بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

روز هفتم
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: امام علی

امروز تعطیل بود. درگیر هدیه خریدن برای مریم بودم. هدیه ای که قرار است از طرف داداش کوچولو باشد. حدود ساعت 3 بود که رسیدم خانه. خیلی خسته بودم اما بنا به آن جمله مولا (ع) که عود نفسک التصبّر على المکروه رفتم شرکت آن هم عصر یکشنبه که پرنده پر نمی زند. یک اسپرسو برای خودم درست کردم که خواب از سرم بپرد. موتورم که روشن شد، مقاله ای را که مدت هاست درگیرش هستم و فقط مقدمه اش باقی مانده کامل کردم. بسیار وسواس دارم روی این مقاله. حالا هم باید یک بار دیگر بنشینم در کافه ای آرام و سطر سطر آن را بخوانم. 

در خلوت خودم بودم که سر و کله الکس پیدا شد. این بشر شب و روز ندارد. بسیار کار می کند، باهوش است و بی تمرکز. شاید یک روز مفصل درباره اش بنویسم. بعد روی مطالب اولین جلسه کلاسم کار کردم. خواب ها دیده ام برای این جلسه اول. این بچه ها باهوش اند و دیر یا زود اینجا را پیدا می‌کنند نمی نویسم که مزه اش بماند!

شب هم با داداشی انار خوردیم و سریال پایتخت نگاه کردیم. شاید آخرین شبی باشد که با هم‌ایم. فردا مسافر است. روزهای باقی مانده تنهای تنها می شوم عین گل محمد!

الان اسکایپ پیغام داد که امروز تولد خان داداش است. چه سعادتی! چه پسری! زینت‌المجالس را تصور می کنم که فردا اول وقت بر در اتاق خان داداش می ایستد و قصیده میلادیه می خواند:  عمر بسیار بباید ننه ی پیر فلک را / تا دگر بابای گیتی چو تو فرزند بزاید!

اگر گذاشت یک نفس راحت بکشیم!