بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

روز ششم
ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ روز ٤ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: سالینجر

به قول سهیل محمودی "دوست عزیزم، عزیز دلم" آقای سالینجر داستانی دارد به نام دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم ... حالا حکایت من است که تنها، در طبقه چهل و هشتم این برج نشسته ام و دارم به زوزه سهمگین باد دیوانه گوش می‌دهم که سر بر دیوار می‌کوبد و الان است که مثل غول سیاه سریال لاست بیاید و بپیچد به بالای من.

آدمها جزیره های پراکنده‌ای هستند که در دریای هستی شناورند. لحظاتی پیش می‌آید که حس می‌کنی چقدر شبیه هیچ کس نیستی. زندگی این جزیره‌‌ها را با پل هایی به هم وصل می‌کند، مقید می‌کند اما جزیره آنتروپی دارد، میل به رهایی دارد.

خوب درک می کنم همینگوی را که سوار قایقش می‌شد و می زد به دل دریا، یا همین "دوست عزیزم، عزیز دلم" آقای سالینجر را که در گوشه دور افتاده ای در نیو همپشایر زندگی می‌کرد و بنی بشری را به خانه اش راه نمی‌داد.