بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

کافه نادری و آدم های اشراقی
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: تهران ، شعر خودم

آمده‌ام به کافه نادری تا بنویسم، به یاد کافه های تورنتو.

امروز قدری قدم زدم در تهران قدیم. زیاد پیاده می‌روم این روزها. کمی قبل رفتم چارراه مخبر الدوله، مسجد هدایت. مراسم چهلم یک آدم خوب بود. گمانم آقای کاشانی را اولین بار بیست سال قبل دیده بودم و سالها بود که ندیده بودم. دهه فاطمیه با دوستانش می‌آمدند شیراز. مرد مدیری بود. اهالی بازار تهران فرهنگ و مرام دیگری دارند. گمانم تنها کسی که آنجا مرا می‌شناخت امام جماعت مسجد بود -آقای تهرانی- که همسفر حج بودیم و قبلا از او نوشته‌ام. خبر داشت که برگشته‌ام و آرزوی موفقیت کرد.

کم کم دارم کار و زندگی را شروع می کنم. روز دوشنبه و چارشنبه رفتم دانشگاه. روز اول اتفاق جالبی افتاد. استاد راهنمایم از واترآباد در دانشگاه ما سخنرانی داشت! یکی دو بار هم در طول سخنرانی به کارهای من اشاره کرد. ناهار با هم بودیم و بعد یکی از اساتید برجسته دانشگاه که سالها قبل شاگرد استادم بوده و حالا ماهواره می‌سازد کارگاه و آزمایشگاههایش را به ما نشان داد. استاد می‌گفت که برنامه‌ای در هند دارد و سر راه هند آمده ایران. دیدار او خاطره خوبی بود برای اولین روز کار. دو ماه آخری که کانادا بودم چند بار تلاش کردم که او را ببینم اما میسر نشد حالا استاد خودش آمده بود.
دو سه دانشجوی ارشد و دکترا از درسی که قرار است ترم بعد ارایه کنم با خبر شده‌اند و ابراز علاقه می‌کردند. یکی‌شان می‌گفت که پایان نامه دکترای مرا خوانده و بخش هایی از کار مرا ادامه داده. روز چارشنبه هم همان جلسه‌ای که قرار بود رو در رو تشکیل شود برگزار شد. پنج تا از استادها بودند و به نظرم جلسه خوبی بود.
 شب رفتم به  جلسه سخنرانی مهندس حسینی به مناسبت اربعین. بیست و یک سال است که مهندس را می‌شناسم و همیشه برایم حرف های تازه دارد. مطالعات عمیق دینی دارد و به مسایل روز و زبان امروز آشناست. یاسر -دوست نازنینم- که مدتی است از اتاوا آمده خبر این برنامه را داده بود. قرار است فردا شب هم بروم شاید برنامه ای هم اجرا کنم. مهندس هفته قبل برای شب شعر آمده بود شیراز. چند ساعتی با هم بودیم حرف های خوبی زدیم و قرارهایی گذاشتیم برای آینده. یکی از دلایل بازگشت من به شرق دیدار همین آدم های خوب است، آدم های اشراقی. خدا را شکر که چه زود این دیدارها  میسر شد.
سه شنبه رفتم دنبال لباس شویی و ظرف شویی و گاز و یخچال و قیر و قیف و تیر و تخته و ... این ماجرا حالا حالا ادامه دارد. 
من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا
من از کجا غم باران و ناودان ز کجا!
امروز صبح هم دنبال یک کار اداری بودم. از مزایای زندگی در ایران یکی این است که کلا سر آدم گرم می شود با کارهای اداری و احساس بیکاری نمی کند.
وقت برگشتن از کافه نادری آن حس عجیب لحظه‌ی سرودن سراغم آمد:
تو می آیی و می خندی و بهتر می شود حالم
شکوفا می شود بر شانه های خسته ام بالم