بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

صعب نفور
ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: نهج البلاغه ، آجرهای سرخ ، مولانا ، قیصر امین پور

سه شنبه با "دو خط" بودم. دومین جلسه‌ای بود که کلام مولا را می‌خواندیم و رسیدیم به این فراز که وْ یَسْبِقَنِی إِلَیْکَ بَعْضُ غَلَبَاتِ الْهَوَى وَ فِتَنِ الدُّنْیَا فَتَکُونَ کَالصَّعْبِ النَّفُورِ 

(می‌ترسم) پاره‌اى خواهش‌هاى نفسانى بر تو غالب گردد، یا فریبندگی‌هاى دنیا تو را بفریبد. پس همچون شترى باشى گریزان -و سرسخت و نا به فرمان-

وَ إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالْأَرْضِ الْخَالِیَةِ مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْءٍ قَبِلَتْهُ فَبَادَرْتُکَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ یَقْسُوَ قَلْبُکَ

اما از آنجا که دل جوان همچون زمین خالی است، هرچه در آن بکارند می‌پذیرد، پس به ادب آموختنت پرداختم، پیش از آنکه دلت سخت شود. 

 یعنی باید در فصل جوانی چارچوب فکری خودت را بسازی و این ایام که بگذرد، دل، سخت می‌شود و سخن بی تاثیر. فراز دوم را بارها شنیده بودم اما تشبیهی در فراز اول هست که مرا زیاد به فکر فرو برد: کَالصَّعْبِ النَّفُورِ یعنی حیوان سرکش که رام نمی‌شود. راستش این ویژگی را در بعضی آدم ها که سن و سالی از آن ها گذشته دیده‌ام، که تعصب و جمود جای اندیشه و تحمل را می‌گیرد. گاه از یک سخن ساده بر آشفته می‌شوند و حرفی را که مخالف میل آنها باشد نمی‌پذیرند. با کمی سخت گیری می‌گویم که از ۳۰ سالگی به بعد احتمال تغییر و تحول در رفتار و افکار انسان بسیار کم می‌شود و غالبا بر همان روال گذشته راه می‌سپارد.

"دو خط"که رفت، باید دیوان حافظ و جلد اول مثنوی و کتاب قیصر و کتاب نهج البلاغه را از روی میز جمع می‌کردم (بس که از هر دری صحبت کردیم). از سینما حرف زدیم و داستان پیر چنگی را خواندیم:

حق سلامت می‌کند می‌پرسدت

چونی از رنج و غمان بی حدت؟ (این بیت اشک آدم را جاری می‌کند)

و این شعر قیصر را که "روزهای سه شنبه پایتخت جهان بود."  ظاهرا قیصر سه شنبه ها با استاد راهنمایش حضرت شفیعی کدکنی جلسه داشته.

چهارشنبه با عارف سرخسی! بودم. جناب ایشان رزومه پر و پیمانی دارد و از لون دیگری است اما آدم خوبی است! وقتی می‌خواستیم ساعت قرارمان را تنظیم کنیم به یاد آن شعر معروف فدریکو لورکا "ساعت پنج عصر" را پیشنهاد دادم و به یاد "آن شعر قیصر" روز چهارشنبه را.

برایم جالب بود که چقدر دقت می‌کند به حرف ها و رفتارها. پیداست که سوالهای عمیقی دارد و دنبال جواب می‌گردد و حرف من این بود که آب کم جو تشنگی آور به دست. از راز خلاقیت می‌پرسید و فاصله عدم تا وجود. و اینکه چرا برگشتم و ... شعر چمدان های خسته را برایش خواندم و از غزالی و ملا صدرا گفتم.

پنج شنبه با همان مدیر عاملی که صبحانه می‌دهد اما پروژه نه، رفتیم کوه و صبحانه درویشانه‌ای تقدیم ایشان کردیم. در مسیر صعود و فرود هم کلی یاسین خواندیم که

مایه‌ی محتشمی خدمت درویشان است!

ما دو نفر برادر و رفیق ۲۰ ساله‌ایم.

پی نوشت

سلام بر تو که ناتوانم از نوشتن درباره تو.


 
دو خط
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: انسان ، آجرهای سرخ

از رویاهایش می‌گفت. از علاقه‌اش به هنر و اینکه بین آجرهای سرخ به او سخت می‌گذرد. از لا به لای حرف هایش فهمیدم که چیز زیادی از من ناچیز نمی‌داند. آمده که به عنوان یک آدم خوب و بزرگتر با من مشورت کند. دو ساعتی گپ زدیم.

امروز که دوباره آمد، بهشت دل را پیدا کرده بود. از آن جمله بالا خوشش آمده بود و یک چیزهایی درباره من خوانده بود، مثلا آن مصاحبه را دیده بود که کسی از من می پرسد: علم بهتر است یا ثروت؟ و من جواب می‌دهم: معرفت! 

از جنس آدم های قبیله‌ی سر در کتاب، نبود. شاید همین علاقه به هنر، عاطفه را در او زنده نگه داشته بود. بنده‌ی نمره و معدل و مقاله نبود و بر طبل ادعا نمی‌کوبید. صاف بود و شفاف. حس کردم با او راحتم. قرار شد هفته‌ای یک بار کلام مولا را با هم بخوانیم. چقدر دلم برای آدم های اینطوری تنگ شده بود، آدم هایی که رزومه شان دو خط بیشتر نیست!


