بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

روز چهارم
ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: انسان ، گارسیا مارکز

امروز آخرین چارشنبه من بود. عمو شاهد برای من مهمانی خداحافظی گرفت. فقط خود ما بچه های ایرانی شرکت بودیم، ما چهار نفر! نیما و عمو شاهد 30 سال است که از ایران آمده اند. نیما می گوید من شش سالم بود که از ایران آمدم و فارسی من در حد اول دبستان باقی مانده. وسط بحث هم یک دفعه می زند کانال 2 و انگلیسی حرف می زند. مثلا امروز صحبت از دکتر فرجی دانا بود. ایشان شاگرد استاد من بوده اند در واترآباد. تا اینکه بحث رسید به استیضاح و من هرچه به مخیله ام فشار آوردم که استیضاح به انگلیسی چه می شود یادم نیامد. حالا خدا را شکر که درباره مجمع تشخیص مصلحت نظام بحث نمی کردیم و گرنه شکسپیر هم نمی توانست معادل انگلیسی اش را پیدا کند. نیما چند سال در کالیفرنیا (دره سیلیکان) کار کرده تا اینکه دلش هوس خانه و خانواده کرده و برگشته تورنتو. حالا 2 تا بچه دارد. پسر سالم و یکرنگی است.

عمو شاهد تنهاست. بسیار ساده لباس می پوشد. ظاهرش چیزی نشان نمی دهد اما بسیار اهل مطالعه است. این را روزی فهمیدم که گابریل گارسیا مارکز مرحوم شد. صحبت از کارهای مارکز و زندگی او بود. عمو شاهد گفت یک بار به کشور کلمبیا سفر کرده و با سختی خودش را رسانده به آراکاتاکا -زادگاه مارکز- بعد عکس های خانه مارکز و مغازه پدرش را نشانم داد. درباره سینما، فلسفه و لغت شناسی اطلاعات وسیعی دارد. فرانسه و ایتالیایی هم بلد است و بسیار به ایتالیا علاقه دارد. یک بار هم با ماشین ایتالیا را گشته.

امروز جلسه نقشه راه شرکت بود و آخرین ارائه من. مدیر شرکت راضی بود و امیدوار به ادامه همکاری...