بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

روز گمشده
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دیروز روز گمشده من بود. روزی که بیشترش در آسمان ها گذشت و فقط ۱۶ ساعت بود به جای ۲۴ ساعت.

در هواپیما که نشستم شاد بودم و امیدوار. آقای بغل دستی اصالتا اهل کراچی پاکستان بود. گفتا تو از کجایی؟ گفتم که اهل شیرازم و گفت: شیخ سعدی! حافظ را هم می شناخت اما نمی دانست که هر دو اهل شیرازند و نسبتا نزدیک به هم می زیسته اند. برایش خاطره آن پیرمرد بنگلادشی را گفتم که در مدینه دیدمش و تا گفتم از کجایم گفت: شیخ سعدی علیه الرحمة. همسفرم گفت: این برادری که این طرف من نشسته اهل بنگلادش است بگذار امتحان کنیم: سلام برادر تو شیخ سعدی را می شناسی؟ گفت: بله دو کتاب دارد به نام بوستان و گلستان که من بخش هایی از هر دو را خوانده ام. ذکر جمیل سعدی در تورنتو بسی مرا به وجد آورد!

یک نفر در هواپیما حالش بد شد، به ناچار هواپیما در اولین فرودگاه پس از اقیانوس اطلس نشست یعنی فرودگاه دوبلین. دو ساعت و نیم آنجا بودیم تا بنده خدا را خارج کردند و بعد پرواز کردیم به سمت استانبول. در طول راه فیلم گتسبی بزرگ را دیدم بیشتر به خاطر نویسنده اش فیتزجرالد که این کار شاهکارش بوده و در زمان خودش پر فروش ترین رمان. این اقای فیتزجرالد خیلی هم آدم خوش قیافه ای بوده و رفیق همینگوی. البته آخر فیلم مثل این فیلم های هندی تمام شد.

گفتم فیلم هندی یاد پیغام محمدرضا از خواننده های وبلاگ افتادم. ما با هم همسایه بودیم و گاهی همدیگر را می دیدیم اما فرصتی که یک دل سیر حرف بزنیم پیش نیامد تا اینکه سعید روز آخر همه ما را دعوت کرد و نشستیم و حرف زدیم. تا فرودگاه هم با هم بودیم. گفت تمام نوشته های وبلاگ را در این چند روز خوانده. عجب همتی! پریسا همسر هنرمند سعید هم یک کتاب کفشدوزک خریده بود که ببرم برای مریم گلی. بسیار دلم تنگ خواهد شد برای این جمع های بی تکلف دانشجویی. امیدوارم قبای گشاد استادی مرا محروم نکند از این فضا.

علیرغم تاخیر پرواز اول، به موقع به پرواز دوم رسیدم. اما شیر تو شیری بود. دو پرواز ایران ایر و تورکیش ایر را با هم ادغام کرده بودند. برادران استانبولی هم از عقب مردم را سوار هواپیما می کردند هم از جلو. نتیجه این شد که وسط هواپیما ملت به هم می خوردند! تازه هواپیما هم عوض شده بود و شماره کارت پرواز بعضی از مسافران با شمار صندلی ها تطبیق نداشت. مثلا صندلیهای 25 و 26 آ و ب اصلا وجود نداشت و به جای آن یک دستشویی بود. حالا در دستشویی هم فوقش یک نفر جا بشود! برای من البته تمرین آمادگی خوبی بود برای ورود به جهان سوم. بعد از کلی جا به جا کردن و خواهش و التماس مردم را جا دادند و مادر محترمی بغل دست من نشست. او هم از تورنتو بر می گشت. آمده بود دخترش را ببیند. از ان جا که دنیای ما بسیار کوچک است دامادش شاگرد استاد من در دانشگاه واترآباد از آب در آمد. استاد و خانواده اش را به خوبی می شناخت و کلی هم اطلاعات به من داد!

حالا دارد روز اول شروع می شود من قرار بود امروز کلی کار اداری بکنم و شب بروم شیراز اما فکر نکنم به کاری برسم. نشسته ام در دفتر ابوالحسن در نزدیکی دانشگاه. حلیم و چای و اینترنت هم که هست!  کمی بعد می روم دانشگاه رفقا را ببینم.

رب ادخلنی مدخل صدق