 
سعید غیر معروف!
ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز ۳٠ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، آجرهای سرخ ، رفیق

ترم تمام شده و فرصت دارم به کارهای عقب افتاده برسم. دیروز برای دو پیشنهاد کاری به دو شرکت در مناطق زعفرانی رنگ شمال شهر رفتم. اولی که به صبحانه خوردن با مدیر عامل محترم گذشت. چیزی کاسب نشدیم ولی صبحانه خیلی خوب بود! دومی قرار جالبی بود با مرد بسیار محترمی که هفتاد و چندساله بود، آدمی خودساخته که در آمریکا درس خوانده بود و باورهای مذهبی‌اش او را به ایران برگردانده بود. خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم. می‌خواست پروژه‌ای برای شرکتش انجام بدهم که پایین تر از سطح تخصص و فراتر از وقت آزاد من بود. اکراه داشتم از قبول آن پیشنهاد. گفت: من به ۷۰ کارگر حقوق می‌دهم هر کدام دو سه سر عائله دارند. من می‌توانم در این سن و سال و با این همه مشکلات، دارایی شرکت را بفروشم و پولش را در بانک بگذارم اما می‌بینم که چشم امید ۲۰۰ نفر به من است. وقت خداحافظی، دیوان حافظی به من هدیه داد. در اتاق کارم دیوان حافظ نداشتم. هر وقت آدم اهل دلی می‌آمد غزل ها را از روی گوشی می‌خواندم که کار خیلی زشتی است! در مسیر دانشگاه روی مقاله  یکی از دانشجوهام کار کردم. ساعت ۳ ددلاین ارسال مقاله به کنفرانس سالانه ما بود که امسال در سن دیگو برگزار می‌شود. ساعت ۱۲ با هیات رییسه دانشکده جلسه داشتم قرار است کار قشنگی با هم انجام بدهیم. به لطف خدا مقدمات کار به خوبی انجام شد. به اتاقم برگشتم. یکی از دانشجوهای کارشناسی هم روی مقاله‌ای برای همین کنفرانس کار می‌کرد. ذوق و شوق زیادی داشت برای کار. این پسر، یک پشتکاری دارد که اگر همه ما داشتیم خاک ما گلستان می‌شد. نشستیم، یک ساعت کلمه به کلمه مقاله‌اش را خواندیم که یکی در زد.

در را که باز کردم مرد بزرگواری در آستانه در ظاهر شد با ۱۹۲ سانتی متر قامت! من حیران، که سعید علی القاعده باید در سوئد باشد و اینجا چه می‌کند؟ گفتم خبر می‌دادی دایناسور قربانی می‌کردیم!

سعید ساکت و مودب نشست تا تصحیح مقاله تمام شد. با هم سوار تاکسی شدیم به سمت خانه. پرستار مهربان علی دارد مادربزرگ می‌شود و من و همسرم مجبوریم شیفتی کار کنیم. با سعید که از دوستان دوران دانشگاه شیراز است، صمیمتی دارم که قابل وصف نیست. پارسال یک سر آمد خانه ما. مریم گلی آن موقع ذهنش درگیر والیبالیست ها بود. از او پرسید شما کی هستی؟ گفت سعید. مریم گفت: سعید معروف؟ گفت: نه من سعید غیر معروف هستم!

سعید برای انجام پروژه‌ای که برای کشور بسیار مهم است به ایران آمده. امیدوارم خدا کمکش کند و سنگ در راهش نیندازند. سعید همیشه دلش می‌خواست کاری برای کشور بکند. شرایط زندگی‌اش به گونه ایست که فعلا نمی تواند برگردد اما دلش اینجاست. به سعید گفتم شرایط آدم ها با هم فرق می‌کند اما اینجا زندگی واقعی تر است. می‌دانی من از صبح تا حالا که تازه ساعت ۳ است چند کار کرده‌ام؟ بعد شعر چمدان را برایش خواندم:

چمدان های خسته منتظرند

تا که آواز ارجعی برسد

پیچ و تاب سفر تمام شود

روز و شب های واقعی برسد...

 

اوقات خوشی با هم داشتیم.


 
از میله های سرد و فلزی
ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ٧ دی ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: نامه ، قیصر امین پور ، آجرهای سرخ

سن آدم از حدی که بالاتر می‌رود فقط یک عدد می‌شود! مثلا من سالهاست که در ۲۴ سالگی مانده‌ام.

خیلی حرف ها هست که دلم می‌خواهد برای تو بگویم اما آنها را به موعد دیدارت حواله می‌کنم. بر خلاف تو، من کلام را بیشتر از نوشتار می‌پسندم خاصه وقتی که آدم ها در همسایگی هم هستند و می‌توانند همدیگر را در این فرصت دو روزه ببینند. برای نوشتن وقت هست.

اینکه آن روز زیبا، در کلاس گفتم "احساس می‌کنم حرف هایم به دیوار می‌خورد" را به پای طبع نازک من بگذار که از نفس فرشتگان هم ملول می‌شود وگرنه خاطرات خوبی از این ۲ سال دارم که شاید چند سال بعد که ارتباط ما از راه نوشتار خواهد بود، برایت بنویسم، چند سال بعد که آدم های معاصر آنقدر درگیر کار و زندگی شان خواهند شد که به کل این وبلاگ و نویسنده آن را از یاد خواهند برد. خاطرات خوبی که در لحظات نا امیدی دوباره مرا به مسیر برگرداندند.

جستجوی من برای مخاطب ادامه دارد در محیطی که دغدغه‌ی آدم ها از جنس منافع فردی است. در چنین فضایی خیلی حرف ها در گلو می‌ماند و فرصت تولد پیدا نمی‌کند. بعضی حرفها هم که از این قفس بیرون می‌جهد برای امروز نیست، برای فردایی دیگر است که به امید خدا باران خواهد بارید و این بذرها سبز خواهد شد در زمینی که به حاصل خیزی آن اطمینان دارم.

نوشته بودی: ساعت‌ها وبلاگ‌تان را خوانده‌ام، در تاریخ با شما سفر کرده‌ام، با خوشی‌هایتان خوش‌حال شده‌ام و با غم‌هایتان اشک ریخته‌ام. 

