بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

برف تازه
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۸ آبان ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال

بالاخره آمد! اولین برف در سرزمین برف

موی طلایی تو و چشم سیاه من

زیباترین دلیل برای گناه من...

فردا که برف تازه ببارد بر این زمین

از یاد می‌رود شب پر اشتباه من

ای برف! کریمانه بر این زمین ببار و همه خاطرات سیاهی را که در سینه دارم از یادم ببر. ای برف! این درویش شیدا٬ این عارف کوچک٬ به شوق تماشای تو از شهر آتش گریخت. دیر زی ای برف! شاد زی ای برف! ردای سپیدت تا سرزمین خاکستری‌ام گسترده باد!