بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بچه چاله میدون
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: تهران

گاهی از دانشگاه که بیرون می آیم حس می کنم وارد جهنم می شوم، بس که آدم ها قاتی هستند، بس که رفتارها عصبی است. امروز سوار اتوبوس بی آر تی که شدم پیرمردی هشتاد و چند ساله هم با عصایی در دست وارد شد. هیچ کس بلند نشد که جایش را به او بدهد. به جوان تنومندی که روی صندلی مخصوص سالمندان نشسته بودم گفتم آقا لطفا بلند شو تا این پدر بنشیند. جوان با چهره بر افروخته گفت مگه کسی به من رحم می کنه که من به کسی رحم کنم؟ پیرمرد همینطور ایستاده بود و من به جای همه آدم هایی که نشسته بودند خجالت می کشیدم. گفتم این بنده خدا چه ظلمی به تو کرده؟ گفت شما دخالت نکن! من بچه چاله میدونم بچه میدون شوش نیستم و زیر لب چیزهایی گفت. اگر یک سی سانتی قدش کوتاه تر بود چند تا از راههای رسیدن به خدا را نشانش می دادم. رویم را از او برگرداندم ... بغل دستی ام که شاهد مکالمه ما بود گفت ولش کن این خره نمی فهمه چرا باهاش بحث می کنی؟ گفتم وظیفه ما هست که تذکر بدیم و الا جامعه بدتر از این میشه. بالاخره این آقا هم وجدان داره تو خلوتش فکر می کنه.

وقت پیاده شدن اشتباه کردم و یک ایستگاه زودتر پیاده شدم. از قضا بچه چال میدون هم پیاده شد و یک راست آمد طرف من. خودم را آماده کردم که چند تا از راههای رسیدن به خدا را نشانم بدهد. گفت من زخم خوردم می دونی یعنی چی؟ هفت میلیون به یه نفر که سرطان داشت دادم پولم رو بالا کشید. گفتم میفهمم چی میگی اما همه مردم بد نیستن... گفت من یه پیرمرد 137 ساله رو می بردم حموم. کلی دعام می کرد. دیروز مرد. چرا دعاهاش نمی گیره؟ من نمی دونم تو چقدر سواد داری اما من لیسانس دارم چرا من بی کارم؟

قدری برایش از دردهای این روزهای خودم گفتم. آرام شد. گفت من بابام لُره مادرم کُرد، عصبانی بشم بدجور قاتی می کنم .شما ببخش. گفتم: من هم نوکر لرها هستم هم چاکر کردها اما تو خوب باش و خوبی کن. یک شیرینی از جیبش درآورد و به من داد و دست داد و رفت ...