی را داشت که یکی از جاذبه‌های شهر را هر روز می‌دیدی و در ضمن به ایستگاه ماشین کابلی هم بسیار نزدیک بود.

View of Chinatown

بعد از رفع خستگی به محل کنفرانس (مرکز Moscone در خیابان Howard) رفتم و ثبت نام کردم. یک کنفرانس جانبی هم در حال برگزاری بود که در یکی از نشست های آن شرکت کردم. ساعت ۵ عصر حسابی گرسنه بودم. خیابانی در مرکز شهر یافتم به اسم O'farrel که پر از رستورانهای مختلف است: مدیترانه‌ای٬ هندی-پاکستانی٬ تونسی٬ مصری و ... بوی خوش غذاهای هندی-پاکستانی٬ مقصد مرا تعیین کرد. پرسیدم غذای mild چی دارید؟ از میان ۲۰-۳۰ نوع غذا فقط دو تا معتدل بود! غذایی که انتخاب کردم chicken tikka mosalla بود. خودشان هم نان تازه می‌پختند که به آن می‌گفتند Naan! و بسیار خوشمزه بود.در طی ۴ روزی که سن فرانسیسکو بودم سه بار به این رستوران رفتم.

از رستوران که برگشتم به دیدن میدان اتحاد Union Square رفتم.نزدیک این میدان یک مرکز خرید ۹ طبقه به نام Nordstrom بود که خیلی تر و تمیز و شیک بود و بیشتر لباس می‌فروختند. در همان اطراف خیابان Powell قرار داشت که ایستگاه اول ماشین کابلی در آنجا بود. برای هر دور سواری باید ۵ دلار بدهی که پول زیادی است. اما یک سری city pass می‌فروشند به قیمت ۴۹ دلار که می‌توانی به مدت ۹ روز سوار این ماشین ها و اتوبوس های برقی بشوی و ۶ جاذبه‌ی دیگر شهر را با آن ببینی از جمله کروز سواری روی خلیج سن فرانسیسکو. این سیستم حمل و نقل قدمتی ۱۰۰ ساله دارد. راننده‌ی ماشین کابلی آدم بسیار شوخ و لاتی بود و تا ایستگاه آخر ما را از خنده روده‌بر کرد. ایستگاه آخر در نزدیکی ساحل بود. گشتی در بندرگاه و اسکله زدم و از دور جزیره‌ی آلکاتراز را دیدم.

برگشتم که سوار ماشین کابلی بشوم٬ آقایی از من پرسید: این ماشین به کجا می‌رود؟ گفتم به تقاطع Powell و Market. گفت از کنار فلان هتل هم رد می‌شود؟ گفتم حاجی من تازه نصفه روزه که اومدم سن فرانسیسکو. گفت از کجا اومدی؟ گفتم کانادا. گفت ما هم از کانادا  اومدیم از کجای کانادا؟ گفتم از اونتاریو. همسر مرد گفت ما هم از اونتاریو اومدیم! حالا از کدوم شهر؟ گفتم واترلو. مرد گفت ما در برادفورد زندگی می‌کنیم که به واترلو خیلی نزدیکه. نکنه شما توی اون دانشگاه High-tech درس می‌خونی؟ جمعیتی که منتظر ماشین کابلی بود برگشت و به من نگاه کرد! -انگار که از MIT اومده باشم- گردن افراختم و گفتم بله. آقایی که کمی دورتر نشسته بود گفت من هم در سال ۱۹۷۶ از دانشگاه واترلو فارغ‌التحصیل شدم. عجب دانشگاه خوبیه! شما در چه رشته‌ای درس می‌خونید؟‌گفتم برق. گفت حتما برای شرکت RIM کار کی‌ می‌کنی؟ گفتم با اونها قرارداد داریم. با خودم گفتم عجب دنیای کوچیکیه! بعد به اونها گفتم : می‌تونم با همسایه‌های خودم یه عکس بندازم؟ با گشاده‌رویی پذیرفتند.

مسیر برگشت را طی کردیم. وقتی ماشین وارد سرازیری می‌شد بوی دود ناشی از ترمزهای چوبی را حس می‌کردی. من در محوطه ی باز عقب ماشین ایستاده بودم تا شهر را در شب ببینم و عکس بگیرم. به محله‌ی چینی‌ها که رسیدیم پیاده شدم. فردا صبح در اولین نشست کنفرانس مقاله داشتم و باید روی ارایه‌ی آن کار می‌کردم. تا نیمه شب مشغول بودم. چه روز شلوغ و پرخاطره‌ای را پشت سر گذاشته بودم!

ادامه دارد...


 
بر ساحل اقیانوس ۴ - سفرنامه
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۸ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، طنز

ایران نیمه‌ی اول را خوب و جنگنده بازی کرد. یک گل خورد و یک گل زد٬ اما نیمه‌ی دوم افتضاح بود. با حساب ۳ بر یک بازنده شدیم و حالمان گرفته شد.

همسر یکی از دوستان که ماشاا... به چندین هنر آراسته بود قضیه‌ی مشاعره‌ی دیروز ما با رفقا را شنید و گیر سه پیچ چپگرد داد که من باید با شما مشاعره کنم. تا بسم ا... گفتیم ما را با ث ۳ نقطه بمباران کرد. چندتا شعری از حافظ و منوچهری که با ث ۳ نقطه شروع می‌شد در جوابش خواندم اما دست بردار نبود. بنده خدا ما را نمی شناخت! شروع کردم فی‌البداهه یک مثنوی سرودم که اول هر بیتش «ثریا» بود :

ثریا ناله می‌کرد از جدایی      که کارم در فراقت شد گدایی...

