بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

تهران بارانی و کارهای نکرده
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

از روز شنبه نگاهم به آسمان بود، بلکه ابری گشاده دستی کند یا بادی بوزد. قرار بود مریم و مادرش یکشنبه به تهران بیایند.

از دیروز نم نم باران هوا را مسیحایی کرده. 

مریم آمده و من پس از چهارماه احساس شیرین بودن با خانواده را دارم. شب که می آیم کسی از پشت آیفون می گوید سلام بابایی! دوران گذار هنوز ادامه دارد اما ما دیگر با همیم. دیروز دو نویت خانه خودمان بودم. کارگرها مشغول کار بودند و فکر می کنم بعد از ماه صفر برویم به آنجا که به کوه نزدیک تر است و آسمان وسیع تری دارد و هوایش قدری پاک تر. حدوداً هزار کار باقی مانده دارم که با حوصله یکی یکی انجام می دهم. بعضی کارها هم خودشان جور می شوند. من خودم را برای شرایط سخت تری آماده کرده بودم ولی تا به حال که به لطف خدا اوضاع بهتر از انتظارم پیش رفته.

پریروز با رییس دانشکده ملاقات کردم. حدود دو ساعت با هم بودیم. انسانی بسیار شریف و دلسوز. از هر دری سخن گفتیم و با هم در دانشکده قدم زدیم. تک تک آزمایشگاه ها را نشانم داد و مرا به مسوولان آزمایشگاه ها معرفی کرد. یکی دو تایشان مرا به یاد می آوردند. یکی گفت چند سال اینجا نبودی؟ گفتم 12 سال. گفت من 42 سال است که اینجا کار می کنم 12 سال زمان زیادی نیست. خدا او را حفظ کند که جزیی از تاریخ دانشکده است و هنوز فعال و سرزنده.

روز قبلش با استادی که یکی از بهترین معلم های دانشکده است و بسیار معروف، صحبت می کردم. راهنمایی های خوبی می کرد برای درس کارشناسی که قرار است ترم بعد ارایه بدهم و نحوه برخورد با دانشجویان. می گفت بیست سال بعد ثمره این تصمیمی را که گرفتی می بینی. 

این اولین متنی است که از اتاقم می نویسم. اتاقی در طبقه پنجم دانشکده که پنجره دارد.