در یک کلام احساس خوشبختی می‌کنم از داشتن چنین خواننده‌ای. تصور می‌کنم تصمیمی که درست ۱۴ سال قبل برای نوشتن این صفحات گرفتم، تصمیم درستی بوده. این هزار نوشته، هزار فصل از زندگی من است. این روزها خیلی ها می‌گویند عمر وبلاگ نویسی تمام شده. چه غم؟ عصر آدم هایی مثل من مدت هاست که تمام شده! دعا کن زودتر از این دلق مرقع به در آیم تا رهاتر و فراتر بنویسم.

شاید بخشی از آرزوهای من برای تو و دوستانت در این شعر قیصر آمده باشد:

هر چند عاشقان قدیمی 
از روزگار پیشین 
تا حال 
از درس و مدرسه 
از قیل و قال
بیزار بوده‌اند 
اما 
اعجاز ما همین است : 
ما عشق را به مدرسه بردیم 
در امتداد راهرویی کوتاه 
در یک کتابخانه‌ی کوچک
بر پله‌های سنگی دانشگاه 
و میله‌های سرد و فلزی
                             گل داد و سبز شد ...

پیداست که سکّه‌ی تو از جنس متاع رایج این ایام نیست. مواظب خودت باش و اجازه نده که سنگ‌های آسیاب یا به قول فردوسی سوهان اهریمنی تو را بساید. پروانه‌ای باش که از این گل بر آن گل می‌نشیند ... (و لی فیها مآرب اخری!)

پی نوشت:

یکشنبه شیرینی داشتم. هوا بارانی بود. صبح دانشجوهای ارشدم با شیرینی آمدند به اتاقم، البته به روی هم نیاوردیم تا آخر جلسه! ظهر با عزیزی درباره سعدی مفصل حرف زدیم، عصر دانشجوی عزیزی کتاب اشعار محمد مصدق را به من هدیه داد، شب، برادرم با کیک و شمع آمد به خانه ما.

بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
اولین دفاع
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: آجرهای سرخ

امروز اولین دانشجوی من دفاع کرد. جلسه نفس‌گیری بود اما به نظرم خوب تمام شد. خیلی زحمت کشیده بود‌ و زیاد وقت گذاشته بود. هنوز کانادا بودم که با من تماس گرفت و ابراز علاقه کرد که با هم کار کنیم. شنیده بود که دارم می‌آیم ایران. مدتی امتحانش کردم تا به این نتیجه رسیدم که می‌توانیم با هم کار کنیم. در این مدت، ساختار تازه‌ای طراحی کرد، آن را ساخت و اندازه‌گیری هم کرد. 

شب قبل برایش می‌گفتم که دفاع از پایان نامه مثل روایت کردن داستان است که فراز و فرود دارد و اوج داستان باید جایی باشد که کار خودت را بیان می‌کنی. از حواشی زاید که ربطی به متن ندارند پرهیز کن. تمام صحنه های داستان و صفحه های ارایه باید با هم مرتبط باشند. آخر هر فصل باید فصل بعد را لمس کند...

برایش آرزوی موفقیت دارم.


 
ادب شاگردی
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: آجرهای سرخ

با مرحوم دکتر برکشلی درسی داشتم. میان ترم را خوب نشد اما پایان ترم ماکزیمم شدم‌ دکتر نمره ها را اعلام کرد و گذشت. من با دکتر دوست بودم و یک روز گفتم استاد اگر ضرایب را عوض می کردید نمره کل من لااقل ۱ نمره بیشتر می‌شد. دکتر گفت چرا به من نگفتی؟

با دکتر همایون هاشمی درسی داشتم. بسیار انسان بزرگوار و مودبی بود از آنهایی که گاهی مدت ها بعد از کلاسش می‌ماند و به سوالات بچه ها جواب می‌داد. وقتی نمره های نهایی را اعلام کرد به همه چیزی اضافه کرده بود و نوشته بود اگر کسی اعتراضی دارد، نمره ارفاق کسر و برگه از اول صحیح می‌شود.  مانده بودم که همچون آدم بزرگواری چرا باید اینگونه حرف بزند؟ بعد فهمیدم که خطای تصحیح برگه در حد چند دهم نمره بیشتر نیست

با یکی از اساتید درسی داشتم وقت پایان ترم بیمار شدم و بلافاصله برای معالجه به شیراز رفتم. بعد که برگشتم تهران دیدم نمره کمی به من داده، مثلا نمره تکلیف و پروژه را صفر شدم. من تکالیف را به خود استاد می دادم اما بچه ها به دستیار آموزشی. 

همینطور که با من حرف می زد توجهم به کاغذی که زیر آرنجش بود جلب شد. یکی از تکلیف های من بود حرفی نزدم. تشکر کردم و بیرون آمدم. بعدها شنیدم موقع بررسی پرونده استخدامی من یکی از  حاضران به آن نمره کم گیر داده اما همان استاد از من دفاع کرده.


 
از مواهب روز معلم ...
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: حسب حال ، آجرهای سرخ

امروز، روز معلم بود. صبح تصمیم گرفتم برای تقدیر و تشکر از خودم نیم ساعت بیشتر بخوابم! در ادامه به خودم اجازه دادم به جای این پرایدهای پلاک ۲۷، با آژانس بروم دانشگاه که وقت بیشتری داشته باشم برای مطالعه درس ها. تا در را قفل کردم یادم آمد گوشی‌ام را جا گذاشته‌ام. حقیقتش ما بعد از تشریف فرمایی آقا دزده دو لایه دفاعی به ورودی منزل اضافه کرده‌ایم و باز و بسته کردن این ها زمان می‌برد. بی خیال گوشی شدم و گفتم کدام یک از عرفا و ادبا و اولیا گوشی داشتند؟ اصلا بهتر! می‌نشینم و به جای بازی با گوشی و خبر خوانی، کتاب آندره ژید را می‌خوانم. در ماشین که نشستم یادم آمد که کتاب هم در کیفم نیست. به یاد گوشی افتادم و نذر کردم برای شادی روح عرفا و ادبا و اولیا اگر پول و پله ای به دستم رسید یکی از این گوشی های دو سیم کارته بخرم که این اینترنت همراه اول به درد عمه جانش می‌خورد. اما لحظه‌ای بعد در تجسمی تلخ، به یاد جای خالی آیفون تصویری روی دیوار خانه افتادم که آقا دزده آن را هم با خودش برده و ...