وقتی ث هایش تمام شد رفت سراغ ژ. من هم همان بلایی را که بر سر ثریا در آوردم این بار بر سر ژاله آوردم:

ژاله می‌بارید بر روی نگار      مثل شبنم در شمیم نوبهار...

خلاصه سه ساعتی مشغول بودیم. بعد رفتیم به یک مرکز خرید و چشم شما روز بد نبیند یک غذایی که نمی‌دانم تایلندی بود یا چینی یا مالزیایی خوردیم به چه مشقتی!

بعد از صرف ناهار رفتیم از مرکز شهر سیاتل بازدید کردیم. یک برج بسیار بلند در مرکز شهر هست که در سال ۱۹۸۵ ساخته شده و اسمش کلمبیا است و ۷۶ طبقه دارد. ارتفاع بلندترین نقطه‌ی آن از سطح زمین ۳۰۴ متر است و بلندترین ساختمان در شمال غرب آمریکا به شمار می‌رود . دو استادیوم بسیار بسیار بزرگ هم در مرکز شهر هست که تویش بیس‌بال و راگبی و امثالهم بازی می‌کنند.

ما یک رفیق بسیار شفیق هم در این سفر  یافتیم به اسم آقا وهاب که از MIT‌ دکترا گرفته اما بنده خدا مدتی است به آمازون رفته. البته برای اطلاع دوستانی که مثل بنده از فراسوی کوهستان آمده‌اند باید عرض کنم که منظورم شرکت آمازون بزرگترین فروشنده‌ی اینترنتی دنیاست. این را نوشتم که بگویم ساختمان اصلی آمازون هم در سیاتل قرار دارد. اولین فروشگاه استارباکس هم در این شهر تاسیس شده. استارباکس یک چیزی است مثل مک دونالد یا اکبر جوجه که به جای همبرگر یا سگ داغ۱ در آن قهوه و چای و شیرینی می‌فروشند. در تلفظ کانادایی به استارباکس می‌گویند تیم هورتونز. در آمریکا هر روستایی که بیش از یک خانوار در آن ساکن باشد حداقل یک استارباکس دارد.

قبل از غروب هم دانشگاه واشینگتون را دیدیم که جز ۱۰ دانشگاه برتر آمریکاست به ویژه در پزشکی. محوطه‌ی دانشگاه بسیار زیباست و ساختمانهای آن معماری یکدستی دارند. من در ادامه‌ی سفر سه دانشگاه معروف دیگر را هم دیدم (برکلی٬ استانفورد و UCLA) اما به نظرم دانشگاه واشینگتون از همه زیباتر بود.

 پی نوشت:

۱- سگ داغ معادل فارسی Hot-Dog است که یک غذایی است که کفار می‌خورند. اما بنا به لف و نشر مرتب و از قرینه‌ی کلام برمی‌آید که منظور نویسنده این بوده که غذاهای اکبرجوجه مثل گوشت سگ سفت است.


 
بر ساحل اقیانوس ۳ - سفرنامه
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۸ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، طبیعت

...من کوه را انتخاب کردم. در این قسمت کانادا که ما هستیم کوه پیدا نمی‌شود. آخرین باری که یک کوه درست و حسابی دیدم ده ماه قبل بود که به ایران آمده بودم. با خانواده به کلاردشت رفتیم و توقف کوتاهی در سیاه بیشه داشتیم. کوه به آدم شور می‌دهد؛ دریا٬ سکوت. در کوه باید آواز بخوانی٬ داد بزنی٬ حنجره‌ات را پاره کنی. در دریا باید سکوت کنی٬ بی‌کرانگی آبی را نگاه کنی و گوش بدهی به صدای پای امواج.

دو کوه بزرگ در نزدیکی سیاتل هست. یکی کوه سنت هلن که آتشفشانی فعال است و ۲۵۵۰ متر ارتفاع دارد و دیگری کوه ری‌نی‌یر که با ۴۳۹۲ متر ارتفاع سربلندترین کوه در آن حوالی است و وقتی هوا خوب باشد قله‌ی سپیدپوش آن از شهر دیده می‌شود. از ترس اینکه بال و پرمان به نور تجلی نسوزد کوه ری‌نی‌یر را انتخاب کردیم.

 آتشفشان سنت هلن Saint Helen

 کوه ری‌نی یر Mont Rainier

از سیاتل که خارج شدیم در سمت راست آزادراه دم و دستگاه هواپیماسازی بویینگ را دیدم. نیم ساعت بعد هم دوباره کارخانه‌ی بویینگ را دیدم اما این بار در سمت چپ جاده. معلوم شد رفیق ما یک جایی اشتباهی پیچیده و ما دوباره وارد سیاتل شده‌ایم. با اینکه فاصله‌ی کوه تا شهر ۹۰ کیلومتر است٬ بعد از دو ساعت رانندگی به جای کوه٬ سر از شهری درآوردیم به نام المپیا. فکر می‌کنم کریستف کلمب همین طوری قاره‌ی آمریکا را کشف کرد. یک کاره بدون نقشه راه افتاد٬ گفت توکل بر خدا بالاخره به یک جایی می‌رسیم!  شهر المپیا مرکز ایالت واشینگتون است و به همین دلیل بناهای یادبود و ساختمانهای اداری زیادی دارد که به سبک ساختمانهای پایتحت ساخته شده‌اند.  رفقا٬ پدر مجسمه‌ها را درآوردند از بس که از آنها بالا رفتند و عکس یادگاری گرفتند.

