بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از عشق و عاشقی (۸)
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢ آذر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: بیدل دهلوی ، عاشقانه ، انسان

خلق را نسبت بیگانگی‌ای هست به هم     که به صد عقد وفا دل نتوان بست به هم

اولین باری که این بیت بیدل را خواندم ابتدا از مشابهت آن با یکی از غزلهای بسیار زیبای وصال شیرازی شگفت زده شدم :


داد چشمان تو در کشتن من دست به هم
فتنه برخاست چو بنشست دو بدمست به هم
هریک ابروی تو کافیست پی کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پیوست به هم
دست بردم که کشم تیر غمش را از دل
تیر دگر بزد و دوخت دل و دست به هم!
عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست به هم...

البته غزل وصال شیرازی از لحاظ فنی بسیار قویتر از شعر بیدل است اما دقیق تر که شدم دیدم مولانا بیدل دارد به یکی از سوالات همیشگی من پاسخ می‌دهد. سوال من این بود: چرا آدمها وقتی به هم علاقه مند می‌شوند٬ از هم فرار می‌کنند؟ چرا به جای اینکه به یکدیگر نزدیکتر شوند خود را پنهان می‌کنند؟ شاید نتوانم منظورم را خوب برسانم اما این موضوع را بارها تجربه کرده‌ام و حالا می‌توانم ادعا کنم در سطح بین‌المللی تجربه کرده‌ام!
ابتدا خیال می‌کردم دلیل این مشکل غرور انسانهاست. انسانها عاشق شدن و دلبستگی را نوعی ضعف در شخصیت قلمداد می‌کنند و در پی کنترل احساسات خود برمی‌آیند و معمولا ساده‌ترین راه حل پاک کردن صورت مساله است٬ به قول وحشی بافقی :

روی تو که باغ ارم و روضه خلد است             انگار که دیدیم؟ ندیدیم! ندیدیم!


البته بعدا راه حلی نسبی برای این موضوع پیدا کردم که در «از عشق و عاشقی ۲» اشاره‌ای به آن کرده‌ام. بگذریم... بیدل چشم مرا به روی حقیقت دیگری گشود٬ حقیقتی که به قول علما یدرک و لایوصف است قابل توصیف نیست: انسانها حتی در عین علاقه و دلبستگی باز مقصدهای متفاوتی دارند٬ دو نفر هرچقدر هم که شبیه باشند٬ باز نسبتی از بیگانگی بین آنها برقرار است. دلیل این موضوع شاید این باشد که عشقهای زمینی با همه ارزشی که در تلطیف وجود انسان دارند٬ مقصد و منزلگاه او نیستند٬ بالاخره یک روز - به قول فریبا وفی- پرنده هرکس او را صدا می‌زند و زمان پرواز به یک آسمان بالاتر فرامی‌رسد...

دوستان زنگ زدند و مرا به یک جمع شبانه دعوت کردند - دوست دارند دور هم بنشینیم و حافظ بخوانیم-٬ فکر می‌کنم در ایام اخیر٬ اولین شبی است که اینقدر زود اتاق کارم را ترک می‌کنم. انگار خدا دارد دوباره حلقه یاران را  شکل می‌دهد. باید زودتر بروم. فردا هم باید به شکار سیمرغ بروم!

خلق را نسبت بیگانگی‌ای هست به هم     که به صد عقد وفا دل نتوان بست به هم