تا به اتاقم رسیدم منشی بزرگوار دانشکده که همسایه دیوار به دیوار همیم و دگران روند و آیند و او همچنان که هست گفت: آقای دکتر از معاونت پژوهشی تماس گرفتند گفتند چرا شما نمی‌آیید چک تان را بگیرید! حالا فرشته سمت راست می‌گفت آیفون تصویری بخر، فرشته سمت چپ می‌فرمود گوشی دو سیم کارته! چک را که گرفتم، خانم مسوول گفت امروز آخرین مهلت وصول چک است. بنده هم فاتحه‌ای نثار اموات عرفا و ادبا و اولیا کردم و یک راست رفتم بانک که با سرعت دو لاک پشت در ساعت کار مشتری ها را راه می‌انداخت. من هم نه جزوه‌ای، نه کتابی، نه موبایلی. به ساعت دیجیتال بانک نگاه می‌کردم و با فیلتر کالمن تخمین می‌زدم که کی نوبت من خواهد شد آیا؟

عصر، مراسم روز استاد بود. بچه ها دعوت نامه شکیلی فرستاده بود که مرا ترغیب کرد به رفتن. مراسم البته به شادی و هماهنگی سال قبل نبود، مثلا بچه ها فیلمی ساخته بودند برای تقدیر از یکی از همکاران بسیار عزیز که به نظرم می توانست چند بار کوتاه تر از این باشد. دست شان درد نکند و خسته نباشند.  به یاد متین و اجرای خوبش در سال قبل افتادم....در طول مراسم توفیقی شد که کنار دست آن بزرگوار بنشینم و بحث های ناتمام دیروز را ادامه بدهم.

ماه های آخری که کانادا بودم و تصمیمم برای برگشت قطعی شده بود، سوالی همیشه یک گوشه ی ذهنم بود: اینکه هدفم از بازگشت دانشگاه باشد یا صنعت؟

خوبی دانشگاه سر و کله زدن با مغزهای جوان و پر از سوال است اما مزیت صنعت ایجاد اشتغال که فکر می‌کردم و می‌کنم نیاز اول کشور ماست. تصمیم گرفتم  ۳ سال اول در دانشگاه باشم اما شرایط صنعت را رصد کنم. {ادامه این پارگراف تحلیل من از وضعیت دانشجوهاست که فعلا سانسور می کنم!}

 دیروز آن بزرگوار از تجربه خودش می گفت که سال ۷۹ از کانادا برگشت {خوب یادم هست آن ایام را. من به توصیه بزرگی برای تعریف پایان نامه پیش او رفتم اما گفت فعلا قصد ندارد دانشجو بگیرد} و سال۸۰  با ۸ دانشجوی سال سوم لیسانس شرکت اش را تاسیس کرد که امروز بعد از ۱۵  سال یکی از موفق ترین مجموعه های خصوصی در صنعت مخابرات کشور است. از وقتی آمده ام با آدم های زیادی مشورت کرده‌ام اما آن بزرگوار چیز دیگری است. 

روز خوبی بود امروز. دو  سه تا از بچه هایی که دوست هستیم با هم دقایقی آمدند پیشم. اصل بقای چیز را هم بالاخره در کلاس اثبات کردم!


 
وضع دانشجوها
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: آجرهای سرخ

قاصدکی که باد می چرخاندش، آرام، آرام، می رود اما نمی رسد به آنچه که می خواهد. 

با خودم قرار هایی گذاشتم. عمده لذت تدریس در درس های کارشناسی است اما بعد از مدت کوتاهی دیدم که جو دانشجوهای کارشناسی متفاوت است با چیزی که انتظار داشتم. بچه ها در عالم دیگری سیر می کنند و اولویت های خودشان را دارند. دانشجویان دکترا عمدتا بهتر از انتظار بودند ولی آنها هم در پیچ و خم استاد راهنما و قوانین دانشکده گرفتارند. آن جو لیبرال و سیال علمی که در دانشگاه واترلو یا استانفورد هست، اینجا نیست. بعضی استادها اصلا خوششان نمی آید که دانشجوی آنها با استاد دیگری کار کند. 

همکاری بین استادان کم است..


 
فصل پنجم
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ٢۳ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: مولانا ، نزار قبانی ، آجرهای سرخ

گاهی، می‌شود از لابه لای این آجرهای سرخ، آفتاب را دید حتی در روزی که آسمان سربی رنگ باشد. زیبا فرمود که:

ره آسمان، درون است پر عشق را بجنبان

پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند

اوقات خوشی بود...

پی نوشت:

و ما بین فصل الخریف، وفصل الشتاءْ
هنالکَ فَصْلُ أُسَمِّیهِ فصلَ البکاءْ
تکون به النفسُ أقربَ من أیِّ وقتٍ مضى للسماءْ..

میان  فصل پاییز و فصل زمستان 
فصلی ست که من آن را فصل گریه می‌نامم
فصلی که جان تو  از همیشه به آسمان نزدیک‌تر است  
نزار قبانی
کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel

 
جــان عاریت
ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱ دی ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: پدرانه ، حافظ ، آجرهای سرخ

شب یلداست و من در این کافه نسبتا آرام و بی مشتری چند دقیقه وقت دارم برای نوشتن. 

هوای آلوده، مهدکودک ها و مدارس را تعطیل کرده. امروز خانه ماندم که هم زمان بیشتری با مریم گلی باشم و هم از هوای دانشگاه در امان.