بالاخره چندتا از خواهران آمریکایی یک نقشه‌ی مجانی به ما دادند و بعد از سه ساعت٬ توانستیم کوه به آن گندگی را پیدا کنیم. البته این سرگردانی و دور خود گشتن ها فرصت خوبی ایجاد کرد برای مشاعره و آواز خوانی و شر و شور و خلاصه کیف کردن.

کوه٬ نگینی بود در حلقه‌ی درختان تنومند سدار. درختانی بلند و سروقامت و انبوه... جنگل پر از آهو بود آنقدر که به راحتی می‌توانستی با آنها عکس بگیری. بالا و بالاتر رفتیم تا در آستانه‌ی غروب به برف رسیدیم جایی که رنگ سبز و سفید و سرخ در دامنه‌ی آن کوه ۴۴۰۰ متری به هم می‌آمیخت.  دیگر عقده‌ی ده ماهه فروکش کرده بود. به سیاتل برگشتیم تا برای تماشای بازی ایران و مکزیک آماده شویم ...

ادامه دارد.


 
بر ساحل اقیانوس ۲ - سفرنامه
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ٥ تیر ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا

اولین مقصد این سفر شهر سیاتل بود. سیاتل بزرگترین شهر سواحل شمال غربی است که ۱۰۶ مایل از مرز کانادا فاصله دارد. جمعیت بخش مرکزی سیاتل ۶۰۰ هزار نفر است که با احتساب حومه به ۳میلیون و ۸۰۰ هزار نفر می‌رسد. سیاتل را به خاطر درختان همیشه سبزش شهر زمرد ( Emerald City) نیز می‌نامند. بنا به برخی آمارها سیاتل باسوادترین شهر آمریکاست.

در سیاتل مهمان دوست عزیزی بودم که در شرکت مایکروسافت کار می‌کند. ساختمان اصلی شرکت مایکروسافت در بخش Redmond شهر سیاتل واقع شده و ۳۵۰۰۰ نیروی انسانی دارد. بصورت فشرده از واحد تحقیقات و نمایشگاه مایکروسافت بازدید کردم. محیطی زیبا و آرام با امکانات کافی در اختیار محققین قرار گرفته بود. به نظر می‌رسید کسی استرس کاری ندارد. در حین بازدید آقای مهدیان را دیدم. این آقای مهدیان فارغ‌التحصیل دانشگاه ام آی تی است و سه مدال المپیاد جهانی دارد.

نمایشگاه تاریخچه و دستاوردهای تکنولوژیک مایکروسافت هم بسیار جالب بود. تصویرها تو را می‌بردند به روزی که بیل گیتس -که یک دانشجوی جوان بود- تصمیم گرفت این شرکت را راه‌اندازی کند... نمونه‌هایی از محصولات آینده -مثل صفحات لمسی و نمایشگرهای چند تکه٬ نمایشگرهای نیمه شفاف و ویندوز ویستا- هم در نمایشگاه بود. یک نسخه ویندوز تخصصی را هم می‌شد به قیمت ۲۵ چوق خرید.

بعد از مایکروسافت٬ رفتیم تشییع جنازه‌‌ی یک هموطن. تشییع که چه عرض کنم بیشتر تدفین بود. نه نماز میتی نه تلقینی نه سنگ لحدی... و چه غریبانه است مرگ در غربت... تا یادت باشد که مرگ ناگهان می‌آید و کاری به سن و سال و کسب و کارت ندارد... تا شیرینی زندگی در غرب و آسایش مجازی‌اش تو را از تلخی مرگ غافل نکند.

بعد از تدفین٬ رفتیم به تماشای یک دریاچه. شهر پر از دریاچه است و بزرگترین آنها دریاچه‌ی واشینگتون است که دو پل بسیار بزرگ روی آن کشیده‌اند. ساحل دریاچه پر از گلهای نیلوفر بود و کمی آن سوتر قایق‌های رنگارنگ... اما جالبترین و -به قول یکی از سیاتلیّون- نابدیهی‌ترین نکته‌ی این دریاچه حضور تیزپر و بلند پرواز عقابهای سفید بود. همان عقاب مغرور و پر ابهتی که سمبل آمریکاست. یکی از ساکنان محل می‌گفت ۱۵ تا عقاب در این دریاچه دیده است. عکس  های را که از گلهای نیلوفر و عقابها گرفتم می‌توانید در گالری بغلی مشاهده کنید.

 

شب عده‌ای از دوستان در منزل دوستم جمع شده بودند. چلو خورشت کدو با بورانی پختیم و خوردیم.

روز دوم روز گشت و گذار در خارج از شهر بود.  بین اقیانوس و کوه٬ باید یکی را انتخاب می‌کردم...

ادامه دارد!


