بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

کلاغ
ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، زندگی در غرب

چقدر مرا می‌آزارد دیدار نیمه مردان پر ادعای هیچ مدان! خدایا مرا از دست این سندی بن شاهک نجات بده!

مجال شکوه ندارم ز داغ دیدنها

قفس خوش است! امان از کلاغ دیدنها

گر آفتاب شوم روشنی نخواهد یافت

دو چشم کور از این چلچراغ دیدنها

مرا که با پر طاووس ناز می‌کردند

جهنم است٬ عذاب است زاغ دیدنها...

تلک شقشقه هدرت