بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

یاد روزگار کودکی
ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

سال بمباران بود. کودکی ما در هراس آژیرهای زرد و قرمز پرپر می‌شد. صدام و شرکایش می‌خواستند کار جنگ را یکسره کنند. پدر هنوز به خوزستان می‌رفت جز سه ماهی که برای ماموریت به تبریز رفت. مادر با دو بچه دست تنها بود. مدرسه یک خط در میان تعطیل می‌شد. با صدای آژیر ما را می بردند به زیر زمین نمور ساختمان قدیمی مدرسه که کتابهای سالهای قبل را در آن انبار کرده بودند. مدرسه به پدر و مادرها توصیه کرده بود که اگر می‌توانند بچه ها را به مدارس شهرستان ببرند که امنیت بیشتری دارد. ما هم رفتیم به جهرم.

وسط سال بود و مدرسه راضی نمی‌شد به ثبت نام. پدرم گفت هر امتحانی می خواهید از او بگیرید، من قول می دهم از همه بهتر شود. این حرف را مدیر مدرسه آخر سال که کارنامه ها را می‌دادند به من گفت. حالا یک غریبه به دبستان آمده بود که کسی به او محل نمی‌گذاشت. تنها دوست من کوروش بود که او هم اندکی بعد ازمن با برادر کوچکش از شیراز آمده بود. و یک نفر دیگر که یک روز زنگ تفریح با محبت به سراغ من آمد و خوراکی اش را به من تعارف کرد. اسمش علی بود.

دوست تر که شدیم مرا دعوت می کرد به خانه اش نزدیک فلکه مصلی. مادرش گاهی نان فسایی می پخت که من خیلی دوست داشتم. خانه شان حیاط بزرگ و با صفایی داشت. ما می نشستیم روی تختی که در حیاط بود زیر سایه دیوار و درس می خواندیم. گاهی هم خوب یادم هست که با هم کارتون سندباد می دیدیم. آنها تلویزیون رنگی داشتند. خانه پدربزرگ تلویزیون سیاه و سفید کوچکی داشت که آنتن اش مشکل داشت و تصاویرش برفکی بود. علی به نسبت قد بلند بود. صورت سفید و چشمان قهوه ای روشن داشت.

حالا بیش از سه ساعت است که در مطب دکتر نشسته ام. حوصله ام بسیار سر رفته. نام دکتر عینا مثل نام علی است. هر چه فکر می کنم او نمی تواند علی باشد. یک پزشک تا فوق تخصص بگیرد حداقل چهل ساله می شود و تا اینقدر مشهور شود چهل و پنج ساله. اما تصورش خیلی شیرین است که وقتی وارد مطب می‌شوم دکتر بگوید: محمد! من بگویم: علی! و بعد همدیگر را در آغوش بگیریم . . .