بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

روز دوم
ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ روز ۸ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

امروز جمعه سیاه1 بود و روزی تلخ برای من.

 صبح تا رسیدم عمو شاهد گفت امروز دیگه روز واقعه است. با خودم گفتم نکند وبلاگ مرا می خواند؟  آیات اول سوره واقعه را خواندم که احمد هم بفهمد از چه صحبت می کنیم. جلسه کوتاهی با میهای مدیر مهندسی داشتم. پیشنهاد هایی داد برای ادامه همکاری... بعد تک تک فایل های شبیه سازی این چهار سال و اندی را به احمد نشان دادم و آنهایی را که مهم تر بودند برایش کپی کردم. به چند نفر که تجهیزات آزمایشگاهی ما را تامین می کنند ایمیل زدم که دارم می روم و پس از من احمد کارها را پیگیری می کند. یکی از این ها اسمش بارنی است. بارنی معلول است و با ویلچر کار می کند اما بسیار بسیار انسان شاد و با روحیه و گرمی است. بیرون از اداره، مربی بیس بال است و به چندین هنر آراسته است. ایمیلی زد و جمله ای درباره من به احمد گفت که بزرگواری او را نشان می داد Ahmed, you have big shoes to fill. دیروز هم لیلا زنگ زد برای خداحافظی. از اتاوا آمده بود و وحید که از دوستان قدیمی و همرشته من است  به او گفته بود که من دارم می روم. لیلا اصالتا عراقی است یک روز که به شرکت ما آمده بود یکی از شعرهای عربی نزار قبانی را روی میز من دید. متعجب بود که من مهندس ایرانی و کشور انگلیسی زبان و شعر ... برایش یکی از شعرهای نزار را به عربی خواندم: «ان بین حب و حب احبک انت». او بود که مرا با کاظم الساهر2 آشنا کرد.

بعد وقت فضیلت ناهار شد.

 من و آرش هر روز با هم ناهار می خوریم. آرش بسیار انسان شریفی است و پایه است برای هر کاری. غالبا هم موقع ناهار ذکر جمیل خانداداش به میان می آید و اعصاب آرش خط خطی می شود. روزهای چهارشنبه جلسه ای با هم دارند و آنقدر به او فشار می آید که پنج شنبه ها سر کار نمی آید! آرش هم مثل من یک دختر دارد و در واترآباد دکترا گرفته. ما غالبا از خانه غذا می آوریم جز روزهای جمعه که بیرون غذا می خوریم. امروز اما برای آخرین بار رفتیم. هوا معادل 13 درجه زیر صفر بود.

بعد از ناهار باید میزم را مرتب می کردم برای نفر بعدی. خروار کاغذ های پخش و پلا، مجله ها و مقاله ها و قطعات و چیپ های الکترونیکی که آواره بودند روی میزم... داشتم کشوهای کمد را خالی می کردم که حاتم گفت: یعنی این شایعه ها واقعیت دارد؟ حاتم اصالتا مصری است و پنجاه و چند ساله. غیر از عربی و انگلیسی، فرانسه و آلمانی هم بلد است. کم حرف می زند و همسایه من است. لبخند زدم و گفتم: ظاهراً واقعیت دارد. سفره دلش باز شد. کمی حرف زدیم. می گفت در کشور ما وقتی استاد جوانی از خارج بر می گشت استادان قدیمی به او آرنج می زدند (یعنی راهش نمی دادند) مواظب خودت باش. گفتم من به فلان دانشگاه می روم که استادان محترمی دارد.ان شاالله مشکلی پیش نمی آید.

جانمازم را -که دایی همسرم در مکه به ما هدیه داده بود-  برداشتم که آخرین نمازم را بخوانم. همه اتاق ها پر بود . لیان هم دیگر نبود که اتاقی را برای من خالی کند. رفتم به انباری که کنار میز خانم سیندی بود. سیندی هم دیروز از شرکت رفت. بعد از نماز، جانماز را دادم به احمد.

حالا باید ایمیل خداحافظی را می نوشتم. خیلی سخت بود. مثل اینکه بخواهی خبری ناگهانی را بدهی. دستم، دلم می لرزید. سعی کردم خلاصه باشد و از همه تشکر کنم. تا ایمیل را فرستادم، مدیر شرکت مثل صاعقه نارل شد و گفت به دفترش برویم. موقع حرف زدن لبهایش می لرزید و من هم می لرزیدم. سعی کردیم حرف های امیدوار کننده بزنیم. به میزم که برگشتم خانداداش آمد و آرزوی موفقیت کرد و خاطره اولین دیدارمان را تعریف کرد. چند تا از بچه ها ایمیلم را با محبت جواب داده بودند. حالا می خواستم به میز تک تک بچه ها بروم به آن ها دست بدهم و خداحافظی کنم و عکس یادگاری بگیرم. انگار سیصد کیلو وزنه به پاهایم بسته بودند. نمی توانستم از جایم تکان بخورم. اول پیش نیما رفتم، بعد یات، اریک و آلن ...داداش کوچیکه با لحن معصومانه ای گفت: همه آدم های قدیمی که من می شناختم رفتند. دیدم اصلا نمی توانم ادامه بدهم. گردنم درد گرفته بود و دست هایم سرد شده بود. به عمو شاهد گفتم من حالم خوب نیست نمی توانم با بچه ها خدا حافظی کنم. کیف ام را برداشتم و رفتم. دم در که رسیدم برگشتم.  دیدم عمو شاهد ایستاده و دست تکان می دهد. نفسم به شماره افتاده بود. حالا گل محمد تنهای تنهای تنها شده.

ربّ لا تذرنی فردا

پی نوشت:

1- جمعه آخر ماه نوامبر معروف است به Black Friday

2- کاظم السهر خواننده و شاعر مشهور عراقی است که شعرهایی از نزار قبانی را خوانده و به نوعی شاگرد او بوده