بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

حمله اول
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱ دی ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: ایران

صبح زره را پوشیدم و رفتم به قلعه اژدها. گفتند باید بروم طبقه ۱۵. آسانسور ۱۴ طبقه بیشتر نداشت. فورا از توطئه دشمن آگاه شدم و در طبقه سوم، آسانسور را عوض کردم. دیدم این یکی آسانسور ۱۶ طبقه دارد. محض احتیاط رفتم طبقه ۱۶. اما گفتند باید بروم همان طبقه ۱۵. گفتم: دکتر فلانی هستم. منشی فس فس کرد که آقای دکتر امروز ملاقات ندارند و گفتند هیچ کس را راه ندید و ... برق شمشیرم را که دید رفت پیش رییس. رییس گفت که به جا نمی‌آورد. گرزم را کمی بالا آوردم. دکمه بالای زره را هم شل کردم. ده دقیقه بعد منشی دوباره رفت تو. این دفعه آقای رییس به جا آوردند. کمی حرف زدیم و راههای شکست بن بست  اول را بررسی کردیم.

از قلعه اژدها که برگشتم زنگ زدم به باربری صادقی کنار ایستگاه قند و شکر. همان چمدان هایی که آقا بیژن از تورنتو فرستاد و مهران از گمرک فرودگاه شیراز آزاد کرد، قرار بود دیروز برسند تهران. ظاهرا کامیون وسط راه خراب شده و چمدان ها هنوز نرسیده اند. یعنی روزی که این چمدان ها برسند دست من باید گوسفندی، شتری، شتر مرغ ارگانیکی قربانی کنم اصحاب بهشت دل را! این هفته هم که به قول کریمخان هفته شیرازی هاست و یک روز در میان تعطیل. چمدان های خسته باز هم باید منتظر بمانند.

کلی وقت اضافه آوردم. رفتم خانه که بیشتر با مریم گلی باشم. دیشب برای اولین بار با هم رفتیم استخر. خیلی ذوق کرد. می خواست از قایق بادی‌اش بیرون بیاید تا شنای پروانه برود. بنازم به اعتماد به نفس!

 

عصر هم یک آقای بزرگواری که ۹ ماه بیشتر تحملش نکردند به من زنگ زد. حیف که نمی توانم بیشتر بنویسم. مرا وقت خوش گردید.

و سلام بر سلطان طوس که سراسر این خاک معطر از اوست...

پی نوشت:

أَللهُمَّ اجعَلِنی فِی دِرعِکَ الحَصینَةِ الّتی تَجعَلُ فیها مَن تُرید