تنها چیزی که مریم گلی گریزپا را به دام می‌اندازد قصــه است. ناهارش را و غذایش را با قصه می‌خورد و شب ها، تنها با قصه می‌توان سر ساعت خواباندش. ظهر موقع ناهار، داستانی با مریم ساختیم که هر دو در آن بازی کردیم. قصه از این قرار بود که مسی و رونالدو و آگوئرو می‌روند شهر بازی و آن جا می‌فهمند که اگر ۱۰ کارت امتیازی جمع کنند می‌توانند در مسابقه شرکت کنند و ... آخر کار که به مسابقه راه پیدا می‌کنند از دست کوتاه خود خجل می‌شوند و یک دفعه دی ماریا -که قامتش بلند باد- از راه می‌رسد و جایزه‌ها را درو می‌کند.

شاید بفرمایید این رطب و یابس ها چیست که به هم می بافی و تو را چه به فوتبال و مسی و ...؟ اگر شما هم مجبور باشید روزی چهل قصه بسازید کارتان به اینجا و بدتر از اینجا می‌کشد. روزهای شیرینی است که می‌گذرند.

یک بیت حافظ هست که روزی جایی خواندم، وقتی کسی از من درباره هدف زندگی پرسید و اینکه چرا برگشتی و ...

این جــان عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی رخـش ببینم و تسلیم وی کنم

زیاد زمزمه‌اش می‌کنم این روزها. گاهی که کسی به اتاقم می‌آید و از گرایش ها و دانشگاه ها می‌پرسد مفصل جوابش را می‌دهم و بعد چیزی از این جنس برایش می‌خوانم. یک دقیقه به فکر فرو می‌رود اما از در اتاق که بیرون می‌رود دوباره غرق می‌شود در همان خیالات سبک، و سیر می‌کند در همان دایره‌ای که همه در آن افتاده‌اند. دانشجوی سال صفری هم که می‌آید از راه های رفتن می‌پرسد و سطح دانشگاه‌های آمریکا و ...

همه سودای رفتن دارند، من اما دیگر جایی نمی‌روم. در اتاقم می‌مانم به امید اینکه روزی دانشجوی ناشناسی در بزند و ساعتی با هم گپ لاهوتی بزنیم و احساس کند پاسخ سوال هایی را که نپرسیده یافته یا لا اقل در این کره خاکی یک نفر هست ...

ماه دی مبارک!

کانال بهشت دل در تلگرام: https://telegram.me/beheshtedel


 
پیش چنین ماهرو گیج شدن واجب است!
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، مولانا ، آجرهای سرخ

دقیقا شد یک سال!

روز خوبی بود امروز. لوچان ایمیل زده بود که آخرین مقاله ما همین ماه چاپ می شود. بسیار هیجان زده بود. من هم شاد شدم و خاطرات خوبی که با هم داشتیم برایم زنده شد، از غذاهای هندی تا قهوه هایی که با هم می خوردیم و قدم زدن در غروب ساحل لاهویا...

صبح، وقت بازبینی برگه های میان ترم بود. رفتار بچه ها خیلی خوب و میانگین کلاس هم بالا بود. بچه های خیلی خوبی در این کلاس هستند. درس دادن به آن ها را بسیار دوست دارم. گاهی در کلاس، یک وجب از زمین بالاترم. امروز وقتی رسیدیم به یک مساله تازه و عحیب، از دهنم پرید: پیش چنین ماهرو گیج شدن واجب است! 1

عصر دو تا از دانشجوهایی که صحبت های مرا در یکی از نشست های دانشجویی شنیده بودند آمدند اتاق. ساعتی با هم گپ زدیم از آن گپ های لاهوتی. هنوز هم که دو ساعت از نیمه شب گذشته از اثر آن صحبت ها سرمستم. دیواری دور خودم کشیده ام که هر از گاهی ترک می خورد...

بعد یکی از دانشجوهای دکترا آمد. امتحان جامعش را داده بود و روحش آزاد شده بود. اهل جنوب خراسان است و بسیار باهوش. روی مقاله اش کار کردیم. دعوت کردم که ترم بعد در تدریس با من همکاری کند.  

شب، ایمیل قشنگی رسید از برادر سیاوش که حالا، او مسافر سرزمین برف است و من ساکن مرز پر گهر!

به گمانم هنوز از شراب شب شعر مستم. بوی آن سال های دور را می داد. تصویرها در ذهنم ورق می خورند و دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست.

صدای باران می آید.

پی نوشت:

شعر از مولاناست:

...

طره خویش ای نگار خوش به کف من سپار

هر که در این چه فتاد داد رسن واجب است

عشق که شهر خوشی است این همه اغیار چیست

حفظ چنین شهر را برج و بدن واجب است


 
خاطره تیرماهی
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: حسب حال ، آجرهای سرخ

بیدار مانده ام که سوالات امتحان را طرح  کنم. نمی دانم چرا اینقدر این امتحان برایم دشوار است. ذهن بازیگوش من مدام فرار می کند از این کار. شاید دلیل اش این باشد که من الگوی دیگری را برای طرح سوال می پسندم اما فضای دانشکده و جوی که دانشجوها به آن عادت کرده اند از جنس دیگری است. من سوالات کوتاه و نکته ای را دوست دارم که دانشجو بعد از حل آن لبخند بزند و آن ها سوالات پیچیده  و دراز را که نیازمند حمالی است تا مهارت های دانشجو سنجیده شود.

