بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرّد
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

هنوز سال شروع نشده، اژدها زبانه کشید و شعله‌هایش به اتاق رییس دانشکده رسید. رییس دانشکده انسان بسیار شریفی است. گفتگو با او حالم را به می‌کند. زمان دانشجویی ما هم خود ایشان رییس دانشکده بودند. شاید قسمت من این است "که بقیّت عمر را گوشه ای بنشینم" و بنویسم.

دلم را خوش می کنم که شب، شکوه خواهم کرد به مرد دانا. سوار تاکسی می شوم " خواب آشفته نفت" را باز می کنم. غرق می شوم در شیرینی کلمات و سحر تاریخ. چنین روایت دسته اولی از آشفته ترین مقطع تاریخ معاصر برایم غنیمت است. جایی دکتر موحد از خاطرات مهندس بازرگان جمله ای نقل می کند درباره حسین مکی یکی از اعضای هیات 6 نفره خلع ید از انگلیس و شرح دعواهای داخلی هیات مدیره:

   آقای مکی که در روز عزیمت دکتر مصدق ... به سازمان ملل اسم خود را در هیات اعزامی از رادیو نشنید، از همان لحظه ناسازگاری را شروع کرد، چون عقیده داشت:"مصدق را من آورده ام و نفت را من ملی کرده ام"...

بعد نویسنده می افزاید:

     آن قال و قیل ها و کش مکش ها بر سر مدیریت شرکت نفت که آوردیم مشتی است از خروار و نموداری است از حقارت ها و نزدیک بینی ها و حسادت ها و خرده حساب ها و بی خیالی ها و نگاه های کج و کوله در روزگاری که سخت نیازمند دورنگری و روشن بینی و از خود گذشتگی و صراحت و اخلاص و وفاداری بود...

اندکی بعد نویسنده روایت خود را از کودتای 28 مرداد که آن روز را در خرمشهر بود نقل می کند که: صبح دسته ای از عرب ها در حمایت از مصدق راهپیمایی می کنند و عصر که جهت باد عوض می شود عکس شاه را بر دست می گیرند و پای کوبان شعر می خوانند که الف مصدق بفداک (هزار مصدق به فدای تو)

   فردای آن روز من شاهد اشک جوانانی بودم که آرزوهای خود را بر باد رفته می دیدند و مات و مبهوت در یکدیگر می نگریستند و این معما برای من باقی ماند که چگونه نهضتی به آن بزرگی که دکتر مصدق پدید آورد و ریشه در دل همه ایرانیان داشت به آن آسانی فرو نشست و آتشی که از کران تا کران این ملک شعله می کشید به تُفی خاموش گشت.