بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از دی به خرداد
ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی: آجرهای سرخ ، خیام

تصور می کردم ترم که تمام بشود، فرصت بیشتری پیدا می کنم برای نوشتن. می ترسم از اینکه جایی در توالی و تکرار خرداد ها و دی ماه ها گم بشوم. می خواستم از سفر ماسال و ماسوله بنویسم و پنج سالگی مریم گلی و رمان "نفوس مرده" نیکلای گوگل و فیلم "ایستاده در غبار" ... اما پرشین بلاگ از کار افتاد و حرف های من هم از دهن افتاد.فعلا هم دو سال از نوشته های من پریده انگار ...

چند روز قبل مسابقه پروژه های کارشناسی در دانشکده بود. من هم یکی از داوران بودم. یکی از دانشجوهای سابقم که هیچ وقت با هم حرف نزدیم، مدتی کنار من ایستاده بود. وقتی صحبتم با یکی از گروه ها تمام شد، اعتراض کرد که چرا دیگر نمی نویسم و جملاتی آمیخته با محبت و صداقت و عصبانیت لبخند گفت. مشکل را برایش توضیح دادم. این مطلب را هم برای صفا و صداقت او می نویسم.

یک بار با یکی از استادان قدیمی دانشکده رفته بودم کوه. بیش از 30 سال است که در دانشکده تدریس می کند. وقت صعود، یک جایی ایستاد و گفت: نمی فهمیم عمرمان چگونه می گذرد، فقط می فهمیم که دی ماه شده و ترم به آخر رسیده یا خرداد شده و موسم امتحان است. عمر ما از دی به خرداد می رسد و از خرداد به دی. از این حرف هایش ترسیدم. قرار گذاشتم هر ترم یا هر سال کاری بکنم که متفاوت از ترم یا سال قبل باشد. 

تو هم مواظب عمرت باش...

افسوس که نامه جوانی طی شد

و آن تازه بهار زندگانی دی شد

آن مرغ طرب که نام او بود شباب

افسوس ندانم که کی آمد کی شد

خیام

کانال بهشت دل:  https://t.me/beheshtedel


 
روزهای خوب
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: آجرهای سرخ ، پدرانه ، رمضان
عصر چهارشنبه ایست که احتمالا آخرین روز ماه شعبان است. نشسته ام در اتاقم. ایام امتحانات است و دانشکده خلوت. صبح خبرهای خوبی شنیدم. انگار روزهای خوب در راه اند.
تصور می کردم با پایان کلاس ها سرم خلوت شود اما مصاحبه دانشجوهای ورودی دکترا و تکمیل و ارسال یک مقاله، چند روزم را گرفت. هفته بعد هم که امتحان درس هایم برگزار می شود و به طراحی سوال و رفع اشکال خواهد گذشت.
این روزها به روش های تدریس و تحصیل فکر می کنم. مشغول جمع بندی کلاس هایم هستم. یادداشت بر می دارم از نقاط قوت و ضعف. با میرزا رضا هفته قبل که اینجا بود قرار گذاشتیم که کار مشترکی بکنیم روی روش های تدریس. هدف دیگرم این است که برای دانشجویان جدید که مهر می آیند کارگاهی برگزار شود درباره مهارت های حضور در کلاس و گوش دهی فعال. معاون آموزشی دانشکده -که بسیار انسان نازنینی است- استقبال کرد از این ایده و مرا پاس داد به معاون دانشجویی که سرش خیلی شلوغ است!
احساس و مشاهداتم در ترم قبل این بود که بچه ها از فرصت کلاس خوب استفاده نمی کنند. بخشی بر می گردد به استاد که باید مهارت های تدریس را بالا ببرد و قسمتی هم به دانشجو که باید از فرصت کلاس بهتر استفاده کند و حواس اش را جمع کند در این دوران که پر از حواس پرتی است. اگر عمری باشد و فرصتی، بیشتر خواهم نوشت.
علی غلت زدن را یاد گرفته و باید خیلی مواظبش باشیم. همسرم شک دارد که از اول مهر سر کار برود بس که به علی دل بسته. مادرم گفته می آید به کمک ما. مریم شاید از اواسط تابستان به مهد برود. صبح پرسید بابا داری کجا میری؟ گفتم دانشگاه. گفت چون دلت برای من تنگ میشه بیا با هم نقاشی بکشیم. نشستم و دایره هایی را که کشیده بود طبق دستور او رنگ کردم. دیروز هم می گفت بابا لطفا بیا با هم پازل بدن انسان درست کنیم. مرا از پای لپ تاپ و برگه ها بلند کرد و آورد کنار بساطش. بعد هم گفت: بابا چون تو بلد نیستی من بهت یاد میدم خوب نگاه کن که یاد بگیری. شب که برایش قصه می گفتم زودتر از او خوابم برد.
نسیمی دارد ماه مبارک که اگر بر آدم بوزد جان و دلش را صفا می دهد. فرصتی به تو می دهد که از روزمرگی ها جدا شوی، بشکنی این دایره تکرار را. هُوَ شَهْرٌ دُعِیتُمْ فِیهِ إِلَى ضِیَافَةِ اللَّهِ وَ جُعِلْتُمْ فِیهِ مِنْ أَهْلِ کَرَامَةِ اللَّهِ
فرمود درهای بهشت در این ماه باز است: أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَبْوَابَ الْجِنَانِ فِی هَذَا الشَّهْرِ مُفَتَّحَةٌ فَاسْأَلُوا رَبَّکُمْ أَنْ لَا یُغَلِّقَهَا عَنْکُمْ
پی نوشت:
خطبه شعبانیه را امام رضا (ع) با واسطه پدرانشان از امیرالمومنین نقل می کنند که آخرین جمعه ماه شعبان - رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای ما خطبه خواند و چنین فرمود :