اول نشستم قسمت هایی از برنامه خندوانه را دیدم. نیاز داشتم به خندیدن پس از چند ماه سخت پر بن بست. دیروز، دوشنبه اول تیرماه، آن اتفاق سبز افتاد و میان من و اژدها صلح افتاد!  و جمل از ته سوزن رد شد. حالا من هم خاطره شیرینی دارم از تیرماه! من البته همه چیز را در این چند ماه به اشاره و استعاره نوشتم تا بعد ها که مرور می کنم این روزها را یادم باشد که بر من چه گذشت. سربسته بگویم که به مرحله اضطرار رسیده بودم، که امن یجیب می خواندم ... خواننده کنجکاو می تواند سطور خالی این روزها را با هرچه که تخیل اش جولان می دهد پر کند. عادت من نیست که از جزییات در زمان خودش بنویسم، شاید وقتی دیگر.

و باید یاد کنم از کریم عزیز که از جنس رفیقان قدیم است و سطور نانوشته را می خواند و گاهی بیش از خود من پی گیر این کارها بود و در روزهایی که تنها بودم، واقعا تنها بودم، به کمک من آمد و راه حلی اتمی پیدا کرد ... و نیز از سه بزرگوار دیگر

قال الکاظم علیه السلام

إنَّ لِلّهِ عِبادا فِی الأرضِ یَسعَونَ فی حَوائجِ النّاسِ هُمُ الآمِنونَ یَومَ القِیامَة

کافى : ج 2 ، ص 197 

دیروز یک دل سیر علی را خنداندم.


 
روزهای خوب
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: آجرهای سرخ ، پدرانه ، رمضان
عصر چهارشنبه ایست که احتمالا آخرین روز ماه شعبان است. نشسته ام در اتاقم. ایام امتحانات است و دانشکده خلوت. صبح خبرهای خوبی شنیدم. انگار روزهای خوب در راه اند.
تصور می کردم با پایان کلاس ها سرم خلوت شود اما مصاحبه دانشجوهای ورودی دکترا و تکمیل و ارسال یک مقاله، چند روزم را گرفت. هفته بعد هم که امتحان درس هایم برگزار می شود و به طراحی سوال و رفع اشکال خواهد گذشت.
این روزها به روش های تدریس و تحصیل فکر می کنم. مشغول جمع بندی کلاس هایم هستم. یادداشت بر می دارم از نقاط قوت و ضعف. با میرزا رضا هفته قبل که اینجا بود قرار گذاشتیم که کار مشترکی بکنیم روی روش های تدریس. هدف دیگرم این است که برای دانشجویان جدید که مهر می آیند کارگاهی برگزار شود درباره مهارت های حضور در کلاس و گوش دهی فعال. معاون آموزشی دانشکده -که بسیار انسان نازنینی است- استقبال کرد از این ایده و مرا پاس داد به معاون دانشجویی که سرش خیلی شلوغ است!
احساس و مشاهداتم در ترم قبل این بود که بچه ها از فرصت کلاس خوب استفاده نمی کنند. بخشی بر می گردد به استاد که باید مهارت های تدریس را بالا ببرد و قسمتی هم به دانشجو که باید از فرصت کلاس بهتر استفاده کند و حواس اش را جمع کند در این دوران که پر از حواس پرتی است. اگر عمری باشد و فرصتی، بیشتر خواهم نوشت.
علی غلت زدن را یاد گرفته و باید خیلی مواظبش باشیم. همسرم شک دارد که از اول مهر سر کار برود بس که به علی دل بسته. مادرم گفته می آید به کمک ما. مریم شاید از اواسط تابستان به مهد برود. صبح پرسید بابا داری کجا میری؟ گفتم دانشگاه. گفت چون دلت برای من تنگ میشه بیا با هم نقاشی بکشیم. نشستم و دایره هایی را که کشیده بود طبق دستور او رنگ کردم. دیروز هم می گفت بابا لطفا بیا با هم پازل بدن انسان درست کنیم. مرا از پای لپ تاپ و برگه ها بلند کرد و آورد کنار بساطش. بعد هم گفت: بابا چون تو بلد نیستی من بهت یاد میدم خوب نگاه کن که یاد بگیری. شب که برایش قصه می گفتم زودتر از او خوابم برد.
نسیمی دارد ماه مبارک که اگر بر آدم بوزد جان و دلش را صفا می دهد. فرصتی به تو می دهد که از روزمرگی ها جدا شوی، بشکنی این دایره تکرار را. هُوَ شَهْرٌ دُعِیتُمْ فِیهِ إِلَى ضِیَافَةِ اللَّهِ وَ جُعِلْتُمْ فِیهِ مِنْ أَهْلِ کَرَامَةِ اللَّهِ
فرمود درهای بهشت در این ماه باز است: أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَبْوَابَ الْجِنَانِ فِی هَذَا الشَّهْرِ مُفَتَّحَةٌ فَاسْأَلُوا رَبَّکُمْ أَنْ لَا یُغَلِّقَهَا عَنْکُمْ
پی نوشت:
خطبه شعبانیه را امام رضا (ع) با واسطه پدرانشان از امیرالمومنین نقل می کنند که آخرین جمعه ماه شعبان - رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای ما خطبه خواند و چنین فرمود :

 ... هوَ شهرٌ دُعِیتُم فیهِ الی ضِیافَةِ الله، وجُعِلتُم فِیهِ مِن أهلِ کرامةِ اللهِ، أنفاسُکُم فِیهِ تسبیحٌ، ونَومُکُم فِیهِ عِبادَةٌ، وَ عَمَلُکُم فِیهِ مَقبولٌ، و دُعاؤُکُم فِیه مُستجابٌ،فَسئلوا اللهَ ربَّکم بِنِیّاتٍ صادِقَةٍ،و قلوبٍ طاهِرَةٍ أن یُوَفّقکم لِصِیامِهِ،وَ تَلاوة کتابِهِ،فإنّ الشّقی مَن حُرِمَ غفرانُ اللهِ فی هذا الشَّهرِ العَظیم ...
 ای مردم، ماه خدا، همراه برکت و رحمت و آمرزش گناهان به شما روی آورده است.

