بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

بن بست اول
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

خوردم به بن بست اول. آمده‌ام به یکی از این کافی شاپ های سوسول که یک کاپوچینو بخورم در این هوای گرفته سربی رنگ و غم ایام از یاد ببرم.

صبح برای انجام پاره ای امور اداری رفته بودم به قلهک و تجریش. گفتم یک سر بروم امامزاده صالح. رفتم داخل بازار تجریش. کف را سنگفرش کرده بودند و نما هم عوض شده بود. فکر کردم اشتباه آمده‌ام. دنبال بازار میوه فروش ها می‌گشتم که به تصورم زیباترین جای بازار است. میوه ها آن رنگ و برق قبل را نداشتند به جای طبق، میوه ها را در همان کیسه های پلاستیکی چیده بودند. 

 رسیدم به صحن امامزاده صالح. وضو گرفتم در حیاط. این چند سال زندگی در کانادا مرا بیمه کرده در برابر سرما. حرم خلوت بود و آرام. دو رکعت نماز خواندم و رفتم زیارت. آقایی در همان مضجع مداحی می کردم‌ برگشتم نگاهش کنم. پیرمردی بود با کت  شلوار و کراوات. در حیاط قبر تعدادی از شهدای هسته‌ای بود‌. دنبال قبر دکتر علی‌محمدی گشتم که استاد ما بود در دوره المپیاد. آنجا نبود.

 تاکسی ها صدا می زدند دربند خیلی جلوی خودم را گرفتم که نروم. می‌گویم این نهصد و نود و چند کار باقیمانده را بی خیال شوم و امشب با همسر و مریمات بروم دربند. این روزها درست سالگرد نامزدی ماست. اولین جاهایی که با هم رفتیم دربند بود و میدان تجریش.

سوار تاکسی که شدم ترانه تازه‌ای از آقای اقبالی را پخش می‌کرد. حس کردم صدای داریوش خش افتاده و ترانه اش هم آبکی شده. آهنگ که تمام شد خانمی گفت: ترانه" مردونه تمومش کن" با صدای خشایار اعتمادی. ایشان هم از رویش های این سالها هستند.

نوشتن اکسیری است که آرامم می کند. در کافه آهنگ نازنین مریم را گذاشته‌اند. بروم خانه.