بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

مثل یک سیب، یک خوشه انگور
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شعر خودم

اول این نوشته هفت سال قبل را بخوانید (بند سومش را).

زیاد دنبال متن کامل این شعر گشتم. جز شعرهایی بود که در شهریور ۱۸سالگی سوزاندم اما گمان نمی کردم از یادم برود. تا اینکه در همان دفتر سال های دور این گمشده را پیدا کردم. امروز به مناسبت دوازده سالگی بهشت دل متن کاملش را تقدیم شما عابران ناشناس این کوچه می کنم:

 

گاه گاهی که می آیی از دور

می شود چشمهایم پر از نور

می نشینی به سجاده ی من

می شوم از حضور تو مغرور!

اشک، در می زند، می نشیند

اشک، مامور عشق است و معذور

دست و پا می زنم، بیقرارم

مثل ماهی که افتاده در طور

می وزد لطف بی انتهایت

در دل خشکم این تپه ماهور

می شوم با طلوع نگاهت

بین دستان خورشید محصور

نیست جز خاکِ خاکستری رنگ

مرد، بی درد و بی عشق و بی شور

                                        آشنایی، تو را می شناسم

                                        مثل یک سیب، یک خوشه انگور

شیراز - پاییز ۱۳۷۳