 
بر ساحل اقیانوس ۱ - سفرنامه
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۸٥  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا ، انسان ، مرگ

سفر من به سواحل غربی آمریکا (واشینگتن و کالیفرنیا) ۱۱ روز طول کشید. سفر٬ ظهر پنج شنبه ۸ ژوئن آغاز شد و صبح سه شنبه ۲۰ ژوئن به پایان رسید. مسافت تقریبی طی شده ۶۷۰۰ مایل معادل ۱۰۷۰۰ کیلومتر بود. هدف اصلی از این سفر شرکت در کنفرانس بین‌المللی مایکروویو در شهر سن فرانسیسکو، ارائه‌ی مقاله و بازدید از نمایشگاه جانبی بود. در این کنفرانس قرار بود ۱۵۰۰ دلار به من جایزه بدهند که دادند.  لینک زیر نقشه‌ی سفر را نشان می‌دهد:

در این سفر٬ شهرهای سیاتل٬ المپیا٬ سن فرانسیسکو، برکلی٬ استانفورد و لس آنجلس را دیدم. پنج شنبه ۸ ژوئن ساعت۱۵/۱ از واترلو به فرودگاه پیرسون تورنتو رفتم. ساعت ۳۰/۲ مشغول check in و بررسی‌ امنیتی شدم که کلا دو ساعت طول کشید. پرواز من از طریق خظ هوایی Air Canada/ United Airline بود که با اندکی تاخیر ساعت ۶ عصر به وقت محلی آغاز شد و ساعت ۴۵/۷ به وقت سیاتل تمام شد با توجه به اختلاف زمانی ۳ ساعته بین تورنتو و سواحل غربی طول پرواز ۴۵/۴ بود. صندلی من در ردیف ۱۲ شماره‌ی D بود. در طی پرواز یک فیلم در پیتی را نشان دادند. در صندلی کناری من خانمی اهل مونته ریل نشسته بود که فلوت می‌زد و بحث شیرینی درباره‌ی زندگی بعد از مرگ و تفاوتهای فرهنگی ایرانی‌ها و غربی‌ها با هم داشتیم. در حین بحث٬ چندبار از مثال درخت استفاده کردم مثلا گفتم که درختها در پاییز برگهایشان می‌ریزد اما در بهار دوباره بارور می‌شوند. انسان هم می‌تواند چندین بهار داشته باشد و هربار٬ دوباره متولد شود... می‌گفت : من از این فلسفه‌ی درخت شما خیلی خوشم آمد...


 
کنفرانس IST2005
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: ایران ، آمریکا و کانادا

چند روزی است که برای شرکت در کنفرانس IST2005 (سمپوزیوم بین‌المللی مخابرات) که در شیراز برگزار می شود به ایران آمده‌ام. استادم نیز شنبه صبح از کانادا آمد. حتی یک لحظه هم بیکار نبود مدام با استادان و دانشجویان مشغول بحث بود. در نشست های ارایه مقالات هم که شرکت می‌کرد بلا استثنا از همه سوال می‌پرسید یا پیشنهادهایی می‌داد. عده ی زیادی هم که التماس دعا داشتند و دنبال پذیرش بودند، در وقت استراحت دوروبرش بودند. تقریبا هرکس متوجه می شد که از کانادا آمده‌ام یک سوال مشخص و تکراری از من می‌پرسید: چطور می‌شود به آنجا آمد؟ یک شب که به خانه برگشتم این بیت را سرودم

این جماعت همه سودای پریدن دارند
همه اندیشه‌ی از ریشه بریدن دارند

موضوع تحقیقات دانشجویان ایرانی که در زمینه‌ی کاری خودم بود بسیار به روز و جدید بود که از این بابت خیلی خوشحال شدم. متاسفانه بعضی از آنها مشاوران یا راهنماهای خوبی نداشتند و به همین دلیل انرژی شان به هدر رفته بود یا در تئوری متوقف شده بودند.

 با اینکه کنفرانس در شیراز برگزار می شد استادان دانشگاه شیراز حضور فعالی نداشتند در عوض استادان زیادی از شریف آمده بودند. روز آخر کنفرانس فرصتی شد که با بعضی از آنها صحیت کنم. دکتر صالحی که از حضور انبوه دانشجویان نخبه‌ی ایرانی در واترلو شگفت زده شده بود می‌گفت اگر شما یک شرکت بزرگ مثل Nortel راه نیندازید ضرر کرده‌اید، همین طور توصیه می کرد وقتی به ایران برگردم که حسابی کوله بارم پر شده باشد. خانم دکتر نصیری هم با دیدنم به یاد مرحوم دکتر برکشلی افتاد که زمانی قرار بود در دوره‌ی دکترا با ایشان کار کنم... آه ... عجب روزگار غریبی است.
با دکتر شیشه گر هم درباره‌ی وضعیت فعلی دانشگاه شریف بحث می‌کردیم و به این نتیجه رسیدیم که در چند سال آینده دانشکده فنی دانشگاه تهران از این دانشگاه پیشی خواهد گرفت.
 اما در کنار کنفرانس با چند نفر از رفقای قدیمی دور هم جمع شدیم و تا توانستیم خوش گذراندیم و از برنامه های جنبی کنفرانس از جمله (بنکوئت) میهمانی شام در باغ عفیف آباد و برنامه‌ی نور و صدا در تخت جمشید لذت بردیم. خودمان هم که به حافظ و سعدی و باغ ارم رفتیم. اگر روزگاری به شیراز آمدید حتما برنامه‌ی نور و صدا در تخت جمشید  را ببینید تا قدری از گذشته‌ی پرشکوه میهن خویش باخبر شوید.

