بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

چند لطیفه...
ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، طنز

اولا که عید همه مبارک! انشا ا... خدا نماز و روزه‌ و از همه مهمتر افطاری و سحری خوردن همه را قبول کند٬ اگرچه به قول صائب تبریزی:

حضور دل نبود با عبادتی که مراست   

/

   تمام سجده‌ی سهوست طاعتی که مراست

ثانیا این صفحات مدتی است که زیادی عرفانی- سیاسی - عبادی شده و این موضوع شیطنت طبع مرا راضی نمی‌کند. برای تنوع چندتا جوک مودبانه کانادایی که به قول آن بزرگوار (که از سرنشینان کشتی ۷۴ بود) با proxy هستند تعریف می‌کنم. خوانندگان محترم توجه دارند که عمده جوکهای مودبانه خنده دار نیستند٬ اما برای اینکه باب فیض بسته نشود٬ خواهشمند است پس از خواندن این لطایف لبانتان را حداقل به اندازه لبخند ژوکوند باز بفرمایید:


۱- در روز ششم خلقت خدا  به جبرئیل گفت : ای جبرئیل! امروز می‌خواهم سرزمینی به نام کانادا را خلق کنم که سرشار از زیباییهای عجیب و غریب است : کوههای بلند جادویی با عقابهای تیزپرواز و بزهای کوهی تیزپا٬ دریاچه‌های پر تلالو با ماهیهای بازیگوش٬ جنگلهایی پر از گوزنهای شمالی٬ صخره‌های بلند بر فراز شنزارهای ساحلی٬ دریاهایی پر از مواهب بی‌شمار و رودخانه‌هایی لبریز از ماهی آزاد .... خدا ادامه داد: من این سرزمین را از نفت پر می‌کنم تا ساکنان آن کامیاب شوند. من این ساکنان را مردم کانادا می‌نامم و آنان را دوستانه‌ترین خلق جهان می‌کنم... جبرئیل گفت : بارخدایا! گمان نمی‌کنی که زیادی داری به این کانادایی‌ها حال می‌دهی؟ خدا گفت : نه بابا! یه کم صبر کن ببین چه همسایه هایی به این بدبختها خواهم داد!

۲- مرد جوانی گفت : خدایا! یک ملیون سال برای تو چقدر است؟ خدا گفت: یک ملیون سال برای من به اندازه یک ثانیه برای شما است. مرد جوان پرسید: خدایا! یک ملیون دلار برای تو چقدر است؟ خدا گفت یک ملیون دلار برای من به اندازه یک پنی برای شما است. مرد جوان سرش را بالا کرد و گفت: خدایا ممکنه فقط یکی از آن پنی هایت را به من بدهی؟ خدا گفت: حتما! تو جوان با ایمانی هستی فقط یک ثانیه صبر کن!