 ... هوَ شهرٌ دُعِیتُم فیهِ الی ضِیافَةِ الله، وجُعِلتُم فِیهِ مِن أهلِ کرامةِ اللهِ، أنفاسُکُم فِیهِ تسبیحٌ، ونَومُکُم فِیهِ عِبادَةٌ، وَ عَمَلُکُم فِیهِ مَقبولٌ، و دُعاؤُکُم فِیه مُستجابٌ،فَسئلوا اللهَ ربَّکم بِنِیّاتٍ صادِقَةٍ،و قلوبٍ طاهِرَةٍ أن یُوَفّقکم لِصِیامِهِ،وَ تَلاوة کتابِهِ،فإنّ الشّقی مَن حُرِمَ غفرانُ اللهِ فی هذا الشَّهرِ العَظیم ...
 ای مردم، ماه خدا، همراه برکت و رحمت و آمرزش گناهان به شما روی آورده است.

... ماه رمضان ماهی است که شما به میمانی خدا دعوت شده اید و خدا شما را در این ماه گرامی داشته. نفس های شما در ماه رمضان تسبیح است و خوابتان عبادت و عمل شما مورد قبول درگاه خداست و دعایتان در این ماه عزیز مستجاب است.
 با نیت های درست و دلهای پاک، خواسته هایتان را از خدا بخواهید...

 
مثنوی و مهندسی
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: مولانا ، عطار نیشابوری ، آجرهای سرخ

وبلاگ نویسی با آی پد اشتباه بزرگی است که من دوباره مرتکب شدم با آن آ کلاه دار زشتش... 

هفته گذشته فرصتی شد که آقای دکتر سنگری را ببینیم. این ارادت 22 ساله که هیچ کهن نشده بلکه زیادت یافته، مشوق من بوده در تمرین راه های تازه و دریچه ها به روی من گشوده. دکتر سنگری مولف کتاب های فارسی مدارس است. در حاشیه بحث کتاب کودک* که با حضور پر رنگ مریم گلی موضوع اصلی صحبت های ما بود، درباره مشکل  دانشجوها گفتم و اینکه تجربه آنها از زندگی اندک است و فشار درس ها و فضای رقابت مانع شده که مهارت های اجتماعی خود را گسترده کنند. دکتر غافلگیرم کرد وقتی گفت که مدتی برای بچه‌های دانشگاه ما مثنوی می گفته اما چون پایگاهی در دانشگاه نداشتند با مشکلات لجستیک روبرو شده، حتی از روزی برفی گفت که یک ساعت و نیم ایستاده در پارک روبه روی دانشگاه کلاس مثنوی را برگزار کرده.  