این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم...


 
مونترال- شهر سازه‌های شگفت (۲)
ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: سفرنامه ، آمریکا و کانادا
پس از دیدار از مجموعه‌ی المپیک٬ تصمیم گرفتیم یک چیزی بخوریم. خیابان sherbrooke را گرفتیم و به سمت مرکز شهر راه افتادیم بالاخره کافه‌ای پیدا کردیم و brunch خوردیم که غذایی سنگین تر از صبحانه و سبکتر از ناهار است و ترکیبی از سه خوراک است. پیشخدمت ما که یک اسم کاملا فرانسوی داشت (ژان فرانسوا) هوای ما را داشت و مرتبا برایمان قهوه می‌ریخت و کره و مربا می‌آورد. با آنکه نور معرفت را از بیخ خاموش کردیم فقط نفری ۹ دلار برایمان آب خورد و ما که سرمست از این فتح سوار ماشین شدیم تا چند دقیقه متوجه برگ جریمه‌ی ۴۲ دلاری که زیر برف پاک کن ماشین بود نشدیم.

Royal Mont

یک تپه وسط مونترال بود که به آن می‌گفتند کوه شاهی (Royal Mont) و۲۳۳ متر ارتفاع داشت. فراموش کردم بگویم شهر زیبای مونترال بصورت یک جزیره‌ی بزرگ است که توسط دو شاخه‌ی رودخانه‌ی سن لوران محاصره شده است. بالای این کوه یا تپه یک صلیب بزرگ با ۳۳ متر ارتفاع نصب شده بود. ظاهرا در قرن ۱۷ رودخانه طغیان می‌کند و موسینوف نذر می‌کند اگر جان سالم به در بردند یک صلیب را تا بالای کوه بر دوش بکشد و بعد هم نذرش را ادا می‌کند این صلیب را به یاد او ساخته‌اند. البته پشت صلیب قبرستان تاریخی شهر قرار دارد که بسیار زیباست. مسیحیان نیز همچون شیعیان به نوعی حیات برزخی اعتقاد دارند و برای مردگان احترام فراوانی قایلند. قبرستان پر از تندیس گابریل (جبرییل) و مایکل (میکاییل) و فرشتگان دیگر بود. در کنار قبرها گلهای رنگارنگی کاشته بودند.

دانشگاه پلی تکنیک مونته ریل

شهر مونته ریل چندین دانشگاه معروف دارد که نامدارترین آنها دانشگاه قدیمی مک گیل است. دانشگاه پلی تکنیک که 50000 دانشجو دارد٬ دومین دانشگاه از لحاظ قراردادهای تحقیقاتی و گرانت در کاناداست. محوطه‌ی آن بسیار زیبا بود و در دامنه‌ی کوه رویال واقع شده بود. یک برج بلند و زیبا هم داشت.

کلیسای سنت جوزف (یوسف مقدس)
آنسوی کوه رویال کلیسای عظیم و باورنکردنی یوسف مقدس قرار داشت که در سال ۱۹۰۵ ساخته شده و امسال این کلیسا صد ساله می‌شود. ارتفاع گنبد آن از کف ۹۷ متر بود که دومین گنبد مرتفع دنیا پس از کلیسای پیتر مقدس در رم به شمار می‌رود. زمان دیدار ما مقارن با صبح یکشنبه بود که مراسم تسبیح و تقدیس خداوند بلندمرتبه برگزار می شد. عبادتگاه کلیسا بسیار شلوغ بود. افرادی که هم مثل ما توریست بودند وقتی روبروی محراب می‌رسیدند مکث می کردند٬ تعظیم کوتاهی می‌کردند و صلیب روی سینه رسم می کردند. 10000 نفر می توانند در اینجا عبادت کنند. کلیسا دو معبد دارد و موزه ای از افراد شفا یافته. در بیرون کلیسا گروهی از مسیحیان متعصب را دیدیم  که زانو زده بودند
و زنار در دست از پله ها به بالا می خزیدند.


 
آواز باد و باران
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳۸٤  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، اخوان ثالث ، آمریکا و کانادا ، شفیعی کدکنی

۰- پیش بینی من درباره‌ی آمدن بهار آن هم با کاروان ناز اشتباه از آب در آمد ظاهرا قطار بهار تاخیر دارد! هوا سرد شده و امروز دارد برف می‌بارد!

