بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

روز نهم
ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: انسان ، طنز

خان‌داداش1 ایمیل زده بود که می خواهیم سیستم لینوکس تو را بدهیم به گروه نرم افزار. من هم گفتم به اسب حضرت عباس! می‌داند که من دارم می روم اما به روی خودش نمی‌آورد. خب یک هفته صبر کن! لامار- مدیر گروه نرم افزار- و یک جوانک موقشنگ آمدند و کامپیوتر را بردند. مدتی بعد جوانک مو قشنگ دوباره آمد و گفت کابل برق را نبرده. گفتم بفرما این را هم ببر. به لامار ایمیل زدم که بیا مونیتور را هم ببر. گفت میشل را می فرستم. همان جوانک مو قشنگ تشریف آورد و یکی از مونیتور ها را برد. به قیافه اش نمی خورد که لیسانس اش را گرفته باشد. گوگل فرمود که دانشگاه واترآباد بوده و استاد شطرنج است. از او خوشم آمد. گفتم بیا این کی برد و ماوس را هم ببر. عمو شاهد و احمد همین جور صحنه ها را مشاهده می کردند که یکی یکی ابزار من به تاراج می رود. خندیدم و گفتم دیده‌اید وقتی حیوانی می‌خواهد بمیرد لاشخور ها بالای سرش چرخ می زنند؟

این روزها عمو شاهد دل و دماغ ندارد دیشب هم با زینت المجالس2 دعوا کرد. تنها که شدیم گفتم من با مدیر شرکت درباره تو و احمد صحبت کرده ام. جای شما محکم است. اما  عمو شاهد نگران بود. احتمالا بعد از من او را می فرستند به گروه زینت که زیر مجموعه خان‌داداش است. گفتم شرکت به تو احتیاج دارد اما  اگر از جای دیگری پیشنهاد بهتری داری برو. گفت با یکی دو جا صحبت کرده ام. برایش توصیه نامه قوی نوشتم و امضا کردم. خیلی خوشحال شد. من اما احساس گل محمد کلیدر را داشتم در آخرین روزهای زندگی اش که تنها مانده بود.

 

پی نوشت:

1- یکی از مسولان شرکت که از وقتی برادرش را استخدام کرد او را به لقب خان داداش سرافراز کردیم.

2- یکی از عمله های خان داداش که در همه جلسه ها حاضر است و هیچ حرفی نمی زند تنها وقتی خان داداش فرمایشی بکنند او هم تایید می کند.