توصیه می کرد که این کار را ادامه بدهم. من از گستردگی دریای مثنوی و بیم موج و گردابی چنین هایل گفتم و منطق الطیر عطار را پیشنهاد دادم، اما دکتر تاکید می کرد که مثنوی درس زندگی است و توصیه می کرد که از دفتر دوم شروع کن یا داستان هایی را انتخاب کن و برای بچه ها پروژه هایی تعریف کن که خودشان در مثنوی مطالعه کنند. شرح دکتر کریم زمانی را هم برای گره گشایی از ابیات غامض مثنوی پیشنهاد دادند.

نمی دانم اصلا این کار شدنی است یا نه، اما رویای شیرینی است خواندن مثنوی در دانشکده...

پی نوشت:

* دکتر که دو نوه اش همسن مریم گلی هستند تعداد بسیار ریادی کتاب کودک در منزل داشت. نزدیک به 50 جلد کتاب به ما نشان داد که به نظرش کتاب های خوبی بودند و بعضی از آن ها را برای مریم خواند. چند جلد هم به مریم هدیه داد از جمله سلیمون، بچه ی خوب کرمون که کار دیگری است از مرحوم منوچهر احترامی سراینده ده شلمرود . 

از اوضاع شاعری من هم پرسید و اینکه آخرین شعری که از من شنیده سه سال قبل بوده و هشدار می داد که نکند این چشمه بخشکد. من هم نگرانم...


 
کافه نادری (3)
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: آجرهای سرخ

آمده‌ام به کافه نادری. وقتی خانم کارمند مهربان انجمن گفت باید بروی به تقاطع حافظ و جمهوری فهمیدم که روزی امروزم جور شده.

امروز کافه با صفاتر از دیگر روزهاست. کنار پنجره رو به حیاط نشسته ام و می نویسم.  این دفعه قهوه فرانسه سفارش دادم بلکه بفهمم کدام قهوه اش بهتر است. دو خانم جا افتاده پشت سرم دارند از خاطرات قدیم می گویند. نمی توانم گوش ندهم به حرف هایشان...

روزهای پر خیالی داشتم از همان پنج ماه پیش که آمدم ایران. خودم را برای خیلی چیزها آماده کرده بودم. اما اتفاقاتی افتاد که فکرش را نمی‌کردم از جنس عسی آن تکرهوا ... و البته خدا را شاکرم در همه حال. اتفاقات خوشایند هم کم نبوده از تولد علی تا فرصت دیدار خانواده. روز پدر بی اطلاع قبلی رفتیم شیراز. همه را غافل گیر کردیم و خوشحال، که ما نزدیکیم و این 900 کیلومتر فاصله به یک ساعت شکسته می شود.

اینقدر می‌دانم که اتفاقات پیش بینی نشده زیادی رخ خواهد داد. آدم در ایران توکل اش زیاد می‌شود و اگر عاقل باشد پر کاهی می‌شود در دست تندباد. مولا فرمود آخر علم تفویض همه کارهاست به دست او.  

درس هایم این ترم، سنگین تر از آن چیزی بود که تصور می‌کردم. سخت‌گیری من هم البته دشواری کار را دو چندان می‌کرد. انتظار داشتم خارج از کلاس بیشتر با دانشجوها گپ بزنم. شاید ایراد از حودم باشد که مواظب و محتاطم خیلی زیاد. مثل یک بادکنک پر از گاز هلیوم‌ که اگر بندش را رها کنی می رود آن بالاها، یکی دو بار سر کلاس این بند رها شد. وقتی به خودم آمدم سریع بحث را عوض کردم و برگشتم به درس شیرین خودمان!  بدجور بچه ها حبس شده اند در قفس نمره. آن خلاقیت و شیطنت که اقتضای این سن و سال است کمتر مجال ظهور و بروز پیدا می کند. برنامه روز استاد قدری پرده را بالا زده بود. شاد شدم وقتی دیدم بچه های کلاس از همه فعال تر بودند از میان بیش از هزار دانشجوی دانشکده، هزار دانشجو! ناگفته نماند که فقط 20 درصد استادان در مراسم حضور داشتند. 

