بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

من خندان روی زمینم!
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: حسب حال

 

نمی دانم بگویم حس نوشتن نیست یا وقت نوشتن. اینقدر می دانم که بعضی شب ها کمتر از پنج ساعت می‌خوابم و گاهی روی کتاب و جزوه خوابم می‌برد. خیلی دلم می خواهد از کلاس هایم بنویسم اما انگار قفل است بر دهانم... پریروز دانشجویی سه ساعت در اتاقم بود. گپ لاهوتی می زدیم و وقتی بیرون آمدیم باران گرفته بود. یاد دانشگاه اهواز افتادم و  چهارصد ساعتی که با بچه ها گپ زدم. یکی از دانشجوهای اهوازم که حالا دکترایش را گرفته سر کلاس های ارشدم می آید و مرا می‌برد به ده دوازده سال قبل که به آنها الکترونیک ۳ درس می‌دادم. دنیای کوچکی است عمو جان دنیای کوچکی ... امروز هم، آن برقی را که دنبالش بودم در چشمهای دانشجوها دیدم و خستگی این سه هفته از تنم بیرون رفت. ارتباط برقرار کردن با دانشجوهای لیسانس اینجا سخت تر از چیزی بود که فکرش را می‌کردم. راه‌های زیادی را امتحان کردم. حتی چند بار سبک تدریس را عوض کردم. بدجور پر و بالشان را بسته‌اند. عادتشان داده‌اند به پرستش نمره. اما خیلی خوبند خیلی خوب.

از احوال مریم گلی پرسیده بودی. روزهایی که کلاس دارم او خواب است که از خانه می‌روم و شب که بر می‌گردم خدا خدا می کنم که روشنای چراغ اتاقش را از کوچه ببینم. مریم گلی شروع کرده به شعر گفتن. کلمات هم قافیه را پیدا می کند و گاهی چیزهایی سر هم می کند. یک شعر هم گفته برای خانم قو که آخرش می‌گوید:

من خندان روی زمینم!

علی آقا هم غرزدن هایش شروع شده. امروز سه هفته‌اش تمام شد. بیشتر روزها می خوابد و شب ها بیدار می‌شود. 

حال خودم هم خوب است. روزهای بیماری تمام شدند. زده‌ام به بی خیالی!