بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

غمی نیست
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

کسی هست

مرا می‌برد از کوچه بن بست

به جایی که کلید است

 

کسی هست

که از جنس رفیقان قدیم است

خبر دارد از احوال من خسته‌ی پابست

 

کسی هست

نه بالاست ، نه دور است

برای من بی صبر، صبور است

 

من امروز

دلم خانه‌ی غمخانه‌ی درد است

کسی هست؟

 

اگر نیست

                 غمی نیست...

 

تهران ۱۱/۱۱