۱- اخیراً استاد معروفی از دانشگاه Maryland به گروه ما آمده‌اند. چند روز پیش ایشان را برحسب اتفاق در راهرو دیدم و سوالی پرسیدم که منجر به گفتگوی صمیمانه‌‌ی یک ساعته‌ای شد. ایشان (Dr. Ramahi) هم مثل استاد خودم از دانشگاه Illinoise فارغ‌التحصیل شده‌اند که در رشته‌ی ما بسیار قوی است و اینطور که شنیده‌ام مدتی رییس واحد packaging  شرکت Compaq بوده‌اند. صحبت ما از اهداف دوره‌ی دکترا و ویژگیهای یک فارغ‌التحصیل موفق شروع شد و با من عرف نفسه فقد عرف ربه پایان گرفت. دکتر چند کلمه‌ی فارسی هم بلد بود و گاه گاه از آنها استفاده می‌کرد. می‌گفت آدمهای زیادی دکترا می گیرند اما من برای همه ی آنها احترام قایل نیستم. به نظر من یک دکترای موفق کسی است که در زمینه ی خود Technical Leader  (رهبر فنی) باشد و همه در آن زمینه به او رجوع کنند.. شب هم دوباره در دانشگاه دیدمش مرا به اسم کوچک صدا زد... آستینهایش را بالا زده بود٬ ظاهرا وضو گرفته بود و می‌خواست آماده‌ی نماز شود... آخرین صحبت من با دکتر Ramahi این بود که حس می‌کنم از همه‌ی تواناییهای خودم استفاده نمی‌کنم. آدم اینقدر ظرفیت ناشناخته دارد که اگر خودش را بشناسد بی‌درنگ خدایش را خواهد شناخت. نمی‌دانم چطور می‌توانم بهتر از ظرفیتهای خودم استفاده‌ کنم... گفت این سوالی نیست که در یک روز یا یکسال به جوابش برسی شاید در هفتاد سالگی جوابش را پیدا کنی ...

۲- یک دوست کانادایی داریم که شیعه شده و نام علی را برای خودش انتخاب کرده. علی معمولا به جلسه‌ی قران ایرانیها می‌آید. دیشب نیامده بود با دوتا از بچه‌ها دنبالش رفتیم و همگی در خانه‌ی ما جمع شدیم. شام را با هم خوردیم و بعد قدری سر به سرش گذاشتیم و کانادایی ها را دست انداختیم. علی علاقه‌ی بسیار زیادی به یادگیری زبان فارسی دارد و پیشرفت خوبی دارد گاهی آدم را حسابی شرمنده می‌کند وقتی می‌گویی Hello و او جواب می‌دهد سلام ... می‌گویی How are you? و او جواب می‌دهد الحمدلله ... می‌گویی Goodbye و او جواب می‌دهد خداحافظ... من که دیدم علاقه‌ی زیادی به فرهنگ ما دارد سی دی همنوا با بم استاد شجریان را برایش گذاشتم از موسیقی سنتی برایش گفتم. سازها و افراد گروه را برایش معرفی کردم و در حین گوش دادن به آهنگها و آوازها برخی از شعرها را برایش ترجمه کردم.

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

او که دانشجوی تاریخ است زبان فارسی را با اردو و هندی مقایسه می‌کرد و معتقد بود زبان فارسی شیرین‌تر و آهنگین‌تر است... من به یاد این شعر حافظ افتادم که در غزلی که به پادشاه هند تقدیم کرده سروده :

شکر شکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

۳- سی دی همنوا با بم را یکی از دوستان بسیار خوبم به من داد. اثر ارزشمندی بود. افزون بر نوآوریهای موسیقیایی آن مثل همنوایی هماهنگ پدر و پسر که اظهار نظر در این باره در صلاحیت من نیست٬ انتخاب شعرهای این برنامه بسیار بجا بود. جالب اینکه سه شعر از شاعران معاصر مرحوم مهدی اخوان ثالت٬ دکتر شفیعی کدکنی و هوشنگ ابتهاج در این برنامه خوانده شد و اگر چشمهایم اشتباه نکرده باشند٬ هوشنگ ابتهاج (ه ا سایه) در میان حضار نشسته بود (من فکر می‌کردم او در شهر کلن آلمان باشد). نگین این برنامه به نظر من شعر خانه‌ام آتش گرفته از اخوان با آهنگ سازی استاد بود. اهتمام استاد به استفاده از شعرهای نیمایی در موسیقی سنتی در خور تحسین است. ایشان ۳۳ سال قبل در جشن هنر شیراز شعر پرکن پیاله را (از فریدون مشیری)  با همراهی حسین علیزاده‌ی جوان (اگر اشتباه نکنم) خواند و بنا به عادت دیرینه‌ی بسیاری از ما ایرانیان که به شدت سنت گرا هستیم با اعتراضها و مخالفتهای شدیدی روبرو شد٬‌اما دست از کار برنداشت. مثلا یک بار آهنگی قدیمی شنیدم که شعر داروک نیما را با ارکستر سمفونیک به زیبایی اجرا کرده بود. نوار قاصدک ایشان که در ایران اجازه‌ی انتشار نیافت همدم من در شبهای خوابگاه بود٬ در این نوار دو شعر نیمایی از آثار اخوان اجرا شده. یادم می‌اید پس از انتشار آلبومهای معمای هستی و آرام جان انتقادهای بسیاری در رسانه‌ها مطرح شد که شجریان به تکرار موسیقی دوران قاجاریه روی آورده. همانوقت شجریان در مصاحبه‌ای گفت من کار مفصلی را بر روی شعر نو و ترکیب آن با موسیقی سنتی آغاز کرده‌ام که به تدریج منتشر خواهم کرد. مدتی بعد شعری بهاری از فریدون مشیری را در کاست بوی باران و بعد از آن شعر زمستان را اجرا کرد.

