بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

دنیای کوچکی است عمو جان!
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، رفیق

دیشب یک دل سیر با لوچان حرف زدم. ساعت تابستانی در کالیفرنیا شروع شده و یک  ساعت بیشتر وقت داشتیم برای گپ زدن. خیلی دلم می خواست با یک دوست از زندگی تازه ام بگویم. یاد گرفته ام که باید احتیاط کنم در حرف زدن با آدمهای دور و برم. به همین خاطر خیلی حرف ها و هیجان ها در نهانخانه ی دل می ماند و راهی به زبان پیدا نمی کند.

لوچان تازه از سئول برگشته بود برای سمینار مهمی رفته بود که بخشی از آینده مخابرات سیار را رقم می زند و داشت با هیجان از اتفاقات تازه و آدم هایی که دیده بود می گفت از جمله پرفسور چوی Choi و خانداداش!

پروفسور چوی استاد لوچان بود در دانشگاه ملی سئول.  استادی جوان، موفق و شناخته شده. لوچان، سالهایی که در شرکت سامسونگ  کار می کرد هم ارتباطش را با استاد حفظ کرده بود. ما سه نفر دو مقاله با  هم داریم و حالا لوچان داشت به مقاله سوم فکر می کرد.

 خبر شغل جدید مرا به استاد داده بود. پروفسور چوی دانشگاه ما را می شناخت و صمیمانه آرزوی موفقیت کرده بود. لوچان از امکانات جدید آزمایشگاه پروفسور می گفت و اینکه وقت ندارد از همه آنها استفاده کند. وسوسه شدم که یک سر بروم سئول! خیلی هم علاقه مندم به دیدن آقای چوی.  چهار سال قبل سفری داشتم به سئول که زیاد به من خوش نگذشت. اتفاقا آن سفر را من و خانداداش با هم رفتیم. مشکلم بیشتر با غذاهای کره ای بود تا خانداداش! تا اینکه در آخرین روز سفر خیابان ایتائون را کشف کردم که مسجد سئول هم آنجاست و غذاهای متنوعی دارد از جمله یک رستوران هندی که غذایی داشت به اسم خورشت ایرانی.

سال آخری که لوچان در شرکت بود از شرایط کارش راضی نبود. با خانداداش مشکل داشت از استعدادهای او درست استفاده نمی شد. او را وادار کرده بودند به برنامه نویسی. با من زیاد درد دل می کردم تا اینکه شرکت کوالکام در سن دیگو او را به مصاحبه دعوت کرد. اتفاقا مقاله اولی که با  هم نوشته بودیم  در آن مصاحبه مقبول واقع شده بود. این مقاله را بعدا گروه مخابرات IEEE به عنوان مقاله ماه (فوریه 2014) انتخاب کرد اما خانداداش نگذاشت در وب سایت شرکت قرار بدهیم. لوچان برای شروع شغل جدید مشکل ویزای کار داشت. پیشنهاد دادم که از کوالکام بخواهد برای ویزای O1 اقدام کند. بیست، سی هزار دلار پول وکیل دادند. من هم با توجه به اینکه در شرکت مدیر بودم نامه مفصلی در حمایت از او نوشتم. کارش جور شد و سه هفته قبل از رفتن به خانداداش خبر داد . عرف این است که دو هفته قبل از رفتن بگویند. در کمال شگفتی، خانداداش در همین سه هفته لوچان را اخراج کرد...

حالا لوچان و خانداداش بعد از یک سال و سه ماه به هم رسیده بودند...