بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ببین ماه و می بیار
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حافظ ، کتاب ، دکتر ندوشن

آمده ام به ملک سلیمان*! امشب با مریم گلی و همسرم رفتیم حافظیه. من دیدار حافظیه را در شب فراوان دوست دارم و نیز در باران، باران نم نم، که عطر سحرآمیز سروهای باران خورده فضا را تسخیر می کند.

حافظیه به نسبت خلوت بود. هنوز مسافران نوروزی نیامده اند و می شد کنج خلوتی دراین هوا و فضای عالی یافت. از سه ماه قبل که برگشتم به وطن، روزهای پرفشاری داشتم. فرصتی برای خودم نداشتم و خیلی کارهاست که انجام نداده ام، مثلا هنوز مادرم را ندیده ام.

اما فال امسالم که نوید پایانی است بر روزهای سخت. قدری درد دل کردم با حافظ و گفت:

عید است و آخر گل و یاران در انتظار

ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار ...

 

همدمم از تهران تا شیراز نوشته شیرینی بود از دکتر اسلامی ندوشن (جلد چهارم روزها). زبان رندانه او که با سالها تعمق در اشعار حافظ آبدیده شده و نکات ریزی که از جامعه و فرهنگ ایرانی در لا به لای خاطراتش بیان می کند برای من حکم گنج هایی دارد که از کشف آن ها غرق نشاط می شوم.

* دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

بار بربندم و تا ملک سلیمان بروم