به عنوان یک پیشنهاد فکر می‌کنم اگر استاد برخی از کارهای سهراب سپهری را هم اجرا کند٬ آشتی شعرنو با موسیقی سنتی کامل ترخواهد شد. زیرا اولا شعرهای سهراب از تنوع عروضی بیشتری نسبت به شعرهای اخوان ونیما برخوردار است و به همین نسبت آهنگسازی و اجرای آن دشوارتر است. دوم اینکه زبان ساده و امروزی آن برای برقراری ارتباط با جوانان گریزپای خوشایندتر است. سوم اینکه استاد٬ از اجرای شعرهای نو بیشتر بهره‌برداری سیاسی (و اجتماعی) می‌کنند که البته این کار عیب نیست و درخور احترام است مثلا در همین کنسرتی که دو ماه قبل در برخی شهرهای آمریکای شمالی برگزار کردند این شعر اخوان آغازگر برنامه بود:

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟

که منظور آن واضح است. درحالیکه نقطه‌ی قوت موسیقی سنتی ایران وجه عرفانی آن است صدای طنبور و نوای نی هر انسان صاحبدلی را به سرچشمه‌ی کمال پیوند می‌دهد. اگر باور ندارید یکبار مطرب مهتاب رو  را بشنوید. وقتی حتی رعد تسبیح خدای می‌گوید چرا طنبور نگوید؟ حتی در همین کنسرت اخیر یکی از خبرگزاریهای آمریکایی با استاد و گروهش مصاحبه کرده بود و همه‌ی آنها پشتوانه‌ی معنوی و ماورایی این نوع موسیقی وخلسه‌ای که از شنیدن آن حاصل می‌شود را فرایاد آورده بودند.به همین دلیل مایه‌های عرفانی شعر سهراب با روح موسیقی سنتی سازگاری بیشتری دارد و اجرای اندیشمندانه‌ی کارهای او با استقبال گسترده‌ای روبرو خواهد شد.

برای بار سوم در این بهشت می‌نویسم که شعر نو ظرفیتهای فراوانی برای بیان مسایل امروزی دارد٬ اما ... هنوز کاوه‌ای که این درفش را بردارد ظهور نکرده.

راستی داشتم فراموش می‌کردم: بم را فراموش نکنیم

این نغمه‌ی محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقیست آواز باد و باران


 
سیاسی ترین ملت جهان
ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، سیاست

امروز دو دختر فلسطینی در اتاقها را می‌زدند تا برای خرید یک دستگاه ultrasonic برای کمک به زنان باردار در یکی از شهرهای محاصره شده‌ی فلسطین اعانه جمع کنند. دخترها هیچ کدام حجاب نداشتند و از لهجه‌شان معلوم بود چندسالی هست که در کانادا هستند. آنها به هیچوجه به اسراییل فحش نمی‌دادند.در حین صحبت با آنها فهمیدم که اطلاعات من درباره‌ی فلسطین بیشتر از آنهاست. البته از این موضوع تعجب نکردم چراکه ما ایرانیان این افتخار را داریم که سیاسی ترین ملت جهان هستیم. شاید دوست چینی من٬ ژانگ٬ حق دارد تعجب ‌کند وقتی می‌بیند من اسم سیاستمداران کشور او را بهتر از خودش می‌دانم در حالیکه خودش تا مدتها فکر می‌کرده IRAN و IRAQ هر دو یک کشور هستند.


 
دلدار میلیون دلاری
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: فیلم ، آمریکا و کانادا

یک شب پس از مراسم اسکار با دوستان به تماشای فیلم دلدار میلیون دلاری million dollar baby رفتیم که ساخته آقای کلینت ایست وود (تهیه کننده٬ کارگردان و هنرپیشه نقش اول مرد) بود . این فیلم نسبتا کم‌خرج با ۳ هنرپیشه در ۷ رشته نامزد شده بود که در نهایت ۴ اسکار مهم برای بهترین هنرپیشه نقش اول زن و نقش مکمل مرد٬ بهترین کارگردانی و بهترین فیلم را به چنگ آورد. رقیب اصلی این فیلم Aviator بود که با وجود لئوناردو دی کاپریو و مارتین اسکورسیزی ناکام ماند.

به نظرم دلیل اصلی موفقیت دلدار میلیون دلاری در اسکار امسال متفاوت بودن آن با فیلمهای دیگر بود. این فیلم با اینکه مایه‌های عاشقانه داشت حتی یک صحنه هم نداشت و از هنرپیشه های خوش چهره و محبوب٬ جلوه‌های تصویری و انبوه سیاهی لشکر در آن خبری نبود. شاید به همین دلیل بود که سالن سینما خلوت به نظر می‌رسید. صحنه های فیلم هم عندتا در فضای بسته و در محیط فقیرنشین می‌گذشت و از تجمل رایج فیلمهای هالیوودی نشانه‌ای به چشم نمی‌خورد. این موضوع کارگردان و فیلم بردار را بسیار محدود می‌کند. مثلا اگر فیلم به جستجوی ناکجاآباد یا Finding Neverland را دیده باشید بخش زیادی از موفقیت فیلم مرهون جذابیت لوکیشن ها و هنرنمایی فیلم بردار است مثل صحنه‌ی هواکردن بادبادک که فوق‌العاده به یادماندنی بود. 