هفته گذشته برایم هفته پر خبری بود. کنفرانسی در دانشگاه ما برگزار شد که استاد من و یکی از استادان معروف دانشگاه UCLA به عنوان مهمان ویژه آمده بودند. فرصتی شد که ناهار را با استادم باشم و شام را با استاد دیگر. صحبت از آموزش در عصر مجازی بود، اینکه با وجود اینترنت و نسلی که پیش از رفتن به مدرسه جستجو در گوگل را می آموزد کارکرد کتاب و کلاس و استاد چه خواهد بودن؟ 


میرزا رضا هم برای کنفرانس آمده بود و فرصتی شد که در بوفه محترم دانشگاه غذایی بخوریم به یاد ایام شباب. حسنی دارد و ملاحتی این رفیق دیرینه ما. پایان هفته هم که سه روز تعطیل بود هوا هم خوب و با بچه ها رفتیم به پارک. علی هم قربانش بروم دارد سر و گوش می جنباند کم کم.    
هفته خوشی بود جز پنج شنبه که بن بست پشت بن بست بود. 

 قبلا متن مفصلی نوشته بودم درباره آموزش در عصر مجازی که پاک شد. ظاهرا پرشین بلاگ هم دچار مشکلاتی است.


 
طرحی تازه
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: آجرهای سرخ

روز پنج شنبه ایست. نشسته ام در اتاق کارم. صبح، باران زده و هوا مسیح نفس شده. پنجره باز است و آسمان را قاب گرفته. نسیم خنکی سکوت هوا را ورق می زند. دانشکده آرام است. جان می دهد برای کار کردن. 

بچه ها رفته اند شیراز. دلم برای مریم گلی تنگ شده بود. زنگ زدم تا صدایش را بشنوم و از او بپرسم که پرتقال تامپسون جنوب را بیشتر دوست دارد یا پرتقال تامپسون شمال را؟ و قدری فارغ شوم از احوال خودم که مدتی است دنبال پرتقال فروش می‌گردم. 

دیروز جلسه دوم آزمایشگاه بود. بیشتر بچه ها، بار اولی بود که پی سی بی طراحی می کردند، هویه دست می‌گرفتند و لحیم کاری می‌کردند. اکثرا خیلی خوب جواب گرفتند. باور کردنی نبود. قبل از شروع ترم تیم  خوبی از بچه های سال بالاتر تشکیل دادم تا دستور کار آزمایشگاه را بازنویسی کنند و نرم افزارهای لازم را به بچه ها آموزش بدهند. دستور کار اول را که آماده کردند حسابی کیف کردم از بس که خوب و هدف گرا نوشته شده بود. هر دوشنبه برای بررسی آزمایش های هفته بعد با دستیارها جلسه داریم. جزء ساعات خوب زندگی من است.

فضای آزمایشگاه بد طراحی شده. مشخص است که هیچ ذوق هنری در آرایش میزها نبوده. به یاد آزمایشگاهی افتادم که یازده سال قبل در دانشگاه اهواز راه انداختیم. میزهای آزمایشگاه یک دایره می ساختند. پشت بچه ها به سمت مرکز دایره بود. استاد می‌توانست به راحتی همه میزها را ببیند و هم اینکه از طریق کامپیوترش روند پیشرفت تک تک گروهها را ارزیابی کند. بعضی وقت ها می گفتم: بچه ها می خوام سخنرانی کنم! همه با لبخند بر می گشتند به سمت من و با هم گپ می زدیم. یک بار حمید، یکی از بچه های کلاس، در شهرستان مریض شده بود و نمی‌توانست سر کلاس ها بیاید. بچه ها سال آخری بودند و در آستانه فارغ التحصیلی. به نظرم رسید از تک تک بچه ها نظرخواهی کنم که چه نمره ای به او بدهم. با همه به توافق رسیدم. فضای آزمایشگاه شاد و پرنشاط بود. از بچه های آن کلاس یکی شان دیشب خانه ما بود.

طرحی تازه می کشم برای آزمایشگاه...