بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

روز سوم
ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ٧ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب ، پدرانه

من اندر خود نمی دیدم که یازده پاییز را در سرزمین برف ببینم. گمان می کردم روز واقعه زودتر از اینها برسد، اما چه کنم که در این نظام خلقت دایره اختیار انسان بسیار بسیار محدود است. این روزهای آخر مثل روزهای اولی که به این سرزمین آمدم تنها هستم و فرصت اندکی دارم برای قدم زدن و فکر کردن. این شب ها گاهی سرک می کشم به دنیای مجازی آدم های اینجا.  آدم هایی که تنها هستند از 18 ساله بگیر تا 66 ساله و بالاتر. تن هایی که دنبال چیزی می گردند که تنهایی شان را پر کند. آدم هایی که ترسی در درون شان خانه کرده، خودشان را روشن فکر تصور می کنند اما فکر روشنی در مغزشان نیست. آدم هایی که از پیری می ترسند و نقاب بر چهره دارند. آدم هایی که حرکت پر شتاب این قطار مدرن آن ها را خل کرده. می خواهند از پنجره بیرون را تماشا کنند اما شتاب قطار هیچ منظره ای را در خاطرشان باقی نمی گذارد.

امروز رفتم حساب بانکی مان را خالی کردم به جز حساب مریم که دلم نیامد. همسرم می گفت: مریم گلی امروز شده بود بابایی. از تورنتو برگشته بوده و خاطراتش را تعریف می کرده. می گفته برای مریم هدیه آوردم: کرم ابریشم، کفشدوزک، قاصدک، ستاره ای که از آسمون کندم!

خدایا این سفر کی می‌رود سر؟

جالب است که خیلی ها در شرکت هنوز از رفتن من خبر ندارند، مثلا جناب سرهنگ و زینت المجالس را تصور می کنم در صبح دوشنبه که می بینند عموشاهد را که بر جای من تکیه زده پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست! حس می کنم وظیفه اخلاقی ام این است که فردا ایمیلی به همه بزنم و خداحافظی کنم. قدیمی تر ها را هم حضوری ببینم. بالاخره من چهار سال و اندی با خوب و بد این آدم ها همسفر بوده ام همانطور که آنها با من. سیاست های شرکت را هم حواله می کنم به اسب حضرت عباس.

پی نوشت:

ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم ...