بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

روز آخر
ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ٩ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

خداحافظ سرزمین برف.

خداحافظ سرزمینی که یازده پاییز با تو بودم و احساس بیگانه بودن نکردم. آنقدر خاطره زیبا از تو دارم که نمی دانم به خاطر کدامشان تو را سپاس بگویم! پایه هایت استوار! آبشارت برقرار! خداحافظ آبشار بزرگ! خداحافظ ای آیه جاری!

تو به من آموختی که می توان آدم های مختلف را با دین و نژاد و زبان گوناگون کنار هم جمع کرد بی آنکه با هم  بجنگند. تو به من آموختی که قانون یعنی چه؟ اجتماع یعنی چه؟ احترام به عقیده و اقلیت یعنی چه؟

تو به من فرصت پرواز دادی به سقف آرزوهایم و یادم دادی که سقف من آسمان است.

بادهایت، بال پرستو بودند برای من، برف هایت گل های خودرو!

تو را دوست دارم.

***

امروز گشتی زدم در شهر. می خواستم آن خانم چینی چمدان فروش را برای آخرین بار ببینم. تا رسیدم مغازه اش را بسته بود اما مرا دید و برایم دستی تکان داد.

زنگ زدم به سعید که با هم قهوه ای بخوریم. قهوه ای که تبدیل شد به یک خاطره شیرین. محمد رضا و همسرش هم آمدند و بالاخره فرصتی شد که یک دل سیر با هم حرف بزنیم در آخرین ساعات حضور در کانادا. امروز گل محمد اصلا تنها نبود. با دوستان خوبش بود و با خاطری شاد و دلی امیدوار سرزمین برف را ترک کرد.

صدا زدند که سوار هواپیما بشویم.

سلام ایران

سلام سرزمین مادری من!

سلام مادرم!

سلام ای که خاک تو هنوز عطر عطار و حافظ و سعدی دارد!

ای قبله من خاک در خانه تو!

بیا بگشای در بگشای دلتنگم!