بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

نامه‌ای به مسافر کوچولو (۳)
ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: پدرانه
این نامه را یک روز پیش از تولد علی برایش نوشتم:
پسرم این نامه را در شرایطی برای تو می‌نویسم که روی تخت درمانگاه دراز کشیده‌ام تا اخرین تزریق انجام شود شرح این ایام بیماری را اگر روزی خواستی بدانی جای دیگری نوشته‌ام و اینجا بیش از این نخواهم گفت.
از دکتر خواستم کاری کند که سریعتر به زندگی عادی برگردم تا برای آمدن تو آماده باشم و برای روز شنبه که کلاسهایم شروع می‌شود و فرزندان دیگری -که به قول دکتر شریف بختیار باید عاشقانه دوستشان بدارم- به دنیای من قدم می‌گذارند. 
قرار است تو همین روزها به دنیا بیایی و دنیای ما را پر از شادی کنی. خوشحالم که تو به خانواده‌ای قدم می‌گذاری که همه مشتاق آمدن تو هستند، حتی خواهرت که دیشب برایش از تو می‌گفتم و اینکه باید معلم تو باشد و وقتی بزرگتر شدی به تو کمک کند. وه که چه مشتاق آن لحظه‌ام که تو را در بر بگیرم و به گوش تو سخنهای نهان بگویم. 
پسرم تو در کشوری به دنیا می‌آیی که افراد و اشخاص بزرگی در آن بوده و هستند هر چند هیچوقت اجتماع منسجمی به آن مفهوم که در غرب متجدد خواهی دید نداشته‌ایم. از این روست که من مرز پر گهر را شهر بی قانون می‌خوانم تا تاکید کنم بر این حلقه گمشده. بسیار توصیه می‌کنم که فصلی از زندگی‌ات را در شرق و فصلی دیگر را در غرب بگذرانی و بدون تعصب خوبی ها و بدیهای هر دو محیط را تحلیل کنی چرا که یکی از مهمترین وجوه شخصیت انسان بعد اجتماعی اوست که بسیاری از آدمهای باهوش در این زمینه ضعف دارند. تو اگر جامعه را خوب بشناسی انتظاراتت تعدیل می‌شود و راحت تر زندگی می‌کنی و شاید بتوانی دردی را درمان کنی.  
پسرم ما در محیطی زندگی می‌کنیم که متاسفانه به آدمها اعتماد نمی‌کند و تو باید تلاش فراوانی کنی برای اثبات خودت و احقاق حقت و الا به حاشیه رانده می‌شوی و اسیر بازی تقدیر می شوی. آنچه من به تو سفارش می‌کنم این است که در زندگی هدف داشته باشی و هیچوقت دست از تلاش برنداری. آدم محتاج رفیق است و به قول پدربزرگ مهربانت سودمندترین تجارت، تجارت دل است. دوستانی برای خودت انتخاب کن که با تو یکرنگ باشند  و قدر و قیمت عمر را بدانند: کالای پر بهایی که هر روز از حجم آن کم می شود و باز گشتش محال است. با این همه از زندگی هم لذت ببر. علاقه های خودت را پیدا و شکوفا کن. ساکن نباش مثل دریا باش تا خودت را کشف کنی.  به قول پدرت:
راه دوری هست بی شک مرد دریا را
راه کشف مرد، راه قطره تا دریا
مرد اگر یک جا بماند مثل مرداب است 
مثل دریا سیر کن پر موج پر غوغا
بزرگی در همین شهر بیست و یک سال قبل این جمله مولا را به من آموخت که کفی بالمرء جهلا ان لا یعرف قدره خودت را بشناس و بعد کفش پوشیدن را به اندازه پاهایت بپوش. برای اینکه خودت را بشناسی باید راههای مختلفی را امتحان کنی. شاید گاهی اشتباه کنی چه بسا شکست بخوری احساس نا امیدی کنی اما بدان که این روزهای سخت می گذرند مثل همین روزهای من و بدان که خانواده تو مثل کوه پشت سر تو هستند تا هر وقت خواستی تو را یاری کنند. 
پسرم بیا و برف شادی را بر این زمین خشک ببار. سلام بر تو که متولد ماه بهمنی. سلام علیک یوم ولدت و یوم تموت و یوم تبعث حیا
سه شنبه ٧ بهمن ٩٣