... ماه رمضان ماهی است که شما به میمانی خدا دعوت شده اید و خدا شما را در این ماه گرامی داشته. نفس های شما در ماه رمضان تسبیح است و خوابتان عبادت و عمل شما مورد قبول درگاه خداست و دعایتان در این ماه عزیز مستجاب است.
 با نیت های درست و دلهای پاک، خواسته هایتان را از خدا بخواهید...

 
مثنوی و مهندسی
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: مولانا ، عطار نیشابوری ، آجرهای سرخ

وبلاگ نویسی با آی پد اشتباه بزرگی است که من دوباره مرتکب شدم با آن آ کلاه دار زشتش... 

هفته گذشته فرصتی شد که آقای دکتر سنگری را ببینیم. این ارادت 22 ساله که هیچ کهن نشده بلکه زیادت یافته، مشوق من بوده در تمرین راه های تازه و دریچه ها به روی من گشوده. دکتر سنگری مولف کتاب های فارسی مدارس است. در حاشیه بحث کتاب کودک* که با حضور پر رنگ مریم گلی موضوع اصلی صحبت های ما بود، درباره مشکل  دانشجوها گفتم و اینکه تجربه آنها از زندگی اندک است و فشار درس ها و فضای رقابت مانع شده که مهارت های اجتماعی خود را گسترده کنند. دکتر غافلگیرم کرد وقتی گفت که مدتی برای بچه‌های دانشگاه ما مثنوی می گفته اما چون پایگاهی در دانشگاه نداشتند با مشکلات لجستیک روبرو شده، حتی از روزی برفی گفت که یک ساعت و نیم ایستاده در پارک روبه روی دانشگاه کلاس مثنوی را برگزار کرده.  

توصیه می کرد که این کار را ادامه بدهم. من از گستردگی دریای مثنوی و بیم موج و گردابی چنین هایل گفتم و منطق الطیر عطار را پیشنهاد دادم، اما دکتر تاکید می کرد که مثنوی درس زندگی است و توصیه می کرد که از دفتر دوم شروع کن یا داستان هایی را انتخاب کن و برای بچه ها پروژه هایی تعریف کن که خودشان در مثنوی مطالعه کنند. شرح دکتر کریم زمانی را هم برای گره گشایی از ابیات غامض مثنوی پیشنهاد دادند.

نمی دانم اصلا این کار شدنی است یا نه، اما رویای شیرینی است خواندن مثنوی در دانشکده...

پی نوشت:

* دکتر که دو نوه اش همسن مریم گلی هستند تعداد بسیار ریادی کتاب کودک در منزل داشت. نزدیک به 50 جلد کتاب به ما نشان داد که به نظرش کتاب های خوبی بودند و بعضی از آن ها را برای مریم خواند. چند جلد هم به مریم هدیه داد از جمله سلیمون، بچه ی خوب کرمون که کار دیگری است از مرحوم منوچهر احترامی سراینده ده شلمرود . 

از اوضاع شاعری من هم پرسید و اینکه آخرین شعری که از من شنیده سه سال قبل بوده و هشدار می داد که نکند این چشمه بخشکد. من هم نگرانم...


 
کافه نادری (3)
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: آجرهای سرخ

آمده‌ام به کافه نادری. وقتی خانم کارمند مهربان انجمن گفت باید بروی به تقاطع حافظ و جمهوری فهمیدم که روزی امروزم جور شده.

امروز کافه با صفاتر از دیگر روزهاست. کنار پنجره رو به حیاط نشسته ام و می نویسم.  این دفعه قهوه فرانسه سفارش دادم بلکه بفهمم کدام قهوه اش بهتر است. دو خانم جا افتاده پشت سرم دارند از خاطرات قدیم می گویند. نمی توانم گوش ندهم به حرف هایشان...

روزهای پر خیالی داشتم از همان پنج ماه پیش که آمدم ایران. خودم را برای خیلی چیزها آماده کرده بودم. اما اتفاقاتی افتاد که فکرش را نمی‌کردم از جنس عسی آن تکرهوا ... و البته خدا را شاکرم در همه حال. اتفاقات خوشایند هم کم نبوده از تولد علی تا فرصت دیدار خانواده. روز پدر بی اطلاع قبلی رفتیم شیراز. همه را غافل گیر کردیم و خوشحال، که ما نزدیکیم و این 900 کیلومتر فاصله به یک ساعت شکسته می شود.

اینقدر می‌دانم که اتفاقات پیش بینی نشده زیادی رخ خواهد داد. آدم در ایران توکل اش زیاد می‌شود و اگر عاقل باشد پر کاهی می‌شود در دست تندباد. مولا فرمود آخر علم تفویض همه کارهاست به دست او.  

درس هایم این ترم، سنگین تر از آن چیزی بود که تصور می‌کردم. سخت‌گیری من هم البته دشواری کار را دو چندان می‌کرد. انتظار داشتم خارج از کلاس بیشتر با دانشجوها گپ بزنم. شاید ایراد از حودم باشد که مواظب و محتاطم خیلی زیاد. مثل یک بادکنک پر از گاز هلیوم‌ که اگر بندش را رها کنی می رود آن بالاها، یکی دو بار سر کلاس این بند رها شد. وقتی به خودم آمدم سریع بحث را عوض کردم و برگشتم به درس شیرین خودمان!  بدجور بچه ها حبس شده اند در قفس نمره. آن خلاقیت و شیطنت که اقتضای این سن و سال است کمتر مجال ظهور و بروز پیدا می کند. برنامه روز استاد قدری پرده را بالا زده بود. شاد شدم وقتی دیدم بچه های کلاس از همه فعال تر بودند از میان بیش از هزار دانشجوی دانشکده، هزار دانشجو! ناگفته نماند که فقط 20 درصد استادان در مراسم حضور داشتند. 

