بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سراج
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

شرق و غرب تهران دو اقلیم متفاوت اند. من این روزها در غرب تهران، سعادت آباد، ساکنم اما چندبار برای چند کار به شرق تهران رفتم. در شرق، خیابان ها باریک می‌شوند، خانه ها نزدیک، کاسب ها با معرفت، مردم سنتی تر، ترافیک بیشتر.

دیشب -که شب اربعین بود-  رفتم به جلسه مهندس حسینی که در شرق تهران بود. راننده مسیر بسیار بدی را انتخاب کرد. من دوست نداشتم دیر برسم و داشتم فکر می کردم که برگردم. اما دقیقا همزمان با مهندس رسیدم. مهندس از "ثار" می‌گفت که یعنی خون بها و فرق می کند با خون و اذا قام الحجة طلب بثار الحسین. نوبت شعر خوانی که شد شعری متناسب با بحث خواندم:

پرچمی سرخ که بر گنبد بی تابی ماست

می شود با وزش باد پر از حیرانی

و بعد شعری که یادگاری بود از اولین و تنها سفر من به کربلا

به یاد کربلا افتاده ام باز...

جلسه خوب و سنگینی بود و آدم هایی که آنجا بودند از اهالی فرهنگ. جلسه که تمام شد کنار مهندس نشسته بودم که یک دفعه حسام‌الدین سراج آمد و سلام کرد. حالا ترکیب بند آهنگ ها بود که در ذهن من نوسان می‌کرد: ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما  و حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد...به یاد جاده های ماسکوکا افتادم و قصه گیسو و... وقت شام کنار هم بودیم. بسیار خاکی و باصفا بود و چقدر دلم می‌خواست بگویم که ساعت ها و ساعت ها به صدای شما گوش داده‌ام و چقدر صدای تو را  دوست دارم اما فضای مجلس اجازه نمی‌داد و اصلا چه حاجت به بیان.