بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

روز هشتم
ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

امروز رفتم به داروخانه محله قدیمی مان. آقای راجیت گفت نیم ساعت طول می کشد تا نسخه آماده شود. زنگ زدم به سعید که اگر جلسه قرآن هنوز ادامه دارد بروم بچه ها را ببینیم. گفت بچه ها در پنت هاوس رویایی جمع شده اند. از داروخانه آمدم بیرون. آن طرف خیابان یک چهره آشنا دیدم. خوب که دقت کردم بابای اریکا بود. داشت برای دخترش که این طرف خیابان بود دست تکان می داد. بابای اریکا آزاد شده بود. خدا را شکر.