هفته گذشته برایم هفته پر خبری بود. کنفرانسی در دانشگاه ما برگزار شد که استاد من و یکی از استادان معروف دانشگاه UCLA به عنوان مهمان ویژه آمده بودند. فرصتی شد که ناهار را با استادم باشم و شام را با استاد دیگر. صحبت از آموزش در عصر مجازی بود، اینکه با وجود اینترنت و نسلی که پیش از رفتن به مدرسه جستجو در گوگل را می آموزد کارکرد کتاب و کلاس و استاد چه خواهد بودن؟ 


میرزا رضا هم برای کنفرانس آمده بود و فرصتی شد که در بوفه محترم دانشگاه غذایی بخوریم به یاد ایام شباب. حسنی دارد و ملاحتی این رفیق دیرینه ما. پایان هفته هم که سه روز تعطیل بود هوا هم خوب و با بچه ها رفتیم به پارک. علی هم قربانش بروم دارد سر و گوش می جنباند کم کم.    
هفته خوشی بود جز پنج شنبه که بن بست پشت بن بست بود. 

 قبلا متن مفصلی نوشته بودم درباره آموزش در عصر مجازی که پاک شد. ظاهرا پرشین بلاگ هم دچار مشکلاتی است.


 
حیات دوگانه
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: آجرهای سرخ

روزهای پنج شنبه فضای دانشگاه شاعرانه می شود شاید چون خلوت تر است. انگار همه این آجرهای قرمز زشت را سفید کرده باشند. پنجره را باز می کنم، نسیمی می وزد، میل نوشتن در من بیدار می شود.

روزهایی که هوا خوب  است از پنجره اتاقم دماوند را می توانم دید. حرف‌ها می زنم با این بزرگ زیبا، که نمی دانم چرا بهار به او گفته دیو سپید؟ کجایش به دیو می ماند این پریچهره؟

یاد آن اتاق بی صدای بی دریچه هم به خیر

هفته قبل سر یکی از کلاس ها بیتی از خودم را خواندم. حس آدمی را داشتم که قول و پیمانش را شکسته. خوشبختانه بچه های دانشگاه ما آنقدر سرشان شلوغ است که من می توانم به این حیات دوگانه ادامه بدهم. 

چند روز پیش یکی از استادان قدیمی می گفت جلسه ای با بچه ها بگذار و برای شان حرف بزن.  


 
طرحی تازه
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: آجرهای سرخ

روز پنج شنبه ایست. نشسته ام در اتاق کارم. صبح، باران زده و هوا مسیح نفس شده. پنجره باز است و آسمان را قاب گرفته. نسیم خنکی سکوت هوا را ورق می زند. دانشکده آرام است. جان می دهد برای کار کردن. 

بچه ها رفته اند شیراز. دلم برای مریم گلی تنگ شده بود. زنگ زدم تا صدایش را بشنوم و از او بپرسم که پرتقال تامپسون جنوب را بیشتر دوست دارد یا پرتقال تامپسون شمال را؟ و قدری فارغ شوم از احوال خودم که مدتی است دنبال پرتقال فروش می‌گردم. 

دیروز جلسه دوم آزمایشگاه بود. بیشتر بچه ها، بار اولی بود که پی سی بی طراحی می کردند، هویه دست می‌گرفتند و لحیم کاری می‌کردند. اکثرا خیلی خوب جواب گرفتند. باور کردنی نبود. قبل از شروع ترم تیم  خوبی از بچه های سال بالاتر تشکیل دادم تا دستور کار آزمایشگاه را بازنویسی کنند و نرم افزارهای لازم را به بچه ها آموزش بدهند. دستور کار اول را که آماده کردند حسابی کیف کردم از بس که خوب و هدف گرا نوشته شده بود. هر دوشنبه برای بررسی آزمایش های هفته بعد با دستیارها جلسه داریم. جزء ساعات خوب زندگی من است.

فضای آزمایشگاه بد طراحی شده. مشخص است که هیچ ذوق هنری در آرایش میزها نبوده. به یاد آزمایشگاهی افتادم که یازده سال قبل در دانشگاه اهواز راه انداختیم. میزهای آزمایشگاه یک دایره می ساختند. پشت بچه ها به سمت مرکز دایره بود. استاد می‌توانست به راحتی همه میزها را ببیند و هم اینکه از طریق کامپیوترش روند پیشرفت تک تک گروهها را ارزیابی کند. بعضی وقت ها می گفتم: بچه ها می خوام سخنرانی کنم! همه با لبخند بر می گشتند به سمت من و با هم گپ می زدیم. یک بار حمید، یکی از بچه های کلاس، در شهرستان مریض شده بود و نمی‌توانست سر کلاس ها بیاید. بچه ها سال آخری بودند و در آستانه فارغ التحصیلی. به نظرم رسید از تک تک بچه ها نظرخواهی کنم که چه نمره ای به او بدهم. با همه به توافق رسیدم. فضای آزمایشگاه شاد و پرنشاط بود. از بچه های آن کلاس یکی شان دیشب خانه ما بود.

طرحی تازه می کشم برای آزمایشگاه...


 
اولین جلسه انجمن شاعران مرده
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: آجرهای سرخ

فکر می کنم امروز اولین جلسه انجمن شاعران مرده تشکیل شد. سر کلاس اشاره ای کردم به دکتر محمد خرمی و روشی که در شناخت معادلات فیزیکی به ما آموخت.

چند تا از بچه ها کنجکاو شدند که من از کجا دکتر خرمی را می شناسم. دکتر در دوره المپیاد به ما مکانیک برداری می آموخت. آدم خاصی بود، انسانی فراتیزهوش بود که مثل او دو سه تا بیشتر ندیده ام. امروز خودم هم کنجکاو شدم ببینم کجاست و چه می کند.

کلاس که تمام شد چندتا از بچه ها که همگی المپیادی بودند آمدند و گپ ردیم.