کلینت ایست وود

بازی هر سه هنرپیشه چشمگیر بود بویژه کلینت ایست وود که در سن ۷۴ سالگی هنوز هم استوار بازی می‌کند.اگرچه او برخلاف دو هنرپیشه‌ی دیگر این فیلم مجسمه‌ی اسکار را بدست نیاورد اما عصاره‌ی ۵۰ سال حضور روی پرده سفید سینما را در بازی خود نشان داد هنری که فقط از چشمهای نافذ و صورت سنگی او به مخاطب منتقل می‌شد. فیلم پایانی بسیار فجیع و غیرمنتظره داشت.

Million Dollar Baby


 
چند لطیفه...
ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، طنز

اولا که عید همه مبارک! انشا ا... خدا نماز و روزه‌ و از همه مهمتر افطاری و سحری خوردن همه را قبول کند٬ اگرچه به قول صائب تبریزی:

حضور دل نبود با عبادتی که مراست   

/

   تمام سجده‌ی سهوست طاعتی که مراست

ثانیا این صفحات مدتی است که زیادی عرفانی- سیاسی - عبادی شده و این موضوع شیطنت طبع مرا راضی نمی‌کند. برای تنوع چندتا جوک مودبانه کانادایی که به قول آن بزرگوار (که از سرنشینان کشتی ۷۴ بود) با proxy هستند تعریف می‌کنم. خوانندگان محترم توجه دارند که عمده جوکهای مودبانه خنده دار نیستند٬ اما برای اینکه باب فیض بسته نشود٬ خواهشمند است پس از خواندن این لطایف لبانتان را حداقل به اندازه لبخند ژوکوند باز بفرمایید:


۱- در روز ششم خلقت خدا  به جبرئیل گفت : ای جبرئیل! امروز می‌خواهم سرزمینی به نام کانادا را خلق کنم که سرشار از زیباییهای عجیب و غریب است : کوههای بلند جادویی با عقابهای تیزپرواز و بزهای کوهی تیزپا٬ دریاچه‌های پر تلالو با ماهیهای بازیگوش٬ جنگلهایی پر از گوزنهای شمالی٬ صخره‌های بلند بر فراز شنزارهای ساحلی٬ دریاهایی پر از مواهب بی‌شمار و رودخانه‌هایی لبریز از ماهی آزاد .... خدا ادامه داد: من این سرزمین را از نفت پر می‌کنم تا ساکنان آن کامیاب شوند. من این ساکنان را مردم کانادا می‌نامم و آنان را دوستانه‌ترین خلق جهان می‌کنم... جبرئیل گفت : بارخدایا! گمان نمی‌کنی که زیادی داری به این کانادایی‌ها حال می‌دهی؟ خدا گفت : نه بابا! یه کم صبر کن ببین چه همسایه هایی به این بدبختها خواهم داد!

۲- مرد جوانی گفت : خدایا! یک ملیون سال برای تو چقدر است؟ خدا گفت: یک ملیون سال برای من به اندازه یک ثانیه برای شما است. مرد جوان پرسید: خدایا! یک ملیون دلار برای تو چقدر است؟ خدا گفت یک ملیون دلار برای من به اندازه یک پنی برای شما است. مرد جوان سرش را بالا کرد و گفت: خدایا ممکنه فقط یکی از آن پنی هایت را به من بدهی؟ خدا گفت: حتما! تو جوان با ایمانی هستی فقط یک ثانیه صبر کن!


 
زیارت آبشار بزرگ
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، آمریکا و کانادا

 

در مذهب من جهان قرآن مصوّر است و آیه ها در آن بجای آنکه بنشینند ایستاده‌اند. در مذهب من طبیعت بزرگترین برهان توحید است و صدها بار از استدلالهای دست و پا شکسته علیت و نظم استوارتر است. در مذهب من تماشای آب تماشای دریا تماشای هر زیبایی ازلی عبادت است.

فکر می‌کنم اتفاق دیروز پاداش تمام سختیهایی بود که در این چند وقت کشیدم. دیروز با بچه های خارجی دانشگاه به زیارت دریاچه انتاریو  گرداب ویرپول و آبشار پرعظمت نیاگارا یا به قول اینجایی ها نایاگ‌را رفتیم . از من نخواهید که آنجا را برایتان نوصیف کنم به قول مولانا: من چه گویم؟ یک رگم هشیار نیست. دریاچه انتاریو همان جایی است که در داستان خیابان یانگ از آن نام برده بودم. گرداب ویرپول تنها جایی است که آب سربالا می‌رود! و آبشار نایاگ‌را در مرز آمریکا و کانادا بزرگترین آبشار دنیاست که شامل دو آبشار بی نظیر است. بله! ما تا یک قدمی غول بزرگ رفتیم!

دیروز روی قایق وقتی از کنار رنگین کمانها می‌گذشتیم به کریس - راهنمای گروه - گفتم اینجا مثل یک رویاست و او گفت یک رویای غریب. چه حالی داشت وقتی در ازدحام اطراف آبشار گوشه خلوتی پیدا کردم تا نمازم را بخوانم. اینجا به آسمان نزدیکترم. اینجا امامزاده ندارد اما می‌دانم هر وقت دلم گرفت آبشار بزرگی هست که با  آن درددل کنم.

 

راستی! پریشب اولین غزلم را در اینجا سرودم فعلا یک بیتش را داشته باشید:

موی طلایی تو و چشم سیاه من

زیباترین دلیل برای گناه من...